چو از نخچير باز آمد رفيدا
يكايك راز بر گل كرد پيدا
كه رامين كينه كشت و مهر بدرود
همان گوهر كه در دل داشت نبود
اگر جاويد وى را آزمايى
دلش جويى و نيكويى نمايى
همان مارست هنگام گزيدن
همان مارست هنگام دريدن
درخت تلخ هم تلخ آورد بر
اگر چه ما دهيمش آب شكر
اگر صد ره بپالايى مس و روى
به پالودن نگردد زر خود روى
و گر صد بار بر آتش نهى قير
نگيرد قير هرگز گونه شير
اگر رامين به كس شايسته بودى
وفا با ويسهء بانو نمودى
چو رامين ويس و موبد را نشايست
ترا هم جفت او بودن نبايست
دل رامين هميشه زود سيرست
ز بد سازى و بد خويي چو شيرست
چو اورا با دگر كسها نديدى
ز نادانى هواى از گزيدى
چه مهر و راستى جستن ز رامين
چه اندر شوره كشتن تازه نسرين
چرا با بى وفا پيوند جستى
چرا از زهر فعل قند جستى
و ليكن چون قصا را بودنى بود
ازين بيهوده گفتن با تو چه سود
چو رامين نيز باز آمد ز نخچير
چو نخچيرى بد اندر دل زده تير
گره بسته ميان ابروان را
به خون ديدگان شسته رخان را
به بزم شاد خوارى در چنان بود
كه گفتى مثل شخسى بى روان بود
گل گل بوى پيش او نشسته
به رخ بازار بت رويان شكسته
به بالا راست چون سرو جوانه
ز سرو آتش بر آهخته زبانه
به پيكر نغز چون ماه دو هفته
به مه لاله و سوسن شكفته
ز رخ برهر دلى بارنده آتش
چنان كز نوك غمزه تير آرش
چنان بد پيش رامين آن سمن بر
كه باشد پيش مرده گنج گوهر
تنش بر جاى مانده دل نه بر جاى
همى گفته ز مهرش هر زمان واى
دل او را چنان آمد گمانى
كه هست آن حالش از مردم نهانى
به دل مويه كنان با يوبهء جفت
نهان از هر كسى با دل همى گفت
چه خوشتر باشد از بزم جوانان
به هم خرم نشسته مهربانان
مرا اين بزم و اين ايوان خرم
بدل ناخوشترست از جاى ماتم
چنان آيد نگارم را گمانى
كه من هستم كنون در شادمانى
ندارد آگهى از روزگارم
كه من چون مستمند و دل فگارم
همانا گويد اكنون آن نگارين
كه از مهرم بياسودست رامين
نداند حالت من در جدايى
بريده ز آشنايان آشنايى
همى گويد كنون آن دلبر من
برفت آن بى وفا يار از بر من
به شادى با دگر دلدار بنشست
هوا را در دلش بازار بشكست
نداند تا برفتم از بر او
همى پيچم چو مشكين چنبر او
قصا چه نوشت گويى بر سر من
چه خواهد كرد با من اختر من
چه خواهم ديد زان سرو سمن بوى
چه خواهم ديد زان ماه سخن گوى
نه چون او در جهان باشد ستمگر
نه چون من بر زمين باشد ستم بر
ز بس خوارى كشيدن چون زمينم
ز بس رنج آزمودن آهنينم
بفرسودم ز رنج و درد و تيمار
نه خر گشتم كه تا مردن كشم بار
روم گوهر ز كان خويش جويم
همان درمان جان خويش جويم
مرا درد آمد از نا ديدن دوست
كنون درمان من هم ديدن اوست
كه ديدست اى عجب دردى به گيهان
كه چون او را بديدى گشت درمان
مرا شادى و غم هر دو از آنست
كه ديدارش مرا خوشتر ز جانست
چرا با بخت خود چندين ستيزم
چرا از كار خود چندين گريزم
جرا درد از طبيب خويش پوشم
بلا بيش آورد گر بيش كوشم
نجويم بيش ازين با دل مدارا
كنم رازش به گيتى آشكارا
مرا بگذشت آب فرقت از سر
بدين حالم مدارا نيست در خور
روم با دوست گويم هر چه گويم
مگر زنگ جفا از دل بشويم
و ليكن من ز بيمارى چنينم
نمانم زنده گر رويش نبينم
هم اكنون راه شهر دوست گيرم
كه گر ميرم به راه دوست ميرم
نهندم گور بارى بر سر راه
همه گيتى شوند از حالم آگاه
غريبانى كه خاكم را ببينند
زمانى بر سر گورم نشينند
ببخشايند چون حالم بدانند
به نيكى بر زبان نامم برانند
غريبى بود كشته شد ز هجران
روانس را بيامر زاد يزدان
غريبان را غريبان ياد آرند
كه ايشان يكدگر را ياد گارند
همه جايي غريبان خوار باشند
ازيرا يكدگر رايار باشند
ز مرگ آن گاه باشد ننگ بر من
كه من كشته شوم در دست دشمن
و گر كشته شوم در حسرت دوست
مرا زان مرگ نامى سحت نيكوست
بكوشيدم بسى با پيل و با شير
به جنگ اندر شدم بر هردوان چير
بسا لشكر كه من بر كندم از جاى
بسا دشمن كه من بفگندم از پاى
سمين بوسد فلك پيش عنانم
كمر بندد قصا پيش سنانم
ز خوارى هر چه من كردم به دشمن
بكرد اكنون فراق دوست با من
ز دست كين دشمن رسته گشتم
به دست مهر جانان بسته گشتم
نبودى مرگ را هرگز به من راه
اگر نه فرقتش بودى كمين گاه
ندانم چون روم تنها ازيدر
كه نه لشكر برم با خود نه رهبر
مرا تنها ازيدر رفت بايد
كه گر لشكر برم با خود نشايد
چو من لشكر برم با خود درين راه
ز حال من خبر يابد شهنشاه
دگر باره مرا خوارى نمايد
ز ويسه هيچ كامم بر نيايد
و گر تنها روم راهم به بيمست
كه كوه از برف همچون كان سيمست
ز باران دشتها را رود خيزست
ز سرما دام ودد را رستخيزست
كنون پر برف باشد كشور مرو
هوا كافور بارد بر سر سرو
بدين هنگام سخت و برف و سرما
ندانم چون روم در راه تنها
بتر زين برف و راه سخت آنست
كه آن بت روى برمن دل گرانست
نه آمرزد مرا نه رخ نمايد
نه بر بام آيد و نه در گشايد
نه از خوبى نمايد هيچ كردار
نه بر پوزش نيوشد هيچ گفتار
بمانم خسته دل چون حلقه بر در
شود نوميد جانم رنج بى بر
دريغا مردى و نام بلندم
كمان و تير و شمشير و كمندى
دريغا مركبان راهوارم
دريغا دوستان بى شمارم
دريغا تخت و ايوان و سپاهم
دريغا كشور و شاهى و گاهم
مرا كارى به روى آمد ز گيهان
كه يارى خواست نتوانم ازيشان
نهيبم نيست از ژوپين و خنجر
نبردم نيست با فغفور و قيصر
نهيبم زان رخ چون آفتابست
نبردم با دلى پر درد و تابست
هنر با دل ندانم چون نمايم
در بسته به مردى چون گشايم
گهى گويم دلا تا كى ستيزى
سرشك از چشم و آب از روى ريزى
همه كس را ز دل شادى و نازست
مرا از تو همه سوز و گدازست
گهى باشم در آتش گاه در آب
نه روزم خرمى باشد نه شب خواب
نه باغم خوش بود نه كاخ و ايوان
نه طارم نه شبستان و نه ميدان
نه با مردم به صحرا اسب تازم
نه با ياران به ميدان گوى بازم
نه در رزم سواران نام جويم
نه در بزم جوانان كام جويم
نه با آزادگان خرم نشينم
نه از خوبان يكى را بر گزينم
به جاى راه دستان در افروز
به گوشم سرزنش آيد شب و روز
به كوهستان و خوزستان و كرمان
به طبرستان و گرگان و خراسان
رونده ياد من بر هر زبانى
فتاده نام من در هر دهانى
چو بنيوشى ز هر دشتى و رودى
همى گويند بر حالم سرودى
همم در شهر داننده جوانان
همم بر دشت خواننده شبانان
زنان در خانه و مردان به بازار
سرود من همى گويند هموار
مرا در موى سر آمد سفيدى
هنوز اندر دلم نامد نويدى
نه دور از من خود آن بت روى حورست
كه صبر و خواب و هوشم نيز دورست
ز بس زردى همى مانم به دينار
ز بس سستى همى مانم به بيمار
پنجه گام بتوانم دويدن
نه انگشتى كمان خود كشيدن
هر آن روزى كه من باره دوانم
ز سستى بگسلد گويى ميانم
مگر مومين شد آن رويينه پشتم
مگر پشمين شد آن سنگينه مشتم
ستورمن كه تگ بفزودى از گور
بر آخر همچومن گشتست بى زور
نه يوزان را سوى غرمان دوانم
نه بازان را سوى كبگان پرانم
نه با كشتى گران زور آزمايم
نه با مى خوارگان رامش فزايم
همالانم همه از بخت نازند
گهى اسپ و گهى نازش طرازند
گروهى با بتان خرم به باغند
گروگى شادمان بر دشت و راغند
گروهى گلشن آرايند و ايوان
گروهى باغ پيرايند و بستان
گروهى را بصر بر راه دانش
گروهى را بدل در آز روامش
مرا آز جهان از دل برفتست
دلم گويى كه چون بختم بخفتست
چو پيكم روز و شب در راه مانده
چو آبم سال و مه در چاه مانده
نيارم تن به بستر سر به بالين
مرا هست اين و آن هر دو نمد زين
گها با ديو گردم در بيابان
گهى با شير خسپم در نيستان
بدين گيتى نديدم شادكامى
بدان گيتى نبينم نيك نامى
مرا ببريد تيغ مهربانى
ز كام اينجهانى وانجهانى
همى تا ديگران نيكى سگالند
به توبه جان بدخواهان بمالند
من اندر چاه عشق و بند مهرم
تو پندارى كه خود فرزند مهرم
دلا تا كى ز مهر آتش فروزى
مرا در بوتهء تيمار سوزى
دلا بى دانشى از حد ببردى
مرا كشتى به غمّ و خود نمردى
دلا از ناخوشى چون زهر گشتى
به مهر از دو جهان بى بهر گشتى
مبادا چون تو دل كس را به گيهان
كه بس مستى و بيهوشى و نادان
چو رامين كرد با دل ساعتى جنگ
هم اواز دل هزيمت كرد دلتنگ
دلش هرگه ازو پندى شنيدى
چو مرغ سربريده برتپيدى
چنان دلتنگ شد رامين در آن بزم
كزو بگريخت همچون بددل از رزم
فرود آمد ز تخت شاهوارش
بياوردند رخش راهوارش
به پشت رخش كه پيكر در آمد
تو گفتى رخش او را پر بر آمد
ز دروازه بشد چون ره شناسان
گرفته راه و هنجار خراسان
چو رامين چند گه با گل بپيوست
شد از پيوند او هم سير و هم مست
بهار خرمى شد پژمريده
چو باد دوستى شد آرميده
كمان مهربانى شد گسسته
چو تير دوستدارى شد شكسته
طراز جامهء شادى بفرسود
چو آب چشمهء خوشى بيالود
چنان بد رام را پيوند گوراب
كه خوش دارد سبو تا نوبود آب
چو مى بد مهر گل رامين چو ميخوار
به شادى خورد ازو تا بود هشيار
دل مى خواره را باشد به مى آز
بسى رطل و بسى ساغر خورد باز
به فرجامش ز خوردن دل بگيرد
ز مستى آزش اندر تن بميرد
نخواهد مى و گر چه نوش باشد
كجا در نوش وى را هوش باشد
دل رامينه لختى سير گشته
همان ديدار ويسه دير گشته
به صحرا رفت روزى با سواران
جهان چون نقش چين و نوبهاران
ميان كشت لاله ديد بالان
ميان شاخ بلبل ديد نالان
زمين همرنگ ديباى ستبرق
بنفش و سبز و زرد و سرخ و ازرق
ز يارانش يكى حور پرى زاد
بنفشه داشت يك دسته بدو داد
دل رامين به ياد آورد آن روز
كه پيمان بست با ويس دل افروز
نشسته ويس بر تخت شهنشاه
ز رويش مهر تابان وز برش ماه
به رامين داد يك دسته بنفشه
بيادم دار گفت اين را هميشه
كجا بينى بنفشه تازه هر بار
ازين عهد و ازين سوگند ياد آر
پس آنگه كرد نفرين فراوان
بران كاو بشكند سوگند و پيمان
چنان دلخسته شد آزاده رامين
كه تيره شد جهانش بر جهان بين
جهان تيره نبود و چشم او بود
كه بر چشم آمد از سوزان دلش دود
ز چشم تيره خود چندان بباريد
كه آن سال از هوا باران نباريد
سرشك از چشم آن كس بيش بارد
كه انده جسم او را ريش دارد
نبينى ابر تيره در بهاران
كه اورا بيش باشد سيل باران
چو نو شد ياد ويسه بر دل رام
فزون شد تاب مهر اندر دل رام
تو گفتى آفتاب مهربانى
برون آمد ز ميغ بد گمانى
چو آيد آفتاب از ميغ بيرون
در آن ساعت بود گرماش افزون
چو بنمود از دلش مهر و وفا چهر
ز ياران دور شد رامين بد مهر
فرود آمد ز باره دل شكسته
قرار از جان و رنگ از رخ گسسته
زمانى بر زمانه كرد نفرين
كه جانش را هميشه داشت غمگين
به دل هردم همى كردى خطابى
به سوز جان همى كردى عتابى
بدو گفتى كه اى حيران بى خويش
چو مجنون فارغ از بيگانه و خويش
گهى در شهر و جاى خويش رنجور
گهى از خان ومان و دوستان دور
گهى با دوست كردن بردبارى
گهى بى دوست كردن زار وارى
همى گفت اى دل رنجور تا كى
ترا بينم به سان مست بى مى
هميشه تو به مرد مست مانى
كه زشت از خوب و نيك از بد ندانى
به چشمت چه سراب و چه گلستان
به پيشت چه بهار و چه زمستان
چه بر خاك و چه بر ديبا نشينى
ز نادانى پسندى هر چه بينى
جفا را چون وفا شايسته خوانى
هوا را چون خرد بايسته دانى
ز سستى بر يكى پيمان نپايى
ز نادانى به هر رنگى بر آيى
هميشه جاى آسيب جهانى
كمينگاه سپاه اندهانى
بلا در تو مجاور گشت و بشست
در اميدوارى را فرو بست
به گوراب آمدى پيمان شكستى
مرا گفتى برستم هم نرستى
نه تو مستى كه من نادان و مستم
كه بر باد تو در دريا نشستم
مرا گفتى كه شو يارى دگر گير
دل از مهر و وفاى ويس بر گير
مترس از من كه من هنگام دورى
كنم بر درد ناديدن صبورى
به اميد تو از جانان بريدم
به جاى او يكى ديگر گزيدم
كنونم غرقه در دريا بماندى
مرا بر آتش هجران نشاندى
نه تو گفتى مرا از دوست بر گرد
چو بر گشتم بر آوردى ز من گرد
نه تو گفتى كه من باشم شكيبا
كنونت نا شكيبى كرد شيدا
پشيمانى چرا فرمانت بردم
مهار خود به دست تو سپردم
چرا بر دانش تو كار كردم
ترا و خويشتن را خوار كردم
گمان بردم كه از غم رسته گشتى
چو مى بينم خود اكنون بسته گشتى
توى در مانده همچون مرغ نادان
چنه ديده نديده دام پنهان
دلا زنهار با جانم تو خوردى
مرا با كام بد خواهان سپردى
چرا كان چنين بيهوش كردم
چرا گفتار تو در گوش كردم
سرد گر من چنين باشم گرفتار
كه خودنادان چنين باشد سزاوار
سزد گر خوار وانده خوار گشتم
كه شمع دل به دست خود بكشتم
سزد گرانده و تيمار ديدم
كه شاخ شادمانى خود بريدم
منم چون آهوى كش پاى در دام
منم چون ماهيى كش شست در كام
به دست خويش چاه خويش كندم
اميد دل به چاه اندر فگندم
چو عذر آرم كهون با دل ربايم
دل پر داغ وى را چون نمايم
چه شو خم من چه بى آب وچه بى شرم
اگر بفسرده مهرى را كنم گرم
بدا روزا كه در وى مهر كشتم
به تيغ هجر شادى را بكشتم
همى تا عشق بر من گشت فيروز
نديدم خويشتن را شاد يك روز
گهى در غربت از بيگانگانم
گهى در فرقت از ديوانگانم
نجويد بخت با من هيچ پيوند
به بخت من مزاياد ايچ گرزند
چو رامين دور شد لختى ز انبوه
نشسته بر رخانش گرد اندوه
همى شد در پسش پنهاى رفيدا
نگهبان گشته بر داماد پيدا
نبود آگه ازو رامين بيدل
چنين باشد به عشق آيين بيدل
رفيدا هر چه رامين گفت بشنيد
پس آنگه پيش او رفت و بپرسيد
بدو گفت اى چراغ نامداران
چرا دارى نشان سو كواران
چه ماند از كامها كايزد ندادت
چرا ديو آورد انده به يادت
چرا كردار بيهوده سگالى
ز بخت نيك و روز نيك نالى
نه تو رامينه اى تاج سواران
برادرت آفتاب شهريارى
اگر چه در زمانه پهلوانى
به نام نيك بيش از خسروانى
جوانى دارى و اورنگ شاهى
ازين بهتر كه تو دارى چه خواهى
مكن بر بخت چندين نا پسندى
كه آرد ناپسندى مستمندى
چو از بالين خزّت سر گرايد
ترا جز خاك بالينى نشايد
جوابش داد رامين دلازار
كه نشناسد درست آزار بيمار
تو معذورى كه درد من ندانى
چو من نالم مرا بيهوده خوانى
نباشد خوشيى چون آشنايى
نه دردى تلخ چون درد جدايى
بنالد جامه چون از هم بدرى
بگريد رز چو شاخ او ببرى
نه من آزار كم دارم ازيشان
چو بينم فرقت ياران و خويشان
ترا گوراب شهر و جاى خويشست
ترا هر كس درو فرزند و خويشست
هميشه در ميان دوستانى
نه چون من خوار در شهر كسانى
غريب ارچند باشد پادشايى
بنالد چون نبيند آشنايى
مرا گيتى براى خويش بايد
همه دارو براى ريش بايد
اگر چه ناز و شادى سخت نيكوست
گرامى تر زصد شادى يكى دوست
چنين كز بهر خود خواهم همه نام
ز نهر دوستان خواهم همه كام
مرار شكست بر تو گاه گاهى
چو از دشتى در آيى يا ز راهى
به هم باشند با تو خويش و پيوند
پس آنگه پيشت آيد جفت و فرزند
تو با ايشان و ايشان با تو خرم
همه چون سلسله پيوسته درهم
همه باشند پيرامنت تازان
به بختت گشته هريك چون تو نازان
مرا ايدر نه خويششت و نه پيوند
نه يار و نه دلارام و نه فرزند
بدم من نيز روزى چون تو خودكام
ميان خويس و پيوند و دلارام
چه خوش بود آن گذشته روزگاران
ميان آن همه شايسته ياران
چه خوش بود آنگه از عشقم بلا بود
مرا از دوست گوناگون جفا بود
گهى بودم ز دو نرگس دلازار
گهى بودم ز دو لاله به تيمار
مرا آزار با تيمار خوش بود
كه نرگس مست بود و لاله گش بود
چه خوش بود آن جفاى دوست چندان
فرو بردن به لب از خشم دندان
چه خوش بود آن به دل اندر عتابش
چه خوش بود آن به ناز اندر حخابش
اگر در هفته روزى پرده كردى
مرا مثل اسيران برده كردى
چه خوش بود آن شمار بوسه كردن
به هر عذرى دو صد سوگند خوردى
چه خوش بود آنكه هر روزى دو دس بار
ازو فرياد خواندم پيش دادار
چه خوش بود آن نماندن بر يكى سان
گهى فرياد خوان گه آفرين خوان
پس آنگه گشتن از كرده پشيمان
دو صد بار آفرين خواندنش بر جان
گهى زلفش دست خود شكستن
گهى از دست او زنار بستن
مرا آن روز روز حرمى بود
گمان بردم كه روز در همى بود
مرا گه گه ز گل تيمار بودى
چنان كز نرگسان آزار بودى
ز نرگس خود چرا آزار باشد
و يا از گل كرا تيمار باشد
گر از نرگس يكى بيداد ديدم
ز بيجاده هزاران داد ديدم
چو سنبل كرد بر من راه گيرى
مرا برهاند نوش آلود خيرى
بجز عشقم نبودى در جهان كان
بجز يارم نبودى بر روان بار
چرا نالد تنى كاين كار دارد
چرا پيچد دلى كاين بار دارد
چنين بودم گفتم روزگارى
ببرده گوى كام از هر سوارى
ز روى دوست پيشم گل به خروار
ز روى دوست پيشم مشك انبار
گهى شادى گهى نخچير كردن
گهى باده گهى بوسه شمردن
تنم آنگه درستى بود و نازان
كه من گفتى كه بيمارست و نالان
گهى گفتى كه من در عشق زارم
گهى گفتى كه من در مهر خوارم
كنون زارم كه آن زارى نماندست
كنون خوارم كه ان خوارى نماندست
اگر چه عشق سر تا سر زيانست
همه رنج تن و درد روانست
دوشمانى هشت اورا در دو هنگام
يكى شادى گه نامه ست و پيغام
دگر شادى دم ديدار دلبر
دو شادى بسته با تيمار بى مر
نباشد همچو عاشق هيچ رنجور
به خاصه كز بر جانان بود دور
نشسته روز و شب چون ديدبانان
به راه نامه و پيغام جانان
سمن بر ويس بى دل بود چونين
نشسته روز و شب بر راه آذين
چو كشت تشنه بر اوميد باران
و يا بيمار بر اوميد درمان
چو آذين را بديد از دور تازان
چو باغ از باد نيست گشت نازان
چنان خرم شد از ديدار آذين
كه گفتى يافت ملك مصر يا چين
يكايك ياد كرد آذين كه چون ديد
نهيب عشق رامين را فزون ديد
بگفت آن غم كه اورا از هوا بود
بر آن گفتار او نامه گوا بود
همان كرد اى عجب ويس سمن بوى
كه رامين كرده بد با نامهء اوى
چو زو بستد هزاران بوسه دادش
گهى بر چشم و گه بر دل نهادش
به شيرين بوسگانش كرد شيرين
به مشكين زلفكانش كرد مشكين
پس آنگه نامه را بگشاد و خواند
تو گفتى كو ز شادى جان بر افشاند
دو روز آن نامه را از دست ننهاد
گهى خواند و گهى بوسه همى داد
همى تا در رسيد از راه رامين
نديم و غمگسارش بود آذين
پس آنگه روى مه پيكر بيارست
سر مشكين گله بر گل بپيراست
نهاد از زر و گوهر تاج بر سر
چو خورشيدى از مه دارد افسر
خز و ديباى گوناگون بپوشيد
فروغ مهر بر گردون بپوشيد
رخش گفتى نگار اندر نگارست
تنش گفتى بهار اندر بهارست
دو زلفش مايهء صد شهر عطار
لبانش داروى صد شهر بيمار
به روى آشوب دلهاى جوانان
به زلف آسيب جان مهربانان
به سرين بر شكسته زلف پر چين
شكستستند گويى زنگ بر چين
نگارى بود كرده سخت زيبا
ز مشك و شكر و گلبرگ و ديبا
بهشتى بود گل بوى و وشى رنگ
ز كام و راحت و گشّى و فرهنگ
دو زلف از بوى و خم چون عنبر و جيم
دهانى همچو تنگ شكر و ميم
شكفته بر كنار جيم نسرين
نهفته در ميان ميم پروين
چنين ماگى اسير مهر گشته
تن سيمينش زرين چهر گشته
نگارى بود گفتى نغز و دلكش
نهاده دست مهر اورا بر آتش
شتابش را تب اندر دل فتاده
نشاطش را خر اندر گل فتاده
رسيده كارد هجران به ستخوانش
فتاده لشكر غم بر روانش
به نام گوشك موبد بر بمانده
به هر راهى يكى ديده نشانده
بسار دانه بر تابه بى آرام
بمانده چشم بر راه دلارام
شب آمد ماهتاب او نيامد
به شب آرام و خواب او نيامد
تو گفتى بستر ديباش هموار
به زيرش همچو گلبن بود پرخار
سحر گه ساعتى جانش بر آسود
دلش بيهوش گشت و چشم بغنود
بجست از خواب همچون ديو زد مرد
يكى آه از دل نادان بر آورد
گرفتش دايه و گفتش چه بودت
ستنبه ديو بد خو چه نمودت
سمن بر ويس لرزان گشت چون بيد
چو در آب روان در عكس خورشيد
به دايه گفت هرگز مهر ديدى
چو مهر من به گيتى يا شنيدى
نديدستم شبى هرگز چو امشب
كه آمد جان من صد باره بر لب
تو گويى زير من منسوج بستر
به ماه و كژدم آگندست يكسر
مرا بخت دژم چون شب سياهست
شب بخت مرا رامين چو ماهست
سياهى از شبم آنگه زدايد
كه ماه بخت من چگره نمايد
كنون در خواب ديدم ماه رويش
چهان پر مشك و عنبر كرده مويش
چنان ديدم كه دست من گرفتى
بدان ياقوت قند آلود گفتى
به خواب اندر بپرسش آمدستم
كه از بد خواه تو ترسان شدستم
به بيدارى نيايم زانكه دشمن
نگه دارد ترا همواره از من
ترا از من نگه دارند محكم
روان را چون نگه دارند از هم
مرا بنماى رويت تا ببينم
كه من از داغ روى تو چنينم
مترس اكنون و تنگ اندر برو گير
كه بس خوش باشد اندر هم مى و شير
برم از زلفكانت عنبرين كن
لبم از بوسگانت شكرين كن
به سنگين دل وفا و من جوى
به نوشين لب نوازشهاى من گوى
مكن تندى كه از تو باشد آهو
بهست از روى نيكو خوى نيكو
من اندر خواب روى دوست ديدم
سخنهاى چنين از وى شنيدم
چرا بى صبر و بى چاره نباشد
چرا همواره غمخواره نباشد
مرا تا بخت از آن مه دور دارد
بدين غم هر كسى معذور دارد
سر نامه بع نام ويس بت روى
مه سوسن بر و مهر سمن بوى
بت پيلستكين و ماه سيمين
نگار قندهار و شمسه چين
درخت پر گل و باغ بهارى
بهار خرم و ماه حصارى
ستون نقره و پيرايهء تاج
سهى سرو بلورين گنبد عاج
نبيد خوشگوار و داروى هوش
بهشت خرمى و چشمهء نوش
گل حوشبوى و مرواريد حوشاب
پرند شاهوار و گوهر ناب
خور ايوان و مهتاب شبستان
ستارهء طارم و شاخ گلستان
مرا بى تو مبادا زندگانى
ترا اورنگ بادا جاودانى
نيارم ماه رخسار تو ديدن
نيارم نوش گفتارت شنيدن
گنهگارم همى ترسم كه با من
كني كارى كه باشد كام دشمن
اگر چه اين گناه از بن مرا نيست
گنه بر تو نهادن هم روا نيست
ستنبه ديو هجران را تو خواندى
بدان گاهى كه از پيشم براندى
به مهر اندر نمودى زود سيرى
مرا دادى به خودكامى دليرى
گمان من به مهر تو نه اين بود
گمانت بهسمان بردى زمين بود
تو خود دانى كه من در مهربانى
بنا كردم سراى جاودانى
تو ويران كردى آن خرم سرايم
كه بود از خرمى شادى فزايم
گناه تست و گويم بى گناهى
خداوندى كنى تو هر چه خواهى
نهادم دل بدان سان كم تو دارى
ز تو فرمان و از من بردبارى
نگارا گر چه از تو دور گشتى
دلم را به نوازى تو بهشتى
نواى من نشسته در بر تو
چگونه سر كشم از چنبر تو
به جان تو كه تا از تو جدايم
تو گويى در دهان اژدهايم
دلى دارم ز هجران تو پر درد
گوا دارم برو دو گونهء زرد
اگر پيس تو بگذارم گوايان
بيارم با گوايان آشنايان
دو چشم سيل بارم آشنا بس
دو مرد آشناإا دو گوا بس
به زر اندوده بينى دو گوايم
به خون آلوده بينى آشنايم
چو بنمايم ترا ديدار ايشان
بدانى راستى گفتار ايشان
ز من جز راستى هرگز نبينى
مرا در راستى عاجز نبينى
جفا كردى جفا ديدى جفا را
وگا كن تا وفا بينى وفا را
كنون كز خويشتن سوزش نمودى
جفاى رفته را پوزش نمودى
ز سر گيرم وفا و مهربانى
كنم در كار مهرت زندگانى
ترا دانم ندانم ديگران را
ترا خواهم نخواهم اين و آن را
فرو شويم ز دل زنگ جفايت
به دو ديده بخرّم خاك پايت
نكاهم مهر تو گر تو بكاگى
ترا بخشم دل و جان گر بخواهى
چرا جويم ز روى تو جدايى
چرا بُرم ز خورشيد آشنايى
چرا از مهر زلفينت بتابم
ز مشك تبتى خوشتر چه يابم
بهشت و حور خواهد دل ز يزدان
مرا ماها تو اينى و هم آن
چه باشد گر برم در وشق تو رنج
نشايد يافت بى رنج از جهان گنج
بيا تا اين جهان را باد داريم
ز روز رفته هرگز ياد ناريم
تو با من باش همچون رنگ با زر
كه من با تو بود چون نور با خور
تو با من باش همچون رنگ با مل
كه من با تو بوم چون بوى با گل
ترا بى من نباشد شادمانى
مرا بى تو نباشد كامرانى
مرا خنجر چو ابر زهر بارست
ترا غمزه چو تير دل گذارست
چو باشد تير تو با خنجر من
كجا زنده بماند هيچ دشمن
همى تا در جهان دريا و رودست
ترا از من به هر نيكى درودست
نبشتم پاسخ تو بر سر راه
سخنها كردم اندر نامه كوتاه
كجا من در پس نامه دوانم
اگر صد بند دارم بگسلانم
چنان آيم شتابنده درين راه
كه تير اندر هوا و سنگ در چاه
چو انجاميده شد گفتار رامين
چو باد از پيش او برگشت آذين
جهان افروز رامين از پس اوى
چو چوگان دار تازان از پس گوى
گرفته هر دو هنجار خراسان
بريشان گشته رنج راه آسان
چنان دو تير پران ير نشانه
ميان هر دوان روزى ميانه
خوشا بادا كه از مشرق در آيد
تو گويى كز گلستانى بر آيد
ز خرخيز و سمندور و ز قيصور
بيارد بوى مشك و عود و كافور
چه خوش باشد نسيم باد خاور
به خاصه چون بود با بوى دلبر
نسيمى كز كنار دلبر آيد
ز بوى مشك و عنبر خوشتر آيد
نيامد از گلستان بوى نسرين
چنان چون بوى ويس آمد به رامين
همى گفت اين نه بوى گلستانست
همانا بوى ويش دلستانست
چه بادست اين كه اوميد بهى داد
مرا از بوى دلبر آگهى داد
درين انديشه بود آزاده رامين
كه آمد پيش بخت افروز آذين
چو آذين را بديد از دور بشناخت
همانگه رخش گلگون را بدو تاخت
پيام آور فرود آمد ز باره
نه باره بد يكى پيل تخاره
شكفته روى و خندان رفت آذين
زمين بوسه كنان در پيش رامين
دمان زو بوى مشك و بوى عنبر
نه بوى مشك و عنبر بوى دلبر
چه فرخ بود آذين پيش رامين
چه در خور بود رامين پيش آذين
شده هر دو به روى يكدگر شاد
چنانك اندر بهاران سرو و شمشاد
پس آنگه هر دو اسپان را ببستند
به دشت سبر بر مرزى نشستند
پيام آور بپرسيدش فراوان
ز رفته حالهاى روزگاران
از آن پس داد وى را نامهء ويس
همان پيراهن و واشمهء ويس
چو رامين نامهء آن سيم بر ديد
تو گفتى گور دشتى شير نر ديد
ز لرزه سست شد دو دست و پايش
ربودش هوش ياد دلربايش
چنان لرزه به دست او بر افتاد
كه آن نامه ز دست او در افتاد
همى تا نامهء دلبر همى خواند
ز ديده سيل بيجاده همى راند
گهى بر رخ نهادى نامه ويس
گهى بر دل نهادى جامه ويس
گهى بوبيد مشك آلود جامه
گهى بوسيد خون آلود نامه
يكى ابر از دو چشم او بر آمد
كه بارانش وقيق و گوهر آمد
وز آن ابر او فتادش برق بر دل
بديدش برق آتش سوز در دل
گهى از ديده راندى گوهرين جوى
گهى از دل كشيده آذرين هوى
گهى چون ديو زد بيگوش گشتى
فغان كردى و پس خاموش گشتى
گهى بيخود به روى اندر گتادى
ز بيهوشيش گريه برفتادى
چه لختى هوش باز آمد به جانش
صدف شد در دندان را دهانش
همى گفت آه ازين بخت نگونسار
كه تخم رنج كشت و شاخ تيمار
مرا ببريد از آن سرو جوانه
كه سروستان او كاخست و خانه
مرا ببريد از آن خورشيد تابان
كه گردونش شبستانست و ايوان
ز چشم من ببرد آن خوب ديدار
چو از گوشم ببرد آن نوش گفتار
ز ديدارش بدل دادست جامه
ز گفتارش بدل دادست نامه
قرار جان من زين جامه آمد
بهار بخت من زين نامهء آمد
پس آنگه پاسخى بنوشت زيبا
بسى نيكوتر از منسوج ديبا
چو رامين ديد بانو را دلازار
ز لب بارنده زهر آلود گفتار
هزاران گونه لابه كرد و پوزش
ز جان پر نهيب از درد و سوزش
بدو گفت اى بهار مهربانان
به چهره آفتاب دل ستانان
بهشت دلبران اورنگ شاهان
طراز نيكوان سلار ماهان
ستارهء بامداد و ماه روشن
چراغ كشور و خورشيد برزن
گل صد گنبد و آزاده سوسن
خداوند من و كام دل من
چرا چندين به خون من شتابى
چرا رويت همى از من بتابى
منم رامين ترا باجان برابر
توى ويسه مرا از جان فزونتر
منم رامين ترا شايسته كهتر
توئى ويسه مرا بايسته مهتر
منم رامين كه شاه بى دلانم
ز مهر تو به گيتى داستانم
توى ويسه كه ماه نيكوانى
به چشم و زلف شاه جادوانى
همانم من كه تو ديدى همانم
همان شايسته يار مهربانم
همانم من كه بودم تو نه آنى
چرا بر من نمايى دل گرانى
مگر كردى به گفت دشمنان گوش
كه زى تلخ شد آن مهر چون نوش
مگر سوگندها به دروغ كردى
مگر زنهار با جانم بخوردى
مگر يكدل شدى با دشمن من
مگر آتش زدى در خرمن من
دريغ آن مهر و آن اميدوارى
كه جانم را بد اندر مهر كارى
بكشتم عشق در باغ جوانى
به جان خويش كردم باغبانى
همى ورزيد باغم با دل شاد
چنان كز ديدگان آبش همى داد
نه يك شب خفت و نه يك روز آسود
به رنج باغبانى در بفرسود
چو آمد نوبهار ودل روشن
بر آمد لاله و خيزى و سوسن
ز گل بود اندرو صد جاى توده
دمان بويش چو بوى مشك سوده
چنار و بيد او شد سايه گستر
چنان چون مورد و سروش شاخ پرور
شكفته شد دگر گونه درختان
ز خوبى همچو كام نيكبختان
به بانگ آمد درو قمرى و بلبل
دگر مرغان بر آوردند غلغل
وگا پير امنش آهييخت ديوار
نه ديوارى كه كوهى نام بردار
به پاى كوه نوشين رودبارى
به گرد رود زرين مرغزارى
ز رامش بود كبگ كوهسارى
چنان كز رنگ شير مرغزارى
كنون آمد زمستان جدايى
بدو در ابر و باد بى وفايى
ز بدبختى در آمد سال و ماهى
كه ويران شد درو هر جايگاهى
ز بى آبى در آمد روزگارى
كه در وى خشك شد هر رودبارى
نه آن ديوار ماندست و نه آن باغ
نه آن كوه و نه آن رود و نه آن راغ
بد انديشان در ختانش بكندند
در و ديوار او بر هم فگندند
رميدند آن همه مرغانش اكنون
چه كبگ از كوه و چه بلبل ز هامون
دريغا آن همه سرو و گل و بيد
دريغا روزگار رنج و اوميد
نه از زر بود مهر ما ز گل بود
كه چون بشكست بى بر گشت و بى سود
دل از دل دور گشت و يار از يار
غم اندر غم فزود و كار در كار
به كام دل رسيد از ما بد آموز
كه چون ماباد بد فرجام و بدروز
كنون بدگوى ما از رنج ما روت
بياسوده به كام خويش بنشست
نه پيغامبر بود اكنون نه همراز
نه بدگوى و بدخواه و نه غماز
نه دايد رنج بيند نه تو تيمار
نه من درد دل و نه موبد آزار
بجز من در ميان كس را گنه نيست
كه بخت كس چوبخت من سيه نيست
به ناله زين سيه بخت نگونم
كه با او من همه جايى زبونم
مرا گوهر چنان شد پوزش آراى
كه آزاده زبون باشد به هر جاى
اگر نه خواستى بختم سياهى
مرا نفريفتى ديو تباهى
كسى كان ديو را باشد به فرمان
به دل چون من بود كور و پشيمان
به جاى عود خام و مشك سارا
گرفته چوب بيد و ريگ صحرا
به جاى زر ناب و در شهوار
به چنگ من سفال و سنگ كهسار
به جاى باد رفتار اسپ تازى
گرفته كم بها اسپ طرازى
نگارا نه همه پنداشتى كن
زمانى دوستى و اشتى كن
اگر كردم جفا و زشت كارى
تو با من كن وفا و مهر و يارى
گناه از بن ترا بود اى دلارام
گرفتارى مرا آمد به فرجام
گناهى را كه تو كردى يكى روز
هزاران عذر خواهم از تو اموز
كنم پيش تو چندان لابهء زار
كه بزدايم ز جانت زنگ آزار
گناه از خويشتن بينم هميشه
كنم تا مرگ با تو عذر پيسه
گهى گويم چو خواهم از تو زنهار
گنهگارم گنهگارم گنهگار
گهى گويم چو خواهم از تو درمان
پشيمانم پشيمانم پشيمان
خداوندى و بر من پادشايى
توانى كم عقوبتها نمايى
و ليكن پس كجا باشد كريمى
خداوندى و رادى و رحيمى
اگر بخشايش از من باز گيرى
ز من زارى وپوزش نه پذيرى
همين جا بند درگاه تو گيرم
همى گريم به زارى تا بميرم
بع ديگر جاى رفتن چون توانم
كه بخشاينده اى چون تو ندانم
مكن ماها و بر جانم ببخشاى
بلا زين بيش بر جانم ميفزاى
چه بود ار من گنه كردم يكى بار
نه جز من نيست در گيتى گنهگار
گناه آيد ز گيهان ديده پيران
خطا آيد ز داننده دبيران
دونده باره هم در سر در آيد
برنده ثيغ هم كندى نمايد
گر آمد ناگهان از من خطايى
مرا منماى داغ هر جفايى
منم بنده توى زيبا خداوند
ز بيزارى منه بر پاى من بند
همه جورى توانم بردن از يار
جز آن كز من شود يكباره بيزار
مرا كورى به از هجر تو ديدن
مرا كرّى به از طعنت شنيدن
مرا هرگز مبادا از تو دورى
ترا هرگز مباد از من صبورى
نگارا تا تو بر من دل گرانى
به چشم من سبك شد زندگانى
هميشه دج گران باشى به بيداد
گران باشد هميشه سنگ و پولاد
نباشد مهرت اندر دل گه جنگ
نباشد آب در پولاد و در سنگ
مرا خود از دلت آتش در افتاد
كه خود آتش فتد از سنگ و پولاد
بر آتش سوز گرد آيد همه كس
تو هم فرياد اتش سوز من رس
اگر دريا برين آتش فشانى
نيايد آتشم را زو زيانى
جهان پر دود گشت از دود جانم
چو بختم شد به تاريكى جهانم
جهان بر من همى گريد بدين سان
ازيرا امشب اين برفست و باران
به آتشگاه مى مانه درونم
به كوه برف مى ماند برونم
بدين گونه تنم را مهر كردست
كه نيمى سوخته نيمى فسردست
چو من بر آسمان ديك فرشتست
كه ايزد ز آتش و برفش سرشتست
نشد برف من از آتش گدازان
كه ديد آتش چنين با برف سازان
كسى كاو را وفا با جان سرشتست
به برف اندر بكشتن سخت زشتست
گمان بردم كه از آتش رهانى
ندانستم كه در برفم نشانى
منم مهمانت اى ماه دو هفته
به دو هفته دو ماهه راه رفته
به مهمانان همه خوبى پسندند
نه زين سان در ميان برف بندند
اگر شد كشتنم بر چشمت آسان
به برف اندر مكش بارى بدين سان
خوشا مروا نشست شهرياران
خوشا مروا زمين شاد خواران
خوشا مروا به تابستان و نيسان
خوشا مروا به پاييز و زمستان
كسى كاو بود در مرو دلاراى
چگونه زيستن داند دگر جاى
به خاصه چون بود در مرو يارش
چگونه خوش گذارد روزگارش
چنان چون بود رامين دلازار
گسسته هم ز مرو و هم ز دلدار
هم از ياران و خويشان دور گشته
هم از يار كهى مهجور گشته
نباشد جاى چون جاى نخستين
نه يك معشوق چون معشوق پيشين
چو رامين آمد اندر كشور مرو
به چشمش هر گياهى بود چون سرو
زمينش چون بهشت و شاخ چون حور
گلش چون غاليه برگش چو كافور
در آن كشور چنان بدجان رامين
كه در ماه بهاران شاخ نسرين
تو گفتى در زمين مرو شهجان
در مينو برو بگشاد رصوان
چو نزديك دز مرو آمد از راه
به بام گوشك بر ديده شد آگاه
فرود آمد همان گه مرد ديده
به شادى رام را بر رخش ديده
يكايك دايه را زو آگهى داد
دل دايه شد از انديشه آزاد
دوان شد تا به پيش ويس بانو
بگفت آمد به دردت نوش دارو
پلنگ خسروى آمد گرازان
هزبر شاهى آمد سر فرازان
نسيم دولت آمد مژده خواهان
كه آمد نوبهار پادشاهان
درخت شادكامى بارور شد
همان بخت ستمگر دادگر شد
به بار آورد شاخ مهر نو بر
پديد آورد كان وصل گوهر
دميده گشت صبح از خاور بام
شكفته شد بهار كشور كام
اميد فرخى آمد ز دولت
نويد خرمى آمد ز صلت
نبينى شب شده چون روز روشن
جهان خرم شده چون وقت گلشن
نبينى شاخ شادى بشكفيده
نبينى شاخ انده پژمريده
نبينى خاك ديبا روى گشته
نبينى باد عنبر بوى گشته
الا ماها بر آور سر ز بالين
جهان بين برگشا و اين جهان بين
شبت تاريك بد همرنگ مويت
كنون رخشنده شد همرنگ رويت
ز دوده شد جهان از زنگ اندوه
همى خندد زمين از كوه تا كوه
جهان خندان شده از روى رامين
هوا مشكين شده از بوى رامين
به فال نيك رامين آمد از راه
همى پيوست خواهد مهر با ماه
بيا تا روى آن دلبند بينى
تو گويى ماه را فرزند بينى
به درگاه ايستاده بار خواهان
ز كين و خشم تو زنهار خواهان
ترا دل خسته او را دل شكسته
ميان هر دوان درهاى بسته
درت بر دلگشاى خويش بگشاى
اميد جان فزاى خويش بفزاى
سمن بر ويس گفتا شاه خفتست
بلا در زير خواب او نهفتست
گر او زين خواب خوش بيدار گردد
سراسر كار ما دشوار گردد
يكى چاره بكن كاو خفته ماند
نهان ما و راز ما نداند
سبك دايه فسونى خواند بر شاه
تو گفتى شاه مرده گشت برگاه
چو مستان خواب نوشين در ربودش
چنان كز گيتى آگاهى نبودش
پس آنگه ويس همچون ماه روشن
نشست آزرده بر سوراخ روزن
ز روزن روى رامين ديد چون مهر
شكفته شد به جانش در گل مهر
و ليكن صبر كرد و دل فرو داشت
بننمود آن تباهى كاندرو داشت
سخن با رخش رامين گفت يكسر
بدو گفت اى سمند كوه پيكر
ترا من داشتم همتاى فرزند
چرا ببريد از من مهر و پيوند
نه از زر ساختم استام و تنگت
وز ابريشم فسار و پالهنگت
نه از سيم و رخامت كردم آخر
همه ساله ز كنجت داشتم پر
چرا دل ز اخر من بر گرفتى
برفتى آخر ديگر گرفتى
ترا نيكى نسازد چون بديدم
دريغ آن رنجها كز تو كشيدم
ترا آخر چنان سازد كه ديدى
تو خود دانى چه سختيها كشيدى
كرا خرما نسازد خار سازى
كرا منبر نسازد دار سازى
چو ويس اندر شبستان رفت و بنشست
زمانى بود و باز از جاى برجست
بگفت اين و دگر ره شد به روزن
ز روزن تيغ زد خورشيد روشن
دگر ره گفت با رخش ره انجام
نهى رخشا همى بر چشم من گام
مرا هستى چو فرزند دل افروز
به تو نپسندم اين سختى بدين روز
چرا همراه بد جستى و بدخواه
تو نشنيدى كه همراهست و پس راه
اگر با تو نه اين بد راى بودى
ترا بر چشم من بر جاى بودى
كنون بر باد شد اوميد و رنجت
نه بارت هست زى ما نه سپنجت
برو بار و سپنج از ديگران خواه
دل گمگشته را از دلبران خواه
برو راما تو نيز از مرو بر گرد
پزشكى جوى و با او ياد كن درد
بساروزا كه از تو بار جستم
چو زنهارى ز تو زنهار جستم
نه بر درگاه خويشم بار دادى
نه با زنهاريان زنهار دادى
بسا شبها كه تو خوش خفته بودى
نه چون من بى دل و آشفته بودى
تو خفته در ميان خز و سنجاب
من افتاده به راه اندر گل و آب
كنون آن بد كه كردى بازديدى
بلا را هم بلا انباز ديدى
اگر تو نازكى اى شاخ سوسن
هر آيينه نيى نازكتر از من
و گر بودم ترا يك روز در خور
نگفتم جاودان تيمار من خور
ببر اوميد دل چون من بريدم
ز نوميدى به آسانى رسيدم
اگر اوميد رنجورى نمايد
ز نوميدى بسى آسانى آيد
من آن بودم كه از اوميدوارى
همى بردم به دريا بر سمارى
كنون از شورش دريا برستم
دل از اوميد بيهوره بشستم
ز خرسندى گزيدم پارسايى
كه خرسنديست بهتر پادشايى
كنون كت نيست روزى از كهن يار
برو يارى كه نو كردى نگه دار
كهى دينار و ياقوتست نامى
و گر نه يار نو باشد گرامى
چو مهرم را بريذى از جفا سر
بريده سر نرويد بار ديگر
اگر بر رويد از گورم گيازار
گيازارم بود از تو دلازار
و گر چه نيك دان بودم به تدبير
ندانستم كه گردد مهر دل پير
مجو از من دگر ره مهربانى
كه نايد باز پيران را جوانى
همانم من كه تو نامه نوشتى
به نامه نام من بردى به زشتى
مرا از مهرت آمد زشت نامى
كه جز با تو نكردم خويس كامى
نكردم در جهان جز تو يكى يار
تو نيز از بخت من بودى بدين زار
توى چون مادرى كش طالعى شود
يكى فرزند بودش وان يكى كور
به ديده كورى دختر نبيند
همى داماد بى آهو گزيند
دلم گر چون كمان در مهر دوتاست
چو تيرست در جفا گفتار من راست
دل تو چو نشانه شد بر آزار
نشانه ت را ز پيش تير بردار
برو تا نشنوى گفتار دلگير
ز تلخى چون كبست از ژخم چون تير
جوابش داد ويس ماه پيكر
جوابى همچو زهر آلوده خنجر
برو راما اميد از مرو بردار
مرا و مرو را نابوده پندار
مكن خواهش چو ديگربار كردى
ببر اين دود چون آتش ببرى
مرا بفريفتى يك ره به گفتار
كنون بفريفت نتوانى دگر بار
چو بشكستى وفا و عهد و سوگند
چه بايد اين فسون و رشته و بند
برو نيرنگ هم با گل همى ساز
وفا و مهر هم با او همى باز
اگر چه هوشيارى و سخن دان
نيم من نيز ناهشيار و نادان
تو زين افسونها بسيار دانى
به پيش هر كسى بسيار خوانى
ترا ديدم بسى و آزمودم
فسونت نيز بسيارى شنودم
دلم بگرفت ازين افسون شنيدن
فسون جادوان بسيار ديدن
مرا بس زين فسوس وزين فسونت
وزين بازارهاى گونه گونت
نخواهم جستن از موبد رهايى
نه با او كرد خواهم بى وفايى
درين گيتى به من شايسته خود اوست
كه با آهوى من دارد مرا دوست
نه روز دوستى را خوار گيرد
نه روزى بر سر من يار گيرد
مرا يكدل هميشه دوستدارست
نه چون تو ده دل زنهار خوارست
كنون دارد بلورين جام در دست
به كام دل هميشه شاد و سرمست
نشست خوش ز بهر شاه بايد
ترا هر جا كه باشد جاى شايد
همى ترسم كه آيد در شبستان
گلش را رفته بيند از گلستان
مرا جويد نيابد خفته بر جاى
به كار من دگر ره بد كند راى
شود آگه ازين كار نمونه
وزين بفسرده مهر باژ گونه
نخواهم كاو بيازارد دگر بار
كه پس با او به جان باشد مرا كار
بس است آن بيم و آن سختى كه ديدم
وزو صد ره اميد از جان بريدم
چه ديدم زان همه سختى كشيدن
چه ديدم زان همه تلخى چشيدن
چه دارم زان همه زنهار خوارى
بگر بد نامى و نوميدوارى
هم آزرده شد از من شهريارم
هم آزرده شد از من كردگارم
جوانى بر سر مهرت نهادم
دو گيتى را به نام بد بدادم
ز حسرت مى بسايم دست بردست
كه چيزى نيستم جز باد در دست
سخن چندان كه گويم سر نيايد
ترا زين شاخ برگ و بر نيايد
ازين در كامدى نوميد بر گرد
به بيهوده مكوب اين آهن سرد
شب از نيمه گذشت و ابر پيوست
دمه بفزود و دود برف بنشست
كنون بر خويشتن كن مهربانى
برو تا بر تنت نايد زيانى
شبت فرخنده باد و روز فرخ
هميشه يار تو گل نام گل رخ
بمانادش به گيتى با تو پيوند
چنان كت زو بود پنجاه فرزند
چو ويس او را زمانى سرزنش كرد
به ناديدنش دل را خوش منش كرد
ز روزن باز گشت و روى بنهفت
نه بارش داد و نه ديگر سخن گفت
نه دايه ماند بر روزن نه بانو
گسسته شد ز درد رام دارو
به كوى اندر بماند آزاده رامين
به كام دشمنان بى كام و غمگين
همه چيزى گرفته جاى و آرام
ابى آرام مانده خسته دل رام
همى ناليد پيش كرد گارش
گه از بخت سياه و گه ز يارش
همى گفت اى خداى پاك و دانا
توى بر هر چه خود خواهى توانا
هنى بينى مرا بيچاره مانده
ز خويش و آشنا آواره مانده
به كه بر ميش و بز را جايگاهست
به هامون گور و آهو را پناهست
مرا ايدر نه آرامست و نه جاى
برين خسته دلم هم تو ببخشاى
كه من نوميد ازيدر بر نگردم
و گر نوميد بر گردم نه مردم
اگر بايد همى مردن به ناچار
همان بهتر كه ميرم بر در يار
بداند هر كه در آفاق بارى
كه يارى داد جان از بهر يارى
گر اين برف و دمه شمشير بودى
جهنده باد ببر و شير بودى
ازيدر باز پس ننهاد مى گام
مگر آنگه كه جانم يافتى كام
دلا تو آن دلى كز پيل و از شير
نترسيدى هم از ژوپين و شمشير
چرا ترسى كنون از باد باران
كه خود هر دو ترا هستند ياران
نه باد ارم همه سال از دم سرد
نه ابر آرم ز دود جان پر درد
اگر باز آمدى آن ماه رخشان
مرا چه برف بودى چه گل افشان
و گر گشتى لبم بر لبش پيروز
مرا كردى كنار خويش جان بوز
نبودى هيچ غم از ابر و بادم
شدى اندوه اين طوفان ز يادم
همى گفت اين سخت رامين بيدل
بمانده تا به زانو رخش در گل
همه شب چشم رامين اشك ريزان
هوا بر رخش او كافور بيزان
همه شب رخش در باران شده تر
به برف اندر سوار از رخش بدتر
همه شب ابر گريان بر سر رام
همه شب باد پيچان در بر رام
قبا و موزه و رانينش بر تن
ز سر تا پاى بفسرده چو آهن
همه شب ويس گريان در شبستان
به ناخن پاك بشخوده گلستان
همه گفت اين چه برف و اين چه سرماست
كزيشان رستخيز ويس برخاست
الا اى ابر گريان بر سر رام
ترا خود شرم نايد زان گل اندام
به رنگ زعفران كردى رخانش
بسان نيل كردى ناخنانش
ز بخشودن همى بر وى بنالى
و ليكن تو بدين ناله و بالى
مبار اى ابر و يك ساعت بياساى
مرا تيمار بر تيمار مفزاى
الا اى باد تاكيتند باشى
چه باشد گر زمانى كند باشى
نه آن بادى كه از وى بوى بردى
جهان از بوى او خوش بوى كردى
چرا اكنون نبخشانى بر آن تن
كزو خوشى برد نسرين و سوسن
الا اى ژرف درياى دمنده
تو باشى پيش رامين همچو بنده
ترا هر چند گوهرهاست رخشان
نيى چون دست رامين گوهر افشان
حسد بردى بر آن شاه سواران
فرستادى به دست ميغ باران
سلاح تو همين باران و آبست
سلاح او همه پولاد نابست
گر او امشب رها گردد ازيدر
بينبارد ترا از گرد لشكر
چه بى شرمم چه بانيرنگ و دستان
كه آسوده نشستم در شبستان
تنى پرورده اندر خز و ديبا
بماند در ميان برف و سرما
رخ آزاده رامين هست گلزار
بود سرما به برگ گل زيان كار
سمن بر ويس گفت اى بى خرد رام
ندارى از خردمندى بجز نام
جفا بر دل زند خشت گرانس
بماند جاودان بر دل نشانش
جفاى تو مرا بر دل بماندست
چنان كز دل وفاى تو بر اندست
نباشد با كسى هم كفرو هم دين
نگنجه در دلى هم مهر و هم كين
چو ياد آرد ز صد هونه جفايت
نماند در دلى بوى وفايت
تو خود دانى كه من با تو چه كردم
به اميد وفا چه رنج بردم
پس آنگه تو بجاى من چه كردى
بكشتى و انچه كشتى خود بخوردى
برفتى بر سرم يارى گزيدى
نكو كردى تو خود اورا سزيدى
جزين از تو چه آيد كه كردى
كه همچون كرگسان مردار خوردى
زهى داده ستور و بستده خر
ترا همچون منى كى بود در خور
ترا چون جاى شور و ريگ شايستن
سرا و باغ فرمودن چه بايست
گمان بردم كه تو شير شكارى
نگيرى جز گوزن مرغزارى
ندانستم كه تو روباه پيرى
به صد حيله يكى خر گوش گيرى
چرا چون شسته بودى خويشتن پاك
فشاندى بر تنت خاكستر و خاك
چرا بگذاشتى جام مى و شير
نهادى پيش خود جام سك و سير
چرا بر خاستى از فرش نيسان
نشستى بر پلاس و شال خلقان
نه بس بود آنكه از شهرم برفتى
به شهر دشمنان مأوا گرفتى
نه بس بود آنگه ديگر يار كردى
مرا زى دوست و دشمن خوار كردى
نه بس بود آنكه چون نامه نبشتى
سخن با خون من در هم سرشتى
ابا چندين جفا و خشم و آزار
نهادى بار زشتى بر سر بار
چو دايه پيش تو آمد براندى
سگ و جادو و پر دستانش خواندى
تو طرارى و پر دستان به دايه
توى جادو توى بسيار مايه
تو او را غرچه و نادان گرفتى
فريب جادوان با او بگفتى
هم او را هم مرا دستان نهادى
هزاران داغمان بر جان نهادى
توى صحاك ديده جادوى نر
كه هم نيزنگ سازى هم فسونگر
تو كردى بى وفايى ما نكرديم
تو خوردى زينهار و ما نخورديم
ببودى چند گه خرم به گوراب
كنون باز آمدى با چشم پر آب
همى گويى سخنهاى نگارين
درونش آهنين بيرونش زرين
منم آن نو شكفته باغ صد رنگ
كه تو بر من بگفتى آن همه ننگ
منم آن گلشن شهوار نيكو
كه در چشم تو بودم يكسر آهو
منم آن چشمه كز من آب خوردى
چو خوردى چشمه را پر خاك كردى
كنون از تشنگى بردى بسى تاب
شتابان آمدى كز من خورى آب
نبايستى ز چشمه آب خوردن
چو خوردى چشمه را پر خاك كردن
و يا اكنون كه كردى چشمه را خوار
نيارى آب او خوردن دگر بار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد