قصيده شماره ۵۱ - در مدح امير ابو يعقوب يوسف بن ناصرالدين

۳۷ بازديد


اي روي نكو! روي سوي من كن و بنشين
زنهار ز من دور مدار آن لب شيرين
تو سروي و بر پاي نكوتر كه بود سرو
ني‌ني كه ترا سرو رهي زيبد بنشين
امروز مرا راي چنانست كه تا شب
پيوسته ترا بينم تو نيز مرا بين
چشم من و آن روي پر از لاله و پر گل
دست من و آن زلف پر از حلقه و پرچين
زان رخ چنم امروز گل و لالهٔ سيراب
زان ساده زنخدان، سمن تازه و نسرين
تا ظن نبري، چشم و چراغا! كه شب آمد
چشم و دل من سير شود زان رخ سيمين
من بر تو شب و روز نگه خواهم كردن
چندين به چه كارست حديثان نگارين
امروز به شادي بخورم با تو كه فردا
ناچار مرا مير برد باز به غزنين
يوسف پسر ناصر دين آن سر و مهتر
سالار و سر لشكر سلطان سلاطين
اي بار خدايي كه نبيند چو تويي تخت
اي شهر گشايي كه نبيند چو تويي زين
پر پارهٔ زر گردد جايي كه خوري مي
پرچشمهٔ خون گردد جايي كه كشي كين
چون جام به كف گيري از زر بشود قدر
چون تيغ بر آهنجي از خون برود هين
شيران فكني شرزه و پيلان فكني مست
شيران به خدنگ افكني و پيل به زوبين
پيل از تو چنان ترسد چون گودره از باز
شير از تو چنان ترسد چون كبك ز شاهين
اي سخت كماني كه خدنگ تو ز پولاد
زانسان گذرد كز دل بدخواه تو نفرين
گر موي بر آماج نهي موي شكافي
وين از گهر آموخته‌اي تو نه ز تلقين
آماج تو از بست بود تا به سپيجاب
پرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطين
از گوي تو روزي كه به چوگان زدن آيي
ده بر رخ ماه آيد و صد بر رخ پروين
چندانكه به شمشير تو بدخواه فكندي
فرهاد مگر كه بفكنده‌ست به ميتين
از آرزوي جنگ زره خواهي بستر
وز دوستي جنگ سپر داري بالين
بيننده كه در جنگ ترا بيند با خصم
پندارد تو خسروي و خصم تو شيرين
آيين خرد داري جايي كه ندارند
مردان جهانديدهٔ آموخته آيين
گر در خرد و راي چو تو بودي بيژن
در چاه مر او را بنيفكندي گرگين
رادي بر تو پويد چون يار بر يار
بخل از تو نهان گردد چون ديو ز ياسين
از زر تو گويند كجا ياد شود «زي»
وز سيم تو گويند كجا ياد شود «سين»
زر تو و سيم تو همه خلق جهان راست
وين حال بدانند همه گيتي همگين
از خلعت تو مدحسرايان تو اي شاه
در خانه همه روزه همه بندند آذين
كس را دل آن نيست كه گويد به تو مانم
بر راست‌ترين لفظ شد اين شعر نو آيين
تا چون مه آبان بنباشد مه آذار
تا چون گل سوري بنباشد گل نسرين
تا چون ز در باغ درآيد مه نيسان
از ديدن او تازه شود روي بساتين
شاهي كن و شادي كن آنسان كه تو خواهي
جز نيك مينديش و جز از رادي مگزين
مي خور ز كف آنكه به چينش بپرستند
گر صورت او را بفرستي به سوي چين
زين عيد عدو را غم و اندوه و ترا لهو
تو با رخ پر لاله و او با رخ پر چين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد