چو در مرو گزين شد شاه شاهان
عديل شاه شاهان ماه ماهان
به مرو اندر هزار آذين ببستند
پرى رويان بر آذينها نشستند
مهانش گوهر و عنبر فشاندند
كهانش فندق و شكر فشاندند
غبارش برهوا خود عنبرين بود
چو ريگ اندر زمينش گوهرين بود
جهان را خود همان روزى شمردند
به جاى خاك سيم و زر سپردند
بهشت آن روز مرو شاهجان بود
بدو در گلستان گوهر فشان بود
ز بس بر بامها از روى گل فام
همى تابيد صد زهره زهره بام
ز بس رامشگران و رود سازان
ز بس سيمين بران و دلنوازان
به دل آفت همى آمد ز ديدن
به جان خويشى و شادى از شنيدن
چو در شهر اين نشاط گونه گون بود
سراى شاه خود دانى كه چون بود
ز بس زيور چو گنج شايگان بود
ز بس اختر چو چرخ آسمان بود
صز بس نفش وشى چون شوشتر بود
ز بس سرو چون غاتفر بودص
سرايى از فراخى چون جهانى
بلند ايوان او چون آسمانى
ستورش بود گفتى پشت ايوان
كجا بودش سر اندر تير و كيوان
در و ديوار و بوم و آستانه
نگاريده به نقش چينيانه
ز خوبى همچو بخت نيك روزان
ز زيبايى چو روى دل فروزان
چو بخت شه شكفته بوستانش
چو روى ويس خندان گلستانش
شه شاهان به فيروزى نشسته
دل از غم پاك همچون سيم شسته
ز لشكر مهتران و نامداران
برو بارنده سيم و زر چو باران
يكايك با نثارى آمده پيش
چو كوهى تودهء گوهر زده پيش
همى كرد و همى خورد و همى داد
بكن وانگه خور و ده تا بود داد
نشسته ويس بانو در شبستان
شبستان زو شده همچون گلستان
شه شاهان نشسته شاد و خرم
وليكن ويس بنشسته به ماتم
به زارى روز و شب چون ابر گريان
همه دلها به دردش گشته بريان
گهى بگريستى بر ياد شهرو
گهى ناله زدى بر درد ويرو
گهى خاموش خون از ديده راندى
گهى چون بيدلان فرياد خواندى
نه لب را بر سخن گفتن گشادى
نه مر گوينده را پاسخ بدادى
تو گفتى در رسيدى هر زمانى
از انده جان او را كاروانى
تنش همچون قصيب خيزران گشت
به رنگ و گونه همچون ز عفران گشت
زنان سركشان و نامداران
بگرد ويس همچون سو كواران
بسى لابه برو كردند و خواهش
دريغ و درد او نگرفت كاهش
هر آن گاهى كه موبد را بديدى
به جاى جامه تن را بر دريدى
نه گفتارى كه او گفتى شنودى
نه روى خوب خود او را ننودى
نگارين روى در ديوار كردى
به رخ بر ديده را خونبار كردى
چنين بود او چه در مرو و چه در راه
ازو خرم نشد روزى شهنشاه
چو باغى بود روى ويس خرم
وليكن باغ را در بسته مهكم
چو بر رمين بيدل كار شد سخت
به عشق اندر مرورا خوار شد بخت
همچنين جاى بيانبوه جستى
كه بنشستى به تنهايى گرستى
به شب پهلو سوى بستر نبودى
همه شب تا به روز اختر شمردى
به روز از هيچ گونه نارميدى
چو گور و آهن از مردم رميدى
ز بس كاو قد دجبر كردى
كجا سروى بديدى سجده بردى
به باغ اندر گل صد برگ جستى
به يادروى او بر گل گرستى
بنفشه برچدى هر بامدادى
به ياد زلف او بر دل نهادى
ز بيم ناشكيبى مى نخوردى
كه يكباره قرارش مى ببردى
هميشه مونسش طنبور بودى
نديمش عاشق مهجور بودى
صبههر راهى سرودى زار گفتى
سراسر بر فراق يادر گفتىص
چو باد حسرت از دل بر كشيدى
به نيسان باد دى ماهى دميدى
به ناله دل چنان از تن بكندى
كه بلبل را ز شاخ اندر فگندى
به گونه اشك خون چندان براندى
كه از خون پاى او در گل بماندى
به چشمش روز روش تار بودى
به زيرش خز و ديبا خار بودى
بدين زارى و بيمارى همى زيست
نگفتى كس كه بيماريت از چيست
چو شمعى بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهر دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانى
دلش پدرود گرده شادمانى
ز گريه جامه خون آلود گشته
ز ناله روى زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسيده
اميد از جان و از جانسان بريده
خيال دوست در ديده بمانده
ز چشمش خواب نوشين را برانده
به درياى جدايى غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
ز بس انديشه همچون مست بيهوش
جهان از ياد او گشته فراموش
گهى قرعه زدى بر نام يارش
كه با او چون بود فرجام كارش
گهى در باغ شاهنشاه رفتى
ز هر سروى گرا بر خود گرفتى
همى گفتى گوا باشيد بر من
ببينيدم چنين بر كام دشمن
چو ويس ايدر بود با وى بگوييد
دلش را از ستمگارى بضوييد
گهى با بلبلان پيگار كردى
بديشان سرزنش بسيار كردى
همى گفتى چرا خوانيد فرياد
شما را از جهان بارى چه افتاد
شما با جفت خود بر شاخساريد
نه چون من مستمند و كواريد
شما را ار هزاران گونه باغست
مرا بر دل هزاران گونه داغست
شما را بخت جفت و باغ دادست
مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پيش يار باشد
چرا بسايد كه ناله زار باشد
مرا زيباست ناله گاه و بيگاه
كه يارم نيست از درد من آگاه
چنين گويان همى گشت اندران باغ
دو ديده پر زخون و دلپر از داغ
قصا را دايه پيش آمد يكى روز
چنو گردان در آن باغ دل فروز
چو رامين دايه را ديد اندر آن جاى
چو چان اندر خور و چون ديده دوراى
ز شادى خون ز رخسارش بجوشيد
رخش گفتى ز لاله جامه پوشيد
ز شرم دايه رويش گشت پر خوى
بسان در فشانده بر سر مى
گل ار چه سخت نيكو بود و بربار
رخ رامين نكوتر بود صد بار
هنوزش بود سيمين دو بناگوش
نگشته سيمش از سنبل سيه پوش
هنوزش بود كافروى زنخدان
دو زلفش بود چون مشكين دو چوگان
هنوزش بود پشت لب چو ملحم
لبش چون انگبين و بارده درهم
هنوزش بود خنده همچو شكر
وزان شكر فروبارنده گوهر
بهبالا همچو شمشاد روان بود
وليكن بار شمشاد ارغوان بود
به پيكر همچو ماه جانور بود
وليكن با كلاه و با كمر بود
قبا بروى نكوتر بود صد بار
كه نقش چينيان بر بتّ فرخار
كلاه او را نكوتر بود بر سرا
كه شاهان جهان را بر سر افسر
به گوهر تا به آدم نامور شاه
به پيكر در زمانه سيمبر ماه
به ديدار آفت جان خردمند
به آفت جان هر كس آرزومند
هم از خوبى هم از كضور خدايى
سزا بروى دو گونه پادشايى
برادر بود موبد را و فرزند
وليكن ماه را شاه و خداوند
چو چشمش ديد جادو گشت خستو
كه بهتر زين نباشد هيچ جادو
چو رويش ديد رزوان داد اقرار
كه بر حوران جزين كس نيست سالار
چنين رويى بدين زيب و بدين نام
ز مهر ويس بى دل بود و بى كام
چو تنها دايه را در بوستان ديد
تو گفتى روى بخت جاودان ديد
نمازش برد و بسيار آفرين كرد
مرد را نيز دايه همچنين كرد
پرسيدند چون دو مهربان يار
بخوشى يكدگر را مهربانوار
پس آنگه دست يكديگر گرفتند
به مرز سوسى آزاد رفتند
ز هر گونه سخن گفتند با هم
سخنشان ريش دل را گشت مرهم
بدو گفت اى مرا از جان فزونتر
منم پيش تو از برده زبون تر
تو شيرينى و گفتار تو شيرين
تو نوشينى و ديدار تو نوشين
ترا از بخت خواهم روشنايى
مرا با بخت نيكت آشنايى
مرا تو مادرى ويسه خداوند
به جان وى خورم هنواره سوگند
چنو خورشيد چهر و ماه پيكر
چنو بانوژاد و شاهگوهر
نبود اندر جهان و هم نباشد
كرا او جفت باشد غم نباشد
بدان زادست پندارى ز مادر
كه آتش بر كشد از گفت كضور
به خاصه زين دل بدبخت رامين
كه آتشگاه خرداد است و برزين
اگر چه من همى سوزم ز بيدار
دل او بر چنين آتش مسوزاد
وگر چه بخت با من خورد زنهار
مرو را بخت فرخ باد و بيدار
همى گويم چو از عشقش بنالم
مبادا حال او هر گز چو حالم
همى گويم چو از مهرش بسوزم
مبادا روز او هرگز چو روزم
به هر دردى كه من بنيم ز مهرش
كنم صد آفرين بر خوب چهرش
چنين خواهم كه باشد جاودانى
مرا زو رنج و او را شادمانى
خوش آمد دايه را گفتار رامين
ز بيجاده پديد آورد پروين
به خنده گفت راما جاودان زى
به كام دوستان دور از بدان زى
درود و تن درستى مر ترا باد
مباد از بخت بر جان تو بيداد
به فرّت من درست و شادكامم
به كامت نيك بخت و نيكنامم
هميدون دخترم روشن حور و ماه
كه بسته باد بر وى چشم بدخواه
چو رويش باد نيكو ماه و سالش
چو مويش باد پيچان بدسگالش
همه گفتار تو ديدم بى آهو
چو ديدار تو جان افزاى و نيكو
جز آن كاو مر ترا بدبخت كردست
كه بربيداد تو دل سخت كردست
ندارم از تو اين گفتار باور
كه او بر تو نه شاهست و نه داور
دگرباره جوابش داد رامين
كه چون عاشق نباشد هيچ مسكين
دل او را دشمنى باشد ز خانه
بر او جويانده هر روزى بهانه
گهى نالد به درد و حسرت دوست
گهى گريد به داغ فرقت دوست
به دست عشق گر چه زار گردد
ز بهر او ز جان بيزار گردد
صو گر چه زاو بلا بسيار بيند
ز ديگر كامها او را گزيندص
دو چشم مرد را از كام ناياب
گاهى بى خواب دارد گاه با آب
همى آن چيز جويد كش نيابد
وزآن چيزى كه يابد سر بتابد
بلاى عشق را بر تن گمارد
پس آنگه درد را شادى شمارد
اگر با عشق بودى مرد را خواب
چه عشق دوست بودى چه مى ناب
كجا خويشى با تلخيش يارست
چنانكش خرمى جفت خمارست
چه عاشق باشد اندر عشق مست
كجا بر چشم او نيكو بود گست
به عشق اندر چو مست آشفته باشد
ز ناخفتش بسان خفته باشد
خرد باشد كه زشت از خوب داند
چو مهر آيد خرد در دل نماند
ستنبه ديو بر وى زود دارد
هميشه چشم او را كور دارد
خرد با مهر هرگز چون بسازد
كه آن چون مى همى اين را بتازد
نفرمايد خرد آن را گزيدن
كزو آيد همى پرده دريدن
مرا از عشق شد پرده دريده
شكيب از دل خرد از تن بريده
بر آمد ناگهان يك روز بادى
مرا بننود روى حور زادى
چو ديدم ويس بود آن ماه پيكر
چو ماهم كرد دور از خواب واز خور
دو چشمم تا بهشتى ديد خرم
دلم چون دوزخى افتاد در غم
نه بادى بود گفتى آفتى بود
مرا ناگاه روى فتنه بننود
مرا در كودكى تو پروريدى
وزان پس مرمرا بسيار ديدى
نديدى حال من هرگز بدين سان
ز درد دل نه باجان و نه بى جان
تو گويى شير من روباه گشست
از اين سخنى و كوهم كاه گشست
تنم ديگر شدست و گونه ديگر
يكى مويست پندارى يكى زر
مژه بر چشم من گشست مسمار
هميدون موى بر اندام من مار
اگر روزى كنم با دوستان بزم
تو گويى مى كنم با دشمان رزم
گه رامش چنان دلتنگ و زارم
كه گويى با بلا در كارزارم
اگر گردم به رامش در گلستان
به گمره گشته مانم در بيابان
به شب در بستر و بالين ديبا
تو گويى غرقه ام در ژرف دريا
به روز اندر ميان غمگساران
چو گويم پيش چوگان سواران
به شبگيران چنان نالم به زارى
كه بلبل بر گلان نوبهارى
سحرگاهان چنان گريم به تيمار
كه ابر دى مهى بر شخّ كهسار
بياريدست از آن دو چشم دلگير
مرا بر دل هزاران ناوكى تير
بيفتادست از دو زلف دلبند
مرا بر دل هزاران گونه گون بند
به گور خسته مانم در بيابان
به دل بر خرده زهر آلوده پيكان
به شير تند مانم پوى پويان
خورشان بچهء گمگشته چويان
به طفل خرد مانم دل شكسته
هم از مادر هم از دايه گسته
