قصيده شماره ۲۵ - در مدح امير ابو يعقوب يوسف بن ناصرالدين سپاهسالار

۳۷ بازديد


دوش متواريك به وقت سحر
اندر آمد به خيمه آن دلبر
راست گفتي شده‌ست خيمهٔ من
ميغ و او در ميان ميغ قمر
چنگ در بر گرفت و خوش بنواخت
وز دو بسد فرو فشاند شكر
راست گفتي به بتكده‌ست درون
بتي و بتپرستي اندر بر
پنج شش مي‌كشيد و پر گل گشت
روي آن روي نيكوان يكسر
راست گفتي رخش گلستان بود
مي سوري بهار گلپرور
مست گشت و ز بهر خفتن ساخت
خويش را از كنار من بستر
راست گفتي كنار من صدفست
كاندرو جاي خويش ساخت گهر
زلف مشكين به روي بر پوشيد
روي خود زير كرد و زلف زبر
راست گفتي كسي نهان كرده‌ست
سمن تازه زير سيسنبر
زلف او را به دست بگرفتم
زنخ گرد او به دست دگر
راست گفتي نشسته‌ام بر او
گوي و چوگان شه به دست اندر
پادشه زاده يوسف آنكه هنر
جز به نزديك او نكرد مقر
راست گفتي هنر يتيمي بود
فرد مانده ز مادر و ز پدر
پس بازي گوي شد خسرو
بر يكي تازي اسب كه پيكر
راست گفتي به باد بر، جم بود
گر بود باد را ستام بزر
خم چوگان به گوي بر زد و شد
گوي او با ستارگان همبر
راست گفتي برابر خورشيد
خواهد از گوي ساختن اختر
از سر گوي زير او برخاست
آن كه كه‌گذار بحر گذر
راست گفتي سپهر كانون گشت
و اختران اندر آن ميان اخگر
زلزله در زمين فتاد و خروش
از تكاپوي آن كه رهبر
راست گفتي زمين به خود مي‌گشت
زير آن باد بيستون منظر
كوه بر تافت اين زمين و نتافت
بار آن كوه‌سنب كوه‌سپر
راست گفتي جبال حلم امير
بار آن كوهپاره بود مگر
چون بر آيين نشسته بود بر او
آن شه گردبند شيرشكر
راست گفتي قضاي نيكستي
بر نشسته مكابره به قدر
ديدي او را بدين گران رتبت
كه چسان كشت شير شرزهٔ نر
راست گفتي كه همچو فرهادست
بيستون را همي‌كند به تبر
گر به لاهور بودتي ديدي
كه چه كرد از دليري و ز هنر
راست گفتي درختها بودند
بارشان تير و نيزه و خنجر
رده گرد سپاه بگرفتند
گيرهاگير شد همه كه و در
راست گفتي سپاه ياجوجند
كه نه اندازه‌شان پديد و نه مر
شاه ايران به تاختن شد تيز
رفت و با شاه ني سپاه و حشر
راست گفتي همي به مجلس رفت
يا از آن تاختن نداشت خبر
پشت آن لشكر قوي بشكست
وز پس آن نشست بي لشكر
راست گفتي كه نره شيري بود
گلهٔ غرم و آهو اندر بر
تير او خورده بودي اندر دل
هر كه ز ايشان فرو نهادي سر
راست گفتي جداي گشت به تير
دل ايشان يكايك از پيكر
روزي اندر حصار برهمنان
اوفتاد آن شه ستوده سير
راست گفتي كه آن حصار بلند
خيبرستي و مير ما حيدر
دي همي‌آمد از بر سلطان
آن نكو منظر نكو مخبر
راست گفتي سفنديارستي
برنهاده كلاه و بسته كمر
گفتم از خلق او سخن گويم
نوز نابرده اين حديث به سر
راست گفتي كسي به من بربيخت
نافهٔ مشك و بيضهٔ عنبر
خود مر او را به خواب ديدم دوش
پيش او توده كرده زيور و زر
راست گفتي يكي درختي بود
برگ او زر و بار او زيور
شادمان باد و مي دهش صنمي
كه چنويي نديده صورتگر
راست گفتي به دستش اندر گشت
جام با رنگ شعلهٔ آذر
بر كفش سال و ماه باد ميي
كز خمش چون بكند دهقان سر،
راست گفتي بر آمد از سر خم
ماهي از آفتاب روشنتر
فرخش باد عيد آنكه به عيد
كارد بنهاد بر گلوي پسر
راست گفتي دو نيمه خواهد كرد
لاله‌اي را به برگ نيلوفر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد