من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳ - در مدح امير ابو يعقوب يوسف بن ناصر الدين سبكتگين

۳۶ بازديد


باغ ديبا رخ پرند سلب
لعبگر گشت و لعبهاش عجب
گه دهد آب را ز گل خلعت
گاهي از آب لاله را مركب
گه بهشتي شود پر از حورا
گه سپهري شود پر از كوكب
بيرم سبز برفكنده بلند
شاخ او كرده بسدين مشجب
بوستان گشت چون ستبرق سبز
آسمان گشت چون كبود قصب
حسد آيد همي ز بس گلها
آسمان را ز بوستان هر شب
آب همرنگ صندل سوده‌ست
خاك همبوي عنبر اشهب
سبزه گشت از در سماع و شراب
روز گشت از در نشاط و طرب
هر گلي را به شاخ گلبن بر
زند بافيست با هزار شغب
بلبلان گوييا خطيبانند
بر درختان همي‌كنند خطب
باز بر ما وزيد باد شمال
آن شمال خجسته پي مركب
بوستان شكفته پنداري
دارد از خلعت امير سلب
مير يوسف برادر سلطان
ناصر علم و دستگير ادب
جود را عنصرست وقت نشاط
عفو را گوهرست گاه غضب
خشم او برنتابدي دريا
گر برو حلم نيستي اغلب
وقت فخر و شرف سخاوت و جود
به دل و دست او كنند نسب
از كف او چنان هراسد بخل
كه تن آسان تندرست از تب
زانكه همرنگ روي دشمن اوست
ننهد در خزانه هيچ ذهب
خواسته بدهد و نخواهد شكر
اين صوابست و آن دگر اصوب
اي ترا مردمي، شريعت و كيش
اي ترا جود، ملت و مذهب
زر چو كاهست و دست راد تو باد
پيشگاه خزانهٔ تو مهب
خلق را برتر از پرستش تو
نيست چيزي پس از پرستش رب
هر كه را دستگاه خدمت تست
بس عجب نيست گر بود معجب
با همه مهتران يكيست به كسب
هر كه را خدمتت بود مكسب
از پي خدمت مبارك تو
مهتران كهتري كنند طلب
مر ترا معجزاتهاي قويست
زير شمشير تيز و زير قصب
روز هيجا كه بركشي ز نيام
خنجري چون زبانه‌اي ز لهب،
نشناسد ز بس تپد مريخ
كه حمل برج اوست يا عقرب
هر كجا جنگ ساختي، بر خون
بتوان راند زورق و زبزب
هر كه با تو به جنگ گشت دچار
با ظفر نزد او يكيست هرب
دشمنت هر كجا نگاه كند
يا نهان جاي اوست يا مهرب
مسكن دشمن تو بود و بود
هر زميني كز او نرويد حب
اي به آزادگي و نيكخويي
نه عجم چون تو ديده و نه عرب
آنچه تو كرده‌اي به اندك سال
اندر اخبار خوانده نيست و هب
بازگيري به تيغ روز شكار
گرگ را شاخ و شير را مخلب
باز كردي به تيغ وقت شكار
پيل را ناب و استخوان و عصب
جز تو نگرفت كرگ را به كمند
اي ترا مير كرگگير لقب
بس مبارز كه زير گرز تو كرد
پشت چون پشت مردم احدب
كشتن شير شرزهٔ تبت
چشم زخم تو شاه بود سبب
تا بود «سيستان» برابر «بست»
تا بود «كش» برابر «نخشب»
تا به بحر اندرست وال و نهنگ
تا به گردون برست راس و ذنب
شادمانه زي و تن آسان باش
به عدو بازدار رنج و تعب
سال امسال تو ز پار اجود
روز امروز تو ز دي اطيب
مي ستان از كف بتان چگل
لاله رخسار و ياسمين غبغب
آنكه زلفش چو خوشهٔ عنبست
لبش از رنگ همچو آب عنب
دايم از مطربان خويش به بزم
غزل شاعران خويش طلب
شاعرانت چو رودكي و شهيد
مطربانت چو سركش و سركب


قصيده شماره ۶ - در مدح امير ابو يعقوب عضد الدوله يوسف بن ناصرالدين

۳۱ بازديد


گر چون تو به تركستان اي ترك نگاريست
هر روز به تركستان عيدي و بهاريست
ور چون تو به چين كرده ز نقاشان نقشيست
نقاش بلا نقش كن و فتنه نگاريست
آن تنگ دهان تو ز بيجاده نگينيست
باريك ميان تو چو از كتان تاريست
روي تو مرا روز و شب اندوهگساريست
شايد كه پس از انده، اندوهگساريست
بر ماه ترا دو گل سيراب شكفته‌ست
در هر دلي از ديدن آن دو گل خاريست
تو بار خداي همه خوبان خماري
وز عشق تو هر روز مرا تازه خماريست
از بهر سه بوسه كه مرا از تو وظيفه‌ست
هر روز مرا با تو دگرگونه شماريست
سه بوسه مرا بر تو وظيفه‌ست وليكن
آگاه نيي كز پس هر بوسه كناريست
اي من رهي آن رخ گلگون، كه تو گويي
در بزم امير الامرا تازه نگاريست
يوسف پسر ناصردين آنكه مر او را
بر گردن هر زايرش از منت باريست
از بخشش او در كف هر زاير گنجيست
وز هيبت او در دل هر حاسد ماريست
در بزم، درمباري و دينارفشانيست
در رزم، مبارز شكر و شير شكاريست
در چاكرداري و سخا سخت ستوده‌ست
او سخت سخي مهتري و چاكرداريست
بر درگه او بودن هر روزي فخريست
بي‌خدمت او رفتن هر گامي عاريست
اي بارخدايي كه ز درياي كف تو
درياي محيط ارچه بزرگست كناريست
جيحون بر يك دست تو انباشته چاهيست
سيحون بر دست دگرت خشك شياريست
چتر سيه و رايت تو سايه فكنده‌ست
در هند به هر جاي كه حصني و حصاريست
از تير تو دربارهٔ هر حصني راهيست
وز خشت تو اندر بر هر كوهي غاريست
شمشير تو پشت سپه شاه جهان را
از آهن و از روي بر آورده جداريست
از هيبت تو خصم ترا بر سر و بر تن
هر چشم يكي چشمه و هر مويي ماريست
بدخواه تو چون ناژ ببيند بهراسد
پندارد كان از پي او ساخته داريست
ور خاربني بيند در دشت بترسد
گويد مگر آن خار ز خيل تو سواريست
ور ذره به چشم آيدش آسيمه بماند
گويد مگر آن از تك اسب تو غباريست
در هر سخني زان تو علمي و سخاييست
در هر نكتي زان تو حلمي و وقاريست
كوهي كه بر او زلزله قادر نشد او را
از حلم تو يكي ذره سكوني و قراريست
اي نيزهٔ تو همچو درختي كه مر او را
در هر گرهي از دل بدخواه تو باريست
هنگام خزانست و خزان را به رز اندر
نونو ز بتي زرين هر جاي بهاريست
بنموده همه راز دل خويش جهان را
چون ساده‌دلان هر چه به باغ اندر ناريست
بر دست حنا بسته نهد پاي به هر گام
هر كس كه تماشاگه او زير چناريست
رز لاغر و پژمرده شد و گونه تبه كرد
غم را مگر اندر دل رز راهگذاريست
هر برگي ازو گونهٔ رخسار نژنديست
هر شاخي ازو صورت انگشت نزاريست
نرگس ملكي گشت همانا كه مر او را
در باغ ز هرشاخ دگرگونه نثاريست
آن آمدن ابر گسسته نگر از دور
گويي ز كلنگان پراكنده قطاريست
اي آنكه مرا درگه تو خوشتر جاييست
وي آنكه مرا خدمت تو برتر كاريست
تا در بر هر پستي پيوسته بلنديست
تا در پس هر ليلي آينده نهاريست
با دولت فرخنده همي‌باش همه سال
كاين دولت فرخنده ترا فرخ ياريست
بگزار حق مهرمه اي شه كه مه مهر
نزديك تو از بخت تو پيغام گزاريست


قصيده شماره ۵ - در مدح يمين الدولة سلطان محمود بن سبكتگين

۳۱ بازديد


اي ملك گيتي، گيتي تراست
حكم تو بر هرچه تو خواهي رواست
در خور تو وز در كردار تست
هر چه درين گيتي مدح و ثناست
نام تو محمود بحق كرده‌اند
نام چنين بايد با فعل راست
طاعت تو دينست آن را كه او
معتقد و پاكدل و پارساست
هر كه ترا عصيان آرد پديد
كافر گردد اگر از اولياست
از پي كم كردن بدمذهبان
در دل تو روز و شب انديشه‌هاست
سال و مه اندر سفري خضروار
خوابگه و جاي تو مهد صباست
ايزد كام تو به حاصل كناد
ما رهيان را شب و روز اين دعاست
تا سر آنان چو گيا بدروي
كايشان گويند جهان چون گياست
اي ملكي كز تو به هر كشوري
بهرهٔ بي دينان گرم و عناست
گرد سپاه تو، كجا بگذرد
چشم مسلمانان را توتياست
هر كه وفادار تو باشد بطبع
هر چه اميدست مر او را رواست
وانكه دو تا باشد با تو به دل
تا دل فرزندان با او دو تاست
گر چه حريصي تو به جنگ ملوك
ور چه ترا پيشه هميشه وغاست
تيغ تو روي ملكان ديده نيست
طاقت پيكار تو اي شه كراست
هر كه بنگريزد و شوخي كند
مستحق هر بدي و هر بلاست
مير ري از بهر تو گم كرده راه
ور چه به هر گوشهٔ ري رهنماست
جز در تو راه گريزيش نيست
آمدن او نه به كام و هواست
نعمت ايزد را شاكر نبود
گفت چنين نعمت زيبا مراست
كافر نعمت شد و نسپاس گشت
كافر نعمت را شدت جزاست
ايزد بگماشت ترا تا به تو
نعمت او كم شد و دولت بكاست
هيچ كسي را ز تو بد نامده‌ست
كو نه بدان و به بتر زان سزاست
حصن خداييست شها حصن تو
حصن تو دور از قدر و از قضاست
بستهٔ ايزد بود از فعل خويش
هر كه به بند تو ملك مبتلاست
ملك ري از قرمطيان بستدي
ميل تو اكنون به منا و صفاست
آنچه به ري كردي هرگز كه كرد
يا به تمنا كه توانست خواست
لافزناني را كردي به دست
كايشان گفتند جهان زان ماست
شير ندارد دل و بازوي ما
كوشش ما بر دل بازو گواست
روز مصاف و گه ناموس و ننگ
هر يكي از ما چو يكي اژدهاست
هر كه به ما قصد كند پيش ما
زود جهد گر كه عمد يا خطاست
از بن دندان بكند، هر كه هست
آنچه بدان اندر ما را رضاست
اينهمه گفتند وليكن كنون
گفته و ناگفتهٔ ايشان هباست
حاجب تو چون به در ري رسيد
هيچ كس از جاي نيارست خاست
همچو زنانشان بگرفتي همه
اشتلم ايشان اكنون كجاست
آنكه سقط گفت همي بر ملا
اكنون از خون جگر او ملاست
دار فرو بردي باري دويست
گفتي كاين در خور خوي شماست
هر كه از ايشان به هوي كار كرد
بر سر چوبي خشك اندر هواست
بسكه ببينند و بگويند كاين
دار فلان مهتر و بهمان كياست،
اين را خانه به فلان معدنست
وان را اقطاع فلان روستاست
هيچ شهي با تو نيارد چخيد
گر چه كه با لشكر بي‌منتهاست
تهنيت آوردن نزديك تو
از قبل مملكت ري خطاست
تهنيت گيتي گويم ترا
زانكه همه گيتي چون ري تراست
گر چه نخواهد دل تو آن تست
هرچه بر از خاك و فرود از سماست
دانم و از راي تو آگه شدم
كاين ز توانگر دلي و از سخاست
هيچ ملك نيست در ايام تو
كان ملكي نز تو مر او را عطاست
خانهٔ بيدينان گيري همه
راست خوي تو چو خوي انبياست
تو چو سليماني و ري چون سبا
حاجب تو آصف بن بر خياست
ني ني اين لفظ نيايد درست
معني اين لفظ نه بر مقتضاست
آصف تختي ز سبا برگرفت
تو ملكي كاو را صد چون سباست
معجزهٔ دولت تست او و باز
دولت تو معجزهٔ مصطفاست
دولت و اقبال و بقاي تو باد
چندان كاين چرخ فلك را بقاست
گم باد از روي زمين آن كسي
كو را مهر تو ز روي رياست


قصيده شماره ۹ - در مدح خواجه ابوبكر حصيري

۳۲ بازديد


دل آن ترك نه اندر خور سيمين بر اوست
سخن او نه ز جنس لب چون شكر اوست
با لب شيرين با من سخنان گويد تلخ
سخن تلخ نداند كه نه اندر خور اوست
نه به اندازه كند كار و نگويم كه مكن
چكنم پس كه مرا جان و جهان در بر اوست
از همه خلق دل من سوي او دارد ميل
بيهده نيست پس آن كبر كه اندر سر اوست
سرو را ماند كورده گل سوري بار
بيني آن سرو كه خندان گل سوري بر اوست
مادرش گفت پسر زايم، سرو و مه زاد
پس مرا اين گله و مشغله با مادر اوست
آن رخ چون گل بشكفته و بالاي چو سرو
خواجه ديده‌ست همانا كه رهش بر در اوست
خواجهٔ سيد بوبكر حصيري كه خداي
هرچه داده‌ست بدو، در خور او، وز در اوست
مهتر محتشمانست به حشمت نه به زاد
از همه محتشمان هر كه بود كهتر اوست
هر كه از چاكري و خدمت او رنج برد
رنج ناديده جهان چاكر و خدمتگر اوست
چاكري كردن او در شرف از ميري به
ور نه چون چشم همه ميران بر چاكر اوست
دشمني كردن با مرد چنو بيخرديست
خرد دشمن او در سخن مضمر اوست
دشمن خواجه به بال و پر مغرور مباد
كه هلاك و اجل مورچه بال و پر اوست
هر مخالف كه بدو قصد كند نيست شود
ور مثل سعد فلكها همه از اختر اوست
آتشي دان تو خلافش را در سوزش و تف
كه مثل چرخ اثير از تف خاكستر اوست
مهر فرزندي بر خواجه فكنده‌ست جهان
زانكه چون مادر انده‌خور و انده‌بر اوست
دشمن ار مهر طمع دارد ازو بيهدگيست
كه جهان مادر او نيست كه مادندر اوست
كس در اين گيتي با دشمن او دوست مباد
كاژدهاييست جهان دشمن خواجه خور اوست
او كريميست عطابخش و كريمي كه مدام
روزي خلق بدان دست ولي‌پرور اوست
دل او وقت عطا دادن بحريست فراخ
كه مه زود رو اندر طلب معبر اوست
نتوان گفت كه درياي دمان را دگرست
نتوان گفت كه درهاي دگر جز در اوست
از كريمي دل او سير شود هرگز نه
اين سرشتيست كه در خلقت و در گوهر اوست
دست او همچو درختيست كه چشم همه خلق
به بهار و به خزان بر گل و برگ و بر اوست
بر تن هيچ كس از هيچ ستمگر نبود
آن ستم، كز كف بخشندهٔ او بر زر اوست
گر به كف گيرد ساغر به خروش آيد زر
آن خروش از كف او نايد كز ساغر اوست
هرچه در گيتي از معني خواهندگي‌ست
نام او با صلت نيكو در دفتر اوست
اين عطا دادن دايم خوي پيغمبر ماست
اي خنك آن كس كو را خوي پيغمبر اوست
سببي بايد تا فخر توان كرد بدان
رادي و فخر و بزرگي سبب مفخر اوست
مخبري بايد بر منظر پاكيزه گواه
مخبري در خور منظر به جهان مخبر اوست
همه خوبي و نكويي بود او را ز خداي
وين رهي را كه ستايشگر و مدحتگر اوست
عيد او فرخ و او شاد به فرخنده بتي
كه گه استاده مي‌اندر كف و گه در بر اوست


قصيده شماره ۸ - در مدح ابوالحسن علي بن الفضل بن احمد معروف به حجاج

۳۲ بازديد


ترك من بر دل من كامروا گشت و رواست
از همه تركان چون ترك من امروز كجاست
مشك با زلف سياهش نه سياهست و نه خوش
سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست
همه نازيدن آن ماه به ديدار منست
همه كوشيدن آن ترك به مهر و به وفاست
او سمن سينه و نوشين لب و شيرين سخنست
مشتري عارض و خورشيد رخ و زهره لقاست
روي او را من از ايزد به دعا خواسته‌ام
آنچنان روي ز ايزد به دعا بايد خواست
دل من خواست همي بر كف او دادم دل
ور به جاي دل، جان خواهد، بدهم كه سزاست
اندرين عشق مرا نيز ملامت مكنيد
كاين قضاييست بر اين سر كه ندانم چه قضاست
مردمان گويند اين دل شدهٔ كيست براو
كه ز من دل شده اين انده و انديشه مراست
در دلم هيچ كسي دست نيابد به بدي
تا درو مدحت فرزند وزيرالوزراست
خواجهٔ سيد حجاج علي بن الفضل
آنكه از بار خدايان جهان بي‌همتاست
روز و شب درگه او خانهٔ اهل هنرست
سال و مه مجلس او مسكن و جاي ادباست
به سخا مردهٔ صد ساله همي زنده كند
اين سخا معجز عيسي ست همانا نه سخاست
همچو بر شاخ درختان اثر باد بهار
اثر نعمت او بر همه گيتي پيداست
همچنو ما همه از نعمت او بهره‌وريم
پس چو نيكو نگري نعمت او نعمت ماست
مردمي زنده بدويست و سخا زنده بدو
وين دو چيزست كه او را به جهان كام و هواست
سال و مه در طلب نعمت و ناز خدمست
روز و شب در سخن زائر و تدبير عطاست
همه نازيدنش از ديدن زوار بود
وامق است او به مثل گوئي و زائر عذر است
كهتري را بر او خدمت جاه و كرمست
خدمتي را بر او نعمت بسيار جزاست
خدمت فرخ او بايد ورزيد امروز
هر كه را آرزوي نعمت و ناز فرداست
مرد را خدمت يكروزهٔ آن بارخداي
گر چه مسرف بود و مفرط، صد ساله نواست
مهتران سپهي عاشق مهر و درمند
بس درمهاي درستست و بر اين قول گواست
دل خواجه‌ست كه هرگز نگرايد به درم
دل خواجه نه دلستي كه همانا درياست
از پي عرض نگهداشتن و جاه عريض
خواسته بر دل او خوارتر از خاك و حصاست
چونكه داور بود او داور بي غل و غشست
چونكه حاكم بود او حاكم بي‌روي و رياست
ضعفا را به همه حالي يارست و خداي
يار آنست به هر وقت كه يار ضعفاست
هم ز بهر ضعفا مال خداوند بسا
بپذيرفت و بيفزود و برآورد و بكاست
نامه‌اي كرد سوي خواجهٔ سيد كه به فضل
شغل آن كار كفايت كن، كان كار تراست
هم دل خلق نگه دارد و هم مال امير
كارفرماي چنين در همه آفاق كجاست
رمضان آمد و ديوان مؤونت برداشت
خلق را گفت مرا شادي از ايام شماست
مردمان اكنون دانند كه چون بايد خفت
مردمان اكنون دانند كه چون بايد خاست
لاجرم بر تن و بر جان امير از همه خلق
روز تا روز به نيكي ز دگرگونه دعاست
گر كسي گويد كافيتر و كاملتر ازو
هيچ مهتر بود، اين لفظ چنان دان كه خطاست
در جهان با نظر او نه بلا ماند و نه غم
نظر نيكوي او نفي غم و دفع بلاست
از حليمي چو زمينست و به رادي چو فلك
از تمامي چو جهانست و به پاكي چو هواست
تا فلكها را دورست و بروجست و نجوم
تا كواكب را سيرست و فروغست و ضياست
تا به سال اندر سه ماه بود فصل ربيع
نه مه ديگر صيفست و خريفست و شتاست
مجلس و پيشگه از طلعت او فرد مباد
كه ازو پيشگه و مجلس با فر و بهاست
شادمان باد و نصيبش ز جهان نعمت و ناز
نعمت و نازي كان را نه زوال و نه فناست
ديدن ماه نو و عيد بدو فرخ باد
كه همايون پي و فرخ رخ و فرخنده لقاست


قصيده شماره ۷ - در مدح ميرابوالفتح فرزند سيد الوزراء احمد بن حسن ميمندي

۳۲ بازديد


من ندانم كه عاشقي چه بلاست
هر بلايي كه هست عاشق راست
زرد و خميده گشتم از غم عشق
دو رخ لعلفام و قامت راست
كاشكي دل نبوديم كه مرا
اينهمه درد و سختي از دل خاست
دل بود جاي عشق و چون دل شد
عشق را نيز جايگاه كجاست
دل من چون رعيتيست مطيع
عشق چون پادشاه كامرواست
برد و برد هر چه بيند و ديد
كند و كرد هر چه خواهد و خواست
واي آن كو به دام عشق آويخت
خنك آن كو ز دام عشق رهاست
عشق بر من در عنا بگشاد
عشق سر تا به سر عذاب و عناست
در جهان سخت‌تر ز آتش عشق
خشم فرزند سيدالوزراست
مير ابوالفتح كز فتوت و فضل
در جهان بي‌شبيه و بي‌همتاست
صفتش: مهتر گشاده كفست
لقبش: خواجهٔ بزرگ عطاست
به سخا نامورتر از درياست
گرچه او را كمينه فضل سخاست
دست او هست ابر و دريا دل
ابر شاگرد و نايبش درياست
بخشش او طبيعي و گهريست
بخشش ديگران به روي و رياست
راد مرد و كريم و بي‌خللست
راد و يكخوي و يكدل و يكتاست
نيكويي را ثواب هفتادست
از خدا و بر اين رسول گواست
اندكست اين ز فضل او هر چند
كس نگفته‌ست كاند كيش چراست
آن خواجه غريبتر كه ازو
خدمتي را هزار گونه جزاست
اثر نعمت و عنايت او
بر همه كس چو بنگري پيداست
ادبا را شريك دولت كرد
دولت خواجه دولت ادباست
شعرا را رفيق نعمت كرد
نعمت خواجه نعمت شعراست
هر تني زير بار منت اوست
هر زباني به شكر او گوياست
او ز جود و ز فضل تنها نيست
در همانند خويشتن تنهاست
طبع او چون هواست روشن و پاك
روشن و پاك بي‌بهانه هواست
هر كه با او به دشمني كوشد
روز او از قياس بي‌فرداست
تيغ او بر سر مخالف او
از خداي جهان نبشته قضاست
دشمن او ازو به جان نرهد
ور همه پروريدهٔ عنقاست
گر چه آباش سيدان بودند
او به هر فضل سيد آباست
دست او را مكن قياس به ابر
كه روا نيست اين قياس و خطاست
گر چه گيتي ز ابر تازه شود
اندرو بيم صاعقه‌ست و بلاست
تا هوا را گشادگي و خوشيست
تا زمين را فراخي و پهناست
شادمان باد و يافته ز خداي
هر چه او را مراد و كام و هواست
مهرگانش خجسته باد چنان
كو خجسته پي و خجسته لقاست
كاندرين مهرگان فرخ پي
زو مرا نيم موزه نيم قباست


قصيده شماره ۱۱ - در دعاي به سلطان محمود غزنوي

۳۰ بازديد


چندانكه جهانست ملك شاه جهان باد
با دولت پاينده و با بخت جوان باد
تا بود ملك شهرده و شهرستان بود
همواره چنان شهرده و شهرستان باد
چونانكه ازو عالمي از بد به امانند
جان و تن او از همه بدها به امان باد
شاهان جهان را ز نهيبش تن و جان نيست
جان و تن شاهانش فداي تن و جان باد
آن كز تن او هرگز كم خواهد مويي
در حسرت و انديشه چنان ايلك و خان باد
تا خواسته با قارون در خاك نهانست
بدخواه و بدانديشش در خاك نهان باد
آن را كه به كين جستن او تير و كمان خواست
بيرون شدش از گيتي با تير و كمان باد
در كينهٔ او كينه گزاران جهان را
آنجا كه همه سود بجويند زيان باد
وان كس كه نباشد به جهانداري او شاد
مقهور و نگونسار و نژند دو جهان باد
دستش به رسانيدن ارزاق ضمان شد
بختش به همه خوبي و نيكيش ضمان باد
هر كار كه كرده‌ست ستوده‌ست چو نامش
هر كار كزين پس بكند نيز چنان باد
آنجا كه نهد روي به غزو و بجز از غزو
با دولت و با لشكر انبوه و گران باد
از دولت او هر چه گمان بود يقين شد
از دولت خصم آنچه يقين بود گمان باد
وان كس كه زبان كرد به بد گفتن او تيز
در دست اجل خشك لب و خشك زبان باد
اندر سير شاه چه بد تاند گفتن
بدگوي بدانديش كه خاكش به دهان باد
دلشاد مباد آنكه بدو شاد نباشد
وانكس كه بدو شاد بود شاد روان باد
در خانهٔ بدخواه به نفرينش نو نو
هر روز دگر محنت و ديگر حدثان باد
وانكس كه هزيمت شد ازين خسرو و جان برد
چون از غم جان رسته شد، اندر غم نان باد
تا در تن و بازوي كسي زور و توانست
اندر تن و بازوي ملك زور و توان باد
چونانكه كران نيست شمار هنرش را
شاهيش بي‌اندازه و بيحد و كران باد
هر شاه كه يكروز ميان بسته به شاهي
در خدمت فرخندهٔ او بسته ميان باد
امروز جهاندار و خداوند جهان اوست
همواره جهاندار و خداوند جهان باد
از مشرق تا مغرب رايش به همه جاي
گه شاه برانگيز و گهي شاه نشان باد
هر ماه به شهري علم شاهي شاهان
زير سم اسبانش نگون باد و ستان باد
تا پادشهان صدرگه آرايند او را
بر گاه شهي مسكن و در صدر مكان باد
از هيبت او روز بدانديش چو شب شد
نوروز مخالف هم ازينگونه خزان باد
آن تيغ و سنان را كه بدو حرب كند شاه
چرخ و فلك و دولت منصور فسان باد
هر ساعتي اندر دل و در خانهٔ كفار
درد و فزع و ناله و فرياد و فغان باد
آراستن دين همه زان تيغ و سنانست
برداشتن كفر بدان تيغ و سنان باد
وان را كه نخواهد كه در اين خانه بود ملك
اندر همهٔ ملك نه خان باد و نه مان باد
جنگش همه با كافر و با دشمن دينست
شغلش همه با رامش و آرامش جان باد
در دولت و در مرتبت و مملكت او را
چندانكه بخواهد ز خداوند زمان باد
هر ساعت و هر وقت ز خشنودي ايزد
بر دولت آيندهٔ او تازه نشان باد
ماه رمضان بود بدو فرخ و ميمون
شوال به از فرخ و ميمون رمضان باد
او را همه آن باد كه او خواهد دايم
وان چيز كه بدخواهان خواهند جز آن باد


قصيده شماره ۱۰ - در ذكر مراجعت سلطان محمود از فتح سومنات

۳۲ بازديد


يمين دولت شاه زمانه با دل شاد
به فال نيك كنون سوي خانه روي نهاد
بتان شكسته و بتخانه‌ها فكنده ز پاي
حصارهاي قوي بر گشاده لاد از لاد
هزار بتكده كنده قوي‌تر از هرمان
دويست شهر تهي كرده خوشتر از نوشاد
گذاره كرده بيابانهاي بي‌فرجام
سپه گذاشته از آبهاي بي فرناد
گذشته با بنه زانجا كه مايه گيرد ابر
رسيده با سپه آنجا كه ره نيابد باد
ز ملك و ملكت چندين امير يافته بهر
ز گنج بتكدهٔ سومنات يافته داد
كنون دو چشم نهاده‌ست روز و شب گويي
به فتحنامهٔ خسرو خليفهٔ بغداد
خليفه گويد كامسال همچو هر سالي
گشاده باشد چندين حصار و آمده شاد
خبر ندارد كامسال شهريار جهان
بناي كفر فكنده‌ست و كنده از بنياد
بقاش باد كه از تيغ او و بازوي اوست
بناي كفر خراب و بناي دين آباد
ز بهر قوت دين با ولايت پرويز
هزار بار به تن رنجكشتر از فرهاد
ز بسكه رنج سفر بر تن شريف نهد
همي‌ندانم كان تن تنست يا پولاد
برابر يكي از معجزات موسي بود
در آب دريا لشكر كشيدن شه راد
شه عجم را چون معجزه كرامتهاست
پديد گشت كه آن از چه روي و از چه نهاد
من از كرامت او يك حديث ياد كنم
چنانكه بر دل تو ديرها بماند ياد
به سومنات شد امسال و سومنات بكند
در اين مراد بپيمود منزلي هشتاد
به ره ز دريا بگذشت و آب دريا را
چو آب جيحون بيقدر كرد و جسرگشاد
در آن زمان كه ز درياي بيكران بگذشت
بسي ميان بيابان بيكرانه فتاد
نه منزلي بود آنجا به منزلي معروف
نه رهبري بود آنجا به رهبري استاد
بماند خيره و انديشه كرد و با خود گفت
كزين ره آيد فردا بدين سپه بيداد
چنان نمود ملك را كه ره ز دست چپست
برفت سوي چپ و گفت هر چه باداباد
در اين تفكر مقدار يك دو ميل براند
ز رفته باز پشيمان شد و فرو استاد
ز دست راست يكي روشن پديد آمد
چنانكه هركس از آن روشني نشاني داد
همه بيابان زان روشنايي آگه شد
چو جان آذر خرداد ز آذر خرداد
برفت بر دم آن روشني و از پي آن
به جستجوي سواران جلد بفرستاد
به جهد و حيله در آن روشني همي‌برسيد
سوار جلد بر اسب جوان تازي زاد
ملك همي‌شد و آن روشنائي اندر پيش
كه روز نو شد و درهاي روشني بگشاد
سراي پرده و جاي سپه پديد آمد
دل سپاه شد از رنج تشنگي آزاد
كرامتي نبود بيش ازين و سلطان را
چنين كرامت باشد نه هفت، خود هفتاد
همه كرامت از ايزد همي‌رسيد به وي
بدان زمان كه كم از بيست ساله بود به زاد
مگو مگوي كه چون كيقباد يا چو جم‌ست
حديث او دگرست از حديث جم و قباد
چو زو حديث كني از شهان حديث مكن
خطا بود كه تخلص كني هماي به خاد
هميشه تا نبود نسترن چون سيسنبر
چنانكه تا نبود شنبليد چون شمشاد
هميشه تا كه گل آبگون ز لالهٔ لعل
پديد باشد و خيري ز سوسن آزاد
يمين دولت محمود شهريار جهان
به شهرياري و رادي و خسروي بزياد
سپهر با او پيوسته تازه روي و مطيع
چنانكه مادر دخترپرست با داماد
بهار تازه برو فرخجسته باد و بي او
زمانه را و جهان را بهار تازه مباد


قصيده شماره ۱۴ - در مدح خواجه عبد الرزاق بن احمد بن حسن ميمندي

۳۱ بازديد


اي دل من ترا بشارت باد
كه ترا من به دوست خواهم داد
تو بدو شادمانه‌اي به جهان
شاد باد آنكه تو بدويي شاد
تا نگويي كه مر مرا مفرست
كه كسي دل به دوست نفرستاد
دوست از من ترا همي‌طلبد
رو بر دوست هر چه باداباد
دست و پايش ببوس و مسكن كن
زير آن زلفكان چون شمشاد
تا ز بيداد چشم او برهي
از لب لعل او بيابي داد
زلف او حاجب لبست و لبش
نپسندد به هيچ كس بيداد
خاصه بر تو كه تو فزون ز عدد
آفرينهاي خواجه داري ياد
خواجهٔ سيد ستوده هنر
خواجهٔ پاكطبع پاكنژاد
عبد رزاق احمد حسن آنك
هيچ مادر چو او كريم نژاد
آنكه كافيتر و سخيتر ازو
بر بساط زمين قدم ننهاد
خوي او خوب و روي چون خو خوب
دل او راد و دست چون دل راد
كافيان جهان همي‌خوانند
از دل پاك خواجه را استاد
بسته‌هايي گشاده گشت بدو
كه ندانست روزگار گشاد
از وزيران چو او يكي ننشست
بر بساط جم و بساط قباد
فيلسوفي به سر نداند برد
سخني را كه او نهد بنياد
به سخن گفتن آن ستوده سخن
نرم گرداند آهن و پولاد
راد مردان بدو روند همي
كو رسد راد مرد را فرياد
زو تواند به پايگاه رسيد
هر كه از پايگاه خويش افتاد
بس كسا كو به فر دولت او
كار ويران خويش كرد آباد
خانهٔ او بهشت شد كه درو
غمگنان را ز غم كنند آزاد
نزد آن خواجه خادمانش را
هست پاداش خدمتي هفتاد
هيچ شه را چنين وزير نبود
هيچ مادر چنو كريم نزاد
جمع شد نزد او هزار هنر
كه به شادي هزار سال زياد
پدر و مادر سخاوت و جود
هر دو خوانند خواجه را داماد
پيش دو دست او سجود كنند
چون مغان پيش آذر خرداد
هر كه او معدن كريمي جست
به در كاخ او فرو استاد
آفتاب كرام خواهد كرد
لقب او خليفهٔ بغداد
تا به مرداد گرم گردد آب
تا به دي ماه سرد گردد باد
تا به وقت خزان چو دشت شود
باغهاي چو بتكدهٔ نوشاد
با دل شاد باد چو شيرين
دشمنش مستمند چون فرهاد
روزگارش خجسته باد و بر او
مهرگان فرخ و همايون باد


قصيده شماره ۱۳ - در تهنيت جلوس سلطان محمد پس از سلطان محمود

۳۰ بازديد


هركه بود از يمين دولت شاد
دل به مهر جمال ملت داد
هركه او حق نعمتش بشناخت
مير ما را نويد خدمت داد
طاعت آن ملك به جا آورد
هر كه او دل بر اين امير نهاد
وقت رفتن ملك به مير سپرد
لشكر خويش و بنده و آزاد
گفت بر تخت مملكت بنشين
تا به تو نام من بماند ياد
هرچه ويران شد از تغافل من
جهد كن تا مگر كني آباد
اينت نيكو وصيت و فرمان
ايزد آن شاه را بيامرزاد
اگر آن شاه جاودانه نزيست
اين خداوند جاودانه زياد
گل بخندد ز ياد اين بر سنگ
آب گردد ز درد آن پولاد
انده او دل گشاده ببست
رامش مير بسته‌ها بگشاد
شمع داريم و شمع پيش نهيم
گر بكشت آن چراغ ما را باد
گر برفت آن ملك، به ما بگذاشت
پادشاهي كريم و پاكنژاد
سخت خوب آيد اين دو بيت مرا
كه شنيدم ز شاعري استاد:
«پادشاهي گذشت پاكنژاد
پادشاهي نشست فرخزاد»
«برگذشته همه جهان غمگين
وز نشسته همه جهان دلشاد»
«گر چراغي ز ما گرفت جهان
باز شمعي به پيش ما بنهاد»
اي خداوند خسروان جهان
اي جهان را به جاي جم و قباد
ملك با راي تو قرار گرفت
بخت در پيش تو به پا استاد
كارهاي جهان به كام تو گشت
گفتگوي تو در جهان افتاد
نه شگفت ار ز فر دولت تو
رويد از شوره پيش تو شمشاد
تا به شاهي نشستي از پي تو
هفت كشور همي‌شود هفتاد
خلق را قبله گشت خانهٔ تو
همچو زين پيش خانهٔ نوشاد
پدر پيشبين تو به تو شاه
بس قوي كرد ملك را بنياد
ملك چون كشت گشت و تو باران
اين جهان چون عروس و تو داماد
چاكرانند بر در تو كنون
برتر از طوس نوذر و كشواد
از پي تهنيت خليفه به تو
بفرستد كس، ار بنفرستاد
اي اميري كه در زمانهٔ تو
نيست شد نام ز فتي و بيداد
كف به رادي گشاده، چشم به مهر
دست دادت خداي با كف راد
زائر از تو به خرمي و طرب
درم از تو به ناله و فرياد
تخت شاهي و پادشاهي و ملك
بر تو و بر زمانه فرخ باد
چون پدر كامكار باش كه تو
پدر ديگري به رسم و نهاد
ماه خرداد بر تو فرخ باد
آفرين باد بر مه خرداد