چو داد آن آگاهى مر شاه را زرد
رخان از خشم شد مر شاه را زرد
رخى كز سرخيش گفتى نبيدست
بدان سان كه گفتى شنبليدست
زبس خوى كز سر و رويش همى تاخت
تنش گفتى ز تاب خشم بگداخت
زبس كينه همى لرزيد چون بيد
چو در آب رونده عكس خورشيد
بپرسيد از برادر كاين تو ديدى
به چشم خويش يا جايى شنيدى
مرا آن گوى كش تو ديده باشى
نه آن كز ديگرى بشنيده باشى
خبر هر گز نه مانند عيانست
يقين دل نه همتاى گمانست
بيفگن مرمرا ز دل گمانى
مرا آن گو كه تو ديدى عيانى
برادر گفت شاها من نه آنم
كه چيزى با تو گويم كش ندانم
به چشم خويش ديدم هر چه گفتم
شنيده نيز بسيارى نهفتم
ازين پيشم چو مادر بود شهرو
مرا همچون برادر بود ويرو
كنون هر گز نخواهن شان كه بينم
كه از بهر تو با ايشان به كينم
تن من جان شيرين را نخواهد
اگر در جان من مهرت بكاهد
اگر خواهى خورم صد باره سوگند
به يزدان و به جان تو خداوند
كه مهمانى به چشم خويش ديدم
وليكن زان نه خوردم نه چشيدم
كجا آن سورو آن آراسته بزم
گرانتر بود در چشمم من از رزم
هميدون آن سراى خسروى گاه
به چشم من چو زندان بود و چون چاه
ز بانگ مطربان گشتم بى آرام
نواشان بود در گوشم چو دشنام
من آن گفتم كه ديدم پس تو به دان
كه تو فرمان دهى من بنده فرمان
چو بشنيد اين سخن موبد دگر بار
فزون از غم دلش را بار بر بار
گهى چون مار سرخسته بپيچيد
گهى چون خم پرشيره بجوشيد
بزرگانى كه پيش شاه بودند
همه داندان به داندان بر بسودند
كه شهرو اين چرا يارست كردن
زن شاه را به ديگر كس سپردن
چه زهره بود و ويرو را كه مى خواست
زنى را كاو زن شاهنشه ماست
همى گفتند از اين پس كام بدخواه
برادر شاه ما از كضور ماه
كنون در خانهء ويروى و قران
ز چشم بد بر آيد كام دشمن
چنان گردد جهان بر چشم شهرو
كه دشمن تر كسى باشدى ويرو
نه تنها ويس بى ويرو بماند
و يا آن شهر بى شهرو بماند
كجا بسيار جفت و سهر نامى
شود بى جفت و بى شاه گرامى
دمان ابرى كه سيل مرگ آرد
به بود ماه تا ماهى ببارد
مندى زد قصا بر هر چه آنجاست
كه چيز آن فلان اكنون فلان راست
بر آن كضور بلا پرواز دارد
كجا لشكر كه وى را باز دارد
بسا خونا كه مى جوشد در اندام
بسا جانا كه مى لرزد بى آرام
چو شاهنشه زمانى بود پيچان
دل اندر آتش انديشه سوزان
دبيرش را همانگه پيش خود خواند
سخنهاى چو زهر از دل بر افشاند
فرستادش به هر راهى سوارى
به هر شهرى كه بودش شهريارى
ز شهرو با همه شاهان گله كرد
كه بى دين چون شد و زنهار چون خورد
يكايك را به نامه آگهى داد
كه خواهم شد به بود ماه آباد
از يشان خواند بهرى را به يارى
ز بهرى خواست مرد كارزارى
ز طبرستان و گرگان و كهستان
ز خوارزم و خراسان و دهستان
ز بوم سند و هند و تبت و چين
ز سغد و حدّ توران تا به ماچين
چنان شد در گهش ز انبوه لشكر
كه دشت مرو شد چون دشت محشر
چو بد فرجام خواهد بد يكى كار
هم از آغاز او آيد پديدار
چو خواهد بود سال بد به گيهان
پديد آيدش خشكى در زمستان
درختى كاو نباشد راست بالا
چو بر رويد شود كژّيش پيدا
چو خواهد بود بر شاخ اندكى بار
به نوروزان بود بر گلش ديدار
چو تير از زه بخواهد تافتن سر
پديد آيد در آهنگ كمانور
هميدون كار ماه دل افروز
پديد آورد ناخوبى همان روز
كجا چون آفرين بر خواند شهرو
نهادش دست او در دست ويرو
همى كردند ساز ميهمانى
در آن ايوان و كاخ خسروانى
ز دريا دود رنگ ابرى بر آمد
به روز پاك ناگه شب در آمد
نه ابرست آن تو هفتى تند بادست
كجا در كوه حاكستر فتادست
ز راه اندر پديد آمد سوارى
چو كوه ويژه زيرش راهوارى
سيا اسپ و كبودش جامه و زين
سوارش را هميدون جامه چونين
قبا و موزه و رانين و دستار
به رنگ نيل كرده بود هنوار
جلال و مطرف و مهد و عمارى
به گونه چون بنفشهء جويبارى
بدين سان اسپ و ساز و جامهء مرد
چو نيلوفر كبود و نام او زرد
رسول شاه و دستور و برادر
هم او و هم نوندش كوه پيكر
ز رنج راه كرده لعل گون چشم
گره بسته جبينش را بس خشم
چو شيرى در بيابان گور جويان
و يا گرگى سوى نخچير پويان
به دست اندر گرفته نامهء شاخ
ز بويش عنبرين گشته همه راه
كجا نامه حريرى بُد نبشته
به مشك و عنبر و مى در سرشته
سخنها گفته اندر نامه شيرين
به عنوانش نهاده مُهر زرين
چو زرد آمد سوى درگاه ويرو
به پشت اسپ شد تا پيش شهرو
نمازش برد و پوزش خواست بسيار
كه پيشت آمدم بر پشت رهوار
كجا فرمان شاهنشه چنينست
مرا فرمان او همتاى دينست
مرا فرمان چنان آمد ز خسرو
كه روز و شب مياساى و همى رو
به راه اندر شتاب تو چنان باد
كه گردت را نيابد در جهان باد
چنان بايد كه رانى باره بشتاب
به پشت باره جويى خوردن و خواب
همى تا باز مرو آيى ازين راه
نياساى ز رفتن گاه و بيگاه
به راه اندر نه خسبى نه نشينى
ز پشت باره شهرو را ببينى
رسانى نامه چون پاسخ بيابى
عنان باره سوى مرو تابى
پس آنگه گفت با خورشيد حوران
سلامت باد بسيار از خُسوران
درودت باد شهرو از شهنشاه
ز داماد نكو بخت و نكوخواه
درودت با بسى پذرفتگارى
به شاخّى و مهّى و كامگارى
پذيرشهاى او كردش همه ياد
پس آنگه نامهء خسرو بدو داد
چو شهرو نامه بگشاد و فرو خواند
چو پى كرده خرى در گل فرو ماند
كجا در نامه بسيارى صشن يافت
همان نو كرده پيمان كهن يافت
سر نامه به نام دادگر بود
خدايى كاو هميشه داد فرمود
دو گيتى را نهاد از راستى كرد
به يك موى اندران كژّى نياورد
چنان كز راستى گيتى بياراست
ز مردم نيز داد و راستى خواست
كسى كز راستى جويد فزونى
كند پيروزى او را رهننونى
به گيتى كيميا جز راستى نيست
كه عزّ راستى را كاستى نيست
من از تو راستى خواهم كه جويى
هميشه راستى ورزى و گويى
تو خود دانى ما با هم چه گفتيم
به پيمان دست يكديگر گرفتيم
به مهر و دوستى پيوند كرديم
وزان پس هردوان سوگند خورديم
كنون سوگند و پيمان را بفرموش
بجا آور وفا در راستى كوش
به من تو ويس را آنگاه دادى
كه تا سى سال ديگر دخت زادى
چو من بودم ترا شايسته داماد
به بخت من خدا اين دخترت داد
به بخت من بزادى روز پيرى
چو سروى بار او گلنار و خيرى
بدين دختر كه زادى سخت شادم
به درويشان فراوان چيز دادم
كجا يزدان اميدم را وفا كرد
بدين پيوند كامم را رواكرد
كنون كان ماه را يزدان به من داد
نخواهم كاو بود در ماه آباد
كه آنجا پير و بر ناشاد خوارند
همه كنغالگى را جان سپارند
جوانان بيشتر زن باره باشند
در آن زن بارگى پر چاره باشد
هميشه زن فريبى پيشه دارند
ز رعنايى همين انديشه دارند
مباد آن زن كه بيند روى ايشان
كه گيرد ناستوده خوى ايشان
زنان نازك دلند و سست رايند
بهر خو چون بر آرى شان بر آيند
زنان گفتار مردان راست دارند
به گفت خوش تن ايشان را سپارند
زن ارچه زيرك و هشيار باشد
زبون مرد خوش گفتار باشد
بلاى زن دران باشد كه گويى
تو چون مه روشنى چون خور نكويى
ز عشقت من نژند و بى قرارم
ز درد و زارى تو جان سپارم
به زارى روز و شب فرياد خوانم
چو ديوانه به دشت و كه دوانم
اگر رحمت نيارى من بميرم
بدان گيتى ترا دامن بگيرم
ز من مستان به بى مهرى روانم
كه چون تو مردمم چون تو جوانم
زن ارچه خسروست ار پادشايى
ز گر خود زاهدست ار پارسايى
بدين گفتار شيرين رام گردد
نينديشد كزان بد نام گردد
اگر چه ويسه به آهو و پاكست
مرا زين روى دل انديشناكست
مدار او را به بوم ماه آباد
سوى مروش گُسى كن با دل شاد
مبر انده زبهر زرّ و گوهر
كه ما را او همى بايد نه زيور
مرا پيرايه و زيور بسى هست
سزاتر زو به گنج من كسى هست؟
من او را روز و شب در ناز دارم
كليد گنجها او را سپارم
دل اندر مهر آن بت روى بندم
هر آنچه او پسندد من پسندم
فرستم زى تو چندان زرّ و گوهر
كه گر خواهى كنى شهرى پراز زر
ترا دارم چو جان خويشتان شاد
زمين ماه را بى بيم و آزار
بدارم نيز ويرو را چو فرزند
كنم با وى ز تخم خويش پيوند
جنان نامى كنم آن خاندان را
كه نامش ياد باشد جاودان را
چو شهرو خواند مشكين نامهء شاه
چنان شد كش نبود از گيتى آگاه
ز شرم شاه گشت آزردهء خويش
دلش پيچان شده از كردهء خويش
فرو افگنده سر چون شرمساران
همى پيچيد چون زنهار خواران
هم از شاه و هم از دادار ترسان
كه بشكست اين همه سوگند و پيمان
بلى چونين بُوّد زنهار خوارى
گهى بيم آورد گه شرمسارى
چنان چون بود شهرو دلشكسته
لب از گفتار بسته دم گسسته
مرو را ديد ويس ماه پيكر
ز شرم و بيم گشته چون مُعصفر
برو زد بانگ و گفتا چه رسيدت
كه هوش و گونه از تن برپريدت
ز هنجار خرد دور او فتادى
چو رفتى دخت نازاده بدادى
خرد كردار چونين كى پسندد
روا باشد كه هر كس بر تو خندد
پس آنگه گفت با زرد پيمبر
چه نامى وز كه دارى تخم و گوهر
جوابش داد كز كسهاى شاهم
به درگاهش ز پيشان سپاهم
چو با لشكر بچنبد نامور شاه
من او را پيشرو باشم به هر راه
هر آن كارى كه باشد نام بُردار
شهنشه مر مرا فرمايد آن كار
چو رازى باشدش با من بگويد
ز من تدبير خواهد راى جويد
به هر كارى بدو دمساز باشم
به هر سرّى بدو همراز باشم
هميشه سرخ روى و خويش كامم
سيه اسپم چنين و زرد نامم
چو بشنود آن نگارين پاسخ زرد
به گرمى و به خنده پاسخش كرد
كه زردا زرد باد آن كت فرساد
بدين فرزانگى و دانش و داد
به مرو اندر شما را باشد آيين
چنين ناخوب و رسوا و بنفرين
كه زن خواهد از آنجا كش بود شو
ز پاكى شو و زن هر دو بى آهو
نبينى اين همه آسوب مهمان
رسيده بانگ خنياگر به كيوان
به بت رويان شهر و نامداران
سرا آراسته چون نوبهاران
به زيورها و گوهرهاى شهوار
طرايفها و ديباهاى زركار
مهان نامى از هر شهر و كضور
يلان جنگى از هر مرز و گوهر
بتان ماهروياز هر شبستان
گلان مشك موى از هر گلستان
به رنگ و روى جامه دلفروزان
ز بوى اسپر غم و از عود سوزان
به فرياد آمده دل زير هر بر
ستوهى يافته هر مغز در سر
نشط هر كسى با همنشينى
زبان هر كسى با آفرينى
كه جاويد اين سرا آراسته باد
پر از شادى و ناز و خواسته باد
درُو خرّم ويوكان و خُسوران
عروسان دختران داماد پوران
كنون كاين بزم دامادى بديدى
سرود و آفرين هر دو شنيدى
عنان بارهء شبرنگ برتاب
شتابان رو به ره چون تير پرتاب
بدين امّيد مسپر ديگر اين راه
كه باشد دست امّيد تو كوتاه
به نامه بيش از اين ما را مترسان
كه داريم اين سخن با باد يكسان
مكن ايدر درنگ و راه بر گير
كه ويرو هم كنون آيد ز نخچير
ز من آزرده گردد وز تو كيندار
برو تا خود نه كين باشد نه آزار
وليكن بر پيام من به موبد
بگو چون تو نباشد هيچ بخرد
بسى گاهست خيلى روزگارست
كه نادانيت بر ما آشكارست
ز پيرى مغزت آهومند گشتست
ز گيتى روزگارت در گذشتست
ترا گر هيچ دانش يار بودى
زبانت را نه اين گفتار بودى
نجستى زين جهان جفت جوان را
وليكن توشه جستى آن جهان را
مرا جفت و برادر هر دو ويروست
هميدون مادرم شايسته شهروست
دلم زين خرّم و زان شاد باشد
ز مرو و موبدم كى ياد باشد
مرا تا هست ويرو در شبستان
نباشد سوى مروم هيچ دستان
چو دارم سرو گوهر بار در بر
چرا جويم چنان خشك و بى بر
كسى را در غريبى دل شكيباست
كه اندر خانه كار او نه زيباست
مرا چون ديده شايستست مادر
چو جان پاك بايسته برادر
بسازم با برادر چون مى و شير
نخواهم در غريبى موبد پير
جوانى را به پيرى چون كنم باز
ملا گويم ندارم در دل اين راز
چو زرد از ويس اين گفتار بشنيد
عنان بارهء شبگون بپيچيد
همى رفت و نبود او هيچ آگاه
كه در پيشش همى راهست يا چاه
چنان بى سايه شد چونان بى آزرم
كه بر چشمش جهان تارى شد از شرم
همى تا او ز مرو آمد سوى ماه
نياسودى ز انديشه دل شاه
همى گفتى كه زرد اكنون كجا شد
چنين دير آمدنش از مه چرا شد
به بوم ماه وى را نيست دشمن
كه يارد دشمنانى كرد بامن
نه قارن كرد يارد شوى شهرو
نه آن مهتر پسر كش نام ويرو
چه كار افتاد گويى زرد ما را
كه افزون كرد راهش درد ما را
مگر دُژخيم ويسه دُژ پسندست
كه ما را اينچنين در غم فگندست
دل سنگين به بوم ماه بنهاد
همى نايد به بوم مرو آباد
همى گفتى چنين با خويشتن شاه
دو چشمش ديدبان گشته سوى راه
كه ناگاهى پديد آمد يكى گرد
به گرد اندر گرازان نامور زرد
بسان پيل مست از بند جسته
ز خشم پيلبانان دلش خسته
ز بس كينه نداند به ز بتر
بود هامون و كوهش هر دو يكسر
ز كين جويى شده چونان بى آزرم
كه در چشمش جهان تارى بد از شرم
چو زرد آمد چنين آشفته از راه
ز گرد راه شد پيش شهنشاه
هنوز از رنج رويش بد پر آژنگ
نگردانيده پاى از پشت شبرنگ
شهنشه گفت زردا شاد بادى
به نيكى دوستان را ياد بادى
بگو چون آمدى از ماه آباد
نه شادى از پيام خويش يا شاد
رواكام آمدى يا نرواكام
ازين هر دو كدامين بر نهم نام
جوابش داد زرد از پشت باره
به بخت شاه شادم هامواره
ازين راه آمدستم نرواكام
پس او داند كه چونم بر نهد نام
پس آنگه از تگاور شد پياده
ميان بسته زبان و لب گشاده
نهاد آن روى گرد آلود بر خاك
ابر شاه آفرين كرد از دل پاك
بگفتش جاودان پيروزگر باش
هميشه نام جوى و نامور باش
به پيروزى مهى و مهر ورزى
جهان را هم مهى كن تو كه ارزى
چنانست باد در دولت بلندى
كه چون جمشيد ديوان را ببندى
صچنانت باد اورنگ كيانى
كه تاج فخر بر كيوان رسانىص
ترا بادا ز شاهى نيكبختى
زمين ماه را تنگّى و سختى
زمين ماه يكسر باد ويران
شده مأواگه گرگان و شيران
زمين ماه بادا تا يكى ماه
شده شمشير و آتش را چراگاه
صهمه بادش پر آتش ابر بى آب
ز دردش آفتاب از مرگ مهتابص
زمين ماه را ديدم چو فرخار
پر از پيرايه و ديباى شهوار
به شهر اندر سراسر بسته آيين
ز بس پيرايه چون بتخانهء چين
زن و مردش نشسته در خورگاه
خورگاه از بتان پر اختر و ماه
زمين از رنگ چون باغ بهارى
فروزان همچو لالهء رودبارى
بسى ساز عروسى كرده شهرو
عروسش ويسه و داماد ويرو
ز داماديش با شه نيست جز نام
كس ديگر همى يابد ازُو كام
ازين شد روى من هم گونهء بُرد
تو كندى جوى آبش ديگرى برد
به تو داده زن از تو چون ستانند
مگر ايشان كه ارز تو ندانند
كه و مِه راست باشد نزد نادان
چو روز و شب به چشم كور يكسان
نه با آن كرده اند اين ناسزا كار
كه پاداشى ندارى شان سزاوار
وليكن تا بديشان بد رسيدن
همى بايد به چشم اين روز ديدن
كجا ويروست آنجا مهتر رزم
ز نادانى به زور خويش در بزم
لقب كردست روحا خويشتن را
به دل در راه داده اهرمن را
به نام او را همه كس شاه خوانند
جز او شاه دگر باشد ندانند
ترا نز شهرياران مى شمارند
گوهرى خود به مردت مى ندارند
گوهرى موبدت خوانند و دستور
چو خوانندت گوهرى موبد درو
صكنون گفتم هر آنچه ديده ام من
سخنهايى كه آن بشنيده ام منص
صترا بادا بزرگى بر شهانى
كه بر شاهان گيتى كامراني
چو از خاور بر آمد اختران شاه
شهى كش مه وزيرست آسمان گاه
دو كوس كين بغريد از دو درگاه
به جنگ آمد دو لشكر پيش دو شاه
نه كوس جنگ بود آن ديو كين بود
كه پر كين گشت هرك آن بانگ بشنود
عديل صور شد ناى دمنده
تبيره مرده را مى كرد زنده
چنان كز بانگ رعد نوبهاران
برون آيد بهار از شاخساران
به بنگ كوس كين آمد هميدون
ز لشكر گه بهار جنگ بيرون
به قلب اندر دهل فرياد خوانان
كه بشتابيد هيچ اى جان ستانان
در آن فرياد صنج او را عديلى
چو قوالان سرايان با سپيلى
هم آن شيپور بر صد راه نالان
بسان بلبل اندر آبسالان
خروشان گاو دُم با او به يك جا
چو با هم دو سراينده به همتا
ز پيش آنكه بى جان گشت يك تن
همى كرد از شگفتى بوق شيون
به جنگ جنگجويان تيغ رخشان
همى خنديد هم بر جان ايشان
صف جوشن وران بر روى صحرا
چو كوه اندر ميان موج دريا
به موج اندر دليران چون نهنگان
به كوه اندر سواران چون پلنگان
همان مردم كجا فرزانه بودند
به دشت جنگ چون ديوانه بو
كجا ديوانه اى باشد به هر باب
كه نز آتش بپرهيزد نه از آب
نه از نيزه بترسد نى ز شمشير
نه از پيلان بينديشد نه از شير
در آن صحرا يلان بودند چونين
فداى نام كرده جان شيرين
نترسيدند از مردن گه جنگ
ز نام بد بترسيدند و از ننگ
هوا چون بيشهء دد بود يكسر
ز ببر و شير و گرگ و خوگ پيكر
چو سر و ستان شده دشت از درفشان
ز ديباى درفشان مه درفشان
فراز هر يكى زرّين يكى مرغ
عقاب و باز با طاووس و سيمرغ
به زير باز در شير نكو رنگ
تو گفتى شير دارد باز در جنگ
پى پيلان و سمّ باد پايان
شده آتش فشانان سنگ سايان
زمين از زير ايشان شد بر افراز
به گردون رفت و پس آمد از او باز
نبودش جاى بنشستن به گيهان
همى شد در دهان و چشم ايشان
بسا اسپ سياه و مرد برنا
كه گشت از گرد خنگ و پير سيما
دلاور آمد از بد دل پديدار
كه اين با خرّمى بد آن به تيمار
يكى را گونه شد همرنگ دينار
يكى را چهره شد مانند هلنار
چو آمد هر دو لشكر تنگ در هم
ز كين بردند گردان حمله برهم
تو گفتى ناگهان دو كوه پولاد
در آن صحرا به يكديگر در افتاد
پيمبر شد ميان هر دو لشكر
خدنگ چار پرّو خشك سه پر
رسولانى كه از دل راه جستند
همى در چشم يا در دل نشستند
به هر خانه كه منزلگاه كردند
ز خانه كدخدايش را ببردند
مصاف جنگ و بيم جان چنان شد
كه رستاخيز مردم را عيان شد
برادر از برادر گشت بيزار
بجز كردار خود كس را نبد يار
بجس بازو نديدند ايچ ياور
بجز خنجر نديدند ايچ داور
هر آن كس را كه بازو ياورى كرد
به كام خويش خنجر داورى كرد
تو گفتى جنگيان كارنده گشتند
همه در چشم و دل پولاد كشتند
سخن گويان همه خاموش بودند
چو هشياران همه بيهوش بودند
كسى نشنيد آوازى در آن جاى
مگر آواز كوس و نالهء ناى
گهى اندر زره شد تيغ چون آب
گهى در ديدگان شد تير چون خواب
گهى رفتى سنان چون عشق در بر
گهى رفتى تبر چون هوش در سر
همى دانست گفتى تيغ خونخوار
كه جان در تن كجا بنهاد دادار
بدان راهى كجا تيغ اندرون شد
ز مردم هم بدان ره جان برون شد
چو ميغى بود تيغ هندوانى
ازو بارنده سيل ارغوانى
چو شاخ مُرد بر وى برگ گلنر
چو برگ نار بر وى دانهء نار
به رزم اندر چو درزى بود ژوپين
همى جنگ آوران را دوخت برزين
چو بر جان دليران شد قصا چير
يكى گور دمنده شد يكى شير
چو بر رزم دليران تنگ شد روز
يكى غُرم دونده شد يكى يوز
در آن انبوه گردان و سواران
وز آن شمشير زخم و تيرباران
گرامى باب ويسه گرد قارن
به زارى كشته شد بر دست دشمن
به گرد قارن از گردان ويرو
صد و سى گرد كشته گشت با او
ز كشته پشته اى شد زعفرانى
ز خون رودى به گردش ارغوانى
تو گفتى چرخ زرين ژاله باريد
به گرد ژاله برگ لاله باريد
چو ويرو ديد گردان چنان زار
به گرد قارن اندر كشته بسيار
همه جان بر سر جانش نهاده
به زارى كشته با خوارى فتاده
بگفت آزادگانش را به تندى
كه از جنگ آوران زشتست كندى
شما را شرم باد از كردهء خويش
وزين كشته يلان افتاده در پيش
نبيند اين همه ياران و خويشان
كه دشمن شاد گشت از مرگ ايشان
ز قارن تان نيفزايد همى كين
كه ريش پير او گشتست خونين
بدين زارى بكشتستند شاهى
ز لشكر نيست او را كينه خواهى
فرو شد آفتاب نيك نامى
سيه شد روزگار شادكامى
بترسم كافتاب آسمانى
كنون در باختر گردد نهانى
من از بد خواه او ناخواسته كين
نكرده دشمنانش را بنفرين
همى بينيد كامد شب به نزديك
جهان گردد هم اكنون تنگ و تاريك
شما از بامدادان تا به اكنون
بسى جنگ آورى كرديد و افسون
هنوز اين پيكر وارون به پايست
هنوز اين موبد جادو به جايست
كنون با من زمانى يار باشيد
به تندى اژدها كردار باشيد
كه من زنگ از گهر خواهم زدودن
به كينه رستخيز او را ننودن
جهان را از بدش آزاد كردن
روان قارن از وى شاد كردن
چو ويرو با دليران اين سخن گفت
ز مردى پر دلى را هيچ ننهفت
پس آنگه با پسنديده سواران
ستوده خاصگان و نامداران
ز صفّ خويش بيرون تاخت چون باد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد
ز تندى بود همچون سيل طوفان
كجا او را به مردى بست نتوان
سخن آنجا به شمشير و تبر بود
هميدون بازى گردان به سر بود
نكرد از بُن پدر آزرم فرزند
نه مرد جنگ روى خويش و پيوند
برادر با برادر كينه ور بود
ز كينه دوست از دشمن بتر بود
يكى تريكى از گيتى بر آمد
كه پيش از شب رسيدن شب در آمد
در آن دم گشت مردم پاك شبكور
به گرد انبشته شد چشمهء هور
چو اندر گرد شد ديدار بسته
برادر را برادر كرد خسته
پدر فرزند خود را باز نشناخت
به تيغش سر همى از تن بينداخت
سنان نيزه گفتى بابزهن بود
برو بر مرغ مرد تيغ زن بود
خدنگ چار پر همچون درختان
برُسته از دو چشم شوربختان
درخت زندگانى رسته از تن
به پيشش ده گشته خود و جوشن
چو خنجر پرده را تن بدرّيد
درخت زندگانى را ببرّيد
هوا از نيزه گشته چون نيستان
زمين از خون مردم چون ميستان
ز بس گرزو ز بس شمشير خونبار
جهان پر دود و آتش بود هنوار
تو گفتى همچو باد تند شد مرگ
سر جنگاوران مى ريخت چون برگ
سر جنگاوران چون گوى ميدان
چو دست پاى ايشان بود چو گان
يلان را مرگ بر گل خوابنيده
چو سروستان سغد از بن بريده
چو خورشيد فلك در باختر شد
چو روى عاشقان همرنگ زر شد
تو گفتى بخت موبد بود خورشيد
جهان از فرّ او ببريد امّيد
ز شب آن را ستوهى بد به گردون
ز دشمن بود موبد را هميدون
هم آن بينندگان را شد ز ديدار
جهان بر خيل او زير و زير گشت
يكى بدبخت و خسته شد به زارى
يكى بدروز و كشته شد به خوارى
ميانجى گر نه شب بودى در آن جنگ
نرستى جان شاهنشه از آن ننگ
ننودش تيره شب راه رهايى
ز تريكى بُد او را روشنايى
عنان بر تافت از راه خراسان
كشيد از دينور سوى سپاهان
نه ويرو خود مرو را آمد از پس
نه از گردان و سالاران او كس
گمان بودش كه شاهنشاه بگريشت
به دام تنگ و رسوايى در آويخت
دگر لشكر به كوهستان نيارد
دگر آزار او جستن نيارد
دگر گون بود ويرو را گمانى
دگر گون بود حكم آسمانى
چو ويرو چيره شد بر شاه شاهان
بديد از بخت كام نيكخواهان
در آمد لشكرى از كوه ديلم
گرفته از سپاهش دشت تارام
سپهدارى كه آنجا بود بگريخت
ابا ديلم به كوشش در نياويخت
كجا دشمنش پر مايه كسى بود
مرو را زان زمين لشكر بسى بود
چو آگه شد از آن بدخواه ويرو
شگفت آمدْش كار چرخ بدخو
كه باشد كام و نازش جفت تيمار
چو روز روشنست جفت شب تار
نه بى رنج است او را شادمانى
نه بى مرگست او را زندگانى
بدو در انده از شادى فزونست
دل دانا به دست او زبونست
چو از موبد يكى شاديش بننود
به بدخواه دگر شاديش بربود
سپاهى شد ازُو پويان به راهى
ز ديگر سو فراز آمد سپاهى
هنوزش بود خون آلود خنجر
هنوزش بود گرد آلود پيكر
دگر ره كار جنگ دشمنان ساخت
دگر ره پيكر كينه بر افراخت
دگر ره خنجر پر خون بر آهيخت
به جنگ شاه ديلم جشكر انگيخت
چو ويرو رفت با لشكر بدان راه
ز كارش آگهى آمد بر شاه
شهنشه در زمان از راه برگشت
به راه اندر تو گفتى پرّور گشت
چنان بشتاب لشكر را همى رانگ
كه باد اندر هوا زو باز پس پيكر
چو از شاه آگهى آمد به ويرو
كه هم زو كينه دارد هم ز شهرو
ز هر شهرى و از هر جايگاهى
همى آمد به درگاهش سپاهى
بدان زن خواستن مر چه مهتر
گزينان و مهان چند كضور
ز آذربايگان و رىّ و گيلان
ز خوزستان و اصطرخ و سپاهان
همه بودند مهمان نزد ويرو
زن و فرزندشان نزدك شهرو
در آن سورو عروسى پنج شش ماه
نشسته شادمان در كضور ماه
چو گشتند آگه از موبد منيكان
كه لشكر راند خواهد سوى ايشان
به نامه هر يكى لشكر بخواندند
بسى ديگر ز هر كضور براندند
سپه گرد آمد از هر جاى چندان
كه دشت و كوه تنگ آمد برايشان
تو گفتى بود بر دشت نهاوند
ز بس جنگ آوران كوه دماوند
همه آرسته جنگ آورى را
به جان بخريده كين و دوارى را
همه گردان و فرسوده دليران
به روز زهرهء فيلان و شيران
ز كوه ديلمان چندان پياده
كه گويى كوه سنگند ايستاده
صز دشت تازيان چندان سواران
كجا بودند پيش از قطر بارانص
پس آنگه سالخورده شير گيران
هنرمندان و رزم آراى پيران
پس و پيش سپه ديدار كرده
به هر جايى يكى سالار كرده
هميدون راست و چپ شاهانيان را
سپرده آه جنگيان را
وزان سو شاه موبد هم بدين سان
سپاه آراست همچون باغ نيسان
سپاهى را پس و پيش و چپ و راست
به گردان و هنرجويان بياراست
چو آمد با سپاه از مرو بيرون
زمين گفتى روان شد همچو جيهون
زبس آواز كوس و نالهء ناى
همى برخواست گويى گيتى از جاى
همى رفت از زمين آسمان گرد
تو گفتى خاك با مه راز مى كرد
و يا ديوان به گردون بر دويدند
كه گفتار سروشان مى شنيدند
به گرد اندر چنان بودند لشكر
كه در ميغ تنگ تابنده اختر
همى آمد يكى سيل از خراسان
كه مه بر آسمان زو بسد ترسان
نه سيل آب و باران هوا بود
كه سيل شير تند و اژدها بود
چنان آمد همى لشكر به انبوه
كه كُه را دشت كرد و دشت را كوه
همى مآمد چنين تا كضور ماه
هم آشفته سپه هم كينه ور شاه
دو لشكر يكدگر را شد برابر
چو درياى دمان از باد صرصر
ميان آن يكى پر تيغ برّان
كنار اين يكى پر شير غران
چو ويس دلبر اين پيغام بشنيد
تو گفتى زو بسى دشنام بشنيد
حريرين جامه را بر تن زدش چاك
بلورين سيه را ميك كوفد بى باك
چو او زد چاك بر تن پرنيانش
پديد آمد ز گردن تا ميانش
هواى فتنهء عشقى نهيبى
بلاى تن گدازى دلفريبى
حريرى قاقمى خزّى پرندى
خرد بر صبر سوزى خواب بندى
چو جامه چاك زد ماه دو هفته
پديد آورد نسرين شكفته
به نوشين لب جوابى داد چون سنگ
به روى مهر بر زد خنجر جنگ
بدو فگت اين پايم بد شنيدم
وزو زهر گزاينده چشيدم
كنون رو موبد فرتوت را گوى
به ميدان در ميفگن با بلا گوى
مبر زين بيش در اميد من رنج
به باد يافه كارى بر مده گنج
صمرا كارى به رايت رهنمايست
بدانستم كه رايت تا چه جايستص
نگر تا تو نپندارى كه هر گز
مرا زنده به زير آرى ازين دز
و يا هر گز تو از من شاد باشى
و گر چه جادوى استاد باشى
مرا ويرو خداوندست و شاهست
به بالا سرو و از ديدار ماهست
مرا او مهتر و فرخ برادر
من او را نيز جفت و نيك خوار
در اين گيتى به جاى او كه بينم
برو بر ديگرى را كى گزينم
تو هر گز كام خويش از من نبينى
و گر خود جاودان اينجا نشينى
كجا من با برادر يار گشتم
ز مهر ديگران بيزار گشتم
مرا تا هست سرو خويش و شمشاد
چرا آرم ز بيد ديگران ياد
و گر ويرو مرا بر سر نبودى
مرا مهر تو هم در خور نبودى
تو قارن را بدان زارى بكشتى
نبخضودى بر آن پير بهشتى
مرا كشته بود باب دلاور
كه دارم خود ازو بنياد و گوهر
كجا اندر خورد پيوند جويى
تو اين پيغام يافه چند گويى
من از پيوند جان سيرم بدين درد
كزو تا من زيم غم بايدم خورد
چو ويرو نيست در گيتى مرا كس
ز پيوندم نباشد شاد ازين پس
چو كار وى بدين بنياد باشد
كسى ديگر ز من چون شاد باشد
و گر با او خورم در مهر زنهار
چه عغر آرم بدان سر پيش دادار
من از دادار ترسم با جوانى
نترسى تو كه پير ناتوانى
بترس ار بخردى از داد داور
كجا اين ترس پيران را نكوتر
مرا پيرايه و ديبا و دينار
فراوان است گنج و شهر بسيار
به پيرايه مرا مفريب ديگر
كه داد ايزد مرا پيرايه بى مر
مرا تا مرگ قارن ياد باشد
ز پيرايه دلم كى شاد باشد
اگر بفريبدم ديبا و دينار
نباشد بانوى بر من سزاوار
و گر من زين همه پيرايه شادم
نه از پشت پدر باشد نژادم
نه بشكوهد دل من زين سپاهت
نه نيز اميد دارم بار گاهت
تو نيز از من مدار اميد پيوند
كه اميدت نخواهد بد برومند
چو بر چيز كسان اميد دارى
ز نوميدى به روى آيدت خوارى
به ديدارم چنين تا كى شتابى
كه نه هر گز تو بر من دست يابى
و گر گيتى به رويم سختى آرد
مرا روزى به دست تو سپارد
تو از پيوند من شادى نبينى
نه با من يك زمان خرم نشينى
برادر كاو مرا جفت گزيدست
هنوز او كام خويش از من نديدست
تو بيگانه ز من چون كام يابى
و گر خود آفتاب و ماهتابى
تن سيمين برادر را ندارم
كجا با او ز يك مادر بزادم
ترا اى ساده دل چون داد خواهم
كه ويران شد به دست جايگاهم
بلرزم چون بينديشم ز نامت
بدين دل چون توانم جست كامت
ميان ما چو اين كينه در افتاد
نباشد نيز ما را دل به هم شاد
اگر چه پادشاه و كامرانى
ز دشمن دوست كردن چون توانى
نپيوندند با هم مهر و كينه
كه كين آهن بود مهر آبگينه
درخت تلخ هم تلخ آورد بر
اگر چه ما دهيمش آب شكر
به مهر آنگه بود با تو مرا ساز
كه باشد جفت با كبگ درى باز
كرا با مهترى دانش بود يار
كجا اندر خورد جفتى بدين زار
چه ورزيدن بدين سان مهربانى
چه زهر ناب خوردن بر گمانى
ترا چون بشنوى تلخ آيد اين پند
چو بينى بار او شيرين تر از قند
اگر فرزانه اى نيكو بينديش
كه روز آيد ترا گفتار من پيش
چو خوى بد ترا روزى بد آرد
پشيمانى خورى سودى ندارد
چو بشنيد اين سخن مرد شهنشاه
نديد از دوستى رنگى در آن ماه
برفت و شاه را زو آگهى داد
شنيده كرد يك يك پيش او ياد
شهنشه را فزون شد مهر در دل
تو گفتى شكرش باريد بر دل
خوش آمد در دلش گفتار دلبر
كه كام دل نديد از من برادر
همى گفت آن سخن ويسه همه راست
وزين گفتار شه را خرمى خاست
كجا آن شب كه ويرو بود داماد
به داماديش هر كس خرم و شاد
عروسش را پديد آمد يكى حال
كزو داماد را وارونه شد فال
فرود آمد قصاى آسمانى
كه ايشان را ببست از كامرانى
گشاد آن سيمين را علت از تن
به خون آلوده شد آزاده سوسن
دو هفته ماه يك هفته چنان بود
كه گفتى كان ياقوت روان بود
زن مغ چون برين كردار باشد
به صحبت مرد ازو بيزار باشد
و گر زن حال ازو دارد نهانى
بر او گردد حرام جاودانى
همى تا ويس بت پيكر چنان بود
جهان از دست موبد در فغان بود
عروس ار چند نغز و با وفا بود
عروسى با نهيب و با بلا بود
كجا داماد ناديده يكى كام
جهان بنهاد بر راهش دو صد دام
ز بس سختى كه آمد پيش داماد
بشد داماد را دامادى از ياد
زبس زارى كه آمد پيش لشكر
همه كس را برون شد شادى از سر
چراغى بود گفتى سور ويرو
برو زد ناگهان بادى به نيرو
چو شاهنشاه حال ويس بشنود
به جان اندر هواى ويس بفزود
برادر بود او را دو گرامى
يكى رامين و ديگرى زرد نامى
شهنشه پيش خواند آن هر دوان را
بر ايشان ياد كرد اين داستان را
دل رامين ز گاه كودكى باز
هواى ويس را ميداشتى راز
همى پرورد عشق ويس در جان
ز مردم كرده حال خويش پنهان
چو كشتى بود عشقش پژمريده
اميد از آب و از باران بريده
چو آمد با برادر سوى گوراب
دگر باره شد اندر كشت او آب
اميد ويس عشقش را روان شد
هواى پير در جانش جوان شد
چو تازه گشت مهر اندر روانش
پديد آمد درشتى از زبانش
در آن هنگام وى را كرد پشتى
ننود اندر سخن لختى درشتى
كرا در دل فروزد مهر آتش
زبان گرددش در گفتار سر كش
برون آيد زبان بيدل از بند
نگويد راز بى كام خداوند
زبان را دل بود بى شك نگهبان
سخن بى دل به دانش گفت نتوان
مباد آن كس كه دارد بى دلى دوست
كجا در بى دلى بسيار آهوست
چو رامين را هوا در دل بر آشفت
ز روى مهربانى شاه را گفت
مبر شاها چنين رنج اندرين كار
مخور بر ويس و بر جستنش تيمار
كزين كارت به روى آيد بسى رنج
به بيهوده برافشانى بدى گنج
چنين تخمى كه در شوره فشانى
هم از تخم و هم از بر دور مانى
نه هر گز ويس باشد دوستدارت
نه هر گز راستى جويد به كارت
چو گوهر جويى و بسيار پويى
نيابى چونكش از معدن نجويى
چگونه دوستى جويى و پشتى
ز فرزندى كه بابش را بكشتى
نه بشكوهد ز پيگار و ز لشكر
نه بفريبد به دينار و به گوهر
به بسيارى بلا او را بيابى
چو يابى با بلاى او نتابى
چو در خانه بود دشمن ترا يار
چنان باشد كه دارى باستين مار
بتر كارى ترا با ويس آنست
كه تو پيرى و آن دلبر جوانست
اگر جفتى همى گيرى جز او گير
جوان را هم جوان و پير را پير
چنان چون مر ترا بايد جوانى
مرو را نيز بايد همچنانى
تو دى ماهى و آن دلبر بهارست
رسيدن تان به هم دشوار كارست
و گر بى كام او با او نشينى
ز دل در كن كزو شادى نبينى
هميشه باشى از كرده پشيمان
نيابى درد خود را هيچ درمان
بريدن زو بود پرده دريدن
دلت هر گز نتابد زو بريدن
نه از تيمار او يابى رهايى
نه نيز آرام يابى در جدايى
مثل عشق خوبان همچو درياست
كنار و قعر او هر دو نه پيداست
اگر خواهى درو آسان توان جست
وليكن گر بخواهى بد توان رست
تو نيز اكنون همى جويى هوايى
كه هم فردا شود بر تو بلايى
درو آسان توانى جستن اكنون
وليكن زو نشايد جست بيرون
اگر دانى كه من ميراست گويم
ازين گفتى همى سود تو جويم
ز من بنيوش پند مهربانى
چو ننيوشى ترا دارد زيانى
چو بشنود اين سخن موبد ز رامين
مرو را تلخ بود اين پند شيرين
چو بيمارى بد اندر عشق جانش
كه شكر تلخ باشد در دهانش
تنش را گر ز درد آهو نبودى
دهانش را شكر شيرين ننودى
اگر چه پند رامين مهر بر بود
شهنشه را ز پندش مهر افزود
دل پر مهر نپذيرد سلامت
بيفزايد شنابش را ملامت
چو دل از دوستى زنگار گيرد
هوا از سرزنش بر نار گيرد
صچنان كز سال و مه تنين شود مار
شود عشق از ملامت صعب و دشخوارص
ملامت بر جنگ شمشير تيزست
سپر پيشش جگر با او ستيز است
ستيز آغاز عشق مرد باشد
بتفسد زو دل ارچه سرد باشد
و گر ميغى ز گيتى سر برآرد
به جاى سرزنش زو سنگ بارد
نترسد عاشق از باران سنگين
و گر باشد به جاى سنگ ژوپين
هر آن ازوى ملامت خيسد آهوست
مگر از عشق ورزيدن كه نيكوست
به گفتارى كه بدگويى بگويد
هوا را از دل عاشق نضويد
چه باشد عشق را بدگوى كژدم
هر آنك او نيست عاشق نيست مردم
چو مهر اندر دل شه بيشتر شد
دلش را پند رامين نيشتر شد
نهانى گفت با ديگر برادر
مرا با ويس چاره چيست بنگر
چه سازم تا بيابم كام خود را
بيفزايم به نيكى نام خود را
اگر نوميد از ين دژ باز گردم
به زشتى در جهان آواز گردم
برادر گفت شاها چيز بسيار
به شهرو بخش و بفريبش به دينار
به نيكويى اميدش ده فراوان
پس آنگاهى به يزدانش بترسان
بگو با اين جهان ديگر جهانست
گرفتارى روان را جاودانست
چه عذر آرد روانت پيش دادار
چو در بند گنه باشد گرفتار
چو گويندت چرا زنهار خوردى
چرا بشكستى آن پيمان كه كردى
بمانى شرم زد در پيش داور
نبينى هيچ كس را پشت و ياور
از اين گونه سخنها را بياراى
به دينار و به ديبايش بپيراى
بدين دو چيز بفريبند شاهان
روا باشد كه بفريبند ماهان
بديند هر دو فريبد مرد هشيار
همه كس را به دينار و به گفتار
چو خورشيد بتان ويس دلارام
تن خود ديد همچون مرغ در دام
به فندق مشك را از سيم بر كند
ز نرگس بر سمن گوهر پراگند
خروشان زان با دايه همى گفت
به زارى نيست در گيتى مرا جفت
ندانم زارى خود با كه گويم
ندانمچارهء خويش از كه جويم
بدين هنگام فرياد از كه خواهم
ز بيداد جهان داد از كه خواهم
به ويرو خويشتن را چون رسانم
ز موبد جان خود را چون رهانم
به چه روز و به چه طالع بزادم
كه تا زادم به سختى اوفتادم
چرا من جان ندادم پيش قارن
ز پيش از آنكه ديدم كام دشمن
پدر مرد و برادر شد ز من دور
بماندم من چنين ناكام و رنجور
ز بدبختى چه بد ديدم ندانم
چه خواهم ديد گر زين پس بمانم
از اين بدتر چه باشد مر مرا بد
كه ناكام اوفتم در دست موبد
چو بخروشم خروشم نشنود كس
نه در سختى مرا ياور بود كس
بوم تا من زيم حيران و رنجور
به كام دشمنان از دوستان دور
همى گفت آن صنم با دايه چونين
همى باريد بررخ سيل خونين
رسولى آمد از پيش شهنشاه
پيام آورد ازو نزديك آن ماه
سخنهاى به شيرينى چو شكر
ز نيكويى بدان رخسار در خور
صچنين دادش پيام از شاه شاهان
كه دل خرسند كن اى ماه ماهانص
مزن پيلستكين دو دست بر روى
مكن از ماه تابان عنبورين موى
كه نتوانى ز بند چرخ جستن
ز نقديرى كه يزدان كرد رستى
نگر تا در دلت نارى گمانى
كه كوشى با قصاى آسمانى
اگر خواهد به من دادن ترا بخت
چه سود آيد ترا از كوشش سخت
قصا رفت و قلم بنوشت فرمان
ترا جز صبر ديگر نيست درمان
من از بهر توايدر آمدستم
كجا در مهر تو بيدل شدستم
اگر باشى به نيكى مرمرا يار
ترا از من بر آيد كام بسيار
كنم با تو به مهر امروز پيمان
كزين پس مان دو سر باشد يكى جان
همه كامى ز خشنوديت جويم
به فرمان تو گويم هر چه گويم
كليد گنجها پيش تو آرم
كم و بيشم به دست تو سپارم
صچنان دارم ترا با زرّ و زيور
كه بر روى توركس آردمه و خور
دل و جان مرا دارو تو باشى
شبستان مرا بانو تو باشى
ز كام تو بيارايد مرا كام
زنام تو بيفرزايد مرا نام
بدين پيمان كنم با تو يكى بند
درستيها به مهر و خط و سوگند
همى تا جان من باشد به تن در
ترا با جان خود دارم برابر
چو روشن گشت شه را چشم اميد
ز پستا زى خراسان برد خورشيد
به راه اندر همى شد خرم و شاد
جفاهاى جهانش رفته از ياد
صز روى ويس بت پيكر عمارى
به راه اندر چو پر گوهر سمارىص
چو بادى بر عمارى بر گذشتى
جهان از بوى او خوش بوى گشتى
تو گفتى آن عمارى گنبدى بود
ز موى ويس يكسر عنبر آلود
نگاريده بدو در آفتابى
فرو هشته برو زرين نقابى
گهى تابنده از وى زهره و ماه
گهى بارنده مشك سوده بر راه
گهى كرده درو خوبى گل افشان
زنخدان گوى كرده زلف چوگان
عمارى بود چون فردوس يزدان
عمارى دار او فرخنده رصوان
چو تنگ آمد قصاى آسمانى
كه بر رامين سر آيد شادمانى
ز عشق اندر دلش آتش فروزد
بر آتش عقل و صبرش را بسوزد
بر آمد تند باد نوبهارى
يكايك پرده بربود از عمارى
تو گفتى كز نيام آهخته شد تيغ
و يا خورشيد بيرون آمد از ميغ
رخ ويسه پديد آمد ز پرده
دل رامين شد از ديدنش برده
تو گفتى جادوى چهره ننودش
به يك ديدر جان از تن ربودش
اگر پيكان زهر آلود بودى
نه زخم بدين سان زود بودى
كجا چون ديد رامين روى آن ماه
تو گفتى خورد بر دل تير ناگاه
ز پشت اسپ كه پيكر بيفتاد
چو برگى كز درختش بفگند باد
گرفته زاتش دل مغز سرجوش
هم از تن دل رمين هم ز سر هوش
ز راه ديده شد عشقش فرو دل
ازان بسته به يك ديدار ازو دل
درخت عاشقى رست از روانش
وليكن كشت روشن ديدگانش
مگر زان كشت او را ديد در جان
كه او را زود آرد بار مرجان
زمانى همچنان بود اوفتاده
چو مست مست بى حد خورده باده
رخ گلگونش گشته ز عفران گون
لب ميگونش گشته آسمان گون
ز رويش رفته رنگ زندگانى
برو پيدا نشان مهربانى
دليران هم سوار و هم پياده
ز لشكر گرد رامين ايستاده
به دردش كرده خون آلود ديده
اميد از جان شيرينش بريده
ندانست ايچ كس كاورا چه بودست
چه بديدست و چه رنج آست
به دردش هر كسى خسته جگر بود
به زارى هر كه ديدش زو بتر بود
زبان بسته رگ از ديده گشاده
نهيب عاشقى در دل فتاده
چو لختى هوش باز آمد به جانش
ز گوهر چون صدف شد ديدگانش
دو دست خويش بر ديده بماليد
ز شرم مردمان ديگر نناليد
چنان آمد گمان هر خردمند
كه او را باد صرع از پاى افگند
چو بر باره نشست آزاده رامين
ز بس غم تلخ بودش جان شيرين
به راه اندر همى شد همچو گمراه
چو ديوانه ز حال خود نه آگاه
دل اندر پنجهء ابليس مانده
دو چشمش سوى مهد ويس مانده
چو آن دزدى كه دارد چشم يكسر
بدان جايى كه باشد درج گوهر
همى گفتى چه بودى گر دگر راه
ننودى بشت نيكم روى آن ماه
چه بودى گر دگر ره باد بودى
ز روى ويس پرده در ربودى
چه بودى گر يكى آهم شنيدى
نهان از پرده رويم را بديدى
شدى رحمش به دل از روى زردم
ببخضودى برين تيمار و دردم
چه بودى گر به راه اندر ازين پس
عمارى دار او من بودمى بس
صچه بودى گر كسى دستم گرفتى
يكايك حال من با او بگفتىص
چه بودى گر كسى مردى بكردى
درود من بدان بت روى بردى
چه بودى گر مرا در خواب ديدى
دو چشم من پر از خوناب ديدى
دل سنگينش لختى نرم گشتى
به تاب مهربانى گرم گشتى
چه بودى گر شدى او نيز چون من
ز مهر دوستان به كام دشمن
مگر چون حسرت عشق آى
چنين جبار و گردنكش نبودى
گهى رامين چنين انديشه كردى
گهى با دل صبورى پيشه كردى
گهى در چاه و سواس او فتادى
گهى دل را به دانش پند دادى
الا اى دل چه بودت چند گويى
وزين انديشهء باطل چه جويى
تو پيچان گشته اى در عشق آن ماه
خود او را نيست از حال تو آگاه
چرا دارى به وصل ويس اميد
كه هر گز كس نيابد وصل خورشيد
چرا چون ابلهان اميد دارى
بدان كت نيست زو اميدوارى
تو همچون تشنگان جوياى آبى
وليكن در بيابان با سرابى
ببخشايد بر تو كردگارت
كه بس دشوار و آشفته ست كارت
چو رامين شد به بند مهر بسته
اميد اندر دل خسته شكسته
نه كام خويش جستن مى توانست
نه جز صبر ايچ راه چاره دانست
به راه اندر همى شد با دلارام
به همراهيش دل بنهاده ناكام
ز همراهى جزين سودى نديدى
كه بودى آن سمن عارض شنيدى
چو جانش روز و شب دربند بودى
به بودى مهد او خرسند بودى
ز عاشق زارتر زارى نباشد
ز كار او بتر كارى نباشد
كسى را كش تبى باشد بپرسند
وزآن مايه تبش بر وى بترسند
دل عاشق در آتش سال تا سال
نپرسد ايچ كس وى را ازان حال
خردمندا ستم باشد ازين بيش
كه عشق را همى عشق آورد پيش
سزد گر دل بر آن مردم بسوزد
كه عشق اندر دلش آتش فروزد
بس است اين درد عاشق را كه هنوار
بود با درد عشق و حسرت يار
همى بايدش درد دل نهفتن
نيارد راز خود با كس بگفتن
چنان چون بود مهر افزاى رامين
چو كبگ خسته دل درچنگ شاهين
نه مرده بود يكباره نه زنده
ميان اين و آن شخصى رونده
ز سيمين كوه او مانده نشانى
ز سروين قدّ او مانده كمانى
بدين زارى كه گفتم راه بگذاشت
سراسر راه خود را چاه پنداشت
چو ويرو از شهنشاه آگاهى يافت
ز تارام باز گشت و تيره بشتافت
چو او آمد شهنشه بود رفته
به چاره ماهرويش را گرفته
هزاران گوهر زيبا سپرده
به جاى او يكى گوهر ببرده
بخورده با پسر زنهار شهرو
نهاده آتش اندر جان ويرو
دل ويرو پر از پيكان تيمار
هم از مادر هم از خواهر بآزار
هم از باغ وفا رفته بهارش
هم از كاخ صفا رفته نگارش
حصارش درج و در افتاده از درج
كنارش برج و ماه افتاده از برج
چو كان سيم بود از ويس جانش
قصا پرداخته از سيم كانش
اگر چه كان سيمين بى گهر شد
ز گوهر چشم او كان دگر شد
دل ويرو ز هجران بود نالان
دل موبد ز جانان بود بالان
گهى اريد چشمش بر گل زرد
گهى ناليد جانش از غم و درد
چنان بگسست غم رنگ از رخانش
كه گفتى از تنش بگسست جانش
جدايى پردهء صبرش بدريد
ز مغزش هوش چون مرغى بپريد
بسى نفريد بر گشت زمانه
كه كردش تير هجران را نشانه
ازو بستد نيازى دلبرش را
به خاك افگند ناگه اخترش را
وليكن گر چه با ويرو جفا كرد
بدان كردار با موبد وفا كرد
ازو بستد دلارام و بدو داد
يكى بيداد برد از وى يكى داد
يكى را خانهء شادى كشفته
يكى را باغ پيروزى شكفته
يكى را سنگ بر دل خاك بر سر
يكى را جام بر كف دوست در بر
شهنشه را خوش آمد پاسخ زرد
همانگه نزد شهرو نامه اى كرد
به نامه در سخنها گفت شيرين
به گوهر كرده وى را گوهر آگين
صفراوان دانش و گفتار زيبا
ز شيرينى سخنهاى فريباص
كه شهرو راه مينو را مفرموش
سخنهايم به گوش دلت بنيوش
به ياد آور ز شرم جاودانت
كجا از دادگر بيند روانت
به ياد آور ز داور گاه دادار
ز هول دوزخ و فرجام كردار
تو دانى كاين جهان روزى سر آيد
وزو رفته جهانى ديگر آيد
بدين يك روزه كام اين جهانى
مخر تيمار و درد جاودانى
بدين سان پشت بر يزدان مكن پاك
مگو بر كام اهريمن سخن پاك
مباش از جملهء زنهار خواران
كه يزدان است با زنهار داران
تو خود دانى كه چون كرديم پيوند
بران پيوند چون خورديم سوگند
نه دشمن كامم اكنون دوست كامم
نه ننگم من ترا بر سر كه نامم
چرا از من چنين بيزار گشتى
به دل با دشمنانم يار گشتى
تو اين دختر به فر من بزادى
چرا اكنون به ديگر جفت دادى
بدان كز بخت من بود اينكه داماد
نگشت از ويس و از پيوند اوشاد
به جفت من دگر كس چون رسيدى
ز داد كردگار اين چون سزيدى
اگر نيكو بينديشى بدانى
كه اين بودست كار آسمانى
چو نام بند من بر ويس افتاد
ازو شادى نبيند هيچ دامد
تو اين پيوند نو را باد مى دار
هميدون دل از آن پيوند بردار
به من ده ماه پيكر دخترت را
ز كين من رها كن كضورت را
به هر خونى كه ما ريزيم ايدر
گرفتارى ترا باشد در آن سر
اگر ياور نه اى با ديو دژ خيم
ز يزدان هيچ هست ار در دلت بيم
همان بهتر كه اين كينه ببرّى
جهانى را به يك زن باز خرّى
و گر نه بوم ماه از كين شود پست
تو آنگه چون توانى زين گنه رست
به نادانى مدان اين كينه را خرد
كه كس كين چنين را خرد نشمرد
و گر زين كين به مهر من گرايى
كنم در دست ويرو پادشايى
سپارم پاك وى را دستگاهم
بود مهتر سپهبد بر سپاهم
تو باشى نيز بانو در كهستان
چو باشد ويس بانو در خراسان
اگر ماندست لختى زندگانى
گذاريمش به ناز و شادمانى
جهان از دست ما آسوده باشد
ز پرخاش و ستم پالوده باشد
چو گيتى را به آسانى توان خورد
چه بايد باهمه كس دشمنى كرد
چو شاهنشه از اين نامه بپرداخت
خزينه از گهر وز گنج پرداخت
به شهرو خواسته چندان فرستاد
كه نتوان كرد آن در دفترى ياد
صد اشتر بود با مهر و عمارى
دگر پانصد ستر بودند بارى
هميدون پانصد اشتر بود پر بار
بر ايشان بارها از جامه شهوار
صد اسپ تازى و سيصد نخاره
ز گوهر همچو گردون پر ستاره
دو صد سرو روان از چين و خلخ
بنفشه زلف و سنبل جعد و گلرخ
به بالا هر يكى چون سرو سيمين
برو بارنده هفتورنگ و پروين
كمرها بر ميان از گوهر ناب
به سر تاج زرّو درّ خوشاب
بهارى بود ازان هر دلستانى
ز رخسارش بدو در گلستانى
همه با يار و با طوق زرّين
سراسر چون دهن شان گوهر آگين
دو صد زرينه افسر بود ديگر
همان صد درج زرين پر ز گوهر
بلورين بود و زرين هفتصد جام
به سان ماه با زهره گه بام
دگر ديباى رومى بيست خروار
به گونه همچو نو بشكفته گلنار
جز اين بسيار چيز گونه گون بود
كجا از وصف و اندازه برون بود
تو گفتى در جهان گوهر نماندست
كه نه موبد به شهرو برفشاندست
چو شهرو ديد چندين گونه گون بار
چه از گوهر چه از ديبا و دينار
ز بس نعمت چو مستان گشت بيهوش
پسر را كرد و دختر را فراموش
ز يزدان نيز آمد در دلش بيم
دلش زان نامه شد گفتى به دو نيم
چو گردون ديو شب را بند بگشاد
پس آنگه ماه تابان را بدو داد
بران دذ نيز شهرو همچنان كرد
بيامخت آنچه برج آسمان كرد
كجا در گاه دذ بر شاه بگشاد
به دز در شد هم آنگه شاه دلشاد
شبى تاريك و آلوده به قطران
سياه و سهمگين چون روز هجران
به روى چرخ بر چون تودهء نيل
به روى خاك بر چون راى بر پيل
سيه چون انده و نازان چو اميد
فرو هشته چو پرده پيش خورشيد
تو گفتى شب به مغرب كنده بد چاه
به چاه افتاده ماه از چراغ ناگاه
هوا بر سوك او جامه سيه كرد
سپهر از هر سوى جمع سپه كرد
سيه را سوى مغرب برد هنوار
كه آنجا بود در چه مانده سالار
سپاه آسمان اندر رإوارإو
شب آسوده به سان كام خسرو
به سان چرخ از رق چترش از بر
نگاريده همه چترش به گوهر
درنگى گشته و ايمن نشسته
طناب خيمه را بر كوه بسته
مه و خورشيد هر دو رخ نهفته
به سان عاشق و معضوق خفته
ستاره هريكى بر جاى مانده
چو مرواريد در مينا نشانده
فلك چون آهنين ديوار گشته
ستاره از روش بيزار گشته
حمل با ثور كرده روى درروى
ز شير آسمانى يافته بوى
ز بيم شير مانده هر دو برجاى
برفته روشنان از دست و از پاى
دو پيكر باز چون دو يار در خواب
به يكديگر بپيچيده چو دولاب
به پاى هردوان در خفته خرچنگ
تو گفتى بى روان گشسته و بى چنگ
اسد در پيش خرچنگ ايستاده
كمان كردار دم بر سر نهاده
چو عاشق كرده خونين هر دوديده
ز فر بگشاده چون نار كفيده
زن دوشيزه را دو خوشه در دست
ز سستى مانده بر يك جاى چون مست
ترازو را همه رشته گسست
دو پله مانده و شاهين شكست
در آورده به هم كژدم سر و دم
ز سستى همچو سرما خورده مردم
كمان ور را كمان در چنگ مانده
دو پاى آزرده دست از جنگ مانده
بزده از تير او ايمن بخفته
ميان سبزه و لاله نهفته
ز ناگه بر بزه تيرى گشاده
بزه خسته ز تيرش اوفتاده
فتاده آب كش را دلو در چاه
بمانده آبكش خيره چو گمراه
بمانده ماهى از رفتن به ناكام
تو گفتى ماهى است افتاده در دام
فلك هر ساعتى سازى گرفتى
بر آوردى دگر گونه شگفتى
مشعبدوار چابك دست بودى
عجايبهاى گوناگون ننودى
ز بس صورت كه پيدا كرد و بننود
تو گفتى چراغ آن شب بوالعجب بود
ننود اندر شمال خويش تنين
به گرد قطب دنبالش چو پرچين
غنوده از پس او خرس مهتر
چو بچه پيش او از خرس كهتر
زنى ديگر به زنجيرى ببسته
به پيشش مرد بر زانو نشسته
برابر كرگسى پر بر گشاده
دو پاى خويش بر تيرى نهاده
جوانمردى به سان پاسبانى
به دست امدرش زرين طشت و خوانى
دو ماهى راست چون دو خيك پرباد
يكى بط گردنش چون سرو آزاد
يكى بى اسپ هنواره عنان دار
يكى ديگر چو مار افساى با مار
يكى بر كرسى سيمين نشسته
ستورى پيش او از بند رسته
يكى بر كف سر ديوى نهاده
كله دارى به پيشش ايستاده
ننود اندر جنوبش تيره جويى
زبس پيچ و شكن چون جعدمويى
به نزد جوى خرگوشى گرازان
دو سگ در جستن خرگوش تازان
ز بند آن هر دو سگ را بر گشاده
كمردارى چو شاهى ايستاده
يكى كشتى پر از رخشنده گوهر
مرو را كرده از ياقوت لنگر
چو شاخ خيزران باريك مارى
كلاغى در ميان مرغزارى
نهاده پيش او زرّين پياله
به جاى مى درو افگنده ژاله
پر از اخگر يكى سيمينه مجمر
پر از گوهر يكى شاهانه افسر
يكى پيكر به سان ماهى شيم
پشيزه بر تنش چون كوكب سيب
يكى استور مردم را خمانا
شكفته بر تنش فلهاى زيبا
تو پندارى بياشفتست چون مست
گرفته دست شيرى را به دودست
يكى صورت چو مرغى بى پرو بال
چو طاووسى مرو را خوب دنبال
ز مشرق بر كشيده طالع بد
بدان تا بد بود پيوند موبد
به هم گرد امده خورشيد با ماه
چو دستورى كه گويد راز با شاه
رفيق هردو گشته تير و كيوان
چهارم چرخ طالع جاى ايشان
به هفتم خانه طالع را برابر
ذنب انباز بهرام ستمگر
ميان هردوان درمانده ناهيد
ز كردار همايون گشته نوميد
نبود از داد جويان هيچ كس يار
كه فرّخ بود پيوندش بدن كار
بدين طالع شهنشه ويس را ديد
نديد از جفت خود آن كش پسنديد
چو در دز رفت شاهنشاه موبد
به ايدون وقت وايدون طالع بد
فراوان جست ويس دلستان را
نديد آن نو شكفت بوستان را
وليكن نور پيشانى و رويش
هميدون بوى زلف مشكبويش
شهنشه را از آن دلبر خبر داد
كه مشكين بود خاك و عنبرين باد
همى شد تا به پيش او شهنشاه
بلورين دست او بگرفت ناگاه
كشان از دز به لشكر گاه بردش
به نزديكان و جانداران سپردش
نشاندنش همنگه در عمارى
رمارى گشت ازو باغ بهارى
به گردش خادمان و نامداران
گزيده ويزگان و جانسپاران
همانگه ناى رويين در دميدند
سر پيكر به دو پيكر كشيدند
همان ساعت به راه افتاد خسرو
برابر گشت با باد سبكرو
شتابان روز و شب در راه تازان
به روى دلبر خودگشته نازان
چنان شيرى كه بيند گور بسيار
و يا مفلس كه يابد گنج شهوار
اگر خرم بد از دلبر سزا بود
كه صيدش بهتر از ماه سما بود
روا بود ار كشيد از بهر او رنج
كه ناگه يافت از خوبى يكى گنج
درو ياقوت خندان و سخنگوى
چو سيم ناب رخشان وسمن بوى
چو دايه شد ز كار ويس آگاه
كه چون آواره برد او را شهنشاه
جهان تريك شد برديدگانش
تو گفتى دود شد در مغز جانش
بجز گريه نبودش هيچ كارى
بجز موبد نبودش هيچ چارى
به گريه دشتها را كرد جيحون
به موبد كوهها را كرد هامون
همى گفت اى دو هفته ماه تابان
بتان ماهان شده تو ماه ماهان
چه كين دارد به جاى تو زمانه
كه كردت در همه عالم فسانه
هنوز از شير آلوده دهانت
بشد در هر دهانى داستانت
نرسته نار دو پستانت از بر
هواى تو برست از هفت كضور
تو خود كوچك چرا نامت بزرگست
تو خود آهو چرا عشق تو گرگست
ترا سال اندك و جوينده بسيار
تو بى غدر هوادارانت غدار
ترا از خان و مان آواره كردند
مرا بى دختر و بى چاره كردند
ترا از خويش خود بيگانه كردند
مرا بى دختر و بى خانه كردند
ترا كردند بهواره ز شهرت
مرا كردند آواره ز بهرت
صترا از شهر خود بيگانه كردند
مرا در شهر خود ديوانه كردندص
مرا ديدار تو ايزد چو جان كرد
ابى جان زندگانى چون توان كرس
مبادا در جهان از من نشانى
اگر بى تو بخواهم زندگانى
پس آنگه سى جمازه ساخت راهى
بريشان گونه گونه ساز شاهى
ببرد از بهر دختر هر چه بايست
يكايك آنچه شاهان را بشايست
به يك هفته به مرو شاهجان شد
تن بيجان تو گفتى نزد چان شد
چو ويس خسته دل را ديد دايه
ز شادى گشت جانش نيك مايه
ميان خاك و خاكستر نشسته
شخوده لاله و سنبل گسسته
به حال زار گريان بر جوانى
بريده دل ز جان و زندگانى
شده نالان و گريان بر تن خويش
فگنده سر چو بوتيمار در پيش
گهى خاك زمين بر سر همى بيخت
گهى خون مژه بر بر همى ريخت
رخانش همچو تيغ زنگ خورده
به ناخن سربسر افگار كرده
دلش تنگ آمده همچون دهانش
تنش لاغر شده همچون ميانش
چو دايه ديد وى را زار و گريان
دلش بر آتش غم گشت بريان
بدو گفت اى گرانمايه نيازى
چرا جان در تباهى ميگدازى
چه پردازى تن از خونى كه جانست
چه ريزى آنكه جان را زو زيانست
توى چشم سرم را روشنايى
توى با بخت نيكم آشنايى
ترا جز نيكى و شادى نخواهم
هم از تو بر تو بيدادى نخواهم
مكن ماها چنين با بخت مستيز
چو بستيزى بدين سان سخت مستيز
كه آيد زين دريغ و زاروارى
رخت را زشتى و تن را نزارى
رتا در دست موبد داد مادر
پس آنگه از پست نامد برادر
كنون در دست شاه كامرانى
مرو را همبر و جان و جهانى
برو دل خوش كن و او را ميازار
كه نازارد شهان را هيچ هشيار
اگر چه شاه و شهزدست ريرو
به چاه و فادشاهى نيست چون او
در مى گر چه از دستت فتادست
يكى گوهر خدايت باز دادست
برادر گر نبودت پشت و ياور
پست پشت ايزد و اقبال ياور
و گر پيوند ويرو با تو بشكست
جهانداريچنين با تو بپيوست
فلك بستد ز تو يك سيب سيمين
به جاى آن ترنجى داد زرين
درى بست و دو در همبرش بگشاد
چراغى برد و شمعى باز بنهاد
نكرد آن بد به جاى تو زمانه
كه جويى گريه را چندين بهانه
نبايد ناسپاسى كرد زين سان
كه زود از از كار خودگردى پشيمان
ترا امروز روز شاد خواريست
نه روز غمگينى و سو كواريست
اگار فرمانبرى بر خيزى از خاك
بپوشى خسروانى جامهء پاك
نهى بر فرق مشكين تاخ زرين
بيارايى مه رخ را به پروين
به قد از تخت سروى بر جهانى
به روى از كاخ باغى بشكفاكى
ز گلگون رخ گل خوبى بيارى
به ميگون لب مى نوشى گسارى
به غمزه جان ستانى دل ربايى
به بوسه جان فزايى دل گشايى
به شاب روزآورى از لاله گونروى
چو شب آرى به روز از عنبرين موى
دهى خورشيد را از چهره تضوير
نهى بر جادوان از زلف زنجير
به خنده كم كنى مقدار شكر
به گيسو بشكنى بازار عنبر
دل مردان كنى بر نيكوان سرد
رخ شيران كنى بر آهوان زرد
اگر بر تن كنى پيرايهء خويش
چنين باشى كه من گفتم و زين بيش
تو در هر دل زخوبى گوهر آرى
تو در هر جان ز خوشى شكر آرى
ز گوهر زيورى كن گوهرت را
ز پيكر جامه اى كن پيكرت را
كجا خوبى بيارايده به گوهر
همان خوشى بفزايد به زيور
جوانى دارى و خوبى و شاهى
زون تر زين كه تو دارى چه خواهى
مكن بر هكم يزدان ناپسندى
مده بى درد ما را دردمندى
ز فرياد نترسد هكم يازدان
نگردد باز پس گردون گردان
پس اين فرياد بى معنى چه خوانى
ز چشم اين اشك بيهوده چه رانى
چو دايه كرد چندين پندها ياد
چه آن گفتار دايه بود و چه بار
تو گفتى گوز بر گندى همى شاند
و يا در باديه كشتى همى راند
جوابش داد ويس ماه فيكر
كه گفتار تو جون تخمى است بى بر
دل من سير گشت از بوى و از رنگ
نپوشم جامه ننشينم به او رنگ
مرا جامه پلاس و تخت خاكست
نديمم مويه و همراز باكست
نه موبد بيند از من شادكامى
نه من بينم ز موبد نيكنامى
چو با ويرو بدم خرماى بى خار
كنون خارى كه خارما ناورم بار
اگر شويم ز بهر كام بايد
مرا بى كام بودن بهتر آيد
چو او را بود ناكامى بهفرجام
مبيند ايچ كس ديگر ز من كام
دگر باره زبان بگشاد دايه
كه بود اند سخن بسيار مايه
بدو گفت اى چرغ و چشم مادر
سزد گر نالى از بهر برادر
كه بودت هم برادر هم دلارم
شما از يكدگر نايافته كام
چه بدتر زانكه دو يار وفادار
به هم باشد سال و ماه بسيار
به شادى روز و شب با هم نشينند
وليكن كام دل از هم نبينند
پس آنگه هر دو از هم دور مانند
رسيدن را به هم چاره ندانند
دريغ اين بود با حسرت آن
بماند جاودانى درد ايشان
چنان مردى كه باشد خارو درويش
ز ناگاهان يكى گنج آيدش پيش
كند سستى و آن را بر ندارد
مر آن را برده و خورده شمارد
چو باز آيد نبيند گنج بر جاى
بماند جاودان با حسرت و وارى
جكين بودست با تو حال ويرو
كنون بد گشت و تيره فال ويرو
شد آن روز و شد آن هنگام فرخ
كه بتوانست زد پيلى دو شه رخ
به نادانى مكن تندى و مستيز
مرا فرمان بر و زين خاك بر خيز
به آب گل سر و گيسو فرو شوى
پس از گنجورْ نيكوجامه اى جوى
بپوش آن جامه بر اورنگ بنشين
به سر بر نه مرّصع تاج زرّين
كجا ايدر زنان آيند نامى
هم از تخم بزرگان گرامى
نخواهم كت بدين زارى ببينند
چنين با تو به خاك اندر نشينند
هر آييند خرد دارّى و دانى
كه تو امروز در شهر كسانى
ز بهر مردم بيگانه صد كار
به نام و ننگ بايد كرد ناچار
بهين كاريست نام و ننگ جستن
زبان مردم بيگانه بستن
هران كس كاو ترا بيند بدين حال
بگويد بر تو اين گفتار در حال
يكى بهره ز رعنايى شمارند
دگر بهره ز بدرايى شمارند
گهى گويند نشكوهيد ما را
ز بهر آنگه نپسنديد ما را
گهى گوياند او خود كيست بارى
كه ما را زو بيايد برد بارى
صواب آنست اگر تو هوشمندى
كه ايشان را زبان بر خود ببندى
هر آن كاو مردمان را خوار دارد
بدان كاو دشمن بسيار دارد
هر آن كاو برمنش با شدبه گشى
نباشد عيش او را هيچ خوشى
ترا گفتم مدار اين عادت بد
ز بهر مردمان نز بهر موبد
كجا بر چشم او زشت تو نيكوست
كه او از جان و دل دارد ترا دوست
چو بشنيد اين سخن ويس دلارم
به دل باز آمد او را لختى آرام
خوش آمد در دلش گفتار دايه
نجست از هيچ رو آزاد دايه
همانگاه از ميان خاك بر خاست
تن سيمين بشست و پس بياراست
همى پيراست دايه روى و مويش
همى گسترد بروى رنگ و بويش
دو چشم ويس بر پيرايه گريان
ز غم بر خويشتن چون ماه پيچان
همى گفت آه از بخت نگونسار
گه يكباره ز من گشتست بيزار
چه پران مرغ و چه باد هوايى
دهد هر يك به درد من گوايى
ببخشانيد هر دم بر غربيان
برند از بهر بيماران طابيان
ببخشانيد بر چون من غريبى
بياريدم چو من خواهم طبيبى
منم از خان و مان خويش برده
غريب و زان و بر دل تير خورده
ز شايسته رفيقان دور گشته
ز يكدل دوستان مهجور گشته
به درد مادر و فرخ برادر
تنم در موج دريا دل بر آذر
جهان با من به كين و بخت بستيز
فلك بس تند با من دهر بس تيز
قصا باريد بر من سيل بيداد
قدر آهيخت بر من تيغ فولاد
اگر بودى به گيتى داد و داور
مرا بودى گيا و ريگ ياور
چو دايه ماه خوبان را بياراست
بنفشه بر گل خيرى بپيراست
ز پيشانيش تابان تير و ناهيد
زر خسارش فروزان ماه و خورشيد
چو بهرام ستمگر چشم جادوش
چو كيوان بد آيين زلف هندوش
لبان چون مشترى فرخنده كردار
همه ساله شكر بار و گهى بار
صدو گيسو در برافگنده كمندش
پرى در زير آن هر دو پرندشص
دو زلفش مشك و رخ كافور و شنگرف
چو زاغى او فتاده كشته بر برف
رخانش هست گفتى تودهء گل
لبانش هست گفتى قطرهء مل
چه بالا و چه پهنا زان سمن بر
سرا پا هر دو چون دو يار در خور
دو رانش گرد و آگنده دو بازو
درخت دلربايى گشته هر دو
بريشان شاخها از نقرهء ناب
و ليكن شاخها را ميوه عناب
دهان چون غنيچهء گل نا شكفته
بدو در سى و دو لولو نهفته
به سان سى و دو گوهر در فشان
نهان در زير دو لعل بدخشان
نشسته همچو ماهى با روان بود
چو بر مى خاستى سرو روان بود
خرد در روى او خيره بماندى
ندانستى كه آن بت را چه خواندى
نديدى هيچ بت چون او بى آهو
بلند و چابك و شيرين و نيكو
به خوبى همچو بخت و كامرانى
ز خوشى همچو جان و زندگانى
ز بس زيور چو باغ نوبهارى
ز بس گوهر چو گنج شاهوارى
اگر فرزانه آن بت را بديدى
چو ديوانه به تن جانه دريدى
وگر رصوان بر آن بت بر گذشتى
به چشمش روى حوران زشت گشتى
ور آن بت مرده را آواز دادى
به خاك اندر جوابش باز دادى
و گر رخ را در آب شور شستى
ز پيرامنش نى شكر برستى
و گر بر كهربا لب را بسودى
به ساعت كهربا ياقوت بودى
چنين بود آن نگار سرو بالا
چنين بود آن بت حورشيد سيما
بتان جين و مهرويان بربر
به پيشش همچو پيش ماه اختر
رخش تابنده بر اورنگ زرين
ميان نقش روم و پيكر چين
چو ماهى در چمن گاه بهران
ستاره گرد ماه اندر مزاران
كه داند كرد يك يك در سخن يار
كه شاهنشاه وى را چه فرستاد
ز تخت جامها و درج گوهر
ز طبل عطرها و جام زيور
ز چينى و ز رومى ماه رويان
همه كافور رويان مشك مويان
يكايك چون گوزن رودبارى
نديده روى شير مرغزارى
بخوبى همچو طاو و سان گرازان
بديشان نارسيده چنگ بازان
نشسته ويس بانو از بر تخت
مشاطه گشته مر خوبيش را بخت
نيستان گشته پيش او شبستان
چو سروستان زده پيش گلستان
جهان زو شاد و او از مهر غمگين
به گوشش آفرين مانند نفرين
يكى هفته به شادى شاه موبد
گهى مى خورد و گه چوگان همى زد
وزان پس رفت يك هفته به نخچير
نيامد از كمانش بر زمين تير
نه روز باده خوردن سيم و زر ماند
نه روز صيد كردن جانور ماند
چو چوگان زد به پيروزى چنان زد
كه گويش از زمين بر آسمان زد
كف دستش همى بوسيد چوگان
سم اسپش همى بوسيد ميدان
چو باده خورد با مردم چنان خورد
كه دريك روز دخل يك جهان خورد
كف دستش چو ابرى بود باران
به ابراندر قدح چون برق رخشان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد