من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۴۵ - در مدح يمين الدوله ابوالقاسم محمود بن ناصرالدين

۳۲ بازديد


بنفشه زلف من آن آفتاب تركستان
همي بنفشه پديد آرد از دو لاله‌ستان
مرا بنفشه و لاله به كار نيست كه او
بنفشه دارد و زير بنفشه لاله نهان
ز رنگ لالهٔ او وز دم بنفشهٔ او
جهان نگارنمايست و باد مشك افشان
همي‌ندانم كاين را كه رنگ داد چنين
همي‌ندانم كان را كه بوي داد چنان
مرا روا بود ار سربسر بنفشه دمد
به گرد لالهٔ آن سرو قد موي ميان
كنون ز سنگ بنفشه دمد عجب نبود
اگر بنفشه دمد زير عارض جانان
بهشتوار شود بوستان عارض او
چنان كجا شود اكنون بهشتوار جهان
كنون برافكند از پرنيان درخت ردا
كنون بگسترد از حله باغ شادروان
كنون چو مست غلامان سبز پوشيده
به بوستان شود از باد زاد سرو نوان
كنون سپيده دمان فاخته ز شاخ چنار
چو عاشقان غمين بركشد خروش و فغان
نه باغ را بشناسي ز كلبهٔ عطار
نه راغ را بشناسي ز مجلس سلطان
يمين دولت ابوالقاسم آفتاب ملوك
امين ملت محمود پادشاه زمان
خدايگان خردپرور مروت ارز
بلند همت و زاير نواز و حرمتدان
ازو شود همه اميدهاي خلق روا
بدو شود همه دشوارهاي دهر آسان
كسي كه مدحش اندر دهان او بگذشت
نسوزد ار به كف آتش در افكند به دهان
اگرچه قرآن فاضل بود بيابد مرد
ز مدح خواندن او مزد خواندن قرآن
به وصف كردن او در ببارد و عنبر
ز طبع مدحتگوي و ز لفظ مدحتخوان
بزرگ نام كند نزد خلق ديوان را
سخنوري كه كند مدح او سر ديوان
جهانيان چو ازيشان كسي سخن طلبد
سخن طلب را نزديك او دهند نشان
سخنشناسان بر جود او شدند يقين
كجا يقين بود آنجا به كار نيست گمان
عطاي وافر، برهان جود او بنمود
عطا بود به همه حال جود را برهان
همي‌نگردد چندانكه دم زني فارغ
ز بركشيدن زر عطاي او وزان
عنان چرمين گر سايدي ز فيض سخاش
به دستش اندر زرين شدي دوال عنان
به حيله پايگه همتش همي‌طلبد
ازين قبل شده بر چرخ هفتمين كيوان
چرا ز فر هماي اي شگفت ياد كند
كسي كه ديده بود فر سايهٔ يزدان
هماي چون به كسي سايه برفكند، آن كس
جز آن بود كه بزرگي و جاه يابد از آن
امير اگر ز بر كشته سايه برفكند
ز فر سايهٔ او كشته باز يابد جان
همه دلايل فرهنگ را به اوست مب
همه مسائل سربسته را ازوست بيان
به روز معركه اندر مصاف دشمن او
ز بيم ضربت او پيل بفكند دندان
هر آن سوار كه نزديك او به جنگ آيد
اجل فرو شود اندر تنش به جاي روان
مبارزان عدو پيش او چنان آيند
چو مورچه كه بود برگرفته دانه گران
به سوي باز شد از پيش او چنان تازند
چو سوي ژرفي خاشاكها بر آب روان
سر عدو به تن اندر فرو برد به دبوس
چنانكه پتكزن اندر زمين برد سندان
كمان فرو فتد از دست دشمن اندر جنگ
بدانگهي كه ملك برد دست سوي كمان
ز سهم نامش دست دبير سست شود
چو كرد خواهد بر نامه نام او عنوان
هميشه باشد از مهر او و كينهٔ او
ولي مقارن سود و عدو عديل زيان
ز كين او دل دشمن چنان شود كه شود
ز نور ماه درخشنده جامهٔ كتان
ز قدر او نپذيرد خداي عز و جل
ز هيچ دشمن او روز رستخيز امان
هميشه تا چو گل نسترن بود لؤلؤ
چنان كجا چو گل ارغوان بود مرجان
هميشه تابود آز و اميد در دل خلق
چنان چو آتش در سنگ و گوهر اندر كان
خدايگان جهان باد و پادشاه زمين
به عون ايزد كشور گشا و شهرستان
ازو هر آنكه بود بدسكال او، غمگين
بدو هر آنكه بود نيكخواه او، شادان


قصيده شماره ۴۴ - در مدح يمين الدوله سلطان محمود بن ناصرالدين

۳۰ بازديد


خداوند ما شاه كشورستان
كه نامي بدو گشت زاولستان
سر شهرياران ايران زمين
كه ايران بدو گشت تازه جوان
يكي خانه كرده‌ست فر خارديس
كه بفروزد از ديدن او روان
جهاني و چون خانه‌هاي بهشت
زميني و همسايهٔ آسمان
ز خوبي چو كردار دانشپژوه
ز خوشي چو گفتار شيرين زبان
همه زر كاني و سيم سپيد
ز سر تا به بن، وز ميان تا كران
نه صد يك از آن سيم در هيچ كوه
نه ده يك از آن زر در هيچ كان
نبشته درو آفرينهاي شاه
ز گفتار اين و ز گفتار آن
بسيجيده چون كار هر نيكخو
پسنديده چون مهر هر مهربان
چه گويي سكندر چنين جاي كرد
چه گويي چنين داشت نوشيروان
به فرخترين روز بنشست شاه
درين خانهٔ خرم دلستان
بدان تا درين خانهٔ نو كند
دل لشكر خويش را شادمان
سپه را بود ميزبان و بود
هزار آفرين بر چنين ميزبان
يكي را بهايي به تن در كشد
يكي را نوندي كشد زير ران
بهايي، بر آن رنگهاي شگفت
نوندي، بر آن بر ستامي گران
كسي را كه باشد پرستش فزون
كنون كوه زرين كشد زير ران
به يزدان كه كس در پرستيدنش
نكرده ست هرگز به مويي زيان
همه پادشاهان همي زو زنند
به شاهي و آزادگي داستان
ز شاهان چنو كس نپرورد چرخ
شنيدستم اين من ز شهنامه خوان
ستوده به نام و ستوده به خوي
ستوده به جان و ستوده به خوان
جهان را به شمشير هندي گرفت
به شمشير بايد گرفتن جهان
شهان دگر باز مانده بدو
بدادند چون سكزيان سيستان
ندادند و بستد به جنگي كه خاك
زخون شد در آن جنگ چون ارغوان
به تيغ او چنان كرد وايشان چنين
چه گويي چنين به بود يا چنان
هم از كودكي بود خسرومنش
خردمند و كوشنده و كاردان
به بدروز همداستاني نكرد
كه بازوش با زور بود و توان
بزرگي و نيكي نيابد هگرز
كسي كو به بد بود همداستان
همه پادشاهان كه بودند، زر
به خاك اندرون داشتندي نهان
نبودي به روز و به شب ماه و سال
جز انديشه بر گنجشان قهرمان
خداوند ما را ز كس بيم نيست
مگر ز آفرينندهٔ پاك جان
بدين دل گرفته‌ست گستاخوار
به زر و به سيم اندرون خان و مان
ز بس تودهٔ زر كه در كاخ او
بهر كنج گنجي بود شايگان
كسي كو به جنگ آيد آنجا ز جنگ
چنان باز گردد كه سرگشته خان
هر آن دودمان كان نه زين كشورست
برآيد همي دود از آن دودمان
همي تا به هر جاي در هر دلي
گرامي و شيرين بود سو زيان
همي تا ز بهر فزوني بود
هميشه تكاپوي بازارگان
به شادي زياد و جز او كس مباد
جهان را جهاندار تا جاودان
بد انديش او گشته در روز جنگ
چو در كينهٔ اردشير اردوان
بماناد تا مانده باشد زمين
بزرگي و شاهي درين خاندان


قصيده شماره ۴۸ - در مدح محمد بن محمود بن ناصرالدين

۳۷ بازديد


هم از سعادت و اقبال بود و بخت جوان
كه دل نبستم بر گلستان و لاله‌ستان
كسي كه لاله پرستد به روزگار بهار
ز شغل خويش بماند به روزگار خزان
گلي كه باد بر او برجهد فرو ريزد
چرا دهم دل نيكو پسند خويش بر آن
مرا دليست من آن دل بدان دهم كه مرا
عزيزتر بود از دل هزار بار و ز جان
بتي به دست كنم من ازين بتان بهار
به حسن پيشرو نيكوان تركستان
به زلف و عارض ساج سياه و عاج سپيد
به روي و بالا ماه تمام و سرو روان
به زلفش اندر تاب و به تابش اندر مشك
به جعدش اندر پيچ و به پيچش اندر بان
به بر پرند و پرندش چو ياسمين سپيد
به رخ بهار و بهارش چو روضهٔ رضوان
دهن چو غاليه داني و سي ستارهٔ خرد
به جاي غاليه، اندر ميان غاليه‌دان
به من نموده، نشان دل مرا، به دهن
به من نموده، خيال تن مرا، به ميان
چو وقت باده بود باده گير و باده‌گسار
چو وقت بوسه بود بوسه بخش و بوسه ستان
نه وقت عشرت سرد و نه وقت خلوت شوخ
نه وقت خدمت قاصر نه وقت ناز گران
اگر خداي بخواهد بتي چنين بخرم
ز نعمت ملك و دل بدو دهم بزمان
امير عالم عادل محمد محمود
كه حمد و محمدت او را سزد پس از سلطان
به عدل كردن و انصاف دادن ضعفا
خليفهٔ عمر و يادگار نوشروان
به حرب كردن و پيروز گشتن اندر حرب
برادر علي و يار رستم دستان
كجا ز فضل ملكزادگان سخن گويند
امير عالم عادل بود سر ديوان
در سراي سعادت سراي خدمت اوست
تو خادمان ملك را بجز سعيد مدان
دلم فداي زبان باد و جان فداي سخن
كه من بدين دو رسيدم بدين شريف مكان
مرا به خدمت او دستگاه داد سخن
مرا به مدحت او پايگاه داد زبان
سزد كه حسان خواني مرا كه خاطر من
مرا به مدح محمد همي‌برد فرمان
شگفت نيست گر از مدح او بزرگ شدم
كه از مديح محمد بزرگ شد حسان
چه ظن بري كه تولا به دولت كه كنم
كه خانمان من از بر اوست آبادان
به طمع جاه به نزديك او نهادم روي
چنانكه روي به آب روان نهد عطشان
همه گمان من آن بود كانچه طمع منست
عزيز كرد مرا از توافر احسان
به هفته‌اي به من آن داد ناشنيده مديح
كه نابغه به همه عمر يافت از نعمان
هميشه تا چو بر دلبران بود مرمر
هميشه تا چو لب نيكوان بود مرجان
هميشه تا چو دو رخسار عاشقان باشد
به روزگار خزان روي برگهاي رزان
به كام خويش زياد و به آرزو برساد
به شكر باد ز عمر دراز و بخت جوان
جهانيان را بسيار اميدهاست بدو
وفا كناد به فضل آن اميدها يزدان
چو روي خوبان احباب او شكفته به طبع
چو چشم خوبان بدخواه او نژند و نوان
خجسته باد بر او مهرگان و دست مباد
زمانه را و جهان را بر او به هيچ زمان


قصيده شماره ۴۷ - در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود

۳۵ بازديد


گفتم: مرا سه بوسه ده اي شمسهٔ بتان!
گفتا: ز حور بوسه نيابي درين جهان
گفتم: ز بهر بوسه جهاني دگر مخواه
گفتا: بهشت را نتوان يافت رايگان
گفتم: نهان شوي تو چرا از من اي پري
گفتا: پري هميشه بود ز آدمي نهان
گفتم: ترا همي‌نتوان ديد ماه ماه
گفتا: كه ماه را نتوان ديد هر زمان
گفتم: نشان تو ز كه پرسم، نشان بده
گفت: آفتاب را بتوان يافت بي‌نشان
گفتم: كه كوژ كرد مرا قدت اي رفيق
گفتا: رفيق تير كه باشد بجز كمان
گفتم: غم تو چشم مرا پر ستاره كرد
گفتا: ستاره كم نتوان كرد ز آسمان
گفتم: ستاره نيست سر شكست اي نگار
گفتا: سرشك بر نتوان چيد ز آبدان
گفتم: به آب ديدهٔ من روي تازه كن
گفتا: به آب تازه توان داشت بوستان
گفتم: به روي روشن تو روي برنهم
گفتا: كه آب گل ببرد رنگ زعفران
گفتم: مرا فراق تو اي دوست پير كرد
گفتا: به مدحت شه گيتي شوي جوان
گفتم: كدام شاه؟ نشان ده مرا بدو
گفتا: خجسته پي پسر خسرو زمان
گفتم: ملك محمد محمود كامكار
گفتا: ملك محمد محمود كامران
گفتم: مرا به خدمت او رهنماي كيست
گفتا: ضمير روشن و طبع و دل و زبان
گفتم: به روز بار توان رفت پيش او
گفتا: چو يك مديح نو آيين بري توان
گفتم: نخست گو چه نثاري برش برم
گفتا: نثار شاعر مدحست، مدح خوان
گفتم: چه خوانمش كه زنامش رسم به مدح
گفتا: امير و خسرو و شاه و خدايگان
گفتم: ثواب خدمت او چيست خلق را
گفت: اين جهان هواي دل و آن جهان جنان
گفتم: همه دلايل سودست خدمتش
گفتا: بلي معاينه سودست بي‌زيان
گفتم: چو خوي نيكوي او هيچ خو بود؟
گفتا: چو روزگاري بهاري بود خزان؟
گفتم: چو راي روشن او باشد آفتاب؟
گفتا: به هيچ حال چو آتش بود دخان؟
گفتم: زمين برابر حلمش گران بود؟
گفتا: شگفت كاه بر كه بود گران؟
گفتم: به علم و عدل چنو هيچ شه بود؟
گفتا: خبر برابر بوده‌ست با عيان؟
گفتم: زمانه شاه گزيند بر او دگر؟
گفتا: گزيده هيچ كسي بر يقين گمان؟
گفتم: چه مايه داد بدو مملكت خداي؟
گفتا: ازين كران جهان تا بدان كران؟
گفتم: كه قهرمان همه گنجهاش كيست؟
گفتا: سخاي او نه بسنده‌ست قهرمان؟
گفتم: به گرد مملكتش پاسدار كيست؟
گفتا: مهابتش نه بسنده‌ست پاسبان؟
گفتم: گه عطا به چه ماند دو دست او؟
گفتا: دو دست او به دو ابر گهر فشان
گفتم:نهند روي بدو زايران ز دور؟
گفتا: ز كاروان نبريده‌ست كاروان
گفتم: كزو به شكر چه مقدار كس بود؟
گفتا: ز شاكرانش تهي نيست يك مكان
گفتم: به خدمتش ملكان متصل شوند؟
گفتا: ستاره نيز كند با قمر قران
گفتم: سنان نيزهٔ او چيست بازگوي
گفتا: ستاره‌اي كه بود برجش استخوان
گفتم: چگونه بگذرد از درقه روز جنگ؟
گفتا: كجا چنان سر سوزن ز پرنيان
گفتم: خدنگ او چه ستاند به روز رزم؟
گفت: از مبارزان سپاه عدو روان
گفتم: چو صاعقه‌ست گهردار تيغ او
گفتا: جدا كنندهٔ جسم عدو ز جان
گفتم:امان نيابد از آن تيغ هيچ كس؟
گفتا: موافقان همه يابند ازو امان
گفتم: چو برگ نيلوفر بود پيش ازين
گفتا: كنون ز خون عدو شد چو ارغوان
گفتم: چو بنگري به چه ماند، به دست مير
گفتا: به اژدها كه گشاده كند دهان
گفتم: كه شادمانه زياد آن سر ملوك
گفتا: كه شاد و آنكه بدو شاد، شادمان
گفتم: زمانه خاضع او باد سال و ماه
گفتا: خداي ناصر او باد جاودان


قصيده شماره ۴۶ - در حسب حال و رنجش خاطر سلطان و طلب عفو

۳۹ بازديد


اي نديمان شهريار جهان
اي بزرگان درگه سلطان
اي پسنديدگان خسرو شرق
همنشينان او به بزم و به خوان
پيش شاه جهان شما گوييد
سخن بندگان شاه جهان
من هم از بندگان سلطانم
گر چه امروز كم شدم ز ميان
مر مرا حاجت آمده‌ست امروز
به سخن گفتن شما همگان
همگان حال من شنيدستيد
بلكه دانسته‌ايد و ديده عيان
شاه گيتي مرا گرامي داشت
نام من داشت روز و شب به زبان
باز خواندي مرا ز وقت به وقت
بازجستي مرا زمان به زمان
گاه گفتي بيا و رود بزن
گاه گفتي بيا و شعر بخوان
به غزل يافتم همي احسنت
به ثنا يافتم همي احسان
من ز شادي بر آسمان برين
نام من بر زمين دهان به دهان
اين همي‌گفت فرخي را دوش
زر بداده‌ست شاه زرافشان
آن همي‌گفت فرخي را دي
اسب داده‌ست خسرو ايران
نوبهاري شكفته بود مرا
كه مر آن را نبود بيم خزان
باغها داشتم پر از گل سرخ
دشتها پر شقايق نعمان
از چپ و راست سوسن و خيري
وز پس و پيش نرگس و ريحان
از سر كوه بادي اندر جست
گل من كرد زير گل پنهان
به كف من نماند جز غم و درد
زانهمه نيكويي نماند نشان
گفتي آن را به خواب ديدستم
يا كسي گفت پيش من هذيان
حال آدم چو حال من بوده‌ست
اين دو حالست همسر و يكسان
آنچه زين حالها به ما دو رسيد
مرسادا به هيچ پير و جوان
من ز ديدار شه جدا ماندم
آدم از خلد و روضهٔ رضوان
چشم بد ناگهان مرا دريافت
كارم از چشم بد رسيد به جان
شاه از من به دل گران گشته‌ست
به گناهي كه بيگناهم از آن
سخني باز شد به مجلس شاه
بيشتر بود از آن سخن بهتان
سخن آن بد كه باده خورده همي
به فلان جاي فرخي و فلان
اين سخن با قضا برابر گشت
از قضاها گريختن نتوان
رادمردي كنيد و فضل كنيد
بر شه حقشناس حرمتدان
من درين روزها جز آن يك روز
مي نخوردم به حرمت يزدان
به سرايي درون شدم روزي
با لبي خشك و با دلي بريان
گفتم آنجا يكي خبر پرسم
زانچه درد مرا بود درمان
خبري يافتم چنانكه مرا
راحت روح بود و رامش جان
قصد كردم كه باز خانه روم
تا دهم صدقه و كنم قربان
آن خبر ده مرا تضرع كرد
كه مرو مر مرا بمان مهمان
تا بدين شادي و نشاط خوريم
قدحي چند باده از پس نان
من به پاداش آن خبر كه بداد
بردم او را بدين سخن فرمان
خوردم آنجا دو سه قدح سيكي
بودم آنجا بدان سبب شادان
خويشتن را جز اين ندانم جرم
من و سوگند مصحف و قرآن
اگر اين جرم در خور ادبست
چوب و شمشير و گردن اينك و ران
گو بزن مر مرا و دور مكن
گو بكش مر مرا و دور مران
شاه ايران از آن كريمترست
كه دل چون مني كند پخسان
جاودان شاد باد و خرم باد
تن و جانش قوي و آبادان
كار او همچو نام او محمود
نام نيكوي او سر ديوان
هر كه جز روزگار او خواهد
روزگارش مباد نيم زمان


قصيده شماره ۵۰ - در مدح امير ابو يعقوب يوسف بن ناصرالدين

۳۶ بازديد


آن كمر باز كن بتا ز ميان
زين غم و وسوسه مرا برهان
من در آن اندهم كه رنج رسيد
بر ميان تو از كشيدن آن
با مياني كزو اثر نه پديد
چون تواني كشيد بار گران
هست بر نيست چون تواني بست
كمر تست هست و نيست ميان
نه ميان داري اي پسر نه دهن
من نبينم همي ازين دو نشان
گر تو گويي روا بود بكنم
از تن و دل ترا ميان و دهان
ني حديث دل از ميان بگذار
نبود خود به دل مرا فرمان
دل به مهر امير دادستم
كس نگويد كه داده باز ستان
دل چه باشد كجا امير بود
من به راه امير بدهم جان
عضد دولت و مؤيد دين
مير يوسف برادر سلطان
آنكه، همچون به شاه شرق، بدوست
از همه خسروان اميد جهان
گفتگويست در ميان سپاه
زو گه و بيگه، آشكار و نهان
همه همواره يكزبان شده‌اند
كو خداوند دولتيست جوان
كار او بس بزرگ خواهد گشت
وين پديد آيدش زمان به زمان
اختران را عنايتست بدو
همه بر سعد او كنند قران
بخت با ملك مير پيمان بست
بر مگر داد بخت از اين پيمان
تا همه كارها به كام كند
بنمايد تمام هر چه توان
خشندي شاه جست بايد و بس
تا شود كار چون نگارستان
آنچه سلطان كند به نيم نظر
نكند دولت، اين درست بدان
اي امير بزرگوار كريم
اي سر فضل و مايهٔ احسان
آلت خسروي و پيشروي
همه داده‌ست مر ترا يزدان
به زبان و به دل زبردستي
مرد چون بنگري دلست و زبان
گر به مردي مراد يابد كس
تو رسيدي به ملك نوشروان
ور ز تيغست ملك را منشور
جز به منشور ملك را مستان
تيغ تو تيزتر ز تيغ ملوك
تو تواناتر از همه ملكان
ملك شاهان بهاي تست ملك
كار ويران كني تو آبادان
كارها كن چنانكه كرد همي
بيژن گيو و رستم دستان
تو از آن هر دوان دليرتري
خويشتن را به آرزو برسان
از خداوند خسروان درخواه
تا فرستد ترا به تركستان
كه دل و همت تو بس نكند
به سپاهان و ساري و گرگان
دخل گرگان ترا وفا نكند
با همه دخل بصره و عمان
شادمان زي و كامران و عزيز
وز بد دهر بي‌گزند و زيان
عيد قربان خجسته بادت و باد
دشمنان تو پيش تو قربان


قصيده شماره ۴۹ - در مدح عضد الدوله امير ابو يعقوب يوسف بن ناصرالدين

۳۴ بازديد


اي نيمشب گريخته از رضوان
وندر شكنج زلف شده پنهان
اي سرو نارسيده به تو آفت
اي ماه نارسيده به تو نقصان
اي ميوهٔ دل من، لابل دل
اي آرزوي جانم، لابل جان
از من به روز عيد بيازردي
گفتي كه تافته شدي از مهمان
تو چشم داشتي كه چو هر عيدي
من پيش تو نوا زنم و دستان
گويم كه ساقيا مي پيش آور
مطرب يكي قصيدهٔ عيدي خوان
ديدي مرا به عيد كه چون بودم
با چشم اشكريز و دل بريان
هر آهي از دل من ده دوزخ
هر قطره‌اي ز چشمم صد طوفان
هر كس به عيد خويش كند شادي
چه عبري و چه تازي و چه دهقان
عيد من آن نبود كه تو ديدي
عيد من اينك آمد با سلطان
آن عيد كيست، آنكه بدو نازد
ايوان و صدر و معركه و ميدان
مير جليل سيد ابو يعقوب
يوسف برادر ملك ايران
ميري كه زير منت او گيتي
شاهي كه زير همت او كيوان
احسان نمايد و ننهد منت
منت نهاد هر كه نمود احسان
اي نكتهٔ مروت را معني
اي نامهٔ سخاوت را عنوان
مجروح آز را بر تو مرهم
درد نياز را بر تو درمان
بسيار، پيش همت تو اندك
دشوار، پيش قدرت تو آسان
سامان خويش گم نكند هرگز
آن كس كه يافت از كف تو سامان
از نعمت تو گردد پوشيده
هر كس كه از خلاف تو شد عريان
كم دل بود ز مدحت تو خالي
جز آنكه نيست هيچ درو ايمان
ببري، چو بر نهاده بوي مغفر
شيري، چو برفكنده بوي خفتان
ابريست تيغ تو، كه به جنگ اندر
باران خون پديد كند هزمان
آنجايگه كه ابر بود آهن
بيشك ز خون صرف بود باران
چندان هنر كه نزد تو گرد آمد
اندر جهان نبينم صد يك زان
تو زان ملك همي هنر آموزي
كو كرد خانهٔ هنر آبادان
شاگرد آن شهي كه بدو زنده‌ست
آيين و رسم روستم دستان
شاگرد آن شهي كه به جنگ اندر
گه گرگسار گيرد و گه ثعبان
آن شاه كيست خسرو ابوالقاسم
محمود پادشاه همه كيهان
آن پادشا كه زير نگين دارد
از حد هند تا به حد زنگان
آن پادشاه كز ملكان بستد
ديهيم و تخت و مملكت و ايوان
آن پادشا كه دارد شاهي را
رسم قباد و سيرت نوشروان
آن پادشاه دادگر عادل
كو راست بر همه ملكان فرمان
همواره پادشاه جهان بادا
آن حقشناس حقده حرمتدان
گسترده شد به دولت او ده جاي
اندر سراي دولت، شادروان
اي خسروي كه هست به هر وقتي
دعوي جود را بر تو برهان
از تو حكيمتر نبود مردم
وز تو كريمتر نبود انسان
اي من ز دولت تو شده مردم
وز جاه تو رسيده به نام و نان
بگذاشتي مرا به لب جيلم
با چند پيل لاغر ناجولان
گفتي مرا كه پيلان فربي كن
به يشان رسان همي علف ايشان
آري من آن كنم كه تو فرمايي
ليكن به حد مقدرت و امكان
پيلي به پنج ماه شود فربي
كان پنج ماه باشد تابستان
من پنج مه جدا نتوانم بود
از درگه مبارك تو زينسان
يك روز خدمت تو مرا خوشتر
از بيست ساله مملكت عمان
پيش سراي پردهٔ تو خواهم
همچون فلان نشسته و چون بهمان
من چون ز درگه تو جدا مانم
چه مر مرا ولايت و چه زندان
تا مورد سبز باشد چون زمرد
تا لاله سرخ باشد چون مرجان
تا نرگس اندر آيد با كانون
تا سوسن اندر آيد با نيسان
شادان زي و به كام رس و برخور
از عمر خويش و از دو لب جانان
كاين دولت برادر تو باشد
تا روز حشر بسته به تو پيمان


قصيده شماره ۵۲ - در مدح شمس الكفات خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن ميمندي

۳۲ بازديد


آمد آن نو بهار توبه شكن
بازگشتي بكرد توبهٔ من
دوش تا يار عرضه كرد همي
بر من آن عارض چو تازه سمن
گفت وقت گلست باده بخواه
زان سمن عارضين سيمين تن
بشكند توبهٔ مرا ترسم
چه توان كرد گو برو بشكن
توبه را دست و پاي سست كند
لالهٔ سرخ و بادهٔ روشن
خاصه اكنون كه باز خواهد كرد
سوسن و گل به باغ چشم و دهن
باد هر ساعت از شكوفه كند
پر درمهاي نيمكاره چمن
باغ بتخانه گشت و گلبن بت
باده‌خواران گلپرست شمن
هر درختي چو نوش لب صمنيست
بر زمين اندرون كشان دامن
نبرد دل مرا همي فرمان
دل چو خر، شد زدست و برد رسن
اي دل سوخته به آتش عشق
مر مرا باز در بلا مفكن
سخنان بهار ياد مگير
آتش اندر من ضعيف مزن
جهد آن كن كه مر مرا نكني
پيش صاحب به كامهٔ دشمن
صاحب سيد آفتاب كفات
خواجه بوالقاسم احمد بن حسن
آنكه تدبير او سواري كرد
بر جهان چو كره توسن
وهم او بر مثال آهن بود
دشمنش كوه و دولتش كهكن
دشمنان چو كوه را بفكند
بفكند كوه سخت را آهن
دوستان را به تختگاه فكن
دشمنان را به ژرف چاه فكن
چاه كند و گمان ببرد عدو
كاندر آن چاه باشدش مسكن
شب بدخواه را عقوبت زاد
شب، شنودم كه باشد آبستن
ايزد اين شغلها كفايت كرد
خواجه ناگفته آنچه گفت سخن
دشمنان اين ز خويشتن ديدند
خواجه از صنع ايزد ذوالمن
لاجرم دشمنان به زندانند
خواجه شادان به طارم و گلشن
بودنيها همه ببود و نبود
آنچه بردند بدسكالان ظن
بد به بدخواه بازگشت و نكرد
سود چندان هزار حيلت و فن
همچنين باد كار او و مدام
نرم كرده زمانه را گردن
در سرايش هميشه شادي و سور
در سراي مخالفان شيون
نعمت و دولت و سعادت را
مجلس و خاندان خواجه وطن
دو رده سرو پيش او بر پاي
بار آن سروها گل و سوسن
گرهي را نهالها ز چگل
گرهي رانهالها ز ختن
زين خجسته بهار يافته داد
همچو زر هر كسي به هر معدن
هر كجا او بود سلامت و امن
هر كجا دشمنش بلا و محن


قصيده شماره ۵۱ - در مدح امير ابو يعقوب يوسف بن ناصرالدين

۳۶ بازديد


اي روي نكو! روي سوي من كن و بنشين
زنهار ز من دور مدار آن لب شيرين
تو سروي و بر پاي نكوتر كه بود سرو
ني‌ني كه ترا سرو رهي زيبد بنشين
امروز مرا راي چنانست كه تا شب
پيوسته ترا بينم تو نيز مرا بين
چشم من و آن روي پر از لاله و پر گل
دست من و آن زلف پر از حلقه و پرچين
زان رخ چنم امروز گل و لالهٔ سيراب
زان ساده زنخدان، سمن تازه و نسرين
تا ظن نبري، چشم و چراغا! كه شب آمد
چشم و دل من سير شود زان رخ سيمين
من بر تو شب و روز نگه خواهم كردن
چندين به چه كارست حديثان نگارين
امروز به شادي بخورم با تو كه فردا
ناچار مرا مير برد باز به غزنين
يوسف پسر ناصر دين آن سر و مهتر
سالار و سر لشكر سلطان سلاطين
اي بار خدايي كه نبيند چو تويي تخت
اي شهر گشايي كه نبيند چو تويي زين
پر پارهٔ زر گردد جايي كه خوري مي
پرچشمهٔ خون گردد جايي كه كشي كين
چون جام به كف گيري از زر بشود قدر
چون تيغ بر آهنجي از خون برود هين
شيران فكني شرزه و پيلان فكني مست
شيران به خدنگ افكني و پيل به زوبين
پيل از تو چنان ترسد چون گودره از باز
شير از تو چنان ترسد چون كبك ز شاهين
اي سخت كماني كه خدنگ تو ز پولاد
زانسان گذرد كز دل بدخواه تو نفرين
گر موي بر آماج نهي موي شكافي
وين از گهر آموخته‌اي تو نه ز تلقين
آماج تو از بست بود تا به سپيجاب
پرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطين
از گوي تو روزي كه به چوگان زدن آيي
ده بر رخ ماه آيد و صد بر رخ پروين
چندانكه به شمشير تو بدخواه فكندي
فرهاد مگر كه بفكنده‌ست به ميتين
از آرزوي جنگ زره خواهي بستر
وز دوستي جنگ سپر داري بالين
بيننده كه در جنگ ترا بيند با خصم
پندارد تو خسروي و خصم تو شيرين
آيين خرد داري جايي كه ندارند
مردان جهانديدهٔ آموخته آيين
گر در خرد و راي چو تو بودي بيژن
در چاه مر او را بنيفكندي گرگين
رادي بر تو پويد چون يار بر يار
بخل از تو نهان گردد چون ديو ز ياسين
از زر تو گويند كجا ياد شود «زي»
وز سيم تو گويند كجا ياد شود «سين»
زر تو و سيم تو همه خلق جهان راست
وين حال بدانند همه گيتي همگين
از خلعت تو مدحسرايان تو اي شاه
در خانه همه روزه همه بندند آذين
كس را دل آن نيست كه گويد به تو مانم
بر راست‌ترين لفظ شد اين شعر نو آيين
تا چون مه آبان بنباشد مه آذار
تا چون گل سوري بنباشد گل نسرين
تا چون ز در باغ درآيد مه نيسان
از ديدن او تازه شود روي بساتين
شاهي كن و شادي كن آنسان كه تو خواهي
جز نيك مينديش و جز از رادي مگزين
مي خور ز كف آنكه به چينش بپرستند
گر صورت او را بفرستي به سوي چين
زين عيد عدو را غم و اندوه و ترا لهو
تو با رخ پر لاله و او با رخ پر چين


قصيده شماره ۵۵ - در مدح خواجه ابو سهل دبير وزير امير يوسف

۳۶ بازديد


اندر آمد به باغ باد خزان
گرد برگشت گرد شاخ رزان
رز دژمروي گشت و لرزه گرفت
عادت او چنين بود به خزان
رز چرا ترسد اي شگفت ز باد
چون نترسد همي رز از رزبان
باز رزبان به كارد برد رز
بچهٔ نازنين كند قربان
گرچه سر دست باد را زنهار
نرسد زو مگر به جامه زيان
جامه خوشتر بر تو يا فرزند
ني كه فرزند خوشترست از آن
رز مسكين به مهر چندين گاه
بچه پرورد در بر و پستان
رفت رزبان سنگدل كه دهد
مادران را ز بچگان هجران
ما غم رز چرا خوريم همي
خيز تا باده‌ها خوريم گران
ساقيا! بار كن ز باده قدح
بادهٔ چون گداخته مرجان
مطربا! تو بساز رود نخست
مدحت خواجهٔ عميد بخوان
خواجه بوسهل دادپرور و دين
كدخداي برادر سلطان
آن بزرگ آمده ز خانهٔ خويش
وز بزرگي بدو دهند نشان
ديده پيوسته در سراي پدر
زايران را و شاعران بر خوان
چشم او پر زمال و نعمت خويش
زو رسيده عطا بدين و بدان
همه تا كوشد، اندر آن كوشد
كه دل غمگني كند شادان
خدمت او همي‌كند همه كس
او كند باز خدمت مهمان
مجمع شاعران بود شب و روز
خانهٔ آن بزرگوار جهان
راست گويي جدا جدا هر روز
همه را هست نزد او ديوان
نامجويست و زود يابد نام
هر كه را فضل باشد و احسان
هر كه نيكو كند نكو شنود
گر ندانسته‌اي درست بدان
خواجه را بيهده گرفته نشد
راه مردان و مهتران و ردان
همچنان كز ستارگان خورشيد
خواجه پيداست از همه اقران
نزد او عرض او عزيزترست
از گرامي تن و عزيز روان
در جواني بزرگنامي يافت
وين عجايب بود ز مرد جوان
تا هوا را پديد نيست كنار
تا فلك را پديد نيست كران
تا بخار از زمين شود به هوا
تا فرود آيد از هوا باران
دولتش يار باد و بخت رفيق
راي او كاركرد زين دو ميان
قسمش از مهرگان سعادت و عز
قسم بدخواه او بلا و هوان