من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳۶ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوي

۳۲ بازديد


آشتي كردم با دوست پس از جنگ دراز
هم بدان شرط كه با من نكند ديگر ناز
زانچه كرده‌ست پشيمان شد و عذر همه خواست
عذر پذرفتم و دل در كف او دادم باز
گر نبودم به مراد دل او دي و پرير
به مراد دل او باشم از امروز فراز
دوش ناگاه رسيدم به در حجرهٔ او
چون مرا ديد بخنديد و مرا برد نماز
گفتم اي جان جهان خدمت تو بوسه بسست
چه شوي رنجه به خم دادن بالاي دراز
تو زمين بوسه مده خدمت بيگانه مكن
مر ترا نيست بدين خدمت بيگانه نياز
شادمان گشت و دو رخ چون دو گل نو بفروخت
زير لب گفت كه احسنت و زه، اي بنده نواز!
به دل نيك بداده‌ست خداوند به تو
اينهمه نعمت سلطان جهان وينهمه ساز
خسرو گيتي مسعود كه مسعود شود
هر كه يك روز شود بر در او باز فراز
شهرياري كه گرفته‌ست به تدبير و به تيغ
از سراپاي جهان هر چه نشيبست و فراز
چشم بد دور كناد ايزد ازو كامروز اوست
از پس ايزد در ملك جهان بي انباز
تا پرستند ملك را همه شاهان جهان
چه به روم و چه به چين و چه به شام و چه حجاز
هر بزرگي كه سر از طاعت او باز كشيد
سرنگون گردد و افتد به چه سيصد باز
شهرياري كه خلافش طلبد زود افتد
از سمنزار به خارستان وز كاخ به كاز
نتوان جست خلافش به سلاح و به سپاه
زانكه ننديشد شير يله از يشك گراز
ور بدين هر دو سبب خيره سري غره شود
همچنان گردد چون مور كه گيرد پرواز
دولتش بر دل بدخواهان صاحب خبرست
بشنود هر چه بگويند و برون آرد راز
گر كسي بر دل جز طاعتش انديشه كند
موي گردد به مثل بر تن آن كس غماز
وز پي آنكه بدانند مر او را به نشان
سرنگون گردد بر جامهٔ او نقش طراز
هر سپاهي كه به پيكار ملك روي نهاد
بازگردد ز كمان تير سوي تيرانداز
سپه دشمن او را رمه‌اي دان كه در او
نه چراننده شبانست نه رهجوي نهاز
ملكان مرغ شكارند و ملك باز سپيد
تا جهان بود و بود، مرغ بود طعمهٔ باز
همه ميران را دعويست، ملك را معني
همه شاهان را عجزست ملك را اعجاز
هر چه عارست به بدخواه ملك باز شود
هر چه فخرست و بزرگي به ملك گردد باز
خشم او آتش تيزست و بدانديشان موم
موم هر جاي كه آتش بود آيد به گداز
اندر آن بيشه كه يك بار گذر كرد ملك
نكند شير مقام و ندهد ببر آواز
جادوان شاد زياد اين ملك كامروا
لشكرش بي‌عدد و مملكتش بي‌انداز
اي خداوند ملوك عرب و آن عجم
اي پديد از ملكان همچو حقيقت ز مجاز
سده آمد كه ترا مژده دهد از نوروز
مژده بپذير و بده خلعت و كارش بطراز
امر كن تا به در كاخ تو از عود كنند
آتشي چون گل و بگمار به بستان بگماز
عشقبازي كن و سيكي خور و برخند بر آن
كه ترا گويد سيكي مخور و عشق مباز
خلد باد از تو و از دولت تو ملك جهان
اي رضاي تو از ايزد به سوي خلد جواز


قصيده شماره ۳۵ - در مدح شمس الكفاة خواجه احمد بن حسن ميمندي

۳۰ بازديد


سرو ساقي و ماه رودنواز
پرده بر بسته در ره شهناز
ز خمهٔ رودزن نه پست و نه تيز
زلف ساقي نه كوته و نه دراز
مجلس خوب خسروانيوار
از سخن چين تهي و از غماز
بوستاني ز لاله و سوسن
همچو روي تذرو و سينهٔ باز
دوستاني مساعد و يكدل
كه توان گفت پيش ايشان راز
ماهرويي نشانده اندر پيش
خوش زبان و موافق و دمساز
جعد او بر پرند كشتيگير
زلف او بر حرير چوگانباز
بادهٔ چون گلاب روشن و تلخ
مانده در خم ز گاه آدم باز
از چنين باده و چنين مجلس
هيچ زاهد مرا ندارد باز
ساقيا! ساتگيني اندر ده
مطربا! رود نرم و خوش بنواز
غزلي خوان چو حله‌اي كه بود
نام صاحب بر او به جاي طراز
صاحب سيد احمد آنك ملوك
نام او را همي‌برند نماز
در جهان هيچ شاه و خسرو نيست
كه نه او را به فضل اوست نياز
كس نبيند فرو شده به نشيب
هر كه را خواجه بركشد به فراز
مهر و كينش مثل دو دربانند
در دولت كنند باز و فراز
بر بدانديش او فراز كنند
باز دارند بر موافق باز
به در دولت اندرون نشود
هر كه ز ايشان نيافته‌ست جواز
گر خلافش به كوه درفكني
كوه گيرد چو تب گرفته گداز
ماه را گر خلاف او طلبد
مطلب جز به چاه نخشب باز
خدمت او گزين كه خدمت او
خويشتن را كند فزون انداز
به در او دو هفته خدمت كن
وز در او به آسمان درياز
آسمان برترست ز ابر بلند
آسمان يافتي بر ابر مناز
آز اگر بر تو غالبست مترس
سوي آن خدمت مبارك تاز
آب آن خدمت شريف كشد
آتش آرزو و آتش آز
هيچ شه را چنين وزير نبود
مملكتدار و كار ملك طراز
در همه چيزها كه بيني هست
خلق را عجز و خواجه را اعجاز
بر شه شرق فرخست به فال
فال او را سعادتست انباز
تا ولايت بدو سپرد ملك
گشت گيتي چو كلبهٔ بزاز
متواتر شده‌ست نامهٔ فتح
گشته ره پر مرتب و جماز
فتح مكران و در پيش كرمان
ري و قزوين و ساوه و اهواز
ور نكو بنگري به راه در است
نامهٔ فتح بصره و شيراز
از پس فتح بصره، فتح يمن
وز پس هر دو ، فتح شام و حجاز
شاد باش اي وزير فرخ پي
دل به شادي و خرمي پرداز
دوستان را بيافتي به مراد
سر دشمن بكوفتي به جواز
شكر شاهيت از طراز گذشت
مي خور از دست لعبتان طراز
نوبهارست و مطرب از بر گل
بركشيده بر آسمان آواز
خوش بود بر نواي بلبل و گل
دل سپردن به رامش و به گماز
خوش خور و خوش زي اي بهار كرم
در مراد و هواي دل بگراز
تو بر اين بالش و فكنده خداي
از تو اندر همه جهان آواز
فرخي بندهٔ تو بر در تو
از بساط تو بركشيده دهاز


قصيده شماره ۳۴ - در مدح عضدالدوله امير يوسف برادر سلطان محمود

۳۰ بازديد


ياد باد آن شب كان شمسهٔ خوبان طراز
به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
من و او هر دو به حجره درو مي مونس ما
باز كرده در شادي و در حجره فراز
گه به صحبت بر من با بر او بستي عهد
گه به بوسه لب من با لب او گفتي راز
من چو مظلومان از سلسلهٔ نوشروان
اندر آويخته زان سلسلهٔ زلف دراز
خيره گشتي مه ، كان ماه به مي بردي لب
روز گشتي شب، كان زلف به رخ كردي باز
او هواي دل من جسته و من صحبت او
من نوازندهٔ او گشته و او رودنواز
بيني آن رودنوازيدن با چندين كبر
بيني آن شعر سرائيدن با چندين ناز
در دل از شادي سازي دگر آراستمي
چون رو نو زدي آن ماه و دگر كردي ساز
گر مرا بخت مساعد بود از دولت مير
همچنان شب كه گذشته‌ست شبي سازم باز
جفت غم بودم، انباز طرب كرد مرا
يوسف ناصر دين آن ملك بي‌انباز
آنكه از شاهان پيداست به فضل و به هنر
چون فرازي ز نشيبي و حقيقت ز مجاز
هر مكاني كه شرف راست ازو يابي بر
هر مديحي كه سخا راست بدو گردد باز
اي سخنهاي تو اندر كتب علم نكت
اي هنرهاي تو بر جامهٔ فرهنگ طراز
سايل از بخشش تو گشت شريك صراف
زاير از خلعت تو گشت رديف بزاز
هر كجا وقت سخا از امرا ياد كنند
به اتفاق همه از نام تو گيرند آغاز
راست گويي ز خدا آمد نزديك تو وحي
كز خزانه تو همه خواسته بيرون انداز
آز را ديدهٔ بينا دل من بود مدام
كور كردي به عطاهاي گران ديدهٔ آز
سال تا سال همي‌تاختمي گرد جهان
دل به انديشهٔ روزي و تن از غم به گداز
چون مرا بخت سوي خدمت تو راه نمود
گفت جود تو: رسيدي به نوا، بيش متاز
حلم را رحم تو گشته‌ست به هر خشم سبب
زيبد اي خسرو اگر سر بفرازي به فراز
ز هنرهاي ستوده كه تو داري ز ملوك
علم را راي تو گشته‌ست به هر كار انباز
ناوك اندازي و زوبين فكن و سخت كمان
تيزتازي و كمندافكني و چوگانباز
پسر آن ملكي كان ملك او را پسرست
كو به تيغ از ملكان هست ولايت پرداز
گر تو رفتي سوي ارمن بدل بيژن گيو
از بساط شه ايران به سوي جنگ گراز
تاكنون از فزع ناوك خونخوارهٔ تو
نشدي هيچ گرازي ز نشيبي به فراز
اي به كوپال گران كوفته پيلان را پشت
چون كرنجي كه فرو كوفته باشد به جواز
بس نمانده‌ست كه فرمان دهد آن شاه كه هست
پادشاه از بر قنوج و برن تا اهواز
گه علمداران پيش تو علم باز كنند
كوس‌كوبان تو از كوس برآرند آواز
راهداران و زعيمان ز نسا تا به رجال
بر ره از راهبران تو بخواهند جواز
از پي خدمت و صيد تو فرستند به تو
از چگل برده و از بيشهٔ تركستان باز
سوي غزنين ز پي مدح تو تا زنده شوند
مدح گويان زمين يمن و ملك حجاز
تا همي از گهر آموزد آهو بره تك
همچنان كز گهر آموزد شاهين پرواز
تا نپرد چو كبوتر به سوي قزوين ري
تا نيايد سوي غزنين به زيارت شيراز
پادشا باش و به ملك اندر بنشين و بگرد
شادمان باش و به شادي بخرام و بگراز
همچنين عيد به شادي صد ديگر بگذار
با بتان چگل و غاليه زلفان طراز
تو به صدر اندر بنشسته به آيين ملوك
همچنان مدح نيوشنده و من مدح طراز


قصيده شماره ۳۸ - در مدح امير فخرالدوله ابو المظفر احمد بن محمدوالي‌چغانيان

۳۱ بازديد


تا خزان تاختن آورد سوي باد شمال
همچو سرمازده با زلزله گشت آب زلال
باد بر باغ همي عرضه كند زر عيار
ابر بر كوه همي توده كند سيم حلال
هر زمان باغ به زر آب فرو شويد روي
هر زمان كوه به سيماب فرو پوشد يال
معدن زاغ شد، آرامگه كبك و تذرو
مسكن شير شد، آوردگه گور و غزال
شيرخواران رزان را ببريدند گلو
تا رزان تافته گشتند و بگشتند از حال
خونهاشان به تعصب بكشيدند به جهد
ساختند از پي هر قطره حصاري ز سفال
هر حصاري كه از آن خونها پرگشت همي
مهر كردند و سپردند به دست مه و سال
چون كسي كينه ز خونريز رزان بازنخواست
خونشان گشت به نزديك خردمند حلال
گر حلالست حلاليست كز آن نيست گزير
ور حرامست حراميست كزو نيست وبال
گر حرامست از آنست كه خونيست نه حق
حق آن خون به مغني برسانيم از مال
ما به شادي همه گوييم كه‌اي رود به موي
ما به پدرام همي‌گوييم اي زير بنال
مطربان طرب انگيز نوازنده نوا
ما نوازندهٔ مدح ملك خوب خصال
فخر دولت كه دول بر در او جويد جاي
بوالمظفر كه ظفر بر در او يابد هال
خسرو شيردل پيلتن دريا دست
شاه گرد افكن لشكر شكن دشمن مال
آنكه با همت او چرخ برين همچو زمين
آنكه با هيبت او شير عرين همچو شكال
اي نه جمشيد و به صدر اندر جمشيد سير
اي نه خورشيد و به بزم اندر خورشيد فعال
هيچ سايل نكند از تو سؤالي كه نه زود
سوي او سيمي تازان نشود پيش سؤال
گر به نالي بر، تيغت بنگارند به موي
سايه اندر فكند بر سر پيل آن يك نال
زير آن سايه به آب اندر اگر برگذرد
همچنان خيش ز مه ريزه شود ماهي وال
مرغزاري كه فسيله گه اسبان تو گشت
شير كانجا برسد خرد بخايد چنگال
گوسفندي كه رخ از داغ تو آراسته كرد
اژدها بالش و بالين كندش از دنبال
تا خبر شد سوي سيمرغ كه بازان ترا
از اديمست به پاي اندر بر بسته دوال
رشك آن را كه به بازان تو مانند شود
بست بر پاي دوالي و بر او گشت وبال
وقت پروازش بر پاي دوال اندر ماند
زان مر او را نتوان ديد كه بسته‌ستش بال
اي اميري كه ترا دهر نپرورده قرين
اي سواري كه ترا ديده نديده‌ست همال
من ثناگوي و تو زيباي ثنايي و به فخر
هر زمان سر بفرازم به ميان امثال
اي اميري كه ترا دهر شرف داد و نداد
جز به تو مملكت و عزت و اقبال و جلال
مدح تو هر كه چو من گفت زتو يافت نوا
اي كه از جود تو باشند جهاني به نوال
زيبد ار من به مديح تو ملك فخر كنم
خاطر اندر خور وصف تو رسانم به كمال
كاندر آن روز كه من مدح تو آغاز كنم
آفتاب از سر من ميل نگيرد به زوال
ملكا اسب تو و زر تو و خلعت تو
بنده را نزد اخلا بفزوده‌ست جلال
آن كميت گهري را كه تو دادي به رهي
جز به شش ميخ ورا نعل نبندد نعال
از بر سنگ ورا راند نيارم كه همي
سنگ زير سم او ريزه شود چون صلصال
گويي او بور سمندست و منم بيژن گيو
گويي او رخش بزرگست و منم رستم زال
تا چو جعد صنمان دايره‌گون باشد جيم
تا چو پشت شمنان پشت بخم باشد دال
تا چو آدينه به سر برده شد آيد شنبه
تا چو ماه رمضان بگذرد آيد شوال
شاد باش اي ملك پاكدل پاك گهر
كام ران اي ملك نيكخوي نيكخصال
مهرگان جشن فريدون ملك فرخ باد
بر تو اي همچو فريدون ملك فرخ فال
دولت و ملك تو پاينده و تا هست جهان
به جهان دولت و ملك تو مبيناد زوال
اختر بخت تو مسعود ونيايد هرگز
اختر بخت بدانديش تو بيرون ز وبال
به جهان بادي پيوسته و از دور فلك
بهرهٔ تو طرب و بهر بدانديش ملال


قصيده شماره ۳۷ - در مدح محمد بن محمود بن ناصرالدين

۳۲ بازديد


چه فسون ساختند و باز چه رنگ
آسمان كبود و آب چو زنگ
كه دگرگون شدند و ديگرسان
به نهاد و به خوي و گونه و رنگ
آن شد از ابر همچو سينهٔ غرم
وين شد از برگ همچو پشت پلنگ
زير ابر اندر آسمان خورشيد
خيره همچون در آب تيره نهنگ
زير برگ اندر آب پنداري
همچو در زير روي زرد زرنگ
آب گويي كه آينهٔ روميست
برسرش برگ چون بر آينه زنگ
وز دژم روي ابر پنداري
كآسمان آسمانه ايست خلنگ
آب روشن به جوشن اندر شد
چون سواران خسرو اندر جنگ
خسرو پر دل ستوده هنر
پادشه زادهٔ بزرگ اورنگ
آنكه نام پيمبري دارد
كه بسي جايگاه كرده به چنگ
آنكه دو دست راد او بزدود
ز آينهٔ رادي و بزرگي زنگ
نيست فرهنگي اندر اين گيتي
كه نياموخت آن شه، آن فرهنگ
ماه با فر او ندارد فر
كوه با سنگ او ندارد سنگ
سايهٔ تيغش ار به سنگ افتد
گوهر از بيم خون شود در سنگ
تلخي خشمش ار به شهد رسد
باز نتوان شناخت شهد از فنگ
هر كجا بوي خوي او باشد
بر تواني گرفت مشك به تنگ
هر كجا دست راد او باشد
نبود هيچ كس ز خواسته تنگ
هر كجا او بود نيارد گشت
زفتي و نيستي به صد فرسنگ
هر كجا نام او بري نبود
بد و بيغاره و نكوهش و ننگ
هر كه پردلتر و دلاورتر
نكند پيش او به جنگ درنگ
اي جهان داوري كه نام نكو
سوي تو كرد زان جهان آهنگ
آفرينندهٔ جهان به تو داد
نيروي رستم و هش هوشنگ
نشود بر تو زايچ روي به كار
هيچ دستان و تنبل و نيرنگ
خسروا خوبتر ز صورت تو
صورتي نيست در همه ارتنگ
دشمن تو ز تو چنان ترسد
كه ز باز شكار دوست كلنگ
زهرهٔ دشمنان به روز نبرد
بر دراني چو شير سينهٔ رنگ
تا به روم اندرون نيايد چين
تا به چين اندرون نيايد زنگ
شاد باش و دو چشم دشمن تو
سال و مه از گريستن چو وننگ
دست و گوش تو جاودان پر باد
از مي روشن و ترانهٔ چنگ
مهرگانت خجسته باد و دلت
بركشيده بر اسب شادي تنگ


قصيده شماره ۴۰ - در مدح سلطان محمد بن محمود غزنوي

۳۲ بازديد


دوش تا اول سپيدهٔ بام
مي همي‌خوردمي به رطل و به جام
با سماعي كه از حلاوت بود
مرغ را پايدام و دل را دام
با بتاني كه مي ندانم گفت
كه از ايشان هواي من به كدام
همه با جعدهاي مشكين بوي
همه با زلفهاي غاليه فام
گرهي را نشانده بودم پيش
برنهاده به دست جام مدام
گرهي را به پاي تا همه شب
كار مي را همي‌دهنده نظام
ز ايستاده به رشك سرو سهي
وز نشسته به درد ماه تمام
حال ازينگونه بود در همه شب
زين كس آگه نبود، تا گه بام
چون چنين بود پس چرا گفتم
قصهٔ خويش پيش شاه انام
شاه گيتي محمد محمود
زينت ملك و مفخر ايام
آنكه دولت بدو گرفت قرار
آنكه گيتي بدو گرفت قوام
دولت او را به ملك داده نويد
و آمده تازه روي و خوش به خرام
همه اميدها به دوست قوي
خاصه اميد آنكه جويد نام
مير ما را خوييست، چون خوي كه؟
چون خوي مصطفي عليه سلام
در عطا دادن و سخاست مقيم
در كريمي و مردميست مدام
از بخيلي چنان كند پرهيز
كه خردمند پارسا ز حرام
تا بود ممكن و تواند كرد
نكند جز به كار خير قيام
سالي از خويشتن خجل باشد
گر كسي را به حق دهد دشنام
خشم ز انسان فرو خورد كه خورد
مردم گرسنه شراب و طعام
گر مثل خصم را بيازارد
خويشتن را خجل كند به ملام
عاشق مردمي و نيكخوييست
دشمن فعل زشت و خوي لئام
تازه‌رويي و رادمردي و شرم
بازيابي ازو به هر هنگام
گر تكلف كند، كه اين نكند
باز ازين راه برگذارد گام
هر كجا گرم گشت، با خوي او
رادمردي برون دمد ز مسام
هيچ مرد تمام و پخته نگفت
كه ازو هيچ كاري آمد خام
لاجرم هر چه در جهان فراخ
شيرمردست و رادمرد تمام
همه چون من فداي مير منند
همه از بهر او زنند حسام
جاودان شاد باد و در همه وقت
ناصرش ذوالجلال و الاكرام
كاخ او پر بتان آهو چشم
باغ او پر بتان كبك خرام
در همه شغلها كه دست برد
نيكش آغاز و نيكتر انجام
عيد قربان بر او مبارك باد
هم بر آنسان كه بود عيد صيام


قصيده شماره ۳۹ - در مدح امير ابو احمد محمد بن سلطان محمود

۳۲ بازديد


مجلس بساز اي بهار پدرام
و اندر فكن مي به يكمني جام
همرنگ رخسار خويش گردان
جام بلورينه از مي خام
زان مي كه ياقوت سرخ گردد
در خانه، از عكس او در و بام
زان مي كه در شب ز عكس خامش
هر دم برآيد ستارهٔ بام
يك روز گيتي گذاشت بايد
بي مي نبايد گذاشت ايام
از مي چو كوهپاره شود دل
از مي چو پولاد گردد اندام
شادي فزايد مي اندر ارواح
قوت نمايد مي اندر اجسام
مي را كنون آمده‌ست نوبت
مي را كنون آمده‌ست هنگام
كز صيد باز آمده‌ست خسرو
با شادكامي، وز صيد با كام
خسرو محمد كه عالم پير
از عدل او تازه گشت و پدرام
گويند بهرام همچو شيران
مشغول بودي به صيد مادام
بر گوش آهو بدوختي پاي
چون پيش تيرش گذاشتي گام
با ممكن است اين سخن برابر
لفظيست اين در ميانهٔ عام
نخجيروالان اين ملك را
شاگرد باشد فزون ز بهرام
با گور و آهو كه شه گرفته‌ست
باشد شمار نبات سوتام
ده روز با او به صيد بودم
هر روز از بامداد تا شام
يك ساعت از بس شكار كردن
در خيمه او را نديدم آرام
در دشتها او توده برآورد
از گور و نخجير و از دد و دام
آنجا شكاري بكرد از آغاز
وينجا شكاري ديگر به فرجام
ايزد مر او را يكي پسر داد
با طلعت خوب و با صورت تام
بر تختهٔ عمر او نوشته
چندانكه او را هوا بود عام
«ارجو» كه مردي شود مبارز
كز پيل ننديشد و ز ضرغام
با پيل پيلي كند به ميدان
با شير شيري كند به آجام
اندر سخاوت به جاي خورشيد
وندر شجاعت به جاي بهرام
تدبير او روي مملكت شوي
شمشير او خون دشمن آشام
در جنگ جستن چو طوس نوذر
در ديو كشتن چو رستم سام
بر دوستداران دولت خويش
گيتي نگه داشته به صمصام
پيش پدر با امير نامي
جويد به روز مبارزت نام
تيغش كند بر زمانه پيشي
تيرش برد سوي خصم پيغام
اي شهريار ملوك عالم
اي بازوي دين و پشت اسلام
نشگفت باشد كه چون تو باشد
فرزند تو نامدار و فهام
تا لاله رويد ز تخم لاله
بادام خيزد ز شاخ بادام
تا چون بخندد بهار خرم
از لاله بيني بر كوه اعلام
تو كامران باش و دشمن تو
سرگشته و مستمند و بدكام
گيتي ترا يار گردون ترا يار
گيتي ترا رام روز تو پدرام
از ساحت تو برگشته اندوه
پيوسته ز ايزد به تو بر اكرام


قصيده شماره ۴۳ - در مدح خواجه احمد بن حسن ميمندي

۳۳ بازديد


بنفشه زلف من آن سرو قد سيم اندام
بر من آمد وقت سپيده دم به سلام
درست گفتي كز عارضش برآمده بود
گه فرو شدن تيره‌شب سپيدهٔ بام
ز عود هندي پوشيده بر بلور زره
ز مشك چيني پيچيده بر صنوبر دام
بحلقه كرده همي جعد او حكايت جيم
به پيچ كرده همي زلف او حكايت لام
به لابه گفتمش اي ماهروي غاليه موي
كه ماه روشني از روي تو ستاند وام
ترا هزاران حسنست و صدهزار حسود
چرا ز خانه برون آمدي درين هنگام
چه گفت؟ گفت: خبر يافتم كه نزد شما
ز بهر راه بر اسبان همي‌كنند لگام
چه گفت؟ گفت: كه اي در جفا نكرده كمي
چه گفت؟ گفت: كه اي در وفا نبوده تمام
شخوده روي برون آمدم ز خانه به كوي
به رنگ چون شبه كرده رخ چو نقرهٔ خام
مرا بگوي كز اينجا چگونه خواهي رفت
نه با تو توشهٔ راه و نه چاكر و نه غلام
برادران و رفيقان تو همه بنوا
تو بينوا و به دست زمانه داده زمام
تو داده‌اي به ستم زر و سيم خويش به باد
تو كرده‌اي به ستم روز خويش ناپدرام
چرا به هم نكني زر و سيم خويش به جهد
چرا نگه نكني كار خويش را فرجام
به خواستن ز كسان خواسته به دست آري
ز بهر خواسته مدحت بري به خاص و به عام
بدان طمع كه ز دادن بلند نام شوي
بدان دهي كه ز پس مر ترا دهد دشنام
ز خواستن به همه حال ننگ بايد داشت
اگر به دادن بيهوده جست خواهي نام
نگاه كن كه خداوند خواجهٔ سيد
ترا چه داد پس مدح اندرين ايام
اگر چنانكه ببايد نگاه داشتيي
كنون ز بخشش او سيم داشتي تو ستام
به سيم و زر تو غني بودي و به جاه غني
كنون برهنه شدي همچو بركشيده حسام
همي روي سوي درگاه مير خوار و خجل
به كار برده به كف كرده‌اي حلال و حرام
نه با تو زينت خانه نه با تو ساز سفر
بساز ساز سفر پس به فال نيك خرام
بسا كه تو به ره اندر، ز بهر دانگي سيم
شكست خواهي خوردن ز پشه و ز هوام
جواب دادم و گفتم مرا بر آنچه گذشت
مكن ملامت ازيرا كه نيست جاي ملام
كسي به حيلت و جهد از سرشت خويش نگشت
مرا سرشت چنين كرد ايزد علام
هنوز باز نگشتم ز بيكران دريا
كه برگرفت ز من سايه تندبار غمام
من آن مهي را خدمت كنم همي كه به فضل
چو فضل برمك دارد به در هزار غلام
بسا كسا كه چو من سوي خدمتش رفتند
به چاشتگاه غمين، شادمان شدند به شام
هزار كوفتهٔ دهر گشت ازو به مراد
هزار تافتهٔ چرخ ازو رسيد به كام
هر آنكه خدمت او كرد نيكبختي يافت
مجاور در و درگاه اوست بخت مدام
عطاي او نه ز دشمن بريد و نه از دوست
چنين بود ره آزادگان و خوي كرام
كسي كه راه خلافش سپرد تا بزيد
مخالفت كند او را حواس و هفت اندام
عطاي او به دوامست زايرانش را
گمان مبر كه جز او كس عطا دهد به دوام
به هر تفضل ازو كشوري به نعمت و ناز
به هر عنايت ازو عالمي به جامه و جام
ثنا خريدن نزديك او چو آب حلال
درم نهادن در پيش او چو باده حرام
مديح او شعرا را چو سورة الاخلاص
سراي او ادبا را چو كعبة الاسلام
چو بندگان مسخر همي سجود كند
زمين همت او را سپهر آينه فام
به علم و عدل و به آزادگي و نيكخويي
مؤيدست و موفق مقدمست و امام
قلم به دستش گويي بديع جانوريست
خداي داده مر آن را بصارت و الهام
به دشمنان لعين آنچه او كند به قلم
به تيغ و تير همانا نكرد رستم و سام
به جنبش قلمي زان او اگر خواهد
هزار تيغ كشيده فرو برد به نيام
زهي ز هر ادبي يافته تمام نصيب
زهي ز هر هنري بهره‌اي گرفته تمام
تو آن مهي كه ترا هر چه گويم اندر فضل
تمامتر سخني سست باشد و سو تام
مرا چه طاقت آنست يا چه مايهٔ آن
كه پيش تو سخني را دهم به نظم نظام
وليك زينهمه آزادگي و نيكخويي
مرا بگو كه بجز خدمت تو چاره كدام
مرا كه ايزد جز شعر دستگاه نداد
مگر به شعر كنم سوي خدمت تو خرام
هميشه تا نبود ثور خانهٔ خورشيد
چنان كجا نبود شير خانهٔ بهرام
هميشه تا به روش ماه تيزتر ز زحل
هميشه تا به شرف نور، پيشتر ز ظلام
جهان به كام تو دارد خداي عز و جل
بود مساعد تو ذوالجلال و الاكرام
دل تو باد سوي لهو و چشم سوي نگار
دو گوش سوي سماع و دو دست سوي مدام
هر آنكه دشمن تو باشد و مخالف تو
نيازمند شراب و نيازمند طعام


قصيده شماره ۴۲ - در مدح سلطان ابو سعيد مسعود بن محمود غزنوي

۳۲ بازديد


جشن سده و سال نو و ماه محرم
فرخنده كناد ايزد بر خسرو عالم
شاهنشه گيتي ملك عالم مسعود
كاين نام بدين معني او راست مسلم
از ديدن او چشم جهان گردد روشن
وز گفتن نامش دل و جان گردد خرم
از ديدن او سير نگردد دل نظار
زانست كه نظار همي‌نگسلد از هم
كس نيست به گيتي كه برو شيفته دل نيست
دلها به خوي نيك ربوده‌ست نه ز استم
گويي كه بيكباره دل خلق ربوده ست
از تازي و از دهقان وز ترك و ز ديلم
شاهي كه بدين سكهٔ او بر گه شاهي
خود نيست چنو از گه او تا گه آدم
بگذشت به قدر و شرف از جم و فريدون
اين بود همه نهمت سلطان معظم
اي خسرو غازي پدر شاه كجايي
تا تخت پسر بيني بر جايگه جم
گرد آمده بر درگه او از پي خدمت
صد شاه چو كيخسرو، صد شير چو رستم
از عدل و ز انصاف جهان را همه هموار
چون باغ ارم كرده و چون بيت محرم
بي رنج به تدبير همي‌دارد گيتي
چونانكه جهان را جم مي‌داشت به خاتم
نام تو بدو زنده و در خانهٔ تو سور
در خانهٔ بدخواه تو صد شيون و ماتم
فرمان تو و طاعت و راي تو نگه داشت
بيرون نشد از طاعت و راي تو به يك دم
هركس كه ترا خدمت كرده ست بر او
چون جان گرانمايه عزيزست و مكرم
آن را كه برآوردهٔ تو بود برآورد
وز جملهٔ ياران دگر كرد مقدم
آنان كه جوانند پسر خواند و برادر
پيران و بزرگان سپه را پدر و عم
آن ملك و ولايت كه ز تو يافت همه داد
وان ملك و ولايت كه بگيرد بدهد هم
با اين هنر و مردي و با اين دل و بازو
او را به جهان ملك و ولايت نبود كم
همواره روان تو ازو باشد خوشنود
وين مملكت راست نگيرد به كفش خم
بر دولت و اقبال بناز اي شه گيتي
از اين كرم ايزد كت كرد مكرم
آن كس كه چو مسعود خلف دارد و وارث
زيبد كه مر او را به دو گيتي نبود غم
از بركت او دولت تو گشت پديدار
از پاي سماعيل پديد آمد زمزم
در چهرهٔ او روزبهي بود پديدار
در ابر گرانبار پديدار بود نم
كس را به جهان چون پسر تو پسري نيست
آهو بچه كي باشد چون بچهٔ ضيغم؟
شيران و بر از شيران چون تيغ بر آهيخت
باشند به چشمش همه با گور رمارم
شيري كه شهنشاه بدان شير نهد روي
از بيم شود موي برو افعي و ارقم
هر دل كه شد از هيبت او تافته و ريش
آن دل نه به دارو به هم آيد نه به مرهم
هم بكشد و هم زنده كند خشمش و جودش
آن موسي عمران بود، اين عيسي مريم
اي بار خداي ملكان همه گيتي
اي از ملكان پيش چو از سال محرم
جشن سده در مجلس آراستهٔ تو
با شادي چون زير همي‌سازد با بم
جشن سده را رسم نگهداشتي اي شاه
آتش به تخش بردي از خانهٔ چارم
چون آتش سوزنده بيفروزد و آتش
آن يك رخ ساقي و دگر جام دمادم
مي خور كه ترا زيبد مي خوردن و شادي
مي خوردن تو مدحت و آن دگران ذم
روي تو و رخسار بدانديش چو گل باد
آن تو ز مي ، وان بدانديش تو از دم
دست تو به سيكي و به زلفي كه ازو دست
چون مخزنهٔ مشك فروشان شود از شم


قصيده شماره ۴۱ - در مدح امير ابو يعقوب يوسف سپاهسالار

۳۳ بازديد


گل بخنديد و باغ شد پدرام
اي خوشا اين جهان بدين هنگام
چون بنا گوش نيكوان شد باغ
از گل سيب و از گل بادام
همچو لوح زمردين گشته ست
دشت همچون صحيفه‌اي ز رخام
باغ پر خيمه‌هاي ديبا گشت
زندوافان درون شده به خيام
گل سوري به دست باد بهار
سوي باده همي‌دهد پيغام
كه ترا با من ار مناظره ايست
من به باغ آمدم به باغ خرام
تا كي از راه مطربان شنوم
كه ترا مي همي‌دهد دشنام
گاه گويد كه رنگ تو نه درست
گاه گويد كه بوي تو نه تمام
خام گفتي سخن، وليكن تو
نيستي پخته، چون بگويي خام
تو مرا رنگ و بوي وام مده
گر ز تو رنگ و بوي خواهم وام
خوشي و رنگ و بوي هيچ مگير
نه من اي مي حلالم و تو حرام
تو چه گويي، كنون چه گويد مي
گويد: اي سرخ گل! فرو آرام
با كسي خويشتن قياس مكن
كه ترا سوي او بود فرجام
خويشتن را مده به باد كه باد
ندهد مر ترا ز دور مقام
من بمانم مدام و آنكه نهاد
نام من زين قبل نهاد مدام
دست رامش به من شده ست قوي
كار شادي به من گرفته قوام
من به بيجاده مانم اندر خم
من به ياقوت مانم اندر جام
اين شرف بس بود مرا كه مرا
بار باشد بر امير مدام
مير يوسف كه با دل و كف او
تنگ و زفتست نام بحر و غمام
از نكويي كه عرف و عادت اوست
نرسد در صفات او اوهام
مدح او نوش زايد اندر گوش
طعن او زهر پاشد اندر كام
خدمت او به روح بايد كرد
زين سبب روح برتر از اجسام
هر كه ده پي رود به خدمت او
بخت رو سوي او رود ده گام
بخت احرار زير خدمت اوست
همچو زير رضاي او انعام
هر كه با او مخالفت ورزد
خستهٔ غم بود غريق غرام
دهر گويد همي كه من نكنم
جز به كار موافقانش قيام
وقت آن كو گهر پديد كند
تا به ميدان جنگ جويد نام
نفت افروخته شود ز نهيب
مغز بدخواه او ميان عظام
آفتاب اندرون شود به حجاب
هر گه او تيغ بركشد ز نيام
پادشه زادگي و خصم كشي
كاين دو را خود مقدمست و امام
كيست اندر همه سپاه ملك
با دل و دست او ز خاص و ز عام
او اگر دست بر نهد به هزبر
بشكند بر هزبر هفت اندام
اي سوار تمام و گرد دلير
مهتر بي‌نظير و راد همام
روز ميدان ترا به رنج كشد
اسب و بر اسب نيست جاي ملام
مركبي كو چو بيستون نبود
چون تواند كشيد كوه سيام
گر بديدي تن چو كوه ترا
به نبرد اندرون نبيرهٔ سام
در زمان سوي تو فرستادي
رخش با زين خسروي و ستام
گر ترا بامداد گويد شاه
كه تواني گشاد كشور شام
شام و شامات و مصر بگشايي
روز را وقت نارسيده به شام
پادشاه جهان برادر تو
آنكه شاهي بدو گرفت نظام
بيهده بركشيده نيست ترا
تا به ماه از جلالت و اكرام
از بزرگي و از نواخت چه ماند
كه نكرد آن ملك در اين ايام
وقت رفتن دو پيل داد ترا
وقت باز آمدن دويست غلام
آنچه كرده‌ست، ز آنچه خواهد كرد
سختم اندك نمايد و سو تام
روز آن را كه شام خواهد كرد
آنكه اكنون همي‌برآيد بام
آن دهد مر ترا ملك در ملك
كه نداد ايچ پادشه به منام
نهمت و كام تو به خدمت اوست
برسي لاجرم به نهمت و كام
تا چنان چون ميان شادي و غم
فرق باشد ميان نور و ظلام
تا چو اندر ميان مذهبها
اختلافست در ميان كلام
شادمان باش و كامران و عزيز
پادشا باش و خسرو و قمقام
رسم تو رهنماي رسم ملوك
خوي تو دلگشاي خوي كرام
روز نوروز و روزگار بهار
فرخت باد و خرم و پدرام