آنم كه قفاي من جبين طلب است
هر موي سرم دست گزين طلب است
دستم دست است، كوششم كوشش، ليكن
دامان تو فوق آستين طلب است
وصل تو دوايي است كه بيمارش نيست
حسن تو متاعي است كه بازارش نيست
عشق تو كمندي كه گرفتارش نيست
حمد تو زباني است كه گفتارش نيست
عرفي چه زني طعن خرد بر من مست
مردان ننهند راز دل بر كف دست
آن نوحه كه راه لب نداند، داريم
آن گريه كه دل به ديده بگذارد هست
راهي بنما كه رهنما مردي نيست
صد ره به هيچ گذر گردي نيست
با درد تو هيچ نسبتم نيست، ولي
بي نسبتي درد تو كم دردي نيست
تا در زده ام به دامن عفو تو دست
تا يافته ام غبار تكليف الست
تقصير عبادتم ندارد ايام
وز طاعت كرده ام پشيماني هست
آن كز نظرش حجاب صورت بر خاست
بر جزو و كلش نظر به يك ديده رواست
گر جوهر قطره صاف باشد يا درد
در قطره چنان بجو كه گويي درياست
شاها كرم تو قلزم مواج است
درويش تو اسكندر بي تاج است
منسوب به عالم نزول تو بود
آرام گهي كه نام او معراج است
عرفي كه هميشه در سلامت رو داشت
ديدم كه عجب جاي از آن بد خو داشت
صذ بيشهٔ شعله داشت در هر بن مو
صد خوشهٔ ناله بر سر هر مو داشت
با سال و مه ام دقيقه و ساعت نيست
با روز و شبم روشني و ظلمت نيست
با صحت و رنچم آفت و راحت نيست
عرفي عالمي چو عالم وحدت نيست
عرفي سخنت گر چه معما رنگ است
وين زمزمه را به ذوق ياران جنگ است
بخروش كه مرغان حرم مي دانند
كاين نغمهٔ ناقوس كدام آهنگ است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد