من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

آمدن رامين به دز اشكفت ديوان پيش ويس

۳۲ بازديد


چو رامين آمد از گرگان سوى مرو
تهى بد باغ شادى از گل و سرو
نديد آن قد ويس اندر شبستان
بهشتى سرو و بار او گلستان
نه هلگون ديد طارم را ز رويش
نه مشكين يافت ايوان را ز مويش
بدان خوشى و خوبى جايگاهى
ابى دلبر به چشمش بود چاهى
تو گفتى همچو رامين باغ و ايوان
ز بهر آن صنم بودند گريان
چو رامين ديد جاى دوست بى دوست
چو نارى بشكفيد اندر تنش پوست
فرو باريد چشمش ناردانه
چو قطر باده ريزان از چمانه
بر آن باغ و بر آن ايوان بناليد
نگارين رو بر آن بومش بماليد
صچنان بلبل كه نالد زار بر جفت
همى ناليد و در ناله همى گفتص
سرايا تو همان خرم سرايى
كه بودم آن صنم كبگ سرايى
تو گردون بودى و خوبان ستاره
وليكن مشرق ايشان را نظاره
صروان بد در ميان شان آفتابى
خرد را فتنه اى دل را عذابىص
صزمين از روى او بت روى گشته
هوا از بوى او خوشبوى گشتهص
بهر كنجى همى ناليدرودى
سرايان لعبتى با او سرودى
به در گاه تو بر شيران رزمى
بر ايوان تو بر گوران بزمى
كنون در تو نبينم آن حصاره
كزو آمد همى ماه و ستاره
نه شيرانند بر جا و نه گوران
نه چندانى سپاه و خنگ و بوران
نه آنى آنگه من ديدم نه آنى
كزين گيتى به رامين خود تومانى
جهان جادو و خودسازست و خودكام
ستم كردست بر تو همچو بر رام
ز تو بردست روز شادمانى
ز رامين برده روز كامرانى
دريغا آن گذشته روزگارا
كه چندان كام و شادى بود مارا
نپندارم كه روزى باز بينم
ترا شادان و بر تختت نشينم
صكه روز كامرانى گر بدان حال
از آن بهتر كه بى كامى به صد سالص
چو بسيارى بگفت و گشت نوميد
ز روى آن جهان آراى خورشيد
برون آمد ز دروازه غريوان
نهاده روى زى اشكفت ديوان
بيابان كوه بود و راه دشوار
به چشمش بود گلزار و سمنزاد
صبه راه اندر شب و روشن يكى بود
كه جانش را صبورى اند كى بودص
به نزد دز چنان آمد كه شب بود
شبش ديدار دلبر را سبب بود
صنديدندى به روزش ديده بانام
نديدندى به شب در پاسبانانص
همى دانست خود رامين گربز
كه دلبندش كجا باشد در آن دز
بدان سو شد كه جاى دلبرش بود
به تارى شب نشان خويش بننود
نبود اندر جگان چون او كمان ور
نه نيز از جنگيان چون او دلاور
خدنگ چار پر بر زه بپيوست
چو برق تيز بگشادش ازو دست
بدو گفت اى خجسته مرغ بيجان
رسول من توى نزديك جانان
تو هر جايى برى پيغام فرقت
ببر اكنون ز من پيغام وصلت
چنان كاو خواست تيرش همچنان شد
به بام آفتاب نيكوان شد
فرود آمد ز بام اندر سرايش
نشست اندر سرين شير پايش
سبك دايه برفت و تير برداشت
ز شادى تيره شب را روز پنداشت
ببرد آن تير پيش ويس دلبر
بدو اين همايون تير بنگر
رسول است اين ز رامين خجسته
ازان رويين كمان او بجسته
كجا فرخ نشان رام دارد
همش فروخندگى زين نام دارد
سروش آمد سوى اشكفت ديوان
ازو روش شد اين تاريك ايوان
بر آمد آفتاب نيكبختى
ببرد از ما شب اندوه و سختى
صازين پس با هواى دل نشينى
بجز شادى و كام دل نه بينىص
چو ويسه ديد تير دوستگان را
برو نامش نگاريده نشان را
هزاران بوسه زد بر نام دلبر
گهى بررخ نهاد و گه به دل بر
گهى گفت اى خجسته تير رامين
گرامى تر مرا از دو جهان بين
صهمه كس را كند زخم تو خسته
مرا از خستگى كردى تو رستهص
رسولى تو از آن دست و كف راد
كه تا جاويد طوق گردنم باد
كنم پيكانت از ياقوت سوده
چو سوفارت ز درّ نابسوده
صكنم از سينه ام سيمينه تر كش
خداوندت بدان تر كش بود گشص
دل از هجران رامين ريش دارم
درو صد تير چون تو بيش دارم
وليكن تا تو نزد من رسيدى
همه پيكانم از دل بر كشيدى
جز از تو تير پيكان كش نديدم
پيامى چون پيامت خوش نديدم
چو رامين تير پرتابش بينداخت
سپاه ديو انديشه برو تاخت
كه تير من كنون يارب كجا شد
روا شد كام من يا ناروا شد
اگر ويسه شدى از حالم آگاه
بصد جاره بجستى مرمرا راه
پس آنگه گفت با دل كاى دل من
بده جان و مررس از هيچ دشمن
به يزدان جهان و ماه و خورشيد
بدان مينو كجا داريم امثد
كزين دز برنگردم تا بدان گاه
كه يابم سوى كام خويشتن راه
اگر ديوار او باشد از آهن
به آتش تافته همچون دل من
صبه گردش كنده اى پر زهر جان گير
سوى كنده جهانى مرد چون شيرص
سر ديوار او پر مار شيبا
جهان از زخم او شد ناشكيبا
صبدو در مردمش هنواره جادو
يكايك برق چنگ و كوه بازوص
صدمان باد سنوم از زهر ايشان
ميان باد زهر آلوده پيكانص
دل از مردى درو هم راه لستى
در و ديوار او در هم شكستى
نترسيدى دلم زان مار جادو
به فر كرد گار و زور بازو
برون آوردمى زو دلبرم را
زمانه سجده كردى خنجرم را
ببوسيدى دليرى هر دو دستم
ز بس كه گردن گردان شكستم
مرا تا جان شيرين يار باشد
وفاى ويس جستن كار باشد
نترسم گر چه بينم يك جهان مرد
همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد
منم كيوان گر ايشانند سركش
منم دريا گر گر ايشانند آتش
ز يك تخميم در هنگام گوهر
بداند هر كسى به را ز بدتر
از اين سو مانده در انديشه در رام
وازان سو ويس بانو مانده در دام
زبان از دوستدارى رام گويان
روان از مهربانى رام جويان
صبر آتش روى انديشه همى شست
و صال دوست را در چاره ميجستص
فسون گر دايه گفت اى جان مادر
ترا بخت است جفت و چرخ ياور
صزبختت آنكه اكنون وقت سرماست
جهان هنواره چون بفسرده درياستص
كنون از دست سرماى زمستان
نشيند ديدبان در خانه لرزان
نباشد پاسبان بر بام اكنون
دو بار آيد به شب از خانه بيرون
چو مرد پاسبانت نيست بر بام
نكو گردد همه كارت سرانجام
كجا رامين درين نزديكى ماست
اگر چه او ز تاريكى نه پيداست
همى داند كه ما در دز كجاييم
نشسته در سراى پادشاييم
بسى بود او درين دز با شهنشاه
به هر سنگى بر او داند دو صد راه
فلان تاوانه كاو را دل گشاده ست
سوى ديوار دز در بر نهاده ست
درش بگشا و پس آتش برافروز
به شب بنماى رامين را يكى روز
كجا چون او ببيند روشنايى
دلش يابد از انديشه رهايى
دوان آيد ز هامون سوى ديوار
بر آوردنش را آنگه كنم چار
بگفت اين دايه آنگه همچنين كرد
به تنبل ديو را زير نگين كرد
چو رامين روشنايى ديد و آتش
به پيش روشنايى ماه دلكش
بدانست او كه آن خانه كجايست
وز آتش مهربانش را چه رايست
چو زرين ديد از آتش افسر كوه
دوان آمد ز هامون بر سر كوه
نرفتى غرم پيونده در آن جاى
تو گفتى گشت پران مرغ را پاى
چنين باشد دل اندر مهربانى
نه از سختى بنالد نه زيانى
ز آن وصل ديگر كيش گيرد
غم عالم به جان خويش گيرد
درازى راه را كوته شمارد
چو شير تند را روبه شمارد
بيابانش چو كاخ و گلشن آيد
سرابش همچو دشت سوسن آيد
چه پر از شير نر بيند نيستان
چه پر طاووس نر بيند گلستان
چه دريا پيش او آيد چه جويى
چه كهسارش به پيش آيد چه موى
هوا او را دهم چندان دليرى
كه گويى از جهان آمدش سيرى
هوا را بهتر از دل مشترى نيست
ازيرا بر دل كس داورى نيست
هوا خرد به آرام دل و جان
چنان داند كه چثسى يافت ارزان
هوا زشتى و نيكى را نداند
خرد زيرا هوا را كور خواند
اگر بودى هوا را نور ديدار
نبودى هيچ زشتى را خريدار
چو رامين تنگ شد در پاى ديوار
بديدش ويسه از بالاى ديوار
چهل ديباى چينى بسته در هم
دو تو بر هم فگنده سخت محكم
فرو هشتند بر دل خسته رامين
برو بر رفت رامين همچو شاهين
چو بر دز رفت بام دز چنان بود
كه ماه و زهره را با هم قرار بود
به يك جام اندر آمد شير با مل
به يك باغ اندر آمد سوسن و گل
بهم آميخته شد زر و گوهر
چو اندر هم سرشته مشك و غنبر
جهان نوش و گلابى در هم آميخت
تو گفتى عشق و خوبى بر هم آويخت
شب تيره درخشان گشت و روشن
مه دى گشت چون هنگام گلشن
دو عاشق را دل از ناله بياسود
دو بيجاده لب از بوسه بفرسود
دو ديبا روى چون فرخار و نوشاد
بپيچيده بهم چون سرو و شمشاد
بشادى هر دو در كاشانه رفتند
به سيمين دست جام زر گرفتند
بيفگندند بار فرقنت از دوش
ز مى دادند كشت عشق را نوش
گهى مرجان به بوسه شاد كردند
گاهى حال گذشته يار كردند
گهى رامين بگفتى زارى خويش
ز درد عشق و هم بيمارى خويش
گهى ويسه بگفتى آن همه بد
كه با او كرد شاهنشاه موبد
شبدى ماه و گيتى در سياهى
چو ديوى گشته از مه تا به ماهى
سه گونه آتش از سه جاى رخشان
به حانه در گل افشان بود ازيشان
يكى آتش از آتشگاه خانه
چو سرو بسدّين او را زبانه
دگر آتش ز جام مى فروزان
نشاط او چو بخت نيك روزان
سيم آتش ز روى ويس و رامين
نشان دود آتش زلف مشكين
سه يار پاك دل با هم نشسته
در كاشانها چون سنگ بسته
نه بيم آنكه دشمن گردد آنگاه
نشاط و عيش را بسته شود راه
نه بيم آنكه روزى دور گردند
ز روى يكدگر مهجور گردند
شبى چونان، به از عمرى نه چونان
چه خوش بوداند آن شب و صل ايشان
چو رامين روى ويس دلستان ديد
به كام خويش هنگام چنان ديد
سرودى گفت خوش بر رود طنبور
به آوازى كه بر كندى دل حور
چه باشد عاشقا گر رنج ديدى
بلا بردى و ناكامى كشيدى
به آسانى نيابى شادكامى
به بى رنجى نيابى نيكنامى
به هجر دوست گر دريا بريدى
ز وصل دوست بر گوهر رسيدى
دلا گر در جدايى رنج بردى
ز رنج خويش اكنون بر بخوردى
ترا گفتم بجا آور صبورى
كه نزديكى بود فرجام دورى
زمستان را بود فرجام نوروز
چنانچون تيره شب را عاقبت روز
چو در دست جدايى بيش مانى
ز وصلت بيش باشد شادمانى
هر آن كارى كه چارش بيش سازى
چو كام دل بيابى بيش نازى
منم از آتش دوزخ برسته
بهشتى گشته با حوران نشسته
مرا خانه ز رويت بوستانست
به دى مه از رخسانت گلفشانست
وفا كشتم مرا شادى بر آورد
مه تابان به مهرم سر در آورد
وفادارى پسنديدم به هر كار
ازيرا شد جهان با من وفادار
چو بشنيد اين سخنها ويس دلبر
به ياد دوست پر مى كرد ساغر
چو نرگس داشت زرين جام بردست
چو شمشاد روان از جاى برجست
بگفت اين باده فردم ياد رامين
وفادار و وفاجوى و وفا بين
اميدم را فزون از پادشايى
دو چشمم را فزون از روشنايى
برو دارد دلم حان بيش اميد
كه دارد مردم گيتى به خورشيد
بود تا مرگ در مهرش گرفتار
وفاداريش را باشم پرستار
به يادش گر خورم زهر هلاهل
شود نوش روان و داروى دل
پس آنگه نوش كرد آن جام پر مى
ز رامين جام را صد بوسه در پى
هر آن گاهى كه جام مى كشيدى
به نقل از بوسگان شكر چشيدى
چه خوش باشد به خلوت باده خوردن
به مشكين زلف جانان لب ستردن
چو مى خوردى لبش زى خود كشيدى
پس مى شكر ميگون چشيدى
گهى مستان غنودى در بر يار
ميان مشك و سيم و نارو گلنار
بدين سان بود نه مه پيش رامين
عقيق تلخ با ياقوت شيرين
عقيقش آوردى گنج مستى
چو ياقوتش بريدى رنج و سستى
عقيق از جام زرين گشته رخشان
چو ياقوتش ز پروين گشته خندان
به شادى بود هر شب تا سحن گاه
كنارش پر گل و بالينش پر ماه
سحر گاهان بجستندى از آرام
به رامش دست بردندى سوى جام
چو ويسه جام باده بر گرفتى
دلارامش سرودى خوش بگفتى
مى خون رنگ بزدايد ز دل رنگ
مى رنگين به رخ باز آورد رنگ
هوا دردست و مى درمان دردست
غمان گردست و مى باران گردست
گراندوهست مى انده ربايست
و گر شاديست مى شادى فزايست
كجا انده بود اندوه سوزست
كجا شادى بود شادى فروزست
مرا امروز دولت پايدارست
نگارم پيش و كارم چون نگارست
گهى هستم ميان سوسن و گل
گهى هستم ميان مشك و سنبل
لبم را شكر ميگون شكارست
چو باغم را گل ميگون به بارست
ز دولت هست بورم سخت شاطر
به راه كام رفتن سخت قادر
من آن بازم كه پروازم بلندست
شكارم آفتاب دل پسندست
تذور و كبگ نپسندم كه گيرم
نباشد صيد جز بدر منيرم
نشاط من چو شير چنگ رويين
به كام دل گرفته گور سيمين
فرو كردم ز سر افسار دانش
نهادم پاى در بازار رامش
نباشد ساعتى بى كام جامام
نباشد ساعتى آسوده كامم
همه سال از رخ و زلف و لب يار
گل و مشك و شكر بينم به خروار
نخواهم باغ با رخشنده رويش
نخواهم مشك با خوش بوى مويش
مرا اين جاى فردوس برينست
كه در وى حور با من همنشينست
نديدم خور گشت و ساقيم ماه
چرا پس مى نگيرم گاه و بيگاه
پس آنگه گفت با ويس سمنبر
به گفتارى بسى خوشتر ز شكر
بيار اى ماه جام نوش گلگون
چو رويت لعل و چون وصلت همايون
نه خويشتر زين بودمان روزگارى
نه نيكوتر ز رويت نوبهارى
بهانه چيست گر بى غم نباشيم
به روز خرمى خرم نباشيم
بيا تا ما كنون خرم نشينيم
كه فردا هر چه باشد خود ببينيم
بيا تا بهره برداريم ازين روز
كه هر گز باز نايد روز امروز
نه تو خواهى ز روى من جدايى
نه من خواهم ز عشق تو رهايى
چنين بايد وفا و مهربانى
چنين بايد نشاط و زندگانى
اگر بخشش چنين راندست دادار
ببينيم آنچه او راندست ناچار
ترا در بند و در زندان نشاندند
مرا يبيمار در گرگان بماندند
چو يزدان بخشش من راند با تو
مرا بر آسمان بنشاند با تو
كه داند كرد اين جز كردگارى
كه ياور نيستش در هيچ كارى
وزان پس همچنين مانند نه ماه
به شادى و به رامش گاه و بيگاه
گهى مست و گهى مخنور بودند
در آسايش همان رنجور بودند
نهاده خوردنى صد ساله افزون
نبايست هيچ چيزى شان بيرون
بديدند از همه كامى روايى
بكندند از جگر خار جدايى
نه دل بگرفت رامين را ز رامش
نه ويسه سير گشت از ناز و كامش
دو تم در مهربانى همچو يك تن
بجز خوردن ندانستند و خفتن
گهى مى در كف و گه دوست در بر
نشاط مهر در دل باده در سر
به رامش برده گوى مهربانى
به مى پرورده شاخ زندگانى
در دز با در اندوه بسته
سر خم با سر تو به شكسته
سه كس در خرمى انباز گشته
ز گيتى كار ايشان راز گشته
ندانست هيچ دشمن راز ايشان
مگر در مرو زرين گيس خاقان
به گوهر دختر خاقان مهتر
به پيكر مهتر خوبان كضور
رخش خورشيد گشته نيكوى را
دلش استاد گشته جادوى را
چنان در جادوى او بود استاد
كه لاله بشكفانيدى ز فولاد
چو رامين باز مرو آمد ز ناگاه
برفت اندر سراى و گلشن شاه
غريوان از همه سو ويس را جست
به رود دجله روى خويش را شست
نه چشمش ديد جان افزاى رويش
نه مغزش يافت مهر انگيز بويش
به ياد ويس گريان و نوان بود
چو ديوانه به هر گنجى دوان بود
پس آنگه سود رفت از مرو بيرون
چو راه خستگان راهش پر از خون
عنان بر تافت از راه بيابان
به راه كوه بيرون شد شتابان
پلنگى بود گفتى جفت جويان
به ويرانى در آن كهسار پويان
نشيبش را كشيده بن به قارون
فرازش را كشيده سر به گردون
چنان دشتى كه با وى باديه باغ
چنان كوهى كه با وى طور چون راغ
گهى رامين چو يوسف بود در چاه
گهى مننده عيسى بود بر ماه
همى دانست زرين گيس جادو
كه درد رام را ويس است دارو
به ياد ويس گريان و نوانست
چو ديوانه به كوه اندر دوانست
گرفته راه صعب و دور در پيش
نيايد تا نيايد داروى خويش


زارى كردن ويس از رفتن رامين

۳۱ بازديد


چو آگه گشت ويس از رفت رام
به جشمش بام تيره گشت چون شام
فراقش ز عفران بر ارغوان ريخت
چو مژگانش گهر بر كهر با بيخت
جدايى بر رخانش زرگرى كرد
وليكن چشم او را جوهرى كرد
زنان بر روى دست پر نگارش
بنفشه كرد تازه گل انارش
كبودش جامه بد چون سو كواران
رخانش لعل همچون لاله زاران
ز بس بر رخ زدن دست نگارين
ز بس بر جامه راندن اشك خونين
ازو بستد فراقش رنگ فرخ
رخش چون جامه كرد و جامه چون رخ
همى ناليد بر تنهايى از جفت
خروشان زار با دايه همى گفت
فداى عاشقى كردم جوانى
فداى مهر جانان زندگانى
گمان كردم كه ما با هم بمانيم
هر آن كامى كه دل خواهد برانيم
قصا پيوند ما از هم ببريم
خدايى پردهء رازم بدريد
نگارا تا تو بودى در بر من
به نوشين خواب خوش بد بستر من
كنون تا بسترم پر خار كردى
مرا زان خواب خوش بيزار كردى
چو چشمم راز غم بى خواب كردى
كنارم را پر از خوناب كردى
ازان ترسد دل من گاه و بيگاه
كه تو ناچار جويى جنگ بدخواه
بتابد مهر بر روى چو ماهت
نشيند گرد بر زلف سياهت
نهى بر جاى افسر خود بر سر
كمان گيرى به جاى رود و ساغر
زره پوشى به جاى خز و ديبا
بفرسايدت آن اندام زيبا
چنان چون ريختى خونم به عبهر
بريزى خون بدخواهان به خنجر
چرا نشنيدم از تو هر چه گفتى
چرا با تو نرفتم چون تو رفتى
مگر بر من نشستى گرد راهت
شدى مشكين از آن زلف سياهت
دلم با تو به راه اندر رفيق است
ز هجرت خسته و در خون غريق است
رفيقت را به راه اندر نگه دار
فزونتر زين كه آزردى ميازار
نكو باشد ز خوبان خوب كارى
ننودى دوستان را دوستدارى
صتو آن كن با من اى باروى چون خون
كه باشد با خور روى تو در خورص
صمرا ياد آر از حالم بينديش
توانگر هم بينديشد ز درويشص
صمرا ديدى كه دود عشق چون بود
كنون آتش پديد آمد از آن دودص
صاز اين هجرت بدين هول و درازى
همه دردى به چشمم گشت بازىص
چه طوفانست گويى بر روانم
جيحون مى رود از ديدگانم
دلم چون نامهء پر رنج و دردست
كه بر عنوان او اين روى زعدست
نگر تا زارى اندر نامه چونست
كه بر عنوان او درياى خونست
چو ويس از درد دل ناليد بسيار
ز بس تيمار پيچان گشت چون مار
دل دايه بر آن دلبر همى سوخت
مرو را جز شكيبايى نياموخت
همى گفتش سبورى كن كه آخر
به كام دل رسد يك روز صابر
همه اندوه و تيمارت سر آيد
ز تخم صابرى شادى بر آيد
اگر چه بيدلان را صبر خوردن
بسى آسانتر است از صبر كردن
صتو صابر باس و پند دايه بنيوش
كه صبر تلخ بار آرد ترا نوشص
ترا در مان بجز يزدان كه داند
ازين بندت رهاندن او تواند
همى خوان كرد گارت را به يارى
همى كن با همه كس خوبكارى
مگر يزدان شما را دست گيرد
ز ناگه آتش دشمن بميرد
صبه اندرزت همين گفتن توانم
كه جاره جز شكيبايى ندانمص
به پاسخ گفت وى را ويس دلكش
صبورى چون توان كردن در آتش
صتو نشنيدى چه گفت آن مرد تيمار
كه داد او را رفيقى پند بسيارص
رفيقا بيش ازين پندم مياموز
برين گنبد نپايد مر ترا گوز
بشد يار و مرا كرده پدرود
چه اين پندو چه پولى زان سر رود
صدل من با دل تو نيست يكسان
ترا دامن همى سوزد مرا جانص
صترا زان چه كه من پيچم به تيمار
بود درد كسان بر ديگران خوارص
مرا گويى ترا صبرست چاره
چه آسانست كوشش برنظاره
تو معذورى كه تو همچون سوارى
ز رنج رهتو آگاهى ندارى
تو قارونى ز صبر و من تهى دست
بود بر چشم سيران گرسته مست
تو نيز اى دايه با من همچنين
ز بهر من شكيبايى گزينى
همانن گر چه من بيدل بمانى
فغان در گيتى از من بيش رانى
تو بنشينى و از من صبر جويى
صبورى چون كنم بى دل نگويى
صاگر بيدل بود شير ژد آگاه
برو چيره شود در دشت روباهص
تو پندارى مرا بايد كه چونين
همى بارد ز ديده سيل خونين
نخواهد هيچ كس بدبختى خويش
نجويد هيچ دانا سختى خويش
برم اين چاه بدبختى تو كندى
به صد چاره مرا در وى فكندى
كنون آسان نشستى بر سر چاه
همى گويى ز يزدان ياورى خوار
صبجز يزدان ترا چاره كه داند
ترا زين بند صختى او رهاندص
صنمد باشد در آب افگندن آسان
نباشد زو بر آوردنش از آن سانص


مويه كردن شهرو پيش موبد

۳۲ بازديد


چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان
نبد همراه با او ماه ماهان
به پيش شاه شد شهرو خروشان
به فندق ماه تابان را خراشان
همى گفت اى نيازى جان مادر
به هر دردى رخت در مان مادر
چرا موبد نياوردت بدين بار
چه بد ديدى ازين ديو ستمگار
چه پيش امد ترا از بخت بد ساز
چه تيمار و چه سختى ديده اى باز
پس آنگه گفت موبد را به زارى
چه عذر آرى كه ويسم را نيارى
چه كردى آفتاب دلبران را
چرا بى ماه كردى اختران را
شبستانت بدو بودى شبستان
كنون چه اين شبستان چه بيابان
سرايت را همى بى نور بينم
بهشتت را همى بى حور بينم
اگر دخت مرا با من سپارى
وگر نه خون كنم دريا به زارى
بنالم تا بنالد كوه با من
خورد تا جاودان اندوه با من
بگيريم تا بگيرد دهر با من
جهان گردد ترا همواره دشمن
اگر ويس مرا با من نمايى
وگرنه زين شهنشاهى بر آيى
بگيرد خون ويس دلربايت
شود انگشت پايت بند پايت
چو شهرو پيش موبد زار بگريست
شهنشه نيز هم بسيار بگريست
بدو گفت ار بنالى ور ننالى
مرا زشتى و يا خوبى سگالى
بكردم آنچه پيش و پس نكردم
شكوه خويش و آب تو ببردم
اگر تو روى آن بت روى بينى
ميان خاك بينى نقش چينى
يكى سرو سهى بينى بريده
ميان خاك و خون در خوابنيده
جوانى بر تن سيمينش نالان
چه خوبى بر رخ گلگونش گريان
نهفته ابر گل خورشيد رويش
بخورده زنگ خون زنجير مويش
چو بشنيد اين سخن شهرو ز موبد
چو كوهى خويشتن را بر زمين زد
زمين ز اندام او شد خر من گل
سراى از اشك او شد ساغر مل
ز گيتى خورده بر دل تير تيمار
به خاك اندر همى پيچيد چون مار
همى گفت اى فرو مايه زمانه
بدزديدى ز من در يگانه
مگر گفتست با تو هوشيارى
كه گر دزدى كنى در دزد بارى
مگر چون من بدان در سخت شادى
كه چون گنجش به خاكاندر نهادى
مگر چون ديدى آن سرو بهشتى
به باغ جاودانى در بكشتى
چرا بر كندى آن سرو بار
چو بر كندى چرا كردى نگونسار
نگون گشته صنوبر چون برويد
به زير خاك عنبر چون ببويد
الا اى خاك مردم خوار تا كى
خورى ماه و نگار و خرو و كى
نه بس بود آنكه خوردى تا به امروز
كنون خوردى چنان ماه دل افروز
بتيزد ترسم آن سيمين تن پاك
كجا بى شك بريزد سيم در خاك
چرا تيره نباشد اختر من
كه در خاك است ريزان گوهر من
به باغ اندر نبالد بيش ازين سرو
كه سرو من بريده گشت در مرو
به چرا اندر نتابد بيش ازين ماه
كه ماه من نهفته گشت در چاه
مگر پروين به دردو شد نظاره
كه گرد آمد بهم چندين ستاره
نگارا شرو قدا ماه رويا
بتا زنجير مويا مشك بويا
تو بودى غمگسار روزگارم
كنون اندوه تو با كه گسارم
من اين مُست گران را با كه گويم
من اين بيداد را داد از كه جويم
جهانى را بكشت آنكه ترا كشت
وليكن زان همه بدتر مرا كشت
پزشك آرمز روم و هند و ايران
مگر درد مرا دانند درمان
نگارا در جهان بودى تو تنها
نديدى هيچ كس را با تو همتا
دلت بگرفت از گيتى برفتى
به مينو در سزا جفتى گرفتى
بتا تا مرگ جان تو ببردست
بزرگ اميد من با تو بمردست
كرا شايد كنون پيرايهء تو
كرا يابم به سنگ و سايهء تو
به كه شايد پرند پر نگارت
قبا و عقد و تاج و گوشوارت
كه يارد بردن آگاهى به ويرو
كه گريان شد به مرگ ويسه شهرو
بشد ويس آفتاب ماهرويان
بماندم ويس گويان ويس جويان
بشد ويس و ببرد آب خور و ماه
كه تابان بود چون ماه و خور از گاه
مه كوه غور بادا مه دز غور
كه آنجا گشت چشم من كور
به كوه غور ماهم را بكشتند
چنان كشته در اشكفتى بهشتند
به كوه غور در اشكفت ديوان
همى شادى كنند امروز ديوان
همه دانند زين خون خود چه خيزى
چه مايه خون آزادان بريزد
به خون ويسه گر جيحون برانم
ز خون دشمان وز ديدگانم
نباشد قيمت يك قطره خونش
كه آمد زان رخان لاله گونش
الا اى مرو پيرايهء خراسان
مدار اين خون و اين پتياره آسان
ز كوه غور گر آب تو زايد
بجاى آب زين پس خون نمايد
شود امسال خونين جويبارت
بلا رويد ز كوه و مرغزارت
فزون از برگها بر شاخساران
سنان بينى و تيغ نامداران
نيارامد شه تو تا به شاهى
ببارد زى تو طوفان تباهى
كمر بندد به خون ويس دلبر
ز بوم با ختر تا بوم خاور
چو آيند از همه گيتى سواران
بسايندت به سم راهواران
جهان بر دست موبد گشت ويران
نيازى دخترم چون شد ز گيهان
شكر اكنون بود خوش طعم و شيرين
كه منده نيست آن ياقوت رنگين
به باغ اكنون ببالد سرو و شمشاد
كه منده نيست آن شمشاد آزاد
كنون خوشبوى باشد مشك و عنبر
كه مانده نيست آن دو زلف دلبر
كنون لاله دمد بر كوه و هامون
كه منده نيست آن رخسار گلگون
حسود ويس بودى روز نوروز
كه نه چون روى او بودى دل افروز
كنون امسال گل زيبا بر آيد
نبيند چون رخش رعناتر آيد
بهار امسال نيكوتر بخندد
كه شرم ويس بر وى ره نبندد
دريغا ويس من بانوى ايران
دريغا ويس من خاتون توران
دريغا ويس من مهر خراسان
دريغا ويس من ماه كهستان
دريغا ويس من ماه سخن گوى
دريغا ويس من سرو سمن بوى
دريغا ويس من خورشيد كشور
دريغا ويس من اميد مادر
كجايى اى نگار من كجايى
چرا جويى همى از من جدايى
كجا جويم ترا اى ماه تابان
به طارم يا به گلشن يا به ايوان
هر آن روزى بنشستى به طارم
به طارم در تو بودى باغ خرم
هر آن روزى كه بنشستى به گلشن
به گلشن در نگشتى ماه روشن
هر آن روزى كه بنشستى به ايوان
به ايوان در نبودى تاج كيوان
اگر بى تو ببينم لاله در باغ
نهد لاله برين خسته دلم داغ
اگر بى تو ببينم در چمن گل
شود آن گل همه در گردنم غل
اگر بى تو ببينم بر فلك ماه
به چشمم ماه مار است و فلك جاه
ندانم چون توانم زيست بى تو
كه چشمم رودخون بگريست بى تو
ببايستم همى مرگ تو ديدن
به پيرى زهر هجرانت چشيدن
اگر بر كوه خارا باشد اين درد
به يك ساعت كند مر كوه را گرد
وگر بر ژرف دريا باشد اين غم
به يك ساعت كند چون سنگ بى نم
چرا زادم چنين بدنخت فرزند
چرا كردم چنين وارونه پيوند
نبايستم به پيرى ماه زادن
بپروردن به دست ديو دادن
روم تا مرگ بنشينم غريوان
بنالم بر دز اشكفت ديوان
بر آرم زين دل سوزان يكى دم
بدرم سنگ آن دز يكسر ازهم
دزى كان جاى ديوان بود و گر بز
چرا بردند حورم را در آن دز
روم خود را بيندازم از آن كوه
كه چون جشنى بود مرگى به انبوه
نبينم كام دل تا زو جدا ام
به ناكامى چنين زنده چرا ام
روم آنجا سپارم جان پاكم
بر آميزم به خاك ويس خاكم
وليكن جان خويش آنگه سپارم
كه دود از جان شاهنشه بر آرم
نشايد ويس من در خاك خفته
شهنشه ديگرى در بر گرفته
نشايد ويس من در خاك ريزان
شهنشه مى خورد در برگ ريزان
شوم فتنه برانگيزم ز گيهان
بگويم با همه كس راز پنهان
شوم با باد گويم تو همانى
كه بوى از ويس من بردى نهانى
به حق آنكه بو از وى گرفتى
هر آن گاهى كه بر زلفش برفتى
مرا در خون آن بت باشد ياور
هلاك از دشمان او بر آور
شوم با ماه گويم تو همانى
كه بر ويسم حسد بردى نهانى
به حق آنكه بودى آن دلارم
ترا اندر جهان هم چهر و هم نام
مرا يارى ده اندر خون آن ماه
كه من خونش همى خواهم ز بدخواه
شوم با مهر گويم كامگارا
به نام خويش ياور باش مارا
كجا خود ويس را افسر تو بودى
و يا بر افسرش گوهر تو بودى
به حق آنكه تو مانند اويى
چو او خوبى چو او رخشنده رويى
به شهر دوستانش نور بفزاى
به شهر دشمانش روى منماى
روم با ابر گويم تو همانى
كه چون گفتار ويسم در فشانى
دو دست ويس با تو يار بودى
هميشه چون تو گوهر بار بودى
به حق آنكه او بود ابر رادى
بجاى برق خنده ش بود و شادى
به شهر دشمنش بر بار طوفان
به سيل اندر جهنده برق رخشان
شوم لابه كنم در پيش دادار
به خاك اندر بمالم هر دو رخسار
خدايا تو حكيم و بردبارى
كه بر موبد همى آتش نبارى
جهان دادى به دست اين ستمگر
كه هست اندر بدى هر روز بدتر
نبخشايد همى بر بندگانت
به بيدادى همى سوزد جهانت
چو تيغ آمد همه كارش بريدن
چو گرگ آمد همه رايش دريدن
خدايا داد من بستان ز جانش
تهى كن زو سراى و خان و مانش
چو دود از من بر آورد اين ستمگر
تو دود از شادى و جانش برآور
چو موبد ديد زريهاى شهرو
هم از وى بيمش آمد هم ز ويرو
بدو گفت اى گرامى تر ز ديده
ز من بسيار گونه رنج ديده
مرا تو خواهرى ويرو برادر
سمنبر ويسه ام بانو و دلبر
مرا ويس است چشم و روشنايى
فزون از جان و چوز و پادشايى
بر آن بى مهر چو نان مهربانم
كه او را دوستر دارم ز جانم
گر او نا راستى با من نكردى
به كام دل ز مهرم بر بخوردى
كنون حالش همى از تو نهفتم
ازيرا با تو اين بيهوده گفتم
من آن كس را بكشتن چون توانم
كه جانش دوستر دارم ز جانم
اگر چه من به دست او اسيرم
همى خواهم كه در پيشش بميرم
اگر چه من به داغ او چنينم
همى خواهم كه او را شاد بينم
تو بر دردش مخوان فرياد چندين
مزن بر روى زرين دست سيمين
كجا من نيز همچون تو نژندم
نژندى خويشتن را كى پسندم
فرستم ويس را از دز بيارم
كه با دردش همى طاقم ندارم
ندانم زو چه خواهد ديد جانم
خطا گفتم ندانم نيك دانم
بسا تلخى كه من خواهم چشيدن
بسا سختى كه من خواهم كشيدن
مرا تا ويس باشد در شبستان
نبينم زو مگر نيرنگ و دستان
مرا تا ويس جفت و يار باشد
همين اندوه خوردن كار باشد
هر آن رنجى كه از ويس آيدم پيش
همى بينم سراسر زين دل ريش
دلى دارم كه در فرمان من نيست
تو پندارى كه اين دل زان من نيست
به تخت پادشاهى بر نشسته
چنان گورم به چنگ شير خسته
در كامم شده بسته به صد بند
به بخت من مزاياد ايچ فرزند
مرا كزدست دل روزى طرب نيست
گر از ويسم نباشد بس عجب نيست
پس آنگه زرد را فرمود خسرو
كه چون باد شتابان سوى دز رو
ببر با خويشتن دو صد دلاور
دگر ره ويس را از دز بياور
بشد زرد سپهبد با دو صد مرد
به يك مه ويس را پيش شه آورد
هنوز از زخم شه آزرده اندام
چنانچون خسته گورى جسته از دام
بد آن يك ماه رامين دل شكسته
به خان زرد متوارى نشسته
پس آنگه زرد پيش شاه شاهن
سخن گفت از پى رامين فراوان
دگر ره شاه رامين را عفو كرد
دريده بخت رامين را رفو كرد
دگر ره ديو كينه روى بنهفت
گل شادى به باغ مهر بشكفت
دگر ره در سراى شاه شاهان
فروزان گشت روى ماه ماهان
به رامش گشت عيش شاه شيرين
به باده بود دست ماه رنگين
گشاده دست شادى بند رادى
گرفته باز رادى كبگ شادى
دگر باره بر آمد روزگارى
كه جز رامش نكردند ايچ كارى
زمين را در گل و نسرين گرفتند
روان را در مى نوشين گرفتند
جهنده شد به نيكى باد ايشان
برفت آن رنجها از ياد ايشان
نه غم ماند نه شادى اين جهان را
فنا فرجام باشد هردوان را
به شادى دار را تا توانى
كه بفزايد ز شادى زندگانى
چو روز ما همى بر ما نپايد
درو بيهوده غم خوردن چه بايد


آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشكفت ديوان نزد ويس

۳۶ بازديد


چو شاه اندر سفر پيروزگر گشت
به پيروزى و كام خويش بر گشت
سراسر ارمن و ارّان گرفته
چو پاژ از قيصر و خاقان گرفته
شهانش زير دست و او زبر دست
هم از شاهى هم از شادى شده مست
سپهرش جاى تاج و جاى پيكر
زمينش جاى تخت و جاى لشكر
ز تاجش رخنه ديده روى گردون
ز رختش كوه گشته روى هامون
ز بخت خويش ديده روشنايى
ز شاهان برده گوى پادشايى
ز هر شاهى و هر كضور خدايى
به در غاهش سپاهى يا نوايى
به بند آورده شاهان جهان را
به پيروزى كه من شاهم شهان را
چو شاهنشاه شد در مرو خرم
پديد آمد به جاى سور ماتم
كجا گفتار زرين گيس بشنود
دلش پر تاب گشت و مغز پر دود
ز كين دل همى جوشيد بر جاى
زمانى دير و آنگه جست برپاى
نقيبان را به سالاران فرستاد
يكايك را ز رفتن آگهى داد
پس آنگه كوس گران شد به در گاه
كهو مه را ز رفتن كرد آگاه
تبيره بر در خسرو فغان كرد
كه چندين راه شاها چون توان كرد
هميدون ناى روبين شد غريوان
بران دويار در اشكفت ديوان
همى دانست گفتى حال رامين
كه او را تلخ گردد عيش شيرين
شه شاهان همى شد كين گرفته
شتاب كشتن رامين گرفته
سپاهى نيمى از ره نارسيده
به سختى راه يكساله بريده
دگر نيمه كمرهاناگشاده
كلاه راه از سر نا نهاده
به ناكامى همه باوى برفتند
ره اشكفت ديوان بر گرفتند
يكى گفتى كه ره مان ناتمامست
كنون اين ره تمامى راه رامست
يكى گفتى هميشه راهواريم
كه رامين را ز ويسه باز داريم
يكى گفتى كه شه را ويس بدتر
به خان اندر ز صد خاقان و قيصر
همى شد شاه با لشكر شتابان
چو ابر و باد در كوه و بيابان
به راه اندر چو ديوى گرد لشكر
كشيده از ژمين بر آسمان سر
ز ديده ديدبان از دز نگه كرد
سيه ابرى بديد از لشكر و گرد
سپهبد زرد را گفتند ناگاه
همى آيد به پيروزى شهنشاه
خروش و بانگ و غلغل در دز افتاد
چنان كاندر درختان اوفتد باد
پذيره نا شده او را سپهبد
به در گاهش در آمد شاه موبد
شتابان تر به راه از تير آرش
دو چشم از كين دل كرده چو آتش
چو بر در گاه روى زرد را ديد
ز كين زرد روى اندر هم آورد
بدو گفت اى دلم را بدترين درد
مرا اندر جهان دادار داور
رهاناد از شما هر دو برادر
به هنگام وفا سگ از شما به
بود با سگ وفا و با شما نه
شما را چون همى گوهر سرشتند
ندانم كز كدام اختر سرشتند
يكى در جادوى با ديو همبر
يكى از ابلهى با خر برابر
يو با گاوان به گه پايى سزايى
چگونه ويس را از رام پايى
سزاوارم به هر دردى كه بينم
چو گاوى را به دزدارى گزينم
تو از بيرون نشسته در ببسته
درون رامين به كام دل نشسته
تو پندارى كه كارى نيك كردى
به كار من بسى تيمار خوردى
ز نادانى كه هستى مى ندانى
كه رامين بر تو مى خندد نهانى
تو از بيرون نشسته بانگ داران
به خانه او نشسته شاد خواران
جهان آنگاه گشته تو نه آگاه
به چون تو كس دريغ آيد چنين گاه
سپهبد زرد گفت اى شاه فرخ
به شادى آمدى زين راه فرخ
مكن غمگين به يافه خويشتن را
مده در خويشتن راه اهرمن را
تو شاهى آنچه دانى يا ندانى
ز نيكى و بدى گفتن توانى
مثل شد در زبان هفت كضور
شهان دانند باز ماده از نر
كجا شاهان جهان را پيشگاهند
نترسند و بگويند آنچه خواهند
اگر چه آنچه تو گفتى يقين نيست
كه يارد مر ترا گفتن چنين نيست
تو بر جانم همى بندى گناهى
مرا در وى نبوده هيچ راهى
تو رامين را ز پيش من ببردى
چه دانم كاو چه كرد و تو چه كردى
نه مرغى بود كز پيشت بپريد
جهانى را به پروازى بدريد
نه تيريبد بدين دز چون بر آمد
بدين در هاى بسته چون در آمد
ببين مهرت بدين در هاى بسته
بدو بر گرد يكساله نشسته
دزى كش كوه سنگين باره روبين
دروبند آهنين و مهر زرين
به هر راهى نشسته ديدبانان
به هر بامى نشسته پاسبانان
اگر رامين هزاران چاره دانست
چنين درها گشادن چون توانست
كرا باور فند هر گز كه رامين
گشايد بندهاى بسته چونين
گر يان درهاى بسته بر گشادند
دگر ره مهر تو چون بر نهادند
مكن شاها چنين گفتار باور
خرد را كن درين انديشه داور
مگو چيزى كه در دانش نگنجد
خرد او را به يك جو بر نسنجد
شهنشه گفت زردا چند گويى
ز بند در بهانه چند جويى
چه سود از بندسخت و استوارى
چو تو با او نكردى هوشيارى
به دزها بر نگهبانان هشيار
بسى بهتر ز قفل و بند بسيار
اگر چه هست والا چرخ گردان
شهاب او را نگهبان كرد يزدان
ببستى خانه را از بيش درگاه
سپرده جاى خويشت را به بدخواه
چه سود اين بند اگرچه دل پسندست
كه بى شلوار خود شلوار بندست
چه بندى مند شلوارت به كوشش
كه بى شلوار ازو نايدت پوشش
چه سود ار در ببستم مهر كردم
كه چون تو سست رايى را سپردم
هر آن نامى كه من كردم به يك سال
سراسر ننگ من كردى بدين حال
سرايى بود نامم بوستان رنگ
سيه كردى در و ديوارش از ننگ
چو لشتى دل گرانى كرد با زرد
كليد در گه از موزه بر آورد
بدو افگند گفتا بند بگشاى
كه نه زين بند سود آمد نه زين جاى
شده از جرس درها دايه آگاه
شنيد آواز گفتار شهنشاه
به پيش ويس بانو تاخت چون باد
ز شاهنشه مرو را آگهى داد
بدو گفت اينك آمد شاه موبد
ز خاور سر بر آورد اختر بد
از ابر غم جهان شد برق آزار
ز كوه كين در آمد سيل تيمار
هم اكنون اژدهايى تند بينى
كه با وى جادوى را كند بينى
هم اكنون آتشى بينى جهان سوز
كه بادودش جهان را شب بود روز
چو در ماندند ويس و دايه از چار
فرو هشتند رامين را به ديوار
بشد رامين دوان بر كوه چون غرم
روانش پر نهيب و دل پر از گرم
خروشان بيدل و بى صبر و بى جفت
دوان در كوهها با دل همى گفت
چه خواهى اى قصا از من چه خواهى
كه كارم را نيارى جز تباهى
همى خواهيكه با بختم ستيزى
به تيغ هجر خون من بريزى
گهى جان مرا سختى نمايى
گهى عيش مرا تلخى فزايى
چو تيرانداز شد گشت زمانه
فراقش تير و جان من نشانه
قرارم چون شكسته كارواينست
روانم چون كشفته دودمانيست
بدم بر گاه دى چون شهر ياران
كنون غرمى شدم بر كوهساران
صدو چشمم ابر بارندست بر كوه
فتاده بردلم صد گونه اندوهص
بنالم تا ز پيشم بتر كد سنگ
بگريم تا شود سنگ ارغوان رنگ
بنالد كبگ با من گاه شبگير
تو گويى كبگ بم گشستست و من زير
نباشد با خروشم رعد همبر
كه آن از دود خيزد اين از آذر
نباشد با دو چشمم ابر همتا
كه آن قطره ست و اين آشفته دريا
صمرا دل بود و دلبر هر دو در بر
كنون نه دل بماندستم نه دلبرص
صچنان كارى بدين خوبى چنين گشت
تو گويى آسمان من زمين گشتص
بهاران بود آن خوش روزگارم
نيابم بيس در گيتى قرارم
چو رامين رفت لختى بر سر كوه
دو چشمم از گريه چون ميغ از بر كوه
غم هجران و ياد دلربايش
فروبستند گويى هر دو پايش
نبودش هيچ چاره جز نشستن
زمانى بر دل و دلبر گرستن
كجا چون ديده ريزد اشك بسيار
گشاده گردد از دل ابر تيمار
نه بينى كابر پيوسته بر آيد
چو باران زو ببارد بر گشايد
به هر جايى كه بنشست آن و فاجوى
همى راند از سرشك ديدگان جوى
به تنهايى سخنهايى سرايان
كه گويند آن سخن مهر آزمايان
همانا دلبرا حالم ندانى
كه چون تلخست بى تو زندگانى
چنانم در فراقت اى دلارام
كه بر من مى بگريد كبگ در دام
كه زيرا مستمند و دل فگارم
وز احوال تو آگاهى ندارم
ندانم چه نهيب آمد به رويت
چو سختى ديد جان مهر جويت
مرا شايد كه باشد درد و آزار
مبادا مر ترا خود هيچ تيمار
فداى روى خوبت باد جانم
فداى من سراسر دشمنانم
مرا با جان برابر گشت مهرت
كه بر جانم نگاريده ست چهرت
اگر خوبيت يك يك بر شمارم
سر آيد زان شمردن روزگارم
اگر گريم مرا گريه سزا شد
كه چونان خوب رو از من جدا شد
به صد لابه همى خواهم ز دادار
نمانم تا ترا بينم دگر بار
و ليكن چون ز تو تنها بمانم
نپندارم كه تا فردا بمانم
چو ويس دلبر از رامين جدا ماند
تو گويم در دهان اژدها ماند
چو ديوانه دويد اندر شبستان
زنان دو دست سيمين بر گلستان
گه از روى نگارين گل همى كند
گه از زلف سيه سنبل همى كند
جهان پر مشك و عنبر شد ز مويش
هوا پر دود و آذر شد ز هويش
چو از دل بر كشيدى آذرين هو
روان از سر بكندى عنبرين مو
دز اشكفتش شدى مانند مجمر
در و اتش ز مشك و هم ز عنبر
همى زد مشت بر سينه بى آزرم
همى راند از مژه خونابهء گرم
دلش بد همچو تفند آهن و روى
كه گاه كوفتن آتش جهد زوى
هم از ديده رونده سيل گوهر
هم از گردن گسسته عقد زيور
زمين چون آسمان گشته ازيشان
برو گوهر چو كو كبهاى رخشان
ز تن بر كنده زربفت بهارى
سيه پوشيد جامهء سو كوارى
دلش پر درد گشته روى پر گرد
نه از موبدش ياد آمد نه از زرد
همه تيمارش از بهر دلارام
كجا زو دور شد ناگاه و ناكام
چو آمد شاه موبد در شبستان
بديدش كنده روى چون گلستان
چهل تا جامهء وشى و بيرم
بسان رشته در هم بسته محكم
به پيش ويس بانو او فتاده
هنوز از وى گرهها نا گشاده
نهان گشته ز شاهنشاه دايه
كه خود پتياره را او بود مايه
به خاك اندر نشسته ويس بانو
دريده جامه و خاييده بازو
كمندين گيسوان از سر بكنده
پرندين جامه ها از بر فگنده
همه خاك زمين بر سر فشانده
ز دو نرگس دو رود خون دوانده
شهنشه گفت ويسا ديو زادا
كه نفرين دو گيتى بر تو بادا
نه از مردم بترسى نه ز يزدان
نه نيز از بند بشكوهى و زندان
فسوس آيد ترا اندرز و پندم
چو خوار آيد ترا زندان و بندم
نگويى تا چه بايد كرد با تو
بجز كشتن چه شايد كرد بر گو
زبس كت هست در سر رنگ و افسون
چه كو و دز ترا چه ترا دشت و هامون
اگر بر چرخ با اين عادت گست
شوى گردد ستاره با تو همدست
ترا نه زخم دارد سود و نه بند
نه زنهار و نه پيمان ونه سوگند
ترا زين پيش بسيار آم
چه پاداش و چه پادافره ننودم
نه از پاداش من رامش پذيرى
نه از پادافرهم پرهيز گيرى
مگر گرگى همه كس را زيانكار
مگر ديوى ز نيكى گشته بيزار
ز منظر همچو گوهر با كمالى
ز مخبر همچو بشكسته سفالى
بخوبى و لطيفى چون روانى
ز غدر و بى وفايى چون جهانى
دريغ اين صورت و ديدار نيكو
بيالوده به چندين گونه آهو
بسى كردم به دل با تو مدارا
بسى گفتم نهان و آشكارا
مكن ويسا مرا چندين ميازار
كه آزارم هلاكت آورد بار
زندانى بكشتى تخم زشتى
به بار آمد كنون تخمى كه كشتى
ندارم بيش ازين در مهرت اميد
اگرچه تو نيى جز ماه و خورشيد
نجويم بيش ازين با تو مدارا
كه گشت آهوت يكسر آشكارا
به چشمم ماه بودى مار گشتى
زبس خوارى كه جستى خوار گشتى
نجويم نيز مهر تو نجويم
كه من نه آهنم نه سنگ و رويم
چه آن روزى كه من با تو گذارم
چه آن نفشى كه بر آبى نگارم
چه آن پندى كه من بر تو بخوانم
چه آن تخمى كه در شوره فشانم
اگر هر گز ز گرگ آيد شبانى
ز تو آيد وفا و مهربانى
اگر تو نوشى از تو سير گشتم
نهال صابرى در دل بكشتم
چنان چون من ز تو شادى نديدم
ز ديدارت همه تلخى چشيدم
كنم كردار با تو چون تو كردى
خورم ز نهار با تو چون تو خوردى
جنان سيرت كنم از جان شيرين
كجا هر گز نينديشى ز رامين
نه رامين هر گز از تو شاد باشد
نه هر گز دلت زو او ياد باشب
نه او پيش تو گيرد چنگ و طنبور
نه تو با او نشينى مست و مخنور
نه او با تو نمايد رود سازى
نه تو او را نمايى دل نوازى
به جان چندان نهيب آرم شما را
كه بر هم دو بندالد سنگ خارا
شمانا دوستى با هم نماييد
مرا دشمنترين دشمن شماييد
هر آن گاهى كه با هم عشق بازيد
بجز تديير جان من نسازيد
من اكنون بر شما گردانم اين كار
دل از دشمن بپردازم به يك بار
اگر راى دل فرزانه دارم
چرا دو دشمن اندر خانه دارم
چه آن كش باشد اندر خانه بدخواه
چه آن كش خفته باشد شير در راه
چه آن كش دشمنى باشد نگهبان
چه آن كش مار باشد در گريبان
پس آنگه رفت نزد ويس بانو
گرفتش هر دو مشك آلود گيسو
ز تخت شير پا اندر كشيدش
ميان خاك و خاكستر كشيدش
بپيچيدش بلورين بازو و دست
چو دزدان هر دو دستش باز پس بست
پس آنگه تازيانه زدش چندان
ابر پشت و سرين و سينه و ران
كه اندامش چو نارى شد كفيده
وزو چون ناردانه خون چكيده
همى شد خونش از اندام سيمين
چو ريزان باده از جام بلورين
ز كافورى تنش شنگرفت مى زاد
چنان از كوه سنگين لعل و بيجاد
تنش بسيار جاى از زخم چون نيل
روان از نيل خون سرچشمهء نيل
كبودى اندر آن سرخى چنان بود
كه گفتى لاله زار و عفران بود
پس آنگه دايه را زان بيشتر زد
كجا زخمش همه بردوش و سر زد
بى آزرمش همى زد تا بميرد
و يا از زخم چونان پند گيرد
بيفتادند ويس و دايه بيهوش
ز خون اندام ايشان ارغوان پوش
چو بيجاده به نقره بر نشانده
و يا خيرى به سوسن بر فشانده
ندانست ايچ كس كايشان بمانند
دگر ره نامهء روزى بخوانند
وزان پس هر دو را در خانه افگند
به مرگ هردوان دل كرد خرسند
در خانه بريشان سخت بسته
جهانى دل به درد هر دو خسته
پس آنگه زرد را از در بياورد
ز گردانش يكى او را بدل كرد
به يك هفته به مرو شايگان شد
ز غم خسته دل و خستهروان شد
پشيمان گشته بر آزردن جفت
نهانى روز و شب با دل همى گفت
چه دوداست اين كه از جانم بر آمد
ازو ناگه جهان بر من سر آمد
چه بود اين خشم و اين آزار چندين
به جنانى كه چون جان بود شيرين
اگر چه شاه شاهان جهانم
درين شاهى به كام دشمانم
چرا با دلبرى تندى ننودم
كه در عشقش چنين ديوانه بودم
چرا اى دل شدستى دشمن خويش
به دست خواش پيش سوزى خرمن خويش
همانا عاسقا با جان به كينى
كه با امروز فردا را نبينى
به نادانى كنى امروز كارى
كه فردا زو گزد بر دلت مارى
مبادا هيچ عاشق تند و سر كش
كه تندى افگنده او را در آتش
چو عاشق را نباشد بردبارى
نبيند خرمى از مهر كارى
چرا تندى نمايد مهربانى
كه از دلدار نشكيبد زمانى
گناه دوست عاشق دوست دارد
ز بهر آنكه تا زو در گذارد


آگاهى يافتن موبد از رامين و رفتن او در باغ

۳۲ بازديد


چو شاهنشاه آگه شد ز رامين
دگر ره تازه گشت اندر دلش كين
همه شب با دل او را بود پيگار
كه تا كى زين فرو مايه كشم بار
همى تا در جهان يك تن بماند
به نام زشت ياد من بماند
سپردم نام نيكو اهرمن را
علم كردم به زشتى خويشتن را
اگر ويسه نه ويسست آفتابست
چو مينو نيك بختان را ثوابست
نيرزد جور او چندين كشيدن
ز مهرش اين همه تيمار ديدن
چسود ار تنش خوشبو چون گلابست
كه چون آتش روانم را عذابست
چه سودست ار لبش نوش جهانست
كه جانم را شرنگ جاودانست
چه سودست ار بخوبى حور عينست
كه با من مثل ديو بد به كينست
مرا بى بر بود زو مهر جستن
چنان كز بهر پاكى خشت شستن
چه دل بردن به مهر او سپردن
چه آن كز بهر خوشى زهر خوردن
چرا من آزموده آزمايم
چرا من رنج بيحوده فزايم
چرا از ديو جستم مهربانى
چرا از كور جستم ديدبارى
چرا از خعس چستم دلگشئى
چرا از غول جستم رهنمايى
چرا از ويس جستم مهر كارى
چرا از دايه جستم استوارى
هزاران در به بند و مهر كردم
پس آنگه بند و مهر او را سپردم
چه آشفته دلم چه سست رايم
كه چندين آزموده آزمايم
سپردم مشك خود باد بزان را
هميدون ميش خود گرگ ژيان را
گزيدم آنكه نادانان گزينند
نشستم همچنان كايشان نشينند
گزيند كارها را مردنادان
نشيند زان سپس كور و پشيمان
سزايمگر نشينم هر چه بدتر
كه هم كورم به كار خويش هم كر
ببينم ديده را باور ندارم
كه جان را از خرد ياور ندارم
دلم را گر خرد استاد بودى
هميشه نه چنين نا شاد بودى
گر اكنون باز پس گردم ازين راه
همه لشكر شوند از رازم آگاه
ندانم تا چه خوانندم ازين پس
كه تا اكنون همى خوانند نا كس
سپاهم گر كهان و گر مهانند
همه يكسر مرا نامرد خوانند
اگر نامرد خوانندم سزايم
چه مردم من كه با زن بر نيايم
همه شب شاه شاهان تا سحرگاه
از انديشه همى پيمود صد راه
گهى گفتى كه اين زشتى بپوشم
به بدنامى و رسوايى نكوشم
گهى گفتى هم اكنون باز گردم
بهل تا در جهان آواز گردم
گهى او را خرد خشنود كردى
گه او را ديو خشم آلود كردى
گهى چون آب گشتى روشن و خوش
گهى چون دود گشتى تند و سركش
چو انديشه به كار اندر فزون شد
خرد دردست خشم و كين زبون شد
چو از خاور بر آمد ماه تابان
شهنشه سوى مرو آمد شتابان
نبودش در سراى خويشتن راه
كجا با بند و مهرش بود در گاه
بيامد دايه بند و مهر بنمود
بدان چاره دلش را كرد خشنود
سراسر بندها چونانكه او بست
يكايك ديد نابرده بدو دست
قفس را ديد در چون سنگ بسته
سرايى كبگ او از بند جسته
سر رشته به مهر و ناگشاده
وليكن گوهر از عقد او فتاده
به دايه گفت ويسم را چه كردى
بدين درهاى بسته چون ببردى
چو آهرمن شما را ره نمايد
در بسته شما را كى بپايد
درم با بند و ويس از بند رفتست
مگر امشب به دنباوند رفتست
چرا رفتست كاو خود نامدارست
چو صحاكش هزاران پيشكارست
پس آنگه تازيانه زدش چندان
كه بيهش گشت دايه همچو بيجان
سراى و گلشن و ايوان سراسر
نهفت و نا نهفتش زير و از بر
بگشت و ويس را جست از همه جاى
نديد آن روى دلبند و دلاراى
قبايش ديد جايى او فتاده
چو جايى كفش زرينش نهاده
كرا هر گز گمان بودى كه آن ماه
از اطناب سراپرده كند راه
چو اندر باگ شد شاه جهاندار
به پيش اندر چراغ و شمع بسيار
خجسته ويس چون آن شمعها ديد
كبوتروار دلش از تن بپريد
به رامين گفت خيز اييار و بگريز
كجا از دشمنان نيكوست پوهيز
نگر تا پيش من ديگر نپايى
كه تاريكيست با اين روشنايى
به جنگ ما همى آيد شهنشاه
چو شير تند جسته از كمينگاه
ترا بايد كه باشد رستگارى
مرا شايد كه باشد زخم خوارى
هر آن دردى كه تو خواهى كشيدن
هر آن تلخى كه تو خواهى چشيدن
چه آن درد و چه آن تلخى مرا باد
همه شادى و پيروزى ترا باد
كنون رو در پنداه پاك يزدان
مرا بگذار با اين سيل و طوفان
كه من گشتم ز بخش بد فسانه
ز تو بوسى وزو صد تازيانه
نخواهم خورد يك خرماى بى خار
نه ديدن خرمى بى درد و تيمار
دل رامين بيچاره چنان گشت
كه گفتى همچو مرده بى روان گشت
به سان صورتى بد مانده بر جاى
شده زورش هم از دست و هم از پاى
ز بهر ويس بودش درد بر دل
تو گفتى تير ناوك خورد بر دل
پس آنگاه از برش بر خاست ناكام
به چاه افتاد جانش جسته از دام
كجا چون دام بود او را شهنشاه
هم از درد جدايى پيش او چاه
گر از دام گزند آور برون جست
به چاه ژرف و جان گير اندرون جست
كجا پيوند گيرد آشنايى
نباشد هيچ دشمن چون جدايى
همه محنت بود بر عاشق آسان
چو باشد جان او از هجر ترسان
دلش را هر بلايى خوار باشد
هر آن گه كان بلا با يار باشد
مبادا هيچ كس را عشق چونان
و گر باشد مبادا هجر ايشان
چو رامين از كنار ويس بر جست
چو تيرى از كمان خانه بدر جست
چنان بر شد بروى ساده ديوار
كه غرم تيز تگ بر شخ كهسار
چو بر سر شد ز ديگر سو فروجست
نكو آمد به دام و بس نكو جست
سمنبر ويس هم بر جاى بغنود
به يك زارى كه از كشتن بتر بود
به ياد رفته رامين كرده بالين
به زير زلف مشكين دست سيمين
به زير زلف تاب شست بر شست
ده انگشتش چو ماهى بود در شست
دلش ساقى و دو ديده پياله
رخش مى خوار بر خيرى و لاله
نگار دست آن روى نگارين
چو زلفينش سياه و نغز و شيرين
نگارين روى آن ماه حصارين
چو باغ شاه شاهان بد بآيين
به بالينش فراز آمد شهنشاه
به باغ افتاده از آسمان ماه
بپا او را بجنبانيد بسيار
نگشت از خواب ماه خفته بيدار
چنان بيهوش بود از درد هجران
كه با جانانش گفتى زو بشد جان
شه شاهان فرستاد استواران
به هر سو هم پياده هم سواران
به هر راهى و بى راهى برفتند
سراسر باغ را جستن گرفتند
به باغ اندر نديدند ايچ جانور
مگر بر شاخ مرغان نواگر
دگر باره درختان را بجستند
ميان هر درختى بنگرستند
همى جستند رامين را به صد دست
ندانستند كز ديوار چون جست
شهنشه گفت با ويس سمنبر
نگويى تا چه كارت بود ايدر
ببستم بر تو پنجه در به مسمار
گرفتم روزن صد بام و ديوار
چو من رفتم يكى شب نارميدى
چو مرغى از سرايم بر پريدى
چو ديوى كت نبندد هيچ استاد
به افسون و به نيرنگ و به فولاد
خرد دور ز تو مثل آسمانت
هوا نزديك تو همچون روانست
ز بهر آنكه بخت شور دارى
دو گوش و چشم كر و كور دارى
بود بى سود با تو پند چون در
چو ديگ سفله و چون كفش گازر
اگر من بر زبان پند تو رانم
حرد بيزار گردد از روانم
چو گويم با تو چندين پند بى مر
زبانم بر سخن باشد ستمگر
زبس كز تو پديد آمد مرا بد
نه يك يك بينمت آهو كه صدصد
همانا يادگار بيمشى تو
كه از نيكى هميشه سر كشى تو
اگر در پيش تو صورت شود داد
بخواند جانت از ديدنش فرياد
سر نيكى اگر بينى ببرى
دل پاكى اگر يابى بدرى
هميشه راستى را دشمنى تو
دو چشمى گر ببينى بر كنى تو
تو يك ديوى و ليكن آشكارى
تو يك غولى و ليكن چون نگارى
سراى پارسايى را تو سوزى
دو چشم نيكنامى را تو دوزى
ز تو بى شرم تر كس را ندانم
و يا خود من كه بر تو مهربانم
مگر گفتست با تو ديو زشتى
كه گر زشتى كنى باشى بهشتى
نه تو بادى نه آن كت دوستدارست
نه آنكت دايه و نه آنكه يارست
به جان من كه تو حلالست
كه جانت بر بسى جانها و بالست
ترا درمان بجز تيغم ندانم
كه مرگ بخش و چانت ستانم
هم اكنون جان تو بستانم از تو
به خنجر من ترا برهانم از تو
گرفت آنگه كمندين گيسووانش
كشيد آن اژدهاى جان ستانش
به يك دستش پرند آب داده
به ديگر دست مشكين تاب داده
كه ديد از آب و از آهن پرندى
كه ديد از مشك و از عنبركمندى
مهش را خواست از سروش بريدن
گلش را باز با گل گستريدن
سمنبر ويس را شمشير بر سر
ز درد هجر دلبر بود كمتر
سپهبد زرد گفت اى شاه شاهان
بزى خرم به كام نيك خواهان
مكش گر خون اين بانو بريزى
تو درد خويش را دارو بريزى
بريده سر دگر باره نرويد
ازيرا هيچ دانا خون نجويد
بسا روزا كه در گيتى بر آيد
چنين زيبا رخى ديگر نزايد
چو ياد آيد ترا زين ماه رويش
بپيچى بيشتر زين مار مويش
به مينو در چنين حورا نيابى
به گيتى در ازين زيبا نيابى
پشيمان گردى و سودى ندارد
بسى خون مر ترا از ديده بارد
يكى بار آزمودى زو جدايى
نپندارم كه ديگر آزمايى
اگر خوب آمدت آن رنگ منكر
فرو زن هم بدو اين دست ديگر
چو او از تو ببرد اين خوب چهرش
ترا ديدم كه چون بودى ز مهرش
گهى با آهوان بودى به صحرا
گهى با ماهيان بودى به دريا
گهى با گور بودى در بيابان
گهى با شير بودى در نيستان
فرامش كردى آن درد و بلا را
كه از مهرش ترا بودست و مارا
ترا زو بود و ما را از تو آزار
چه مايه ما و تو خورديم تيمار
از آن پيمان وزان سوگند ياد آر
كجا كردى و خوردى پيش دادار
مخور زنهار شاها كت نبايد
يكى روز اين خورش جان را گزايد
به ياد آور ز حرمتهاى شهرو
به ياد آور ز خدمتهاى ويرو
اگر ديدى گناهى زو يكى روز
تو دانى كش گناهى نيست امروز
اگر تنها به باغى در بخفتست
ز مردم اين نه كارى بس شكفتست
چرا بر وى همى بندى گناهى
كه در وى آن گنه را نيست راهى
چنين باغى به پروين برده ديوار
درش را بر زده پولاد مسمار
اگر با وى بدى در باغ جفتى
بدين هنگام ازيدر چون برفتى
نه زين در مرغ بتواند پريدن
نه ديو اين بند بتواند دريدن
مگر دلتنگ بود آمد درين باغ
تو خود اكنون نهادى داغ بر داغ
بپرس از وى كه چون بودست حالش
پس آنگه هم به گفتارى بمالش
گر اين خنجر زنى بر ويس دلبر
شود زان زخم درد تو فزونتر
ز بس گفتار زرد و لابهء زرد
شهنشه دل بدان بت روى خوش كرد
بريد از گيسوانش حلقه اى چند
بدان گيسو بريدن گشت خرسند
گرفتش دست و برد اندر شبستان
شبستان گشت از رويش گلستان
به يزدان جهانش داد سوگند
كه امشب چون بجستى زين همه بند
نه مرغى و نه تيرى و نه بادى
درين باغ از شبستان چون فتادى
مرا در دل چنان آمد گمانى
كه تو نيرنگ و جادو نيك دانى
كسى بايد كه افسون نيك دانى
و گر كار چونين كى توانى
سمنبر ويس گفتش كردگارم
همى نيكو كند همواره كارم
چه باشد گر توم زشتى نمايى
چو يزدانم نمايد نيك رايى
گهى جان من از تيغت رهاند
گهى داد من از جانت ستاند
توم كاهى و يزدانم فزايد
توم بندى و دادارم گشايد
چرا خوانى مرا بدخواه و دشمن
تو با يزدان همى كوشى نه با من
كجا او هرچه تو دوزى بدرد
هميدون هر چه تو كارى ببرد
گهم در دز كنى گه در شبستان
گهم تندى نمايى گاه دستان
خدايم در بلاى تو نماند
ز چندين بند و زندانت رهاند
اگر تو دشمنى او جان من بس
و گر تو خسروى او خان من بس
بس است او چارهء بيچارهگان را
همو ياور بود بى ياوران را
چو من دلتنگ بودم در سرايت
بدو ناليدم از جور و جفايت
ستمهاى تو با يزدان بگفتم
در آن زارى و دل تنگى بخفتم
به خواب اندر فراز آمد سروشى
جوانى خوب رويى سبزپوشى
مرا برداشت از كاخ شبستان
بخوابانيد در باغ و گلستان
مرا امشب ز بند تو رها كرد
چنان كاندر تنم مويى نيازرد
ز نسرين بود و سوسن بستر من
جهان افروز رامين در بر من
همى بوديم هر دو شاد و خرم
همى گفتيم راز خواش با هم
بدان خوشى بكام خويش خفته
بگرد ما گل و نسرين شكفته
چو چشم از خواب نوشين بر گشادم
از آن خوشى به ناخوشى فتادم
ترا ديدم بسان شير غران
چو آتش بر كشيده تيغ بران
اگر باور كنى ورنه چنين بود
به خواب اندر سروشم همنشين بود
اگر كردار تو بر من نيست
تو خود دانى كه بر خفته قلم نيست
شهنشه اين سخن زو كرد باور
كجا گفتش دروغى ماه پيكر
گناه خويش را پوزش بسى كرد
بر آن حال گذشته غم همى خورد
به ويس و دايه چيزى بيكران داد
گزيده جامها و گوهران داد
گذشتى رنج نابوده گرفتند
مى لعلين آسوده گرفتند
چنين باشد دل فرزند آدم
نيارد ياد رفته شادى و غم
بدان روزى كه از تو شد چه نالى
وزآن روزى كه نامد چه سگالى
چه بايد رفته را اندوه خوردن
همان نابوده را تيمار بردن
نه زاندوه تو دى با تو بيايد
نه از تيمار تو فردا بپايد
اگر صد سال باشى شاد و پيروز
هميشه عمر تو باشد يكى روز
اگر سختى برى گر كام جويى
ترا آن روز باشد كاندر اويى
بس آن بهتر كه با رامش نشينى
ز عمر خويش روز خوش گزينى


سپردن موبد ويس را به ذايه و آمدن رامين در باغ

۳۴ بازديد


شب دوشنبه و روز بهارى
كه شد باز آمد از گرگان و سارى
سراى خويش را فرمود پرچين
حصار آهنين و بند رويين
كليد رومى و قفل الانى
ز پولادى زده هندوستانى
هر آنجا كش دريچه بود و روزن
بدو بر پنجره فرمود از آهن
چنان شد ز استوارى خانهء شاه
كجا در وى نبودى باد را راه
ببست آنگاه درها را سراسر
فراز بند مهرش بود از زر
كليد بندها مر دايه را داد
بدو گفت اى فسونگر ديو استاد
بديدم نا جوانمرديت بسيار
بدين يك ره جوانمردى بجا آر
به زاول رفت خواهم چند گاهى
در رنگ من بود كم بيش ماهى
نگه دار اين سرايم تا من آيم
كه بندش من ببستم من گشايم
كليد در ترا دادم به زنهار
يكى اين بار زنهارم نگه دار
تو خود دانى كه در زنهار دارى
نه بس فرخ بود زنهار خوارى
بدين بارت بخواهم آزمودن
اگر نيكى كنى نيكى نمودن
همى دانم كه رنج خود فزايم
كه چيزى آزموده آزمايم
وليكن من ترا زان بر گزيدم
كجا از زير كان ايدون شنيدم
چو چيز خويش دزدان را سپارى
ازيشان بيش يابى استوارى
چو شاه اندرز ذايه كرد بشيار
كليد خانه وى را داد ناچار
به روز نيك و هنگام همايون
ز دروازه به شادى رفت بيرون
به لشكر گه فرود آمد يكى روز
به دل بر گشته ياد ويس پيروز
غم دورى و تيمار جدايى
برو بر تلخ كرده پادشايى
به لشكر گاه رامين بود با شاه
نهان از وى به شهر آمد شبانگاه
شهنشه جست رامين را گه شام
بدان تا مى خورد با او دو سه جام
چو گفتند او به شهر اندر شد اكنون
بدانست او كه آن چاره ست و افسون
شبانگه رفتن رامين ز لشكر
برانست تا ببيند روى دلبر
به باغ شاه شد رامين هم از راه
درش چون سنگ بسته بود بر ماه
غميده دل همى گشت اندر آن باغ
ز ياد ويس او را دل پر از داغ
خروشان و نوان با يوبهء جفت
ز بى صبرى و دلتنگى همى گفت
نگارا تا مرا از تو بريدند
حسودانم به كام دل رسيدند
يكى بر طرف بام آى و مرا بين
ز غم دستى به دل دستى به بالين
شب تاريك پندارى كه درياست
كنار و غعر او هر دو نه پيداست
منم غرقه درين درياى منكر
بدو در اشك من مرجان و گوهر
اگر چه در ميان بوستانم
ز اشك خويش در موج دمانم
ز ديده آب دادم بوستان را
ز خون گلنار كردم گلستان را
چه سود ار من همى گريم به زارى
كه از خالم تو آگاهى ندارى
بر آرم زين دل سوزان يكى دم
بسوزم اين سراى و بند محكم
وليكن آن سرا را چون بسوزم
كه در وى جاى دارد دلفروزم
اگر آتش رسد وى را به دامن
پس آن سوزش رسد هم در دل من
ز دو چشمت هميشه دو كمان ور
نشستستند جانم را برابر
كمان ابروت بر من كشيده
به تير غمزه جانم را خليده
اگر بختم ز پيش تو براندست
خيالت سال و مه با من بماندست
گهى خوابم همى از ديده راند
گهى خونم همى بر رخ فشاند
چرا خسپم توم در بر نخفته
چرا جان دارم از پيشت برفته
چو رامين يك زمان ناليد بر دل
ز ديده سيل خون باريد بر گل
ميان سوسن و شمشاد و نسرين
ز ناگه بر ربودش خواب نوشين
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس
كه با او بود ابر تند مفلس
بياسود آن دل پر درد و پر غم
كه با او بود دوزخ باغ خرم
دلش زيرا يكى ساعت بياسود
كه بوى باغ بودى دلبرش بود
شه بى دل به باغ اندر غنوده
نگارش روى مه پيكر شخوده
چو ديوانه دوان گرد شبستان
ز نرگس آب ريزان بر گلستان
همى دانست كش رامين به باغست
دلش را باغ بى او تفته داغست
به زارى دايه را خواهش همى كرد
كه بر گير از دلم دايه اين درد
هم از جانم هم از در بند بگشاى
شب تيره مرا خورشيد بنماى
شب تاريك و بختم نيز تاريك
ز من تا دلربايم راه نزديك
زبس در هاى بسته سخت چون سنگ
تو گويى هست راهم شصت فرسنگ
دريغا كاش بودى راه دشوار
نبودى در ميان اين بند بسيار
بيا اى دايه بر جانم ببخشاى
كليد در بياور بند بگشاى
مرا خود از بنه بدبخت زادند
هزاران بند بر جانم نهادند
بسست اين بندهاى عشق خويشم
درى بسته چه بايد نيز پيشم
دلى بستهچو در بر وى ببستند
تنى خسته دگر باره بخستند
نگارم تا دو زلفش بر شكستست
به مشكين سلسله جانم ببستست
چو از پيشم برفت آن روى زيباش
به چشمم در بماند آن تير بالاش
ببين چشمم به سيمين تير خسته
ببين جانم به مشكين بند بسته
جوابش داد دايه گفت زين پس
نبينم نا جوانمردى من كس
خداوندى چو شه زين برفته
به من چندين نصيحتها بگفته
هم امشب بند او چون برگشايم
چو چشم آورد با او چون بر آيم
اگر پيشم هزاران لشكر آينده
نپندارم كه با موبد بر آينده
خود اين جست او ز من زنهاردارى
نگويى چون كنم زنهار خوارى
به رامين ار تو صد چندين شتابى
ز من اين ناجوانمردى نيابى
نشسته شاه شاهان بر در شهر
نرفته نيم فرسنگ از بر شهر
چه دانى گرنه خود كرد آزمايش
دگر كرد آزمايش را نمايش
چنان دانم كه او آنجا نپايد
هم امشب وقت شبگير او بيايد
نبايد كرد ما را اين همه بد
كه بد را بد جزا آيد ز موبد
چه خوبست اين مثل مر بخردان را
بدى يك روز پيش آيد بدان را
چو دايه اين سخنها گفت با ماه
به خشم دل ازو برگشت ناگاه
بدو گفت اى صنم تو نيز بر خيز
مكن شه را دگر اندر بدى تيز
به تيمار اين يكى شب صابرى كن
وزان پس تا توانى داورى كن
كه من امشب همى ترسم ز موبد
كه پيش آيد ترا از وى يكى بد
يكى امشبمرا فرمان كن اى ويس
كه امشب كور گردد چشم ابليس
بشد دايه نشد آن ماهپيكر
همى گفت و همى زد دست بربر
نه روزى ديد و رخنه جايگاهى
نه بر بام سرايش ديد راهى
چو تاب مهر جانش راهمى تافت
ز دانش خويشتن را چاره اى يافت
سرا پرده كه بود از پيش ايوان
يكى سر بر زمين ديگر به كيوان
برو بسته طناب سخت بسيار
يكايك ويس را درمان و تيمار
فگنده از پاى كفش آن كوه سيمين
بدو بر رفت چون پرّنده شاهين
چو پران شد ز پرده جست بر بام
ربودش باد از سر لعل واشام
برهنه سر برهنه پاى مانده
گسسته عقد و درّش بر فشانده
شكسته گوشوارش پاك در گوش
ابى زيور بمانده روى نيكوش
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ
روانش پرشتاب و دل پر از داغ
قصب چادرش را در گوشه اى بست
درو زد دست و از باره فرو جست
گرفتش دامن اندر خشت پاره
قبا شد بر تنش بر پاره پاره
اگرچه نرم و آسان بود جايش
به درد آمد ز جستن هر دو پايش
گسسته بند كستى بر ميانش
چو شلوارش دريده بر دو رانش
نه جامه بر تنش مانده نه زيور
دريده بود يا افتاده يكسر
برهنده پاى گرد باغ گردان
به هر مرزى دوان و دوست جويان
هم از چشمش روان خونو هم از پاى
همى گفتى ازين بخت نگون واى
كجا جويم نگار سعترى را
كجا جويم بهار دلبرى را
همان بهتر كه بيهوده نپويم
به شب خورشيد تابان را نجويم
به حق دوستى اى باد شبگير
براى من زمانى رنج بر گير
اگر با بيدلان هستى نكوراى
منم بيدل يكى بر من ببخشاى
كه پايت گر جهانى بر نوردد
چو نازك پاى من خونين نگردد
نه راهى دور مى بايدت رفتى
نه رنجى سخت ناخوش بر گرفتن
گغر كن بر دو نسرين شكفته
يكى پيدا يكى از من نهفته
نگه كن تا كجا يابى كسى را
كه رسول كرد همچون من بسى را
هزاران پردگى را پرده برداشت
ببرد و در ميان راه بگغاشت
هزاران دل بخشم از جاى بر كند
به هجران داد تا بر آتش افگند
ببين حال مرا در مهر كارى
بدين سختى و رسوايى و زارى
به صد گونه بلا بى هوش و بى كام
به صد گونه جفا بى صبر و آرام
پيام من بدان روى نكو بر
كه خوبى انجمن دارد بدو بر
ازو مشك آر و بر گلنارم آلاى
ز من عنبر بر و بر سنبلش ساى
بگو اى نوبهار بوستانى
سزاى خرمى و شادمانى
بگو اى آفتاب دلربايى
به خوبى يافته فرمان روايى
مرا آتش به جان اندر فگنده
به تارى شب به بام و در فگنده
نكرده با من بيدل مواسا
نجسته با من مسكين مدارا
مرا بخت بد از گيتى برانده
جهان در خواب و من بيخواب مانده
اگر من مردمم يا زين جهانم
چرا هر گز نه همچون مردمانم
كنم از بيدلى و بخت فرياد
مگر مادر مرا بى بخت و دل زاد
مرا گفتى چرا ايدر نيايى
من اينك آمدستم تو كجايى
چرا پيشم نيايى از كه ترسى
چرا بيمار هجران را نپرسى
گر از ديدار تو نوميد گردم
به جان اندر بماند تير دردم
به جاى روى تو گر ماه بينم
چنان دانم كه تارى چاه بينم
به جاى زلف تو گر مشك بويم
نمايد مشك سارا خاك كويم
به جاى دو لبت گر نوش يابم
به جان تو كه باشد زهر نابم
مرا جانان توى نه مشك و غنبر
مرا درمان توى نه نوش و شكر
دلم را مار زلفينت گزيدست
خليده جان من بر لب رسيدست
بود ترياك جان من لبانت
همان خورشيد بخت من رخانت
بدا بخت منا امشب كجايى
چرا ببريدى از من آشنايى
ببخشايد به من بر دوست و دشمن
چرا هر گز نبخشايى تو بر من
كجايى اى مه تابان كجايى
چرا از بختر بر مى نيايى
چو سيمين آينه سر برزن از كوه
ببين بر جان من صد گونه اندوه
جهان چون آهن زنگار خورده
هوا با جان من زنهار خورده
دل من رفته و دلبر ز من دور
دو عاشق هر دو بى دل مانده مهجور
به فر خويش ما را ياورى كن
به نور خويش ما را رهبرى كن
تو ماهى وان نگارم نيز ماهست
جهان بى رويتان بر من سياهست
خدايا بر من مسكين ببخشاى
مرا ديدار آن دو ماه بنماى
يكى مه را فروخ و روشنايى
يكى مه را شكوه و پادشايى
يكى را جاى برج چرخ گردان
يكى را چاى تخت و زين و ميدان
چو يك نيمه سپاه شب در آمد
مه تابنده از خاور بر آمد
چو سيمين زروقى در ژرف دريا
چو دست ابر نجنى در دست حورا
هوا را دوده از چهره فروشست
چنانچون ويس را از جان و رو شست
پديد آمد مرو را يار خفته
ميان گل بسان گل شكفته
بنفشه زلف و نسرين روى رامين
ز نسرين و بنفشه كرده بالين
مه از كوه آمد و ويس از شبستان
بهارى باد مشكين از گلستان
ز بوى ويس رامين گشت بيدار
به بالين ديد سروى ياسمين بار
نجست از جاى و اندر بر گرفتش
پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
بهم آميخته شد مشك و عنبر
دو هفته ماه شد پيوسته با خور
گهى از زلف او عنبر فشان كرد
گهى از لعل و شكر فشان كرد
لب هر دو بسان ميم بر ميم
بر هر دو بسان سيم بر سيم
بپيچيدند بر هم دو سمن بوى
چو دو ديبا نهاده روى بر روى
تو گفتى شير و باده در هم آميخت
و يا گلنار و سوسن بر هم آويشت
ز روى هر دوشان شب روز گشته
ز شادى رزشان نوروز گشته
هزار آوا ز شاخ گل سرايان
همه شب عشق ايشان را ستايان
ز شادى شان همى خنديد لاله
به دست اندرش ياقوتين پياله
گرفته گل ازيشان زيب و خوشى
چنان چون تازه نرگس ناز و گشّى
چو راز دوستى با هم گشادند
به خوشى كام يكديگر بدادند
زمانه زشت روى خويش بنمود
به تيغ رنج كشت ناز بدرود
سحر گه كار ايشان را چنان كرد
كه باغش داغگاه هردوان كرد
جهان را گوهر آمد زشت كارى
چرا زو مهربانى گوش دارى
به نزدش هيچ كس را نيست آزرم
كه بى مهرست و بى قدرست و بى شرم


نصيحت كردن به گوى رامين را

۳۰ بازديد


چو سر برزد خور تابان دگر روز
فروزان روى او شد گيتى افروز
هوا مانند تيغى شد زدوده
زمين چون ز عفرانى گشت سوده
يكى فرزانه بود اندر خراسان
در آن كشور مه اختر شناسان
سختگويى كه نامش بود به گوى
نبودى مثل او دانا و نيكوى
گه و بيگاه با رامين نشستى
به آب پند جانش را بشستى
همى گفتى كه تو يك روز شاهى
به چنگ آرى هر كامى كه خواهى
درخت كام تو گردد برومند
تو باشى در جهان مهتر خداوند
چو آمد پيش رامين بامدادان
مرو را ديد بس دلتنگ و گريان
بپرسيدش كه درمانده چرايى
چرا شادى و رامش نه فزايى
جوانى دارى و اورنگ شاهى
چواين هر دو بود ديگرچه خواهى
خرد را در هوا چندين مر نجان
روان را در بلا چندين مپيچان
ترا خصمى كند چان پيش دادار
ز بس كاو را همى دارى به تيمار
بدين مايه درنگ وزندگانى
چرا كارى كنى جز شادمانى
اگر حكم خدا ديگر نگردد
به انده بردن از ما بر نگردد
چه بايد بيهده اندوه خوردن
همان نابوده را تيمار بردن
چو بشنيد اين سخن رامين
بدو گفت اى مرا چشم جهان بين
نكو گفتى تو با من هر چه فگتى
وليكن چون نمايد چرخ زفتى
دل مردم نه از سنگست و پولاد
كه گر غمگين شود باشد ازو شاد
تنى را چند باشد سازگارى
دلى را چند باشد بردبارى
جهان را زشت كارى بيش از آنست
كه ما را كوشش و صبر و توان است
قصا بر هر كسى باريد باران
وليكن بر دلم باريد طوفان
نه بر من بگذرد هر گزيكى روز
كه ننمايد مرا داغ جگر سوز
اگر روزى مرا كامى نمايد
به زير كام در دامى نمايد
جهان گر بر سر من گل فشاند
ز هر گل بر دلم خارى نشاند
به كام خويش جامى مى نخوردم
كه جام زهرش اندر پى نخوردم
به چونين حال و چونين زندگانى
كرا از دل بر آيد شادمانى
اگر خوارى همين يك راه ديدم
كه دى از خشم شاهنشاه ديدم
سزد گر من نصيحت نه پذيرم
به بخت خويش گريم تا بميرم
پس آنگه كرد با او يك بيك ياد
كه ديگر باره ايشان را چه افتاد
چه خوارى كرد با من شاه شاهان
به پيش ويس بانو ماه ماهان
دو چشم من چنين پتياره ديده
چرا پر خون ندارم هر دو ديده
به آيد مردن از خوارى كشيدن
صبورى كردن و تلخى چشيدن
به هر دردى شكيبم جز به خوارى
مجو از من به خوارى بردبارى
چو حال خود به به گو گفت رامين
جگرريش و دو چشم از گريه خونين
نگر تا پاسخس چون داد به گوى
نو نيز ار پاسخى گويى چنان گوى
بدو گفت اى ز بخت خويش نالان
تو شيرى چند نالى از شغالان
ترا دولت رست روزى به فرياد
ازان پس كت نمايد چند بيداد
ترا تا باشد اندر دل هوا خوش
تن تو همچنين باشد بلا كش
به جانان دل نبايستى سپردن
چو نتوانستى اندوهانش خوردن
ندانستى كه هر چون مر كارى
به روى آيد ترا هر گونه خوارى
هر آن گاهى كه دارى گل چدن كار
روا باشد كه دستت را خلد خار
به مهر اندر تو چون بازارگانى
ازو گه سود بينى گه زيانى
تو گفتى بى زيانى سود بينى
ويا نه آتشى بى دود بينى
كسى كاو تخم كشتن پيشه دارد
هميشه دل در آن انديشه دارد
ز كشتن تا برستن تا درودن
بسا رنجا كه بايد آزمودن
تو تخم عاشقى در دل بكشتى
كه بار آيد ترا حور بهشتى
ندانستى كزو تا بار يابى
بسى رنج و بسى آزار يابى
مگر صد ره ترا گفتم ازين پيش
مكن بيداد بر نازك تن خويش
ترا تا دوست باشد ماه ماهان
همان دشمنت باشد شاه شاهان
تو دردل كن كه بينى رنج و خوارى
كنى نا كام صبر و بردبارى
تنت باشد هميشه جاى آزار
دلت همواره باشد جاى تيمار
تو با پيل دمان در كارزارى
ندانم چونت باشد رستگارى
تو با شير ژيان اندر نبردى
ندانم چونت باشد شير مردى
تو بى كشتى همى دريا گذارى
ازو جوينده در شاهوارى
ندانم چون بود فرجام كارت
چه نيك و بد نمايد روزگارت
تو سال و ماه با آن اژدهايى
كه از وى نيست دشمن را رهايى
مگر يك روز بر تو راه گيرد
ز كين دل ترا ناگاه گيرد
تو خانه كرده اى بر راه سيلاب
درو خفته بسان مست در خواب
مگر يكروز طوفانى در آيد
ترا با خانه ناگه در ربايد
تو صد باره به دام اندر نشستى
چو بختت يار بود از دام جستى
مگر يك روز نتوانى بجستى
روانت را نباشد روى رستى
بس آن خوارى از يان خوارى بود بيش
كجا خونت بود در گردن خويش
روان را بيش از اين خوارى چه دانى
كه در دوزخ بمانى جاودانى
بدين سر باشدت حسرت سر انجام
بدان سر باشدت وارونه فرجام
اگر فرمان برى پندم نيوشى
شكيبايى كنى در صبر كوشى
نباشد هيچ مردى چون صبورى
بخاصه روز هجر و وقت دورى
اگر مردى كنى و صبر جويى
به صبر اين زنگ را از دل بشويى
اگر رو ويس را سالى نبينى
به دل جويى برو ديگر گزينى
به گاه هجر تيمارش ندارى
چنان گردى كه خود يادش نيارى
چو بر دل چير گردد مهر جانان
به از دورى نباشد هيچ دومان
همه مهرى ز ناديدن بكاهد
كرا ديده نبيند دل نخواهد
بسا عشقا كه ناديدن زدودست
چنان كتدش كه گفتى خود نبودست
بسا روزا كه تو بينى دل خويش
نمانده ياد ويس او را كم و بيش
به روى مردمان آيد همه كار
به دست آرند كام خويش ناچار
به شمشير و به دينار و به فرهنگ
به تدبير و به دستان و به نيرنگ
ترا كارى به روى آيد به گيهان
نه تدبيرش همى دانى نه درمان
فسانه گشته اى در هفت كشور
هميشه خوار بر چشم برادر
كه و مه چون به مجلس جام گيرند
ترا در ناحفاظان نام گيرند
ز گيتى بد گمان چون تو ندانند
همى جز نا جوانمردت نخوانند
همى گويند چون او كس چه بايد
كه در گوهر برادر را نشايد
اگر خود ويسه بودى ماه و خورشيد
خرد را كام و جان را ناز و اميد
نباستى كه رامين خردمند
ابا ويسه بكردى مهر و پيوند
مبادا در جهان آن شادى و كام
كزو آيد روان را زشتى نام
چو رامين شيرمرد نام گستر
به نام بد بيالودست گوهر
چو آلوده شود گوهر به يك ننگ
نشويد آب صد دريا ازو زنگ
چو جان ماكه جاويدان بماند
بماند نام بد تا جان بماند
همانا نيست رامين را يكى يار
كه او را باز دارد از چنين كار
رفيقى نيك راى از گوهرى به
دلى آسان گذار از كشورى به
تو كام دل ز ويسه بر گرفتى
ز شاخ مهربانى بر گرفتى
اگر صد سال بينى او همانست
نه حورالعين و ماه آسمانست
ازو بهتر به پاكى و نكويى
هزاران بيش يابى گر بجويى
بدين بى مايگى عمر و جوانى
بسر بردن به يك زن چون توانى
اگر تو ديگرى را يار گيرى
به دل پيوند او را خوار گيرى
تو در گيتى جز او دلبر نديدى
ازيرا بر بتانش بر گزيدى
ستاره نزد تو دارد روايى
كه با ماهت نبودست آشنايى
هوا را از دل گمره برون كن
يكى ره خويشتن را آزمون كن
جهان از هند و چين تا روم و بربر
به پيروزى تو دارى با برادر
نه جز مرز خراسان كشورى نيست
و يا جز ويس بانو دلبرى نيست
نشست خويش را مرز دگر جوى
ز هر شهرى نگارى سيم بر جوى
همى بين دلبران را تا بدان گاه
كه يابى دلبرى نيكو تر از ماه
نگارينى كه با آن روى نيكوش
شود ويسه ز ياد تو فراموش
ز دولت بر خور و از زندگانى
بران همواره كام ايجهانى
بدين غمخوارگى تا كى نشينى
نهيب جان شيرين چند بينى
گه آمد كز بزرگان شرم دارى
برادر را تو نيز آزرم دارى
گه آمد كز جوانى كام جويى
ز بزم و رزم كردن نام جويى
گه آمد كز بزرگى ياد گيرى
به فال نيك راه داد گيرى
تو اكنون پادشايى جست بايى
كجا جز پادشاهى را نشايى
به گرد دايه و ويسه چه گردى
كزيشان آب روى خود ببردى
همالان جويان جاه و پايه
تو سال و ماه جويان ويس و دايه
رفيقان تو جويان پادشايى
تو جويان بازى و ناپارسايى
شد از تو روزگار لهو و بازى
تو در ميدان بازى چند تازى
چه ديوست ايآكه بر جانت فسون كرد
ترا يكبارگى چونين زبون كرد
تو اندر خدمت وارونه ديوى
نه اندر طاعت گيهان خديوى
همى ترسم كه كار تو به فرجام
چنان گردد كه يابد دشمنت كام
اگر پند رهى را كار بندى
شوى رستى ز چندين مستمندى
غمت شادى شود سختيت رامش
بلا خوشى و نادانيت دانش
اگر سيريت نامد زانگه ديدى
نه من گفتم سخن نه تو شنيدى
همى كن همچنين تا خود چه ايد
جهان بازيت را بازى نمايد
تو باشى در ميان ما بر كناره
نباشد جز درودى بر نظاره
چو بشنيد اين سخن رامين بيدل
تو گفتى چون خرى شدمانده در گل
گهى چون لاله شد ز تشوير
گهى چون زعفران و گاه چون قير
بدو گفت اين كه تو گويى چنينست
دل من با روان من به كينست
شنيدم پند خوبت را شنيدم
بريدم زين دل نادان بريدم
نبينى تو مرا زين پس هوا جوى
نراند نيز بر رويم هوا جوى
منم فردا و راه ماه آباد
بگردم در جهان چون گور آزاد
نيايم در ميان مهر جويان
نورزم نيز مهر ماهرويان
چنان كارى چرا ورزم به اميد
كه جانم را از او ننگست جاويد


بزم ساختن موبد در باغ و سرود گفتن رامشگر گوسان

۳۲ بازديد


مه ارديبهشت و روز خرداد
جهان از خرمى چون كرخ بغداد
بيابان از خوشى همچون گلستان
گلستان از صنم همچون بتستان
درخت رود بارى سيم ريزان
نسيم نو بهارى مشك بيزان
چمن مجلس بهاران مجلس آراى
زنان بلبلش چنگ و فاخته ناى
درو نرگس چو ساقى جام بردست
بنفشه سر فرو افگنده چون مست
ز گوهر شاخها چون تاج كسرى
ز پيكر باگها چون روى ليلى
ز سبزه روى هامون چون زمرد
ز لاله كوه سنگين چون زبرجد
همه صحرا ز لاله روى حورا
همه مرز از بنفشه جعد زيبا
بهشت آسا زمين با زيب و خوشى
عروس آسا جهان با ناز و گشّى
به باغ اندر نشسته شاه شاهان
به نزدش ويس بانو ماه ماهان
به دست راست بر آزاده ويرو
به دست چپ جهان آراى شهرو
نشسته گرد رامينش برابر
به پيش رام گوسان نواگر
همى زد راههاى خوشگواران
همى كردند شادى نامداران
مى آسوده در مجلس همى گشت
رخ ميخواره همچون مى همى رشت
سرودى گفت گوسان نو آيين
درو پوشيد حال ويس و رامين
اگر نيكو بينديشى بدانى
كه معنى چيست زير اين نهانى
درختى رسته ديدم بر سر كوه
كه از دلها زدايد زنگ اندوه
درختى سر كشيده تا به كيوان
گرفته زير سايه نيم گيهان
به زيبايى همى ماند به خورشيد
جهان در برگ و بارش بسته اميد
به زيرش سخت روشن چشمهء آب
كه آبش نوش و رييگش در خوشاب
شكفته بر كنارش لاله و گل
بنفشه رسته و خيرى و سنبل
چرنده گاو كيلى بر كنارش
گهى آبش خورد گه نو بهارش
هميشه آب اين چشمه روان باد
درختش بارور گاوش جوان باد
شهنشه گفت با گوسان نائى
زهى شايستهء گوسان نوائى
سرودى گوى بر رامين بد ساز
بدر بر روى مهرش پردهء راز
چو بشنيد اين ويس سمنبر
بكند از گيسوان صد حلقهء زرص
به گوسان داد و گفت اين مر ترا باد
به حال من سرودى نغز كن يادص
سرودى گوى هم بر راست پرده
ز روى مهر ما بردار پردهص
چو شاهت راز ما فرمود گفتن
ز ديگر كس چرا بايد نهفتنص
دگر باره بزد گوسان نوائى
نوائى بود بر رامين گوائى
همان پيشين سرود نغز را باز
بگفت و آشكارا كرد كرد او راز
درخت بارور شاه شهانست
كه زير سايه اش نيمى جهانست
برش عز است و برگش نيكنامىص
سرش جاهست و بيخش شاد كامىص
جهان را در برگش اميد است
ميان هر دو پيداتر ز شيد است
به زيرش ويس بانو چشمهء آب
لبانش نوش و دندان در خوشاب
شكفته بر رخانش لاله و گل
بنفشه رسته و خيرى و سنبل
چو كيلى گاو رامين بر كنارش
گهى آبش خورد گه نوبهارش
بماند اين درخت سايه گستر
ز مينو باد وى را سايهب خوشتر
هميشه آب اين چشمه رونده
هميشه گاو كيلى زو چرنده
چو گوسان اين نوا را كرد پايان
به ياد دوستان و دل ربايان
شه شاهان به خشم از جاى بر جست
گرفتش ريش رامين را به يك دست
به ديگر دست زهر آلود خنجر
بدو گفت اى بدانديش و بد اختر
بخور با من به مهر و ماه سوگند
كه با ويس نباشد مهر و پيوند
و گرنه سرت را بردارم از تن
كه از ننگ تو بى سر شد تن من
يكى سوگند خورد آزاده رامين
به دادار جهان و ماه و پروين
كه تا من زنده باشم در دو گيهان
نمى خواهم كه بر گردم ز جانان
مرا قبله بود آن روى گلگون
چنان چون ديگران را مهر گردون
مرا او جان شيرينست و از جان
به كام خويشتن ببريد نتوان
شهنشه را فزون شد كينهء رام
زبان بگشاد يكباره به دشمام
بيفگندش بدان تا سر ببرد
به خنجر جاى مهرش را بدرد
سبك رامين دودست شاه بگرفت
تو گفتى شير نر روباه بگرفت
ز شادروان به خاك اندر فگندش
ز دستش بستد آن هندى پرندش
شهنشه مست بود از باده بيهوش
گسسته آگهى و رفته نيروش
نبودش آگهى از كار رامين
نماند اندر دلش آزار رامين
خرد را چند گونه رنج و سستى
پديد آيد همى از عشق و مستى
گر اين دو رنج بر موبد نبودى
مرو را هيچ هونه بد نبودى


پاسخ دادن ويس موبد را

۳۲ بازديد


چو بشنيد اين سخن ويس دلاراى
چو سرو بوستانى جست از جاى
بدو گفت اى گرانمايه خداوند
گران تر حكمت از كوه دماوند
دل تو پيشه كرده بردبارى
كف تو پيشه كرده در بارى
ترا دادست يزدان هر چه بايد
هنرهايى كه اورنگت فزايد
هنرهاى تو پيداتر ز خورشيد
كنشهاى تو زيباتر ز اميد
توى فرخ شهنشاه زمانه
بمان اندر زمانه جاودانه
به همت آسمان نامدارى
به دولت آفتاب كامگارى
خجسته نام چون خورشيد تابان
رونده حكم چون تقدير يزدان
خداوندا تو خود دانى كه گردون
كند هر ساعتى لونى دگرگون
كنشهايى كزو بينيم هموار
بدو بر حكم و بر فرمان دادار
خدا او را به اندازه براندست
كم و بيشش بر آن اندازه ماندست
ز آغاز جهان تا روز فرجام
به رفتن سربسر يكسان نهد گام
چنان گردد كه دادارش بفرمود
چنان چون خواست او را راه بنمود
بهى و بترى در ما سرشتست
چنان چون نيك و بد بر ما نبشتست
نه از دانش دگر گردد سرشته
نه از مردى دگر گردد نوشته
درين گيتى چه نادان و چه گربز
به كار خويش حيرانند و عاجز
آگر پاكست طبعم يا پليدست
چنانست او كه يزدان آفريدست
چو از آغاز گشتم آفريده
بدان آندازه گشتم پروريده
چو يزدان مر ترا پيروز كردست
مگر جان مرا بد روز كردست
من از خوبى و زشتى بى گناهم
كجا من خويشتر را بد نخواهم
نه من گفتى كه نپذيرم سلامت
همه غم خواهم و رنج و ملامت
مرا از بهر سختى آفريدند
چنان كز بهر خوارى پروريدند
نه من گفتم كه گونه زرد خواهم
هميشه جان و دل پر درد خواهم
هر آن روزى كه گفتم شادمانم
شكنجه گشت شادى بر روانم
مرا چه چاره چون بختم چنينست
تو گويى چرخ با جانم به كينست
ز گمراهى دلم همرنگ نيلست
همانا غول بختم را دليلست
كنون از جان خود گشتى چنان سير
كه خواهم خويشتن را خوردهء شير
به ناخن پردهء دل را بدرم
به دندان رشتهء جان را ببرم
نه دل بايد مرا زين بيش نه جان
كه خورد تيمار و دردم هست ازيشان
نه اندر دل مرا روزى وزد باد
نه جان اندر تنم روزى شود شاد
چو كار من چنين آشفته ماندست
هميشه چشم بختم خفته ماندست
چرا ورزم بدين سان مهربانى
كزو دردست و ننگ جاودانى
مرا دشمن شده چون تو خداوند
ز من بيزار گشته خويش و پيوند
ز رازم دشمنان آگاه گشته
جهان بر چشم من چون چاه گشته
بدين سختى چه بايد مهر كارى
بدين خوارى چه بايد دوستدارى
ز بس كامد به گوش من ملامت
شدم يكباره در گيتى علامت
درى در جان تاريكم گشادند
چراغى اندر آن درگه نهادند
فتاد اندر دل من روشنايى
خرد از جان من جست آشنايى
ز راه مهر جستن باز گشتم
ز رخت مهر دل پرداز گشتم
بدانستم كه از مهرم به پايان
نيايد جز هلاك هر دو گيهان
مثال مهر همچون ژرف درياست
كنار و قعر او هر دو نه پيداست
اگر تا جاودان در وى نشينم
بدو ديده كنارش را نبينم
اگر جان هزاران نوح دارم
يكى جان را ازو بيرون نيارم
چرا با جان بيچاره ستيزم
چرا بيهوده خون خويش ريزم
چرا از تو نصيحت نه پذيرم
چرا راه سلاممت بر نگيرم
اگر بينى ز من ديگر تباهى
بكن با من ز كينه هرچه خواهى
اگر رامين ازين پس شير گردد
نپندارم كه بر من چير گردد
اگر بادست بويمن نيابد
گذر بر بام و كوى من نيابد
اگر جادوست از كارم بماند
و گر كيدست از چارم بماند
پذيرفتم هم از تو هم ز يزدان
كه هرگز نشكنم اين عهد و پيمان
اگر كار پرستش را سزايم
ازين پس تو مرايى من ترايم
دلت خشنود كن يك بار ديگر
كزين پس با تو باشم همچو شكر
همانا گر دهانم را ببويى
ازو آيدت بوى راستگويى
شهنشه چشم و رويش را ببوسيد
كه بشنيد آنكه زو هرگز بنشنيد
دگر باره نوازشها نمودش
به نيكو و ستايش بر فزودش
ز يكديگار جدا گشتند خرم
ميان دل شكسته لشكر غم


اندر پند دادن شاه موبد ويس را و سرزنش كردن

۳۲ بازديد


چو با رامين سخنها گفت به گوى
شهنشه نيز با ويس پرى روى
به هشيارى سخنهاى نكو گفت
كه بر وى نرو شد سنگين دل جفت
ز هر گونه سخن را ساز مى كرد
به بن مى برد و باز آغاز مى كرد
بدو گفت اى بهار مهر جويان
به چهره آفتاب ماهرويان
چه مايه رنج بردم در هوايت
چه مايه درد خوردم از جفايت
دراز آهنگ شد در مهر كارم
كه تو بر باد دادى روزگارم
ندانم هيچ خوبى كان ترا نيست
ندانم هيچ نيكى كان مرا نيست
به از ما نيست اكنون در جهان شاه
تو بر خوبان شهى و من شهان شاه
بيا تا هر دو با هم يار باشيم
به شادى هر دو گيتى دار باشيم
به پرده در تو بانو باش و خاتون
كه من باشم شه شاهان ز بيرون
مرا نامى بود زين پادشايى
ترا باشد همى فرمان روايى
كجا شهرى و جايى نامدارست
كجا باغى و راغى پر نگارست
ترا بخشم سراسر پادشايى
كه اكنون تو به صد چندان سزايى
وزيرانم وزيران تو باشند
دبيرانم دبيران تو باشند
به هر كارى تو فرمان ده بريشان
كه ارزانى توى بر داد و فرمان
چو من باشم به مهر تو گرفتار
به جان و دل هوايت را خريدار
كه يارد در جهان با تو چخيدن
دل از پيمان و فرمانت بريدن
نگارينا ز من بپذير پندم
كه من نيكم به تو نيكى پسندم
نه آنم من كه چون تو بدگمانم
همه ناراستى باشد نهانم
روانم دوستى را مهربانست
زبانم راستى را ترجمانست
روانم هر چه جويد مهر جويد
زبانم هر چه گويد راست گويد
ز پاكى مهر بر گفتار من نه
ترا يك راست چون گفتار من نه
اگر با من به مهر دل بسازى
دگر ره نرد بى راهى نبازى
چنان گردى كه شاهان زمانه
به درگاهت ببوسند آستانه
و گر با من نگه دارى همين راه
ز من بدتر نباشد هيچ بدخواه
مكن ماها ز خشم من بپرهيز
كه پرهيزد ز خشمم آتش تيز
نگارا شرم دار از روى ويرو
كجا كس را برادر نيست چون او
چرا بر خود پسندى كان هنر جوى
هميشه باشد از ننگت سيه روى
ترا گر زان برادر شرم بودى
مرا پيشه بسى آزرم بودى
چو تو مهر برادر را ندانى
من از تو چون نيوشم مهربانى
چو تو نام نيكان را نپايى
برادر را و مادر را نشايى
من از تو مهر چون اميد دارم
و گر تاج از مه و خورشيد دارم
مرا يكباره اكنون پاسخى ده
به كام دشمنان با بخت مسته
بگو تا در دل سنگين چه دارى
نهال دشمنى يا دوستدارى
كه من در مهر تو گشتم ز جان سير
ترا زين پس نپرسم جز به شمشير
نشايد بيش ازين كردن مدارا
كه رازم در جهان شد آشكارا