دوش متواريك به وقت سحر
اندر آمد به خيمه آن دلبر
راست گفتي شدهست خيمهٔ من
ميغ و او در ميان ميغ قمر
چنگ در بر گرفت و خوش بنواخت
وز دو بسد فرو فشاند شكر
راست گفتي به بتكدهست درون
بتي و بتپرستي اندر بر
پنج شش ميكشيد و پر گل گشت
روي آن روي نيكوان يكسر
راست گفتي رخش گلستان بود
مي سوري بهار گلپرور
مست گشت و ز بهر خفتن ساخت
خويش را از كنار من بستر
راست گفتي كنار من صدفست
كاندرو جاي خويش ساخت گهر
زلف مشكين به روي بر پوشيد
روي خود زير كرد و زلف زبر
راست گفتي كسي نهان كردهست
سمن تازه زير سيسنبر
زلف او را به دست بگرفتم
زنخ گرد او به دست دگر
راست گفتي نشستهام بر او
گوي و چوگان شه به دست اندر
پادشه زاده يوسف آنكه هنر
جز به نزديك او نكرد مقر
راست گفتي هنر يتيمي بود
فرد مانده ز مادر و ز پدر
پس بازي گوي شد خسرو
بر يكي تازي اسب كه پيكر
راست گفتي به باد بر، جم بود
گر بود باد را ستام بزر
خم چوگان به گوي بر زد و شد
گوي او با ستارگان همبر
راست گفتي برابر خورشيد
خواهد از گوي ساختن اختر
از سر گوي زير او برخاست
آن كه كهگذار بحر گذر
راست گفتي سپهر كانون گشت
و اختران اندر آن ميان اخگر
زلزله در زمين فتاد و خروش
از تكاپوي آن كه رهبر
راست گفتي زمين به خود ميگشت
زير آن باد بيستون منظر
كوه بر تافت اين زمين و نتافت
بار آن كوهسنب كوهسپر
راست گفتي جبال حلم امير
بار آن كوهپاره بود مگر
چون بر آيين نشسته بود بر او
آن شه گردبند شيرشكر
راست گفتي قضاي نيكستي
بر نشسته مكابره به قدر
ديدي او را بدين گران رتبت
كه چسان كشت شير شرزهٔ نر
راست گفتي كه همچو فرهادست
بيستون را هميكند به تبر
گر به لاهور بودتي ديدي
كه چه كرد از دليري و ز هنر
راست گفتي درختها بودند
بارشان تير و نيزه و خنجر
رده گرد سپاه بگرفتند
گيرهاگير شد همه كه و در
راست گفتي سپاه ياجوجند
كه نه اندازهشان پديد و نه مر
شاه ايران به تاختن شد تيز
رفت و با شاه ني سپاه و حشر
راست گفتي همي به مجلس رفت
يا از آن تاختن نداشت خبر
پشت آن لشكر قوي بشكست
وز پس آن نشست بي لشكر
راست گفتي كه نره شيري بود
گلهٔ غرم و آهو اندر بر
تير او خورده بودي اندر دل
هر كه ز ايشان فرو نهادي سر
راست گفتي جداي گشت به تير
دل ايشان يكايك از پيكر
روزي اندر حصار برهمنان
اوفتاد آن شه ستوده سير
راست گفتي كه آن حصار بلند
خيبرستي و مير ما حيدر
دي هميآمد از بر سلطان
آن نكو منظر نكو مخبر
راست گفتي سفنديارستي
برنهاده كلاه و بسته كمر
گفتم از خلق او سخن گويم
نوز نابرده اين حديث به سر
راست گفتي كسي به من بربيخت
نافهٔ مشك و بيضهٔ عنبر
خود مر او را به خواب ديدم دوش
پيش او توده كرده زيور و زر
راست گفتي يكي درختي بود
برگ او زر و بار او زيور
شادمان باد و مي دهش صنمي
كه چنويي نديده صورتگر
راست گفتي به دستش اندر گشت
جام با رنگ شعلهٔ آذر
بر كفش سال و ماه باد ميي
كز خمش چون بكند دهقان سر،
راست گفتي بر آمد از سر خم
ماهي از آفتاب روشنتر
فرخش باد عيد آنكه به عيد
كارد بنهاد بر گلوي پسر
راست گفتي دو نيمه خواهد كرد
لالهاي را به برگ نيلوفر
اي دل ناشكيب مژده بيار
كامد آن شمسهٔ بتان تتار
آمد آن سرو جلوه كرده به ناز
آمد آن گلبن خميده ز بار
آمد آن بلبل چميده به باغ
آمد آن آهوي چريده بهار
آمد آن غمگسار جان و روان
آمد آن آشناي بوس و كنار
آمد آن ماه با هزار ادب
آمد آن روي با هزار نگار
آمد آن مشكبوي مشكين مو
آمد آن خوبروي ماه عذار
گر نژند از فراق بودي تو
خويشتن را كنون نژند مدار
زين بهنگامتر نباشد وقت
زين دلارامتر نباشد يار
عشق را باز تازه بايد كرد
عاشقي را بساز ديگر بار
اندر اين عشق نو غزلها گوي
پس به گوش خدايگان بگذار
آفتاب خدايگان كه بدوي
چون گل افروختهست روي تبار
مير عادل محمد محمود
پشت دين محمد مختار
آنكه گيتي به روي او بيند
خسرو شاهبند شيرشكار
آنكه دولت چو بندگان مطيع
خدمت او كند به ليل و نهار
بهتر از خدمت مبارك او
نيست اندر جهان سراسر كار
خدمت او اميدوارترست
از دعاهاي عابدان بسيار
هر چه بايد ز آلت ملكان
همه دادستش ايزد دادار
گر كه سرمايهٔ مهي هنرست
هنرش را پديد نيست شمار
ور بزرگي به فضل خواهد بود
فضل او را پديد نيست كنار
روز چوگان زدن ستاره شود
گوي او بر سپهر دايره وار
و اندر آماجگاه راه كند
تير او اندر آهنين ديوار
نامهٔ نانوشته برخواند
خاطر پاك او به روز هزار
گويي آن خاطر زدودهٔ او
يابد اندر ضمير هر كس بار
زآنچه امسال كرد خواهد خصم
رايش آگاه گشته باشد پار
هر چه بر عالمان بود مشكل
زو بپرسي به دم كند تكرار
دولت او برو بر آسان كرد
هر چه بر مردمان بود دشوار
گويي او از كتابهاي جهان
برگزيدهست نكتهٔ اسرار
چون نسيم از سر زبان دارد
فقه و تفسير و مسند و اخبار
گرچه گيتي بجمله در كف اوست
ور چه آكنده گنجهاش به مار
همتش برتر از تواناييست
دادنش بيشتر ز دستگزار
ابر و دريا سخي بوند بطبع
دستش از هر دو ننگ دارد و عار
در خزان از رزان نريزد برگ
نيم از آن، كز دو دست او دينار
پادشه اينچنين سزد كه دهند
پادشاهان به فضل او اقرار
مملكت را ملك چنين بايد
تا بود كار ملك راست چو تار
آفرين بر يمين دولت باد
آن بلنداختر بزرگ آثار
كز همه خسروان عصر جز او
كس ندارد پسر بدين كردار
اي ملكزادهٔ فريشته خو
اي به تو شادمان دل احرار
گفتگوي تو بر زبان دارند
پيشبينان زيرك و هشيار
هر كه فرداي خويش را نگريد
چنگ در دامن تو زد ستوار
فر شاهي خداي ما به تو داد
گر نه مردم بداند اين مقدار
ماه و خورشيد را قران باشد
هر گهي با پدر كني ديدار
همچنين باش سالهاي دراز
دل سلطان گرفته بر تو قرار
كار تو با سعادت و اقبال
وز تن و جان خويش برخوردار
ديدن شاه بر تو فرخ باد
همچو بر شاه ديدنت هموار
همي نسيم گل آرد به باغ بوي بهار
بهار چهر منا! خيز و جام باده بيار
اگرچه باده حرامست ظن برم كه مگر
حلال گردد بر عاشقان به وقت بهار
خداي، نعمت، ما را ز بهر خوردن داد
بيا و نعمت او را ز ما دريغ مدار
چه نعمتست به از باده بادهخواران را
همين بسست وگر چند نعمتش بسيار
بخاصه اكنون كز سنگ خاره لاله دميد
ز لاله كوه چو ديباي لعل شد هموار
ز گلبنان شكفته چنان نمايد باغ
كه مير پره زدستي به دشت بهر شكار
امير ما عضد دولت و مؤيد دين
در اميد بزرگان و قبلهٔ احرار
بزرگواري كاندر ميان گوهر خويش
پديدتر ز علم در ميان صف سوار
مبارزي كه به مردي و چيرهدستي و رنگ
چنو يكي نبود در ميان بيست هزار
دو مرد زنده نماند كه صلح تاند كرد
در آن حصار كه او يك دو تير برد بكار
به روي باره اگر برزند به بازي تير
زسوي ديگر تيرش برون شود ز حصار
سلاح در خور قوت، هزار من كندي
اگر نيابد او را ز بهر بازي يار
كمان او را بيني فتاده پنداري
مهينه شاخي افتاده از مهينه چنار
چنو سوار نيارد نگاشتن به قلم
اگرچه باشد صورتگري بديع نگار
ز دور هر كه مر او را بديد يكره گفت
زهي سوار نكو طلعت نكو ديدار
زخوب طلعتي و از نكو سواري كوست
ز ديدنش نشود سير ديدهٔ نظار
نكو لقا و نكو عادت و نكو سخنست
نكو خصال و نكو مذهب و نكو كردار
درم كشست و كريمي كه در خزانهٔ او
درم نيابد چندانكه بركشد زوار
درم كه بر همه شاهان بزرگ دارد قدر
بر امير ندارد به ذرهاي مقدار
اگر بيابد روزي هزار تنگ درم
هزار و صد بدهد كارش اين بود هموار
مرا غم آيد اگر چه مرا دليست فراخ
ز مال دادن و بخشيدن بدان كردار
چنان ملك را بايد كه باشدي هر روز
خزانه پر درم و پر سليح و پر دينار
چو خرج خويش فزونتر ز دخل خويش كند
ز زر و سيم خزانه تهي شود ناچار
دگر كه نام نكو يافته ست، و نام نكو
نكوتر از گهر نابسوده صد خروار
شريفتر زان چيزي بود كه محتشمان
هميكنند به هر جاي فضل او تكرار
بزرگتر زان چيزي كجا بود كه ازو
هميرسد ز دل و دست او به دستگزار
هر آنچه من ز كريمي و فضل او گويم
كنند باور و بر من نبايد استغفار
رسد ز خدمت او بيخطر به جاه و خطر
كند ز خدمت او بي يسار ملك و يسار
مرا بخدمتش امروز بهترست از دي
مرا به دولتش امسال خوشترست از پار
هزار سال زياد اين بزرگوار ملك
عزيز باد و عدو را ذليل كرده و خوار
خجسته بادش نوروز و همچنان همه روز
به شادكامي بر كف گرفته جام عقار
هميشه در بر او كودكي چو لعبت چين
هميشه مونس او لعبتي چو نقش بهار
برفت يار من و من نژند و شيفتهوار
به باغ رفتم با درد و داغ رفتن يار
بدان مقام كه با من به مي نشست همي
به روزگار خزان و به روزگار بهار
بنفشه ديدم و نرگس مقام كرده و باغ
بدين دو گشته ز خوبي چو صد هزار نگار
شده بنفشه به هر جايگه گروه گروه
كشيده نرگس بر گرد او قطار قطار
يكي چو زلف بت من ز مشك برده نسيم
دگر چو چشم بت من ز مي گرفته خمار
دو سرو ديدم كو زير هر دوان با من
به جام و ساتگني خورده بود مي بسيار
خروش و ناله به من درفتاد و رنگين گشت
ز خون ديده مرا هر دو آستين و كنار
بنفشه گفت كه گر يار تو بشد مگري
به يادگار دو زلفش مرا بگير و بدار
چه گفت نرگس؟ گفت: اي ز چشم دلبر دور
غم دو چشمش بر چشمهاي من بگمار
ز بسكه زاري كردم ز سروهاي بلند
به گوشم آمد بانگ و خروش و نالهٔ زار
مرا به درد دل آن سروها هميگفتند
كه كاشكي دل تو يافتي به ما دو قرار
كه سبز بود نگارين تو و ما سبزيم
بلند بود و ازو ما بلندتر صد بار
جواب دادم و گفتم بلندي و سبزي
به وقت بوسه نباشد مرا ز سرو به كار
درين مناظره بودم كه باز خواند مرا
به پيش بهر ثنا گفتن شه ابرار،
وزيرزادهٔ سلطان و بركشيدهٔ او
بزرگ همت ابوالفتح سرفراز تبار
جليل عبد رزاق احمد آنكه فضل و هنر
بدو گرفت يمين و ازو گرفت يسار
به ياد كردش بتوان زدود از دل غم
به مصقله بتوان برد ز آينه زنگار
ز خاندانش پيدا شد اصل جود و كرم
چنانكه ز ابجد اصل حروف و اصل شمار
هميشه سير كند نام نيك او به جهان
چو بر سپهر هماره ستارهٔ سيار
جهان همه چو يكي گلبنست و او چون گل
چو گل چدند ز گلبن، همي چه ماند؟ خار
به وقت خواستن آسان دهد به زاير زر
اگر چه هست فراز آوريدنش دشوار
سخا و حلم و شرف دارد و هنر دارد
نهاد طبع چهارست و آن خواجه چهار
سخا ز طاعت بيش و ز خشم حلم افزون
شرف ز كبر زياده، هنر فزون ز شمار
ايا، سپهر كجا همت تو باشد، پست
ايا، بهشت كجا مجلس تو باشد، خوار
ز چاكران تو گامي جدا نگردد فخر
ز دشمنان تو مويي جدا نباشد عار
ز خاكپاي تو روشن شود دو چشم ضرير
به ياد كردن نام تو به شود بيمار
بدان مقام رسيدي كه بس عجب نبود
اگر سپهر كند پيش تو ستاره نثار
ز هيبت قلم تو عدو به هفت اقليم
بگونهٔ قلم تو شدهست زار و نزار
سپهبدان سپه را پيادگان خواند
هر آنكسي كه ترا روز رزم ديد سوار
چه مركبيست به زير تو آن مبارك خنگ
كه نگذرد به گه تاختن ازو طيار
چو روز باد، روان، پارهاي ز ابر سپيد
تو ابر ديدي كو زير زين بود هموار
چو ابر باشد و از نعل او جهان پر برق
اگر ز ابر جهد برق بس شگفت مدار
نهنگ دريا خانه ست و ديو دشت وطن
پلنگ كوه پناهست و شير بيشه حصار
نهنگ و ديو و پلنگش مخوان و شير مخوان
كه ناپسند بود نزد مردم هشيار
نهنگ ازو به خروشست و ديو ازو به فغان
پلنگ ازو به نهيبست و شير ازو به فرار
ايا ز كينهوران همچو رستم دستان
ايا ز ناموران همچو حيدر كرار
شب سدهست يكي آتش بلندافروز
حقست مر سده را بر تو، حق آن بگزار
هميشه تا كه بود زير ما زمين گردان
چنانكه بر زبر ماست گنبد دوار
دو چيز دار ز بهر دو تن نهاده مقيم
ز بهر ناصح تخت و ز بهر حاسد دار
بدين خرمي جهان، بدين تازگي بهار
بدين روشني شراب، بدين نيكويي نگار
يكي چون بهشت عدن يكي چون هواي دوست
يكي چون گلاب بلخ يكي چون بت بهار
زمين از سرشك ابر، هوا از نسيم گل
درخت از جمال برگ، سر كه ز لالهزار
يكي چون پرند سبز، يكي چون عبير خوش
يكي چون عروس خوب، يكي چون رخان يار
تذرو عقيق روي، كلنگ سپيدرخ
گوزن سياه چشم، پلنگ ستيزه كار
يكي خفته بر پرند، يكي خفته بر حرير
يكي رسته از نهفت، يكي جسته از حصار
ز بلبل سرود خوش، ز صلصل نواي نغز
ز ساري حديث خوب، ز قمري خروش زار
يكي بر كنار گل، يكي در ميان بيد
يكي زير شاخ سرو، يكي بر سر چنار
هوا خرم از نسيم، زمين خرم از لباس
جهان خرم از جمال، ملك خرم از شكار
يكي مشك در دهان، يكي حله بر كتف
يكي آرزو به دست، يكي دوست در كنار
زمانه شده مطيع، سپهر ايستاده راست
رعيت نشسته شاد، جهان خوش به شهريار
يكي را بدو نياز، يكي را بدو شرف
يكي را بدو اميد، يكي را بدو فخار
ازان عادت شريف، ازان دست گنج بخش
ازان راي تيزبين، ازان گرز گاوسار
يكي خرم و بكام، يكي شاد و كامران
يكي مهتر و عزيز، يكي خسته و فگار
مصافش به روز رزم، سپاهش به روز عرض
بساطش به روز بزم، سرايش به روز بار
يكي كوه پر پلنگ، يكي بيشه پر هزبر
يكي چرخ پر نجوم، يكي باغ پر نگار
اميران كامران، دليران كامجوي
هزبران تيز چنگ، سواران كامگار
يكي پيش او به پاي ، يكي در جهان جهان
يكي چون شكال نرم ، يكي چون پياده خوار
كمند بلند او ، سنان دراز او
سبك سنگ تير او ، گران گرز هر چهار
يكي پيش نصرتست، يكي بازوي ظفر
يكي نايب قضا، يكي قهر كردگار
به ماهي چهار مير، به ماهي چهار شاه
به ماهي چهار شهر، بكند از بن و ز بار
يكي را به كوه سر ، يكي را به كوه شير
يكي را به دشت گنج، يكي را به رودبار
ازين پس علي تكين، دگر ارسلان تكين
سه ديگر طغان تكين، قدر خان بادسار
يكي گم شود به خاك، يكي گم شود به گور
يكي درفتد به چاه، يكي برشود به دار
ملك بادهاي به دست، سماعي نهاده پيش
يكي طرفه بر يمين، يكي طرفه بر يسار
يكي چون عقيق سرخ، يكي چون حديث دوست
يكي چون مه درست، يكي چون گل ببار
بهارش خجسته باد، دلش آرميده باد
جهان را بدو سكون، بدو ملك را قرار
يكي را مباد عزل، يكي را مباد غم
يكي باد بيزوال، يكي باد بيكنار
بدانديش او به جان، بدي خواه او به تن
نكوخواه او ز يسر، نصيحتگر از يسار
يكي مستمند باد، يكي باد دردناك
يكي باد شادكام، يكي باد شادخوار
سرايش ز روي خوب، ولايت ز عدل و داد
بساط از لب ملوك، در خانه از سوار
يكي گشته چون بهار، يكي گشته چون بهشت
يكي گشته پر نگار، يكي گشته استوار
كاشكي كردمي از عشق حذر
يا كنون دارمي از دوست خبر
اي دريغا كه من از دست شدم
نوز ناخورده تمام از دل بر
چون توان بود برين درد صبور
چون توان برد چنين روز به سر
عشق با من سفري گشت و بماند
مونس من به حضر خسته جگر
دور بودن زچنان روي، غميست
هر چه دشوارتر و هر چه بتر
پيك غزنين نرسيدهست كه من
خبري يابم از دوست مگر
سفر از دوست جدا كرد مرا
گم شود از دو جهان نام سفر
من شفاعت كنم امسال ز مير
تا مرا دست بدارد به حضر
مير يوسف پسر ناصر دين
لشكر آراي شه شيرشكر
چون شه ايران والا به نسب
با شه ايران همتا به گهر
آنكه بر درگه سلطان جهان
جاي او پيشتر از جاي پسر
همه نازيدن مير از ملك است
زين ستودهست بر اهل هنر
همچنان درخور از روي قياس
كان ملك شمسست اين مير قمر
ملك او را به سزا دارد از آنك
يادگارست ملك را ز پدر
لاجرم مير گرفتهست مدام
خدمت او چو نماز اندر بر
روز و شب پيش همه خلق زبان
به ثنا گفتن او دارد تر
همه از دولت او جويد نام
همه در خدمت او دارد سر
تا ثناي ملك شرق بود
به ثناي دگران رنج مبر
اين هم از خدمت باشد كه ز من
بخرد مدح شه شرق به زر
دوستان را دل از اينگونه بود
دوستاران را زين نيست گذر
شاد باد آن هنري مير كه هست
پادشاهي و شهي را درخور
آن نكو سيرت و نيكو مذهب
آن نكو منظر و نيكو مخبر
آنكه اندر سپه شاه كسي
پيش او نام نگيرد ز هنر
چون عطا بخشد اقرار كني
كه جهان را بر او نيست خطر
چون به جنگ آيد گويي كه مگر
نرسيدهست بدو نام حذر
از حريصي كه به جنگست مثل
جنگ را بندد هر روز كمر
دشمنان را چو كمان خواهد مير
هيچ اميد نماند به سپر
همه كتب عرب و كتب عجم
بر تو برخواند چون آب ز بر
سخنانش همه يكسر نكتست
چون سخن گويد تو نكته شمر
تا همي سرخ بود آذرگون
تا همي سبز بود سيسنبر
تا بود لعلي نعت گل نار
چون كبودي صفت نيلوفر
شادمان باد و به كام دل خويش
آن پسنديده خوي خوب سير
نيكواني چو نگار اندر پيش
دلبراني چو بهار اندر بر
همچو اين عيد به شادي و خوشي
بگذاراد و هزاران دگر
امسال تازه رويتر آمد همي بهار
هنگام آمدن نه بدينگونه بود پار
پار از ره اندر آمد چون مفلسي غريب
بيفرش و بيتجمل و بيرنگ و بينگار
و امسال پيش از آنكه به ده منزلي رسيد
اندر كشيد حله به دشت و به كوهسار
بر دست بيد بست ز پيروزه دستبند
در گوش گل فكند ز بيجاده گوشوار
از كوه تا به كوه بنفشهست و شنبليد
از پشته تا به پشته سمنزار و لالهزار
گويي كه رشتههاي عقيقست و لاژورد
از لاله و بنفشه همه روي مرغزار
از گل هزار گونه بت اندر پس بتست
وز لاله صد هزار سوار از پس سوار
گلبن پرند لعل هميبركشد به سر
دامان گل به دشت هميگسترد بهار
اين سازها كه ساخت بهار از پي كه ساخت
امسال چون ز پار فزون ساخته نگار
رازيست اين ميان بهار و ميان من
خيزم به پيش خواجه كنم رازش آشكار
هر ساله چون بهار ز راه اندر آمدي
جايي نيافتي كه درو يافتي قرار
بر سنگلاخ و دشت فرود آمدي خجل
اندر ميان خاره و اندر ميان خار
پنداشتي كه خوار شدستي ميان خلق
بيدل شود، عزيز كه گردد ذليل و خوار
امسال نامه كرد سوي او شمال و گفت
مژده ترا كه خواجه ترا گشت خواستار
باغي ز بهر تو ز نو افكنده چون بهشت
در پيش او بسان سپهري يكي حصار
باغي چو خوي خويش پسنديده و بديع
كاخي چو راي خويش مهيا و استوار
باغي كزو بريده بود دست حادثات
كاخي كزو كشيده بود پاي روزگار
باغي چو نعمت ملكان نامدار و خوش
كاخي چو روزگار جوانان اميدوار
باغي كه نيمهاي نتوان گشت زو تمام
گر يك مهي تمام كني اندرو گذار
هر تختهاي ازو چو سپهرست بيكران
هر دستهاي ازو چو بهشتست بيكنار
سيصد هزار گونه بتست اندرو بپاي
هريك چنانكه خيره شود زو بت بهار
از ارغوان و ياسمن و خيري و سمن
وز سرو نورسيده و گلهاي كامگار
بر جويهاي او به رده نونهالها
گويي وصيفتانند استاده بر قطار
تا چند روز ديگر از آن هر وصيفتي
بر خويشتن به كار برد در شاهوار
آنگاه ما و سرخ مي و مطربان خوش
ياران مهربان و رفيقان غمگسار
در زير هر نهالي از آن مجلسي كنيم
بر ياد كرد خواجه و بر ديدن بهار
گر زهر نوش گردد وگردد شرنگ شهد
بر ياد كرد خواجهٔ سيد عجب مدار
دستور زادهٔ ملك شرق بوالحسن
حجاج سرفراز همه دوده و تبار
بنياد فضل و بنيت فضلست و پشت فضل
وز پشت فضل نزد شه شرق يادگار
او را سزد بزرگي و او را سزد شرف
او را سزد مني و هم او را سزد فخار
كردار و بر او بگذشت از حد صفت
احسان و فضل او بگذشت از حد شمار
زو حقشناستر نبود هيچ حقشناس
زو بردبارتر نبود هيچ بردبار
كردارهاي خوبش بيهيچ خدمتي
بر من كند سلام به روزي هزار بار
بهتر ز خدمتش نشناسم درين جهان
از اينجهت به خدمت او كردم اقتصار
بس كس كه شد ز خدمت آن خواجه همچو من
هر روز بركشيده و مسعود و بختيار
چون عاشقان به دوست، بنازند زو همي
صدر و سرير و جام ميو كار هر چهار
با دولتيست باقي و با نعمتي تمام
با همتي كه وهم نيارد برو گذار
آنكس كه مشت خويش نديدهست پردرم
گر خدمتش كند ز گهر پر كند كنار
زاير ز بس نوال كزو يابد و صلت
گويد مگر چو من نرسيد اندر اين ديار
پندارد آن نواخت هم او يافتهست و بس
آنكو گمان برد به خرد باشد او نزار
اين مهترست بار خدايي كه مال خويش
بر مردمان برد همي از مردمي به كار
هر كس كه قصد كرد بدو بينياز گشت
آري بزرگواري داند بزرگوار
تا گل چو ياسمن نشود، بيد چون بهي
تا سرو نارون نشود، نارون چنار
تا شنبليد و لاله نيابي ز شاخ بيد
تا نرگس و بنفشه نيابي ز شاخ نار
شاديش باد و دولت و پيروزي و ظفر
همواره بر هواي دل خويش كامگار
بدگوي او نژند و دل افگار و مستمند
بدخواه او اسير و نگونسار و خاكسار
هر روز شادي نو بيناد و رامشي
زين باغ جنت آيين، زين كاخ كرخوار
غم ناديدن آن ماه ديدار
مرا در خوابگه ريزد همي خار
شب تاري همه كس خواب يابد
من از تيمار او تا روز بيدار
گهي گويم: رخت كي بينم اي دوست
گهي گويم: لبت كي بوسم اي يار!
ز گرياني كه هستم، مرغ و ماهي
هميگريند بر من همچو من زار
مرا گويي چرا گريي ز اندوه
مرا گويي چرا نالي ز تيمار
نه وقت بازگشتن سوي معشوق
نه جز با رازداران روي گفتار
هر آنك امسال آمد پيش من گفت
نه آني خود كه من ديدم ترا پار
ز كوژي پشت من چون پشت پيران
ز سستي پاي من چون پاي بيمار
خروشم چون خروش رعد بهمن
سرشكم چون سرشك ابر آذار
تن مسكين من بگداخت چون موم
دل غمگين من بشكافت چون نار
تن چون موي من چون تابداين رنج
دل بيچاره چون بردارد اين بار
ز دل برداشت خواهم بار اندوه
چو نزد مير ميران يافتم بار
امير جنگجوي اياز اويماق
دل و بازوي خسرو روز پيكار
سواري كز در ميدان در آيد
به حيرت درفتد دلهاي نظار
يكي گويد كه آن سرويست بر كوه
دگر گويد گلي تازهست بر بار
زنان پارسا از شوي گردند
به كابين ديدن او را خريدار
دليران از نهيبش روز كوشش
هميلرزند چون برگ سپيدار
اگر بر سنگ خارا بر زند تير
به سنگ اندر نشاند تا به سوفار
برون پراند از نخجير ناوك
من اين صد بار ديدستم نه يكبار
نه بر خيره بدو دل داد محمود
دل محمود را بازي مپندار
جز او در پيش سلطان نيز كس بود
جز او سلطان غلامان داشت بسيار
اگر چون مير يك تن بود از ايشان
نه چندان بد مر او را گرم بازار
خداوند جهان مسعود محمود
كه او را زر هميبخشد به خروار
جز او را از همه ميران كرا داد
به يك بخشش چهل خروار دينار
ندادنديش چندين گر نبودي
به چندين و به صد چندين سزاوار
به جاي قدر مير و همت شاه
تو اين را خواردار و اندك انگار
به جايي برد خواهد خسرو او را
كه سالاران بدو گردند سالار
بدو بخشيد مال خطهٔ بست
خراج خطهٔ مكران و قزدار
كجا گردد فراموش آنچه او كرد
ز بهر خدمت شاه جهاندار
ميان لشكر عاصي نگه داشت
وفا و عهد آن خورشيد احرار
به روز روشن از غزنين برون رفت
هميزد با جهاني تا شب تار
نماز شام را چندان نخوابيد
كه دشت از كشته شد با پشته هموار
گروهي را از آن شيران جنگي
بكشت و مابقي را داد زنهار
جز او هرگز كه كردهست اين به گيتي
بخوان شهنامه و تاريخ و اخبار
خدايا ناصر او باش و از قدر
سر راياتش از خورشيد بگذار
جهان از بد سكالانش تهي كن
چنان كز دلقك بيشرم طرار
برگرفت از روي دريا ابر فروردين سفر
ز آسمان بر بوستان باريد مرواريد تر
گه به روي بوستان اندر كشد پيروزه لوح
گه به روي آسمان اندر كشد سيمين سپر
هر زماني بوستان را خلعتي پوشد جدا
هر زماني آسمان را پردهاي سازد دگر
در بيابان بيش از آن حلهست كاندر سيستان
در گلستان بيش از آن ديباست كاندر شوشتر
هر كجا باغيست بر شد بانگ مرغان از درخت
هر كجا كوهيست بر شد بانگ كبكان از كمر
سوسن سيمين، وقايه برگرفت از پيش روي
نرگس مشكين، عصابه برگرفت از گرد سر
بر توان چيدن ز دست سوسن آزاد سيم
بر توان چيدن ز روي شنبليد زرد زر
ارغوان از چشم بد ترسد از آن رو هر زمان
سرخ بيجاده چو تعويذ اندر آويزد زبر
هر زمان از نقش گوناگون همه روي زمين
چون نگارين خانهٔ دستور گردد سربسر
خواجه بو منصور، دستور عميد اسعد از اوست
سعد اجرام سپهر و فخر اسلاف گهر
دولتش گيتي پناه و نعمتش زاير نواز
هيبتش درياگذار و همتش گردون سپر
خانمان دوستان از جود او پر ناز و نوش
شهر و بوم دشمنان از سهم او زير و زبر
هيچ علم از عقل او مويي نماند باز پس
هيچ فضل از خلق او گامي نگردد زاستر
مهر و كين و جنگ و صلح و كلك و تيغ او دهند
دوستان و دشمنان را نفع و ضر و خير و شر
پيل مست ار بر در كاخش كند روزي گذار
شير نر گر بر سر راهش كند وقتي گذر
آتش خشمش دو دندان بركند از پيل مست
آفت سهمش دو ساعد بشكند از شير نر
در تن پيل دلاور زهره گردد خون صرف
گردد چشم شير شرزه مژه گردد نيشتر
گر چه باشد آبگينه با تبر ناپايدار
چون برو نامش بخواني بشكند رويين تبر
ممتحن را ديدن او باشد از غمها فرج
منهزم را نام او بر دشمنان باشد ظفر
روشنايي يابد از ديدار او دو چشم كور
اشنوايي يابد از آواز او دو گوش كر
سايهٔ او بر هماي افتاد روزي در شكار
زان سبب بر سايهٔ پر هماي افتاد فر
مهر او روزي به طلق از روي رافت ديده دوخت
زان سپس هرگز نشد بر طلق آتش كارگر
در چغاني رود اگر روزي فرو شويد دو دست
ماهيان را چون صدف در تن پديد آيد درر
اي پدر را نامور فرزند كاندر دور دهر
تا قيامت زنده شد از نام تو نام پدر
تا بتابد نيمروزان از تف خورشيد سنگ
تا برآيد بامدادان آفتاب از باختر
كامران باش و روان را از طرب با بهره دار
شادمان باش و جهان را بر مراد خويش خور
همچنين نوروز خرم صد هزاران بگذران
همچنين ماه مبارك صد هزاران بر شمر
چون پرند نيلگون بر روي پوشد مرغزار
پرنيان هفترنگ اندر سر آرد كوهسار
خاك را چون ناف آهو مشك زايد بيقياس
بيد را چون پر طوطي برگ رويد بيشمار
دوش وقت نيمشب بوي بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوي بهار
باد گويي مشك سوده دارد اندر آستين
باغ گويي لعبتان ساده دارد در كنار
ارغوان لعل بدخشي دارد اندر مرسله
نسترن لؤلؤي لالا دارد اندر گوشوار
تا برآمد جامهاي سرخ مل بر شاخ گل
پنجههاي دست مردم سر فرو كرد از چنار
باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلمون نماي
آب مرواريد رنگ و ابر مرواريد بار
راست پنداري كه خلعتهاي رنگين يافتند
باغهاي پرنگار از داغگاه شهريار
داغگاه شهريار اكنون چنان خرم بود
كاندرو از نيكويي حيران بماند روزگار
سبزه اندر سبزه بيني، چون سپهر اندر سپهر
خيمه اندر خيمه بيني، چون حصار اندر حصار
سبزهها با بانگ رود مطربان چربدست
خيمهها با بانگ نوش ساقيان ميگسار
هر كجا خيمهست خفته عاشقي با دوست مست
هر كجا سبزهست شادان ياري از ديدار يار
عاشقان بوس و كنار و نيكوان ناز و عتاب
مطربان رود و سرود و ميكشان خواب و خمار
روي هامون سبز چون گردون ناپيدا كران
روي صحرا ساده چون دريا ناپيدا كنار
اندر آن دريا سماري وان سماري جانور
وندر آن گردون ستاره وان ستاره بي مدار
هر كجا كهسار باشد آن سماري كوه بر
هر كجا خورشيد باشد آن ستاره سايهدار
معجزه باشد ستاره ساكن و خورشيد پوش
نادره باشد سماري كه بر و صحرا گذار
بر در پردهسراي خسرو پيروزبخت
از پي داغ آتشي افروخته خورشيدوار
بركشيده آتشي چون مطرف ديباي زرد
گرم چون طبع جوان و زرد چون زر عيار
داغها چون شاخهاي بسد ياقوت رنگ
هر يكي چون نار دانه گشته اندر زير نار
ريدكان خواب ناديده مصاف اندر مصاف
مركبان داغ ناكرده قطار اندر قطار
خسرو فرخ سير بر بارهٔ دريا گذر
با كمند شصت خم در دشت چون اسفنديار
اژدها كردار پيچان در كف رادش كمند
چون عصاي موسي اندر دست موسي گشته مار
همچو زلف نيكوان مورد گيسو تابخورد
همچو عهد دوستان سالخورده استوار
كوه كوبان را يگان اندر كشيده زير داغ
بادپايان را دوگان اندر كمند افكنده خوار
گردن هر مركبي چون گردن قمري بطوق
از كمند شهريار شهرگير شهردار
هر كره كاندر كمند شصت بازي درفكند
گشت داغش بر سرين و شانه و رويش نگار
هرچه زينسو داغ كرد از سوي ديگر هديه داد
شاعران را با لگام و زايران را با فسار
فخر دولت بوالمظفر شاه با پيوستگان
شادمان و شادخوار و كامران و كامگار
روز يك نيمه، كمند و مركبان تيز تك
نيم ديگر مطربان و بادهٔ نوشين گوار
زيرها چون بيدلان مبتلي نالنده سخت
رودها چون عاشقان تنگدل گرينده زار
خسرو اندر خيمه و بر گرد او گرد آمده
يوز را صيد غزال و باز را مرغ شكار
اينچنين بزم از همه شاهان كرا اندر خورست
نامهٔ شاهان بخوان و كتب پيشينان بيار
اي جهان آراي شاهي كز تو خواهد روز رزم
پيل آشفته امان و شير شرزه زينهار
كار زاري كاندر او شمشير تو جنبنده گشت
سربسر كاريز خون گشت آن مصاف كار زار
مرغزاري كاندرو يك ره گذر باشد ترا
چشمهٔ حيوان شود هر چشمهاي زان مرغزار
كوكنار از بس فزع داوري بيخوابي شود
گر برافتد سايهٔ شمشير تو بر كوكنار
گر نسيم جود تو بر روي دريا بروزد
آفتاب از روي دريا زر برانگيزد بخار
ور سموم خشم تو برابر و باران درفتد
از تف آن ابر آتش گردد و باران شرار
ور خيال تيغ تو اندر بيابان بگذرد
از بيابان تا به حشر الماس برخيزد غبار
چون تو از بهر تماشا بر زميني بگذري
هر بنايي زان زمين گردد بناي افتخار
تيغ و جام و باز و تخت از تو بزرگي يافتند
روز رزم و روز بزم و روز صيد و روز بار
روز ميدان گر ترا نقاش چين بيند به رزم
خيره گردد، شير بنگارد همي جاي سوار
گرد كردن زر و سيم اندر خزينه نزد تو
ناپسنديدهتر از خون قنينه است و قمار
دوستان و دشمنان را از تو روز رزم و بزم
شانزده چيزست بهره، وقت كام و وقت كار
نام و ننگ و فخر و عار و عز و ذل و نوش و زهر
شادي و غم، سعد و نحس و تاج و بند و تخت و دار
افسر زرين فرستد آفتاب از بهر تو
همچنان كز آسمان آمد علي را ذوالفقار
كردگار از ملك گيتي بي نيازست اي ملك
ملك تو بود اندرين گيتي مراد كردگار
گر نه از بهر عدوي تو ببايستي همي
فخر تو از روي گيتي برگرفتي نام عار
ور بخواهي بركني از بن سزا باشد عدو
اختيار از تست چونان كن كه خواهي اختيار
شاعران را تو زجدان يادگاري، زين قبل
هر كه بيتي شعر گويد نزد تو يابد قرار
تا طرازندهٔ مديح تو دقيقي درگذشت
ز آفرين تو دل آكنده چنان كز دانه نار
تا به وقت اين زمانه مر ورا مدت نماند
زين سبب چون بنگري امروز تا روز شمار
هر نباتي كز سر گور دقيقي بردمد
گر بپرسي ز آفرين تو سخن گويد هزار
تا نگردد باد خاك و ماه مهر و روز شب
تا نگردد سنگ موم و سيم زر و لاله خار
تا كواكب را همي فارغ نبيند كس ز سير
تا طبايع را همي افزون نيابند از چهار
بر همه شادي تو بادي شادخوار و شادمان
بر همه كامي تو بادي كامران و كامگار
بزم تو از ساقيان سرو قد چون بوستان
قصر تو از لعبتان قندلب چون قندهار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد