من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵۴ - در مدح شمس الكفات احمد بن الحسن ميمندي

۳۳ بازديد


گفتم: گلست، يا سمنست آن رخ و ذقن؟
گفتا:يكي شكفته گلست و يكي سمن
گفتم: در آن دو زلف شكن بيش يا گره؟
گفتا:يكي همه گره‌ست و يكي شكن
گفتم: چه چيز باشد زلفت در آن رخت؟
گفتا:يكي پرند سياه و يكي پرن
گفتم: دو زلف تو چه فشانند بر دو رخ؟
گفتا: يكي به تنگ عبير و يكي به من
گفتم: زمن چه بردند آن نرگس دو چشم؟
گفتا: يكي قرار تو برد و يكي وسن
گفتم: تن من و دل من چيست مر ترا؟
گفتا: يكي ميان منست و يكي دهن
گفتم: بلاي من همه زين ديده و دلست
گفتا: يكي از اين دو بسوز و يكي بكن
گفتم: مرا دو بوسه فروش و بها بخواه؟
گفتا: يكي به جان بخر از من يكي به تن
گفتم: كه جان طلب كني از من به بوسه‌اي
گفتا: يكي همي ز تو باشد يكي ز من
گفتم: دو چيز چيست ز روي تو خوبتر
گفتا: يكي سخاوت صاحب يكي سخن
گفتم: كه نام صاحب و نام پدرش چست
گفتا: يكي خجسته پي احمد يكي حسن
گفتم: رضا و خدمت صاحب چه كم كند
گفتا: يكي نياز ولي و يكي محن
گفتم: دو دست خواجه چه چيزست جودرا
گفتا: يكي خجسته مكان و يكي وطن
گفتم: دو گونه طوق به هر گردن افكند
گفتا: يكي ز شكر فكند و يكي ز من
گفتم: دلش چه دارد و عقلش چه پرورد
گفتا: يكي مودت دين و يكي سنن
گفتم: چه پيشه دارد مهر و هواي او
گفتا: يكي ملال زدايد يكي حزن
گفتم: چه چيز يابد ازو ناصح و عدو
گفتا: يكي نوازش و خلعت يكي كفن
گفتم: موافقان را مهر و هواش چيست
گفتا: يكي سليح تمام و يكي مجن
گفتم: كه گر دو تير گشايد سوي چگل
گفتا: يكي چگل بستاند يكي ختن
گفتم: كه گر دو نامه فرستد سوي عمان
گفتا: يكي عمان بستاند يكي عدن
گفتم: چه باد حاسد او وان دگر چه باد
گفتا: يكي به مادر غمگين يكي به زن


قصيده شماره ۵۳ - در مدح خواجه احمد بن حسن ميمندي وزير

۳۵ بازديد


نگار من آن لعبت سيمتن
مه خلخ و آفتاب ختن
برون آمد از خيمه و از دو زلف
بنفشه پريشيده بر نسترن
تماشاكنان گرد خيمه بگشت
چو سروي چمان بر كنار چمن
ز سر تا به بن زلف او پر گره
ز بن تا به سر جعد او پر شكن
همي‌داد بينندگان را درود
ز دو رخ گل و از دو عارض سمن
كمر خواست بستن همي بر ميان
سخن خواست گفتن همي با دهن
نه بستن توانست زرين كمر
نه گفتن توانست شيرين سخن
بلي كس نبندد كمر بي ميان
بلي، كس نگويد سخن بي دهن
دهان و ميان زان ندارد بتم
كه هر دو عطا كرد روزي به من
دل و تن مرا زين دو آمد پديد
و گرنه مرا دل كجا بود و تن
فري روي شيرين آن ماهروي
كه دلها تبه كرد بر مرد و زن
فري خوي آن بت كه وقت شراب
همه مدحت خواجه خواهد ز من
سپهر هنر خواجهٔ نامور
وزير جليل احمد بن الحسن
نوازندهٔ اهل علم و ادب
فزايندهٔ قدر اهل سنن
پژوهندهٔ راي شاه عجم
نصيحتگر شهريار زمن
وزير جهاندار گيتي فروز
وزير هنرپرور رايزن
وزارت به اصل و كفايت گرفت
وزيران ديگر به زرق و به فن
وزارت به ايام او باز كرد
دو چشم فرو خوابنيده وسن
به جنگ عدو با ملك روز و شب
زماني نياسايد از تاختن
گهي رنجه ز آوردن ژنده پيل
گهي مانده ز آوردن كرگدن
جهان را همه ساله انديشه بود
ازين تا نهد تخت او بر پرن
كسي را كه دختر بود چاره نيست
كه باشد يكي مرد او را ختن
جهان دختر خواجگي را همي
بدو داد، چون باز كرد از لبن
سخاوت پرستندهٔ دست اوست
بتست اين همانا و آن برهمن
گريزنده گشته‌ست بخل از كفش
كفش «قل اعوذ» است و بخل اهرمن
ايا ناصح خسرو و كلك تو
بر احوال و بر گنج او مؤتمن
چو من جلوه كرده‌ست جود ترا
عطاي تو اندر هزار انجمن
عطاي تو بر زايران شيفته‌ست
سخاي تو بر شاعران مفتنن
مثل زر كاهست و دست تو باد
خزانهٔ تو و گنج تو بادخن
بسا مردم مستحق را كه تو
برآوردي از ژرف چاه محن
نشان كريمي و آزادگيست
برآوردن مردم ممتحن
به آزادمردي و مردانگي
تو كس ديده‌اي همسر خويشتن؟
كه باشد چو تو، هر كه را گويمت
ز بر تو پوشد همي پيرهن
ز آزادگان هر كه او پيشتر
به شكر تو دارد زبان مرتهن
بزرگان همه زير بار تواند
چه بارست شكر تو بي ذل و من
كسي نيست كز بندگان تو نيست
به هر گردني طوق اندر فكن
جهان زير فرمانت گر شد رواست
بدارش وزو بيخ دشمن بكن
مگر خدمت تست حبل المتين
كه نوعيست از طاعت ذوالمنن
اگر حاسد تست سالار ترك
وگر دشمن تست مير يمن
به يك رقعه برزن ختن بر چگل
به يك نامه برزن يمن بر عدن
چه چيزست مهر تو در هر دلي
كه شيرينتر از زر بود وز وطن
بخور و لباس عدوي ترا
زمانه چه خواند حنوط و كفن
همي تا چو قمري بنالد ز سرو
نوا بركشد بلبل از نارون
چو پشت برهمن شود شاخ گل
بر او بر گل نو بسان وثن
جهان دار و شادي كن و نوش خور
مي از دست آن ترك سيمين ذقن
فزوده‌ست قدر تو، بفزاي لهو
گشاده‌ست گنج تو بگشاي دن


قصيده شماره ۵۷ - در مدح عميدالملك خواجه ابوبكر علي بن حسن قهستاني عارض سپاه

۳۲ بازديد


دي به سلام آمد نزديك من
ماه من آن لعبت سيمين ذقن
با زنخي چون سمن و با تني
چون گل سوري به يكي پيرهن
تازان چون كبك دري بر كمر
يازان چون سرو سهي در چمن
در شكن زلف هزاران گره
در گره جعد هزاران شكن
گفتم: چوني و چگونه‌ست كار؟
گفت: به رنج اندرم از خويشتن
چون بود آن كس كه ندارد ميان
چون بود آن كس كه ندارد دهن
از تو دل تو بربودم به زرق
وز تو تن تو بربودم به فن
جاي سخن گفتن كردم ز دل
جاي كمر بستن كردم ز تن
بر تن تو تا كي بندم كمر
وز دل تو تا كي گويم سخن
بر تو ستم كردم و روز شمار
پرسش خواهد بدن آن را ز من
خواجه كنون گويد كاين عابدست
عابد دينداري خواهد شدن ...
خواجه ابوبكر عميد ملك
عارض لشكر علي بن الحسن
آن ز بلا راحت هر مبتلي
وان ز محن راحت هر ممتحن
خدمت او نعمت و دفع بلاست
طاعت او راحت و رفع محن
خانهٔ او اهل خرد را مقر
مجلس او اهل ادب را وطن
هر كه سوي خدمت او راست شد
راه نيابد سوي او اهرمن
خدمت او را چو درختي شناس
دولت و اقبال مر او را فنن
هر كه بر او سايه فكند آن درخت
رست ز تيمار و ز گرم و حزن
يا رب چونانكه به من بر فتاد
سايهٔ او بر همه گيتي فكن
اي به همه خوبي و نيكي سزا
اي به هواي تو جهان مرتهن
بخت پرستيدن خواهد ترا
همچو وثن را كه پرستد شمن
در خور آن فضل كه خواهي ترا
دولت و اقبال دهد ذوالمنن
من سخن خام نگويم همي
آنچه همي‌گويم بر دل بكن
دير نپايد كه به امر ملك
گردي بر ملك جهان مؤتمن
چاكر تو باشد سالار چين
خادم تو باشد مير ختن
بر در خانهٔ تو بود روز و شب
از ادبا و شعرا انجمن
صاحب در خواب همانا نديد
آنچه تو خواهي ديد از خويشتن
اي به هنر چون پدر فاطمه
اي به سخا چون پسر ذواليزن
جود، سپاهست و تو او را ملك
فضل عروسست و تو او را ختن
خواسته نزد تو ندارد خطر
ور چه بود خلق بر او مفتنن
آنچه ز ميراث پدر يافتي
خوار ببخشيدي بي كيل و من
و آنچه خود الفغدي بردي به كار
با نيت نيكو و پاكيزه ظن
از پي علم و ادب و درس دين
مدرسه‌ها كردي بر تا پرن
نام طلب كردي و كردي به كف
نام توان يافت به خلق حسن
اي گه انداختن تير آز
زر تو اندر كف زاير مجن
مدح تو اين بار نگفتم دراز
از خنكي خاطر و گرمي بدن
از تب، تاري و تبه كرده‌ام
خاطر روشن چو سهيل يمن
چون من ازين علت بهتر شوم
مدحي گويم ز عمان تا عدن
چونان كه گر خواهي در باديه
سازي ازو ژرف چهي را رسن
در دل كردم كه چو بهتر شوم
شعر به رش گويم و معني به من
تا نبود بار سپيدار سيب
تا نبود نار بر نارون
تا چو شقايق نبود شنبليد
تا چو بنفشه نبود نسترن
شاد زي اي مايهٔ جود و سخا
شاد زي اي مايهٔ دين و سنن
بخشش زوار تو از تو گهر
خلعت بدخواه تو از تو كفن


قصيده شماره ۵۶ - در مدح خواجه ابوالحسن حجاج علي بن فضل بن احمد

۳۲ بازديد


پيچان درختي نام او نارون
چون سرو زرين پر عقيق يمن
نازنده چون بالاي آن زاد سرو
تابنده چون رخسار آن سيمتن
شاخش ملون همچو قوس قزح
برگش درخشان همچو نجم پرن
چون زلف خوبان بيخ او پر گره
چون جعد خوبان شاخ او پر شكن
چون آفتاب و جزوي از آفتاب
چون گوهر و با گوهر از يك وطن
چون دلبري اندر عقيقين وشاح
چون لعبتي در بسدين پيرهن
نالنده همچون من ز هجران يار
لرزنده و پيچنده بر خويشتن
گويي گنهكاريست كو را همي
در پيش خواجه گفت بايد سخن
دستور زادهٔ شاه ايران زمين
حجاج، تاج خواجگان، بوالحسن
پرورده اندر دامن مملكت
پستان دولت روز و شب در دهن
آزادگي آموخته زو طريق
رادي گرفته زو رسوم و سنن
او برگرفته راه و رسم پدر
چون جستن او طاعت ذوالمنن
و آزادگان را بركشيده ز چاه
چاهي كه پايانش نيابد رسن
بس مبتلا كو را رهاند از بلا
بس ممتحن كو را رهاند از محن
ايزد كند رحمت بر آن كس كه او
رحمت كند بر مردم ممتحن
اندر كفايت صاحب ديگرست
و اندر سياست سيف بن ذواليزن
او ايدر است و راي و تدبير او
گردان ميان قيروان تا ختن
فرمان او و امر او طوقهاست
بر گردن ميران لشكر شكن
گر كلك بر كاغذ نهد از نهيب
شمشير، كاغذ گردد و مرد، زن
هر ساعتي زنهار خواهد همي
از كلك او شمشير شمشيرزن
از عدل او آرام يابد همي
با شير شرزه اشتر اندر عطن
چندان بيان دارد به فضل از مهان
كاندر محاسن حور عين ز اهرمن
او آتش تيزست بر تيغ كوه
وان ديگران چون شمع بر باد خن
چونانكه دستش را پرستد سخا
بت را پرستيدن نيارد شمن
با بردباري طبع او متفق
با نيكنامي جود او مقترن
سختم شگفت آيد كه تا چون شده ست
چندان فضايل جمع در يك بدن
گر مايهٔ فضلست بس كار نيست
فرزند فضلست آن چراغ زمن
نزد خردمندان نباشد غريب
بوي از گل و نور از سهيل يمن
زاير كز آنجا باز گردد برد
ديبا به تخت و رزمه و زر، به من
بس كس كه او چون قصد وي كرد باز
با نهمت و با كام دل شد چو من
بر ظن نيكو قصد كردم بدو
آزادگي كرد و وفا كرد ظن
روز نخستم خلعتي داد زرد
از جامه‌اي كن را ندانم ثمن
با جامه زري زرد چون شنبليد
با زر، سيمي پاك چون نسترن
زان زر و سيمم روز و شب پيش خويش
بر پاي كرده كودكي چون وثن
مهتر چنين بايد موالي نواز
مهتر چنين بايد معادي شكن
اي آفتاب صد هزار آفتاب
اي پيشكار صد هزار انجمن
جشن سده‌ست از بهر جشن سده
شادي كن و انديشه از دل بكن
مي خور ز دست لعبتي حور زاد
چون زاد سروي پر گل و ياسمن
ماهي به كش در كش چو سيمين ستون
جامي به كف بر نه چو زرين لگن
تا مي پرستي پيشهٔ موبدست
تا بت پرستي پيشهٔ برهمن
قسم تو باد از اين جهان خرمي
قسم بدانديش تو گرم و حزن
از تيرهاي حادثات جهان
دولت گرفته پيش رويت مجن
باغ اميدت پر گل و لاله باد
چون باغ فضلت پر گل و نسترن


قصيده شماره ۶۰ - در ذكر مسافرت ازسيستان به بست و مدح خواجه منصور بن حسن ميمندي

۳۲ بازديد


چون بسيج راه كردم سوي بست از سيستان
شب همي تحويل كرد از باختر بر آسمان
روز چون قارون همي‌ناديد گشت اندر زمين
شب چو اسكندر همي‌لشكر كشيد اندر زمان
جامهٔ عباسيان بر روي روز افكند شب
برگرفت از پشت شب زربفت رومي طيلسان
لشكر شب ديدم اندر جنگ روز آويخته
همچو برگ زعفران بر گرد شاخ زعفران
وز نهيب خواب نوشين ناچشيده خون رز
چون سر مستان سر هر جانور گشته گران
خواب چيره گشته اندر هر سري بر سان مغز
خواب غالب گشته اندر هر تني بر سان جان
روي بند از روي بگشاده عروسان سپهر
پيش هر يك برگرفته پردهٔ راز نهان
آسمان چون سبز دريا و اختران بر روي او
همچو كشتيهاي سيمين بر سر دريا روان
يا كواكبهاي سيم از بهر آتش روز جنگ
بر زده بر غيبه‌هاي آبگون برگستوان
گاه چون پاشيده برگ نسترن بر برگ بيد
گه چو لؤلؤ ريخته بر روي كحلي پرنيان
من بياباني به پيش اندر گرفته كاندرو
از نهيب ديو دل خوناب گشتي هر زمان
سهمگين راهي فرازش ريزهٔ سنگ سياه
پهنور دشتي نشيبش تودهٔ ريگ روان
ريگ او ميدان ديو و خوابگاه اژدها
سنگ او بالين ببر و بستر شير ژيان
گاه رفتن ريگ او چون نشتري در زير پاي
گاه خفتن سنگ او چون نيش كژدم زير ران
نه ز گيتي غمگساري اندرو جز بانگ غول
نه ز مردم يادگاري اندرو جز استخوان
چون چنين ديدي خرد دايم مرا گفتي همي
كآفرين خواجه منصور حسن بر من بخوان
زان درازي راه با دل گفتمي هر ساعتي
كاين بيابان را مگر پيدا نخواهد بد كران
اندرين انديشه بودم كز كنار شهر بست
بانگ آب هيرمند آمد به گوشم ناگهان
منظر عالي شه بنمود از بالاي دژ
كاخ سلطاني پديدار آمد از دشت لكان
مركبان آب ديدم صف زده بر روي آب
پالهنگ هر يكي پيچيده بر كوه گران
جانور كش مركباني سركش و ناجانور
آب هر يك را ركاب و باد هر يك را عنان
بر سر آب از بر زين گسترانيده زمين
و آن زمين از زير هر ماهي به فرياد و فغان
من بدين راه طلسم آگين همي‌كردم نگاه
از تفكر خيره مانده همچو شخص بي‌روان
باد ميمند آمد و ناگه به رويم بر وزيد
خال و زلف از بوي او همشكل شد با مشك و بان
چون مرا ديد ايستاده بر كنار رودبار
گفت اي بي معني سنگين دل نامهربان
خواجه آن خوبي كه در ميمند با تو كرد باز
چون نباشي بر ثنايش اين زمان همداستان
گفتم: اي باد! اينك آنجا رفت خواهم پيش او
تو مرا از شاعران ناشاكر فضلش مدان
باد و من هر دو سوي ميمند بنهاديم روي
و آفرين و ياد كرد خواجه هر يك بر زبان
آفرين خواجه منصور حسن فخر زمين
آفرين خواجه منصور حسن فخر زمان
سوي او از شاعران و زايران شرق و غرب
قافله در قافله‌ست و كاروان در كاروان
يك نسيمست از هواي مهر او باد شمال
يك دليلست از عذاب خشم او باد خزان
آنكه با حلمش زمين همچون هوا باشد سبك
وانكه با طبعش هوا همچون زمين باشد گران
باغ و راغ از نو بهار خرمي آراسته‌ست
بزم او را بچگان زايند نو نو هر زمان
لالهٔ خودروي زايد باغ، بچه نو بهار
نرگس خوشبوي زايد راغ، بچه مهرگان
سائل از سيمش هميشه بارور دارد سرين
زاير از زرش هميشه باركش دارد ميان
منزل زوار او بوده‌ست گويي شهر بست
خانهٔ بدخواه او بوده ست گويي سيستان
كان زمين را سيم رويد سنگ و گل تا رستخيز
وين زمين را مار زايد جانور تا جاودان
اي به رزم اندر نبوده همچو تو اسفنديار
وي به بزم اندر نبوده همچو تو نوشيروان
گر ز جود تو نسيمي بگذرد بر زنگبار
ور ز خشم تو سمومي بر وزد بر هندسان
هندوان را آتش رخشنده رويد شاخ رمح
زنگيان را شوشهٔ زرين برآيد خيزران
تا ز روي بيدلان باشد نشان بر شنبليد
تا ز روي دلبران باشد نشان بر ارغوان
شاد باش و دير باش و دير مان و دير زي
كام جوي و كام ياب و كام خواه و كام ران
ترك مه ديدار دار و زلف عنبربوي بوي
جام مالامال گير و تحفهٔ بستان ستان


قصيده شماره ۵۹ - در مدح فخر الدوله ابو المظفر احمد بن محمد والي چغانيان و توصيف شعر

۳۲ بازديد


با كاروان حله برفتم ز سيستان
با حله تنيده ز دل بافته ز جان
با حله‌اي بريشم تركيب او سخن
با حله‌اي نگارگر نقش او زبان
هر تار او به رنج برآورده از ضمير
هر پود او به جهد جدا كرده از روان
از هر صنايعي كه بخواهي بر او اثر
وز هر بدايعي كه بجويي بر او نشان
نه حله‌اي كه آب رساند بدو گزند
نه حله‌اي كه آتش آرد بر او زيان
نه رنگ او تباه كند تربت زمين
نه نقش او فرو سترد گردش زمان
بنوشته زود و تعبيه كرده ميان دل
و انديشه را به ناز بر او كرده پاسبان
هر ساعتي بشارت دادي مرا خرد
كاين حله مر ترا برساند به نام و نان
اين حله نيست بافته از جنس حله‌ها
اين را تو از قياس دگر حله‌ها مدان
اين را زبان نهاد و خرد رشت و عقل بافت
نقاش بود دست و ضمير اندر آن بيان
تا نقش كرد بر سر هر نقش برنوشت
مدح ابوالمظفر شاه چغانيان
مير احمد محمد شاه سپه پناه
آن شهريار كشورگير جهان ستان
آن هم ملك مروت و هم نامور ملك
وان هم خدايگان سير و هم خدايگان
گرد سرير اوست همه سير آفتاب
سوي سراي اوست همه چشم آسمان
از بيم خويش تيره شود بر سپهر تير
گر روز كينه دست برد سوي تيردان
واي آنكه سر زطاعت او بازپس كشيد
گردد سرش به معركه تاج سرسنان
روزي كه سايه آرد بر تيغ او سپر
روزي كه مايه گيرد از تير او كمان
شير دژم دو ديده فرو افكند ز چشم
پيل دمنده زهره برون آرد از دهان
بس پايها كه تيغش بردارد از ركاب
بس دستها كه گرزش برگيرد از عنان
بر پيل گرز او به سه پاره كند سرين
بر شير تيغ او به دو پاره كند ميان
اي شاه و شاهزاده و شاهي به تو بزرگ
فرخنده فخر دولت و دولت به تو جوان
جايي كه بركشند مصاف از بر مصاف
و آهن سلب شوند يلان از پس يلان
از رويها برويد گلهاي شنبليد
بر تيغها بخندد گلهاي ارغوان
گردون ز برق تيغ چو آتش ليان ليان
كوه از غريو كوس چو كشتي نوان نوان
چون بركشيده تيغ تو پيدا شود ز دور
از هر تني شود سوي گردون روان روان
آن كس رها شود ز تو كز بيم تيغ تو
ز انده بر او به سر نشود روز تا كران
آن دشت را كه رزمگه تو بود ورا
درياي خون لقب شود و كوه استخوان
آن كس كه روز جنگ هزيمت شود ز تو
تا هست جامه گيرد ازو رنگ زعفران
شيري كه پيل بشكند، از بيم تيغ تو
اندر ولايت تو چو كپي رودستان
روزي درخش تيغ تو بر آتش اوفتاد
آتش ز بيم تيغ تو در سنگ شد نهان
و اكنون چو آهني ز بر سنگ بر زني
آسيمه گردد و شود اندر جهان جهان
گويي درخت باغ عدوي تو بوده‌است
كاندر زمين شكفته شود شاخ خيزران
آبي كه در ولايت تو همي‌خيزد اي شگفت
گويي زهيبت تو طلسمي بود بر آن
كاندر فتد به جيحون تازد به باد و دم
غران بود چو تندر تند اندر آن ميان
تا تو به صدر ملك نشستي قبادوار
هرگز به راه نخشب و راه قباديان
بي سيم سائل تو نرفت ايچ قافله
بي زر زاير تو نرفت ايچ كاروان
اين ز آرزوي تخت تو سر برزند ز كوه
وان ز آرزوي تاج تو سر برزند ز كان
اي بر همه هواي دل خويش كامكار
اي بر همه مراد دل خويش كامران
سود همه جهاني و از تو به هيچ وقت
هرگز نكرد كس بجز از گنج تو زيان
اي خسروي كه مملكت اندر سراي تو
آب حيات خورد و بود زنده جاودان
من بنده را به شعر بسي دستگه نبود
زين پيش ورنه مدح تو مي‌گفتمي به جان
و اكنون كه دستگاه قوي گشت و دست نيز
بي مدح تو مرا نپذيرفت سيستان
راهي دراز و دور ز پس كردم اي ملك
تا من به كام دل برسيدم بدين مكان
بر آرزوي آنكه كنم خدمتت قبول
امروز آرزوي دل من به من رسان
وقتي نمود بخت به من اين در نشاط
كز خرمي جهان نشناسد كس از جنان
فصل بهار تازه و نوروز دلفريب
همبوي مشك باد و زمين پر ز بوي بان
عيد خجسته دست وفا داده با بهار
باد شمال ملك جهان برده از خزان
هر ساعتي سرشك گلاب از هوا چكد
هر لحظه‌اي نسيم گل آيد ز بوستان
تاج درخت باغ همه لعلگون گهر
فرش زمين راغ همه سبز پرنيان
صلصل چو بيدلان جهان گشته با خروش
بلبل چو عاشقان غمين گشته با فغان
فرخنده باد بر ملك اين روزگار عيد
وين فصل فر خجسته و نوروز دلستان
تا اين هوا بسيط بود وين زمين به جاي
طبع هوا سبك بود آن زمين گران
اي طبع تو هواي دگر، با هوا بباش
وي حلم تو زمين دگر، با زمين بمان


قصيده شماره ۵۸ - در مدح خواجه ابوبكر حصيري نديم

۳۱ بازديد


من پار دلي داشتم بسامان
امسال دگرگون شد و دگرسان
فرمان دگر كس همي‌برد دل
اين را چه حيل باشد و چه درمان
باري دلكي يابمي نهاني
نرخش چه گران باشد و چه ارزان
تا بس كنمي زين دل مخالف
وين غم كنمي بر دگر دل آسان
نوروز جهان چون بهشت كرده‌ست
پر لاله و پر گل كه و بيابان
چون چادر مصقول گشته صحرا
چون حلهٔ منقوش گشته بستان
در باغ به نوبت همي‌سرايد
تا روز همهٔ شب هزار دستان
مشغول شده هر كسي به شادي
من در غم دل دست شسته از جان
اي دل، بر من باش يك زمانك
تا مدحت خواجه برم به پايان
خورشيد همه خواجگان دولت
بوبكر حصيري نديم سلطان
آن بارخدايي كه در بزرگي
جاييست كه آنجا رسيد نتوان
همزانوي شاه جهان نشسته
در مجلس و بارگاه و بر خوان
در زير مرادش همه ولايت
در زير نگينش همه خراسان
سلطان كه به فرمان اوست گيتي
او را چو پسر مشفق و بفرمان
هر پند كزو بشنود به مجلس
بنيوشد و مويي بنگذرد زان
داند كه مصالح نگاه دارد
وان پند بود ملك را نگهبان
زو دوست‌تر اندر جهان ملك را
بنماي وگرنه سخن بدو مان
زين لشكر چندين به عهد خسرو
زو پيش كه آورده بود ايمان
او را سزد امروز فخر كردن
كو بود نگهدار عهد و پيمان
پاداش همي‌يابد از شهنشاه
بر دوستي و خدمت فراوان
هستند ز نيمروز تا شب
در خدمت او مهتران ايران
واو نيز به خدمت همي‌شتابد
مكروه جهان دور بادش از جان
اي بار خداي بلند همت
معروف به رادي و فضل و احسان
خواهنده هميشه ترا دعاگوي
گوينده همه ساله آفرينخوان
اين عز ترا خواسته ز ايزد
وان عمر ترا خواسته ز يزدان
جاويد زيادي به شادكامي
شاديت برافزون و غم به نقصان
نوروز تو فرخنده و خجسته
كار تو چو كردار تو به دو جهان
كردار تو نيكوتر از تعبد
زيرا كه نكو ديني و مسلمان
مخدوم زيادي و تو مبادي
از خدمت شاه جهان پشيمان


قصيده شماره ۶۲ - در مدح خواجه ابوسهل احمد بن حسن حمدوي

۳۲ بازديد


سروي شنيده‌اي كه بود ماه بار او؟
مه ديده‌اي كه مشك بپوشد كنار او؟
من ديدم و شنيدم، اين هر دو، آن بتيست
كاين دل هزار بار تبه شد به كار او
پر گوهرست ز آتش عشقش كنار من
پر سلسله ز حلقهٔ زلفش كنار او
باغيست روي نيكوي آن روي نيكوان
كاندر مه تموز بخندد بهار او
بر كام و آرزو دل بيچارهٔ مرا
ناكامگار كرد گل كامگار او
اين طرفه‌تر نگر تو كه بر روي اوست گل
وندر دل منست همه ساله خار او
چندان نگار دارد رويش كه هر زمان
حيران شود نگارگر اندر نگار او
از دل بهر نگار شكاري همي‌كند
تا خوش بود بر آن دل زنهارخوار او
خواجهٔ رئيس فخر بزرگان روزگار
كايزد شريف كرد بدو روزگار او
بوسهل احمد حسن حمدوي كه فضل
همچون شرف بزرگ شد اندر كنار او
آزاده بركشيدن و رادي رسوم اوست
و آزادگي نمودن و رادي شعار او
يمن همه بزرگان اندر يمين اوست
يسر همه ضعيفان اندر يسار او
اندر جهان سراي ندانيم كاندر آن
آثار نيست از كف ديناربار او
همچون خزانه‌هاي ملوكست خانه‌ها
از بر و از كرامت و از يادگار او
خاصه سراي آنكه چو من در جوار اوست
و ايمن چو من همي‌چرد از مرغزار او
درويشي و نياز نيارد نهاد پاي
اندر جوار آنكه بود در جوار او
از بيم آن كه گرد به همسايگان رسد
بيرون ز راه رفت نيارد سوار او
همواره دوستدار كم آزاري و كرم
خيره نيند خلق جهان دوستدار او
تا بود بر بزرگخويي بردبار بود
چون نيكخو دليست دل بردبار او
آنجا كه تافته شود او تنگدل مباش
تا بنگري صبوري و سنگ و وقار او
از كارها كريمي و فضل اختيار كرد
هيچ اختيار نيست بر آن اختيار او
ميران به ملك و مال كنند افتخار و بس
آن نيست او كه هست به مال افتخار او
فخرش به فضل و اصل بزرگ و فروتنيست
وين هر سه چيز نيست برون از شمار او
خالي نباشد از شرف و حشمت بزرگ
ايوان او و درگه او روز بار او
لشكركشان ز بهر تقرب به روز جشن
شايد اگر كه ديده كنندي نثار او
با صد هزار فضل كه دارد مبارزيست
چونانكه خون شير خورد ذوالفقار او
ده ساله يا دوازده ساله فزون نبود
كاندر نبردگاه برآمد غبار او
روزي به رزمگاه شبانگاه را نماند
ناكشته هيچ دشمن او در ديار او
تا روز حشر ياد كنند اندر آن زمين
لشكر شكستن و صفت كارزار او
روز مبارزت به دليري و دست او
بر صد هزار تن بزند يكسوار او
همواره شادمانه زياد و به هر مراد
توفيق جفت او و خداوند يار او
چون بوستان تازه و باغ شكفته باد
از روي ريدكان حصاري حصار او
فرخنده باد عيدش و تا جاودان مباد
بي جام مي به مجلس او ميگسار او


قصيده شماره ۶۱ - در دعاي سلطان و تقاضاي ملازمت سفر

۳۲ بازديد


اي برگذشته از ملكان پايگاه تو
قدر تو بر سپهر برآورده گاه تو
ماه منير صورت ماه درفش تو
روز سپيد سايهٔ چتر سياه تو
جان ملوك را فزع آيد ز تيغ تو
جاه ملوك را حسد آيد ز جاه تو
مريخ روز معركه شاها غلام تست
چونانكه زهره روز ميزدست داه تو
جز جود بر تو هيچ كسي پادشاه نيست
گنج ترا تهي كند اين پادشاه تو
برتر گناه نزد تو بخلست و هيچ كس
زين روي بر تو چيره نبيند گناه تو
تو كارها تبه نكني ور تبه كني
از راست كرده‌هاي جهان به تباه تو
هر دشمني كه بند تو و چاه تو بديد
او را اجل برون برد از بند و چاه تو
بر گرد رزمگاه تو گر باد بگذرد
ناخسته گشته نگذرد از رزمگاه تو
آن كيست كو به جان نبود مهرجوي تو
و آن كيست كو به دل نبود نيكخواه تو
باز عدوي تو بهراسد ز كبك تو
كوه مخالف تو، نسنجد به كاه تو
فربه شده‌ست و روز فزون گنج و ملك تو
زان نيز كاسته تن بدخواه جاه تو
اي پيشگاه بارخدايان روزگار
اي بر بهشت جسته شرف پيشگاه تو
با عزم رفتني و مرا راي رفتنست
از بهر خدمت تو ملك، با سپاه تو
يابندگان مرا به ره اندر عديل كن
تا در دو ديده سرمه كنم خاك راه تو
اندر پناه خويش مرا جايگاه ده
كايزد نگاهدار تو باد و پناه تو
هر شاعري به گاه اميري بزرگ شد
نشگفت اگر بزرگ شدم من به گاه تو
فضل تو بر همه شعرا گستريده شد
گسترده باد بر تو رضاي اله تو
باشد هميشه عز و سعادت ترا قرين
كردار تو بود به سعادت گواه تو
ماه منير و مهر فروزنده پرتوي
هست از مه درفش و ز چتر سياه تو
تا سال و ماه و روز و شبست اندرين جهان
فرخنده باد روز و شب و سال و ماه تو
اندر نبرد پشت و پناه تو كردگار
وندر ميزد مونس جان تو ماه تو


قصيده شماره ۶۵ - در مدح خواجه ابو الحسن علي بن فضل بن احمد معروف به حجاج

۳۸ بازديد


به جان تو كه نيارم تمام كرد نگاه
ز بيم چشم رسيدن بدان دو چشم سياه
از آنكه نرگس لختي به چشم تو ماند
دلم به نرگس بر شيفته شده‌ست و تباه
به روي و بالا ماهي و سروي و نبود
بدان بلندي سرو و بدين تمامي ماه
به باغ سرو سوي قامت تو كرد نظر
ز چرخ ماه سوي چهرهٔ تو كرد نگاه
ز رشك چهرهٔ تو ماه تيره گشت و خجل
ز شرم قامت تو سرو كوژ گشت و دو تاه
چراغ و شمع سپاهي و بر تو گرد شده‌ست
ز نيكويي و ملاحت هزارگونه سپاه
به مجلس اندر تا ايستاده‌اي دل من
همي‌تپد كه مگر مانده گردي اي دلخواه
نه رنج تو بپسندم نه از تو بشكيبم
در اين تفكر گم گشته‌ام ميان دو راه
ز گمرهي به ره آيم چو باز پردازم
به مدح خواجهٔ سيد وزير زادهٔ شاه
ابوالحسن علي فضل احمد آنكه ز خلق
مقدمست به فضل و مقدمست به جاه
بدو بنازد مجلس بدو بنازد صدر
بدو بنازد تخت و بدو بنازد گاه
به چشم همتش ار سوي آسمان نگري
يكي مغاك نمايد سپاه و ژرف چو چاه
به راي و حزم جهان را نگاه تاند داشت
ولي نتاند دينار خويش داشت نگاه
چرا نتاند، تاند من اين غلط گفتم
بدين عقوبت واجب شود معاذالله
نه هر كه چيزي نكند از آن همي‌نكند
كه دست طاقتش از علم آن بود كوتاه
چرا نگويم كو را سخا همي‌گويد
كه نام خويش بيفزاي و مال خويش بكاه
كسي كه نام و بزرگي طلب كند نشگفت
كه كوه زر به بر چشم او نمايد كاه
به خاصه آنكه به اصل و هنر چو خواجه بود
نگاه كن كه نيايي شبيهش از اشباه
همه بزرگان كاندر زمين ايرانند
به آستانهٔ او بر زمين نهاده جباه
به همت و به سخا و به هيبت و به سخن
به مردمي كه چنو آفريده نيست اله
به نيم خدمت بخشد هزار پاداشن
به صد گنه نگرايد به نيم بادافراه
خداي در سر او همتي نهاده بزرگ
از آسمان و زمين مهتر و فزون صد راه
بسا كسا كه گنه كرد و هيچ عذر نداشت
دل كريمش از آن كس نجست عذر گناه
در اين دو مه كه من اينجا مقيمم از كف او
به كام دل برسيدند زايري پنجاه
يكي منم كه چنان آمدم مثل بر او
كه كرد بي‌بنه آيد هزيمت از بنگاه
كنون چنان شدم از بر او كجا تن من
به ناز پوشد توزي و صدرهٔ ديباه
به صره زر به هم كردم و به بدره درم
همي‌روم كه كنم خلق را ازين آگاه
به راه منزل من گر رباط ويران بود
كنون ستارهٔ خورشيد باشدم خرگاه
چنين كنند بزرگان، ز نيست هست كنند
بلي، وليكن نه هر بزرگ و نه هر گاه
هميشه تا نبود خوبكار چون بدكار
چنان كجا نبود نيكخواه چون بدخواه
هميشه تا به شرف باز برتر از گنجشگ
چنان كجا هنر شير برتر از روباه
جهان متابع او باد و روزگار مطيع
خداي ناصر او باد و بخت نيك پناه
به نيكنامي اندر جهان زياد و مباد
بجز به نيكي نام نكوش در افواه