به شاخ مردم مانم نغز رسته
قصاى آسمان او راشكسته
كنون از تو همى زنهار خواهم
جوانمرديت را من يار خواهم
صمرا زين آتش سوزنده برهان
ز جنگ شير مردم خوار بستانص
جوانمردى چنان كت هست بنماى
بر اين فرزند بيچاره ببخشاى
ببژشايد دلتء بيگانگان را
همان رحمآورد ديوانگان را
تو چونان دان كه من بيگانه اى ام
ويا از بيهشى ديوانه اى ام
به هر حالى به بخشايش سزايم
كه چونين در دم سرخ اژدهايم
تو نيز از مردمى بر من ببخشاى
به نيكى در دلت مهرم بيفزاى
پيام من بگو سرو روان را
بت گويا و ماه باروان را
صپرى ديدار خورشيد زمين را
شكر گفتار حور راستين راص
سيه زلفين بت ياقوت لب را
بهار خرمى باغ طرب را
بگو اى از نگويى آفريده
به ناز و شادكامى پروريده
ترا حوبان به خوبى مهر داده
بتان پيش تو سر بر خط نهاده
سپاه جادوان از تو رميده
نگار چينيان از تو شميده
دو هفته ماه پيشت سجده برده
فروغ خويش رويت را سپرده
رخانت خسروان را بنده كرده
لبانت مردگان را زنده كرده
بت بربر ز رويات خوار گشته
همان بتگر ز بت بيزار گشته
گدازان شد تنم از بيم و اميد
چو برف كوهسار از تاب خورشيد
دلم افتاد در مهرت به ناكام
شنابان همچو گورى مانده در دلم
خرد آواره گشته هوش رفته
دل اندر تن نه بيدار و نه خفته
نه زاسايش دارم نه از رنج
ناز رامش به دل شادم نه از گنج
نه با ياران به ميدان اسپ تازم
نه چوگان گيرم و نه گوى بازم
نه يوزان را سوى گوران دوانم
نه بازان را سوى كبگان پرانم
نه مى گيرم نه با خوبان نشينم
نه جز وى در جهان كس را گزينم
نه يك ساعت ز درد آزاد باشم
نه يك روزى به چيزى شاد باشم
به خانء خويش در چونين اسيرم
نبينم دوستدار و دستگيرم
به شب تا روز پيچان و نوانم
چو مارى چوب خورده در ميانم
تنم درمان ز گفتار تو يابد
دلم دارو ز ديدار تو يابد
من آنگه باز يابم صبر و هوشم
كه خوش گفتار تو آيد به گوشم
اگر چه سال و مه از تو به دردم
چنين با اشك سرخ و روى زردم
مرا عشق تو در جان خوشتر از جان
وگرچه جان من زوگشت رنجان
نخواهم بى هوايت زندگانى
نجويم بى وفايت شادمانى
اگر جانم ز مهرت سير گردد
به سر بر موى من شمشير گردد
همى دانم كه تا من زنده باشم
به پيش بندگانت بنده باشم
سپيدى روزم از روى تو باشد
سياهى شب هم از موى تو باشد
رخ رنگينت باشد نوبهارم
لب نوشيند باشد غمگسارم
ز رخسار تو تابد آفتابم
ز گيسوى تو بويد مشك نابم
ز اندام تو باشد ياسمينم
ز گفتار تو باشد آفرينم
بهشت جاودان آن روز بينم
كه آن رخسار جان افروز بينم
ز دولت كام خود آنگه يابم
كه با پيوند رويت راه يابم
ز يزدان اين خواهم شب و روز
كه گردد بختم از روى تو فيروز
دلت بر من نمايد مهربانى
نجويد سر كشى و بد گمانى
صاگر كين وروز و با من ستيزد
به جان من كه خون من بريزدص
چه بايد ريختن خون جوانى
كه هر گز بر تو نامد زو زيانى
زبس كاو بر تو دارد مهربانى
تو او را خويشترى از زندگانى
ببرد دل ز جان وز تو نبود
به ديده خاك پايت را بخرد
ز گيهان مر ترا خواهد به ناچار
ازيرا كش تو بردى دل به آزار
اگر خوبى كنى تن پيش دارد
وگرنه بر سر دل جان سپارد
چو بشنيد اين سخنها دايه پير
تو گفتى خورد بر دل ناو كى تيع
نهانى دلش بر رامين ببخضود
وليكن آشكارا هيچ نننود
مرو را گفت راما نيكناما
نگردد همچو نامت ويس راما
نگر تا تو ندارى هر گز اميد
كه تابد بر تو آن تابنده خورشيد
نگر تا تو نپندارى كه دستان
بكار آيدت با آن سرو بستان
نگر تا در دلت نايد كه نيرو
توانى كرد با فرزندى شهرو
ترا آن به كه دل وى نبندى
كزين دلبندى آيد مستمندى
نپيمايى به دل راه تباهى
كزو رسته نيامدء هيچ راهى
خردمندى و شرم و دانش و راى
به كار آيد روان را در چنين جاى
كه زشت از خوب و نيك از بدبدانى
به دل كارى سگالى كش توانى
كاگر تو آسمان را در نوردى
و گر دريا بينبارى به مردى
ميان باديه جيهون برانى
ز روى سنگ لاله بشكفانى
جهانى ديگر از گوهر بر آرى
زمينش بر سر مويى بدارى
ابا اين جادوى و نيك دانى
به كار ويس هم خيره بمانى
به مهرت ويسه آنگه سر در آرد
كه شاخ ارغوان خرما برآرد
سزد گردل ز پيوندش بتابى
كه او ماهست پيوندش نيابى
كه يارد گفتن اين گفتار با وى
كه يارد جستن اين آزاد با وى
مدانى كاو چگونه خويش كامست
ز خوى خود چگونه دير رامست
اگر من زهرهء صد شير دارم
پيامت پيش او گفتن نيارم
هر آيينه تو نپسندى كه در من
به زشتى راه يابد گفت دشمن
تو خود دانى كه ويس امروز چونست
به خوبى از همه خوبان فزونست
هر آن گه كاين سژن با وى بگويم
به رسوايى بريزد آب رويم
چنانست او ميان ويس دختان
كه خسرو در ميان نيك بختان
منش بر آسمان دارد به گشّى
و با مردم نياميزد به خوشى
همش در تخمه پرمايه ست گوهر
همش در گنج شهوارست جوهر
بدان گوهر ز شاهان سر فرازست
بدين جوهر ز مردم بى نيازست
نه از كار بزرگ آيد نهيبش
نه از گنج گران آيد فريبش
كنون ژود دلش لشتى مستمندست
نه تنهايى و بى شهرى نژندست
ز خان و مان و شهر خويش دورست
هم از رامست هم از مردم نفورست
گهى آب از مژه بارد گهى خون
گهى از بخت نالد گه ز گردون
چو ياد آرد ز مادر وز برادر
بجوشد همچو عود تر بر آذر
كند نفرين بر آن سال و مه شوم
كه دورى دادش از آرام و از بوم
بدين سان بانوى جمشيد گوهر
به خوبى نامدار هفت كضور
بهلاله خواسته مادر ز يازدانش
بپرورده ميان ناز و فرمانش
كنون پر درد و پر تيمار و نالان
ز همزادان بريده وز همالان
به پيش وى كه يارد برد نامت
كه يارد گفتن اين يافه پيمان
مرا اين كار بيهوده مفرماى
كه سر گز نداند رفت چون پاى
سبانم گر فزون از قطر ميغست
زبانى اين سخن گفتن دريغست
چو بشنيد اين سخن رامين بيدل
ز آب ديده كردش خاك را گل
ز سختى گريه اندر برش بشكست
شكنج گريه گفتارش فرو بستت
هم از گريه بماند و هم از گفتار
بران بخشان كاو باشد چنين زار
به مغزش بر شد از دل آتش مهر
دميدش زعفران از لاله گون چهر
چو يك ساعت زبانش بود بسته
دل اندر بر شكسته دم گسسته
دگر باره سخنها گفت زيبا
ز دردى سخن و حالى ناشكيبا
بسى زارى و لابه كرد و خواهش
نيامد در ستيز دايه كاهش
چو رامين بيش كردى زاروارى
ازو بيش آمدى نوميدوارى
به فرجام اندرو آويخت رامين
برو ريزان ز ديده اشك خونين
همى گفت اى انوشين دايه زنهار
مكن جان مرا يكباره آوار
مبر اميدم از جان و جوانى
مكن چون زهر بر من زندگانى
توى از دوستان پشت و پناهم
توى فريادجوى و چاره خواهم
چه بشاد گر كنى مردم ستانى
مرا از چنگ بدبختى رهانى
در بسته ز پيشم بر گشايى
به روى ويسه ام راهى نمايى
گر اكنون از تو نوميدى پذيرم
به مرگ ناگهان پيشت بميرم
مكن بى چرم را در چاه مفگن
نمك بر سوخته كمتر پراگن
ترا بنده شدستم بنده بپذير
وزين سختى يكى ره دست من گير
توى در مان دردم در جهان بس
درين بيچارگى فرياد من رس
بجز تو در جهان كس را ندانم
كه با او راز خود گفتن توانم
پيام من بگو با آن سمنبر
بهانه بيش ازين پيشم مياور
بچاره آسيا سازند بر باد
بر آرند از ميان رود بنياد
به زير آرند مرغان را زگردون
ز دريا ماهيان آرند بيرون
به دام آرند شيران ژيان را
به بند آرند پيلان دمان را
برون آرند ماران را ز سوراخ
به افسونها كنندش رام گستاخ
تو نيز افسون ز هر كس بيش دانى
هميدون چاره ها كردن توانى
سژن دانى بسى هنگام گفتار
هنر دارى بسى در وقت كردار
سخن را با هنر نيكو بپيوند
وزيشان هر دو برنه ويس را بند
اگر نه بخت من بودى نكوراى
ترا پيشم نياوردى دراين جاى
چنان چون تو مرا يارى درين كار
خدا بادا به هر كارى ترا يار
بگفت اين و پس او را تنگ در بر
كشيد و داد بوسى چند بر سر
وزان پس داد بوسش برلب و روى
بيامد ديو و رفت اندر دلش كاشت
چو بر زن كام دل راندى يكى بار
چنان دان كش نهادى بر سر اپسار
چو رامين از كنار دايه بر خاست
دل دايه به تيمارش بيارست
دريده شد همنانگه پردهء شرم
شد آن گفتار سردش درزمان گرم
بدو گفت اى فريبنده سخن گوى
ببردى از همه كس در سخن گوى
دلت از هر كسى جوياى كامست
ترا هر زن كه بينى ويس نامست
مرا تو دوست بودى دل افروز
وليكن دوستر گشتم از امروز
گسسته شد ميان ما بهانه
كه شد تير هوا سوى نشانه
ازين پس هر چه تو خواهى بفرماى
كه از فرمانت بيرون ناورم پاى
كنم بخت ترا بر ويس پيروز
ستانم داد مهرت زان دل افروز
چو بشنيد اين سخن دلخسته رامين
بدو گفت اى مرا رويش جهان بين
ترا زين پس نگر تا چون پرستم
به پيشت جان به خدمت چون فرستم
همى بينى كه پيچان همچو مارم
چگونه صعب و آشفته ست كارم
به شب گويم نماند زنده تا بام
جو بام آيد ندارم طمع تا شام
بدان مانم كه در دريا نشنيد
ز دريا باد و موج سخت بيند
نگر تا او زمانه چون گذارد
كه يك ساعت اميد جان ندارد
من از تيمار ويسه همچنانم
شبان از روز و از شب ندانم
كنون اميد در كار تو بستم
مگر گيرى درين آسيب دستم
چو از تو اين نوازشها شنيدم
تو دادى بند شادى را كليدم
جوانمردى بكار آرد به كردار
كه بى كردار ناخوبست گفتار
بگو تا روى فرخ كى نمايى
بديدارم دگر باره كى آيى
كجا من روز و ساعت مى شمارم
هميشه ديدنت را چشم دارم
همى تا شادمانت باز بينم
بر آتش خسپم و بر وى نشينم
به ديدارت چنان باشد شتابم
كه يك ساعت قرار تن نيابم
چو آشفته نمانم بر يكى راى
چو ديوانه نپايم بر يكى جاى
بخنده گفت جادو كيش دايه
تو هستى در سخن بسيار مايه
بدين گفتار نغز و لابه چون نوش
به مغز بيهشان باز آورى هوش
دلم را تو بدين گفتار خستى
چو جانم را بدين زنهار بستى
ز جان خويش بندى بر گشادى
بياوردى و بر جانم نهادى
نگر تا هيچ گونه غم ندارى
كزين اندوهت آيد رستگارى
تو خود بينى كه كامت چون بر آرم
به نيكى روى كارت چون نگارم
ترا بر اسپ تازى چون نشانم
به چشم دشمنان بر چون دوانم
چو دايه ويس را چونان بياراست
كه خورشيد از رخ او نور مى خواست
دو چشم ويس از گريه نياسود
تو گفتى هر زمانش درد بفزود
نهان از هر كسى مر دايه را گفت
كه بخت شور من با من بر آشفت
دلم را سير كرد از زندگانى
وزو بر كند بيخ شادمانى
اگر تو مر مرا چاره نجويى
وزين انديشه جانم را نضويى
من اين چاره كه گفتم زود سازم
بدو كوته كنم رنج درازم
كجا هر گه كه موبد را ببينم
تو گويى بر سر آتش نشينم
چه مرگ آيد به پيش من چه موجه
كه روزش بادهمچو روز من بد
اگر چه دل به آب صبر شستست
هواى دل هنوز از من نجستست
همى ترسم كه روزى هم بجويى
نهفته راز دل روزى بگويد
ز پس آنكه او جويد ز من كام
ترا گسترد بايد در رشت دام
كه من يك سال نسپارم بدو تن
بپرهيزم ز پادفراه دشمن
نباشد سوك قران كم ز يك سال
مرا يك سال بينى هم بدين حال
ندارد موبدم يك سال آزرم
كجا او را ز من بيم و نه شرم
يكى نيزنگ سال از هوشمندى
مگر مرديش را بر من ببندى
چو سالى بگذرد پس بر گشايى
رهى گرددت چون يابد رهايى
صمگر چون زين سخن سالى بر آيد
به من بر روز بدبختى سر آيدص
وگر اين چاره كت گفتم نسازى
تو نيز از بخت من هرگز ننازى
شما را باد كام اينجهانى
تو با موبد همى كن شادمانى
كه من نيكى به ناكامى نخواهم
همان شادى و بدنامى نخواهم
بهل تا كام موبد برنيايد
و گر جانم برآيد نيز شايد
به بى كامى نگويى كام او ده
كه بيجانى ز بيكامى مرا به
چو گفت اين راز را با دايهء پير
تو گفتى بردلش زد ناو كى تير
دو چشم دايه بر وى ماند خيره
جهان بر هردو چشمش گشت تيره
بدو گفت اى چراغ و چشم دايه
نبينم با تو از داد ايچ مايه
سيه دل گشتى از رنج آى
سياهى از شبه نتوان زدودى
سپاه ديو جادو بر تو ره يافت
ترا از راه داد و مهر بر تافت
وليكن چون تو بى آرام گشتى
بيكباره خرد را در نوشتى
ندانم چاره جز كام تو جستى
بهافسون شاه را بر تو ببستى
كجا آنگه روى هر دو بياورد
طلسم هر يكى را صروتى كرد
به آهن هر دوان را بست بر هم
به افسون بند هر دو كرد محكم
همى تا بسته ماندى بند آهن
ز بندش بسته ماندى مرد بر زن
و گر بندش كسى بر هم شكستى
همان گه مردى بسته برستى
چو بسته شد به افسون شاه بر ماه
ببرد آن بند ايشان را سحر گاه
زمينى بر لب رودى نشان كرد
مر آن را زير خاك اندر نهان كرد
چو باز آمد يكايك ويس را گفت
كه آن افسون كدامين جاى بنهفت
بدو گفت آنچه فرمودى بكردم
اگر چه من ز فرمانت بدردم
ز فرمان تو خشنوديت جستم
چنين آزاد مردى را ببستم
به پيمانى كه چون يك مه برآيد
ترا اين روز بدخويى سر آيد
به حكم ايزدى خرسند گردى
ستيز و كينه از دل در نوردى
نگويى همچنين باشد يكى سال
كه نپسندد خرد بر تو چنين حال
چو تو دل خوش كنى با شهريارم
من آن افسون بنهفته بيارم
بر آتش بر نهم يكسر بسوزى
شما را دل به شادى برفروزى
كجا تا آن بود در آب و در نم
بود هنواره بند شاه محكم
به گوهر آب دارد طبع سردى
به سردى بسته ماند زور مردى
چو آتش بند افسون را بسوزد
دگر ره شمع مردى برفروزد
چو دايه ويس را دل كرد خرسند
كه تا يك ماه نگشايد ز شه بند
قصاى بد ستيز خويش بننود
نگر تا زهر چون بر شكر آلود
بر آمد نيلگون ابرى ز دريا
به آب سيل دريا كرد صحرا
رسيد آن آب در هر مرغزارى
پديد آمد چو جيحون رودبارى
به رود مرو بفزود آب چندان
كه نيمى مرو شد از آب ويران
تبه كرد آن نشان و زمين را
ببردى آن بند شاه بافرين را
قصا كرد آن زمين را رودخانه
بماند آن بند بر شه جاودانه
به چشمش دربماند آن دلبر خويش
چو دينار كسان در چشم درويش
چو شير گرسنه بسته به زنجير
چران در پيش او بيباك نخچير
هنوز او زنده بود از بخت كام
فرو مرد از تنش گفتى يك اندام
به راه شادى اندر گشت گمراه
ز خوشى دست كامش گشت كوتاه
به كام دشمان در صلت دوست
چو زندان بود گفتى برتنش پوست
به شب در بر گرفته دوست را تنگ
تو گفتى دور بودى شصت فرسنگ
همان دو شوى كرده ويس بتروى
به مهر دخترى مانده چو بى شوى
نه موبد كام ازو ديده نه ويرو
جهان بنگر چه بازى كرد با او
بپروردش به ناز و شادكامى
بر آوردش به جاه و نيكنامى
چو قدش آفت سرو سهى شد
دو هفته ماه رويش را رهى شد
شكفته شد به رخ بر لالهزارش
به بار آمد زبر سيمثن دونارش
جهان با او ز راه مهر برگشت
سراسر حالهاى او دگر گشت
بگويم با يك يك حال آن ماه
چه با دايه چه با رمين چه با شاه
بهگفتارى كه چون عاشق بخواند
به درد دل ز ديده خون چكانه
بگويم داستان عاشقانه
بدو در عشق را چندين فسانه
چو دايه پيش ويس دلستان شد
چو جادو بد گمان و بد نهان شد
سخنهاى فريبنده بپيراست
به دستان و به نيرنگش بياراست
چو ويس دلستان را ديد غمگين
از آب ديدگان تر كرده بالين
به درد مادر و هجر برادر
گسسته عقد مرواريد بربر
بدو گفت اى مرا چون جان شيرين
نه بيمارى چه دارى سر به بالين
چه ديوست اين كه جانش نشستست
در هر شاديى بر تو ببستست
گمان كردى به رنج اندر سهى سرو
تو پندارى كه در چاهى نه در مرو
سبكتر كن ز دل بار گران را
كزو آسيب سخت آيد روان را
نه بس كارى بود اسيب بردن
گذشته ياد كردن درد خوردن
ز غم خردن بتر پتياره اى نيست
ز خرسندى به او را چاره اى نيست
اگر فرمان برى خرم نشينى
به بخت خويش خرسندى گزينى
صز خرسنديد جان را نيك يار است
نه خرسنديت با جان كارزار استص
چو بشنيد اين سحن ويس دلارام
تو گفتى ايفت لختى در دل آرام
چو خورشيدى سر از بالين بر آورد
ز غنبر سلسله بر گل بگسترد
زمين از رنگ رويش نقش چين گشت
هوا از بوى مويس عنبرين گشت
چه ايوان بود و چه روى دلارام
به رنگ رويش يكدگر هر دو وشى فام
چو باغ جوب رنگ ارديبهشتى
بهشت ايوان و ويس او را بهشتى
رخانش بود گفتى نوبهاران
هم از چشمش برو باريده باران
شخوده نيلگون گشت رخانش
چو نيلوفر بد اندر آبدانش
در آب اشك او دو چشم بى خواب
نكوتر بود از نرگس كه در آب
به گريه دايه را گفت رخانش
چو نيلوفر بد اندر آبدنش
در آب اشك او دو چشم بى خواب
نكوتر بود از نرگس كه در آب
به گريه دايه را گفت اين چه روزاست
كه گويى آتش آرام سوزست
به هر روزى كه نو گردد ز گردون
مرا نو گردد اندوهى دگرگون
گناه از مرو بينم يا ز اختر
و يار زين چرخ خود كام ستمگر
كه گويى كوه چون البرز هفتاد
نگون شد ناگهان و بر من افتاد
نه مروست كه بود تن گدازست
نه شهرست اين كه چاه شست بازست
نگارستان و باغ و كاخ شهوار
مرا هستند همچون دوزخ تار
تن من دردها را راه گشست
تو گويى جانم آتشگاه گشست
ز شب بينم بلا وز روز تيمار
پزايد بر دلم زين هردوان بار
به جان كه گرآيد مرا هوش
بود چون زندگانى بر دلم نوش
من اميد از جهان بريدمم
كه ويرو را به جواب اندر بديدم
نشسته بر سمند كوه پيكر
مرو را نيزه در كف تيغ در بر
زنخچير آمده با شادكامى
بسى كرده به صحرا نيك نامى
به شادى باره را پيشم بتازيد
به خوشى مر مرا لختى نوازيد
مرا گفتى به آواز چو شكر
كه چونى يار من جان برادر
به بيگانه زمين در دست دشمن
بگو تا حال تو چونست بى من
وزان پس ديدمش بامن بخفته
بر سيمين من در بر گرفته
لب طوطى و چشم گاوميشم
بسى بوسيد و تازه كرده ريشم
مرا گفتار او كم دوش خواندست
هنوز اندر دل و گوش ماندست
هنوز آن بوى خوش زان پيكر نغز
مرا ماندست در بينى و در مغز
بتر زين كى نمايد بخت كينم
كه ويرو را همى در خواب بينم
چو گردونم نمايد روز چونين
مرا زين پس چه بايد جان شيرين
مرا تا من زيم اين غم بسنده ست
كه جانم مرده و امدام زنده ست
تو ديدى دايه اندر مرو گنده
خدايت را چو ويرو هيچ بنده
همى گفت اين سخنهاى دل انگيز
شده دو چشم خونريزش گهر نيز
نهاده دايه دستش بر سر و بر
همى گفت اى چراغ و چشم مادر
ترا دايه ز هر دردى فدا باد
غم تو مشنوداد و بد مبيناد
شنيدم هر چه گفتى اى پرى روى
فتاد اندر دلم چون آهى و روى
اگرچه درد بر تو بى كرانست
مرا درد تو بر دل بيش از آنست
مبر اندوه كت بردن نه آيين
به تلخى مگذران اين عمر شيرين
به رامش دار دل را تا توانى
كه دو روزست ما را زندگانى
جهان چون خان راه مردمانست
درنگ ما درو در يك زمانس
بود شاديش يكسر انده آميغ
نپايد دير همچون سايهء ميغ
جهان را نام او زيرا جهانست
كه زى هشيار چون رخش جهانست
چرا از بهر آن اندوه دارى
كه هست ايدر جهان چون تو گذارى
اگر كامى ز تو بستد زمانه
به صد كام دگر دارى بهانه
جوان و كامگار و پادشايى
به شاهى بر گهان فرمان روايى
مكن پدرود يكباره جهان را
مكن در بند جاويدان روان را
به گيتى در جوانان هر كه مردند
همه جويان كام و كرد وخوردند
يكايك دل بهچيزى رام دارند
به رامش روز خود پدرام دارند
گروهى صيد يوز و باز جويند
گروهى چنگ و بربط ساز جويند
گروهى خيل دارند و شبستان
غلامان و بتان نارپستان
هميدون هر چه پوشيده زنانند
به چيزى هر يكى شادى كنانن
تو با تيمار ويرو مانده و بس
نخواهى در جهان جستن جز او كسى
مرا گفتى كه اندر مرو گنده
خدايت را چو ويرو نيست بنده
صاگر چه شاه و خود كام است ويرو
فرشته نيست پرورده به مينوص
به مرو اندر بسى ديدم جوانان
دليران جهان كضور ستانان
بهبالا همچو سرو جويبارى
بهچهره همچو باغ نوبهارى
ز خوبى و دليرى آفريده
به مردى از جهانى برگزيده
خردمندان كه ايشان را ببينند
يكايك را ز ويرو بر گزينند
وز يشان شير مردى كامرانست
كجا در هر هنر گويى جهانست
گر ايشان اخترند او آفتابست
ور ايشان عنبرند او مشك نابست
بهتخمه تا به آدم شاه و مهتر
به گوهر شاه موبد را برادر
خجسته نام و فرخ بخت رامين
فرشته بر زمين و ديو در زين
به ويرو نيك ماند خوب چهرى
گروگان شد همه دلها به مهرى
دليران جهان او را ستايند
كه روز جنگ با او برنيايند
به ايران نيست همچون او هنرجوى
شكافند به ژوپين و سنان موى
به توران نيست همچون او كمان ور
به فرمانش رونده مرغ با پر
ز گردان بيش ريزد خون گه روزم
ز ياران بيش گيرد مى گه بزم
به گوشش همچو شير كينهدارست
به بخشش همچو ابر نوبهارست
ابا چندين كه دارد مردوارى
به دل اين داغ دارد كش تو دارى
ترا ماند به مهر اى گنبد سيم
تو گويى كرده شد سيبى به دونيم
نگه كن تا تو چونى او چنانست
چو زر اندود شاخ خيزراست
ترا ديدست و عاشق گشته بر تو
اميد مهربانى بسته در تو
همان چشمش كه چون نرگس به بارست
چو ابر نوبهاران سيل بارست
همان رويش كه تا بنده چو ماهست
ز درد بيدلى همرنگ كاهست
دلى دارد بلا بسيار برده
نهيب عاشقى بسيار خورده
جهان ناديده در مهر اوفتاده
دل و جان را به ديدار تو داده
ترا بخشايم اندر مهر و او را
كه بخضودن سزد روى نكو را
شما را ديده ام در قشق بى يار
دو بيدل هر دو بيروزى از اين كار
چو ويس ماه روى حور ديدار
شنيد از دايه اين وارونه گفتار
ندادش تا زمانى دير پاسخ
سرشك از چشم ريزان بر گل رخ
ز شرم دايه سر در بر فگنده
زبان بسته ز پاسخ لب ر خنده
پس آنگه سر بر آورد و بدو گفت
روان را شرم باشد بهترين جفت
چه نيكو گفت خسرو با سپاهى
چو شرمت نيست گو آن كن كه خواهى
ترا گر شرم و دانش يار بودى
زبانت را نه اين گفتار بودى
هم از ويرو هم از من شرم بادت
كه از ما سوى رامين گشت يادت
مرا گر موى بر ناخن برستى
دل من اين گمان بر تو نبستى
اگر تو مادرى من دختر تو
وگر تو مهترى من كهتر تو
مرا شوخى و بيشرمى مياموز
كه بى شرمى زنان را بد كند روز
دلم را چه شتاب و چه نهيبست
كه در وى مر ترا جاى فريبست
ز چه بيچاره ام وز چه به دردم
كه ناز و شرم خود را در نوردم
هم آلوده شوم در ننگ جاويد
هم از مينو بضويم دست اوميد
اگر رامين بهبالا هست چون سرو
به مردى و هنر پيرا
هم او را به خدايش يار بادا
ترا جز مهر رامين كار بادا
مرا او نيست در خور گرچه نيكوست
برادر نيست گرچه همچو ويرست
نه او بفريبدم هر گز به ديدار
نه تو بفريبيم هر گز بهگه گفتار
نبايست تو گفتارش شنيدن
چو بشنيدى بهپيشم آوريدن
چرا پاسخ ندادى هر چه بتر
چنانچون با پايمش بود در خور
چه نيكو گفت موبد پيش هوشنگ
زنان را آز بيش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرينش نا تمامند
ازيرا خويش كام و زشت نامند
دو گيحان گم كنند از بهر يك كام
چو كام آمد نجويند از خرد نام
اگر تو بخردى با دل بينديش
ببين تا كام چه ننگ آورد پيش
زنان را گرچه باشد گونهه گون چار
ز مردان لابه بپذيرند و گفتار
هزاران دام جويد مرد بى كام
كه كام خويش را گيرد بدان دام
شكار مرد باشاد زن به هرسان
بگيرد مرد او را سخن آسان
بهرنگ گونه گون آرد فرابند
به اميد و نويد و سخن سوگند
هزاران گونه بنمايد نيازش
به شيرين لابه و نيكو نوازش
چو در دامش فگند و كام دل رانگ
ز ترس ايمن ببود و آز بنشاند
به عشق اندر نيازش ناز گردد
به ناز اندر بلند آواز گردد
تو گويى رام گردد عشق سر كش
كه خاكستر شود سوزنده آتش
زن مسكين بهچشمش خوار گردد
فسونگر مرد ازو بيزار گردد
زن بدبخت در دام او فتاده
گرفته ننگ و آب روى داده
زن مسكين فروتن مرد برتن
كمان سر كشى آهحته برزن
نه مرد بى وفا دردش آزرم
نه در نامردمى دارد ازو شرم
نورزد مهر و نيز افسوس دارد
نگويد خوب و ننگش بر شمارد
زن اميدور بود از داغ اميد
گدازد همچو برف از تاب خورشيد
بهمهر اندر بود چون گور خسته
دل و جانش بهبند مهر بسته
گهى ترسد ز شوى و گه ز خويشان
گهى كاهد ز بيم و شرم يزدان
بدين سر ننگ و رسواييش بى مر
بدان سر آتش دوزخ برابر
بدان جايى كه نيك و بد بپرسند
ز شاهان و جهانداران نترسند
مرا كى دل دهد كردن چنين كار
كه شرم خلق باشد بيم دادار
اگر كارى كنم بر كام ديوم
بسوزد مر مرا گيهان خديوم
و گر راز مرا مردم بدانند
همه كس تخم مهرم بر فشانند
گروهى در تن من طمع دارند
ز كام خويش جستن جان سپارند
گروهى ننگ و رسواييم جويد
بجز زشتى مرا چيزى نگويند
چو كام هر كسى از من بر آيد
بجز دوزخ مرا جايى نشايد
پس آن در چون گشايم بر روانم
كزو آيد نهيب جاودانم
پناه من به هر كارى خرد باد
كه جويد راستى و پرورد داد
اميد من بهيزدان باد جاويد
كه جزاو نيست شايسته بهاميد
چو بشنيد اين سخن دايه از آن ماه
ز ويس دست كامش ديد كوتاه
ز ديگر در مرو را داد پاسخ
كه باشد كار نيك از بخت فرخ
ز چرخ آيد قصا نز كام مردم
ازيرا بنده آمد نام مردم
تو پندارى بهمردى و دليرى
ز شيران برد شايد طبع بازى
ز چرخ آمد همه چيزى نوشته
نوشته با روان ماسرشته
نوشته جاودان ديگر نگردد
بهرنج و كوشش از ما برنگردد
چو بخت آمد ترا بستد ز ويرو
بريد از شهر و از ديدار شهر
كنون نيز آن بود كت بخت خواهد
نه كام بخت بفزايد نه كاهد
جوابش داد ويس ماه پيكر
كه نيك و بد همه بخت آورد بر
وليكن هر كه او كرد بد ديد
بسا مردم كه يك بد كرد و صد ديد
نخستين كار بد آمد ز شهرو
كه دادش جفت موبد را به ويرو
بدى او كرد و ما اين بد نكرديم
نگر تا درد و انده چند خورديم
منم بد نام ويرو نيز بد نام
منم بى كام و ويرو نيز بى كام
مرا اين پند بس باشد كه ديدم
ز بد نامان و بد كاران بريدم
چرا من خويشتن را بد پسندم
بهانه زان بدى بر بخت بندم
من از بخت نكو نه خوار باشم
چو در كار بداو يار باشم
دگر ره دايه گفت اى سرو سيمين
نه فرزنده منست آزاده رامين
كه من فرزند را پشتى نمايم
بدان كز بند مهرش بر گشايم
اگر وى را كند دادار پشتى
نبيند زاسمان هر گز درشتى
شنيدستى مگر گفتار دانا
كه هست ايزد به هر كارى توانا
جهان را زيرفرمان آفريدست
همه كارى بهاندازه بريدست
بسى بينى شگفتيهاى گيهان
كه راز آن شگفتى يافت نتوان
بسا بد كيش كاو گردد نكو كيش
بسا قارون كه گردد خوار و درويش
بسا ويران كه گردد كاخ و ايوان
بسا ميدان كه گردد باغ و بستان
بسا مهتر كه گردد خوار و كهتر
بسا كهتر كه گردد شاه و مهتر
ز مهر ار تلخيت بايد چشيدن
سر از جنيرش نتوانى كشيدن
قصاگر بر تو راند مهربانى
نباشد جز قصاى آسمانى
نه دانش سود دارد نه سوارى
نه هشيارى و نه پرهيز گارى
نه تندى سود دارد نه سترگى
نه گنج و گوهر و نام و بزرگى
نه تدبير و هنر نه پادشايى
نه پرهيز و گهر نه پرسايى
نه شهرو ديدن و نه خويش و پيوند
نه اندرز نكو نه راستى پند
چو مهر آمد ببايد ساخت ناچار
ببردن كام و ناكام از كسان بار
به ياد آيد ترا گفتار من زود
كزين آتش نديدى تو مگر دود
چو مهرى زين فزونتر آزمايى
سخنهاى مرا آنگاه ستايى
تو بينى روشن و من نيز بينم
كه من با تو بهمهرم يا بهكينم
ز بخت آيد بهانه يا از بخت
زمانه نرم باشد با تو يا سخت
چو روز رام شاهنشاه كضور
نبرد آراست با گردان لشكر
سرايش پر ستاره گشت و پر ماه
ز بس خوبان و سالاران در گاه
همه طبعى چو خسرو بود با كام
همه دستى چو نرگس بود با جام
ز جام مى همى باريد شادى
چو از مستى جوانمردى و رادى
سپهداران و سالاران لشكر
يكايك همچو مه بودند و اختر
دريشان آفتابى بود رامين
دو چشم از نرگس و عارض ز نسرين
دو زلف انگور و رخ چون آب آنگور
غلام هر دو گشته مشك و كافور
به بالا همچو سرو جويبارى
فراز سرو باغ نوبهارى
دلش تنگ و دهان تنگ و ميان تنگ
ز دلتنگى شده بروى جهان تنگ
به بزم اندر نشسته با مى و رود
به سان غرقهء افتاده در رود
ز عشق و جام مى او را دو مستى
ز مستى و ز هجرانش دو سستى
رخ از مستى بسان زرّ در تاب
دل از سستى بسان خفته در خواب
به چشم اندر چو باده روى دلبر
به مغز اندر چو ريحان بوى دلبر
نشسته ويس بر بالاى گلشن
ز روى ويس گلشن گشته روشن
بياورده مرو را دايه پنهان
به بسيارى فريب و رنگ و دستان
نشاندش بر ميان بام گلشن
نهاده چشم بر سوراخ روزن
همى گفتش ببين اى جان مادر
كه تا كس ديدى از رامين نكوتر
نگر تا هست شيرين و بى آهو
چو مادر گفت ماننده به ويرو
نه رويست اين كه يزدانى نگارست
سراى شاه ازو خرم بهارست
سزد گر با چنين رخ عشق بازى
سحد گر با چنين دلبر بسازى
همى تا ويس رامين را همى ديد
تو گفتى جان شيرين را همى ديد
چو نيك اندر رخ رامين نگه كرد
وفا و مهرِ ويرو را تبه كرد
پس انديشه كنان با دل همى گفت
چه بودى گر شدى رامين مرا جفت
چو خواهم ديد گويى زين دل ازار
كه ويرو را ازو بشكست بازار
كنون كز مادر و فرّخ برادر
جدا ماندم چرا سوزم بر آذر
چرا چندين به تنهايى نشينم
بلا تا كى كشم نه آهنينم
ازين بهتر دلارامى نيابم
سر از پيمان و فرمانش نتابم
چنين انديشها با دل همى كرد
دريغ روزگار رفته مى خورد
نكرد اين دوستى بر دايه پيدا
اگر چه گشته بود از عشق شيدا
مرو را گفت رامين همچنانست
كه تو گفتى و بس روشن روانست
هنرهاى بزرگ و نيك داند
به فرخ بخت ويرو نيك ماند
و ليكن آنكه مى جويد نيابد
رخم گر مه بود بر وى نتابد
نه خود را همچنين بيمار خواهم
نه نيز او را درين تيمار خواهم
نه من شايم به ننگ و ناپسندى
نه او شايد به رنج و مستمندى
خدا از بهر من نيكى دهادش
برفته نام و مهر من ز يادش
چو ويس آمد به زير از بام گلشن
به چشمش تيره شد خورشيد روشن
ستنبه ديو مهر آمد به جنگش
بزد بر دلش زهر آلوده چنگش
ربود و برد و بستردش بدان چنگ
ز جان هوش وز دل صبر وز رخ رنگ
چو بد دل بود ويس دل شكسته
ز جان آرام و از دل خون گسسته
گهى انديشه بر وى زور كردى
هوا چشم خرد را كور كردى
گهى گفتى چه خواهد بود بر من
جز آن كز من بر آيد كام دشمن
نه هر گز مهربانى كس نورزيد
و يا كام دلى رنجى نيرزيد
اگر آزاده اى باشد چو رامين
چرا پر هيزد از بدخواه چندين
گهى شرمش هوا را دور كردى
خرد انديشه را دستور كردى
بترسيدى ز ننگ اين جهانى
ز پادافراه كار آسمانى
چو از يزدان و از دوزخ بترسيد
خرد مر شرم را بر مهر بگزيد
پشيمان شد ز مهر و مهركارى
گزيد آزادگى و ترسگارى
بران بنهاد دل كز هيچ گونه
نپيوندد به كردار ننونه
خرد را دوستر دارد ز رامين
نيارد سر به ناشايست بالين
چو بر دل راستى را پادشا كرد
روان را ترسگارى پارسا كرد
نبود آگه ز كار ويس دايه
كه او جان را ز نيكى داد مايه
به رامين شد مرو را مژدگان برد
كه شاخ بخت سر بر آسمان برد
رميده صيد لختى رام تر شد
وزان تندى و بد سازى دگر شد
چنان دانم كه با تو سر در آرد
درخت آندهت شادى بر آرد
چنان دلشان شد آزاده رامين
كه مرده باز يابد جان شيرين
زمين را بوسه داد او پيش دايه
بدو گفت اى به دانش نيك مايه
سپاست بر سرم بهتر ز ديهيم
كه كردى مر مرا از مرگ بى نيم
بدين رنج و بدين گفتار نيكو
ترا داشن دهاد ايزد به مينو
كه من داشن ندانم در خور تو
و گر جان بر فشانم بر سر تو
توى مادر منم پيش تو فرزند
ترا دارم هميشه چون خداوند
سر از فرمان تو بيرون نيارم
تن و جان را دريغ از تو ندارم
هر آن كامى كه تو خواهى بجويم
به كردار و به گنج و آبرويم
چو زين ساز نيكويها گفت بسيار
نهاد از پيش او سه بدره دينار
دگر شاهانه درجى از زرناب
در و شش هار مرواريد خوشاب
بسى انگشترى از زر و گوهر
بسى مشك و بسى كافور و عنبر
نپذرفت ايچ داشن دايه از رام
بدو گفت اى شه فرخنده بر كام
ترا نز بهر چيزى دوستدارم
كه من خود خواسته بسيار دارم
توى چشم مرا خورشيد روشن
مرا ديدار تو بايد نه داشن
يكى انگشرتى برداشت سيمين
كه دارد يادگار شاه رامين
چو سر بر زد ز خاور روز ديگر
خور تابان چو روى دلبر
به جاى و عده گه شد باز دايه
نشستند او و رامين زير سايه
مرُو را ديد رامين سخت حرّم
چو كشتى خشك گشته يافته نم
بدو گفت اى سزاوار فزونى
نگويى تا خود از دى باز چونى
تو شادى زانكه روى ويس ديدى
ز نوشين لب سخن نوشين شنيدى
خنك چشمى كه بيند روى آن ماه
خنك مغزى كه يابد بوى آن ماه
خنك چشم و دلت را با چنان روى
خنك همسايگانت را در آن كوى
پس آنگه گفت چونست آن نگارين
كه كهتر باد پيشش جان رامين
رسانيدى بدو پيغام زارم
مرُو را ياد كردى حال و كارم
به پاسخ دايه گفت اى شير جنگى
شكيبا باش در مهر و درنگى
كه نتوان برد مستى را ز مستان
گشادن بند سرما از زمستان
زمين را از گلاب و گل بشستن
بدو بر باد و دريا را ببستن
دل ويسه به دام اندر كشيدن
ز مهر مادر و وير بريدن
دلش زان بند ديرين بر گشادن
ز نو بند دگر بر وى نهادن
بدانم هر چه گفتى آن پيامم
بجوشيد و به زشتى برد نامم
ندادش پاسخ و با من بر آشفت
چنين گفت و چنين گفت و چنين گفت
چو رامين هر چه دايه گفت بشنيد
به چشمش روز روشن تيره گرديد
مر و را گفت مردان جهان پاك
نه يكسر بى وفا باشند و بى باك
نباشد هر كسى را تن پر آهو
نباشد هر كسى را دل به يك خو
نه هر خر را به چوبى راند بايد
نه هر كس را به نامى خواند بايد
گر او ديدست راه زشت كيشان
مرا نشمرد بايد هم ز ايشان
گناهى را كه من هرگز نكردم
به دل در زو گمانى هم نبردم
چه بايد كرد بيهوده ملامت
نه خوب آيد ملامت بر سلامت
پيام من نگو آن سيمتن را
شكسته زلفكان پر شكن را
بگو ماها نگارا حور چشما
پرى رويا بهارا تيز خشما
به مهر اندر بپيوند آشنايى
مبر بر من گناه بى وفايى
كه من با تو خورم صد گونه سوگند
كنم با تو بدان سوگند پيوند
كه دارم تا زيم پيمان مهرت
نياهنجم سر از فرمان مهرت
همى تا جان من باشد تن آراى
بدو با جان من مهر تو بر جاى
نفر موشم ز دل ياد تو هرگز
نه روز رام نه روز هزاهز
بگفت اين و ز نرگس اشك چون مل
فرو باريد بر دو خرمن گل
تو گفتى ديدگانش در فشان كرد
بدان مهرى كه اندر دل نهان كرد
دل دايه بدان بيدل ببخضود
كجا از بيدلى بخضودنى بود
بدو گفت اى مرا چون چشم روشن
به مهر اندر بپوش از صبر جوشن
ز گريه عشق را رسوايى آمد
ز رسوايى ترا شيدايى آمد
به جاى ويس اگر خواهى روانم
ترا بخشم ز بخشش در نمايم
شوم با آن صنم بهتر بكوشم
ز بى شرمى يكى خفتان بپوشم
مرا تا جان بود زو بر نگردم
كه جان خويش در كار تو كردم
ندانم راست تر زين دل كه ماراست
بر آيد كام دل چون دل بود راست
دگر ره شد به نزد ويس مه روى
سخن در دل نگاريده ز ده روى
مرو را ديد چون ماه دو هفته
ميان عقدهء هجران گرفته
دلش بريان و آن دو ديده گريان
چو تنورى كزو بر خاست طوفان
به چشمش روز روشن چون شب تار
به زيرش خز و ديبا چون سيه مار
دگار باره زبان بگشاد دايه
كه چون دريا ز گوهر داشت مايه
همى گفت از جهان گم باد و بى جان
كسى كاو مر ترا كردست پيچان
گران بادش به جان بر انده و درد
چنان كاندوه و درد تو گران كرد
رتا از خان و مان و خويش و پيوند
جدا كرد و به دام دورى افگند
ز نوشين مادر و فرخ برادر
يكى با جان يكى با دل برابر
درين گيهان توى بوده همانا
در انده ناتوان و ناشكيبا
نبرد جانت را از درد و آزار
نضويد دلت را از داغ و تيمار
چه بايد اين خرد كت داد يزدان
چو دردت را نخواهد بود درمان
بسوزم چون ترا سوزان ببينم
بپيچم چون ترا پيچان ببينم
خردمند از خرد جويد همه چار
به دست چاره بگذارد همه كار
ترا يزدان خرد دادست و دانش
وزين دانش ندادت هيچ رامش
به خر مانى كه دارد بار شمشير
ندارد سود وى را چون رسد شير
كنون تا كى چنين تيمار دارى
چنين بيجاده بر دينار بارى
مكن بر روز بُر نايى ببخشاى
چنين اندوه بر انده ميفزاى
به بيگانه زمين مخروش چندين
مكن بر بخت و بر اورنگ نفرين
ور و شب سال و مه اندر كنارست
به گفتارت هميشه گوش دارست
سروش و بخت را چندين ميازار
به گفتارى كه باشد نا سزاوار
توى بانوى ايران ماه توران
خداوند بتان خورشيد حوران
جوانى را به دريا در مينداز
تن سيمين به تاب رنج مگداز
كه كوتاهست ما را زندگانى
نپايد دير عمر اين جهانى
روان بس ارجمند و بس عزيزست
چرا نزدت كم از نيمى پشيزست
عزيزان را بدين آيين ندارند
هميشه خسته و غمگين ندارند
روانت با تو يارى مهربانست
رفيقى با تو وى را جاودانست
مگر تو سال و مه اين كار دارى
كه يار مهربان را خوار دارى
كجا رامين كه با تو مهربان گشت
به چشمت خاك راه شايگان گشت
مكن با دوستان زين رام تر باش
جهان را چون درختى ميوه بر باش
بدان بُرناى دلخسته ببخشاى
هم او را هم تن خود را مفرساى
مكن بيگانگى با آن جوانمرد
بپرور مهر آن كاو مهر پرورد
چو از تو كس نيابد خوشى و كام
چه روى تو چه چشما روى بر بام
چو بشنيد اين سخن ويسه بر آشفت
به تندى سخت گفتارش بسى گفت
بدو گفت اى بدانديش و بنفرين
مه تو بادى و مه ويس و مه رامين
مه خوزان باد وا رون جاى و بومت
مه اين گفتار و اين ديدار شومت
ز شهر تو نيايد جز بد اختر
ز تخم تو نيايد جز فسونگر
اگر زايند از آن تخمه هزاران
همه ديوان بُوند و بادساران
نه شان كردار بتوان آن
نه شان گفتارها بتوان شنودن
مبادا هيچ كس از نيك نامان
كه فرزندش دهد بددايه زين سان
چو از دايه بگيرد شير ناپاك
به آلوده نژاد و خوى بى باك
كند ويژه نژاد پاك گوهر
از آن گوهر كه او دارد فروتر
اگر شيرش خورد فرزند خورشيد
به نور او نبايد داشت اميد
از ايزد شرم بادا مادرم را
كه كرد آلوده ويژه گوهرم را
مرا در دست چون تو جادوى داد
كه با تو نيست شرم و دانش و داد
تو بد خواه منى نه دايهء من
بخواهى برد آب و سايهء من
مرا فرهنگ و نيكو نامى آموز
مرا پاينده باش از بد شب و روز
تو چندان خويشتن را مى ستودى
به نام نيك و خود بد نام بودى
بدان خوى سترگ و چشم بى شرم
بدين گفتار و كردار بى آزرم
همه نامت به خاك اندر فگندى
همه مهر خود از دلها بكندى
ندارد مر ترا مقدار و آزرم
جز آن كاو چون تو باشد شوخ و بى شرم
چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ
همى ريزم ازو چون از خزان برگ
مرا گويى به كوته زندگانى
چرا خوشى و كام دل نزانى
اگر نيكو كنم تا زنده مانم
از آن بهتر كه كام خويش رانم
بهشت روشن و ديدار يزدان
به كام اين جهانى يافت نتوان
جهان در چشم دانا هست بازى
نباشد هيچ بازى را درازى
پس اى دايه تو جانت را مرنجان
ز بهر من مخور زنهار با جان
كه من ننيوشم اين گفتار خامت
نيفتم هرگز اندر پايدامت
نه من طفلم كه بفريبم به رنگى
و يا مرغم كه بر پرم به سنگى
سخن كه شنيده اى از بى خدر رام
به گوش من فسونست آن نه پيغام
نگر تا نيز پيش من نگويى
ز من خشنودى ديوان نجويى
كه من دل زين جهان نيزار كردم
خرد را بر روان سالار كردم
به هر سانى خداى دانش و دين
به از ديوان خوزانى و رامين
نيازارم خداى آسمان را
نه بفروشم بهشت جاودان را
ز بهر دايهء بى شرم و بى دين
بدابه هر دو گيتى را به رامين
چو دايه خشم ويس دلستان ديد
سخنها از خداى آسمان ديد
زمانى با دل انديشه همى كرد
كه درمان چون پديد آرد بدين درد
نياراميد ديو دژ برامش
همان مى بود خوى خويش كامش
جز آن گاهى كه كار ويس و رامين
بياميزد به هم چون چرب و شيرين
چو افسونها به گرد آورد بى مر
ز هر رنگ و زهر جاى و ز هر در
دگر باره زبان از بند بگشاد
سخنها گفت همچون نقش نوشاد
بدو گفت اى گرامى تر ز جانم
به زيب و خوبى افزون از گمانم
هميشه دادجوى و راست گو باش
هميشه نيك نام و نيك خو باش
من اندر چه نياز و چه نهيبم
كه چون تو پاك زادى را فريبم
چرا گويم سخن با تو به دستان
كه بر چيز كسانم نيست دستان
مرا رامين نه خويشست و نه پيوند
نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند
نگويى تا چه خوبى كرد با من
كه با او دوست گردم با تو دشمن
مرا از دو جهان كام تو بايد
وز آن كامم همى نام تو بايد
بگويم با تو اين راز آشكاره
كجا اكنون جزينم نيست چاره
هر آيينه تو از مردم بزادى
نه ديوى نه پرى نه حور زادى
ز جفت پاك چون ويرو گسستى
به افسون نيز موبد را ببستى
نديده هيچ مردى از تو شادى
كه تا امروز تن كس را ندارى
تو نيز از كس نديدى شادكامى
نراندى كام با مردان تمامى
دو كردى شوى و هر دو از تو پدرود
چه ايشان و چه پولى زان سوى رود
اگر خود ديد خواهى در جهان مرد
نيابى همچو رامين يك جوانمرد
چه سود ار تو به چهره آفتابى
كه كامى زين نكو رويى نيابى
تو اين خوشى نديدستى ندانى
كه بى او خوش نباشد زندگانى
خدا از بهر نر كردست ماده
توى هم مادهء از نر بزاده
زنان مهتران و نامداران
بزرگان جهان و كامگاران
همه با شوهرند و با دل شاد
جوانانى چو سرو و مُرد و شمشاد
اگر چه شوى نام بردار دارند
نهانى ديگرى را يار دارند
گهى دارند شوى نغز در بر
به كام ژويش و گاهى يار دلبر
اگر گنج همه شاهان تو دارى
نيابى كام چون بى شوى و يارى
چه زيورهاى شاهانه چه ديبا
چه گوهرهاى نيكو رنگ و زيبا
زنان را اين ز بهر مرد بايد
كه مردان را نشاط دل فزايد
چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد
چرا باشى همى در سرخ و در زرد
اگر دانى كه گفتم اين سخن راست
ز تو دشمان و نفرينم نه زيباست
من اين گفتم ز روى مهربانى
ز مهر مادرى و دايگانى
كه رامين را به تو ديدم سزاوار
تو او را دوستگانى او ترا يار
تو خورشيدى و او ماه دو هفته
چو او سروست و تو شاخ شكفته
به مهر اندر چو شير و مى بسازيد
بسازيد و به يكديگر بنازيد
چو من بينم شما را هر دو باهم
نباشد در جهان زان پس مرا غم
چو دايه اين سخنها گفت با ويس
به يارى آمدش با لشكر ابليس
هزاران دام پيش ويس بنهاد
هزاران در ز پيش دلش بگشاد
بدو گفت اين زنان نامداران
نشسته شاد با دلبند و ياران
همه كس را به شادى دستگاهست
ترا هنواره درد و واى و آهست
به پيرى آيدت روز جوانى
تو نا ديده زمانى شادمانى
هر آيينه نه سنگينى نه رويين
در انده چون توانى بود چندين
ازين انديشه مهرش گرم تر شد
دل سنگينش لختى نرم تر شد
نه دام آمد مهم تن جز زبانش
زبانش داشت پوشيده نهانش
به گفتارى چو شكر دايه را گفت
نباشد هيچ زن را چاره از جفت
سخنها هر چه گفتى راست گفتى
نكردى با من اندر مهر زُفتى
زبان هر چند سست و نا توانند
دل آراى دليران جهانند
هزاران ژوى بد باشد دريشان
سزد گر دل نبندد كس بريشان
مرا نيز آنگه گفتم هم ازانست
كه تندى كردن از طبع زنانست
مرا بود آن سخن در گوش چونان
كه در دل رفته زهر آلوده پيكان
ازيرا لختكى تندى ننودم
كه گفتار از در تندى شنودم
زبان خويش را بد گوى كردم
پشيمانى كنون بسيار خوردم
نبايستم ترا آن زشت گفتن
نهانت را ببايستم نهفتن
چو من كارى نخواهم كرد با كس
جواب من خود او را درد من بس
كنون آن خواهم از بخشنده دادار
كه باشد مر مرا از بد نگهدار
نيالايد به آهوى زنانم
نگه دارد ز آهوشان زبانم
بدارد تا زيم روشن تن من
به كام دوستان و درد دشمن
مرا دورى دهد از تو بد آمروز
كه شاگردان تو باشند بدروز
چو ديگر روز گيتى بوستان شد
فروغ مهر در وى گلستان شد
به جاى وعده شد آزاده رامين
بيامد دايه پس با درد و غمگين
مرُو را گفت راما چند گويى
در آتش آب روشن چند جويى
نشايد باد را در بر گرفتن
نه دريا را به مشتى بر گرفتن
نه ويس سنگ دل را مهر دادن
نه با او سر به يك بالين نهادن
ز خارا آب مهر آيد وزو نه
به مهر اندر كه خارا ازو به
چو بردارى ميان شورم آواز
مر آواز ترا پاسخ دهد باز
دل ويسه بسى سختر ز شورم
به خوى بد همى ماند به كژدم
ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد
بلى دشنام صد گونه به من داد
عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه
كه در وى نيست افسون مرا راه
فريب و حيله و نيرنگ و دستان
بود پيشش چو حكمت نزد مستان
نه او خواهش پذيرد هر گز از من
نه آغارش پذيرد ز اب آهن
چو بشنيد اين سخن ازاده رامين
چو كبگ خسته شد در چنگ شاهين
جهان در پيش چشمش تنگ و تاريك
اميدش دور و نيم مرگ نزديك
تنش ابر بلا را گشته منزل
نم اندر ديدگان و برق در دل
هم از خشم و هم از گفتار جانان
زده بر جان و دل دو گونه پيكان
به فرياب آمد از سختى دگر بار
مگر صد بار گفت اى دايه زنهار
مرا فرياد رس يك بار ديگر
كه من چون تو ندارم يار ديگر
نگيرم باز دست از دامن تو
منم با خون خود در گردن تو
گر از امّيد تو نوميد گردى
بساط زندگانى در نوردم
شوم بر راز خود پرده بدرّم
هم از جان و هم از گيتى ببرّم
اگر رنجه شوى يك بار ديگر
بگويى حال من با آن سمن بر
سپاس جاودان باشندت بر من
كه آهر من نيابد راه در من
مگر سنگين دلش بر من بسوزد
چراغ مهربانى بر فروزد
مگر زين خوى بد گردد پشيمان
نريزد خون و نستاند ز من جان
درودش ده درود مهربانان
بگو اى كام پيران و جوانان
دل من دارى و شايد كه دارى
كه بر دل داشتن چابك سوارى
توريزى خون من شايد كه ريزى
كه جان عاشقان را رستخيزى
تو بر جان و تن من پادشايى
به چونين پادشايى هم تو شايى
اگر جان مرا با من بمانى
گذارم در پرستش زندگانى
تو دانى من پرستش را بشايم
نه آن باشم كه مردم را ربايم
اگر بسيار كس باشند يارت
يكى چون من نباشد دوستدارى
اگر با من در آميزى بدانى
كه چون باشد وفا و مهربانى
تو خورشيدى و گر بر من بتابى
مرا ياقوت مهر خويش يابى
اگر شايم به مهر و دوستدارى
ز من بردار بار گرم و خوارى
مرا زنده بمان تا زندگانى
كنم در كار مهرت رايگانى
پس ار خواهى كه جان من ستانى
هر آن روزى كه خواهى خود توانى
و گر با خوى تو بيچار گردم
ز جان خويشتن بيزار گردم
فرو افتم ز كوه تند بالا
جهم در موج آب ژرف دريا
گرفتارى ترا باشد به جانم
بدان سر جان خويش از تو ستانم
به پيش داورى كاو داد خواهد
همه داد جهان او داد خواهد
بگفتم آنچه دانستم تو به دان
گوا بر ما دو تن بس باد يزدان
ز بس زارى و از بس اشك خونين
دل دايه به درد آورد رامين
بشد دايه ز پيشش با دل ريش
مرو را درد بر دل زان او بيش
چو پيش ويس شد بنشست خاموش
دل از تيمار و انديشه پر از جوش
دگر باره سخنهاى نگارين
چو در پيوسته كرد از بهر رامين
بگفت اى شاه خوبان ماه حوران
ترا مردند نزديكان و دوران
بخواهم گفت با تو يك سخن راز
مرا شرمت فرو بستست آواز
همى ترسم ازين از شاه موبد
كه ترسد هر كسى از مردم بد
ز ننگ و سرزنش پرهيز دارم
كزيشان تيره گردد روزگار
ز دوزخ نيز ترسانم به فرجام
كه در دوزخ شوم بد روز و بدنام
و ليكن چون برانديشم ز رامين
وزآن رخسار زرد و اشك خونين
وزآن گفتن مرا اى دايه زنهار
كه شدجان و جهان بر چشم من خوار
خرد را در دو ديده او بدوزد
دگر باره دلم بر وى بسوزد
بدان مسكين چنان بخشايش آرم
كه با زاريش جان را خوار دارم
بسى ديدم به گيتى عاشق زار
مژه پراشك خون و دل پر آزار
نديدستم بدين بيچارگى كس
به صد عاشق يكى تيمار او بس
سخنهايش تو پندارى كه تيغست
همان چشمش تو پندارى كه ميغست
بريده شد قرار من بدان تيغ
نگون شد خانهء صبرم بدان ميغ
همى ترسم كه او ناگه بميرد
به مرگ او مرا يزدان بگيرد
مكن ماها بدان مسكين ببخشاى
به خون او روانت را ميالاى
چه بفزايدت گر خونش بريزى
كه باشد در خورت چون زو گريزى
نه اكنون و نه زين پس تا به صد سال
جوان باشد بدان برز و بدان يال
جوان و چابك و راد و سخن دان
بدو پيدا نشان فر يزدان
ترا يزدان چو اين روى نكو داد
به جان من كه خود از بهر او داد
ترا چون حور و ديبا روى بنگاشت
پس اندر مهر و در سايه همى داشت
بدان تا مهر تو بخشد به رامين
پس او خسرو بود مارا تو شيرين
به جان من كه جز چونين نباشد
ترا سالار جز رامين نباشد
همى تا دايه سوگندان همى خورد
يكايك ويس را باور همى كرد
فزون شد در دلش بخشايش رام
گرفت از دوستى آرايش رام
ستيزش كم شد و مهرش بيفزود
پديد آمد از آتش لختكى دود
وفا چون صبح در جانش اثر كرد
وزان پس روز مهرش سر آورد
بشد در پاسخش چيره زبانى
كه بودش خامشى همداستانى
همى پيچيد سر را بر بهانه
گهى ديدى زمين گه آسمانه
رخش از شرم دو گونه برشتى
گهى ميگون و گاهى زرد گشتى
تنش از شرم همچون چشمهء آب
چكان زو خوى چو مرواريد خوشاب
چنين باشد روان مهرداران
كه بخشايش كنند بر نيك ياران
دل اندر مهر مى بر هنجد از تن
چنان چون سنگ مغناطيس زاهن
به يك دل مهر پيوستن نشايد
چو خر كش بار بر يك سو نفايد
همى دانست جادو دايهء پير
كزين بار از كمانش راست شد تير
رميده گور در داهولش افتاد
وز افسونش به بند آمد سر باد
چو خواهد بد درختى راست بالا
چو بر رويد بود ز آغاز پيدا
هميدون چون بود سالى دل افروز
پديد آيدش خوشى هم ز نوروز
چنان چون بود كار ويس و رامين
كه هست آغازش آينده به آيين
اگر چه درد دل بسيار بردند
به وصل اندر خوشى بسيار كردند
چو ويس از مهر بر رامين ببخضود
زمانه زنگ كين از دلش بزدود
در آن هفته به يكديگر رسيدند
چنان كز هيچ كس رنجى نديدند
شهنشه بار بر بست از خراسان
سرا پرده بزد بر راه گرگان
وز آنجا سوى كوهستان سفر كرد
چو بهمد بر رى و ساوه گذر كرد
بماند بهسوده رامين در خراسان
كجا او خويشتن را ساحت نالان
برادر تخت و جاى خود بدو داد
بفرمودش كه مردم را دهد داد
شهنشه رفته از مرو نو آيين
به مرو اندر بمانده ويس و رامين
نخستين روز بنشست آن پرى روى
پر از ناز و پر از رنگ و پر از بوى
ميان گنبدى سر بر دو پيكر
نگاريده به زرين نفش بتگر
نهادش همچو مهر رام محكم
نگارش همچو روى ويس خرم
ازو سه در گشاده در گلستان
سه ديگر در به ايوان و شبستان
نشسته ويس چون خورشيد بر تخت
هم از خوبى به آزادى هم از بخت
ميان گوهر و زيور سراپاى
بتان را زشت كرده زيب و آراى
هزاران گل شكفته بر رخانش
نهفته سى ستاره در دهانش
دمان بوى بهشت از ويس بت روى
چنان چون بوى خوش از باغ خوشبوى
نسيم باغ و بوى ويس در هم
روان خسته را بودند مرهم
شكفته گل به خوبى چون رخ ويس
به بوى مشك همچون پاسخ ويس
چو ابرى بسته دود مشك و عنبر
كه ديد ابرى بر آينده ز مجمر
ز روى دلبران او را بهاران
وز آب گل مرو را قطر باران
بهشتى بود گفتى كاخ و ايوان
مرو را حور ويس و دايه رصوان
گهى آراست ويس دلستان را
گهى ايوان و خوم بوستان را
چو گنبد را ز بيگانه تهى كرد
ز راه بام رامين را در آورد
چو رامين آمد اندر گنبد شاه
نه گنبد ديد گردون ديد با ماه
اگر چه ديد روى ويس دلبر
نيامد دلش را ديدار باور
دل بيمارش از شادى چنان شد
كه گفتى پير بود از سر جوان شد
تن نالانش از شادى دگر شد
تو گفتى مرده بود او جانور شد
روانش همچو كشت پژمريده
اميد از آب و از باران بريده
ز بوى ويس آب زندگانى
بخورد و ماند نامش جاودانى
چو با ماه جهان افروز بنشست
ز جانش دود آتش سوز بنشست
بدو گفت اى بهشت كام و شادى
به تو يزدان ننوده اوستادى
به گوهر بانوان را بانوى تو
به غمزه جادوان را جادوى تو
گل كافور رنگ مشك بويى
بت شمشاد قد لاله رويى
تو از خوبى كنون چون آفتابى
خنك آن كس كه تو بروى بتابى
به بالاى تو ماند سرو و شمشاد
اگر بر هر دو ماند نقش نوشاد
تو در زيبايى آن رخشنده ماهى
كجا تاريكى و تيمار كاهى
ترا دادست بخت آن روشنايى
كه زنگ از جان بدبختان زدايى
اگر باشم ترا از پيشكاران
خداوندى كنم بر كامگاران
و گر پيشت پرستش را بشايم
بجز با مشترى پهلو نسايم
چو بشنيد اين سخن ويس پرى زاد
به شرم و ناز و گشى پاسخش داد
بدو گفت اى جوانمرد جوانبخت
بسى تيمار ديدم در جهان سخت
نديدم هيچ تيمارى بدين سان
كه شد بر چشم من سوايى آسان
تن پاكيزه را آلوده كردم
وفا و شرم را نابوده كردم
ز دو كس يافتم اين زشت مايه
يكى از بخت بد ديگر ز دايه
مرا دايه درين رسوايى افگند
به نيرنگ و به دستان و به سوگند
بكرد او هر چه بتوانست كردن
ز خواهش كردن و تيمار خوردن
بگو تا تو چه خواهى كرد با من
ز كام دوستان وز كام دشمان
به مهر اندر چو گل يك روزه باشى
نه چون ياقوت و چون فيروزه باشى
بگردد سال و ماه و تو بگردى
پشيمانيت باشد زين كه كردى
اگر پيمان چنين خواهدت بودن
چه بايد اين همه زارى ننودن
به يكروزه مرادى كش برانى
چه بايد برد ننگ جاودانى
نيرزد كام صد ساله يكى ننگ
كزو بر جان بماند جاودان زنگ
پس آن كامى كه او يكروزه باشد
سزد گر جان ازو با روزه باشد
دگر باره زبان بگشاد رامين
بدو گفت ايرونده سرو سيمين
ندانم كضورى چون كضور ماه
كه دروى رست چون تو سرو با ماه
ندانم مادرى چون پاك شهرو
كه بودش دخت ويس و پور ويرو
هزاران آفرين بر كضورت باد
هميدون بر خجسته گوهرت باد
هزاران آفرين بر مادر تو
كزو زاد اين بهشتى پيكر تو
خنك آن را كه هستت نيك مادر
مر آن را نيز كاو هستت برادر
دگر آن را كه روزى با تو بودست
ترا ديدست يا نامت شنودست
دگر آن را كه كردت دايگانى
ويا ورزيد با تو دوستگانى
بسست اين خر مرو شاهجان را
كه آرامست چون تو دلستان را
بسست اين نام و اين اورنگ شه را
كه دارد در شبستان چون تو مه را
مرا اين خرمى بس تا به جاويد
كه نامى گشتم از پيوند خورشيد
بدين گوشى كه آوازت شنيدم
بدين چشمى كه ديدارت بديدم
ازين پس نشنوم جز نيكنامى
نبينم جز مراد و شادكامى
پس آنگه ويس و رامين هر دو با هم
ببستند از وفا پيمان محكم
نخست آزاده رامين خورد سوگند
به يزدان كاوست گيتى را خداوند
به ماه روشن و تابنده خورشيد
نه فرخ مشترى و پاك ناهيد
به نان و با نمك با دين يزدان
به روشن آتش و جان سخن دان
كه تا بادى وزد بر كوهساران
ويا آبى رود بر رودباران
بماند با شب تيره سياهى
بپوسد در درون جوى ماهى
روش دارد ستاره آسمان بر
هميدون مهر دارد تن به جان بر
نگردد بر وفا رامين پشيمان
نه هرگز بشكند با دوست پيمان
نه جز بر روى ويسه مهر بندد
نه كس را دوست گيرد نه پسندد
چو رامين بر وفا سوگندها خورد
به مهر و دوستى پيمانها كرد
پس آنگه ويس با وى خورد سوگند
كه هرگز نشكند با دوست پيوند
به رامين داد يك دسته بنفشه
به يادم دار گفتا اين هميشه
كجا بينى بنفشه تازه بر بار
ازين پيمان و اين سوگند ياد آر
چنين بادا كبود و كوژ بالا
هر آن كاو بشكند پيمانش از ما
كه من چون گل ببينم در گلستان
به ياد ارم ازين سوگند و پيمان
چو گل يك روزه بادا جان آن كس
كه از ما بشكند پيمان ازين پس
چو زين سان هر دوان سوگند خوردند
به مهر و دوستى پيمان بكردند
گوا كردند يزدان جهان را
هميدون اختران آسمان را
وزان پس هر دوان با هم بخفتند
گذشته حالها با هم بگفتند
به شادى ويس را بد شاه در بر
چو رامين را دو هفته ماه در بر
در آورده به ويسه دست رامين
چو زرين طوق گرد سرو سيمين
گر ايشان را بديدى چشم رصوان
ندانستى كه نيكوتر ازيشان
همه بستر پر از گل بود و گوهر
همه بالين پر از مشك و ز عنبر
شكرشان در سخن همراز گشته
گهرشان در خوشى انراز گشته
لب اندر لب نهاده روى بر روى
در افگنده به ميدان از خوشى گوى
ز تنگى دوست را در بر گرفتن
دو تن بودند در بستر چو يك تن
اگر باران بر آن هر دو سمن بر
بباريدى نگشتى سينه شان تر
دل رامين سراسر خسته از غم
نهاده ويس دل بر وى چو مرهم
ز نرگس گر زيان بودى فراوان
زيانى را ز شكر خواست تاوان
به هر تيرى كه ويسه بر دلش زد
گزاران بوسه رامين بر گُلش زد
چو در ميدان شادى سر كشى كرد
كليد كام در قفل خوشى كرد
بدان دلبر فزونتر شد پسندش
كجا با مُهر يزدان ديد بندش
بسفت آن نغز درّ پر بهارا
بكرد آن پارسا نا پارسارا
چو تير از زخمگاه آهيخت بيرون
نشانه بود و تيرش هر دو پر خون
به تيرش خسته شد ويس دلارام
بر آمد دلش را زان خستگى كام
چو كام دل بر آمد اين و آن را
فزون شد مهربانى هردوان را
وزان پس همچنان دو مه بماندند
بجز خوشى و كام دل نراندند
چو آگه گشت شاهنشاه ز رامين
كه سر برداشت نالنده ز بالين
همانگاه نامه زى رامين فرستاد
كه ما بى تو دل آزاريم و باشاد
همه بى روى تو بدرام و دلگير
چه مى خوردن چه چوگان و چه نخچير
بيا تا چند گه نخچير جوييم
بياساييم و زنگ از دل بضوييم
كه سبزست از بهاران كضور ماه
همى تابد ز خاكش زُهره و ماه
قصب پوشيده رومى كوه اروند
كلاه قاقم از تارك بيفگند
كنون غُرمش ميان لاله خفتست
همان رنگش تن اندر گل نهفتست
ز بس بر دشت غرقاب بهارى
نگيرد يوز آهو بى سمارى
چو اين نامه بخوانى زود بشتاب
بهاران را به كام خويش درياب
هميدون ويس را با خود بياور
كه مى ژواهد ما ديدار مادر
چو آمد نامهء مؤبد به رامين
به درگاهش دمان سد ناى رويين
به راه افتاد رامين با دلارام
به روى دوست راهش خوش بد ورام
چو آمد شادمان در كضور ماه
پذيره رفت شاه و لشكر شاه
هم از ره ويس شد تا پيش مادر
شده شرمنده از روى برادر
به ديدار يكايك شادمان شد
پس آن شاديش يكسر اندهان شد
كجا از روى رامين شد گسسته
برو ديدار رامين گشت بسته
به هفتم روى او يك راه ديدى
به نزد شاه يا در راه ديدى
بر آن ديدار خرسندى نبودش
فزونى جست اندوهان ننودش
هوا او را چنان يكباره بفريفت
كه يك ساعت همى از رام نشكيفت
ز جانش خوشتر آمد مهر رامين
چه خوش باشد به دل يار نخستين
چو پيش ويس رفت اورا دُژم ديد
ز گريه در كنارش آب زم ديد
دگر ره ويس با دايه بر آشفت
ز شرم و بيم يزدانش سخن گفت
كه من خود چون برانديشم ز يزدان
نه رامين بايدم نه شرم گيهان
چرا زشتى كنم زشتى سگالم
كه از زشتى بود روزى و بالم
بدين سر چون كسان من بدانند
مرا زان پس چه گويند و چه خوانند
بدان سر چون شوم پيش خدايم
چه عذر آرم چه پوزشها نمايم
چه گويم ، گويم از بهر يكى كام
به صد زشتى فرو بردم سر و نام
اگر رامين خوشست و مهربانست
ازو بهتر بهشت جاودانست
و گر رامين بود بر من دلازار
چه باشد چون بود خشنود دادار
چو در دوزخ شوم از بهر رامين
مرا كى سود دارد مهر رامين
نه كردم نى كنم هرگز تباهى
اگر روزم چو شب گيرد سياهى
چو بشنيد اين سخن دايه از آن ماه
گرفت از جاره كردن طبع روباه
بدو گفت اى نياز جان دايه
بجز تندى ندارى هيچ مايه
چرا بر يك سخن هرگز نپايى
به گردانى چو چرخ آسيائى
بگردد روزگار و تو بگردى
به سان كعبتين بر تخت نردى
چو پيروزه بگردانى همى رنگ
چو آهى هر زمان پيدا كنى رنگ
تو از فرمان يزدان كى گريزى
و با گردون گردان كى ستيزى
اگر تو اين چنين بدخو بمانى
نشايد كرد با تو زندگانى
زمين مرو با موبد ترا باد
زمين ماه با شهرو مرا باد
مرا در مرو جز تو هيچ كس نيست
تو خود دانى كه با تو ديو بس نيست
مرا چون بد سگالان خوار دارى
به روزى چند بارم بر شمارى
شوم با مادرت خرم نشينم
ترا با اين همه تندى نبينم
تو دانى با خدا و با دگر كس
مرا از مرو و از كردار تو بس
جوابش داد ويس و گفت چندين
چرا در دل گرفتى مهر رامين
همى بيگانه اى را يار گردى
ز بهر او ز من بيزار گردى
ترا دل چون دهد از من بريدن
برفتن با دگر كس آرميدن
ابى تو چون توانم بود ايدر
كه تو هستى مرا همتاى مادر
چه آشفتست بخت و روزگارم
چه بد فرجام و دشوارست كارم
هم از ژانه جدا ام ز مادر
هم از پر مايه خويشان و برادر
تو بودى از جهان با من بمانده
مرا از داغ تنهايى رهانده
تو نيز اكنون ز من بيزار گشتى
و با زنهار خواران يار گشتى
مرا كردى چنين يكباره پدرود
فگندى نام و ننگ خويش در رود
بسا روزا كه تو باشى پشيمان
نيابى درد خود را هيچ درمان
دگر ره دايه گفت اى ماه خوبى
مضو گمراه تو از راه خوبى
قصا بر كار تو رفت و بياسود
چه سود اكنون ازين گفتار بى سود
به يك سو نه سخنهاى نگارين
بگو تا كى ببينى روى رامين
مرو را در پناهت كى پذيرى
درين كارش چگونه دست گيرى
دراز آهنگ شد گفتار بى مر
درازى سخت بى معنى و بى بر
سخن را با جوانمردى بياميز
جوانى را ز خواب خوش بر انگيز
پديد بهور بهار مردمى را
به بار بهور درخت خرمى را
ز شاهى و جوانى بهره بردار
به پيروزى و شادى روز بگذار
به گوهر نه خدايى نه فرشته
يكى اى همچو ما از گل سرشته
هميشه آزمند و آرزومند
ز آز و آرزو بر تو بسى بند
خداى ما سرشت ما چنين كرد
كه زن را نيست كامى خوشتر از مرد
تو از مردان نديدى شادمانى
ازيرا خوشى مردان ندانى
گر آميزش كنى با مرد يك بار
به جان من كه نشكيبى ازين كار
جوابش داد ويس ماه پيكر
بهشت جاودان از مرد خوشتر
اگر تو كم كنى پند و فريبم
من از شادى و از مردان شكيبم
مرا ازار تو سختست بر دل
و گر نه هيچ كامم نيست در دل
مرا گر بيم آزارت نبودى
بسا رنجا كه رامين آى
نه گر شاهين شدى در من رسيدى
و گر بادى شدى بر من وزيدى
كنون كوشش بدان كن تا توانى
كه اين راز از جهان باشد نهانى
تو خود دانى كه موبد چون بزرگست
به گاه خشم راندن چون سترگست
گنه ناديده چون تيغست بران
ستم نابرده چون شيرست غران
اگر روزى برد بر من گمانى
ازو مارا به جان باشد زيانى
همى تا اين سخن باشد نهفته
بدو بر ما بلا را چشم خفته
خوشا جايا بر و بوم خراسان
درو باش و جهان را مى خور آسان
زبان پهلوى هر كام شناسد
خواسان آن بود كز وى خور آسد
خور آسد پهلوى باشد خود آيد
عراق و پارس را خور زو بر آيد
خراسان را بود معنى خور آيان
كجا از وى خور آيد سوى ايران
چه خوش نامست و چه خوش آب خاكست
زمين و آب و خاكش هر سه پاكست
به خاصه مرو در شهر خراسان
چنان آمد كه اندر سال نيسان
روان اندر هواى او بنازد
كه آب و باد او با اين بسازد
تو گفتى رود مروش كوثر آمد
همان بومش بهشتى ديگر آمد
چو نيك اختر شهنشاه سرافراز
ز كوهستان به شهر مرو شد باز
به بام گوشك شد با سيمتن ويس
نشسته چون سليمان بود و بلقيس
نگه كرد آن شكفته دشت و در ديد
جهان چون روى ويس سيمبر ديد
به ناز و خنده آن بت روى را گفت
جهان بنگر كه چون روى تو بشكفت
نگه كن دشت مرو و مرغزارش
هميدون بوستان و رودبارش
زر اندر زر شكفته باغ در باغ
ز خوبى و خوشى وى را كه وراغ
نگويى تا كدامين خوشتر اى ماه
به چشم نرگسينت مرو يا ماه
به چشم من زمين مرو خوشتر
كه گويم آسمانستى پر اختر
زمين مرو پندارى بهشتست
خدايش ز افرين خود سرشتست
چنان كز ماه خوشتر مرو شهجان
ز ويرو نيز من بيشم به هر سان
مرا چون ماه بسيارست كضور
چو ويرو نيز بسيارست چاكر
نگر تا ويس چون آزرم بر داشت
كجا در مهر چون شيران جگرداشت
مرو را گفت شاها مرو آباد
اگر نيكست ور بد مر ترا باد
من اينجا دل نهادستم به ناكام
كه هستم گوروار افتاده در دام
اگر ديدار رامين را نبودى
تو نام ويس از آن گيهان شنودى
چو بينم روى رامين گاه و بى گاه
مرا چه مرو باشد جاى و چه ماه
گلستانم بود بى او بيابان
بيابانم بود با او گلستان
مرا گر دل نه با او آرميدى
تو تا اكنون مرا زنده نديدى
ترا از بهر رامين مى پرستم
كه دل در مهر آن بى مهر بستم
منم چون باغبان اندر پى گل
پرستم خار گل را بر پى گل
شهنشه چون شنيد اين سخت پاسخ
پديد آمدش رنگ خشم بر رخ
به سرخى چشم او چون ارغوان شد
به زردى روى او چون زعفران شد
دلش در تن چو آتش گشت سوزان
تنش از كينه شد چون بيد لرزان
چو از كين خواستى او را بكشتى
خرد با مهر بر كين چيره گشتى
چو تندى هوش را اندام دادى
خرد تنديش را آرام دادى
چو گشتى آتش تيزيش سر كش
زدى دست قصا آبى بر آتش
چو نيكو بود روى خواست يزدان
به زشتى شاه ازو چون بستدى جان
خبر دارد ز يزدان تير و خنجر
نبرد هر كرا او هست ياور
نگردد هيچ بد خواهى بر او چير
جهد از پاى پيل و از دم شير
چنان چون ويس بت پيكر همى جست
قصا دست بلا بر وى همى بست
چو گنجى بود در بندى نهاده
به هر كس بسته بر رامين گشاده
چو شاهنشه زمانى بود دژمان
به خشم اندر خرد را برد فرمان
نكردش هيچ پادافراه كردار
زبان بگشاد بر وارونه گفتار
بدو گفت اى ز سگ بوده نژادت
به بابل ديو بوده اوستادت
بريده باد بند از جان شهرو
كشفته باد خان و مان ويرو
كه جز بد كيش از آن مادر نزايد
بجز جادو از آن گوهر نيايد
نباشد مار را بچه بجز مار
نيارد شاخ بد جز تخم بد بار
بچه بودست شهرو را سى و اند
نزادست او ز يك شوهر دو فرزند
چو آذرباد و فرخ زاد و ويرو
چو بهرام يل و ساسان و گيلو
چو ايزديار و گردان شاه و رويين
چو آب ناز و همچون ويس و شيرين
يكايك را ز ناسايست زاده
بلايه دايگانى شير داده
ازيشان خود تو از جمشيد زادى
تو نيز آن گوهرت بر باد دادى
كنون سه راه در پيشت نهادست
به هر جايى كه خواهى ره گشادست
يكى گرگان دگر راه دماوند
سه ديگر راه همدان و نهاوند
برون رو تو به هر راهى كه خواهى
رفيقت سحتى و رهبر تباهى
هميشه بادت از پس چاهت از پيش
همه راهت ز نان و آب درويش
كهش پر برف باد و دشت پر مار
نبات او كبست و آب او قار
به روزت شير همراه و به شب غول
نه آبت را گذر نه رود را پول
چو رامين بود با خسرو يكى ماه
به نخچير و به رامش گاه و بيگاه
پس از يك مه به موقان خواست رفتن
درو نخچير دريايى گرفتى
شهنشه خفته بود و ويس دربر
دل اندر داغ آن خورشيد دلبر
كه در بر داشت چونان دلفروزى
ز پيوندش نشد دلشاد روزى
بيامد دايه پنهان ويس را گفت
به چونين روز ويسا چون توان خفت
كه رامين رفت خواهد سوى ارمن
به نخچير شكار و جنگ دشمن
سپه را از شدنش آگاه كردند
سرا پرده به دشت ماه بردند
هم اكنون بانگ كوس و ناى رويين
ز در گاهش رسد بر ماه و پروين
اگر خواهى كه رويش باز بينى
بسى نيكوتر از ديباى چينى
يكى بر بام شو بنگر ز بامت
كه چون ناگه بخواهد رفت كامت
به تير و يوز و باز و چرغ و شاهين
شكار دلت ژواهد كرد رامين
بخواهد رفتن و دورى ننودن
ز تو آرام وز من جان ربودن
قصا را شاه موبد بود بيدار
شنيد از دايه آن وارونه گفتار
بجست از خوابگاه و تند بنشست
چو پيل خشمناك آشفته و مست
زبان بگشاد بر دشمان دايه
همى گفت اى پليد خوار مايه
به گيتى نى ز تو ناپارساتر
ز سگ رسواتر و زو بى بهاتر
بياريد اين پليد بد كنش را
بلايه گندپير سگ منش را
كه من كارى كنم باوى سزايش
دهم مر دايگانى را جزايش
سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان
نبارد جاودان جز سنگ باران
كه چونين روسپى خيزد از آن بوم
ز بى شرمى و شوخى بر جهان شوم
بد آموزى كند مر كهتران را
بد انديشى كند مر مهتران را
ز خوزان خود نيايد جز بدانديش
تباهى جوى و بد كردار و بد كيش
مبادا كس كه ايشان را پذيرد
و زيشان دوست جويد دايه گيرد
كزيشان دايگانى جست شهرو
سراى خويش را پر كرد زاهو
چه خوزانى به گاه دايگانى
چه نا بينا به گاه ديدبانى
هر آن كاو زاغ باشد رهنمايش
به گورستان بود هنواره جايش
پس آنگه گفت ويسا خويشكابا
ز بهر ديو گشته زشت ناما
نه جانب را خرد نه ديده را شرم
نه جانت را خرد نه ديده را شرم
نه رايت راراستى نه كارت آزرم
بخوردى ننگ و شرم و زينهارا
به ننگ اندر زدى خود را و مارا
ز دين و راستى بيزار گشتى
به چشم هر كه بودى خوار گشتى
ز تو نپسندد اين آيين برادر
نه نزديكان و خويشان و نه مادر
به گونه رويشان چون دوده كردى
كه و مه را به ننگ آلوده كردى
همى تا دايه باشد رهنمايت
بود ديو تباهى همسرايت
معلم چون كند دستان نوازى
كند كودك به پيشش پاى بازى
پس آنگه نزد ويرو كس فرستاد
بخواند و كرد با او يك به يك ياد
بفرمودش كه خواهر را بفرهنج
به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج
هميدون دايه را لختى بپيراى
به پادافراه و بر جانش مباخشاى
اگر فرهنگشان من كرد بايم
گزند افزون ز اندازه منايم
دو چشم ويس با آتش بسوزم
وزان پس دايه را بر دار دوزم
ز شهر خويش رامين را برانم
دگر هر گز به نامش بر نخوانم
بپردازم ز رسوايى جهان را
ز ننگ هر سه بزدايم روان را
نگه كن تا سمن بر ويس گل رخ
به تندى شاه را چون داد پاسخ
اگر چه شرم بى اندازه بودش
قصا شرم از دو ديده بر ربودش
ز تخت شاه چون شمشاد بر جست
به كش كرده بلورين بازو و دست
مرو را گفت شاها كامگارا
چه ترسانى به پادافراه مارا
سخنها راست گفتى هر چه گفتى
نكو كردى كه آهو نا نهفتى
كنون خواهى بكش خواهى برانم
و گر خواهى بر آور ديدگانم
و گر خواهى ببند جاودان دار
و گر خواهى بر هند كن به بازار
كه رامينم گزين دو جهانست
تنم را جان و جانم را روانست
چراغ چشم و آرام دلم اوست
خداوندست و يار و دلبر و دوست
چه باشد گر به مهرش جان سپارم
كه من خود جان براى مهر دارم
من از رامين وفا و مهربانى
نبرم تا نبرد زندگانى
مرا آن رخ بر آن بالاى چون سرو
به دل بر خوشترست از ماه و از مرو
مرا رخسار او ماهست و خورشيد
مرا ديدار او كامست و اميد
مرا رامين گرامى تر ز شهروست
مرا رامين نيازى تر ز ويروست
بگتم راز پيشت آشكارا
تو خواهى خشم كن خواهى مدارا
اگر خواهى بكش خواهى بر آويز
نه كردم نه كنم از رام پرهيز
تو با ويرو به من بر پادشاييد
به شاهى هر دوان فرمان رواييد
گرم ويرو بسوزد يا ببندد
پسندم هر چه او بر من پسندد
و گر تيغ تو از من جان ستاند
مرا اين نام جاويدان بماند
كه جان بسپرد ويس از بهر رامين
به صد جان مى خرم من نام چونين
و ليكن تابود بر جاى زنده
شكارى شير جان گير و دمنده
كه دل دارد كنامش را شكفتن
كه يارد بچگانش را گرفتن
هزاران سال اگر رامين بماند
كه دل دارد كه جان من ستاند
چو در دستم بود درياى سر كش
چرا پرهيزم از سوزنده آتش
مرا آنگه توانى زو بريدن
كه تو مردم توانى آفريدن
مرا نز مرگ بيمست و نه از درد
ببين تا كه چه چاره بايدت كرد
چو بشنيد اين سحن ويرو ز خواهر
برو آن حال شد از مرگ بدتر
برفت و ويس را در خانه اى برد
بدو گفت اين نبد پتياره اى خرد
كه تو در پيش من با شاه كردى
هم آب خود هم آب من ببردى
ترا از شاه و از من شرم نايد
كه رامين بايدت موبد نبايد
نگويى تا تو از رامين چه ديدى
چرا او را ز هر كس بر گزيدى
به گنجش در چه دارد مرد گنجور
بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
همين داند كه طنبورى بسازد
بر او راهى و دستانى نوازد
نبينندش مگر مست و خرشان
نهاده جامه نزد مى فروشان
جهودانش حريف و دوستانند
هميشه زو بهاى مى ستانند
ندانم تو بدو چون او فتادى
به مهر او را دل از بهر چه دادى
كنون از شرم و از مينو بينديش
مكن كارى كزو ننگ آيدت پيش
چو شهرو مادر و چون من برادر
چرا دارى به ننگ خويش در خور
نماندست از نياكان تو جز نام
به زشتى نام ايشان را مكن خام
مضو يكباره كام ديو را رام
بده نام دو گيتى از پى رام
اگر رامين همه نوش است و شكر
بهشت جاودان زو هست خوشتر
بگفتم آنچه من دانستم از پيش
تو به دان خدا و شوهر خويش
همى گفت اين سحن ويرو به خواهر
همى باريد ويس از ديده گوهر
بدو گفت اى برادر راست گفتى
درخت راستى را بر تو رفتى
روانيم نه چنان در آتش افتاد
كه آيد هيچ پند او را به فرياد
دل من نه چنان در مهر بشكست
كه داند مردم او را باز پيوست
قصا بر من برفت و بودنى بود
از اين اندرز و زين گفتار چه سود
در خانه كنون بستن چه سودست
كه دزدم هرچه در خانه ربودست
مرا رامين به مهر اندر چنان بست
كه نتوانم ز بندش جاودان رست
اگر گويم يكى زين هر دو بگزين
بهشت جاودان و روى رامين
به جان من كه رامين را گزينم
كه رويش را بهشت خويش بينم
چو بشنيد اين سحن ويرو ز خواهر
دگر بر خوگ نفشاند ايچ گوهر
برفت از پيش ايشان دل پر آزار
سفرده كار ايشان را به دادار
چو خورشيد جهان بر چرخ گردان
چو زرين گوى شد بر روى ميدان
شهنشه گوى زد با نامداران
بجوشيده در آن ميدان سواران
ز يك سو شاه موبد بود سالار
ز گردان بر گزيده بيست همكار
ز يك سو شاه ويرو بود مهتر
ز گردان بر گزيده بيست ياور
رفيدا يار موبد بود و رامين
چو ارغش يار ويرو بود و شروين
دگر آزادگان و نامداران
بزرگان و دليران و سواران
پس آنگه گوى در ميدان فگندند
به چوگان گوى بر كيوان فگندند
هنر آن روز ويرو كرد و رامين
گه اين زان گوى برد و گاه آن زين
ز چندان نامداران هنر جوى
به از رامين و ويرو كس نزد گوى
ز بام گوشك ويس ماه پيكر
نگه مى كرد با خوبان لشكر
برادر را و رامين را همى ديد
ز چندان مردم ايشان را پسنديد
ز بس انديشه كردن گشت دلتنگ
رخش بى رنگ و پيشانى پر آژنگ
تن سيمينش را لرزه بيفتاد
تو گفتى سرو بد لرزند از باد
خمارين نر گسان را كرد پر آب
به گل بر ريخت مرواريد خوشاب
به شيرين لابه دايه گفت با ويس
چرا بر تو چنين شد چيره ابليس
چرا با جان خود چندين ستيزى
چرا بيهوده چندين اشك ريزى
نه بابت قارنست و مام شهرو
نه شويت موبدست و پشت ويرو
نه تو امروز ويس خوب چهرى
ميان ماه رويان همچو مهرى
نه ايران را توى بابوى مهتر
نه توران را توى خاتون دلبر
به ايران و به توران نامدارى
كه بر ايران و توران كامگارى
به روى از گل به موى از مشك نابى
ستيز ماه و رشك آفتابى
به شاهى و به خوبى نام دارى
چو رامين دوستى خود كام دارى
اگر صد گونه غم دارى به دل بر
نماند چون ببينى روى دلبر
فلك خواهد كه چون تو ماه دارد
جهان خواهد كه چون او شاه دارد
چرا خوانى ز يزدان خيره فرياد
كه در گيتى بهشت خود ترا داد
مكن بر بخت چندين ناپسندى
كه آرد نا پسندى مستمندى
چه دانى خواست از بخشنده يزدان
ازين بهتر كه دادست به گيهان
خداوندى و خوبى و جوانى
تن آسانى و ناز و كامرانى
چو چيزى زين كه دارى بيش خواهى
ز بيشى خواستن يابى تباهى
مكن ماها به بخت خويش ببسند
بدين كت داد يزدان باش حرسند
به تندى شاه را چندين ميازار
برادر را مكن بر خود دل آزار
كه اين آزارها چون قطر باران
چو گرد آيد شود يك روز طوفان
جوابش داد خورشيد سخن گوى
نگار سر و قدّ ياسمين بوى
بگفت اى دايه تاكى يافه گويى
ز نادانى در آتش آب جويى
مگر نشنيدى از گيتى شناسان
كه باشد جنگ بر نظاره آسان
مگر نشنيدى اين زرّينه گفتار
كه بر چشم كسان درد كسان خوار
منم همچون پياده تو سوارى
ز رنج رفتن آگاهى ندارى
منم بيمار و نالان تو درستى
ندانى چيست بر من درد و سستى
مرا شاه جهان سالار و شويست
و ليكن بدسگال و كيته جويست
اگر شويست بس نا دلپذيرست
كجا بد راى و بد كردار و پيرست
و گر ويروست بر من بد گمانس
به چشم من چو دينار كسانست
و گر ويرو و بجز ماه سما نيست
مرا چه سود باشد چون مرا نيست
و گر رامين همه ژوبى و زيبست
تو خود دانى چگونه دل فريبست
ندارد مايه جز شيرين زبانى
نجويد راستى در مهرتبانى
زبانش را شكر آمد نمايش
نهانش حنظل اندر آزمايش
منم با يار در صد كار بى كار
به گاه مهر با صد يار بى يار
همم يارست و هم شو هم برادر
من از هر سه همى سوزى بر آذر
مرا نامى رسيد از شوى دارى
مرا رنجى رسيد از مهر كارى
ه شوى من چو شوى بانوانست
نه يار من چو يار نيكوانست
چه بايد مر مرا آن شوى و آن يار
كزو باشد به جانم رنج و تيمار
مرا آن طشت زرين نيست در خور
كه دشمن خون من ريزد در و در
اگر بختم مرا يارى ننودى
دلارامم بجز ويرو نبودى
نه موبد جفت من بودى نه رامين
نبهره دوستان دشمن آيين
يكى با من چو غم با جان به گينه
يكى ديگر چو سنگ و آبگينه
يكى را با زبان دل نيست ياور
يكى را اين و آن هر دو ستمگر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد