من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۲ - در مدح سلطان محمدبن سلطان محمود

۳۰ بازديد


هر روز مرا عشق نگاري به سر آيد
در باز كند ناگه و گستاخ درآيد
ور در به دو سه قفل گرانسنگ ببندم
ره جويد و چون مورچه از خاك برآيد
ور شب كنم از خانه به جاي دگر آيم
او شب كند از خانه به جاي دگر آيد
جورم ز دل خويشست از عشق چه نالم
عشق ارچه درازست هم آخر به سرآيد
دل عاشق آنست كه بي عشق نباشد
اي واي دلي كو ز پي عشق برآيد
گر عاشق عشقست و غم عشق مر او راست
آخر نه غم عشق مر او را به سر آيد
دل چون سپري گردد اندوه ندارم
گر كوه احد برفتد و بر جگر آيد
ني ني غلطست اين ز همه چيزي دل به
گر دل به سر آيد چه خلل در بصر آيد
دل خواهد و دل داند و دل شاد بپايد
گر ز آمدن شاه بر ما خبر آيد
شاه ملكان ميرمحمد كه مر او را
هر ساعتي از فضل درختي به بر آيد
نشگفت هنر زان گهر ويژه كه او راست
چونين هنر و فضل ز چونين گهر آيد
گر سايهٔ دستش به حجر برفتد از دور
چون جانوران جنبش اندر حجر آيد
با طالع او دولت و فيروزي يارست
از دولت و فيروزي فتح و ظفر آيد
بيداد نباشد سزد ار سر بفرازد
هر شاه كه او را چو محمد پسر آيد
اين لفظ كه من گفتم و من خواهم گفتن
بر جان و دل دشمن او كارگر آيد
نايد ز شهان صد يك از آن كايد از آن شاه
نايد ز سها صد يك از آن كز قمر آيد
اي واي سپاهي كه به جنگ ملك آيد
اي واي درختي كه به زير تبر آيد
آن همت و آن دولت و آن راي كه او راست
او را كه خلاف آرد و با او كه برآيد
با يوز رود كس به طلب كردن آهو؟
آنجاي كه غريدن شيران نر آيد
گويي نشنيده‌ست و نداند كه حذر چيست
او را و پدر را همه ننگ از حذر آيد
جاويد زيند اين ملكان تا بر ايشان
هر روز به خدمت ملكي نامور آيد
جاه و خطرست ايدر و مرد خردومند
صد حيله كند تا بر جاه و خطر آيد
درگاه ملك جاي شهانست و شهان را
زان در شرف افزايد و زان در بطر آيد
دولت چو بزرگان جهان از پي خدمت
هر روزه به دو وقت مر او را به در آيد
دولت كه بود كو به در شاه نيايد
هركس به دو پاي آيد، دولت به سر آيد
از زائر و از سائل و خدمتگر و مداح
هر روز بدان درگه چندين نفر آيد
مادح بر او پويد زيرا كه ز مدحش
الفاظ نكت گردد و معني غرر آيد
من مدحت او چونكه همي مختصر آرم
آري چو سخن نيك بود مختصر آيد
تا ماه شب عيد گرامي بود و دوست
چون رفته عزيزي كه همي از سفر آيد
با تاج و كمر باد و چنان باد كه هر شاه
هر روز به خدمت بر او با كمر آيد
زين جشن خزان خرمي و شادي بيند
چندانكه در ايام بهاري مطر آيد


قصيده شماره ۱۶ - در ذكر سفر سومنات و فتح آنجا و شكستن منات و رجعت سلطان

۳۱ بازديد


فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر
سخن نو آر كه نو را حلاوتيست دگر
فسانهٔ كهن و كارنامهٔ به دروغ
به كار نايد رو در دروغ رنج مبر
حديث آنكه سكندر كجا رسيد و چه كرد
ز بس شنيدن گشته ست خلق را از بر
شنيده‌ام كه حديثي كه آن دوباره شود
چو صبر گردد تلخ، ارچه خوش بود چو شكر
اگر حديث خوش و دلپذير خواهي كرد
حديث شاه جهان پيش گير و زين مگذر
يمين دولت محمود شهريار جهان
خدايگان نكو منظر و نكو مخبر
شهي كه روز و شب او را جز اين تمنا نيست
كه چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر
گهي ز جيحون لشكر كشد سوي سيحون
گهي سپه برد از باختر سوي خاور
ز كارنامهٔ او گر دو داستان خواني
به خنده ياد كني كارهاي اسكندر
بلي سكندر سرتاسر جهان را گشت
سفر گزيد و بيابان بريد و كوه و كمر
وليكن او ز سفر آب زندگاني جست
ملك، رضاي خدا و رضاي پيغمبر
و گر تو گويي در شانش آيتست رواست
نيم من اين را منكر كه باشد آن منكر
به وقت آنكه سكندر همي امارت كرد
نبد نبوت را برنهاده قفل به در
به وقت شاه جهان گر پيمبري بودي
دويست آيت بودي به شان شاه اندر
همه حديث سكندر بدان بزرگ شده‌ست
كه دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر
اگر سكندر با شاه يك سفر كردي
ز اسب تازي زود آمدي فرود به خر
درازتر سفر او بدان رهي بوده‌ست
كه ده ز ده نگسسته‌ست و كردر از كردر
ملك سپاه به راهي برد كه ديو درو
شميده گردد و گمراه و عاجز و مضطر
چنين سفر كه شه امسال كرد، در همه عمر
خداي داند كو را نيامده‌ست به سر
گمان كه برد كه هرگز كسي ز راه طراز
به سومنات برد لشكر و چنين لشكر
نه لشكري كه مر آن را كسي بداند حد
نه لشكري كه مر آن را كسي بداند مر
شمار لختي از آن برتر از شمار حصي
عداد برخي از آن برتر از عداد مطر
به لشكر گشن و بيكران نظر چه كني
تو دوري ره صعب و كمي آب نگر
رهي كه ديو درو گم شدي به وقت زوال
چو مرد كم بين در تنگ بيشه وقت سحر
درازتر ز غم مستمند سوخته دل
كشيده تر ز شب دردمند خسته جگر
به صد پي اندر، ده جاي ريگ چون سرمه
به ده پي اندر، صد جاي سنگ چون نشتر
چو چشم شوخ همه چشمه‌هاي او بي آب
چو قول سفله همه كشتهاي او بي بر
هواي او دژم و باد او چو دود جحيم
زمين او سيه و خاك او چو خاكستر
همه درخت و ميان درخت خار گشن
نه خار بلكه سنان خلنده و خنجر
نه مرد را سر آن كاندر آن نهادي پي
نه مرغ را دل آن كاندر آن گشادي پر
همي ز جوشن بركند غيبهٔ جوشن
همي ز مغفر بگسست رفرف مغفر
سوار با سر اندر شدي بدو و ازو
برون شدي همه تن چون هزار پاي به سر
هزار خار شكسته درو و خسته ازو
به چند جاي سر و روي و پشت و پهلو و بر
كمركشان سپه را جدا جدا هر روز
كمر برهنه به منزل شدي ز حليهٔ زر
چو پاي باز در آن بيشه پر جلاجل بود
ستاكهاي درخت از پشيزه‌هاي كمر
گهي گياهي پيش آمدي چو نوك خدنگ
گهي زميني پيش آمدي چو روي تبر
در آن بيابان منزلگهي عجايب بود
كه گر بگويم كس را نيابد آن باور
بگونهٔ شب، روزي بر آمد از سر كوه
كه هيچگونه بر آن كارگر نگشت بصر
نماز پيشين انگشت خويش را بر دست
همي‌نديدم من، اين عجايبست و عبر
عجبتر آنكه ملك را چنين همي‌گفتند
كه اندرين ره مار دو سر بود بيمر
ترا بزرگ سپاهيست وين دراز رهيست
همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر
به شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار
همي‌كشد به نفس خفته تا بر آيد خور
چو خور بر آيد و گرمي به مرد خفته رسد
سبك نگردد زان خواب تا گه محشر
خدايگان جهان زان سخن نينديشيد
سپه براند به ياري ايزد داور
بدين درشتي و زشتي رهي كه كردم ياد
گذاره كرد به توفيق خالق اكبر
پيادگان را يك يك بخواند و اشتر داد
به توشه كرد سفر بر مسافران چو حضر
جمازه‌ها را در باديه دمادم كرد
به آب كرد همه ريگ آن بيابان تر
بساخت از پي پس ماندگان و گمشدگان
ميان باديه‌ها حوضهاي چون كوثر
همه سپه را زان باديه برون آورد
شكفته چون گل سيراب و همچو نيلوفر
بدان ره اندر چندين حصار و شهر بزرگ
خراب كرد و بكند اصل هر يك از بن و بر
نخست لدروه كز روي برج و بارهٔ آن
چو كوه كوه فرو ريخت آهن و مرمر
حصار او قوي و بارهٔ حصار قوي
حصاريان همه بر سان شير شرزهٔ نر
مبارزاني همدست و لشكري همپشت
درنگ پيشه به فر و شتابكار به كر
نبرد كرده و اندر نبرد يافته دست
دلير گشته و اندر دليري استمگر
چو چيكودر كه چه صندوقهاي گوهر يافت
به كوهپايهٔ او شهريار شير شكر
چو كوه البرز، آن كوه كاندرو سيمرغ
گرفت مسكن و با زال شد سخن گستر
چگونه كوهي چونانكه از بلندي آن
ستارگان را گويي فرود اوست مقر
مبارزاني بر تيغ او به تيغ گذاشت
كه هر يكي را صد بنده بود چون عنتر
چو نهرواله كه اندر ديار هند بهيم
به نهرواله همي‌كرد بر شهان مفخر
بزرگ شهري و در شهر كاخهاي بزرگ
رسيده كنگرهٔ كاخها به دو پيكر
به دخل نيك و به تربت خوش و به آب تمام
به كشتمند و به باغ و به بوستان برور
دويست پيل دمان پيش و ده هزار سوار
نود هزار پياده مبارز و صفدر
هميشه راي بهيم اندرو مقيم بدي
نشسته ايمن و دل پر نشاط و ناز و بطر
چو مندهير كه در مندهير حوضي بود
چنانكه خيره شدي اندرو دو چشم فكر
چگونه حوضي چونانكه هر چه بنديشم
همي‌ندانم گفتن صفاتش اندر خور
ز دستبرد حكيمان برو پديد نشان
ز مالهاي فراوان برو پديد اثر
فرات پهنا حوضي به صد هزار عمل
هزار بتكدهٔ خرد گرد حوض اندر
بزرگ بتكده‌اي پيش و در ميانش بتي
به حسن ماه وليكن به قامت عرعر
دگر چو ديولواره كه همچو ديو سپيد
پديد بود سر افراشته ميان گذر
درو درختان چون گوز هندي و پوپل
كه هر درخت به سالي دهد مكرر بر
يكي حصار قوي بر كران شهر و درو
ز بتپرستان گرد آمده يكي معشر
بكشت مردم و بتخانه‌ها بكند و بسوخت
چنانكه بتكدهٔ دارني و تانيسر
نرست ازو به ره اندر مگر كسي كه بماند
نهفته زير خسي چون بهيم شوم اختر
نهفتگان را ناجسته زان قبل بگذاشت
كه شغل داشت جز آن، آن شه فريشته فر
كسي كه بتكدهٔ سومنات خواهد كند
به جستگان نكند روزگار خويش هدر
ملك همي به تبه كردن منات شتافت
شتاب او هم ازين روي بوده بود مگر
منات و لات و عزي در مكه سه بت بودند
ز دستبرد بت آراي آن زمان آزر
همه جهان همي آن هر سه بت پرستيدند
جز آن كسي كه بدو بود از خداي نظر
دو زان پيمبر بشكست و هر دو را آن روز
فكنده بود ستان پيش كعبه پاي سپر
منات را ز ميان كافران بدزديدند
به كشوري دگر انداختند از آن كشور
به جايگاهي كز روزگار آدم باز
بر آن زمين ننشست و نرفت جز كافر
ز بهر آن بت، بتخانه‌اي بنا كردند
به صد هزار تماثيل و صد هزار صور
به كار بردند از هر سويي تقرب را
چو تخته سنگ بر آن خانه، تخته تختهٔ زر
به بتكده در، بت را خزينه‌اي كردند
در آن خزينه به صندوقهاي پيل، گهر
گهر خريدند او را به شهرها چندان
كه سير گشت ز گوهرفروش،گوهر خر
برابر سر بت كله‌اي فروهشتند
نگار كار به ياقوت و بافته به درر
ز زر پخته يكي جرد ساختند او را
چو كوه آتش و گوهر برو به جاي شرر
خراج مملكتي تاج و افسرش بوده‌ست
