قصيده شماره ۵۲ - در مدح شمس الكفات خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن ميمندي

۳۳ بازديد


آمد آن نو بهار توبه شكن
بازگشتي بكرد توبهٔ من
دوش تا يار عرضه كرد همي
بر من آن عارض چو تازه سمن
گفت وقت گلست باده بخواه
زان سمن عارضين سيمين تن
بشكند توبهٔ مرا ترسم
چه توان كرد گو برو بشكن
توبه را دست و پاي سست كند
لالهٔ سرخ و بادهٔ روشن
خاصه اكنون كه باز خواهد كرد
سوسن و گل به باغ چشم و دهن
باد هر ساعت از شكوفه كند
پر درمهاي نيمكاره چمن
باغ بتخانه گشت و گلبن بت
باده‌خواران گلپرست شمن
هر درختي چو نوش لب صمنيست
بر زمين اندرون كشان دامن
نبرد دل مرا همي فرمان
دل چو خر، شد زدست و برد رسن
اي دل سوخته به آتش عشق
مر مرا باز در بلا مفكن
سخنان بهار ياد مگير
آتش اندر من ضعيف مزن
جهد آن كن كه مر مرا نكني
پيش صاحب به كامهٔ دشمن
صاحب سيد آفتاب كفات
خواجه بوالقاسم احمد بن حسن
آنكه تدبير او سواري كرد
بر جهان چو كره توسن
وهم او بر مثال آهن بود
دشمنش كوه و دولتش كهكن
دشمنان چو كوه را بفكند
بفكند كوه سخت را آهن
دوستان را به تختگاه فكن
دشمنان را به ژرف چاه فكن
چاه كند و گمان ببرد عدو
كاندر آن چاه باشدش مسكن
شب بدخواه را عقوبت زاد
شب، شنودم كه باشد آبستن
ايزد اين شغلها كفايت كرد
خواجه ناگفته آنچه گفت سخن
دشمنان اين ز خويشتن ديدند
خواجه از صنع ايزد ذوالمن
لاجرم دشمنان به زندانند
خواجه شادان به طارم و گلشن
بودنيها همه ببود و نبود
آنچه بردند بدسكالان ظن
بد به بدخواه بازگشت و نكرد
سود چندان هزار حيلت و فن
همچنين باد كار او و مدام
نرم كرده زمانه را گردن
در سرايش هميشه شادي و سور
در سراي مخالفان شيون
نعمت و دولت و سعادت را
مجلس و خاندان خواجه وطن
دو رده سرو پيش او بر پاي
بار آن سروها گل و سوسن
گرهي را نهالها ز چگل
گرهي رانهالها ز ختن
زين خجسته بهار يافته داد
همچو زر هر كسي به هر معدن
هر كجا او بود سلامت و امن
هر كجا دشمنش بلا و محن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد