من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۶۴ - در مدح امير يوسف بن ناصرالدين

۳۲ بازديد


از پي تهنيت روز نو آمد بر شاه
سدهٔ فرخ روز دهم بهمن ماه
به خبر دادن نوروز نگارين سوي مير
سيصد و شصت شبانروز همي‌تاخت به راه
چه خبر داد؟ خبر داد كه تا پنجه روز
روي بنمايد نوروز و كند عرض سپاه
در كف لالهٔ خود روي نهد سرخ قدح
راغ همچون پر طوطي شود از سبز گياه
آهو از پشته به دشت آيد و ايمن بچرد
چون كسي كو را باشد نظر مير پناه
مير آزاده سير يوسف بن ناصر دين
پشت اسلام و هم از پشت پدر ايران شاه
آنكه هر مهتر از طاعت او دارد قدر
آنكه هر خسرو از خدمت او جويد جاه
اي كه با همت تو چرخ برافراشته پست
اي كه با حلم گران تو گران كوه چو كاه
ماه خواهد كه بماند به كلاه سيهت
زين قبل گه گه بر چرخ سيه گردد ماه
آسمان خواهد كايوان سراي تو بود
زين سبب طاق مثالست و كمان پشت و دو تاه
هر بزرگي را گويند شد از گاه بزرگ
جز تو اي شه كه بزرگ از تو همي‌گردد گاه
گر بزرگان جهان را به سخا ياد كنند
از سخاي تو همه خلق شدستند آگاه
ور هنر بايد و دل بايد و بازوي قوي
بيشتر زانكه ترا داده خداوند مخواه
در زمان حاتم طايي را استاد شود
هر بخيلي كه به دست و دل تو كرد نگاه
كهتران را همه پاداش ز خدمت بدهي
در عقوبت، كم از اندازه كني، وقت گناه
مجرمان را تن پولادي فرسوده شدي
گر تو اندرخور هر جرم دهي بادافراه
عالمي را به نكو داشت نگه داني داشت
مال خويش از قبل داشت نداري تو نگاه
هر چه تو راست كني گوشهٔ عمران گردد
كه به دينار و به دانش نتوان كرد تباه
تو همه سال همي‌بخشي ز اندازه فزون
آفرين باد بدان دست و دل خواسته كاه
اي مه و سال نگه كردن تو سوي سليح
اي شب و روز تماشاگه تو لشكرگاه
اندر آن دشت كه تو تيغ برآري ز نيام
مردم از خون به عمد گردد و آهو به شناه
تا به هر حال كه گردد نبود فخر چو عار
تا به هر حال كه باشد نبود كوه چو كاه
به همه كار ترا يار و قرين باد خرد
در همه حال ترا پشت و معين باد اله
حلقهٔ بند تو بر پشت دو تاي دشمن
پايهٔ تخت تو بر روي دو چشم بدخواه


قصيده شماره ۶۳ - در مدح امير ابو يعقوب عضد الدوله يوسف بن ناصر الدين

۳۱ بازديد


زلف مشكين تو زان عارض تابنده چو ماه
به سر چاه زنخدان تو آيد گه گاه
از پي آن كه يكي بسته به دو رسته شود
گرد مي‌گردد و در چاه كند ژرف نگاه
اندر آن چاه شب و روز گرفتار و اسير
دل من مانده و آن خال، دو ناكرده گناه
زلف تو دوش به چاه آمد و آن خال سيه
اندر آويخت به دو دست در آن زلف سياه
از بن چه به زماني به سر چاه رسيد
دل من ماند به چاه اندر با حسرت و آه
خال بيچاره از آن چاه بدان زلف برست
بيني آن زلف كه خالي برهاند از چاه
دل من نيز بدان زلف چرا دست نزد
مگر از آمدن زلف نبوده‌ست آگاه
اندر آن چاه دلم زنده بدان خالك بود
ور نه تا اكنون بودي شده ده باره تباه
چشم دارم كه نگردد تبه آن دل كه بر او
حزرها باشد آويخته از مدحت شاه
مدحت شاه زمين يوسف بن ناصر دين
آن خداوند نگين و كمر و تاج و كلاه
آنكه هر جاي كه از شاكر او ياد كني
ناطلب كرده يكي، پيش تو آيد پنجاه
خواسته ننهد و ناخواسته بسيار دهد
از نهادهٔ پدر و دادهٔ دارنده اله
بر او صورت بسته‌ست همانا كه مگر
ملكان خواستهٔ خويش ندارند نگاه
ملكان مالستانند و ملك مالده‌ست
ملكان خواسته افزايند، او خواسته كاه
جود او كرد و عطا دادن پيوستهٔ او
دست درويشي از دامن زاير كوتاه
اي به بستان عطاي تو چريده همه كس
زايران كرده به درياي سخاي تو شناه
به شرف تاج ملوكي به سخا فخر ملوك
به لقا روي سپاهي به هنر پشت سپاه
هر كه بر گاه ترا بيند در دل گويد
هست گاه از در اين مير، چو مير از در گاه
روز صيد تو بپرسند گر از شير، مثل
كه چه خوانند ترا؟ گويد: اكنون روباه
با توانايي و قوت بهراسيد همي
پيل از آن شير كه كشتي به لب رود بياه
كرگي آوردي از آن بيشهٔ منكر به كمند
كه ازو پيل نهان گشت همي زير گياه
اي سياوخش به ديدار، به روم از پي فال
صورت روي تو بافند همي بر ديباه
كيست آن كهتر كز خدمت تو صبر كند
كه به كام دل من باد و به كام دلخواه
روز منحوس به ديدار تو فرخنده شود
خنك آنكس كه ترا بيند هر روز پگاه
از بلا رست و ز غم رست و ز درويشي رست
هر كه اندر كنف درگه تو يافت پناه
من ز درگاه تو اي شاه مهي بودم دور
مر مرا باري يك سال نمود آن يك ماه
از فراوان شرر غم كه مرا در دل بود
گفتي اندر دل من ساخته‌اند آتشگاه
شاعري گفت مرا چون تو بر كس نشوي؟
شاعران مردم گيرند همي اندر راه
اندر اين دولت منصور ز هرگونه كسست
شعرشان گوي وز ايشان صلت و خلعت خواه
گفتم ايشان چو ستاره اند و ملك يوسف ماه
من ستاره نشناسم، كه همي‌بينم ماه
من كه معروف شدستم به پرستيدن او
به پرستيدن هر كس نكنم پشت دو تاه
اندر اين خدمت جاهيست مرا سخت عريض
من به ديبا و به دينار بنفروشم جاه
تا چو كردار ستوده نبود سيرت زشت
تا چو پاداشن نيكو نبود بادافراه
پادشا باش و رخ از شادي مانندهٔ گل
رخ بدخواه و بدانديش تو مانندهٔ كاه


قصيده شماره ۶۷ - در تحريض به حركت هند و تسخير كشمير

۳۲ بازديد


هنگامي گلست اي به دو رخ چون گل خودروي
همرنگ رخ خويش به باغ اندر گل جوي
همرنگ رخ خويش تو گل يابي ليكن
همچون گل رخسار تو آن گل ندهد بوي
مجلس به لب جوي بر اي شمسهٔ خوبان
كز گل چو بنا گوش تو گشته‌ست لب جوي
از مجلس ما مردم دو روي برون كن
پيش آر مل سرخ و برون كن گل دو روي
باغيست بدين زينت آراسته از گل
يكسو گل دو روي و دگر سو گل يكروي
تا اين گل دو روي همي‌روي نمايد
زين باغ برون رفتن ما را نبود روي
بونصر تو در پردهٔ عشاق رهي زن
بوعمرو تو اندر صفت گل غزلي گوي
تا روز به شادي بگذاريم كه فردا
وقت ره غزو آيد و هنگام تكاپوي
ما را ره كشمير همي‌آرزو آيد
ما ز آرزوي خويش نتابيم به يك موي
گاهست كه يكباره به كشمير خراميم
از دست بتان پهنه كنيم از سر بت گوي
شاهيست به كشمير، اگر ايزد خواهد
امسال نيارامم تا كين نكشم زوي
غزوست مرا پيشه و همواره چنين باد
تا من بوم از بدعت و از كفر جهان شوي
كوه و درهٔ هند مرا ز آرزوي غزو
خوشتر بود از باغ و بهار و لب مرزوي
خاري كه به من در خلد اندر سفر هند
به چون به حضر در كف من دستهٔ شبوي
غاري چو چه مورچگان تنگ در اين راه
به چون به حضر ساخته از سرو سهي كوي
مردي كه سلاحي بكشد چهرهٔ آن مرد
بر ديدهٔ من خوبتر از صد بت مشكوي
بر دشمن دين تا نزنم بازنگردم
ور قلعهٔ او ز آهن چيني بود و روي
بس شهر كه مردانش با من بچخيدند
كامروز نبينند در او جز زن بي‌شوي
تا كافر يابم، نكنم قصد مسلمان
تا گنگ بود، نگذرم از وادي آموي
از دولت ما دوست همي‌نازد، گو ناز
بر ذلت خود خصم همي‌مويد، گو موي


قصيده شماره ۶۶ - در لغز آتش سده و مدح سلطان محمود

۳۱ بازديد


يكي گوهري چون گل بوستاني
نه زر و به ديدار چون زر كاني
به كوه اندرون ماندهٔ ديرگاهي
به سنگ اندرون زادهٔ باستاني
گهي لعل چون بادهٔ ارغواني
گهي زرد چون بيرم زعفراني
لطيفي برآميخته با كثافت
يقيني برابر شده با گماني
نه گاه بسودن مر او را نمايش
نه گاه گرايش مر او را گراني
هم او خلق را مايهٔ زورمندي
هم او زنده را مايهٔ زندگاني
ازو قوت فعل بري و بحري
ازو حركت طبع انسي و جاني
غم عاشقي ناچشيده وليكن
خروشنده چون عاشق از ناتواني
چو زرين درختي همه برگ و بارش
ز گوگرد سرخ و عقيق يماني
چو از كهربا قبه‌اي بركشيده
زده بر سرش رايت كاوياني
عجب گوهرست اين گهر گر بجويي
مر او را نكو وصف كردن نداني
نشان دو فصل اندر او بازيابي
يكي نوبهاري يكي مهرگاني
ز اجزاي او لالهٔ مرغزاري
ز آثار او نرگس بوستاني
به عرض شبه گوهر سرخ يابي
ازو چون كند با تو بازارگاني
كناري گهر بر سر تو فشاند
چو مشتي شبه بر سر او فشاني
ايا گوهري كز نمايش جهان را
گهي ساده سودي و گاهي زياني
نه سنگي و سنگ از تو ناچيز گردد
مگر خنجر شهريار جهاني
يمين دول مير محمود غازي
امين ملل شاه زاولستاني
شهي خسروي شهرياري اميري
كه بدعت ز شمشير او گشت فاني
ملك فره و ملكتش بيكرانه
جهان خسرو و سيرتش خسرواني
نه چون او ملك خلق ديده به گيتي
نه چون او سخي خلق داده نشاني
همه ميل او سوي ايزدپرستي
همه شغل او جستن آنجهاني
سپه برده اندر دل كافرستان
خطر كرده در روزگار جواني
ز هندوستان اصل كفر و ضلالت
بريده به شمشير هندوستاني
نهاده كه هند بر خوان هندو
چو دشت كتر بر سر خوان خاني
زهي خسروي كز بزرگي و مردي
ميان همه خسروان داستاني
ترا زين سپس جز فرشته نخوانم
ازيرا كه تو آدمي را نماني
به بزم اندرون آفتاب منيري
به رزم اندرون اژدهاي دماني
تو را رزمگه بزمگاهست شاها
خروش سواران سرود اغاني
از اين روي جز جنگ جستن نخواهي
به جنگ اندرون جز مبارز نراني
به هر حرب كردن جهاني گشايي
به هر حمله بردن حصاري ستاني
ز باد سواران تو گرد گردد
زميني كه لشكر بدو بگذراني
بخندد اجل چون تو خنجر برآري
بجنبد جهان چون تو لشكر براني
ترا پاسبان گرد لشكر نبايد
كه شمشير تو خود كند پاسباني
ندارد خطر پيش تو كوه آهن
كه آهنگدازي و آهنكماني
جهان را ز كفر و ز بدعت بشستي
به پيروزي و دولت آسماني
نپايد بسي تا به بغداد و بصره
غلامي به صدر امارت نشاني
اگر چه ز نوشيروان درگذشتي
به انصاف دادن چو نوشيرواني
كريمي چو شاخيست، او را تو باري
سخاوت چو جسميست، او را تو جاني
همي تا كند بلبل اندر بهاران
به باغ اندرون روز و شب باغباني
به بزم اندرون دلفروز تو بادا
به دو فصل دو مايهٔ شادماني:
به وقت بهار اسپرغم بهاري
به وقت خزاني عصير خزاني
تو بادي جهان داور دادگستر
تو بادي جهان خسرو جاوداني
چنين صد هزاران سده بگذراني
به پيروزي و دولت و كامراني


قصيده شماره ۷۰ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن ميمندي

۳۰ بازديد


دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم وزين غم
نبوده‌ست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندانكه يكسو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بيگنايي
بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زودسيري چرايي
كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اينهمه بيوفايي
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا دريغا كه آگه نبودم
كه تو بيوفا در جفا تا كجايي
همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش، تا بيش ازين آزمايي
مرا خوار داري و بيقدر خواهي
نگر تا بدين خو كه هستي نپايي
ز قدر من آنگاه آگاه گردي
كه با من به درگاه صاحب درآيي
وزير ملك صاحب سيد احمد
كه دولت بدو داد فرمانروايي
زمين و هوا خوان بدين معني او را
كه حلمش زميني‌ست طبعش هوايي
دلش را پرست، ار خرد را پرستي
كفش را ستاي، ار سخا را ستايي
ز بهر نواي كسان چيز بخشد
نترسد ز كم چيزي و بينوايي
ز گيتي به دو چيز بس كرد و آن دو
چه چيزست: نيكي و نيكو عطايي
ايا مصطفي سيرت و مرتضي دل
كه همنام و همكنيت مصطفايي
دل مهتران سوي دنيا گرايد
تو دايم سوي نام نيكو گرايي
ز بسيار نيكي كه كردي به نيكي
ز خلق جهان روز و شب در دعايي
ترا ديده‌ام قادر و پارسا بس
شگفتست با قادري پارسايي
به ديدار و صورت چو مايي وليكن
به كردار و گفتار نز جنس مايي
به كردار نيكو روانها فزايي
به گفتار فرخنده دلها ربايي
دهنده ترا همتي داد عالي
كه همواره زان همت اندر بلايي
بلاييست اين همت و درشگفتم
كه چون اين بلا را تحمل نمايي
به روزي ترا ديده‌ام صد مظالم
از آن هر يكي شغل يك پادشايي
جوابي دهي، شور شهري نشاني
حديثي كني، كار خلقي گشايي
به روي و ريا كاركردن نداني
ازيرا كه نه مرد روي و ريايي
ز تو داد نا يافته كس ندانم
ز سلطاني و شهري و روستايي
هزار آفرين باد بر تو ز ايزد
كه تو درخور آفرين و ثنايي
بسا رنج و سختي كه بر دل نهادي
از اين تازه‌رويي، وزين خوش لقايي
درين رسم و آيين و مذهب كه داري
نگويد ترا كس كه تو بر خطايي
چه نيكو خصالي چه نيكو فعالي
چه پاكيزه طبعي چه پاكيزه رايي
ترا بد كه خواهد، ترا بد كه گويد
كه هرگز مباد از بد او را رهايي
اگر ابلهي ژاژ خايد مر او را
پشيمان كند خسرو از ژاژخايي
خلاف تو بر دشمنان نيست فرخ
ازيرا كه تو بركشيدهٔ خدايي
همي تا بود در سراي بزرگان
چو سيمين بتان لعبتان سرايي
كند چشمشان از شبه مهره بازي
كند زلفشان بر سمن مشكسايي
به تو تازه باد اينجهان كاين جهان را
چو مر چشم را روشنايي ببايي
بجز مر ترا هيچ كس را مبادا
ز بعد ملك بر جهان كدخدايي
چنانچون تو يكتا دلي مهر او را
دلش بر تو هرگز مبادا دوتايي
بپايد وي اندر جهان شاد و خرم
تو در سايهٔ رافت او بپايي
به صد مهرگان دگر شاد كن دل
كه تو شادي و فرخي را سزايي
به هر جشن نو فرخي مادح تو
كند بر تو و شاه مدحتسرايي


قصيده شماره ۶۹ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود

۳۲ بازديد


خوشا عاشقي خاصه وقت جواني
خوشا با پريچهرگان زندگاني
خوشا با رفيقان يكدل نشستن
به هم نوش كردن مي ارغواني
به قوت جواني بكن عيش زيرا
كه هنگام پيري بود ناتواني
جواني و از عشق پرهيز كردن
چه باشد، نداني، بجز جان گراني
جواني كه پيوسته عاشق نباشد
دريغست ازو روزگار جواني
در شادماني بود عشق خوبان
ببايد گشادن در شادماني
در شادماني گشاده‌ست بر تو
كه مدحتگر پادشاه جهاني
جهاندار مسعود محمود غازي
كه مسعود باد اخترش جاوداني
سر خسروان افسر تاجداران
كه او را سزد تاج و تخت كياني
زمين را مهيا به مالك رقابي
فلك را مسمي به صاحبقراني
به مردانگي از همه شهرياران
پديدار همچون يقين از گماني
به جنگ اندرون كامرانست ليكن
ندانم كجا راند اين كامراني
نبيني دل جنگ او هيچ كس را
تو بنماي گر هيچ ديدي و داني
از آن سو مر او راست تا غرب شاهي
وز اين سو مر او راست تا شرق خاني
سپاهيست او را كه از دخل گيتي
به سختي توان دادشان بيستگاني
اگر نيستي كوه غزنين توانگر
بدين سيم روينده و زر كاني
به اندازهٔ لشكر او نبودي
گر از خاك و از گل زدندي شياني
خداوند چشم بدان دور دارد
از اين شاه و زين دولت آسماني
چنين شهريار و چنين شاهزاده
كه ديد و كه داده‌ست هرگز نشاني
بدين شرمناكي بدين خوب رسمي
بدين تازه‌رويي بدين خوشزباني
حديث ار كند با تو از شرم گردد
دو رخسار او چون گل بوستاني
نه هرگز بدان را به بد داده ياري
نه هرگز به بد كرده همداستاني
جهان را به عدل و به انصاف دادن
بياراست چون شعر نيك از معاني
به جوي اندرون آب، نوش روان شد
ازين عدل و انصاف نوشيرواني
چنان گشت بازارهاي ولايت
كه برخاست از پاسبان پاسباني
سپاه و رعيت نيابند فرصت
به شغل دگر كردن از ميزباني
ز پاكيزگي شهر و از ايمني ده
روان گشت بازار بازارگاني
زهي شهرياري كه گويي ز ايزد
به رزق همه عالم اندر ضماني
به كردار نيكو و گفتار شيرين
همي آرزوها به دلها رساني
دل من پر از آرزو بود شاها
وز انديشه رخسار من زعفراني
نه زان كاندرين خدمت اين رنج بردم
كه واجب كند بر من اين مهرباني
مرا شاد كردي و آباد كردي
سراي من از فرش و مال و اواني
بياراستم خانه از نعمت تو
به كاكويي و رومي و خسرواني
خدايت معين باد و دولت مساعد
تو باقي و بدخواه تو گشته فاني
سراي تو پر سرو و پر ماه و پر گل
ز يغمايي و چيني و خلخاني
همايون و فرخنده بادت نشستن
بدين جشن فرخندهٔ مهرگاني
به تو بگذرد روزگاران به خوشي
دو صد جشن ديگر چنين بگذراني


قصيده شماره ۶۸ - در مدح ابو احمد محمد بن محمود بن ناصرالدين

۳۰ بازديد


به من بازگرد اي چو جان و جواني
كه تلخست بي تو مرا زندگاني
من اندر فراق تو ناچيز كردم
جمال و جواني، دريغا جواني
دريغا تو كز پيش رويم جدايي
دريغا تو كز پيش چشمم نهاني
سفر كردي و راه غربت گرفتي
به راه اندر اي بت همي دير ماني
چه گويي، به تو راه جستن توانم
چه گويم، به من بازگشتن تواني
دل من ز مهر تو گشتن نخواهد
دلي ديده‌اي تو بدين مهرباني؟
گرفتم كه من دل ز تو برگرفتم
دل من كند بي تو همداستاني؟
من از رشك قد تو ديدن نيارم
سهي سرو آزادهٔ بوستاني
ز بس كز فراق تو هر شب بگريم
بگريد همي با من انسي و جاني
ترا گويم اي عاشق هجر ديده
كه از ديده هر شب همي خون چكاني
چه مويي چه گريي چه نالي چه زاري
كه از ناله كردن چو نالي نواني
چرا بر دل خسته از بهر راحت
ثناهاي قطب المعالي نخواني
ابو احمد آن اصل حمد و محامد
محمد، كش از خسروان نيست ثاني
همه نهمت و كام او خوبكاري
همه رسم و آيين او خسرواني
جهان را همه فتنهٔ خويش كرده
به نيكو خصالي و شيرين زباني
به آزادگي از همه شهرياران
پديدست همچون يقين از گماني
زهي بر خرد يافته كامگاري
زهي بر هر يافته كامراني
اگر چند از نامورتر تباري
وگر چند كز بهترين خانداني
بزرگي همي جز به دانش نجويي
ملكزادگان كنون را نماني
ز فضل و هنر چيست كان تو نداري
ز علم و ادب چيست كان تو نداني
به علم و ادب پادشاه زميني
به اصل و گهر پادشاه زماني
پدر شهريار جهانداري و تو
ز دست پدر شهريار جهاني
عدوي تو خواهد كه همچون تو باشد
به آزاده طبعي و مردم ستاني
نگردد چو ياقوت هرگز بدخشي
نه سنگ سيه چون عقيق يماني
نيايد به انديشه از نيست هستي
نيايد به كوشيدن از جسم جاني
ترا نامي از مملكت حاصل آمد
نكردي بدان نام بس شادماني
بكوشي كنون تا همي خويشتن را
جز آن نام نامي دگر گستراني
مگر عهد كردي كه در هر دل اي شه
ز كردار نيكو نهالي نشاني
به دست سخي آزها را اميدي
به لفظ حري نكته‌ها را بياني
پي نام و نانند خلق زمانه
تو مر خلق را مايهٔ نام و ناني
گه مهرباني چو خرم بهاري
گه خشم و كين همچو باد خزاني
اگر مر ترا از پدر امر باشد
به تدبير هر روز شهري ستاني
به هيبت هلاك تن دشمناني
به چهره چراغ دل دوستاني
به صيد اندرون معدن ببر جويي
مگر تو خداوند ببر بياني
ز بهر تقرب قوي لشكرت را
سپهر از ستاره دهد بيستگاني
سخاوت بر تو مكينست شاها
ازيرا كه تو مر سخا را مكاني
اگر بخل خواهد كه روي تو بيند
به گوش آيد او را ز تو «لن تراني»
همه ساله گوهر فشاني ز دو كف
همانا كه تو ابر گوهر فشاني
به محنت همه خلق را دستگيري
به روزي همه خلق را ميزباني
ز حرص برافشاندن مال، جودت
به زاير دهد هر زمان قهرماني
نشانده ز خلقت نداده‌ست هرگز
نشانخواه را جز به خوبي نشاني
توانگر بود بر مديح تو مادح
ز علم و نكت وز طراز معاني
الا تا كه روشن ستاره‌ست هر شب
بر اين آبگون روي چرخ كياني
هوا را بود روشني و لطيفي
زمين را بود تيرگي و گراني
تو بادي جهاندار، تا اين جهان را
به بهروزي و خرمي بگذراني
به عز اندرون ملك تو بي نهايت
به ملك اندرون عز تو جاوداني
ترا عدل نوشيروانست و از تو
غلامانت را تاج نوشيرواني
جز اين يك قصيده كه از من شنيدي
هزاران قصيده شنو مهرگاني


بسم الله الرحمن الرحيم

۳۱ بازديد


سپاس و آفرين آن پادشا را
كه گيتى را پديد آورد و مارا
بدو زيباست ملك و پادشايى
كه هر گز نايد از ملكش جدايى
خداى پاك و بى همتا و بى يار
هم از انديشه دور و هم ز ديدار
نه بتواند مرو را چشم ديدن
نه انديشه درو داند رسيدن
نه نقصانى پذيرد همچو جوهر
نه زان گردد مرو را حال ديگر
نه هست او را عرض با جوهرى يار
كه جوهر پس ازو بوده ست ناچار
نشايد وصف او گفتى كه چون است
كه از تشبيه و از وصف او برون است
به وصفش چند گفتى هم نه زيباست
كه چندى را مقاديرست و احصاست
كجا وسفش به گفتن هم نشايد
كه پس پيرامنش چيزى ببايد
به وصفش هم نشايد گفت كى بود
كجاهستش را مدت نپينود
و گر كى بودن اندر وصفش آيد
پس او را اول و آخر ببايد
نه با چيزى بپيوسته ست ديگر
كه پس باشند در هستى برابر
نه هست او را نهاد و حد و مقدار
كه پس باشد نهاياتش پديدار
نه ذات او بود هر گز مكانى
نه علم ذات او باشد نهانى
زمان از وى پديد آمد به فرمان
به نزد برترين جوهر ز گيهان
بدان جايى كه جنبش گشت پيدا
وز آن جنبش زمانه شد هويدا
مكان را نيز حد آمد پديدار
ميان هر دوان اجسام بسيار
نفرمايى كه آرايد سرايى
بدين سان جز حكيمى پادشايى
كه قوت را پديد آورد بى يار
به هستى نيستى را كرد قهار
خداوندى كه فرمانش روايى
چنين دارد همى در پادشايى
نخستين جوهر روحانيان كرد
كه او را نزمكان ونز زمان كرد
برهنه كرد صورت شان زمادت
سراسر رهنمايان سعادت
به نور خويش ايشان را بياراست
وزيشان كرد پيدا هر چه خود خواست
نخستين آنچه پيدا شد ملك بود
وزان پس جوحرى كرد آن فلك بود
وزيشان آمد اين اجرام روشن
بسان گل ميان سبز گلشن
بهين شكليست ايشان را مدور
چنان چون بهترين لونى منور
چو صورتهاى ايشان صورتى نيست
كه ايشان را نهيب و آفتى نيست
نه يكسانند هنواره به مقدار
به ديدار و به كردار و به رفتار
اگر بى اختر ستى چرخ گردان
نگشتى مختلف اوقات گيهان
نبودى اين عللهاى زمانى
كزو آيد نباتى زندگانى
چو اين مايه نبودى رستنى را
نبودى جانور روى ز مى را
و گر بى آسمان بودى ستاره
جهان پر نور بودى هامواره
فروغ نور ظلمت را ز دودى
پس اين كون و فساد ما نبودى
و گر نه كردى بودى چرخ مايل
بدين سان لختكيميل معدل
نبودى فصلهاى سال گردان
نه تابستان رسيدى نه زمستان
بزرگا كامگارا كردگارا
كه چندين قدرتش نبود مارا
چنان كس زور و قوت بى كرانست
عطابخشى و جودش همچنانست
نه گر قدرت نمايد آيدش رنج
نه گر بخشش كند پالايدش گنج
چو خود قدرت نماى جاودان بود
مرو را جود و قدرت بى كران بود
به قدرت آفريد اندازه گيرى
ز دادار جهان قدرت پذيرى
هيولى خواند او را مرد دانا
به قوتها پذيرفتن توانا
چو ايزد را دهشها بى كران است
پذيرفتن مرو را همچنان است
پذيرد افرينشها ز دادار
چو از سكه پذيرد مهر دينار
مثال او به زر ماند كه از زر
كند هر گونه صورت مرد زرگر
چو ازد خواست كردن اين جهان را
كزو كون و فسادست اين و آن را
همى دانست كاين آن گاه باشد
كه اركانش فرود ماه باشد
يكى پيوند بر بايد به گوهر
منور گردد آن را در برابر
يكى را در كژى صورت به فرمان
يكى بر راستى او را نگهبان
پديد آورد آن را از هيولى
چهار اركان بدين هر چار معنى
از آن پيوندها آمد حرارات
دگر پيوند كز وى شد برودت
رطوبت جسمها را كرد چونان
كه گاه شكل بستن بد به فرمان
يبوست همچنان او را فرو داشت
بدان تقويم و آن تعديل كاوداشت
چو گشتند اين چهار اركان مهيا
ازان گرمى بر آمد سوى بالا
و گر سردى به بالا بر گذشتى
ز جنبسهاى گردون گرم گشتى
پس آنگه چيره گشتى هر دو گرمى
برفتى سردى و ترى و نرمى
لطيف آمد ازيشان باد و آتش
ازيرا سوى بالا گشت سر كش
بگردانيد مثل چرخ گردان
همه نورى گذر يابد دريشان
بدان تا نور مهر و ديگر اجرام
رسد ز انجا بدين الوان و اجسام
زمين را نيست با لطف آشنايى
كه تا بر وى بماند روشنايى
و گر چونين نبودى او به گوهر
نماندى روشنايى از برابر
چو هستى يافتند اين چار مادر
هوا و خاك پاك و آب و آذر
ازيشان زاد چندين گونه فرزند
ز گوهرها و از تخم برومند
هزاران گونه از هر جنس جان ور
هميشه حال گردانند يكسر
و ليكن عالم كون و تباهى
دگر گون يافت فرمان الهى
كجا در عالم مبدا و بالا
به ترتيب آنچه بد به گشت پيدا
در اين عالم نه چونان بود فرمان
كه اول گشت پيدا گوهر از كان
به ترتيب آنچه به بد باز پس ماند
طبيعت اعتدال از پيش مى راند
چه آن مادت كزو مردم همى خاست
خداى ما نخست آن را بپير است
فزونيهاى آن را كرد اجسام
يكايك را دگر جنس و دگر نام
به كان اندر مرو را زرعيان است
و ليك از ديدهء مردم نهان است
نحستين جنس گوهر خاست از كان
به زيرش نوع گوهرهاى الوان
دوم جنس نبات آمد به گيهان
سيم جنس هزاران گونه حيوان
چو يزدان گوهر مردم بپالود
از آن با اعتدالى كاندر و بود
پديد آورد مردم را ز گوهر
بران هم گوهران بر كرد مهتر
غرض زيشان همه خود آدمى بود
كه اورا فصلهاى مردمى بود
نبات عالم و حيوان و گوهر
سراسر آدمى را شد مسخر
چو او را پايه زيشان بر تر آمد
تمامى را جهانى ديگر آمد
بدو داده است ايزد گوهر پاك
كه نز بادست و نز آبست نز خاك
يكى گويد مرو را روح قدسا
يكى گويد مرو را نفس گويا
نداند علم كلى را نهايت
برون آرد صناعت از صناعت
چو دانش جويد و دانش پسندد
بياموزد پس آن را كار بندد
ز دوده گردد از زنگ تباهى
به چشمش خوار گردد شاه و شاهى
شود پالوده از طبع بهيمى
به دست آرد كتبهاى حكيمى
نخواهد هيچ اجسام زمين را
هميشه جويد آيات برين را
بلندى جويد آنجا نه مكانى
و ليك از قدر و عز جاودانى
چو رسد گردد از چنگال اصداد
شود آنجا كه او را هست ميعاد
شود ماننده آن پيشينگان را
كزيشان مايه آمد اين جهان را
چنين دان كردگارت را چنين دان
بيفگن شك و دانش را يقين دان
مكن تشبيه او را در صفاتش
كه از تشبيه پاكيزه ست ذاتش
بگفتم آنچه دانستم ز توحيد
خداى خويش را تمجيد و تحميد


زندگينامه فخرالدين اسعد گرگاني

۳۴ بازديد

"براي جستجو در اشعار ويس و رامين اثر فخرالدين اسعد گرگاني كليك كنيد"

فخرالدين اسعد گرگاني

فخرالدين اسعد گرگاني شاعر و داستانسراي ايراني نيمه نخست سده پنجم هجري است. وي معاصر طغرل سلجوقي بود. وي با علوم ديني و حكمي آشنا و بر مذهب “اعتزال” بود. پيش كشيده شدن حديث ويس و رامين بين او و عميد ابوالفتح مظفر نيشابوري حاكم اصفهان، موجب شد كه فخرالدين آن داستان را به نظم درآورد. اين داستان از زبان پهلوي به فارسي درآمده و تأثير زبان پهلوي بر شاعر در اين منظومه باعث شده كه صورت اصل و كهنه بسياري از لغات را در كتاب خويش حفظ كند و علاوه بر آن سادگي و بي‌پيرايگي نثر پهلوي شعر وي را بسيار روان و ساده و بي‌تكلف سازد. از اين شاعر به جز “ويس و رامين” و چند بيت پراكنده اثر ديگري در دست نيست. وفات وي پس از سال ۴۴۶ هجري قمري و گويا در اواخر عهد طغرل اتفاق افتاده است.

  ويس و رامين


گفتار اندر ستايش سلطان ابوطالب طغرلبك

۳۰ بازديد


سه طاعت واجب آمد بر خردمند
كه آن هر سه به هم دارند پيوند
از يشانست دل را شاد كامى
وزيشانست جان را نيك نامى
دل از فرمان اين هر سه مگردان
اگر شواهى كه يابى هر دو گيهان
بدين گيتى ستوده زندگانى
بدان گيتى نهشت جاودانى
يكى فرمان دادار جهانست
كه جان را زو نجات جاودانست
دوم فرمان پيغمبر محمد
كه آن را كافى بى دين كند رد
سيم فرمان سلطان جهاندار
به ملك اندر بهاى دين دادار
ابوطالب شهنشاه معظم
خداوند خداوندان عالم
ملك طغرلبك آن خورشيد همت
به هر كس زو رسيده عز و نعمت
ظفر وى را دليل و جود گنجور
وفا وى را امين و عقل دستور
مر آن را كاوست هم نام محمد
چو او منصور شد چون او مؤيد
پديد آمد ز مشرق همچو خورشيد
به دولت شاه شاهان شد چو جمشيد
به هندى تيغ بسته هند و خاور
به تر كى جنگ جويان روم و بربر
ميان بسته ست بر ملك گشادن
جهان گيرد همى از دست دادن
چه خوانى قصهء ساسانيان را
هميدون دفتر سامانيان را
بخوان اخبار سلطان را يكى بار
كه گردد آن همه بر چشم تو خوار
بيابى اندرو چنان كه خواهى
شگفتيهاى پيروزى و شاهى
نوادرها و دولتهاى دوران
عجايبها و قدرتهاى يزدان
بخوان اخبار او را تا بدانى
كه كس ملكت نيابد رايگانى
زمين ماورالنهر و خراسان
سراسر شاه را بوده ست ميدان
نبردى كرده بر هر جايگاهى
برو بشكسته سالارى و شاهى
چو از توران سوى ايران سفر كرد
چو كيخسرو به جيحون بر گذر كرد
ستورش بود كشتى بخت رهبر
خدايش بود پشت و چرخ ياور
نگر تا چون يقين دلش بد پك
كه بر رودى چنان بگذشت بى باك
چو نشكوهيد او را دل ز جيحون
چرا بشكوهد از حال دگر گون
نه از گرما شكوهد نه ز سرما
نه از ريگ و كوير و كوه و دريا
بيابانهاى خوارزم و خراسان
به چشمش همچنان آيد كه بستان
هميدون شخ هاى كوه قارن
به چشمش همچنان آيد كه گلشن
نه چون شاهان ديگر جام جويست
كه از رنج آن نام جويست
همى تا آب جيحون راز پس ماند
دو صد جيحون ز خون دشمنان راند
يكى طوفان ز شيمشرش بر آمد
كزو روز همه شاهان سر آمد
بدان گيتى روان شاه مسعود
خجل بود از روان شاه محنود
كجا او سرزنش كردى فراوان
كه بسپردى به نادانى خراسان
كنون از بس روان شهرياران كه
كه با باد روان گشتند ياران
همه از دست او شمشير خوردند
همه شاهى و ملك او را سپردند
روان او برست از شرمسارى
كه بسيارند همچون او به زارى
به نزديك پدر گشته ست معذور
كه بهتر زو بسى شه ديد مقهور
كدامين شاه در مشرق گه رزم
توانستى زدن با شاه خوارزم
شناسد هر كه در ايام ما بود
كه كار شه ملك چون برسما بود
سوار ترك بودش صد هزارى
كه بس بد با سپاهى زان سوارى
ز بس كاو تاختن برد و شبيخون
شكوهش بود ز آن رستم افزون
خداوند جهان سلطان اعظم
به تدبير صواب و راى محكم
چنان لشكر بدرد روز كينه
كه سندان گران مر آبگينه
هم از سلطان هزيمت شد به خوارى
هم اندر راه كشته شد به زارى
بد انديشان سلطان آنچه بودند
همين روز و همين حال آند
هر آن كهتر كه با مهتر ستيزد
چنان افتد كه هرگز برنخيزد
تنش گردد شقاوت را فسانه
روانش تير خذلان را نشانه
و ليكن گر ورا دشمن نبودى
پس اين چندين هنر با كه ننودى
اگر ظلمت ننودى سايه گستر
نبودى قدر خورشيد منور
هميدون شاه گيتى قدر والاش
پديد آورد مردم را به اعداش
چو صافى كرد خوارزم خراسان
فرود آمد به طبرستان و گرگان
زمينى نيست در عالم سراسر
ازو پژموده تر از وى عجبتر
سه گونه جاى باشد صعب و دشوار
يكى دريا دگر آجام و كهسار
سراسر كوه او قلعه همانا
چو خندق گشته در دامانش دريا
نداند زيرك آن را وصف كردن
نداند ديو در وى راه بردن
درو مردان جنگى گيل و ديلم
دليران و هنرجويان عالم
هنرشان غارتست و جنگ پيشه
بيامخته دران دريا و بيشه
چو رايتهاى سلطان را بديدند
چو ديو از نام يزدان در رميدند
از آن دريا كه آنجا هست افزون
ازيشان ريخت سلطان جهان خون
كنون يابند آنجا بر درختان
به جاى ميوه مغز شوربختان
چو صافى گشت شهر و آن ولايت
از انجا سوى رى آورد رايت
به هر جايى سپهداران فرستاد
كه يك يك مختصر با تو كنم ياد
سپهدارى به مكران رفت و گرگان
يكى ديگر به موصل رفت و خوزان
يكى ديگر به كرمان رفت و شيراز
يكى ديگر به ششتر رفت و اهواز
يكى ديگر به اران رفت و ارمن
فگند اندر ديار روم شيون
سپهداران او پيروز گشتند
بد انديشان او بدروز گشتند
رسول آمد بدو از ارسلان خان
به نامه جست ازو پيوند و پيمان
فرستادش به هديه مال بسيار
پذيرفتش خراج ملك تاتار
جهان سالار با وى كرد پيوند
كه ديد او را به شاهى بس خردمند
وزان پس مرد مال آمد ز قيسر
چنان كايد ز كهتر سوى مهتر
خراج روم ده ساله فرستاد
اسيران را ز بندش كرد آزاد
به عنوريه با قصرش برابر
مناره كرد و مسجد كرد و منبر
نوشته نام سلطان بر مناره
شده زو دين اسلام آشكاره
ز شاه شام نيز آمد رسولى
ننوده عهد را بهتر قبولى
فرستاده به هديه مال بسيار
وزآن جمله يكى ياقوت شهوار
يكى ياقوت رمانى بشكوه
بزرگ و گرد و ناهنوار چون كوه
ز رخشانى چو خورشيد سما بود
خراج شام يك سالش بها بود
ابا خوبى و با نغزى و رنگش
بر آمد سى و شش مثقال سنگش
ازان پس آمدش منضور و خلعت
لواى پادشاهى از خليفت
بپوشيد آن لوا را در صفاهان
بدانش تهنيت كردند شاهان
به يك رويه ز چين تا مصر و بربر
شدند او را ملوك دهر چاكر
ميان دجله و جيهون جهانيست
وليكن شاه را چون بوستانيست
رهى گشتند او را زور دستان
ز دل كردند بيرون مكور دستان
همى گردد در اين شاهانه بستان
به كام خويش با درگه پرستان
هزاران آفتاب اندر كنارش
هزاران اژدها اندر حصارش
گهى دارد نشست اندر خراسان
گهى در اصفهان و گه به گرگان
از اطراف ولايت هر زمانى
به فتهى آورندش مژدگانى
ز بانگ طبل و بوق مژده خواهان
نخفتم هفت مه اندر صفاهان
به ماهى در نباشد روزگارى
كز اقليمى نيارندش نثارى
جهان او راست مى دارد شادى
كه و مه را همى بخشد به رادى
مرادش زين جهان جز مردمى نه
ز يزدان ترسد و از آدمى نه
بر اطراف جهان شاهان نامى
ازو جويند جاه و نيك نامى
ازيشان هر كرا او به نوازد
ز بخت خويش آن كس بيش نازد
به درگاه آنكه او را كهترانند
مه از خانان و بيش از قيصرانند
كجا از خان و قيصر سال تا سال
همى آيد پياپى گونه گون مال
كرا ديدى تو از شاهان كضور
بدين نام و بدين جاه و بدين فر
كدامين پادشه را بود چندين
ز مصر و شام و موصل تا در چين
كدامين پادشه را اين هنر بود
كه نزرنج و نه از مرگش حذر بود
سزد گر جان او چندان بماند
كه افزونتر ز جويدان بماند
هزاران آفرين بر جان او باد
مدار چرخ بر فرمان او باد
ستاره رهنماى كام او باد
زمانه نيك خواه نام او باد
شهنشاهى و نامش جاودان باد
تنش آسوده و دل شادمان باد
كجا رزمش بود پيروزگر باد
كجا بزمش بود با جاه و فرباد
به هر كامى نشاط او را قرين باد
به هر كارى خدا او را معين باد