گفتم رخ تو بهار خندان منست
گفت آن تو نيز باغ و بستان منست
گفتم لب شكرين تو آن منست
گفت از تو دريغ نيست گر جان منست
"براي جستجو در اشعار فرخي سيستاني كليك كنيد"

ابوالحسن علي بن جولوغ سيستاني
معروف به فرخي سيستاني از غلامان اميرخلف بانو آخرين امير صفاري بود. علي بن جولوغ، از سر ناچاري شعري در قالب قصيده سرود و آن را « با كاروان حله» نام نهاد؛ و شعر را به عميد اسعد چغاني وزير امير صفاري تقديم كرد. معروف است كه روز بعد علي بن جولوغ قصيدهاي به نام «داغگاه» ساخت و آن را براي امير صفاري خواند. امير صفاري، چهل كره اسب را به علي بن جولوغ هديه كرد و او را از نزديكان دربارش قرار داد. محمود غزنوي او را به ملك الشعرايي دربار منصوب كرد. پس از مرگ محمود در سال ۴۲۱ هجري قمري، فرخي به دربار سلطان مسعود غزنوي روي آورد و تا پايان عمر به ستايش اين امير غزنوي مشغول بود. فرخي در سال ۴۲۹ هجري قمري در سنين جواني در غزنه درگذشت.
صدبار ز من شنيده بودي كم و بيش
كايزد همه را هرچه كنند آرد پيش
در كردهٔ خويش مانده اي اي درويش
چه چون كندي فزون ز اندازهٔ خويش
گفتم كه بيا وعدهٔ دوشينه بيار
ور نه بخروشم از تو اكنون چو هزار
گفتا دهم اي همه جفا ، نك زنهار!
آواز مده كه گوش دارد ديوار
گويند كه معشوق تو زشتست و سياه
گر زشت و سياهست مرا نيست گناه
من عاشقم و دلم بر او گشته تباه
عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه
يا ما سر خصم را بكوبيم به سنگ
يا او سر ما به دار سازد آونگ
القصه درين زمانهٔ پرنيرنگ
يك كشته بنام به كه صد زنده به ننگ
ياري بودي سخت بيين و بسنگ
همسايهٔ تو بهانه جوي و دلتنگ
اين خو تو ازو گرفتهاي اي سرهنگ
انگور ز انگور هميگيرد رنگ
از بهر خداي اگر تويي سرو سراي
يكباره ز من باز مگير اي بت پاي
ديدار عزيز كردي اي بارخداي
سيمرغ نهاي روي رهي را بنماي
با من چو گل شكفته باشي گه گه
گاهي باشي چو كارد با گوشت تبه
روزي همه آري كني و روزي نه
يكره صنما بنه مرا بر يك ره
هميگفتم كه كي باشد كه خرم روزگار آيد
جهان از سر جوان گردد بهار غمگسار آيد
بهار غمگسار آيد كه هر كس را به كار آيد
بهاري كاندرو هر روز مي را خواستار آيد
ز هر بادي كه برخيزد كنون بوي بهار آيد
كنون ما را ز باد بامدادي بوي يار آيد
چو روي كودكان ما درخت گل به بار آيد
نگار لاله رخ با ما به خرم لالهزار آيد
مي مشكين گسارد تا گه بوس و كنار آيد
هوا خوش گردد و با طبع خسرو سازگار آيد
از اين فرخنده فروردين و خرم جشن نوروزي
نصيب خسرو عادل سعادت باد و پيروزي ...
نگارا! بوستان اكنون نداني كز چه سان باشد
گشاده آسمان ديدستي اندر شب؟ چنان باشد
ازين سو نسترن باشد از آن سو ارغوان باشد
بهشتي در ميان باشد بهاري بر كران باشد
درختان را همه پوشش پرند و پرنيان باشد
هواي بوستان همچون هواي دوستان باشد
بيا در بوستان چونانكه رسم باستان باشد
تو سروي و گلي و سرو و گل در بوستان باشد
گلي ليكن ز تو تا سرخ گل چندان ميان باشد
كه از قدر بلند شاه تا هفت آسمان باشد
از اين فرخنده فروردين و خرم جشن نوروزي
نصيب خسرو عادل سعادت باد و پيروزي ...
بهار آمد من و هر روز نو باغي و نو جايي
به گشتن هر زمان عزمي به بودن هر زمان رايي
قدح پر بادهٔ رنگين به دست باده پيمايي
چو مرغ از گل به گل هر ساعتي ديگر تماشايي
نگاري با من و رويي نه رويي بلكه ديبايي
ازين خوشي، ازين كشي، ازين در كار زيبايي
خردمندي كه از رايم خبر دارد به ايمايي
غزلگويي كه مرغان را به بانگ آرد به آوايي
من و چنگي و آن دلبر كه او را نيست همتايي
ز من كرده مديح شاه را هزمان تقاضايي
از اين فرخنده فروردين و خرم جشن نوروزي
نصيب خسرو عادل سعادت باد و پيروزي ...
امير عالم عادل نبيرهٔ خسرو غازي
جلال دولت عالي امين ملت تازي
ملك بو احمد محمود زيباي سرافرازي
شهنشاهي كه روز جنگ با شيران كند بازي
ايا شاه جهانداري كه فردي و بيانبازي
چه اندر مملكت گيري، چه اندر مملكت سازي
بزرگي را و شاهي را هم انجام و هم آغازي
جهانداري ز تو نازد تو از فضل و هنر نازي
تو آن شاهي كه گيتي را ز بدكيشان بپردازي
به تيغ و تير خان و مان بدخواهان براندازي
از اين فرخنده فروردين و خرم جشن نوروزي
نصيب خسرو عادل سعادت باد و پيروزي ...
سزاي تو ترا شاها ندانم آفرين گفتن
همي شرم آيدم زين خام گفتاري چنين گفتن
خجل گشتم ز بس حلم ترا كوه و زمين گفتن
فرو ماندم ز بس جود ترا ماء معين گفتن
حديث تيغ و تير و قصهٔ تاج و نگين گفتن
ترا بر كشوري يا بر فزونتر زان امين گفتن
جلال و همت و قدر ترا چرخ برين گفتن
پناه داد و دين خواندن، بلاي كفر و كين گفتن
چه خوانم مر ترا شاها كه دل شد سير ازين گفتن
بگو تا من بگردانم ترا مدح متين گفتن
از اين فرخنده فروردين و خرم جشن نوروزي
نصيب خسرو عادل سعادت باد و پيروزي ...
جوان دولت خداوندا! جوانبخت و جوان بادي
فراوان دوستان داري به كام دوستان بادي
جهانداري ترا زيبد خداوند جهان بادي
ز دولت بهرهور بادي به شاهي شادمان بادي
هميشه كامران بودي هماره كامران بادي
به از نوشين روان گفتن به از نوشيروان بادي
ز گردون بيضرر بادي به گيتي بيزيان بادي
بقاي دين و دولت را به دست و دل ضمان بادي
ازين نوروز فرخنده به شادي جاودان بادي
دل من مر ترا شاها چنان خواهد، چنان بادي
از اين فرخنده فروردين و خرم جشن نوروزي
نصيب خسرو عادل سعادت باد و پيروزي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد