قصيده شماره ۴۶ - در حسب حال و رنجش خاطر سلطان و طلب عفو

۴۰ بازديد


اي نديمان شهريار جهان
اي بزرگان درگه سلطان
اي پسنديدگان خسرو شرق
همنشينان او به بزم و به خوان
پيش شاه جهان شما گوييد
سخن بندگان شاه جهان
من هم از بندگان سلطانم
گر چه امروز كم شدم ز ميان
مر مرا حاجت آمده‌ست امروز
به سخن گفتن شما همگان
همگان حال من شنيدستيد
بلكه دانسته‌ايد و ديده عيان
شاه گيتي مرا گرامي داشت
نام من داشت روز و شب به زبان
باز خواندي مرا ز وقت به وقت
بازجستي مرا زمان به زمان
گاه گفتي بيا و رود بزن
گاه گفتي بيا و شعر بخوان
به غزل يافتم همي احسنت
به ثنا يافتم همي احسان
من ز شادي بر آسمان برين
نام من بر زمين دهان به دهان
اين همي‌گفت فرخي را دوش
زر بداده‌ست شاه زرافشان
آن همي‌گفت فرخي را دي
اسب داده‌ست خسرو ايران
نوبهاري شكفته بود مرا
كه مر آن را نبود بيم خزان
باغها داشتم پر از گل سرخ
دشتها پر شقايق نعمان
از چپ و راست سوسن و خيري
وز پس و پيش نرگس و ريحان
از سر كوه بادي اندر جست
گل من كرد زير گل پنهان
به كف من نماند جز غم و درد
زانهمه نيكويي نماند نشان
گفتي آن را به خواب ديدستم
يا كسي گفت پيش من هذيان
حال آدم چو حال من بوده‌ست
اين دو حالست همسر و يكسان
آنچه زين حالها به ما دو رسيد
مرسادا به هيچ پير و جوان
من ز ديدار شه جدا ماندم
آدم از خلد و روضهٔ رضوان
چشم بد ناگهان مرا دريافت
كارم از چشم بد رسيد به جان
شاه از من به دل گران گشته‌ست
به گناهي كه بيگناهم از آن
سخني باز شد به مجلس شاه
بيشتر بود از آن سخن بهتان
سخن آن بد كه باده خورده همي
به فلان جاي فرخي و فلان
اين سخن با قضا برابر گشت
از قضاها گريختن نتوان
رادمردي كنيد و فضل كنيد
بر شه حقشناس حرمتدان
من درين روزها جز آن يك روز
مي نخوردم به حرمت يزدان
به سرايي درون شدم روزي
با لبي خشك و با دلي بريان
گفتم آنجا يكي خبر پرسم
زانچه درد مرا بود درمان
خبري يافتم چنانكه مرا
راحت روح بود و رامش جان
قصد كردم كه باز خانه روم
تا دهم صدقه و كنم قربان
آن خبر ده مرا تضرع كرد
كه مرو مر مرا بمان مهمان
تا بدين شادي و نشاط خوريم
قدحي چند باده از پس نان
من به پاداش آن خبر كه بداد
بردم او را بدين سخن فرمان
خوردم آنجا دو سه قدح سيكي
بودم آنجا بدان سبب شادان
خويشتن را جز اين ندانم جرم
من و سوگند مصحف و قرآن
اگر اين جرم در خور ادبست
چوب و شمشير و گردن اينك و ران
گو بزن مر مرا و دور مكن
گو بكش مر مرا و دور مران
شاه ايران از آن كريمترست
كه دل چون مني كند پخسان
جاودان شاد باد و خرم باد
تن و جانش قوي و آبادان
كار او همچو نام او محمود
نام نيكوي او سر ديوان
هر كه جز روزگار او خواهد
روزگارش مباد نيم زمان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد