من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

ترجيع بند 1 - در مدح امير ابو يعقوب يوسف بن ناصرالدين

۳۰ بازديد


ز باغ اي باغبان ما را همي بوي بهار آيد
كليد باغ ما را ده كه فردامان به كار آيد
كليد باغ را فردا هزاران خواستار آيد
تو لختي صبر كن چندانكه قمري بر چنار آيد
چو اندر باغ تو بلبل به ديدار بهار آيد
ترا مهمان ناخوانده به روزي صد هزار آيد
كنون گر گلبني را پنج شش گل در شمار آيد
چنان داني كه هر كس را همي زو بوي يار آيد
بهار امسال پنداري همي خوشتر ز پار آيد
ازين خوشتر شود فردا كه خسرو از شكار آيد

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

كنون در زير هر گلبن قنينه در نماز آيد
نبيند كس كه از خنده دهان گل فراز آيد
ز هر بادي كه برخيزد گلي با مي به راز آيد
به چشم عاشق از مي تابه مي عمري دراز آيد
به گوش آواز هر مرغي لطيف وطبعساز آيد
به دست مي ز شادي هر زمان ما را جواز آيد
هوا خوش گردد و بر كوه برف اندر گداز آيد
علمهاي بهاري از نشيبي بر فراز آيد
كنون ما را بدان معشوق سيمينبر نياز آيد
به شادي عمر بگذاريم اگر معشوق باز آيد

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

زمين از خرمي گويي گشاده آسمانستي
گشاده آسمان گويي شكفته بوستانستي
به صحرا لاله پنداري ز بيجاده دهانستي
درخت سبز را گويي هزار آوا زبانستي
به شب در باغ گويي گل چراغ باغبانستي
ستاك نسترن گويي بت لاغر ميانستي
درخت سيب را گويي ز ديبا طيلسانستي
جهان گويي همه پر وشي و پر پرنيانستي
مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستي
به دو دستم به شادي بر، مي چون ارغوانستي

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

نبيني باغ را كز گل چگونه خوب و دلبر شد
نبيني راغ را كز لاله چون زيبا و در خور شد
زمين از نقش گوناگون چنان ديباي ششتر شد
هزار آواي مست اينك به شغل خويشتن در شد
تذرو جفت گم كرده كنون با جفت همبر شد
جهان چون خانهٔ پر بت شد و نوروز بتگر شد
درخت رود از ديبا و از گوهر توانگر شد
گوزن از لاله اندر دشت با بالين و بستر شد
ز هر بيغوله و باغي نواي مطربي بر شد
دگر بايد شدن ما را كنون كفاق ديگر شد

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

مي اندر خم همي‌گويد كه ياقوت روان گشتم
درخت ارغوان بشكفت و من چون ارغوان گشتم
اگر زين پيش تن بودم كنون پاكيزه جان گشتم
به من شادي كند شادي، كه شادي را روان گشتم
مرا زين پيش ديدستي نگه كن تا چسان گشتم
نيم زانسان كه من بودم دگر گشتم جوان گشتم
ز خوشرنگي چو گل گشتم ز خوشبويي چو بان گشتم
ز بيم باد و برف دي به خم اندر نهان گشتم
بهار آيد برون آيم كه از وي با امان گشتم
روانها را طرب گشتم طربها را روان گشتم

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

مي اندر گفتگو آمد، پس از گفتار جنگ آمد
خم و خمخانه اندر چشم من تاريك و تنگ آمد
به گوش من همي از باغ بانگ ناي و چنگ آمد
كس ار مي خورد بي آواز ني بر سرش سنگ آمد
مرا باري همه مهر از مي بيجاده رنگ آمد
زمرد را روان خواهم چو از روي پرنگ آمد
به خاصه كز هوا شبگير آواز كلنگ آمد
ز كاخ مير بانگ رود بونصر پلنگ آمد
كنون هر عاشقي كو را مي روشن به چنگ آمد
به طرف باغ همدم با نگاري شوخ و شنگ آمد

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي

ملك يوسف كنون در كاخ خود چون رودزن خواند
نديمان را و خوبان را به نزد خويشتن خواند
مي بيجاده‌گون خواهد بت سيمين ذقن خواند
بتي خواند كه او را شاخ باغ نسترن خواند
گروهي ماهرويان را به خدمت بر چمن خواند
نگاري از چگل خواند نگاري از ختن خواند
ز خوبي «آية الكرسي» سه ره بر تن به تن خواند
مرا گر آرزوش آيد ميان انجمن خواند
گهي اشعار من خواند گهي ابيات من خواند
وگر شيرين سخن گويم، مرا شيرين سخن خواند

بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي


قطعه شماره ۳

۳۰ بازديد


اي دوستي نموده و پيوسته دشمني
در شرط ما نبود كه با من تو اين كني
دل پيش من نهادي و بفريفتي مرا
آگه نبوده‌ام كه همي دانه افكني
پنداشتم همي كه دل از دوستي دهي
بر تو گمان كه برد كه تو دشمن مني
دل دادن تو از پي آن بود تا مرا
اندر فريبي و دلم از جاي بركني
كشتي مرا به دوستي و كس نكشته بود
زين زارتر كسي را هرگز به دشمني
بستي به مهر با دل من چند بار عهد
از تو نمي‌سزد كه كنون عهد بشكني
با تو رهيت را چو به دل ايمني نبود
زين پس به جان چگونه بود بر تو ايمني
خرمن ز مرغ گرسنه خالي كجا بود
ما مرغكان گرسنه‌ايم و تو خرمني


قطعه شماره ۲

۳۰ بازديد


بوسه‌اي از دوست ببردم به نرد
نرد برافشاند و دو رخ سرخ كرد
سرخي رخسارهٔ آن ماهروي
بر دو رخ من دو گل افكند زرد
گاه بخاييد همي پشت دست
گاه برآورد همي آه سرد
گفتم: جان پدر اين خشم چيست
از پي يك بوسه كه بردم به نرد
گفت: من از نرد ننالم همي
نرد به يك سو نه و اندر نورد
گفتم: گر خشم تو از نرد نيست
بوسه بده گرد بهانه مگرد
گفت: كه فردا دهمت من سه بوس
فرخي! اميد به از پيشخورد


قطعه شماره ۱

۳۲ بازديد


خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم
تربيتي كن به آب لطف خسي را
گفت يكي بس بود و گر دو ستاني
فتنه شود، آزموده‌ايم بسي را
عمر دوباره‌ست بوسهٔ من و هرگز
عمر دوباره نداده‌اند كسي را


قطعه شماره ۵

۳۱ بازديد


اي ترك حق نعمت عاشق شناختي
رفتي و ساختي ز جفا هر چه ساختي
كردار من به پاي سپردي و كوفتي
گرد هواي خويش گرفتي و تاختي
با تو به دل چنانكه توان ساخت ساختم
بر من ز حيله هر چه توان باخت باختي
نتواني اي نگارين گفتن مرا كه تو
از بندگان خويش مرا كم نواختي
گويا حديث ما و تو گفت، اي بت، آنكه گفت:
«اي حقشناس! رو كه نكو حق شناختي»


قطعه شماره ۴

۳۴ بازديد


اي جهاني ز تو به آزادي
بر من از تو چراست بيدادي
دل من دادي و نبود مرا
از دل بيوفاي تو شادي
دل دهان دل به دوستي دادند
تو مرا دل به دشمني دادي
قصد كردي به دل ربودن من
بر هلاك دلم بر استادي
تا دلم نستدي نياسودي
چون توان كرد از تو آزادي
دل ببردي و جان شد از پس دل
اي تن اندر چه محنت افتادي
بر دل دوستان فرامشتي
بر دل دشمنان همه يادي


قصيده شماره ۲ - در مدح خواجه عميد ابو منصور سيد اسعد

۳۷ بازديد


نيلگون پرده بركشيد هوا
باغ بنوشت مفرش ديبا
آبدان گشت نيلگون رخسار
و آسمان گشت سيمگون سيما
چون بلور شكسته، بسته شود
گر براندازي آب را به هوا
لوح ياقوت زرد گشت به باغ
بر درختان صحيفهٔ مينا
بينوا گشت باغ مينا رنگ
تا درو زاغ برگرفت نوا
مطرب بينوا نوا نزند
اندر آن مجلسي كه نيست نوا
گر نه عاشق شده‌ست برگ درخت
از چه رخ زردگشت و پشت دو تا
باد را كيمياي سوده كه داد
كه ازو زر ساو گشت گيا
گر گيا زرد گشت باك مدار
بس بود سرخ روي خواجهٔ ما
خواجهٔ سيد اسعد آنكه ازوست
هر چه سعدست زير هفت سما
آنكه با راي او يكيست قدر
آنكه با امر او يكيست قضا
زير تدبير محكمش آفاق
زير اعلام همتش دنيا
تا به دريا رسيد باد سخاش
در شكسته‌ست زايش دريا
كل جودست دست او دايم
وان دگر جودها همه اجزا
هركه امروز كرد خدمت او
خدمت او ملك كند فردا
هر كه خالي شد از عنايت او
عالم او را دهد عنان عنا
زايران را سراي او حرمست
مسند او منا و صدر صفا
هر كه تنها شود ز خدمت او
از همه چيزها شود تنها
جز بدو سازوار نيست مديح
جز بدو آبدار نيست ثنا
آفرين خداي باد بر او
كآفرين را بلند كرد بنا
بابها گشت صدر و بالش ازو
كه ثنا زو گرفت فر و بها
او كند فرق نيك را از بد
او شناسد صواب را ز خطا
خاطر من مگر به مدحت او
ندهد بر مديح خلق رضا
گرچه دورم به تن ز خدمت او
نكنم بي بهانه رسم رها
هر زمان مدحتي فرستم نو
اي رساننده زود باش هلا
او سزاوارتر به مدح و ثناست
جهد كن تا رسد سزا به سزا
اي ستوده خوي ستوده سخن
اي بلند اختر بلند عطا
گر به خدمت نيامدم بر تو
عذركي تازه رخ نمود مرا
تا ز درگاه تو جدا گشتم
هر زماني مرا غميست جدا
فرقت پردهٔ تو گشت مرا
پرده‌اي بر دو ديدهٔ بينا
من به مدح و دعا ز دستم چنگ
گر بسنده كني به مدح و دعا
تا نمازست مايهٔمؤمن
تا صليبست قبلهٔ ترسا
شادمان باش و بختيار و عزيز
جاودان، كامران و كامروا


قصيده شماره ۱ - در مدح يمين الدوله سلطان محمود بن ناصر الدين سبكتگين غزنوي

۳۰ بازديد


برآمد پيلگون ابري ز روي نيلگون دريا
چو راي عاشقان گردان چو طبع بيدلان شيدا
چو گردان گشته سيلابي ميان آب آسوده
چو گردان گردباد تندگردي تيره اندر وا
بباريد و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون
چو پيلان پراكنده ميان آبگون صحرا
تو گفتي گرد زنگارست بر آيينهٔ چيني
تو گفتي موي سنجاب است بر پيروزه‌گون ديبا
به سان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردش
به يك ساعت ملون كرده روي گنبد خضرا
تو گفتي آسمان درياست از سبزي و بر رويش
به پرواز اندر آورده‌ست ناگه بچگان عنقا
همي‌رفت از بر گردون، گهي تاري گهي روشن
وزو گه آسمان پيدا و گه خورشيد ناپيدا
به سان چندن سوهان‌زده بر لوح پيروزه
به كردار عبير بيخته بر صفحهٔ مينا
چو دودين آتشي، كآبش به روي اندر زني ناگه
چو چشم بيدلي كز ديدن دلبر شود بينا
هواي روشن از رنگش مغبر گشت و شد تيره
چو جان كافر كشته ز تيغ خسرو والا
يمين دولت و دولت بدو آراسته گيتي
امين ملت و ملت بدو پيراسته دنيا
قوام دين پيغمبر، ملك محمود دين پرور
ملك فعل و ملك سيرت ملك سهم و ملك سيما
شهنشاهي كه شاهان را ز ديده خواب بربايد
ز بيم نه مني گرزش به جابلقا و جابلسا
دل ترسا همي‌داند كزو كيشش تبه گردد
لباس سوكواران زان قبل پوشد همي ترسا
خلافش بدسگالان را بدانگونه همي‌بكشد
كه هنگام سموم اندر بيابان تشنه را گرما
دل خارا ز بيم تيغ او خون گشت پنداري
كه آتش رنگ خون دارد چو بيرون آيد از خارا
اميد خلق غواصست و دست راد او دريا
به كام خويش برگيرد گهر غواص از دريا
گذرگاه سپاهش را ندارد عالمي ساحت
تمامي ظل چترش را ندارد كشوري پهنا
گر اسكندر چنو بودي به ملك و لشكر و بازو
نگشتي عاصي اندر امر او داراي بن دارا
جهان را برترين جايست زير پايهٔ تختش
چنانچون برترين برجست مر خورشيد را جوزا
صفات قصر او بشنيد حورا يكره و زان پس
خيال قصر او بيند به خلد اندر همي حورا
زبان از بهر آن بايد كه خواني مدح او امروز
دو چشم از بهر آن بايد كه بيني روي او فردا
چو مدحش خواند نتواني، چه گويا و چه ناگويا
چو رويش ديد نتواني، چه بينا و چه نابينا
بيابد، هر كه انديشد ز گنجش، برترين قسمت
خلايق را همه قسمت شد اندر گنج او مانا
ز خشم و قوتش جايي كه انديشد دل بخرد
ز جود و همتش جايي كه انديشد دل دانا
نه آتش را بود گرمي، نه آهن را بود قوت
نه دريا را بود رادي، نه گردون را بود بالا
ز خشمش تلختر چيزي نباشد در جهان هرگز
ز تلخي خشم او نشگفت اگر الوا شود حلوا
دل اعداي او سنگست ليكن سنگ آهنكش
از آن پيكان او هرگز نجويد جز دل اعدا
ايا شاهي كه از شاهان نيامد كس ترا همسر
ايا ميري كه از ميران نباشد كس ترا همتا
به هر مي خوردني چندان به ما بر زر تو در پاشي
كه از بس رنگ زر تو سلب زرين شود بر ما
اميرا! خسروا! شاها! همانا عهد كرده‌ستي
كه گنجي را بر افشاني چو بر كف برنهي صهبا
تو از ديدار مادح همچنان شادان شوي شاها
كه هرگز نيم از آن وامق نگشت از ديدن عذرا
طواف زايران بينم به گرد قصر تو دايم
همانا قصر تو كعبه‌ست و گرد قصر تو بطحا
ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهي
كه پيش تو جبين بر خاك ننهاده‌ست چون مولا
هر آنكس كو زبان دارد هميشه آفرين خواند
بر آن كو آفرين تو به يك لفظي كند املا
ز شاهان همه گيتي ثناگفتن ترا شايد
كه لفظ اندر ثناي تو همه يكسر شود غرا
همي تا در شب تاري ستاره تابد از گردون
چو بر ديباي فيروزه فشانده لؤلؤ لالا
گهي چون آينهٔ چيني نمايد ماه دو هفته
گهي چون مهرهٔ سيمين نمايد زهرهٔ زهرا
عديل شادكامي باش و جفت ملكت باقي
قرين كامگاري باش و يار دولت برنا
ميان مجلس شادي، مي روشن ستان دايم
گه از دست بت خلخ، گه از دست بت يغما


قطعه شماره ۶

۳۲ بازديد


ندهم دل به دست تو ندهم
گر به تو دل دهم ز تو نرهم
كوي تو جايگاه فتنه شده‌ست
بر سر كوي تو قدم ننهم
دوستان از فراق تو شكهند
من همي از وصال تو شكهم
گر من لابه ساز چرب سخن
چه بسي لابه‌ها به دل ندهم
سخت بسيار حيله بايد كرد
تا ز دست تو سنگدل بجهم


قصيده شماره ۴ - در مدح خواجهٔ جليل عبد الرزاق بن احمد بن حسن ميمندي

۳۱ بازديد


ز آفتاب جدا بود ماه چندين شب
همي‌دويد به گردون بر آفتاب طلب
خميده گشته ز هجران و زرد گشته ز غم
نزار گشته ز عشق و گداخته ز تعب
چو آفتاب طلب نزد آفتاب رسيد
نشاط كرد و طرب كرد و بود جاي طرب
فرو نشست بر آفتاب و روشن كرد
به روي روشن او چشم تيرهٔ چون شب
چو ماه دلشده با آفتاب روشن روي
گذار كرد بدين درهمي دو روز و دو شب
ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل
زعشق هركه خجل شد ازو مدار عجب
بر آسمان شب دوشين نماز شام پگاه
فرو كشيد بر آن روي او كبود قصب
برهنه گشتن روي مه از نقاب كبود
حلال كرد به ما بر حرام كردهٔ رب
اگر كه دور شد از آفتاب ماه رواست
ز دور گشتن او تازه گشت ماه عرب
بدين طرب همه شب دوش تا سپيدهٔ بام
همي ز كوس غريو آمد و ز بوق شغب
نماز شام همه نيكوان به عيد شدند
طرب كنان و تماشا كنان و خندان لب
بنفشه زلف من اندر ميانشان گفتي
چو ماه بود و دگر نيكوان همه كوكب
ز دور هر كه مر او را بديد پير و جوان
به خوبتر لقبي گفت سيدا مرحب
به عيد رفت به يك نام و بازگشت ز عيد
نهاده خلق مر او را هزارگونه لقب
هوا هزار فزونست و مر مرا دو هواست
و زان دو دور ندانم شدن به هيچ سبب
هواي صحبت آن ماهروي غاليه موي
هواي خدمت آن خواجهٔ بزرگ نسب
جليل، عبدالرزاق احمد آنكه برش
ز جان عزيزترند اهل علم و اهل ادب
اميد خدمت آن خواجه پشت راست كند
بر آن كسي كه مر او را زمانه كرد احدب
كمينه مرغي كز باغ او به دشت شود
ز چنگ باز به منقار بر كشد مخلب
به روز معركه با دشمن خداي، علي
به ذوالفقار نكرد آنچه او كند به قصب
گهي كه علم افادت كند سجود كند
ز بس فصاحت او، پيش او، روان وهب
ستارگان همه خوانند نام او كه بوند
به زير مركب او بر كواكب مثقب
چنانكه ماه همي آرزو كند كه بود
مر اسب او را آرايش لگام و يلب
ز بيم جودش بخل از جهان هزيمت كرد
هزيمتي را افسون زننده گشت هرب
عطا فزون كند آنگه كزو شوي نوميد
گناه بيش كند عفو، چون گرفت غضب
بزرگوار عطاهاي او خطيبانند
همي‌كنند و بر هر كجا رسند خطب
گذر نيابد بر بحر جود او خورشيد
اگر زمانه بدو اندر افكند زبزب
ايا سپهر برين مركب ترا ميدان
چنانكه نجم زحل هست مر ترا مركب
مخالفان ترا بر سپهر تا بزيند
برون نيايد هرگز ستاره‌شان ز ذنب
اگر مخالف تو رز نشاند اندر باغ
به وقت بار، عنا بر دهد به جاي عنب
بدان زمين كه بدانديش تو گذشته بود
عجب نباشد اگر تا ابد نرويد حب
كلاه داري و دل داري و نسب داري
بدين سه چيز بود فخر مهتران اغلب
بر آسمان بريني به قدر وين نه عجب
عجبتر آنكه بدين قدر نيستي معجب
تو بحر جودي و خلق تو عنبر و نه شگفت
از آنكه زايش بحرست عنبر اشهب
اگر به نخشب باد سخاوت تو وزد
مكان زر بشود خاره بر كه نخشب
چنانكه گر به حلب مجلس تو ياد كنند
سرشته مشك شود خاك بر زمين حلب
هميشه تا دو جمادي بود پس دو ربيع
بود پس دو جمادي رونده ماه رجب
هميشه تا نبود خانه زحل ميزان
چنان كجا نبود برج مشتري عقرب
جهان به كام تو باد و فلك مطيع تو باد
موافق از تو به راحت عدو ز تو به كرب
خجسته بادت عيد و چو عيد باد مدام
هميشه روز و شب تو ز يكدگر اطيب