كمينه چيز وي آن تاج بود و آن افسر
پس آنگه آنرا كردند سومنات لقب
لقب كه ديد كه نام اندرو بود مضمر
خبر فكندند اندر جهان كه از دريا
بتي بر آمد زينگونه و بدين پيكر
مدبر همه خلقست و كردگار جهان
ضيادهندهٔ شمسست و نوربخش قمر
به علم اين بود اندر جهان صلاح و فساد
به حكم اين رود اندر جهان قضا و قدر
گروه ديگر گفتند، ني كه اين بت را
بر آسمان برين بود جايگاه و مقر
كسي نياورد اين را بدين مقام كه اين
ز آسمان به خودي خود آمده‌ست ايدر
بدين بگويد روز و بدان بگويد شب
بدين بگويد بحر و بدان بگويد بر
چو اين ز دريا سر بر زد و به خشك آمد
سجود كردند اين را همه نبات و شجر
به شير خويش مر او را بشست گاو و كنون
بدين تقرب خوانند گاو را مادر
ز بهر سنگي چندين هزار خلق خداي
به قول ديو فرو هشته بر خطر لنگر
فريضه هر روز آن سنگ را بشستندي
به آب گنگ و به شير و به زعفران و شكر
ز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزي
دو جام آب رسيدي فزون ز ده ساغر
از آب گنگ چه گويم كه چند فرسنگست
به سومنات بدانجايگاه زلت و شر
گه گرفتن خور صد هزار كودك و مرد
بدو شدندي فريادخواه و پوزشگر
ز كافران كه شدندي به سومنات به حج
همي‌گسسته نگشتي به ره نفر ز نفر
خداي خوانند آن سنگ را همي شمنان
چه بيهده سخنست اين كه خاكشان بر سر
خداي حكم چنان كرده بود كان بت را
ز جاي بركند آن شهريار دين پرور
بدان نيت كه مر او را به مكه باز برد
بكند و اينك با ما همي‌برد همبر
چو بت بكند از آنجا و مال و زر برداشت
به دست خويش به بتخانه در فكند آذر
برهمنان را چندانكه ديد سر ببريد
بريده به، سر آن كز هدي بتابد سر
ز خون كشته كز آن بتكده به دريا راند
چو سرخ لاله شد، آبي چو سبز سيسنبر
ز بتپرستان چندان بكشت و چندان بست
كه كشته بود و گرفته ز خانيان به كتر
خداي داند كآنجا چه مايه مردم بود
همه در آرزوي جنگ و جنگ را از در
ميان بتكده استاده و سليح به چنگ
چو روز جنگ ميان مصاف، رستم زر
خدنگ تركي بر روي و سر همي‌خوردند
همي‌نيامد بر رويشان پديد غير
به جنگ جلدي كردند، ليكن آخر كار
به تير سلطان بردند عمر خويش به سر
خدايگان را اندر جهان دو حاجت بود
هميشه اين دو همي‌خواست ز ايزد داور
يكي كه جايگه حج هندوان بكند
دگر كه حج كند و بوسه بر دهد به حجر
يكي از آن دو مراد بزرگ حاصل كرد
دگر به عون خداي بزرگ كرده شمر
خراب كردن بتخانه خردكار نبود
بدانچه كرده بيابد ملك ثواب و ثمر
چو دل ز سوختن سومنات فارغ كرد
گرفت راه به در باز رفتگان دگر
خمي ز گردش دريا به ره پيش آمد
گسسته شد ز ره اميد مردمان يكسر
نبود رهبر كان خلق را بجستي راه
نبود ممكن كان آب را كنند عبر
سوي درازا يك ماه راه ويران بود
رهي به صعبي و زشتي در آن ديار سمر
ز سوي پهنا چندانكه كشتيي دو سه روز
همي‌رود، چو رود مرغ گرسنه سوي خور
درون دريا مد آمدي به روز دو بار
چنانكه چرخ زدي اندر آب او چنبر
چو مد باز شدي بر كرانش صيادان
فرو شدندي و كردندي از ميانه حذر
ملك چو حال چنان ديد خلق را دل داد
براند و گفت كه اين مايه آب را چه خطر
اميد خويش به ايزد فكند و پيش سپاه
فكند بارهٔ فرخنده‌پي به آب اندر
به فال نيك شه پر دل آب را بگذاشت
روان شدند همه از پي شه آن لشكر
برآمدند بر آن پي ز آب آن دريا
چنانكه گفتي آن آب بد همي فرغر
نه آنكه هيچ كسي را به تن رسيد آسيب
نه آنكه هيچ كسي را به جان رسيد ضرر
دو روز و دو شب از آنجا همي سپاه گذشت
كه مد نيامد و نگذشت آبش از ميزر
جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دريا
بر از دويست هزار اسب و اشتر و استر
بدين طريق ز يزدان چنين كرامت يافت
تو اين كرامت ز اجناس معجزات شمر
جز اينكه گفتم، چندين غزات ديگر كرد
به بازگشتن سوي مقام عز و مقر
حصار كندهه را از بهيم خالي كرد
بهيم را به جهان آن حصار بود مفر
قوي حصاري بر تيغ نامدار كهي
ميان دشتي سيراب ناشده ز مطر
ميان سنگ، يكي كنده، كنده گرد حصار
نه زان عمل كه بود كار كرده‌هاي بشر
نه راه يافته خصم اندر آن حصار به جهد
نه زان حصار فرود آمدي يكي به خبر
وز آن حصار به منصوره روي كرد و براند
بر آن شماره كجا رند حيدر از خيبر
خفيف چون خبر خسرو جهان بشنيد
دوان گذشت و به جوي اندر اوفتاد و به جر
به آب شور و بيابان پرگزند افتاد
بماندش خانهٔ ويران ز طارم و ز طزر
خفيف را سپه و پيل و مال چندان بود
كه بيش از آن نبود در هوا همانا ذر
نداشت طاقت سلطان، ز پيش او بگريخت
چنان كه زو بگريزند صد هزار دگر
نگاه كن كه بدين يك سفر كه كرد، چه كرد
خدايگان جهان شهريار شيرشكر
جهان بگشت و اعادي بكشت و گنج بيافت
بناي كفر بيفكند، اينت فتح و ظفر
زهي مظفر فيروزبخت دولتيار
كه گوي برده‌اي از خسروان به فضل و هنر
ازين هنر كه نمودي و ره كه پيمودي
شهان غافل سرمست را همي چه خبر
تو بر كنارهٔ درياي شور خيمه زدي
شهان شراب زده بر كناره‌هاي شمر
تو سومنات همي‌سوختي به بهمن ماه
شهان ديگر عود و مثلث و عنبر
به وقت آنكه همه خلق گرم خواب شوند
تو در شتاب سفر بوده‌اي و رنج سهر
تو آن شهي كه ز بهر غزات رايت تو
به سومنات رود گاه و گه به كالنجر
خدايگانا زين پس چو راي غزو كني
ببر سپاه گشن سوي روم و سوي خزر
به سند و هند كسي نيست مانده، كان ارزد
كز آن تو شود آنجا به جنگ يك چاكر
خراب كردي و بيمرد خاندان بهيم
مگر كني پس از اين قصد خانهٔ قيصر
سپه كشيدي زين روي تا لب دريا
به جايگاهي كز آدمي نبود اثر
به ما نمودي آن چيزها كه ياد كنيم
گمان بريم كه اين در فسانه بود مگر
زمين بماند برين روي و آب پيش آمد
بهيچروي ازين آب نيست روي گذر
اگر نه دريا پيش آمدي به راه ترا
كنون گذشته بدي از قمار و از بربر
ايا به مردي و پيروزي از ملوك پديد
چنان كه بود به هنگام مصطفي حيدر
شنيده ام كه هميشه چنين بود دريا
كه بر دو منزل از آواش گوش گردد كر
همي‌نمايد هيبت، همي‌فزايد شور
همي بر آيد موجش برابر محور
سه بار با تو به درياي بيكرانه شدم
نه موج ديدم و نه هيبت و نه شور و نه شر
نخست روز كه دريا ترا بديد، بديد
كه پيش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر
به مال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت
به قدر با تو نيارد زد، ار بخواهد، بر
چو گرد خويش نگه گرد ، مار و ماهي ديد
به گرد تو مه تابان و زهرهٔ ازهر
ز تو خلايق را خرمي و شادي بود
وزو همه خطر جان و بيم غرق و غرر
چو قدرت تو نگه كرد و عجز خويش بديد
چو آبگينه شد آب اندرو ز شرم و حجر
ز آب دريا گفتي همي به گوش آمد
كه شهريارا دريا تويي و من فرغر
همه جهان ز تو عاجز شدند تا دريا
نداشت هيچ كس اين قدر و منزلت ز بشر
بزرگوارا كاري كه آمد از پدرت
به دولت پدر تو نبود هيچ پدر
به ملكداري تا بود بود و وقت شدن
بماند ازو به جهان چون تو يادگار پسر
هميشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل
هميشه تا نبود دين چو كفر و نفع چو ضر
هميشه تا علوي را نسب بود به علي
هميشه تا عمري را شرف بود به عمر
خدايگاني جز مر ترا همي‌نسزد
خدايگان جهان باش و از جهان بر خور
جهان و مال جهان سربسر خنيدهٔ تست
به شهرياري و فيروزي از خنيده بچر


قصيده شماره ۱۵ - در تهنيت جشن سده و مدح وزير

۳۳ بازديد


گر نه آيين جهان از سر همي ديگر شود
چون شب تاري همي از روز روشنتر شود
روشنايي آسمان را باشد و امشب همي
روشني بر آسمان از خاك تيره بر شود
روشني بر آسمان زين آتش جشن سده‌ست
كز سراي خواجه با گردون همي همسر شود
آتشي كرده‌ست خواجه كز فراوان معجزات
هر زمان گيرد نهادي، هر زمان ديگر شود
گاه گوهرپاش گردد، گاه گوهرگون شود
گاه گوهربار گردد، گاه گوهربر شود
گاه چون زرين درخت اندر هوا سر بر كشد
گه چو اندر سرخ ديبا لعبت بربر شود
گاه روي از پردهٔ زنگارگون بيرون كند
گاه زير طارم زنگارگون اندر شود
گاه چون خونخوارگان خفتان به خون اندر كشد
گاه چون دوشيزگان اندر زر و زيور شود
گاه بر سان يكي ياقوتگون گوهرشود
گه بكردار يكي بيجاده‌گون مجمر شود
گاه چون ديوار برهون گرد گردد سربسر
گاه چون كاخ عقيقين بام زرين در شود
گه ميان چشم نيلوفر زبانه بر زند
گاه دودش گرد او چون برگ نيلوفر شود
گه فروغش بر زمين چون لالهٔ نعمان شود
گه شرارش بر هوا چون ديدهٔ عبهر شود
سيم زر اندود گردد هر چه زو گيرد فروغ
زر سيم اندود گردد هر چه زو اخگر شود
گاه چون در هم شكسته مغفر زرين شود
گاه چون بر هم نهاده تاج پر گوهر شود
جادويي آغاز كرده‌ست آتش ار نه از چه رو
گاه پشتش روي گردد گاه پايش سر شود
گاه چون برگ رزان اندر خزان لرزان شود
گاه چون باغ بهاري پر گل و پر بر شود
گه ز بالا سوي پستي باز گردد سرنگون
گه ز پستي برفروزد سوي بالا بر شود
گه معصفر پوش گردد گه طبرخون تن شود
گاه ديباباف گردد گه طرايفگر شود
گاه چون اشكال اقليدس سر اندر سر كشد
گاه چون خورشيد رخشنده ضيا گستر شود
نسبتي دارد ز خشم خواجه اين آتش مگر
كز تفش خارا همي در كوه خاكستر شود
صاحب سيد وزير خسرو لشكرشكن
آنكه سهمش بر عدو هر ساعتي لشكر شود
جود لاغر گشته از دستش همي فربه شود
بخل فربه گشته از جودش همي لاغر شود
بر اميد آنكه صاحب بر نهد روزي به سر
زر سرخ اندر دل خارا همي افسر شود
از پي آن تا ببرد حلق بدخواهان او
آهن اندر كان، بي‌آهنگر همي خنجر شود
ز آرزوي خاطب او، ناتراشيده درخت
هر زمان اندر ميان بوستان منبر شود
تا قيامت هر كجا نامش برند اندر جهان
نام شاهان از بزرگي نام او چاكر شود
مهتران هفت كشور كهتران صاحبند
هر كسي كو كهتر صاحب بود مهتر شود
كشوري خالي نخواهد بود از عمال او
ور هميدون هفت كشور هفتصد كشور شود
مهتر دينست، وز دين گشتنش در عهد نيست
هر كسي از دين بگشت اندر جهان كافر شود
نام آن لشكر به گيتي گم شود كز بهر جنگ
چاكري از چاكرانش پيش آن لشكر شود
گر به رادي و هنر پيغمبري يابد كسي
صاحب سيد سزا بايد كه پيغمبر شود
ور شمار فضل او را دفتري سازد كسي
هر چه قانون شمارست اندر آن دفتر شود
دست رادش را به دريا كي توان مانند كرد
كه همي دريا به پيش دست او فرغر شود
دست او ابرست و دريا را مدد باشد ز ابر
نيز از دستش جهان درياي پهناور شود
آنكه اندر ژرف دريا راه برد روز و شب
بر اميد سود ازين معبر بدان معبر شود،
گر زماني خدمت صاحب كند، بي‌بيم غرق
گوهر اندر زير گنجوران او بستر شود
تا وزارت را بدو شاه زمانه باز خواند
زو وزارت با نبوت هر زمان همبر شود
اي خجسته پي وزير از فر تو ايوان ملك
بس نماند تا به خاور خسرو خاور شود
روم و چين صافي كند، ياران او در روم و چين
نايبي فغفور گردد حاجبي قيصر شود


قصيده شماره ۱۸ - در ذكر وفات سلطان محمود و رثاء آن پادشاه

۳۱ بازديد


شهر غزنين نه همانست كه من ديدم پار
چه فتاده‌ست كه امسال دگرگون شده كار
خانه‌ها بينم پر نوحه و پر بانگ و خروش
نوحه و بانگ و خروشي كه كند روح فگار
كويها بينم پر شورش و سرتاسر كوي
همه پر جوش و همه جوشش از خيل سوار
رسته‌ها بينم بي‌مردم و درهاي دكان
همه بر بسته و بر در زده هر يك مسمار
كاخها بينم پرداخته از محتشمان
همه يكسر ز ربض برده به شارستان بار
مهتران بينم بر روي زنان همچو زنان
چشمها كرده ز خونابه به رنگ گلنار
حاجبان بينم خسته دل و پوشيده سيه
كله افكنده يكي از سر و ديگر دستار
بانوان بينم بيرون شده از خانه به كوي
بر در ميدان گريان و خروشان هموار
خواجگان بينم برداشته از پيش دوات
دستها بر سر و سرها زده اندر ديوار
عاملان بينم باز آمده غمگين ز عمل
كار ناكرده و نارفته به ديوان شمار
مطربان بينم گريان و ده انگشت گزان
رودها بر سر و بر روي زده شيفته وار
لشكري بينم سرگشته سراسيمه شده
چشمها پر نم و از حسرت و غم گشته نزار
اين همان لشكريانند كه من ديدم دي؟
وين همان شهر و زمينست كه من ديدم پار؟
مگر امسال ملك باز نيامد ز غزا؟
دشمني روي نهاده‌ست براين شهر و ديار؟
مگر امسال ز هر خانه عزيزي كم شد؟
تا شد از حسرت و غم روز همه چون شب تار؟
مگر امسال چو پيرار بناليد ملك؟
ني من آشوب ازينگونه نديدم پيرار؟
تو نگويي چه فتاده‌ست؟ بگو گر بتوان
من نه بيگانه‌ام، اين حال ز من باز مدار
اين چه شغلست و چه آشوب و چه بانگست و خروش
اين چه كارست و چه بارست و چه چندين گفتار؟
كاشكي آن شب و آن روز كه ترسيدم ازان
نفتادستي و شادي نشدستي تيمار
كاشكي چشم بد اندر نرسيدي به امير
آه ترسم كه رسيد و شده مه زير غبار
رفت و ما را همه بيچاره و درمانده بماند
من ندانم كه چه درمان كنم اين را و چه چار
آه و دردا و دريغا كه چو محمود ملك
همچو هر خاري در زير زمين ريزد خوار
آه و دردا كه همي لعل به كان باز شود
او ميان گل و از گل نشود برخوردار
آه و دردا كه بي او هرگز نتوانم ديد
باغ فيروزي پرلاله و گلهاي ببار
آه و دردا كه بيكبار تهي بينم ازو
كاخ محمودي و آن خانهٔ پر نقش و نگار
آه و دردا كه كنون قرمطيان شاد شوند
ايمني يابند از سنگ پراكنده و دار
آه و دردا كه كنون قيصر رومي برهد
از تكاپوي برآوردن برج و ديوار
آه و دردا كه كنون برهمنان همه هند
جاي سازند بتان را دگر از نو به بهار
مير ما خفته به خاك اندر و ما از بر خاك
اين چه روزست بدين تاري يا رب زنهار
فال بد چون زنم اين حال جز اينست مگر
زنم آن فال كه گيرد دل از آن فال قرار
مير مي خورده مگر دي و بخفته‌ست امروز
دير خفته‌ست مگر رنج رسيدش ز خمار
كوس نوبتش همانا كه همي زان نزنند
تا بخسبد خوش و كمتر بودش بر دل بار
اي امير همه ميران و شهنشاه جهان
خيز و از حجره برون آي كه خفتي بسيار
خيز شاها! كه جهان پر شغب و شور شده‌ست
شور بنشان و شب و روز به شادي بگذار
خيز شاها! كه به قنوج سپه گرد شده‌ست
روي زانسو نه و بر تاركشان آتش بار
خيز شاها! كه رسولان شهان آمده‌اند
هديه‌ها دارند آورده فراوان و نثار
خيز شاها كه اميران به سلام آمده‌اند
بارشان ده كه رسيده‌ست همانا گه بار
خيز شاها! كه به فيروزي گل باز شده‌ست
بر گل نو قدحي چند مي لعل گسار
خيز شاها! كه به چوگاني گرد آمده‌اند
آنكه با ايشان چوگان زده‌اي چندين بار
خيز شاها! كه چو هر سال به عرض آمده‌اند
از پس كاخ تو و باغ تو، پيلي دو هزار
خيز شاها! كه همه دوخته و ساخته گشت
خلعت لشكر و گرديد به يك جاي انبار
خيز شاها! كه به ديدار تو فرزند عزيز
به شتاب آمد بنماي مر او را ديدار
كه تواند كه برانگيزد زين خواب ترا
خفتي آن خفتن كز بانگ نگردي بيدار
گر چنان خفتي اي شه كه نخواهي برخاست
اي خداوند! جهان خيز و به فرزند سپار
خفتن بسيار اي خسرو خوي تو نبود
هيچكس خفته نديده‌ست ترا زين كردار
خوي تو تاختن و شغل سفر بود مدام
بنياسودي هر چند كه بودي بيمار
در سفر بودي تا بودي و در كار سفر
تن چون كوه تو از رنج سفر گشته نزار
سفري كان را باز آمدن اميد بود
غم او كم بود، ار چند كه باشد دشوار
سفري داري امسال شها اندر پيش
كه مر آن را نه كرانست پديد و نه كنار
يك دمك باري در خانه ببايست نشست
تا بديدندي روي تو عزيزان و تبار
رفتن تو به خزان بودي هر سال شها
چه شتاب آمد كامسال برفتي به بهار
چون كني صبر و جدا چند تواني بودن
زان برادر كه بپروردي او را به كنار
تن او از غم و تيمار تو چون موي شده‌ست
رخ چون لالهٔ او زرد به رنگ دينار
از فراوان كه بگريد به سر گور تو شاه
آب ديده بشخوده‌ست مر او را رخسار
آتشي دارد در دل كه همه روز از آن
برساند به سوي گنبد افلاك شرار
گر برادر غم تو خورد شها نيست عجب
دشمنت بي‌غم تو نيست به ليل و به نهار
مرغ و ماهي چو زنان بر تو همي نوحه كنند
همه با ما شده اندر غم و اندوه تو يار
روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو
كاخ پيروزي چون ابر همي‌گريد زار
به حصار از فزع و بيم تو رفتند شهان
تو شها از فزع و بيم كه رفتي به حصار؟
تو به باغي چو بياباني دلتنگ شدي
چون گرفتستي در جايگهي تنگ قرار؟
نه همانا كه جهان قدر تو دانست همي
لاجرم نزد خردمند ندارد مقدار
زينت و قيمت و مقدار، جهان را به تو بود
تا تو رفتي ز جهان اين سه برون شد يكبار
شعرا را به تو بازار برافروخته بود
رفتي و با تو بيكبار شكست آن بازار
اي اميري كه وطن داشت به نزديك تو فخر
اي اميري كه نگشته‌ست به درگاه تو عار
همه جهد تو در آن بود كه ايزد فرمود
رنجكش بودي در طاعت ايزد هموار
بگذاراد و به روي تو مياراد هگرز
زلتي را كه نكردي تو بدان استغفار
زنده بادا به وليعهد تو نام تو مدام
اي شه نيكدل نيكخوي نيكوكار
دل پژمان به وليعهد تو خرسند كناد
اين برادر كه ز درد تو زد اندر دل نار
اندر آن گيتي ايزد دل تو شاد كناد
به بهشت و به ثواب و به فراوان كردار


قصيده شماره ۱۷ - در شكر گزاري از اسبي كه سلطان محمود داده است

۳۲ بازديد


اي آنكه همي قصهٔ من پرسي هموار
گويي كه چگونه‌ست بر شاه ترا كار
چيزيكه همي‌داني بيهوده چه پرسي
گفتار چه بايد كه همي‌داني كردار
ور گويي گفتار ببايد ز پي شكر
آري ز پي شكر به كار آيد گفتار
كاريست مرا نيكو و حاليست مرا خوب
با لهو و طرب جفتم و با كام و هوا يار
از فضل خداوند و خداوندي سلطان
امروز من از دي به و امسال من از پار
با ضيعت بسيارم و با خانهٔ آباد
با نعمت بسيارم و با آلت بسيار
هم با رمهٔ اسبم و هم با گلهٔ ميش
هم با صنم چينم و هم با بت تاتار
ساز سفرم هست و نواي حضرم هست
اسبان سبكبار و ستوران گرانبار
از ساز مرا خيمه چو كاشانهٔ ماني
وز فرش مرا خانه چو بتخانهٔ فرخار
ميران و بزرگان جهان را حسد آيد
زين نعمت و زين آلت و زين كار و ازين بار
محسود بزرگان شدم از خدمت محمود
خدمتگر محمود چنين بايد هموار
با موكبيان جويم در موكب او جاي
با مجلسيان يابم در مجلس او بار
ده بار، نه ده بار كه صد بار فزون كرد
در دامن من بخشش او بدرهٔ دينار
گر شكر كنم خواسته داده ست مرا شاه
چون شكر كنم در خور اين ابلق رهوار
از خواسته با رامش و با شادي بودم
زين اسب شدم با خطر و قيمت و مقدار
اين اسب نه اسبست كه سرمايهٔ فخرست
من فخر به كف كردم و ايمن شدم از عار
اسبي كه چنو شاه دهد اسب نباشد
تاجي بود آراسته از لؤلؤ شهوار
اي آنكه به ياقوت همي تاج نگاري
بر تاج شهان صورت اين مركب بنگار
دشمن كه برين ابلق رهوار مرا ديد
بي‌صبر شد و كرد غم خويش پديدار
گفتا كه به ميران و به سرهنگان ماني
امروز كلاه و كمرت بايد ناچار
گفتم تو چه داني كه شب تيره چه زايد
بشكيب و صبوري كن تا شب بنهد بار
باشد كه بدين هر دو سزاوار ببيند
آن شه كه بدين اسب مرا ديد سزاوار
خواهم كله و از پي آن خواهم تا تو
ما را نزني طعنه به كج بستن دستار
كار سره و نيكو بدرنگ بر آيد
هرگز بنكويي نرسد مرد سبكسار
با وقت بود بسته همه كار و همه چيز
بي‌وقت بود كار به سر بردن دشوار
چون حال بر اين جمله بود وقت ببايد
چون وقت بود كار چنان گردد هموار
من تنگدلي پيشه نگيرم كه بزرگان
كس را به بزرگي نرسانند بيكبار
خدمت كنم او را به دل و ديده همه روز
از بهر دعا نيز به شب باشم بيدار
گويم كه خدايا به خدايي و بزرگيت
كورا به همه حال معين باش و نگهدار
چندانكه بود ممكن و او را به دل آيد
عمرش ده و هرگز مرسانش به تن آزار
تا در عوض عمر كه بدهي ز پي دين
در مصر كند قرمطيان را همه بر دار
كم كن به قوي بازوي او قرمطيان را
چونانكه به شمشيرش كم كردي كفار
توفيق ده او را و ببر تا بكند حج
چون كرد به شادي و به پيروزي باز آر
پيوسته ازو دور بود انده و دايم
با خاطر خرم بود و با دل هشيار
در دولت و در ملك هميدار مر او را
با سنت و با سيرت پيغمبر مختار


قصيده شماره ۲۰ - در مدح امير ابو احمد محمد بن محمود غزنوي

۳۳ بازديد


دي ز لشكرگه آمد آن دلبر
صدرهٔ سبز باز كرد از بر
راست گفتي بر آمد اندر باغ
سوسني از ميان سيسنبر
گرد لشكر فرو فشاند همي
زان سمنبوي زلف لاله سپر
راست گفتي كه بر گذرگه باد
نافه‌ها را همي‌گشايد سر
باد، زلف سياه او برداشت
تاب او باز كرد يك ز دگر
راست گفتي ز مشك بر كافور
لعبتانند گشته بازيگر
چون مرا ديد پيش من بگريخت
آن، سراپاي سيم ساده پسر
راست گفتي يكي شكاري بود
پيش يوز امير شير شكر
مير ابو احمد آنكه حشر نمود
مر ددانرا به صيدگاه اندر
راست گفتي كه صيدگاهش بود
اندر آن روز نايب محشر
به كمرهاي كوه، مردان تاخت
تا بتازند رنگ را ز كمر
راست گفتي كه رنگتازان را
اندر آن تاختن بر آمد پر
بانگ برخاست از چپ و از راست
كوه لرزيد و گشت زير و زبر
راست گفتي به هم همي‌شكنند
سنگ خارا به صد هزار تبر
تازيان اندر آمدند ز كوه
رنگ و جز رنگ بيكرانه و مر
راست گفتي و صيفتانندي
روي داده سوي وصيفت خر
حلقه‌اي ساخت پادشاه جهان
گرد ايشان ز لعبتان خزر
راست گفتي كه دشت باغي گشت
گرد او سرو رست سرتاسر
همه گمگشتگان همي‌گشتند
اندر آن دشت عاجز و مضطر
راست گفتي هزيمتي سپهند
خسته و جسته و فكنده سپر
پيش خسرو، بتان آهو چشم
يك به يك را بدوختند جگر
راست گفتي مخالفان بودند
پيش گردنكشان اين لشكر
هر كه را مير خسته كرد به تير
زان جهان نزد او رسيد خبر
راست گفتي كه تيرشاه گشاد
زين جهان سوي آن جهان ره و در
وز دگر سو در آمدند به كار
شرزه يوزان چو شير شرزهٔ نر
راست گفتي مبارزان بودند
هر يكي جوشني سياه به بر
رنج ناديده كامگار شدند
هر يكي بر يكي به نيك اختر
راست گفتي كه عاشقانندي
نيكوان را گرفته اندر بر
همه هامون زخون ايشان گشت
لعل چون روي آن بت دلبر
راست گفتي به فر دولت مير
سنگ آن دشت گشت سرخ گهر
پس بفرمود شاه تا همه را
گرد كردند پيش او يكسر
راست گفتي سپاه دارا بود
كشته پيش مصاف اسكندر
بنهادندشان قطار قطار
گرهي مهتر و صفي كهتر
راست گفتي كه خفته مستانند
جامه‌هاشان ز لعل سيكي تر
چون ملكشان بديد، از آن سه يكي
به حشم داد و ما بقي به حشر
راست گفتي ز بهر ايشان بود
آن شكار شگفت شاه مگر
شادمان روي سوي خيمه نهاد
آن شه خوبروي نيك سير
راست گفتي نبرده حيدر بود
بازگشته به نصرت از خيبر
شاد باد آن سوار سرخ قباي
كه همي آن شكار برد به سر
راست گفتي كه آفتابستي
به جهان گسترانده تابش و فر


قصيده شماره ۱۹ - در مدح امير محمد بن محمود بن ناصرالدين

۳۲ بازديد


اي زينهارخوار بدين روزگار
از يار خويشتن كه خورد زينهار
يكدل همي‌چرند كنون آهوان
با شير و با پلنگ به يك مرغزار
وقتيكه چون دو عارض و زلفين تو
در باغ گل همي‌شكفد صد هزار
هر شب همي‌درخشد در گلستان
چون شعله‌هاي آذر گلهاي نار
وقتيكه چون موشح گردد زمين
وشي و پرنيان همه كوه و قفار
گردد ز چشم ديده و ران ناپديد
اندر ميان سبزه به صحرا سوار
وقتيكه چون سرود سرايي به باغ
يا در چمن چغانه نهي بر كنار
بلبل سرود راست كند بر سمن
صلصل قصيده نظم كند بر چنار
وقتيكه عاشقان و جوانان به هم
در باغ مي خورند به ديدار يار
اين بر چمن نشسته و پر مي قدح
و آن زير گل غنوده و پر گل كنار
زير گل شكفته بخواهد گشاد
نرگس دو چشم خويش ز خواب خمار
از من همي جدا شوي اي ماهروي
نامهربان نگاري و ناسازگار
بي دوست چون بوم به چنين ماه و روز
بي يار چون زيم به چنين روزگار
ترسم كه از بهار بترسي همي
گويي ز تو بهار به آيد به كار
و آنگاه چون بهار به آيد ز تو
گردي به چشم عاشق بيقدر و خوار
تو زين قبل اگر روي اي جان مرو
ور انده تو زينست انده مدار
من هم بهار ديدم و هم روي تو
روي تو از بهار به اي غمگسار
اينك بهار و اينك رخسار تو
بنگر به روي خويش و به روي بهار
ور بي بهانه رفتن خواهي همي
بي مهر گشت خواهي و زنهار خوار،
شاخ بنفشه بخش مرا زان دو زلف
تا دارم آن بنفشه ز تو يادگار
چون تو شدي دلم شد و فردا مرا
از بهر مدح مير دل آيد به كار
بنياد حمد ميرمحمد كزوست
شاهي و ملك و دولت و دين استوار
نزد پدر ستوده و نزد خداي
اندر همه مقامي و اندر همه تبار
هم شهر گير و هم پسر شهر گير
هم شهريار و هم پسر شهريار
زو قدر و جاه و عز و شرف يافته
تاج و كلاه و تيغ و نگين هر چهار
اسلام را به منزلت حيدر است
شمشير او به منزلت ذوالفقار
مردان مردگير و شيران نر،
روز نبرد كردن و روز شكار،
در نزد او سراسر در بندگي
در پيش او تمامي در زينهار
رايش به وقت حزم حصار قويست
تيغش به روز رزم كليد حصار
در حلم نايبانند او را جبال
در جود چاكرانند او را بحار
جايي كه جود بايد،جود و سخاست
جايي كه حلم بايد، حلم و وقار
از قادري كه هست نيارد گذشت
اندر همه ولايت او اضطرار
با سهم او دليرترين پيلي
از سر برون نيارد كردن فسار
از بيم او نكوخو و بخرد شدند
ديوانگان گشته خليع العذار
فرزند آن شهست كه از بيم او
بيرون نيارست آمد ثعبان ز غار
اي عدل و راد مردي را در جهان
نوشيروان ديگر و اسفنديار
آن كو شمار ريگ بداند گرفت
فضل ترا گرفت نداند شمار
برتر ز چيزها خردست و هنر
مردم بي اين دو چيز نيايد به كار
وين هر دو را اميد به تست از جهان
زيني به هر اميدي اميدوار
غره نه اي بدين هنر و نيكويي
از فر شاه بيني و از كردگار
سلطان ترا به چرخ برين بركشيد
و آخر بدين همي‌نكند اختصار
جايي رساندت كه به درگاه تو
از روم هديه آرند، از چين نثار
بخت مؤالف تو سوي ارتفاع
بخت مخالف تو سوي انحدار
فرمانبران تو شده‌اند اي امير
فرمان دهندگان صغار و كبار
اندر دو چشم خويش زند خار و خسك
هر دشمني كه با تو كند چارچار
در هر دلي هواي تو بيخي زده‌ست
بيخي كه شاخ دارد و بر شاخ بار
گيتي گرفت با تو اميرا سكون
دلها گرفت با تو اميرا قرار
و آن دل كه رفته بود به جاي دگر
از بهر بازگشتن بر بست بار
اي درگه تو جايگه قدر و جاه
اي خدمت تو مايهٔ عز و فخار
نيك اختيار باشد هر كس كه كرد
درگاه تو و خدمت تو اختيار
فخريست خدمت تو كه تا روز حشر
او را نه ننگ خواهد ديدن نه عار
شادي، به خدمت تو كند پيشبين
خدمت، به درگه تو كند هوشيار
آنجاست ايمني و دگر جاي بيم
آنجايگه گلست و دگر جاي خار
اي از تو يافته دل و فربي شده
فرهنگ دلشكسته و جود نزار
اي از تو يافته دل و فرخ شده
غمگين و دلشكستهٔ چون فرخي هزار
سال نوست و ماه نو و روز نو
وقت بهار و وقت گل كامگار
شادي و خرمي را نو كن بسيج
دل را به خرمي و به شادي سپار
بوبكر عندليب نوا را بخوان
گو قوم خويش را چو بيايي بيار
وز هر يكي جدا غزلي نو شنو
شاهانه شادمانه زي و شادخوار
نوروز و نوبهار دلارام را
با دوستان خويش به شادي گذار
تا فعل ابر پاك نيايد ز خاك
تا طبع خاك خشك نگيرد بخار
پاينده باش تا به مراد و به كام
از دشمنان خويش برآري دمار
امروز تو هميشه نكوتر ز دي
امسال تو هماره نكوتر ز پار
همواره يمن باد ترا بر يمين
پيوسته يسر باد ترا بر يسار


قصيده شماره ۲۳ - در مدح امير محمد بن محمود بن ناصرالدين سبكتگين

۳۰ بازديد


مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار
چه دور بايد بودن همي ز روي نگار
بهار من رخ او بود و دور ماندم ازو
برابر آمد بر من كنون خزان و بهار
اگر خزان نه رسول فراق بود چرا
هزار عاشق چون من جدا فكند از يار
به برگ سبز چنان شادمانه بود درخت
كه من به روي نگارين آن بت فرخار
خزان درآمد و آن برگها بكند و بريخت
درخت ازين غم چون من نژند گشت و نزار
خداي داند كاندر درختها نگرم
ز درد خون خورم و چون زنان بگريم زار
كسيكه او غم هجران كشيده نيست چو من
ز بهر برگ درختان چرا خورد تيمار
مرا رفيقي امروز گفت: خانه بساز
كه باغ تيره شد و زرد روي و بي ديدار
جواب دادم و گفتم درخت همچو منست
مرا ز همچو مني اي رفيق باز مدار
من و درخت كنون هر دوان بيك صفتيم
منم ز يار جدا مانده و درخت از بار
نگار يار من و دوست غمگسار شود
به فر خدمت درگاه مير شيرشكار
امير عالم عادل محمد محمود
قوام دولت و دين محمد مختار
ستودهٔ پدر خويش و شمع گوهر خويش
بلند نام و سرافزار در ميان تبار
همه جهان پدرش را ستوده‌اند و پدر
چو من ستايش او را همي‌كند تكرار
هر آن پسر كه پدر زان پسر بود خشنود
نه روز او بد باشد نه عيش او دشوار
پسر كه دانا باشد بر از پدر بخورد
بخاصه از پدر پيشبين دولتيار
امير عادل، داناترين خداوندست
بزرگوارترين مهتر و مهين سالار
نه بر گزاف سپه را بدو سپرد پدر
نه خيره گفت كه لشكر نگه كن و بشمار
كسي كه ره برد اندر حديثهاي بزرگ
در اين حديث مر او را سخن بود بسيار
خدايگان جهان را درين سخن غرضست
تو اين سخن را زنهار تا نداري خوار
من اين غرض بتوانم شناخت نيك، ولي
دراز كردن قصه به هر سخن به چه كار
هر آن حديث كه من گفته ام به چندين شعر
پديد خواهد شد مر خلق را همي هموار
بسي نمانده كه شاه جهان بيارايد
مصاف و موكب او را به صد هزار سوار
نگر شگفت نيايد ترا ازين سخنان
بر اين هزار دليلست بل هزار هزار
ملك نهاد و ملك همت و ملك طلعت
چنو كجاست يكي از همه ملوك بيار
اگر كسي به هنر يا به فضل يا به نسب
خدايگاني يابد امير دارد كار
نكو دلست و نكو سيرت و نكو مذهب
نكو نهاد و نكو طلعت و نكو كردار
دل و زبان و كف او موافقند به هم
گه وفا و گه بخشش و گه گفتار
كنار باشد باران نوبهاري را
فضايل و هنرش را پديد نيست كنار
بسا كسا كه رسيد از عطا و نعمت او
چنانكه من به توانايي و به دستگزار
چنان شدم ز عطاهاي او كه خانهٔ من
تهي نباشد روزي ز سائل و زوار
چه چيز دانم كرد و چه شكر دانم گفت
زمين چگونه كند شكر ابر بارانبار
ازان عطا كه به من داد اگر بمانده بدي
به سيم ساده بر آوردمي در و ديوار
به وقت بازي، اندر سراي، كودك من
بسان خشت همي باز گسترد دينار
به شكر او نتوانم رسيد پس چكنم
ز من دعا و مكافات ز ايزد دادار
هميشه تا نشود خاك عنبر اشهب
هميشه تا نشود سنگ، لل شهوار
هميشه تا ندمد در ميان سوري مورد
هميشه تا ندمد در كنار نرگس خار
عزيز باد و بر او اينجهان گرفته سكون
امير باد و بدو مملكت گرفته قرار
كجا موافق او را نشست باشد تخت
كجا مخالف او را قرار باشد دار
فلك مساعد و بازو قوي و تيغش تيز
خداي ناصر و تن بي‌گزند و بي‌آزار


قصيده شماره ۲۲ - در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوي

۳۱ بازديد


شبي گذاشته‌ام دوش خوش به روي نگار
خوشا شبا كه مرا دوش بود با رخ يار
شبي كه اول آن شب شراب بود و سرود
ميانه مستي و آخر اميد بوس و كنار
نه شرم آنكه ز اول به كف نيايد دوست
نه بيم آنكه به آخر تباه گردد كار
ميي بدست من اندر، چو مشكبوي گلاب
بتي به پيش من اندر، چو تازه‌روي بهار
بتي كه خانه بدو چون بهار بود و نبود
شگفت، ازيرا كز بت كنند خانه بهار
به جعدش اندر سيصد هزار پيچ و گره
به جاي هر گره او شكنج و حلقه هزار
بتي كه چشم من از بس نگار چهرهٔ او
نگارخانه شد، ار چه پديد نيست نگار
ز حلقه‌هاي سيه زلفش ار بخواستمي
نماز بام زره كرده بودمي بسيار
برابر دو رخ او بداشتم مي سرخ
ز شرم دو رخ او زرد گشت چون دينار
چو شب دو بهره گذشت، از دو گونه مست شدم
يكي ز باده و ديگر ز عشق باده‌گسار
نشان مستي در من پديد بود و بتم
همي‌نمود به چشم سيه نشان خمار
چو مست گشتم و لختي دو چشم من بغنود
ز خواب كرد مرا ماهروي من بيدار
به نرم نرم همي‌گفت روز روشن شد
اگر بخسبي ترسم كه بگذرد گه بار
به شادكامي شب را گذاشتي برخيز
به خدمت ملك شرق روز را بگذار
مرا به خدمت خسرو همي‌فرستد دوست
كه گويدم كه چنين بت مخواه و دوست مدار؟
به روي ماند گفتار خوب آن مهروي
فريش روي بدان خوبي و بدان گفتار
بر من آن بت بازار نيكوان بشكست
كجا چنان بت باشد؟ كه را بود بازار؟
گر او عزيزتر از ديده نيست در دل من
نعوذبالله نزديك مير بادم خوار
امير عادل باذل، محمد محمود
كه حمد و محمدت آنجاست كو بود هموار
بلند نام همام از بلند نام گهر
بزرگوار امير از بزرگوار تبار
سخاوت و كرمش را پديد نيست قياس
فضايل و هنرش را پديد نيست شمار
ز نامور پدر آموخته‌ست فضل و هنر
چنانكه از گهر آموخته‌ست شير شكار
هميشه تا دل آزادمرد جاي وفاست
چنانكه هست صدف جاي لؤلؤ شهوار
امير عالم عادل به كام خويش زياد
ز بخت شاد و ز ملك و ز عمر برخوردار
گهي به تيغ ستانندهٔ فراخ جهان
گهي به تير گشايندهٔ بلند حصار
نصيب او طرب و عيش زين مبارك عيد
نصيب دشمن او، ويل و واي و نالهٔ زار


قصيده شماره ۲۱ - در وصف بهار و مدح ابو احمد محمد بن محمود بن سبكتكين

۳۱ بازديد


مرحبا اي بلخ بامي همره باد بهار
از در نوشاد رفتي يا ز باغ نوبهار
اي خوشا آن نوبهار خرم نوشاد بلخ
خاصه اكنون كز در بلخ اندرون آمد بهار
هر درختي پرنيان چيني اندر سر كشيد
پرنيان خرد نقش سبز بوم لعلكار
ارغوان بيني چو دست نيكوان پر دستبند
شاخ گل بيني چو گوش نيكوان پر گوشوار
باغ گردد گلپرست و راغ گردد لاله‌گون
باد گردد مشكبوي و ابر مرواريد بار
باغبان بر گرفته دل به ماه دي ز گل
پر كند هر بامدادي از گل سوري كنار
بلخ بس خوشست، ليكن بلخيان را باد بلخ
مر مرا با شهرهاي گوز گانانست كار
نوبهار بلخ را در چشم من حشمت نماند
تا بهار گوزگانان پيش من بگشود بار
باغ و راغ و كوه و دشت گوزگانان سربسر
حلهٔ دو روي را ماند ز بس نقش و نگار
هر چه زيور بود نوروز نوآيين آن همه
برد بر گلهاي باغ و راغ نوروزي به كار
از درون رشنه تا كهپايه‌هاي كرزوان
سبزه از سبزه نبرد، لاله‌زار از لاله‌زار
بيشه‌هاي كرزوان از لاله‌زار و شنبليد
گاه چون بيجاده گردد، گاه چون زر عيار
از فراوان گل كه بر شاخ درختان بشكفد
راست پنداري درختان گوهر آوردند بار
بامدادان بوي فردوس برين آيد همي
از در باغ و در راغ و ز كوه و جويبار
گل همي گل گردد و سنگ سيه ياقوت سرخ
زين بهار سبزپوش تازه‌روي آبدار
خوبتر زين گوزگانان را بهاري ديگرست
وين بهار اكنون پديد آيد كه آيد شهريار
مير ابو احمد محمد شهريار دادگر
سرفرار گوهر و فخر بزرگان تبار
آنكه دنيا را جمالست آنكه دين را قوتست
آنكه دولت را ثيابست آنكه شاهي را شعار
در بزرگي با تواضع، در سياست با سكون
در سخا با تازه‌رويي، در جواني با وقار
پر دل پر دل، وليكن مهربان مهربان
قادر قادر، وليكن بردبار بردبار
خشت او از كوه بر گيرد همي تيغ بلند
ناوك او كنگره بربايد از برج حصار
همچنان ترسند چون كبكان ترسنده ز باز
پيل ازو روز نبرد و شير ازو روز شكار
ابر گوهربار زرين كله بندد در هوا
گر ز درياي كفش خورشيد برگيرد بخار
مرد را اول بزرگي نفس بايد، پس نسب
هست اندر ذات او اين هر دو معني آشكار
آن هماي رايت فرخندهٔ او خفته نيست
آخر او خواهد بناي مملكت كرد استوار
بس نپايد كو به پرواز اندر آيد نرم و خوش
گر به پرواز اندر آيد مملكت گيرد قرار
بر در بغداد خواهم ديدن او را تا نه دير
گرد بر گردش غلامان سرايي صد هزار
دولت سلطان قوي باد و سر تو سبز باد
كاينجهان با دولت و تيغ شما خوارست خوار
خوش نخسبم تا نبينم بر در ميدان تو
خفته هر شب شهرياران جهان را بنده‌وار
تا همي پيدا بود نيك از بد و نرم از درشت
همچو سنگ خاره از بيجاده و ليل از نهار
تا نباشد چون ستاك نسترن شاخ بهي
تا نباشد چون شكوفهٔ ارغوان شاخ چنار
نيك بادت سال و ماه و نيك بادت روز و شب
نيك بادت وقت و ساعت، نيك بادت روزگار
رنج و مكروه از تو دور و عدل و انصاف از تو شاد
دين و دنيا با تو جفت و بخت و دولت با تو يار
تا ز بهر خدمت درگاه تو هر چندگاه
شاه چين آيد پياده، شاه روم آيد سوار
برخور از نوروز خرم، برخور از بخت جوان
برخور از عمر گرامي، برخور از روي نگار
دشمنانت مستمند و مبتلا و ممتحن
دوستانت شادمان و شادكام و شادخوار