حرير و مشك و عنبر خواست و خامه
ز درد دل به رامين كرد نامه
سخن در نامه از زارى چنان بود
كه خون از حرفهاى او چكان بود
الا اى مهربان مهر پرور
چنين كن نامه نزد يار دلبر
كجا اين نامه گر خوانى تو بر سنگ
ز سنگ آيد به گوشت نالهء چنگ
ز يار مهربان و عاشق زار
به يار سنگدل وز مهر بيزار
ز بى دل بندهء بى خواب و بى خور
سپرده دل به شاهى چون مه و خور
ز نالان عاشق بيمار و مهجور
به كام دشمنان وز كام دل دور
ز پيچان چاكرى سوزان بر آتش
جهانش تيره گشته بخت سر كش
ز گريان خادمى بدبخت مسكين
روان از ديدگانش سيل خونين
ز پى خسته دلى خسته روانى
عقيقين ديده اى زرين رخانى
نژندى مستمندى دردمندى
شده بر تنش هر مويى چو بندى
نزارى بى قرارى دلفگارى
ز هر چشمى رونده رودبارى
نوشتم نامه در حال چنين سخت
كه چون من نيت اكنون ايچ بد بخت
تنم پيچان و چشمم زار و گريان
دلم بر آتش تيمار بريان
تنم چون شمع سوزان اشك ريزان
چو ابر تيره از دل دود خيزان
بلا را مونش و غم را رفيقم
به درياى جدايى در غريقم
چه مسكينم كه گريم زار چندين
يكى دستم به دل ديگر به بالين
عقيق دو لبم پيروز گشته
جهان بر حال من دل سوز گشته
يكى چشم و هزار ابر گهى بار
يكى جان و هزاران گونه تيمار
قراق آمد همه راز نهانم
به خونابه نويسد بر رخانم
ز جان من يكى آتش بر افروخت
كه صبر و رامشم در دل همى سوخت
چو دريا كرد چشمم را ز بس آب
كنون در آب چشمم غرقه شد خواب
جو جاى خواب را پر آب يابم
به آب اندر چگونه خواب يابم
بدان دستى كه اين نامه نبشتم
بسات خرمى را در نوشتم
تنم بگداخت از بس رنج ديدن
دلم بگريخت از بس غم كشيدن
ز گيتى چون توانم كام جستن
كه جانم را نه دل ماندست نه تن
چرا بردى من آن روى چون خور
كه چون جان و روانم بود در خور
همى تا دور ماندستم ز رويت
ز باريكى نمانم جز به مويت
به روز انده گسارم آفتابست
كه چون رخسار تو با نور و تابست
به شب انده گسارم اخترانند
كه چون بينم به دندان تو مانند
خطا گفتم نه آن اندوه دارم
كه باشد هيچ كس انده گسارم
اگر رنج مرا كوه آزمايد
به جاى آب ازو جز خون نيايد
نصيحت مى كنندم دوستانم
ملامت مى كنندم دشمنانم
ز بس كردن نصيحت يا ملامت
مرا كردند در گيتى علامت
نه مهرست اين كه انده بار ميغست
نه هجرست اين كه زهر آلوده تيغست
چرا مردم دل اندر مهر بندد
چرا اين بد به جان خود پسندد
اگر چون من بود هر مهربانى
مبان از مهر در گيتى نشانى
بسا روزا كه خنديدم بريشان
كنون گشتم ز خنديدن پشيمان
بخنديدم بريشان همچو دشمن
كنون ايشان همى گريند برمن
مرا ديدى ز پيش مهربانى
فروزان تر ز مهر آسمانى
كنون بالاى سروينم كمان شد
گل رخسارگانم زعفران شد
اگر دو تا شود شاخ گرانبار
تنم دو تا شدست از بار تيمار
به پيكر چون كمان گشتم خميده
چو زه بر تن كشيده خون ديده
مرا ايدر بدين زارى بماندى
برفتى رخش فُرقت را براندى
غبارى كز سم اسپت بجستست
چو پيكان در دو چشم من نشستست
خيال روى تو در ديدگانم
همى گريد ز راه ديده جانم
مرا گويند بيهوده چه نالى
كه از بسيار ناليدن چو نالى
به روز رفته ماند يار رفته
چرا دارى به دل تيمار رفته
نه چونين است كانديشيد بد گوى
ميم بر ريخت ليكن نامدش بوى
شبست اكنون و خورشيدم برفتست
جهان همواره تاريكى گرفتست
روا باشد كه بنشينم به اوميد
كه باز آيد به گاه بام خورشيد
بهار رفته باز آيد به نوروز
نگارم نيز باز آيد يكى روز
نگارا سر و قدا ماهرويا
سوارا شير گيرا نامجويا
من اندر مهر آنم كم تو دانى
كه دارم جان فداى مهربانى
يكى تا موى تو بر من چنانست
كه صد باره گرامى تر ز جانست
ترا خواهم نخواهم پاك جان را
ترا جويم نجويم اين جحان را
مرا در مهر بسيار آزمودى
به مهر اندر ز من خشنود بودى
كنون اندر وفاى تو همانم
گوا دارم ز خونين ديدگانم
اگر تو بر وفايم نه يقينى
بيا تا اين گواهان را ببينى
بيا تا روى من بينى چو دينار
بر آن دينار باران دُرّ شهوار
بيا تا چشم من بينى چو جيحون
جهان از هر دو جيحونم پر از خون
بيا تا قد من بينى خميده
نشاط از من من از مردم رميده
بيا تا حال من بينى چنان زار
كه هستم راست چون دهساله بيمار
بيا تا بخت من بينى چنان شور
كه گويى هر زمان چشمم شود كور
بيا تا مهر من بينى بر افزون
شده چون حسنت از اندازه بيرون
اگر نه زود نزد من شتابى
چو باز آيى مرا زنده نيابى
اگر خواهى كه رويم باز بينى
نه آسايى نه خسپى نه نشينى
چو اين نامه بخوانى باز گردى
سه روزه ره بروزى در نوردى
همى تا تو رسى فرياد جانم
به راهت بر نشسته ديدبانم
اگر جانم نگيرد رنج و دردم
ز درد عاشقى ديوانه گردم
ز دادار اين همى خواهم شب و روز
كه رويت باز بينم اى دل افروز
درود از من فزون از قطر باران
بر آن ماه من و شاه سواران
درود از من فزون از آب دريا
بر آن خورشيد چهر سرو بالا
خدايا جان من بگذار چندان
كه بينم روى او آنگاه بستان
كه با اين داغ گر جانم بر آيد
ز دود جان من گيتى سر ايد
چو ويس دلبر از نامه بپرداخت
نوندى تيزتگ را سوى اوتاخت
ز نزديكان او مردى دلاور
بشد بر كوههء كوهى تگاور
كه چون كرگس به كوهان بر گذشتى
بيابان را چو نامه در نوشتى
نه شب خفت و نه روز آسود در راه
به رامين برد چونين نامهء ماه
چو رامين نامهء سرو روان ديد
تو گفتى صورت بخت جوان ديد
ببوسيدش به دو ياقوت و شكر
نهادش بر خمارين چشم و برسر
چو بند نامه بگشاد و فرو خواند
ز ديده سيل بيجاده بر افشاند
بر آمد دود بى صبرى ز جانش
بباريد آب حسرت بر رخانش
سخنهايى بگفت از جان پرتاب
كه شايد گر نويسندش به زر آب
دلا تا كى روا دارى چنين حال
كه از غم ماه بينى وز بلا سال
دلا آن كس كه كام و نام جويد
نه با فرهنگ و با آرام جويد
نترسد بى دل از شمشير بران
نه از پيل دمان و شير غران
نه از برف و دمه نز موج دريا
نه از باران نه از سرما و گرما
دلا گر عاشقى چندين چه ترسى
ز هر كس چاره و درمان چه پرسى
ز تو فرياد و زارى كه نيوشد
چو تو خود را نكوشى پس كه كوشد
چه بايد مهر با چندين زبونى
ترا كمى و دشمن را فزونى
به سر باز افگن اين بار گران را
ز دل بيرون كن اين راز نهان را
خوشى كى بيند از كام نهانى
كه با هر سود بينى صد زيانى
اگر يك روز باشد شاد خوارى
يكى سالت بود زارى و خوارى
كنون يا بند را بايد گشادن
و يا يكباره سر بر سر نهادن
نيابم بهتر از دستم برادر
برادر را به از شمشير ياور
نه مردم گر كنم زين پس مدارا
بهل تا گردد اين راز آشكارا
جهان جز مرگ پيش من چه آرد
بجز شمشير بر جانم چه بارد
ز دشمان كى حذر جويد خطرجوى
ز دريا كى بپرهيزد گهى جوى
به دريا در گهى جفت نهنگست
چو نوش اندر جهان جفت شرنگست
شراب كام را جامست شمشير
چو راه خرمى را راهبان شير
ز شيران بر گذر وز جام خور مى
كه دى مه را بود نوروز در پى
ز آسانى نيابى شادمانى
ز بى رنجى نيابى كامرانى
فراوان رنج يابد دام دارى
به دشت و كوه تا گيرد شكارى
شكارى نيست چون شاهى و فرمان
مرو را چون بگيرد مردم آسان
مرا در پيش چون شاهى شكارست
چو دلبر ويس مه پيكر نگارست
چرا با بخت خود چندين شتيزم
چرا آبى برين آتش نريزم
چرا در خيرگى چندين نشينم
چرا بيرون نيايم زين كمينم
من اندر دام و يارم نيز در دام
نهاده دل به درد و رنج ناكام
چرا اين دام را بر هم ندرم
درخت ننگ را از بن نبتم
و ليكن چيزها را جايگاهست
هميدون كارها را وقتها هست
شكوفه كاو بر آيد ماه نيسان
به دى مه بر درختان يافت نتوان
مگر روز بلا اكنون سر آمد
برفت آن روز روز ديگر آمد
گذشت از رنج ما دى ماه سختى
كنون آمد بهار نيكبختى
چو رامين گفت ازين سان چند گفتار
ز درد دل همى پيچيد چون مار
تنس در راه بود و دل بر ويس
به چشم اندر بمانده پيكر ويس
قرارش رفته بود و صبر تا شب
ز دود دل نشسته گرد بر لب
به خاور بود چشمش تا كى آيد
سپاه شب كه راهش بر گشايد
چو رامين دور گشت از ويس دلبند
نشاط و كام ازو ببريد پيوند
هميشه ماه بود آنگاه شد خور
چنو زرد و چنو بى خواب و بى خور
نياسود از حديث و ياد رامين
نگارين رخ به خون كرده نگارين
به دايه گفت دايه چاره اى ساز
كه رفته يار بد مهر آيدم باز
ز مهر اى دايه بر جانم ببخشاى
مرا راهى به وصل دوست بنماى
كه من با اين بلا طاقت ندارم
شكيب درد اين فرقت ندارم
ز من بنيوش دايه داستانم
كه چون آب روان بر تو بخوانم
بدانم دل به نادانى ز دستم
كنون از بيدلى گويى كه مستم
مكن زين بيدلى بر من ملامت
كه خود بر خاست از هجرم قيامت
يكى آتش بيامد در من افتاد
مرا در دل ترا در دامن افتاد
به پيش آب هر آتش زبون شد
مرا از آب چشم آتش فزون شد
همى ريزم برو سيل بهاران
كه ديد آتش فزاينده ز باران
شب من دوش چونان بُد كه گفتم
مگر بر سوزن و بر خار خفتم
كنون روزست و وقت چاشتگاهست
به چشمس چون شب تازى سياهست
مرا روز از خان دوست باشد
چو درمان از لبان دوست باشد
همى تا هجر آن دلسوز بينم
نه درمان يابم و نه روز بينم
ندانم بر سر من چه نبشتست
كه كار بخت با من سخت زشتست
شوم در دشت گردم با شبانان
نگردم نيز گرد مهربانان
به شهر از گريه ام طوفان بخيزد
به كوه از ناله ام خارا بريزد
ندانم چون كنم با كه نشينم
به جاى دوست در عالم كه بينم
نبينم گيتى و ديده ببندم
كجا از هر چه بينم مستمندم
چسود آمد دلم را زينكه ديدم
جز آنك از خواب و آرامم بريدم
فراوان بخت خود را آزمودم
ازو جز خسته و غمگين نبودم
تباهى روزگار خود فزايم
چو بخت آزموده آزمايم
شنيدى داستان من سراسر
كنون درمان كارم چيست بنگر
جوابش داد دايه گفت هرگز
نبايد بودن اندر كار عاجز
ازين گريه وزين ناله چه آيد
جز آن كت غم به غم بر مى فزايد
همالان تو در شادى و نازند
به كام دل همه گردن فرازند
تو همواره چنين در رنج و دردى
به غم خوردن قرارم را ببردى
جهان از بهر جان خويش بايد
همه دارو ز بهر ريش بايد
ترا درمان و هم ريشت بدستست
چرا دست تو از چاره ببستست
ترا دادست يزدان پادشايى
تمامى و بزرگى و روايى
چو شهرو دارى اندر خانه مادر
چو ويرو ياور و رخ برادر
چو رامين يار شايسته تو دارى
سزاى خسروى و شهريارى
همت گنجست آگنده به گوهر
همت پشتست با بسيار لشكر
بزرگى را همين باشد بهانه
بزرگى جوى و كم كن اين فسانه
تو موبد را بسى زشتى نمودى
هميدون چند بارش آزمودى
نه ديو خيم او گشتست بهتر
نه كوه خشم او گشتست كمتر
همانست او كه بود و تو همانى
همين خواهيد بودن جاودانى
پس اكنون چاره و درمان خود جوى
كه هم تخمست و هم آبست و هم جوى
ز پيش آنكه موبد دست يابد
ز كين دل به خون ما شتابد
كه او را دل ز ماهر سه به كين است
به كين ما چو شير اندر كمين است
تو در دل كن كه او يك روزناگاه
چو ره يابد بيايد از كمينگاه
نيابى همرهى بهتر ز رامين
به سر بر نه مرورا تاج زرين
تو بانو باش تا او شاه باشد
بهم با تو چو خوربا ماه باشد
نماند در زمانه شاه و سالار
كه نه در كار او با تو بوديار
نخستين ياورت باشد برادر
پس آنگه نامور شاهان ديگر
كه شاهان پاك با موبد به كينند
همه رامين و ويرو را گزينند
مدارا با خرد بسيار كردى
بلا از بهر دل بسيار خوردى
كنون چارى به دست اور ز دانش
كه اين اندوهها گرددت رامش
كنون كن گر توانى كرد كارى
كه زين بهتر نيابى روزگارى
به مرو اندر نه شاهست و نه لشكر
تو دارى گنج شاهنشاه يك سر
چه مايه رنج بر دست او بدين گنج
كنون تو يافتى همواره بى رنج
به دينارش بخر شاهى و فرمان
كه شاهى را بها دارى فراوان
ز پيش آنكه او بر تو خوردشام
تو بر وى چاشم خور تا توبرى نام
گر اين تدبير خواهى كرد منشين
ز حال خويش نامه كن به رامين
بگويش تا ز موبد باز گردد
به رفتن باد را انباز گردد
چو او آيد يكى چاره بسازيم
كه موبد را به بدروزى بتازيم
چو بشنيد اين سخن ويس سمن بوى
بر آمد لالهء شاديش از روى
بجست از حواب زرد و تيغ برداشت
كجا چون شيردر كوشش جنگ داشت
چو پيل مست با رامين بر آويخت
بيامد مرگ و از جانش در آويخت
مرو را گفت رامين تيغ بفگن
كه بر جانت گزندى نايد از من
منم رامين ترا كهتر برادر
منه جان را ز بهر كين بر آذر
بيفگن تيغ و دستت بند را ده
كه بند از مرگ و از كشتن ترا به
سپهبد چون شنيد آواز رامين
ز كين دل سيه گشتش جهان بين
زبان بگشاد بر دشنام رامين
به زشتى برد نيكو نامش از كين
به رامين تاخت چون شير دژ آگاه
بزد شمشير بر تار كش ناگاه
سبك رامين سپر افگند بر سر
يكى نيمه سپر بفگند خنجر
بزد رامينه تيغى بر سر زرد
چنان زخمى كه مغزش را بدر كرد
سرش يك نيمه با يك دست بفگند
ز خونش سرخ گل بر گل پراگند
چو زين سان كشته شد زرد نگون بخت
شد اندر دز نبرد ديگران سخت
نيامد ماه چرخ از ابر بيرون
ز بيم آنكه بر رويش چكد خون
به هر بامى فگنده كشته اى بود
به هر كويى ز كشته پشته اى بود
بسا كز بارهء كندز بجستند
ز بيم مرگ و از وى هم نرستند
بسا كز كين دل پيگار كردند
ز بهر ويس و هم جان را نبرند
عدو در هر كجا بد گشت مسكين
شب بدخواه بود و روز رامين
سه يك رفته زشب گيتى چنان كرد
كه يكسر بود رفته دولت زرد
شبى رنگش سيه همچون جوانى
به رامين داد كام جاودانى
اگر چه داد وى را گنج و گوهر
ندادش تا ازو نستد برادر
جهان را هر چه بينى اين چنينست
به زير نوش مهرش ز هر كينست
گلش با خار و نازش با غمانست
هوا با رنج و سودش با زيانست
چو رامين ديد وى را كشته بر خال
همان گه جامه را بر سينه زد چاك
همى گفت آوخ اى فرخ برادر
مرا با جان و با ديده برابر
به خنجر باد دست من بريده
به زو بين باد ناف من دريده
چرا چون تو برادر را بكشتم
كه بشكستم به دست خويش پشتم
اگر يابم هزاران زر و گوهر
كجا يابم دگر چون تو برادر
چو رامين مويه بركشته بسى كرد
همان بى سود اندوهش بسى خورد
نه جاى مويه بود و گرم خوردن
كه جاى رزم بود و نام كردن
چو زرد از شور بختى بى روان شد
رمه در پيش گرگان بى شبان شد
بسان خطبه خوانى بود خنجر
كه او را مغز گردان بود منبر
به شاهى خطبهء رامين همى كرد
بر آن خطبه فلك آمين همى كرد
شبى بود آن شب از شبهاى نامى
چو مهر ويس بر رامين گرامى
چو شب تاريك بُد بخت بدانديش
بشد شبگير با دلهاى پر نيش
چو روز آمد بر آمد بخت رامين
بزد بر گيتى از شاهيش آذين
جهان افروز رامين بامدادان
ز بخت خويش خرم بود و شادان
نشسته آشكارا با دلارام
دلش خودراى گشته بخت خودكام
چو دود شب بماند از آتش روز
فلك بنوشت هيرى مفرش روز
بشد بر پشت اشقر آفتابى
چو باز آمد بر ادهم ماهتابى
ز لشكر گه به راه افتاد رامين
نديدش هيچ كس جز ماه و پروين
رسول پيش ويس با چهل كس
كه بودى لشكرى را هر يكى بس
گهى تازان گهى پويان چو گرگان
به يك هفته به مرو آمد ز گرگان
چو رامين از بيابان رفت بيرون
نماندش رنج ره يكروز افزن
رسول و ويس را از ره گسى كرد
ز بهر ويس اندرزش بسى كرد
كه او را آگاهى از من نهان ده
كجا اين بار كار ما نهان به
مگو اين راز جز با ويس و دايه
كه خود دايه ستمارا سود و مايه
بگو كاين بار كار ما چنان شد
كجا در هر زبانى داستان شد
نشايد ديد ازين پس روى موبد
و گر بينم سزاوارم به هر بد
تو فردا شب به دزبر باش هشيار
ز شب يك نيمه رفته گوش من دار
بكن چارى كه من پيش تو آيم
به پيروزى ترا راهى نمايم
نهان دار اين سخن تا من رسيدن
كجا اين پرده من خواهم دريدن
فرستاده برفت از پيش رامين
به راهاندر شتابان تر ز شاهين
بدان گه سيم بر ويس گل اندام
به مرو اندر كهندز داشت آرام
هميدون گنجهاى شاه گربز
نهاده بود همواره در آن دز
سپهبد زرد نامى كوتوالش
كه بيش از مال موبد بود مالش
گزين شاه و دستور و برادر
به گنج و خواسته قارون ديگر
نگهبان بود ويس دلستان را
هميدون داد فرمان جهان را
فرستاده چو باز آمد ز گرگان
ز دروازه شد اندر شهر پنهان
پس آنگه چون زنان پوشيد چادر
به پيش ويس بانو شد بر استر
كجا خود ويس را آيين چنان بود
كه هر روزش يكى سور زنان بود
زنان مهتران زى او شدندى
به شادى هفته اى با او بدندى
بدين نيرنگ زيبا مرد جادو
نهان از زرد شد تا پيش بانو
بگفتش سر بسر پيغام رامين
بسان در و شكر خوب و شيرين
كه دند گفت چون بد شادى ويس
ز مرد چاره گر آزادى ويس
تو گفتى مفلسى گنج روان يافت
و يا مرده دگر باره روان يافت
همان گه سوى زردش كس فرستاد
كه بختم دوش در خواب آگهى داد
كه ويرو يافت لختى درد و سستى
كنون باز آمدش حال درستى
به آتشگاه خواهم رفتن امروز
به كار نيك بودن آتش افروز
خورش بفزايم آتش را ببخشش
به نيكو و به پاكى و به رامش
سپهبد گفت شايد همچنين كن
هميشه نام نيك و كار دين كن
همان گه ويس شد با دوستداران
زنان مهتران و نامداران
به ددروازه به آتشگاه خورشيد
كه بود از كردهاى شاه جمشيد
چه مايه ريخت خون گوسفندان
ببخشيد آن همه بر مستمندان
چه مايه جامه و گوهر برافشاند
چه مايه سيل شيم و زر ز كف راند
چو شب بروى گردون سايه گسترد
فرستاده شد و رامين در آورد
ز بيگانه تهى كردند ايوان
زبون شد مشترى را پير كيوان
بماند آن راز در گيتى نهفته
نيامد باد بر شاخ شكفته
اگر چه كار باشد سهمگين سخت
به آسانى بر آيد چون بود بخت
چنان چون ويس و رامين را بر آمد
درخت رنج را شادى بر آمد
زنان مهتران يكسر برفتند
همه بيگانگان از در برفتند
كسان ويس با رامين بماندند
همان گه جنگيان را بر نشاندند
چهل جنگى همه گرد دلاور
كشيده چون زنان در روى چادر
بدين چاره ز دروازه برفتند
وز آتشگه ره كندز گرفتند
به پيش اندر گروهى شمعداران
گروهى خادمان و پيشكاران
همى راندند مردى را ز راهش
نهفته ماند زين چاره گناهش
بدين نيرنگ رامين را به دز برد
نهفته زير چادر با چهل گرد
چو در دز شد كندز ببستند
به باره پاسبانان بر نشستند
خروش و هاى هويى بر كشيدند
سراى ويس پر دشمن نديدند
چو شب تاريك شد چون جان بد مهر
تو گفتى دود و قير اندود بر چهر
هوا از قعر دريا تيره تر شد
فلك چون قعر دريا پر گهى شد
بر آمد لشكر گردون ز خاور
چنان كامد ز تاريكى سكندر
دليران از كمين بيرون دويدند
چو برگ مرد خنجر بر كشيدند
چو سوزان آتش اندر دز فتادند
همه شمشير در مردى نهادند
چو خفته كش پلنگ آيد به بالين
به بالين برادر رفت رامين
چهان را گر چه بسيار آزماييم
نهفته ببند رازش چون گشاييم
نهانى نيست از بندش نهانتر
نه چيزى از قصاى او روانتر
جهان خوابست و ما دو وى خياليم
چرا چندين درو ماندن سگاليم
نه باشد حال او را پايدارى
نه طبعش را هميشه سازگارى
نه گاه مهر نيك از بد بداند
نه مهر كس به سر بردن تواند
چه آن كز وى نيوشد مهربانى
چه آن كز كور جويد ديدبانى
نمايد چيزهاى گونه گونه
درونش راست بيرون واشگونه
به كار بلعجب ماند سراسر
درونش ديگر و بيرونش ديگر
به چه ماند به خان كاروان گاه
هميشه كاروانى را برو راه
ز هر گونه سپنجى در وى آيند
و ليكن دير گه در وى نپايند
گهى ماند بدان مرد كمان ور
كه باشد پيش اورد تير بى مر
به زه كرده همه ساله كمان را
به تاريكى همى اندازد آن را
هر آن تيرى كه از دستش رها شد
نداند هيچ چون شد يا كجا شد
زنى پيرست پندارى نكو روى
كه در چاه افگند هر دم يكى شوى
همى جوييم گنجش را به صد رنج
پس آنگاهى نه ما مانيم و نه گنج
سپاهى بينى و شاهى ابر گاه
پس آنگه نه سپه بينى و نه شاه
چو روزى بگذرد بر ما ز گيهان
ز مردم همرهش بينى فراوان
چو او بگذشت روز ديگر آيد
ز ما با او گروهى نو در آيد
مرا بارى به چشم اين بس شگفتست
وزين انديشه ام سودا گرفتست
ندانم چيست اين گشت زمانه
وزو بر جان ما چندين بهانه
جهاندارى شهانشاهى چو موبد
جهان را زو بسى نيك و بسى بد
بدين خواريش باشد روز فرجام
بماند در دل و چشمش همه كام
كجا چون برد لشكرگه به آمل
همه شب خورد با آزادگان مل
مهان را سر به سر خلعت فرستاد
كهان را ساز جنگ و سيم و زر داد
همه شب بود از مى مست و شادان
خمارش بين كه چون بد بامدادان
نشسته شاه با گردان كشور
بر آمد ناگهان بانگى ز لشكر
ز لشكر گاه شاهنشه كنارى
مگر پيوسته بد با جويبارى
گرازى زان يكى گوشه بردن جست
ز تندى همچو پيلى شرزه و مست
گروهى نعره بر رويش گشادند
گروهى در پى او اوفتادند
گراز آشفته شد از بانگ و فرياد
به لشكر گاه شاهنشه در افتاد
شهنشه از سرا پرده بر آمد
به پشت خنگ چو گانى در آمد
به دست اندريكى خشت سيه پر
بسى بدخواه را كرده سيه در
چو شير نر بر آن خوگ دژم تاخت
سيه پر خشت پيچان را بيداخت
خطا شد خشت او وان خوگ چون باد
به دست و پاى خنگ شه در افتاد
به تندى زير خنگ اندر بغريد
بزديشك و زهارش را بدريد
بيفتادند خنگ و شاه با هم
چو بسته گشته چرخ و ماه با هم
هنوز افتاده بد شاه جهانگير
كه خوك او را بزد يشكى روان گير
دريد از ناف او تا زير سينه
دريده گشت جاى مهر و كينه
چراغ مهر شد در دلش مرده
هميدون آتش كينه فسرده
سر آمد روزگار شاه شاهان
سيه شد روزگار نيكخواهان
چنان شاهى به چندان كامرانى
نگر تا چون تبه شد رايگانى
جهانا من ز تو ببريد خواهم
فريب تو دگر نشنيد خواهم
چو مهرت با دگر كس آزمودم
ز دل زنگار مهر تو ز دودم
ترا با جان ما گويى چه جنگست
ترا از بخت ما گويى چه ننگست
بجاى تو نگويى تا چه كرديم
جز ايدر كه دو تا نان تو خورديم
نگر تا هست چون تو هيچ سفله
كه يك يك داده بستانى بجمله
كنى ما را همى دو روزه مهمان
پس آنگه جان ما خواهى به تاوان
نه ما گفتيم ما را ميهمان كن
پس آنگه دل چنان بر ما گران كن
چه خواهى بى گناه از ما چه خواهى
كه ريزى خون ما بر بيگناهى
ترا گر هست گوهر روشنايى
چرا در كار تاريكى نمايى
چرا چون آسياى گرد گردى
بياگنده به آب و باد و گردى
چو بختم را به چاه آندر فگندى
مرا زان چه كه تو چونين بلندى
ترا گر جاودان بينم همينى
همين چرخى همين آب و زمينى
همين كوهى همين دريا و بيشه
همين زشتيت كار و خو هميشه
هر آن مردم كه خوى تو بداند
ترا جز سفله و نا كس نخواند
خداوندا ترا دانم ورا نه
به هر حاجت ترا خوانم مرا به
كجا دهر آن نيرزد كش بدانند
و يا خود بر زبان نامش برانند
چو آگاهى به لشكرگاه بردند
بزرگان شاه را آگه نكردند
كجا او پادشاهى بود بدجو
وزين بدتر شهان را نيست آهو
نيارست ايچ كس او را بگفتن
همه كس راى ديد آن را نهفتن
سه روز اين راز ماند از وى نهفته
تمامى كار رامين شد شكفته
چو آگه شد جهان بر وى سر آمد
تو گفتى رستخيز او بر آمد
مساعد بخت او با او بر آشفت
خرد يكباره از وى روى بنهفت
ندانست ايچ گونه چارهء خويش
تو گفتى بسته شد راگش پس و پيش
فهى فگتى شوم سوى خراسان
مه رامين باد و مه ويس و مه گرگان
گهى گفتى كه گر من باز گردم
به زشتى در جهان آواز گردم
مرا گويند گشت از رام ترسان
و گر نه نامدى سوى خراسان
گهى گفتى كه گر با وى بكوشم
ندانم چون دهد يارى سروشم
سپاه من همه با من به كينند
به شاهى پاك رامين را گزينند
جوانست او و هم بختش جوانست
درخت دولتش تا آسمانست
به دست آورد گنج من سراسر
منم مفلس كنون و او توانگر
نه خوردم آن همه نعمت نه دادم
ز بهر او همه بر هم نهادم
مرا مادر بدين پتياره افگند
كه بر رامين دلم را كرد خرسند
سزد گر من به بد روزى نشستم
كه گفتار زنان را كام بستم
يكى هفته سپه را روى ننمود
دو صد درياى انديشه نپيمود
چنين افتاد تدبيرش به فرجام
كه با رامين بكوشد كام و ناكام
همى ننگ آمدش بر گشتن از جنگ
ز گرگان سوى آمل كرد آهنگ
چو لشكرگه بزد بر دشت آمل
جهان از ساز لشكر گشت پر گل
ز خيمه گشت صحرا چون كهستان
كهستان از خوشى همچون گلستان
پس آنگه گرد كرد از مرو يكسر
بزودى هر چه اشتر بود و استر
سراسر گنجهاى شاه برداشت
وزان يك رشته اندر گنج نگذاشت
به مرو اندر در نگش بود دو روز
به راه افتاد با گنج و دل افروز
نشانده ويس را در مهد زرين
چو مه بميان هفتورنگ و پروين
شتر در پيش و استر ده هزارى
نبد دينار و گوهر را شمارى
همى آمد به راه اندر شتابان
گرفته روز و شب راه بيابان
به يك هفته دو هفته ره همى راند
به دو هفتهبيابان باز پس ماند
چو آگه شد شه از كردار رامين
چنان افروز رامين بد به قزوين
ز قزوين در زمين ديلمان شد
ددرفش نام او بر آسمان شد
زمين ديلمان جاييست محكم
بدو در لشكرى از گيل و ديلم
به تارى شب ازيشان ناوك انداز
زنند از دور مردم را به آواز
گروهى ناوك و ژوپين سپارند
به زخمش جوشن و خفتان گذارند
بيندازند ژوپين را گه تاب
چو اندازد كمان رو تير پر تاب
چو ديوانند گاه كوشش ايشان
جهان از دست ايشان شد پريشان
سپر دارند پهناور گه جنگ
چو ديوارى نگاريده به صد رنگ
ز بهر آنكه مرد نام و ننگند
ز مردى سال و مه باهم بجنگند
از آدم تا به اكنون شاه بى مر
كجا بودند شاه هفت كشور
نه آن كشور به پيروزى گشادند
نه باژ خود بدان كشور نهادند
هنوز آن مرز دو شيزه بماندست
برو يك شاه كام دل نراندست
چو رامين شد در آن كشور به شاهى
ز بخت نيك ديده نيكخواهى
همان گه چرم گاوى را بگسترد
چو پنجه بدره سيم و زربرو كرد
يكى زرينه جامش بر سر افگند
به زرين جام سيم و زر پراگند
كه هم دل بود وى را هم درم بود
هوادار و هوا خواهش نه كم بود
چو از گوهر همى باريد باران
شكفته گشت بختش را بهاران
همان بيش بود او را سپاهى
ز برگ و ريگ و قطر آب و ماهى
جهان يكباره گرد آمد بر و بر
نه بر رامين كه بر دينار بى مر
بزرگانى كه پيرامنش بودند
همه فرمانش را طاعت نمودند
چو كشمير چو آذين و چو ويرو
چو بهرام و رهام و سام و گيلو
شهان ديگر از هر جايگاهى
فرستادند رامين را سپاهى
چنان شد لشكر رامين به يك ماه
كه تنگ آمد بريشان راه و بيراه
سپهدار بزرگش بود ويرو
وزير و قهرمانش بود گيلو
چو با رامين بد او هشتاد ويك سال
زمانه سرو او را كرد چون نال
سر سرو سهى شد باشگونه
دو تا شد پشت او همچون درونه
كرا دشمن نباشد در جهان كس
چو بينى دشمن او خود جهان بس
چه نيكو گفت نوشروان عادل
چو پيرى زد مرو را تير بر دل
ز پيرى اين جهان آن كرد بامن
كه نتوانست كردن هيچ دشمن
به گيتى باز كردم اى عجب پشت
شكست او پشت من آنگه مرا كشت
اگر چه ويسه از گيتى وفا ديد
هم او از گردش گيتى جفا ديد
چنان با گردش گيتى زبون شد
كه هفت اندامش از فرمان برون شد
پس آنگه مرگ ناگاه از كمينگاه
بيابد در ربود آن كاسته ماه
دل رامين به دردش كان غم شد
هميدون چشم رامين رود نم شد
همى گفت اى گزيده جفت نامى
تنم را جان و جانم را گرامى
مرا با داغ تنهايى بماندى
تو خود خنگ جدايى را براندى
نديدم در جهان چون تو وفادار
چرا گشتى ز من يكباره بيزار
نه با من چند باره عهد كردى
كه هرگز روزى از من بر نگردى
چرا از عهد خود كرده بگشتى
وفا را با جفا در هم سرشتى
وفا از چون تو يارى وافى آمد
جفا زين روزگار جافى آمد
شگفتى نيست گر با تو جفا كرد
زمانه در جهان با كه وفا كرد
جهان را از وفا پردخت كردى
برفتى هم وفا با خود ببردى
مرا بس بود بر دل درد پيرى
نهادى بر تنم بند اسيرى
چرا درد دگر بر من نهادى
بلا را راه در جانم بدادى
به پايت ديدهء من خاك رُفته
تو بيچاره به زير خاك خفته
همى گفتى زبان خوش سرايت
تن من باد راما خاك پايت
كنون اين روز را مى ديد بايم
تن سيمينت گشته خاك پايم
مرا اين پادشايى با تو خوش بود
دلم با اين همه گنج از تو گش بود
كنون خود اين جهان بر من و بالست
مرا بى تو جهان جستى محالست
به درد تو بدرو جامه بر بر
به مرگ تو بريزم خاك بر سر
كجا من پيرم و دانى نشايد
كه از پيران چنين رسوايى آيد
مرا هست از غمانت دل گران بار
چنان كز فرقتت ديده گهى بار
به درد و فريه دارى اين و آن را
ندارم رنجه مر دست و زبان را
مرا شايد كه دل تيمار دارد
و يا چشمم مژه خونبار دارد
نشايد كم بدرد دست جامه
و ياخواند زبان فرياد نامه
شكيبانى ز پيران سخت نيكوست
بخاصه در فراق جفت يا دوست
زبانم فر شكيبايى نمايد
دلم در ناشكيبايى فزايد
چو دل را دارم از تيمار پر جوش
زبان را دارم از گفتار خاموش
پس آنگه دخمه اى فرمود شهوار
چنان شايسته جفتى را سزاوار
بر آورده از آتشگف برزين
رسايده سر كاخش به پروين
ز پيكر همچو كوهى كرد، محكم
ز صورت چون بهشتى گشته خرم
هم آتشگاه و هم دخمه چنان بود
كه رصوان را حد بر هر دوان بود
چو ز اتشگاه و از دخمه بپرداخت
بيچ آن جهان بنگر كه چون ساخت
چو آگاهى به رامين شد ز موبد
كه او را چون فرو برد اختر بد
يكى هفته سران لشكر وى
به سوك اندر نشسته همبر وى
نهانى شكر دادار جهان كرد
كه او فرجام موبد را چنان كرد
نه جنگى بود مرگش را بهانه
نه خونى ريخته شد در ميانه
سر آمد روز چونان پادشاهى
نبوده هيچ رامين را گناهى
هزاران سجده برد او پيش دادار
همى گفت اى خداوند نكو كار
تو دانى گونه گون درها گشادن
كه چونين كارها دانى نهادن
برانى هر كرا خواهى ز گيهان
بر آرى هر كرا خواهى به كيوان
بذيرفتم ز تو تا زنده باشم
كه خشنوديت را جويند باشم
ميان بندگانت داد جويم
هميشه راست باشم راست گويم
بُوم در پادشاهى داد فرماى
به درويشان كام بخشاى
توم يارى ده اندر پادشايى
كه يارى دادنم را خود تو شايى
توى پشتى توم يارى به هر كار
مرا از چشم و دست بد نگه دار
خداوندم توى من بندهء بند
مرا شاهى تو دادى اى خداوند
خداوندم توى من بندهء تو
كه من خود بندام دارندهء تو
كنون كردى چو سالار جهانم
بدار اندر پناه سايبانم
چو لاله كرد لختى پيش دادار
وزين معنى سخنها گفت بسيار
همان گه بار را فرمود بستن
سواران سپه را بر نشستن
بر آمد بانگ كوس و نالهء ناى
روان شد همچو جيحون لشكر از جاى
روارو در سپاه افتاد چونان
كه از باد صبا در ابر نيسان
چو راه حشر گشت آن ره ز غلغل
ز كوه ديلمان تا شهر آمل
جهان افروز رامين با دل افروز
همى آمد همه ره شاد و فيروز
به شادى روز رام و روز شنبد
فرود آمد به لشكرگاه موبد
بزرگان پيش او رفتند يكسر
به ديهيمش بر افشاندند گوهر
مرو را پاك شاهنشاه خواندند
ز فر و داد و خيره بماندند
چو ابرى بود دستش نوبهارى
همى باريد در شاهوارى
يكى هفته به آمل بود خرم
دمادم زد همى رطل دمادم
پس آنگه داد طبرستان به رهام
جوانمرد نكوبخت نكونام
به ايران در نژاد او كيانى
بزرگى در نژادش باستانى
هميدون داد شهر رى به بهروز
كه بودش دوستدار و نيك آموز
بدان گاهى كه او با ويس بگريخت
به دام شاه موبد در نياويخت
به رى بهروز كردش ميزبانى
به خانه داشتش چندى نهانى
به نيكى لاجرم نيكى جزا بود
كجا او خود به نيكى سزا بود
بكن نيكى و در درياش انداز
كه روزى گشته لولو يابيش باز
وز آن پس داد گرگان را به آذين
كهبا او يكدل بود و ديرين
به درگاهش سپهبد بود ويرو
چو سرهنگ سرايش بود شيرو
دو پيل مست و دو شير دلاور
به گوهر ويس بانو را برادر
چو هر شهرى به شاهى دادگر داد
نگهبانى به هر مرزى فرستاد
به راه افتاد با لشكر سوى مرو
كجا ديدار او بد داروى مرو
خراسان سر بسر آذين ببستند
پرى رويان بر آذينها نشستند
همه راهى ورا چون بوستان شد
همه دستى برو گوهر فشان شد
زبانها بود بر وى آفرين خوان
چو دلها در وفاى وى گروگان
چو در مرو گزين شد شاه رامين
بهشتى ديد در وى بسته آذين
به خوبى همچو نوروز درختان
ز خوشى همچو روز نيك بختان
هزار آوا به دستان رود سازان
شكوفه جامهاى دلنوازان
فرازش ابر دود مشك و عنبر
و زو بارنده سيم و زر و گوهر
سه مه آذينها بسته بماندند
وزيشان روز و شب گوهر فشاندند
بدين رامش نه خود مرو گزين بود
كجا يكسر خراسان همچنين بود
ز موبد ساليان سختى كشيدند
پس از مرگش به آسانى رسيدند
چو از بيدار او آزاد گشتند
به داد شاه رامين شاه گشتند
تو گفتى يكسر از دوزخ بر ستند
به زير سايهء طوبى نشستند
بدان را بد بود روزى سرانجام
بماند نامشان جاويد بد نام
مكن بد در جهان و بد مينديش
كجا گر بد كنى بد آيدت پيش
چه نيكو گفت خسرو كهبدان را
ز دوزخ آفريد ايزد بدان را
از آن گوهر كه شان آورد ز آغاز
به پايان هم بدان گوهر برد باز
چو رامين دادجوى و دادگر شد
جهان از خفتگان آسوده تر شد
سپهداران او هر جا كه رفتند
به فر او همه گيتى گرفتند
چو رنج دشمنانش بود بى بر
جهان او را شد از چين تا به بربر
به هر شهرى شد از وى شهريارى
به هر مرزى شد از وى مرزدارى
همه ويرانها آباد كردند
هزاران شهر و ده بنياد كردند
بدانديشان همه بر دار بودند
و يا در چاه و زندان خوار بودند
به هر راهى رباطى كرد و خانى
نشانده بر كنارش راهبانى
جهان آسوده گشت از دزد و طرار
ز كرد و لور و از ره گير و عيار
ز بس كاو داد سيم و زر سبيلى
نماند اندر جهان نام بخيلى
ز بس كاو داد زر و سيم و گوهر
همه گشتند درويشان توانگر
ز دلها گشت بيدادى فراموش
توانگر شد هر آن كاو بود بى توش
نه جستى گرگ بر ميشى فزونى
نه كردى ميش گرگى را زبونى
به هر هفته سپه را بار دادى
به نيكى پندشان بسيار دادى
به دوار گه نشاندى داوران را
بكندى بيخ و بن بد گوهران را
به داورگاه او بر شاه و چاكر
يكى بودى و درويش و توانگر
چه پيش او شدى شاهى جهانگير
به گاه داد جستن چه زنى پير
ور آمد پيش او مرد خدايى
ستوده بود همچون پادشايى
به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا
گرامى بود همچون چشم بينا
در ايران هر كسى دانش بياموخت
بدان راز خود نزدش بر افروخت
صد و ده سال رامين در جهان بود
از آن هشتاد و سه شاه زمان بود
ميان ملك و جاه و حشمت و مال
بماند آن نامور هشتاد و سه سال
زمين از داد او آباد گشته
زمان از فر او دلشاد گشته
به فرش گشته سه چيز از جهان كم
يكى رنج و دوم درد وسوم غم
گهى جان را خورش دادى ز دانش
گهى تن را جوان كردى به رامش
گهى كردى تماشا در خراسان
گهى نخچير كردى در كهستان
گهى بودى به طبرستان آباد
گهى رفتى به خوزستان و بغداد
هزاران چشمه و كاريز بگشاد
بريشان شهر و ده بسيار بنهاد
يكى زان شهرها اهواز ماندست
كش او آگهاه شهر رام خواندست
كنونش گر چه هم اهواز خوانند
به دفتر رام شهرش نام دانند
شهى خوش زندگى بودست خوش نام
كه خود در لطف ايشان خوش بود رام
نه چون اوبد به شاهى سر فرازى
نه چون او بد به رامش رود سازى
نگر تا چنگ چون نيكو نهادست
نكوتر زان نهادى كه گشادست
نشانست اين كه چنگ بافرين كرد
كه او را نام چنگ رامين كرد
چو بر رامين مقررگشت شاهى
ز دادش گشت پرمه تا به ماهى
جهان در دست ويس سيمتن كرد
مرو را پادشاه خويشتن كرد
دو فرزند آمدش زان ماه پيكر
چو مالك خوب و چون بابك دلاور
دو خسرو نامشان خورشيد و جمشيد
جهان در فر هر دو بسته اوميد
زمين خاوران دادش به خورشيد
زمين باختر دادش به جمشيد
يكى را سغد و خوارزم و چغان داد
يكى را شام و مصر و قيروان داد
جهان در دست ويس دلستان بود
و ڵيكن خاصش آذربايگان بود
هميدون كشور ارّان و ارمن
سراسر بد به دست آن سمن تن
به شاهى ساليان با هم بماندند
به نيكى كام دل يكسر براندند
مهار عمر خود چندان كشيدند
كه فرزنان فرزندان بديدند
بر آمد آفتاب شاد كامى
ز دوده شد هواى نيكنامى
نسيم باد پيروزى بر آمد
بهار خرمى با او در آمد
بپيوست ابر دولت بر حوالى
همى بارد سعادت بر موالى
خجسته جشن و خرم روزگارست
زمين بازياب و هر كس شاد خوارست
زمين از خز زرين حله دارد
هوا از ابر سيمين كله دارد
جهان بينم همه پر نور گشته
از آفتاى گردون دور گشته
شكفته نوبهار ملك و فرمان
به پيروزى چو ماه و مهر تابان
زيادت گشته شد روز سعادت
به هنگامى كه شب گردد زيادت
گل دولت به وقتى گشتخندان
كه در گيتى شده پژمرده ريحان
جهان ديگر شدست و حال ديگر
مگر نو كرد يزدان گيتى از سر
همى باره ز ابرش قطر رادى
همه رويد ز خاكش تخم شادى
فلك را نيست تأثيرى بجز داد
مگر مريخ و كيوان زو بيفتاد
چنين تأثير كى بود آسمان را
چنين نو دولتى كى بد جهان را
مگر سايهء شب از فر همايست
چو نور روز از فر خدايست
زبان هر كه بينى شكر گويست
روان هر كه بينى مهر جويست
مگر تيمار مرگ از خلق بر خاست
همه كس يافت آن كامى كه مى خواست
چو داد و راستى گيتى فروزست
شب مردم تو پندارى كه روزست
هواداران همه شادند و خرم
سخندانان عزيزند و مكرم
همان دهر را باغ اين زمانست
بدو در مملكت سرو روانست
چنان سروى كه رنگ آبدارش
بماند در خزان و در بهارش
كنون نيكان چو گلها در بهارند
بدانديشان چو گلبن پر ز خارند
شهنشاهى كه اورنگش خداييست
سپاهان را طراز پادشاييست
بهشت خلد را ماند سپاهان
كف خواجه عميدش گشته رصوان
خداوندى به داد و دين مؤيد
ابو الفتح مظفر بن محمد
خراسان را به نام نيك مفخر
سپاهان را به حكم داد داور
زمانه قبله كرده دولتش را
سعادت سجده برده طلعنش را
گذشته نامهء نامش ز جيحون
رسيده رايت رايش به گردون
ازين سفله جهان آمد چنان خر
كه لعل از سنگ آيد وز صدف در
به گاه روشنايى ماه و انجم
بدو مانند همچون بت به مردم
ايا چون مال بر هر دل گرامى
چو جان پاكيزه و چون عقل نامى
قمر هر گز چو راى تو نتابد
خرد هر گز صمير تو نيابد
به چيزى تو فزونى از پيمبر
كه بر فصل تو منكر نيست كافر
هميشه جود تو دل را نوازد
سموم قهر تو جان را گدازد
تو دريايى و دريا چون بجو شد
كرا زهره كه با دريا بكو شد
چو تو گويى بگيريد آن فلان را
بلرزد هفت اندام آسمان را
اگر ترسى تو از آتش به محشر
ز بى باكى شوى در آتش اندر
به گاه نام جستن تير باران
چنان رانى كه برگ گل بهاران
خفرز آيد ترا ريگ رونده
شمر آيد ترا بحر دمنده
تنى با عز و با مقدار دارى
چرا روز نبردش خوار دارى
نترسى از بلا وز ننگ ترسى
همى از دانش و فرهنگ ترسى
همت آزادگى بينم طباعى
همت فرهنگها بينم سماعى
ز بس آزادگى و خوب كارى
قصا خواهى ز عالم باز دارى
خنك آن كش توى شايسته فرزند
خنك آن كش توى زيبا خداوند
چه كردارى كه از فصل تو آيد
چه فرزندى كه از نسل تو زايد
همه پر مايه باشند و ستوده
چو زر پالوده چون ياقوت سوده
به مشتق ماندت اصل خياره
كزو نايد بجز ماه و ستاره
ادب كبر آرد از چون تو هنرجوى
سخن فخر آرد از چون تو سخنگوى
مهان كوهند و او چرخ بلندست
ميان اين و آنها بين كه چندست
رسوم مهتران در دست بر جاى
رسوم خواجه ترياكست و درمان
نه زو گاه كرم تأخير يابى
نه زو گاه هنر تقصير يابى
چنان گردد به گردش فر دادار
كه گردد گرد مركز خط پرگان
به گرد ملك تدبيرش حصارست
به باغ فخر پيمانش بهارست
از آن كش بخت فرخ هست بيدار
جهان چون خفته پندارست هموار
صمير و دلش ماه و آفتابند
چو امر و هيبتش برق و سحابند
نياز اندر جهان ماند به شيطان
سخاى دست او ماند به قرآن
بكشت آز و نياز مردان را
زر جودش ديت شد هر دوان را
يكى شمشير دارد دست ايام
كزو دشمنش را گيرد حسد نام
حسودش را ملامت بيش از من
كه دولت را بود همواره دشمن
بخاصه دولتى قاهر بدين سان
كه سيصد بنده دارد چون نريمان
نگويم كش ميادا هيچ بدخواه
يكى بادش و ليكن دست كوتاه
بقا بادا كريم بافرين را
بقاى جود و علم و داد و دين را
بماند داد و دين تا وى بماند
بخواند دولت آن را كاو بخواند
نه گيتى را چنو بودست فرزند
نه دولت را چنو بوده خداوند
به باغ ملك رسته چون صنوبر
سه گوهر چون فروزنده سه اختر
مهى بر صورت ايشان نبشته
بهى بر عادت ايشان سرشته
اگر باشند همچون تو جب نيست
كجا خود بار خر ما جز رطب نيست
ازيشان مهترين درياى علمست
جهان مردمى و كوه حلمست
مقر آمد خرد كش هست مهتر
ابو القاسم على بن المظفر
پدر را از اديبى قره العين
گهى را از تمامى مفخر و زين
هنوزش بوى شير اندر دهانست
ندانم دانشى كز وى نهانست
درخت علم را قولش بهارست
سراى جود را فعلش نگارست
بدان باشرم روى او پديدست
كه يزدانش ز پاكى آفريدست
بدو دادست برهان كفايت
برو باريده باران عنايت
جهان در فصل او بستست اوميد
فزونتر زانكه اندر نور خورشيد
چو از خورشيد آيد روشنايى
ازو آيد نظام پادشايى
چو از قوت به غعل آيد كمالش
جليلان عاجز آيند از جلالش
به سجده تاجداران پيشش آيند
دو رخ بر خاك ايوانش بسايند
هميشه تا جهانست اين پسر باد
به پيروزى دل افروز پدر باد
ازو كهتى همايون خواجه بونصر
جمال روزگار و زينت عصر
فلك تا ديد ديدار سلف را
همى گويد غلامم اين خلف را
به اختر ماند آن فرخنده اختر
بزرگ از مخبر و كوچك به منظر
به منظر همچو تيغ ذوالفقارست
كجا هم كوچك و هم نامدارست
همش با كودكى فرهنگ پيران
همش با كوچكى طبع اميران
ز بس كاو شكرين گفتار دارد
ز بهروزى نشان بسيار دارد
بسا فخرا كه او خواهد نمودن
بسا مدحا كه او خواهد شنودن
فلك هر روز تاج آرايد او را
كه ماه و مهر افسر شايد او را
نبشتش عهد و منشور ولايت
ز پيروزى همى زيبدش رايت
همى سازى به تخت و كامگارى
همى جويدش ساز بختيارى
چنين بادا كه من گفتى چنين باد
هم او را هم پدر را آفرين باد
و زو كهتر يكى شيرست ديگر
ابو طاهر محمد بن مظفر
چو عيسى همچوض؟ض طفل روزافزون
چو موسى كيد كفر و دشمن دون
چو عيسى هم ز گهواره سخنگوى
چو موسى هم به خردى داورى جوى
اگر در چشم خردست او به منظر
به عقل اندر بزرگست و به مخبر
بسان آتشست اندك به ديدار
و ليكن قوت و هيبتش بسيار
ز عمر خويش در فصل بهارست
ازيرا همچو اشكوفه به بارست
چو زين اشكوفه آيد ميوهء جاه
رهى گردد مرو را مهر با ماه
اگر هم باز باشد بچهء باز
پسر همچون پدر باشد سر افراز
دو چشم بد ز هر سه باد بسته
درخت عمرشان جاويد رسته
پسر خرم به اورنگ پدر باد
پدر نازان به فرهنگ پسر باد
ايا بر ماه برده مظر نام
بياورده ز گردون اختركام
به صدر اندر به پيروزى نشسته
به هيبت صدر بد خواهان شكسته
نثارت آوريدم مهرگانى
روان چون آب چشمهء زندگانى
بدين جشنت نياورد ايچ كهتر
نثارى از نثار بنده مهتر
به فرمانت بگفتم داستانى
ز خوبى چون شكفته بوستانى
درو چون ميوه از حكمت مثلها
چو ريحان بهارى خوش غزلها
توى بهتر بزرگان زمانه
به نامت مهر كردم اين فانه
سر نامه به نام تو گشادم
به پايان مهر نامت بر نهادم
نگر كاين داستان چه نيكبختست
بهار نامت او را تاج و تختست
از آن كش نام تو بر هر كرانيست
تو پندارى كه اين دفتر جهانيست
مرو را شرق و غرب آغاز و آنجام
چو خورشيد آندر و گردنده اين نام
تو خود دانى كزين سان گفته شعرى
بماند تا بماند نظم شعرى
به فر نام تو گفتار چاكر
رود بر هر زبانى تا به محشر
بماند جاودان او را جوانى
كه خورد از جودت آب زندگانى
هر آن گاهى كه تو باشى سخن جوى
چو من بايد به پيش تو سخنگوى
اگر يابى ز هر كس نظم گفتار
ز من يابى تو نظم در شهوار
چو بر اسپ سخن آيم به جولان
مرا باشد مجره جاى و كيوان
بيان من بود روشن چو شعرى
به نكته چون ز گوهر تاج كسرى
چو دريايست طبع من ز گفتار
شود از علم در وى رود بسيار
بسى دانش ببايد تا سخن گوى
تواند زد به ميدان سخن گوى
به خاسه چون بود ميدان چونين
به نام تو به ياد ويس و رامين
اگرچه رنج بردستم فراوان
نكردم شكر بر يكروزه احسان
خداوندا شب رنجم سر آمد
كنون صبح رصاى تو بر آمد
بريدم راه بد روزى بريدم
به منزلگاه پيروزى رسيدم
كريما تا ترا ديدم چنانم
كه كارى جز طرب كردن ندانم
ز جود تو هميشه شاد و مستم
تو گويى كيميا آمد به دستم
به فرخنده لقايت چون ننازم
كه با او از همه كس بى نيازم
تو خورشيدى و چون با تو نشينم
چراغ و شمع شايد گر نبينم
تو دريايى و من مرد گهر جوى
ز تو جويم گهر نز چشمه و جوى
ز شكرت شد دهان من شكر خوار
ز مدحت شد زبان من گهر بار
چنان چون من ز تو شادم همه سال
ز شادى باد عمرت را همه حال
همايون باد بر تو روزگارت
هميشه كام راندن باد كارت
تو خسرو گشته كام دلت شيرين
عدوى تو نشان ت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد