قصيده شماره ۴۷ - در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود

۳۶ بازديد


گفتم: مرا سه بوسه ده اي شمسهٔ بتان!
گفتا: ز حور بوسه نيابي درين جهان
گفتم: ز بهر بوسه جهاني دگر مخواه
گفتا: بهشت را نتوان يافت رايگان
گفتم: نهان شوي تو چرا از من اي پري
گفتا: پري هميشه بود ز آدمي نهان
گفتم: ترا همي‌نتوان ديد ماه ماه
گفتا: كه ماه را نتوان ديد هر زمان
گفتم: نشان تو ز كه پرسم، نشان بده
گفت: آفتاب را بتوان يافت بي‌نشان
گفتم: كه كوژ كرد مرا قدت اي رفيق
گفتا: رفيق تير كه باشد بجز كمان
گفتم: غم تو چشم مرا پر ستاره كرد
گفتا: ستاره كم نتوان كرد ز آسمان
گفتم: ستاره نيست سر شكست اي نگار
گفتا: سرشك بر نتوان چيد ز آبدان
گفتم: به آب ديدهٔ من روي تازه كن
گفتا: به آب تازه توان داشت بوستان
گفتم: به روي روشن تو روي برنهم
گفتا: كه آب گل ببرد رنگ زعفران
گفتم: مرا فراق تو اي دوست پير كرد
گفتا: به مدحت شه گيتي شوي جوان
گفتم: كدام شاه؟ نشان ده مرا بدو
گفتا: خجسته پي پسر خسرو زمان
گفتم: ملك محمد محمود كامكار
گفتا: ملك محمد محمود كامران
گفتم: مرا به خدمت او رهنماي كيست
گفتا: ضمير روشن و طبع و دل و زبان
گفتم: به روز بار توان رفت پيش او
گفتا: چو يك مديح نو آيين بري توان
گفتم: نخست گو چه نثاري برش برم
گفتا: نثار شاعر مدحست، مدح خوان
گفتم: چه خوانمش كه زنامش رسم به مدح
گفتا: امير و خسرو و شاه و خدايگان
گفتم: ثواب خدمت او چيست خلق را
گفت: اين جهان هواي دل و آن جهان جنان
گفتم: همه دلايل سودست خدمتش
گفتا: بلي معاينه سودست بي‌زيان
گفتم: چو خوي نيكوي او هيچ خو بود؟
گفتا: چو روزگاري بهاري بود خزان؟
گفتم: چو راي روشن او باشد آفتاب؟
گفتا: به هيچ حال چو آتش بود دخان؟
گفتم: زمين برابر حلمش گران بود؟
گفتا: شگفت كاه بر كه بود گران؟
گفتم: به علم و عدل چنو هيچ شه بود؟
گفتا: خبر برابر بوده‌ست با عيان؟
گفتم: زمانه شاه گزيند بر او دگر؟
گفتا: گزيده هيچ كسي بر يقين گمان؟
گفتم: چه مايه داد بدو مملكت خداي؟
گفتا: ازين كران جهان تا بدان كران؟
گفتم: كه قهرمان همه گنجهاش كيست؟
گفتا: سخاي او نه بسنده‌ست قهرمان؟
گفتم: به گرد مملكتش پاسدار كيست؟
گفتا: مهابتش نه بسنده‌ست پاسبان؟
گفتم: گه عطا به چه ماند دو دست او؟
گفتا: دو دست او به دو ابر گهر فشان
گفتم:نهند روي بدو زايران ز دور؟
گفتا: ز كاروان نبريده‌ست كاروان
گفتم: كزو به شكر چه مقدار كس بود؟
گفتا: ز شاكرانش تهي نيست يك مكان
گفتم: به خدمتش ملكان متصل شوند؟
گفتا: ستاره نيز كند با قمر قران
گفتم: سنان نيزهٔ او چيست بازگوي
گفتا: ستاره‌اي كه بود برجش استخوان
گفتم: چگونه بگذرد از درقه روز جنگ؟
گفتا: كجا چنان سر سوزن ز پرنيان
گفتم: خدنگ او چه ستاند به روز رزم؟
گفت: از مبارزان سپاه عدو روان
گفتم: چو صاعقه‌ست گهردار تيغ او
گفتا: جدا كنندهٔ جسم عدو ز جان
گفتم:امان نيابد از آن تيغ هيچ كس؟
گفتا: موافقان همه يابند ازو امان
گفتم: چو برگ نيلوفر بود پيش ازين
گفتا: كنون ز خون عدو شد چو ارغوان
گفتم: چو بنگري به چه ماند، به دست مير
گفتا: به اژدها كه گشاده كند دهان
گفتم: كه شادمانه زياد آن سر ملوك
گفتا: كه شاد و آنكه بدو شاد، شادمان
گفتم: زمانه خاضع او باد سال و ماه
گفتا: خداي ناصر او باد جاودان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد