من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گفتار اندر ستايش محمد مصطفى عليه السلام

۳۱ بازديد


كنون گويم ثناهاى پيمبر
كه ما را سوى يزدانست رهبر
چو گمراهى ز گيتى سر بر آورد
شب بى دانشى سايه بگسترد
بيامد ديو و دام كفر بنهاد
همه گيتى بدان دام اندر افتاد
ز غمرى هر كسى چون گاو و خر بود
همه چشمى و گوشى كور و كر بود
يكى ناقوس در دست و چليپا
يكى آتش پرست و زند و استا
يكى بت را خداى خويش كرده
يكى خورشيد و مه را سجده برده
گرفته هر يكى راه نگونسار
كه آن ره را به دوزخ بوده هنجار
به فصل خويش يزدان رحمت آورد
ز رحمت نور در گيتى بگسترد
بر آمد آفتاب راست گويان
خجسته رهنماى راه جويان
چراغ دين ابوالقاسم محمد
رسول خاتم و ياسين و احمد
به پاكى سيد فرزند آدم
به نيكى رهنماى خلق عالم
خدا از آفرينش آفريدش
ز پاكان و گزينان بر گزيدش
نبوت را بدو داده دو برهان
يكى فرقان و ديگر تيغ بران
سخن گويان از ان خيره بماندند
هنر جويان بدين جان برفشاندند
كجا در عصر او مردم كه بودند
فصاحت با شجاعت مى ننودند
بجو در شعرها گفتار ايشان
ببين در نامها كردار ايشان
سخن شان در فصاحت آبدارست
هنرشان در شجاعت بيشمارست
چنان قومى بدان كردار و گفتار
زبان شان در نثار و تيغ خونبار
چو بشنيدند فرقان از پيمبر
بديدندش به جنگ بدر و خيبر
بدانستند كان هر دو خداييست
پذيرفتنش جان را روشناييست
سران ناكام سر بر خط نهادند
دوال از بند گيتى بر گشادند
ز چنگ ديو بد گوهر برستند
بتان مكه را در هم شكستند
به نور دين ز دوده گشت ظلمت
وز ابر حق فرو باريد رحمت
بشد كيش بت آمد دين يزدان
زمين كفر بستد تيغ ايمان
سپاس و شكر ايزد چون گزاريم
مگر جان را به شكر او سپاريم
بدين دين همايون كاو به ما داد
بدين رهبر كه بهر ما فرستاد
رسول آمد رسالتها رسانيد
جهانى را ز خشم او رهانيد
چه بخشاينده و مشفق خداييست
چه نيكو كار و چه رحمت نماييست
كه بر بيچارگى ما ببخضود
رسولى داد و راه نيك بننود
پذيرفتيم وى را به خدايى
رسولش را به صدق و رهنمايى
نه با وى ديگرى انبار گيريم
نه جز گفتار او چيزى پذيريم
به دنيى و به عقبى روى با اوست
بجز اومان ندارد هيچ كس دوست
اگر شمشير بارد بر سر ما
جزين دينى نبايد در خور ما
نگه داريم دين تا روح داريم
به يزدان روح و دين با هم سپاريم
خدايا آنچه بر ما بود كرديم
تن و جان را به فرمانت سپرديم
ز پيغمبر پذيرفتيم دينت
بيفزوديم شكر و آفرينت
و ليكن اين تن ما تو سرشتى
قصاى خويش بر ما تو نوشتى
گرايدون كز تن ما گاه گاهى
پديد آيد خطايى ياگناهى
مزن كردار ما را بر سر ما
مكن پاداش ما را در خور ما
كه ما بيچارگان تو خداييم
هميدون ز امتان مصطفاييم
ار چه با گناه بى شماريم
به فصل و رحمت اميدواريم
ترا حوانيم و شايد گر بخوانيم
كه ما ره جز به در گاهت ندانيم
كريمان مر صعيفان را نرانند
بحاصه چون به زاريشان بخوانند
كريمى تو بخوان ما را به در گاه
چو خوانيمت به زارى گاه و بيگاه
صعيفانيم شايد گر بخوانى
گنهكاريم شايد گر نرانى
ز تو نشگفت فصل و بردبارى
چنان كز ما جفا و زشتكارى
ترا احسان و رحمت بيكرانست
شفيع ما هميدون مهربانست
چو پيش رحمت آيد محمد
اميد ما ز فصلت كى شود رد


گفتار اندر گرفتن سلطان شهر اصفهان را

۳۱ بازديد


چو سلطان معاصم شاه شاهان
به فال نيك آمد در صفاهان
به شادى ديد شهرى چون بهارى
چو گوهر گرد شهر اندر حصارى
خلاف شاه او را كرده ويران
كجا ماند خلاف شه به طوفان
اگر نه شاه بودى سخن عادل
به گاه مهر و بخشايش نكو دل
صفاهان را نماندى خشت بر خشت
نكردى كس به صد سال اندر و كشت
وليكن مردمى را كار فرمود
به شهرى و سپاهى بر ببخضود
گنهشان زير پا اندر بماليد
چنان كز خشم او يك تن نناليد
نه چون ديگر شهان كين كهن خواست
به چشم خويش دشمن را بپيراست
چنان چون ياد كرد ايزد به فرقان
چو گفتى حال بلقيس و سليمان
كه شاهان چون به شهر نو در آيند
تباهيها و زشتيها نمايند
گروهى را كه عزّ و جاه دارند
به دست خوارى و سختى سپارند
خداوند جهان شاه دلاور
پديد آورد رسمى زين نكوتر
ز هر گونه كه مردم بود در شهر
ز داد خويش دادش جمله را بهر
سپاهى را ولايت داد و شاهى
نه زشتى شان ننود و نه تباهى
بدانگه كس نديد از وى زيانى
يكى ديدند سود و شادمانى
چو كار لشكرى زين گونه بگزارد
چنان كز هيچ كس مويى نيازارد
رعيت را ازين بهتر ببخضود
همه شهر از بدانديشان بپالود
گروهى را به مردم مى سپردند
رعيت را به ديوان غمز كردند
به فرمانش زبانهاشان بريدند
به ديده ميل سوزان در كشيدند
پس آنگه رنج خويش از شهر برداشت
برفت و شهر بى آشوب بگذشت
بدان تا رنج او بر كس نباشد
كه با آن رنج مردم بس نباشد
گه رفتن صفاهان داد آن را
كه ارزانيست بختش صد جهان را
ابوالفتح آفتاب نامداران
مظفر نام و تاج كامگاران
به فصل اندر جهانى از تمامى
شهنشه را چو فرزند گرامى
ملك او را سپرده كدخدايى
برو گسترده هم فرّخدايى
پسنديده مرو را در همه كار
دلش هرگز ازو ناديده آزار
به هر كارى مرو را ديده كارى
وزو ديده وفا و استوارى
به گاه رفتن او را پيش خود خواند
ز گنج مهر بر وى گوهر افشاند
بدو گفت ارچه تو خود هوشيارى
وفادارى و از دل دوستدارى
ز گفتن نيز چاره نيست ما را
كه در گردن كنيمت زينها را
ترا بهتر ز هر كس برگزيدم
چو اندر كارها شايسته ديدم
به گوش دل تو بشنود هر چه گويم
كزين گفتن همه نام تو جويم
نخستين عهد ما را با تو انست
كزو ترسى كه دادار جهانست
ازو ترسى بدو امّيد دارى
و زو شواهى تو در هر كار يارى
سر از فرمان او بيرون نيارى
همه كارى به فرمانش گزارى
دگر اين مردمان كاندر جهانند
همه چون من مراو را بندگانند
بحق در كار ايشان داورى كن
هميشه راستى را ياورى كن
ستمگر دشمن دادار باشد
كه از فرمان او بيزار باشد
به خنجر دشمنانش را ببيزاى
به نيكى دوستانش را ببخشاى
چو نپسندى ستم را از ستمگار
مكن تو نيز هرگز بر ستم كار
كه ما از چيز مردم بى نيازيم
به داد و دين همى گردن فرازيم
صفاهان را به عدل آبد گردان
همه كس را به نيكى شاد گردان
درون شهر و بيرونش چنان دار
كه ايمن باشد از مكّار و غدّار
چنان بايد كه زر بر سر نهدزن
به روز و شب بگردد گرد برزن
نيارد كس نگه كردن دران زر
و گرنه بر سر آن زر نهد سر
ترا زين پيش بسيار آم
به هر كارى ز تو خشنود بودم
بدين كار از تو هم خشنود باشم
نكاهد آنچه من بفزود باشم
سخن جمله كنيم اندر يكى جاى
تو خود دانى كه ما را چون بود راى
ثو خود دانى كه ما نيكى پسنديم
دل اندر نعمت گيتى نبنديم
بدين سر زين بزرگى نام جوييم
بدان سر نيكوى فرجام جوييم
تو نام ما به كارخير بفروز
كه نيكى مرد را فرّخ كند روز
درين شاهى چو از يزدان بترسم
هر آنچ از من بپرسند از تو پرسم
چو كار ما به كام ما گزارى
ز ما يابى هر امّيدى كه دارى
اميد و رنج تو صايع نمانيم
ترا زين پس به افزونى رسانيم
هر آن گاهى كه تو شايسته باشى
به كار بيش از اين باثسته باشى
به بهروزى اميد دل قوى دار
كه فرمانت بود با بخت تو يار
فراوان كار بسته بر گشايد
ترا از ما همه كامى بر آيد
مراد خويش با تو ياد كرديم
برفتيم و به يزدانت سپرديم
پس آنگه همچنين منضور كردند
همه دخل و خراج او را سپردند
يكى تشريف دادش شه كه ديگر
ندادست ايچ كس را زان نكوتر
ز تازى مر كبى نامى و رهوار
برو زرين ستام و زين شهوار
قباى رومى و زربفت دستار
دگر گونه جزاين تشريف بسيار
همان طبل و علم چونانكه بايد
كه چون او نامدارى را بشايد
اگر چه كار خلعت سخت نيكوست
فزون از قدر عالى همت اوست
چگونه شاد گردد ز اصفهانى
دلى كاو مهتر آمد از جهانى


گفتار اندر ستايش خواجه ابو نصر منصور بن مهمد

۳۳ بازديد


چو ايزد بنده اى را يار باشد
دو چشم دولتش بيدار باشد
ز پيروزى به دست آرد همه كام
ز به روزى به چنگ آرد همه نام
كجا چيزى بود زيبا و شهوار
كجا مردى بود شايستهء كار
دهد يزدان بدان بنده سراسر
كه او باشد بدان هنواره در خور
بدين گونه كه داد اكنون به سلطان
گزين از هرچه تو دانى به گيهان
همه مردان در گاهش چنانند
كه با ايشان دگر مردان زنانند
وليكن هست ازيشان نامدارى
دليرى كاردانى هوشيارى
حكيمى زير كى مرد آزمايى
كريمى نيكخويى نيك رايى
سخنگويى سخندانى ظريفى
هنرمندى هنرجويى لطيفى
كجا در گاه سلطان را عميدست
به هر كارى و هر حالى حميدست
به پيروزى و بهروزى مؤيّد
ابونصراست و منصور و محمد
خداوندى كه از نيكى جهانيست
دُرو راى بلندش آسمانيست
ازين گيتى سوى دانش گرايد
ز دانش يافتن رامش فزايد
هميشه نام نيكو دوست دارد
ابى حقى كه باشد حق گزارد
كم آزار است و بر مردرم فروتن
مرو را الجرم كس نيست دشمن
چرا دشمن بود آنرا كه جانس
همى بخشايد از خواهندگانش
خرد را پيش خود دستور دارد
دل از هر ناپسندى دور دارد
هر آوازى بداند چون سليمان
هزاران ديو را دارد به فرمان
به رادى هست از حاتم فزونتر
به مردى بهترست از رستم زر
چنان گويد زبان هفت كضور
كه گويى زان زمينش بود گوهر
طرازى ظنّ برد كاو از طرازست
حجازى نيز گويد از حجازست
چو نثر هر زبانش خوشتر آيد
به نظم آن زبان معجز نمايد
درى و تازى و تركى بگويد
به الفاظى كه زنگ از دل بضويد
دو شمشيرست ز الماس و بيانش
يكى در دست و ديگر در دهانش
يكى گاه هنر خارا گذارإد
يكى گاه سخن دانش نگارد
بسا گُردا كزان گشته ست پيچان
بسا جانا كزين گشته ست بى جان
كه و مه لشكر سلطان عالم
به جان وى خورند سوگند محكم
چو با كهتر ز خود، سازد پدروار
چو با مهتر، همى سازد پسروار
بدو با همسران مثل برادر
نباشد زادمردى زين فزونتر
زهر فن گرد او جمع حكيمان
خطيبان و دبيران و اديبان
ز هر شهرى بدو گرد آمدستند
به بحر جود او غرقه شدستند
اگر او نيستى ما را خريدار
نبودى شاعرى را هيچ مقدار
و گر چه شاعرى باشد نه دانا
بسى احسنت و زه گويد به عمدا
يكى از بهر آن تا كاو شود شاد
دگر تا بيشتر بايد عطا داد
ز مشرق تا به مغرب كار گيهان
به زير امر و كردست سلطان
بروبر نيست چندان رنج از اين كار
كه از يك جام مى بر دست ميخوار
بزرگا جود دادار جهان بين
كه بخشد مردمى راا فصل چندين
الا تا در جهان كون و فسادست
وزيشان خاك مبادا و معادست
بقا باد اين كريم نيكخو را
بر افزون باد جاه و دولت او را
هميشه بخت او پيروز گرباد
به پيروزى و نيكى نامور باد
متابع باد او را ملك گيهان
موافق باد وى را فرّ يزدان


برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گويندهء كتاب

۳۷ بازديد


چو كوس از درگه سلطان بغرّيد
تو گفتى كوه و سنگ از هم بدرّيد
به خاور مهر تابان رخ بپوشيد
به گردون زهره را زهّره بجوشيد
سپاهى رفت بيرون از صفاهان
كه صد يك زان نديدند ايچ شاهان
خداوند جهان سلطان اعظم
برون رفت از صفاهان شاد و خرم
ركابش داشت عژ جاودانى
چو چترش داشت فر آسمانى
به هامون بود لشكر گاه سلطان
زبس خرگاه و خيمه چون كهستان
پلنگ و شير در وى مردم جنگ
بتان نغز گور و آهو و رنگ
فرود آمد شهنشه در كهستان
كهستان گشت خرم چون گلستان
روان گشت از كهستان روز ديگر
به كوهستان همدان رفت يكسر
مرا اند صفاهان بود كارى
در آن كارم همى شد روزگارى
بماندم زين سبب اندر صفاهان
نردفتم در ركاب شاهشاهان
شدم زى تاج دولت خواجه بوالفتح
كه بادش جاودان در كارها فتح
بپرسيد از خداوندى رهى را
در آن پرسش بديدم فرّهى را
پس آنگه گفت با من كاين زمستان
همى باش و مكن عزم كهستان
چو از نوروز گردد اين جهان نو
هوا خوشتر شود آنگه همى رو
كه من سازت دهم چندانكه بايد
ترا زين روى تقصيرى نيايد
بدو گفتم خداوندم هميشه
برين بودست واينش بود پيشه
كه مهمان دارى چاكر نوازى
به كام دوست دشمن را گدازى
ز دام رنج رهإيان را رهانى
ز ماهى بر كشى بر مه رسانى
كه باشم من كه مهمانت نباشم
نه مهمان بل كه دربانت نباشم
چو زين درگه نشينيد گرد بر من
زند بختم به گرد ماه خرمن
تو دارى به زمن بسيار كهتر
مرا چون تو نباشد هيچ مهتر
گر اين رغبت تو با پروين نمايى
بيايد تا به پا او را بسايى
چو من بر خاك ايوانت نهم پاى
مرا بر گنبد هفتم بود جاى
مرا نوروز ديدار تو باشد
هواى خوش ز گفتار تو باشد
مباد از بخت فرّخ آفرينم
اگر گيتى نه بر روى تو بينم
به مهر اندر چنينم كت ننودم
و گر در دل جزين دارم جهودم
چو كردم آفرينش چند گاهى
بدين گفتار ما بگذشت ماهى
مرا يك روز گفت آن قبلهء دين
چه گويى در حديث ويس رامين
كه مى گويند چيزى صخت نيكوست
درين كضور همه كس داردش دوست
بگفتم كام حديثى سخت زيباست
ز گرد آوردهء شش مرد داناست
نديدم زان نكوتر داستانى
نماند جز به خرّم بوستانى
وليكن پهلوى باشد زبانش
نداند هر كه برخواند بيانش
نه هر كس آن زبان نيكو بخواند
و گر خواند همى معنى نداند
فراوان وصف هر چيزى شمارد
چو بر خوانى بسى معنى ندارد
كه آنگه شاعرى پيشه نبودست
حكيمى چابك انديشه نبودست
كجااند آن حكيمان تا ببينند
كه اكنون چون سخن مى آفرينند
معانى را چگونه بر گشادند
برو وزن و قوافى چون نهادند
درين اقليم آن دفتر بخوانند
بدان تا پهلوى از وى بدانند
كجا مردم درين اقليم هنوار
بوند آن لفظ شيرين را خريدار
سخن را چون بود وزن و قوافى
نكوتر زانكه پينودن گزافى
بژاصه چون درو يابى معانى
به كار آيدت روزى چون بخوانى
فسانه گر چه باشد نغز و شيرين
به وزن و قافيه گردد نو آيين
معانى تابد از الفاظ بسيار
چو اندر زر نشانده دُرّ شهوار
نهاده جاى جاى اندر فسانه
فروزان چون ستاره زان ميانه
مهان و زيركان آن را بخوانند
بدان تا زان بسى معنى بدانند
هميدون مردم عالم و ميانه
فرو خوانند از مهر فسانه
سخن بايد كه چون از كام شاعِر
بيايد در جهان گردد مسافر
نه زان گونه كه در خانه بماند
بجز قايل مرو را كس نخواند
كنون اين داستان ويس و رامين
بگفتند آن سخنداناند پيشين
هنر در فارسى گفتن ننودند
كجا در فارسى استاد بودند
بپيوستند ازين سان داستانى
درو لفظ غريب از هر زبانى
به معنى و مثل رنجى نبودند
برو زين هردوان زيور نكردند
اگر داننده اى در وى برد رنج
شود زيبا چو پر گوهر يكى گنج
كجا اين داستانى نامدارست
در احوالش عجايب بيشمارست
چو بشنود اين سخنها خواجه از من
مرا بر سر نهاد از فخر گرزن
زمن در خواست او كاين داستان را
بيارا همچو نيسان بوستان را
بدان طاقت كه من دارم بگويم
وزان الفاظ بى معنى بضويم
كجا آن لفظها منسوخ گشست
ز دوران روزگارش در گذشتست
ميان بستم بدين خدمت كه فرمود
كه فرمانش ز بختم زنگ بزدود
نيابم دولتى هر چند پويم
ازان بهتر كه خشنوديش جويم
مگر چون سر ز فرمانش نتابم
ز چرخ همتش معراج يابم
مگر مهتر شوم چون كهترانش
و يا نامى شوم چون چاكرانش
نديدم چون رصايش كيميايى
نه چون خشمش دمنده اژدهايى
بجويم تا توانم كيميايش
بپرهيزم ز جان گز اژدهايش
چو باشد نام من در نام ايشان
بر آيد كام من چون كام ايشان
گيا هر چند خود رويد به بستان
دهندش آب در سايهء گلستان
بماناد اين خداوند جهاندار
به نام نيك هنواره چهان خوار
بقا بادش به كام خويش جاويد
بزرگان چون ستاره او چو خورشيد
قرين جان او پاكى و شادى
نديم طبع او نيكّى و رادى
هزاران بنده چون من باد گويا
به فكرت داد خشنوديش جويا
كنون آغاز خواهم كرد ناچار
كه جز پندش نخواند مرد بيدار


گفتار اندر ستايش عميد ابو الفتح مظفر

۳۷ بازديد


چه خواهى نيكوترين اى صفاهان
كه گشتى دار ملك شاه شاهان
همى رشك آرد اكنون بر تو بغداد
كه او را نيست آنچ ايزد ترا داد
شهنشاهى چو سلطان معظم
به پيروزى شه شاهان عالم
خداوندى چو بوالفتح مظفر
ز سلطان يافته هم جاه و هم فر
هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت
هم از پايه بلند و هم ز همت
هم از گوهر گزيده هم ز اختر
هم از منظر ستوده هم ز مخبر
چو مشرق بود اصلش هامواره
بر آينده ازو ماه و ستاره
كنون زو آمده خواجه چو خورشيد
جهان در فرّ نورش بسته اميد
ز فتحش كنيت آمد وز ظفر نام
ازيرا يافتست از هر دوان كام
جهان چون بنگرى پير جوانست
عميد نامور همچون جهانست
جوانست او به سال و بخت و رامش
چو پيرست او به راى و عقل و دانش
خرد گر صورتى گردد عيانى
دهد زان صورت فرخ نشانى
كفش با جام باده شاخ شاديست
و ليكن شاخ شادى باغ داديست
ز نيكويى كه دارد داد و فرمان
همى وحى آيدش گويى زيزدان
چنين بايد كه باشد هيبت و داد
كه نام بيم و بى دادى بيفتاد
به چشم عقل پندارى كه جانست
به گوش عدل پندارى روانست
گذشته دادها نزديك دانا
ستم بودست دادش را همانا
چنان بودست و صفش چون سرابى
كه نه اميد ماند زو نه آبى
چو امرش از مظالم گه بر آيد
قصا با امرش از گردون در آيد
امل گويد كه آمد رهبر من
اجل گويد كه آمد خنجر من
روان گشتى گر او فرمان بدادى
كه زُفت و بددل از مادر نزادى
چو من در وصف او گويم ثنايى
و يا بر بخت او خوانم دعايى
ثنا را مى كند اقبال تلقين
دعا را مى كند جبريل آمين
اگر چه همچو ما از گل سرشتست
به ديدار و به كردار او فرشتست
اگر چه فخر ايران اصفهانست
فزون زان قدر آن فخر جهانست
به درد دل همى گريد نشابور
ازان كاين نامور گشتست ازو دور
به كام دل همى خندد صفاهان
بدان كز عدل او گشتست نازان
صفاهان بد چو اندامى شكسته
شكست از فر او گرديد بسته
نباشد بس عجب كامسال هنوار
درختش مدح خواجه آورد بار
وز انم عدل او باد زمستان
نريزد هيچ برگى از گلستان
همى دانست سلطان جهاندار
كه در دست كه بايد كردن اين كار
گر او بيمار كردست اصفهان را
هنو دادش پزشك نيك دان را
به جان تو كه چون كارش ببيند
مرو را از همه كس بر گزيند
سراسر ملك خود او را سپارد
كه به زو مهترى ديگر ندارد
صچنان خوش خو چنان مردم نوازست
كه گويى هر كس او را طبع سازستص
صز خوى خوش بهار آرد به بهمن
به تيره شب از طلعت روز روشنص
كه و مه را چو بينى در سپاهان
همه هستند او را نيك خواهانص
صكه او جاويد به گيهان بماند
هميدون بر سر ايشان بماندص
صهران كاو كارها خواهد گشادن
ببايد بست گفتن راز دادنص
هميدون پندهاى پادشايى
دو بهره باشد اندر پارسايىص
صز چيز مردمان پرحيز كردن
طمع نا كردن و كمتر بخوردنص
به لهو و آرزو مولع نبودن
دل هر كس به نيكى برربودنص
سياست را به جاى خويش راندن
به فرمان خداى اندر بماندنص
هميشه با خردمندان نشستن
سراسر پندشان را كار بستنص
صبه فرياد سبك مايه رسيدن
ستمگر را طمع از وى بريدنص
سراسر هر چه گفتم پارساييست
وليكن بندهاى پادشاييستص
نه ديدم آن كه گفتم نه شنيدم
كجا افزونتر از خواجه نديدمص
چنين دارد كه گفتم رسم و آيين
بجز وى كس نديدم با چنين دينص
صنه چشم از بهر كين خويش دارد
كجا از بهر دين و كيش داردص
چو باشد خشم او از بهر يزدان
برودر ره نيابد هيچ شيطانص
جوانست و نجويد در جوانى
ز شهوت كامهاى اين جهانىص
صاگر بندد هوا را يا گسايد
ز فرمان خرد بيرون نيايدص
طريق معتدل دارد هميشه
چنانچون بخردان را هست پيشهص
صنه بخشايش نه بخشش باز دارد
ز هر كس كاو نياز و آز داردص
كجا در ملك او آسوده گشتند
بدان شهرى كه چون نابوده گشتندص
كسانى را كه بد كردار بودند
وز ايشان خلق پر آزار بودندص
صگروهى جسته اندر شهر پنهان
ز بيم جان يله كرده سپاهانص
صگروهى بسته در زندان به تيمار
گروهى مهر گشته بر سر دارص
همه ديدند دههاى صفاهان
كه يكسر چون بيابان بود ويران
زدهها مردمان آواره گشته
همه بى توشه بى پاره گشته
چو نام او شنيدند آمدند باز
ز كوهستان و خوزستان و شيراز
يكايك را به ديوان خواند و بنواخت
بدادش گاو و تخم و كار او ساخت
به دو ماه آن ولايت را چنان كرد
كه كس باور نكردى كاين توان كرد
همان دهها كه گفتى چون قفارند
كنون از خرّمى چون قندهارند
به جان تو كه عمرى بر گذشتى
به دست ديگرى چونين نگشتى
به چندين بيتها كاو را ستودم
به ايزد گر به وصفش بر فزودم
نگفتم شعر جز در وصف حالش
بگفتم آنچه ديدم از فعالش
يكى نعمت كه از شكرش بماندم
همين ديدم كه او را مدح خواندم
كجا از مدح او بهروز گشتم
به كام خويشتن پيروز غستم
شنيدى آن مثل در آشنايى
كه باشد آشنايى روشنايى
مرا تا آن خداوند آشنا شد
دلم روشنتر از روشن هوا شد
مرا تا آشنا شير شكارست
كبابم ران گور مرغزارست
الا تا بر فلك ماهست و خورشيد
هميدون در جهان بيمست و امّيد
هميشه جان او در خرّمى باد
هميشه كام او در مردمى باد
جهانش بنده باد و بخت رهبر
زمانه چاكر و دادار ياور


خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد

۳۳ بازديد


چنان آمد كه روزى شاه شاهان
كه خواندندش همى موبد منيكان
بدين آن سيمتن سروِ روان را
بت خندان و ماه بانوان را
به تنهايى مرُو را پيش خود خواند
به سان ماه نو بر گاه بنشاند
به رنگ روى آن حور پرى زاد
گل صد برگ يك دسته بدو داد
به ناز و خنده و بازى و خوشّى
بدو گفت اى همه خوبى و گشّى
به گيتى كام راندن با تو نيكوست
تو بايى در برم يا جفت يا دوست
كه من دارم ترا با جان برابر
كنم در دست تو شاى سراسر
هميشه پيش تو باشم به فرمان
چو پيش من به فرمانست گيهان
ترا از هر چه دارم بر گزينيم
به چشم دوستى جز تو نبينم
كه كام تو زيم با تو همه سال
ببخشايم به تو جان و دل و مال
اگر با روى تو باشم شب و روز
شب من روز باشد روزْ نوروز
چو از شاه اين سخن بشنيد شهرو
به ناز او را جوابى داد نيكو
بدو گفت اى جهان كامگارى
چرا بر من همى افسوس دارى
نه آنم من كه يار و شوى جويم
كجا من نه سزاى يار و شويم
نگويى چون كنم با شوى پيوند
ازان پس كز من آمد چند فرزند
همه گردان و سالاران و شاهان
هنرمندان و دلخواهان و ماهان
ازيشان مهترين آزاده ويرو
كه بيش از پيل دارد سهم و نيرو
نديدى يو مرا روز جوانى
ميان كام و ناز و شادمانى
سهى بر رسته همچون سرو آزاد
همى برد از دو زلفم بويهاباد
ز عمر شويش بودم صر بهاران
چو شاخ سرخ بيد از جويباران
همى گم كرد از ديدار من راه
به روز پاك خورشيد و به شب ماه
بسا رويا كه از من رفت آبش
بسا چشما كه از من رفت خوابش
اگر بگذشتمى يك روز در كوى
بدى آن كوى تا سالى سمن بوى
جمالم خسروان را بنده كردى
نسيمم مردگان را زنده كردى
كنون عمرم به پاييزان رسيدست
بهار نيكوى از من رميدست
زمانه زرد گل بر روى من عيخت
همان مشكم به كافور اندر آميخت
روزيم آب خوبى را جدا كرد
بلورين سرو قدّم را دوتا كرد
هر آن پيرى كه بُرنايى نمايد
جهانش ننگ و و رسوايى فزايد
چو كارى بينى از من ناسزاوار
به رشتى هم به چشم تو شوم خوار
چو بشنيد اين سخن موبد منيكان
بدو گفت اى سخنگو ماه تابان
هميشه شادكام و شادمان باد
هر آن مادر كه همچون تو پرى زاد
دهان پر نوش بادا مادرت را
كه زاد اين سرو بالا پيكرت را
زمينى كاو ترا پرورد خوش باد
درو مردم هميشه شاد و گش باد
چو در پيرى بدين سان دلستانى
چگونه بوده اى روز جوانى
گلت چون نيم پزمرده چنينست
سزاوار هزاران آفرينست
به گاه تازگى چون فتنه بودست
دل آزاد مردان چون ربودست
كنون گر تو نباشى جفت ويارم
نيارايى به شادى روزگارم
ز تخم خويش يك دختر به من ده
به كام دل صنوبر با سمن به
كجاچون تخم باشد بى گمان بر
بود دخت تو مثل تو سمن بر
به نيكى و به شادى در فزايم
كه باشد آفتاب اندر سرايم
چو يابم آفتاب مهربانى
نخواهم آفتاب آسمانى
به پاسخ گفت شهرو شهريارا
ز داماديت بهتر چيست ما را
مرا گر بودى اندر پرده دختر
كنون روشن شدى كارم زاختر
به جان تو كه من دختر ندارم
و گر دارم چگونه پيش نارم
نزادم تا كنون دختر وزين پس
اگر زايم تويى داماد من بس
صبه شوهر بود شهر را يكى شاه
بزرگ و نامور از كضور ماهص
صشده پير و بفسرده ورا تن
به نام نيكيش خواندند قارنص
چو با جفت عنين خويش پيوست
چو شاخ خشك گشته سرو اوپستص
چو شهرو خورد پيش شاه سوگند
بدين پيمان دل شه گشت خرسند
سخن گفتند ازين پيمان فراوان
به هم دادند هر دو دست پيمان
گلاب و مشك را در هم سرشتند
وزو بر پرنيان عهدى نبشتند
كه شهرو گر يكى دختر بزايد
به گيتى جز شهنشه را نشايد
نگر تا در چه سختى او فتادند
كه نازاده عروسى را بدادند


آغاز داستان ويس و رامين

۳۳ بازديد


نوشته يافتم اندر سمرها
ز گفت راويان خبرها
كه بود اندر زمانه شهريارى
به شاهى كامگارى بختيارى
همه شاهان مو را بنده بودند
ز بهر او به گيتى زنده بودند
نوشته يافتم اندر سمرها
ز گفت راويان خبرها
به پايه بت تراز گردنده گردون
به مال افزونتر از كسرى و قارون
گه بخشش چو ابر نوبهارى
گه كوشش چو شير مرغزارى
به بزم اندر چو خورشيد در فشان
به رزم از پيل و از شيران سرافشان
ضشده كيوان ز هفتم چرخ يارس
به كام نيكخواهان كرده كارش
صز هشتم چرخ هرمزد خجسته
وزيرش بود دل در مهر بسته
سپهدارش ز پنجم چرخ بهرام
كه تا ايّام را پيش او كند رام
جهان افروز مهر از چرخ رابع
به هر كارى يدى اورا متابع
شده ناهيد رخشانش پرستار
چو روز روشنش كرده شب تار
دبير او شده تير جهنده
ازين شد امر و تهى او رونده
به مهرش دل مهر تابان
به كين دشمان او شتابان
شده رايش به تگ بر ماه گردون
شدههمت ز مهر و ماهش افزون
جهان يكسر شده او را مسخر
ز حدّ باختر تا حدخوار
جهان اش نام كرده شاه موبد
كه هم موبد بُد و هم بخرد رد
هميشه روزگارش بود نوروز
به هر كارى هميشه بود پيروز
همه ساله به جشن اندر نشستى
چو يكساعت دلش بر غم نخستى
صهميشه كار او مى بود ساغر
ز شادى فربه از اندوه لاغر
يكى جشن نو آيين كرده بد شاه
كه بد در خورد آن ديهيم و آن گاه
نشسته پيشش اندر سر فرازان
به بخت شاه يكسر شاد و نازان
چه خرّم جشن بود اندر بهاران
به جشن اندر سراسر نامداران
زهر شهرى سپهدارى و شاهى
زهر مرزى پرى رويىّ و ماهى
گزيده هر چه در ايران بزرگان
از آذربايگان وز رىّ و گرگان
هميدون از خراسان و كهستان
ز شيراز و صفاهان و دهستان
چو بهرام و رهام اردبيلى
گشسپ ديلمى شاپور گيلى
چو كشميريل و چون نامى آذين
چو ويروى دلير و گرد رامين
چو زرد آن رازدار شاه كضور
مرو را هم وزير و هم برادر
نشسته در ميان مهتان شاه
چنان كاندر ميان اختران ماه
به سر بر افسر كضور گشايان
به تن بر زيور مهتر خدايان
ز ديدارش دمنده روشنايى
چو خورشيد جهان فرّ خدايى
به پيش اندر نشسته جنگجويان
ز بالا ايستاده ماهرويان
بزرگان مثل شيران شكارى
بثان چون آهوان مرغزارى
نه آهو مى رميد از ديدن شير
نه شير تند گشت از ديدنش سير
قدح پر باده گردان در ميان شان
چنان كاندر منازل ماه رخشان
همى باريد گلبتگ از درختان
چو باران درم بر نيكبختان
چو ابرى بسته دود مُشك سوزان
به رنگ و بوى زلف دلفروزان
ز يكسو مطربان نالنده بر مل
دگر سو بلبلان نالنده بر گل
نكوتر كرده مى نوشين لبان را
چو خوشتر كرده بلبل مطربان را
به روى دوست بر دو گونه لاله
بتان را از نكويى وز پياله
اگر چه بود بزم شاه خرم
دگر بزمان نبود از بزم او كم
كجا در باغ و راغ و جويباران
ز جام مى همى باريد باران
همه كس رفته از خانه به صحرا
برون برده همه ساز تماشا
ز هر باغى و هر راغى و رودى
به گوش آمد دگر گونه سرودى
زمين از بس گل و سبزه چنان بود
كه گفتى پر ستاره آسمان بود
ز لاله هر كسى را بر سر افسر
ز باده هر يكى را بر كف اخگر
گروهى در نشاط و اسپ تازى
گروهى در سماع و پاى بازى
گروهى مى خوران در بوستانى
گروهى گل چنان در گلستانى
گروهى بر كنار رود بارى
گروهى در ميان لاله زارى
بدانجا رفته هر كس خرمى را
چو ديبا كرده كيمخت زمى را
شهنشه نيز هم رفته بدين كار
به زينهاو زيورهاى شهوار
به پشت ژنده پيلى كوه پيكر
گرفته كوه را در زرّ و گوهر
به گودش زنده پيلان ستوده
به پرخاش و دليرى آه
ز بس سيم و ز بس گوهر چو دريا
اگر دريا روان گردد به صحرا
به پيش اندر دونده بادپايان
سم پولادشان پولاد سايان
پس پشتش بسى مهد و عمارى
بدو در ماهرويان حصارى
به زير بار تازى استرانش
غمى گشته ز بار گوهرانش
ز هر كوهى گرانتر بود رختش
ز هر كاهى سبكتر بود تختش
به چندان خواسته مجلس بيارست
نماندش ذرّه اى آنگه كه بر خاست
همه بخشيده بود و بر فشانده
بخورد و داد كام خويش رانده
چنين بر خور ز گيتى گر توانى
چنين بخش و چنين كن زندگانى
كجا نه زُفت خواهد ماند نه راد
همان بهتر كه باشى راد و دلشان
بدين سان بود يك هفته شهنشاه
به شادى و به رامش گاه و بيگاه
پتى رويان گيتى هامواره
شده بر بزمگاه او نظاره
چو شهرو ماه دخت از ماه آباد
چو آذربادگانى سرو آزاد
ز گرگان آبنوش ماه پيكر
هميدون از دهستان ناز دلبر
ز رى دينار گيس و هم زرين گيس
ز بوم كوه شيرين و فرنگيس
ز اصفاهان دوبت چون ماه و خورشيد
خجسته آب ناز و آب ناهيد
به گوهر هر دوان دخت دبيران
گلاب و ياسمن دخت وزيران
دو جادو چشم چون گلبوى و مينوى
سرشته از گل و مى هر دو را روى
ز ساوه نامور دخت كنارنگ
كزو بردى بهاران خوشى و رنگ
هميدون ناز و آذرگون و گلگون
به رخ چون برف و بروى ريخته خون
سهى نام و سهى بالا زن شاه
تن از سيم و لب از نوش و رخ از ماه
شكر لب نوش از بوم هماور
سمن رنگ و سمن بوى و سمن بر
ازين هر ماهرويى را هزاران
به گرد اندر نگارين پرستاران
بنان چين و ترك و روم و بربر
بنفشه زلف و گل روى و سمن بر
به بالا هر يكى چون سرو آزار
به جعد زلف همچون مورد و شمشاد
يكايك را ز زرّ ناب و گوهر
كمرها بر ميان و تاج بر سر
ز چندان دلبران و دلنوازان
به رنگ و خوى طاو و سان و بازان
به ديده چون گوزن رودبارى
شكارى ديده شان شير شكارى
نكوتر بود و خوشتر شهربانو
به چشم و لب روان را درد و دارو
به بالا سرو و بار سرو خورشيد
به لب يا قوت و در ياقوت ناهيد
رخ از ديبا و جامه هم ز ديبا
دو ديبا هر دو در هم سخت زيبا
لبان از شكر و دندان ز گوهر
سخن چون فوهر آلوده به شكر
دو زلف عنبرين از تاب و از خم
چو زنجير و زره افتاده در هم
دو چشم نرگسين از فتنه و رنگ
تو گفتى هست جادويى به نيرنگ
ز مشك موى او مر غول پنجاه
فرو هشته ز فرقش تا كمرگان
ز تاب و رنگ مثل ريزش زاج
ز سيم آويخته گسترده بر عاج
كجا بنشست ماه بانوان بود
كجا بگذشت شمشاد روان بود
زمين ديبا شده از رنگ رويش
هوا مشكين شده از بوى مويش
زرنگ روى گل بر خاك ريزان
ز ناب موى عنبر باد بيزان
هم از رويش خجل باد بهارى
هم از مويش خجل عود قمارى
چو گوهر پاك و بى آهو و در خور
و ليك آراسته گوهر به زيور
برو زيباتر آمد زرّ و ديبا
كه بى آن هر دوان خود بود زيبا


دادن شهرو ويس را به ويرو و مراد نيافتن هر دو

۳۹ بازديد


چو مادر ديد ويس دلستان را
به گونه خوار كرده گلستان را
بدو گفت اى همه خوبى و فرهنگ
جهان را از تو پيرايه ست و اورنگ
ترا خسرو پدر بانوت مادر
ندانم در خورت شويى به كضور
چو در گيتى ترا همسر ندانم
به ناهمسرت دادن چون توانم
در ايران نيست جفتى با تو همسر
مگر ويرو كه هستت خود برادر
تو او را جفت باش و دوده بفروز
وزين پيوند فرّخ كن مرا روز
زن ويرو بود شايسته خواهر
عروس من بود بايسته دختر
ازان خوشتر نباشد روزگارم
كه ارزانى به ارزانى سپارم
چو بشنيد اين سخن ويسه ز مادر
شد از بس شرم رويش چون مُعصفر
بجنيدش به دل بر مهربانى
ننود از خامشى همداستانى
نگفت از نيك و بد بر روى مادر
كه بود اندر دلش مهر برادر
دلش از مهربانى شادمان شد
فروزان همچو ماه آسمان شد
به رنگى مى شدى هر دم عذارش
به رو افتاده زلف تابدارش
بدانست از دلش مادر همانگاه
كه آمد دخترش را خامشى راه
كجا او بود پير كار ديده
بد و نيك جهان بسيار ديده
به بُرنايى همان حال آه
همان خاموش او را نيز بوده
چو ديد از مهر دختر را نكو راى
بخواند اخترشناسان را ز هر جاى
بپرسيد از شمار آسمانى
كزو كى سود باشد كى زيانى
از اختر كى بود روز گزيده
بد بهرام و كيوان زو بريده
كه بيند دخترش شوى و پسر زن
كه بهتر آن ز هر شوى اين ز هر زن
همه اختر شناسان زيج بردند
شمار اختران يك يك بكردند
چو گردشهاى گردون را بديدند
ز آذر ماه روزى بر گزيدند
كجا آنگه و ز گشت روزگاران
در آذر ماه بودى نوبهاران
چو آذر ماه روز دى در آمد
همان از روز شش ساعت بر آمد
به ايوان كيانى رفت شهرو
گرفته دست ويس و دست ويرو
بسى كرد آفرين بر پاك دادار
چو بر ديو دژم نفرين بسيار
سروشان را به نام نيك بستود
نيايشهاى بى اندازه بننود
پس آنگه گفت با هر دو گرامى
شما را باد ناز و شاد كامى
نبايد زيور و چيزى دلاراى
برادر را و خواهر را به يك جاى
به نامه مُهر موبد هم نبايد
گوا گر كس نباشد نيز شايد
گواتان بس بود دادار داور
سروش و ماه و مهر و چرخ و اختر
پس آنگه دست ايشان را به هم داد
بسى كرد آفرين بر هر دوان ياد
كه شال و ماهتان از خرّمى باد
هميشه كارتان از مردمى باد
به نيكى يكدگر را يار باشيد
وزين پيوند بر خوردار باشيد
بمانيد اندرين پيوند جاويد
فروزنده به هم چون ماه و خورشيد


نامه نوشتن دايه نزد شهرو و كس فرستادن شهرو به صلب ويس

۳۵ بازديد


چو قدّ ويس بت پيكر چنان شد
كه همبالاى سرو بوستان شد
شد آگنده بلورين بازوانش
چو يازنده كمند گيسوانش
سر زلفش به گل بر سايه گسترد
به ناز دل نيازى را بپرورد
پراگنده شده در شهر نامش
ز دايه نامه اى شد نزد مامش
به نامه سرزنش كرده فراوان
كه چون تو نيست بد مهتى به گيهان
نه بر فرزند جانت مهربانست
نه بر آن كس كه وى را دايگانست
نه فرزند نيازى را نوازى
نه بر ديدار او يك روز نازى
به من دادى ورا آنگه كه زادى
سزاى دخترت چيزى ندادى
كنون بر رُست پيش من به صدناز
به پرواز اندر آمد بچهء باز
همى ترسم كه گر پرواز گيرد
به كام خود يكى انباز گيرد
بپروردم ورا چونانكه بايست
به هر رنگى و هر بويى كه شايست
به ديباها و زيورهاى بسيار
ز رخت و طبل هر بزاز و عطار
همى نپسندد اكنون آنچه ماراست
و گر چه گونه گونه خزّ و ديباست
چو بيند جامهاى سخت نيكو
بگويدهر يكى را چند آهو
كه زردست اين سزاى نابكاران
كبودست اين سزاى سوكواران
سفيدست اين سزاى گنده پيران
دو رنگست اين سزاوار دبيران
چو بر خيزد ز خواب بامدادى
ز من خواهد حرير استاربادى
چون باشد روز را هنگام پيشين
ز من خواهد پرند بهمن چين
شبانگه خواهدم دو رويه ديبا
نديمان از پرى رويان زيبا
كم از هشتاد زن پيشش نبايند
كه كمتر زين نديمى را نشايند
هر آن گاهى كه با ايشان خورد نان
همه زرّينه خواهد كاسى و خوان
اگر روزست و گر شب گاه و بيگاه
كنيزك خواهد اندر پيش پنجاه
كمرها بسته افست بر نهاده
پرستش را به پيشش ايستاده
كه من زين بيش او را بر نتابم
همان چيزى كه مى خواهد نيابم
كه باشم من كه دارم رخت شاهان
به كام خويش و كام نيك خواهان
چو اين نامه بخوانى هر چه زوتر
بكن تدبير شهر آراى دختر
ز صد انگشت نايد كار يك سر
نه از سيصد ستاره نور يك خور
چو آمد نامهء دايه به شهرو
به نامه در سخنها ديد نيكو
به نيكى يافت آگاهى ز دختر
كه هم رويش نكو بود و هم اختر
به مژده پيك او را تاج زر داد
بجز تاجش بسى زرّ و گهر داد
چنان كردش ز بس دينار و گوهر
كه بودى زاد بر زادش توانگر
پس آنگه چون بود شاهانه آيين
فرستادش فراوان مهد زرّين
به پيش مهدش اندر خادمانى
به بالا هر يكى چون نردبانى
شدند از راه سوى ويس شادان
ز خوزان آوريدندش به همدان
چو مادر ديد روى دخترش را
سهى بالا و نيكو پيكرش را
خجسته نام يزدان را فرو خواند
بسى زرّ و بسى گوهر بر افشاند
چو او را پيش خود بر گاه بشناخت
رخش از ماه تابان باز نشناخت
گل رخسار گانش را بياراست
بنفشه زلفكانش را بپيراست
عبير و مشكش اندر گيسوان كرد
ز گوهر ياره اندر بازوان كرد
به ديباهاى زربفتش بسر افروخت
بخور عود و مشكش زير بر سوخت
چنان كرد آن نگار دلستان را
كه باد نوبهارى بوستان را
چنان اراست آن ماه زمين را
كه مانى صورت ارژنگ چين را
چنان بنگشاشت آن زيبا صنم را
كه نقاشان چين باغ ارم را
چنان بايسته كرد آن بافرين را
كه در فردوس رصوان حور عين را
اگر چه صورتى باشد بى آهو
به چشم هر كه بيند سخت نيكو
چو آرايش كنند او را فراوان
به زرّ و گوهر و ديباى الوان
شود بى شكّ ز آرايش نكوتر
چنان كز گونه گردد سرخ تر زر


گفتاراندر زادن ويس از مادر

۳۶ بازديد


جهان را رنگ و شكل بيشمارست
خرد را بافرينش كارزارست
زمانه بندها داند نهادن
كه نتواند خرد آن را گشادن
نگر كاين دام طرفه چون نهادست
كه چونان خسروى دروى فتادست
هوا را در دلش چونان بياراست
كه نازاده عروسى را همى خواست
خرد اين راز را بر وى بگشاد
كه از مادر بلاى وى همى راز
چو اين دو نامور پيمان بكردند
درستى را به هم سوگند خوردند
نگر چنين شگفت آمد ازيشان
كجا بستند بر ناموده پيمان
زمانه دستبرد خويش بننود
شگفتى بر شگفتى بر بيفرود
برين پيمان فراوان سال بگذشت
ز دلها ياد اين احوال بغذشت
درخت خشك بوده تر شد از سر
گل صد برگ و نسرين آمدش بر
به پيرى بارور شد شهربانو
تو گفتى در صدف افتاد لولو
يكى لولو كه چون نُه مه بر آمد
ازو تابنده ماهى ديگر آمد
نه مادر بود گفتى مشروقى بود
كزو خورشيد تابان روى بننود
يكى دختر كه چون آمد ز مادر
شب ديجور را بزدود چون خور
كه ومه را سخنها بود يكسان
كه يارب صورتى باشد بدين سان
همه در روى خيره بماندند
به نام او را خجسته ويس خواندند
همان ساعت كه از مادر فرو زاد
مرُو را مادرش با دايگان داد
به خوازان برد او را دايگانش
كه آنجا بود جاى و خان و مانش
ز ديبا كرد و از گوهر همه ساز
بپرورد آن نيازى را به صد ناز
به مشك و عنبر و كافور و سنبل
به آب بيد و مُرد و نرگس و گل
به خزّ و قاقم و سنور و سنجاب
به زيورهاى نغز و درّ خوشاب
به بسترهاى ديبا و حواصل
بفروردش به ناز و كامهء دل
خورشها پاك و جان افزاى و نوشين
چو پوششهاى نغز و خوب و رنگين
چو قامت بر كشيد آن سرو آزاد
كه بودش تن زسيم و دل ز پولاد
خرد از روى او خيره بماندى
ندانستى كه آن بت را چه خواندى
گهى گفتى كه اين باغ بهارست
كه در وى لالهاى آبدارست
بنفشه زلف و نرگس چشمكانست
چو نسرين عارض و لاله رخانست
گهى گفتى كه اين باغ خزانست
كه درسى ميوهاى مهرگانست
سيه زلفينش انگور به بارست
ز نخ سيب و دو پستانش دونارست
گهى گفتى كه اين گنج شهانست
كه در وى آرزوهاى جهانست
رخشى ديبا و اندمش حريرست
دو زلفش غاليه گيسو عبيرست
تنش سيمست و لب ياقوت نابست
همان دندان او درّ خوشابست
گهى گفتى كه اين باغ بهشتست
كه يزدانش ز نور خود سرشتست
تنش آبست و شير و مى رخانش
هميدون انگبينست آن لبانش
روا بود ار خرد زو خيره گشتى
كجا چشم فلك زو تيره گشتى
دو رخسارش بهار دلبرى بود
دو ديدارش هلاك صابرى بود
به چهره آفتاب نيكوان بود
به غمزه اوستاد جادوان بود
چو شاه روم بود آن روى نيكوش
دو زلفش پيش او چون دوسيه پوش
چو شاه زنگ بودش جعد پيچان
دو رخ پيشش چو دو شمع فروزان
چو ابر تيره زلف تابدارش
به ابر اندر چو زهره گوشوارش
ده انگشتى چه ده ماسورهء عاج
به سر هر يكى را فندقى تاج
نشانده عقد او را در بر زر
به سان آب بفشرده بر آذر
چو ماه نو برو گسترده پروين
چو طوق افگنده اندر سر و سيمين
جمال حور بودش طبع جادو
سرين گور بودش چشم آهو
لب و زلفينش را دو گونه باران
شكر بار اين بدى و مشكبار آن
تو گفتى فتنه را كردند صورت
بدان تا دل كند از خلق غارت
و يا چرخ فلك هر زيب كش بود
بران بالا و آن رخسار بننود
چنين پرورد او را دايگانش
به پروردن همى بسپرد جانش
به دايه بود رامين هم به خوزان
هميدون دايگان بر جانش لرزان
به هم بودند آنجا ويس و رامين
چو در يك باغ آذر گون و نسرين
به هم رُستند آنجا دو نيازى
به هم بودند روز و شب به بازى
كه دانست و كرا آمد گمانى
كه حكم هر دو چونست آسمانى
چه خواهد كرد با ايشان زمانه
در آن كردار چون دارد بهانه
هنوز ايشان ز مادرشان نزاده
نه تخم هر دو در بوم او فتاده
قصا پإردإخته بود از كار ايشان
نبشته يك به يك كردار ايشان
قصاى آسمان ديگر نگشتى
به زور و چاره زيشان بر نگشتى
چو بر خواند كسى اين داستان را
بداند عيبهاى اين جهان را
نبايد سرزنش كردن بديشان
كه راه حكم يزدان بست نتوان