من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۲ بازديد


يكي پهلوان بود گسترده كام
نژادش ز طرخان و بيژن بنام
نشستش به شهر سمرقند بود
بران مرز چنديش پيوند بود
چو ماهوي بدبخت خودكامه شد
ازو نزد بيژن يكي نامه شد
كه اي پهلوان زادهٔ بي‌گزند
يكي رزم پيش آمدت سودمند
كه شاه جهان با سپاه اي درست
ابا تاج و گاهست و با افسرست
گرآيي سر و تاج و گاهش تو راست
همان گنج و چتر سياهش تو راست
چو بيژن نگه كرد و آن نامه ديد
جهان پيش ماهوي خودكامه ديد
به دستور گفت اي سر راستان
چه داري بياد اندرين داستان
بياري ماهوي گر من سپاه
برانم شود كارم ايدر تباه
به من بركند شاه چيني فسوس
مرا بي‌منش خواند و چاپلوس
وگرنه كنم گويد از بيم كرد
همي‌ترسد از روز ننگ و نبرد
چنين داد دستور پاسخ بدوي
كه اي شير دل مرد پرخاشجوي
از ايدر تو را ننگ باشد شدن
به ياري ماهوي و باز آمدن
ببرسام فرماي تا با سپاه
بياري شود سوي آن رزمگاه
به گفتار سوري شوي سوي جنگ
سبكسار خواند تار مرد سنگ
چنين گفت بيژن كه اينست راي
مرا خود نجنبيد بايد ز جاي
ببرسام فرمود تا ده هزار
نبرده سواران خنجرگزار
به مرو اندرون ساز جنگ آورد
مگر گنج ايران به چنگ آورد
سپاه از بخارا چوپران تذرو
بيامد به يك هفته تا شهر مرو
شب تيره هنگام بانگ خروس
از آن مرز برخاست آواز كوس
جهاندار زين خود نه آگاه بود
كه ماهوي سوريش بدخواه بود
به شبگير گاه سپيده دمان
سواري سوي خسرو آمد دوان
كه ماهوي گويد كه آمد سپاه
ز تركان كنون برچه رايست شاه
سپهدار خانست و فغفور چين
سپاهش همي بر نتابد زمين
بر آشفت و جوشن بپوشيد شاه
شد از گرد گيتي سراسر سياه
چو نيروي پرخاش تركان بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
به پيش سپاه اندر آمد چو پيل
زمين شد به كردار درياي نيل
چو بر لشكر ترك بر حمله برد
پس پشت او در نماند ايچ گرد
همه پشت بر تاجور گاشتند
ميان سوارانش بگذاشتند
چو برگشت ماهوي شاه جهان
بدانست نيرنگ او در نهان
چنين بود ماهوي را راي و راه
كه او ماند اندر ميان سپاه
شهنشاه در جنگ شد ناشكيب
همي‌زد به تيغ و به پاي و ركيب
فراوان از آن نامداران بشكت
چو بيچاره‌تر گشت بنمود پشت
ز تركان بسي بود در پشت اوي
يكي كابلي تيغ در مشت اوي
همي‌تاخت جوشان چو از ابر برق
يكي آسيا بد برآن آب زرق
فرود آمد از باره شاه جهان
ز بدخواه در آسيا شد نهان
سواران بجستن نهادند روي
همه زرق ازو شد پر از گفت و گوي
ازو بازماند اسپ زرين ستام
همان گرز و شمشير زرين نيام
بجستنش تركان خروشان شدند
از آن باره و ساز جوشان شدند
نهان گشته در خانهٔ آسيا
نشست از بر خشك لختي گيا
چنين است رسم سراي فريب
فرازش بلند و نشيبش نشيب
بدانگه كه بيدار بد بخت اوي
بگردون كشيدي فلك تخت اوي
كنون آسيابي بيامدش بهر
ز نوشش فراوان فزون بود زهر
چه بندي دل اندر سراي فسوس
كه هم زمان به گوش آيد آواز كوس
خروشي برآيد كه بربند رخت
نبيني به جز دخمهٔ گور تخت
دهان ناچريده دوديده پرآب
همي‌بود تا بركشيد آفتاب
گشاد آسيابان در آسيا
به پشت اندرون بار و لختي گيا
فرومايهٔي بود خسرو به نام
نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه كام
خور خويش زان آسيا ساختي
به كاري جزين خود نپرداختي
گوي ديد برسان سرو بلند
نشسته به ران سنگ چون مستمند
يكي افسري خسروي بر سرش
درفشان ز ديباي چيني برش
به پيكر يكي كفش زرين بپاي
ز خوشاب و زر آستين قباي
نگه كرد خسرو بدو خيره ماند
بدان خيرگي نام يزدان بخواند
بدو گفت كاي شاه خورشيد روي
برين آسيا چون رسيدي تو گوي
چه جاي نشستت بود آسيا
پر از گندم و خاك و چندي گيا
چه مردي به دين فر و اين برز و چهر
كه چون تو نبيند همانا سپهر
از ايرانيانم بدو گفت شاه
هزيمت گرفتم ز توران سپاه
بدو آسيابان به تشوير گفت
كه جز تنگ دستي مرانيست جفت
اگر نان كشكينت آيد به كار
ورين ناسزا ترهٔ جويبار
بيارم جزين نيز چيزي كه هست
خروشان بود مردم تنگ دست
به سه روز شاه جهان را ز رزم
نبود ايچ پردازش خوان و بزم
بدو گفت شاه آنچ داري بيار
خورش نيز با به رسم آيد به كار
سبك مرد بي مايه چبين نهاد
برو تره و نان كشكين نهاد
برسم شتابيد و آمد به راه
به جايي كه بود اندران واژگاه
بر مهتر زرق شد بي‌گذار
كه برسم كند زو يكي خواستار
بهر سو فرستاد ماهوي كس
ز گيتي همي شاه را جست و بس
از آن آسيابان بپرسيد مه
كه برسم كرا خواهي اي روزبه
بدو گفت خسرو كه در آسيا
نشستست كنداوري برگيا
به بالا به كردار سرو سهي
به ديد را خورشيد با فرهي
دو ابرو كمان و دو نرگس دژم
دهن پر ز باد ابروان پر زخم
برسم همي واژ خواهد گرفت
سزد گر بماني ازو در شگفت
يكي كهنه چبين نهادم به پيش
برو نان كشكين سزاوار خويش
بدو گفت مهتركز ايدر بپوي
چنين هم به ماهوي سوري بگوي
نبايد كه آن بد نژاد پليد
چو اين بشنود گوهر آرد پديد
سبك مهتر او را بمردي سپرد
جهان ديده را پيش ماهوي برد
بپرسيد ماهوي زين چاره جوي
كه برسم كرا خواستي راست گوي
چنين داد پاسخ ورا ترسكار
كه من بار كردم همي خواستار
در آسيا را گشادم به خشم
چنان دان كه خورشيد ديدم به چشم
دو نرگس چونر آهو اندر هراس
دو ديده چو از شب گذشته سه پاس
چو خورشيد گشتست زو آسيا
خورش نان خشك و نشستش گيا
هر آنكس كه او فر يزدان نديد
ازين آسيابان ببايد شنيد
پر از گوهر نابسود افسرش
ز ديباي چيني فروزان برش
بهاريست گويي در ارديبهشت
به بالاي او سرو دهقان نكشت


بخش ۹

۳۴ بازديد


وزان جايگه بركشيدند كوس
ز بست و نشاپور شد تا به طوس
خبر يافت ماهوي سوري ز شاه
كه تا مرز طوس اندر آمد سپاه
پذيره شدشت با سپاه گران
همه نيزه داران جوشن وران
چو پيداشد آن فرو آورند شاه
درفش بزرگي و چندان سپاه
پياده شد از باره ماهوي زود
بران كهتري بندگيها فزود
همي‌رفت نرم از بر خاك گرم
دو ديده پر ا زآب كرده زشرم
زمين را ببوسيد و بردش نماز
همي‌بود پيشش زماني دراز
فرخ زاد چون روي ماهوي ديد
سپاهي بران سان رده بركشيد
ز ماهوي سوري دلش گشت شاد
برو بر بسي پندها كرد ياد
كه اين شاه را از نژادكيان
سپردم تو را تا ببندي ميان
نبايد كه بادي برو بر جهد
وگر خود سپاسي برو برنهد
مرا رفت بايد همي سوي ري
ندانم كه كي بينم اين تاج كي
كه چون من فراوان به آوردگاه
شد از جنگ آن نيزه‌داران تباه
چو رستم سواري به گيتي نبود
نه گوش خردمند هرگز شنود
بدست يكي زاغ سركشته شد
به من بر چنين روز برگشته شد
كه يزدان و را جاي نيكان دهاد
سيه زاغ را درد پيكان دهاد
بدو گفت ماهوي كاي پهلوان
مرا شاه چشمست و روشن روان
پذيرفتم اين زينهار تو را
سپهر تو را شهريار تو را
فرخ زاد هرمزد زان جايگاه
سوي ري بيامد به فرمان شاه
برين نيز بگذشت چندي سپهر
جداشد ز مغز بد انديش مهر
شبان را همي تخت كرد آرزوي
دگرگونه‌تر شد به آيين و خوي
تن خويش يك چند بيمار كرد
پرستيدن شاه دشوار كرد


بخش ۱۲

۳۱ بازديد


چو بشنيد ماهوي بيدادگر
سخنها كجا گفت او را پسر
چنين گفت با آسيابان كه خيز
سواران ببر خون دشمن بريز
چو بشنيد ازو آسيابان سخن
نه سرديد از آن كار پيدانه بن
شبانگاه نيران خرداد ماه
سوي آسيابان رفت نزديك شاه
ز درگاه ماهوي چون شد برون
دو ديده پر از آب دل پر ز خون
سواران فرستاد ماهوي زود
پس آسيابان به كردار دود
بفرمود تا تاج و آن گوشوار
همان مهر و آن جامهٔ شاهوار
نبايد كه يكسر پر از خون كنند
ز تن جامهٔ شاه بيرون كنند
بشد آسيابان دو ديده پر آب
به زردي دو رخساره چون آفتاب
همي‌گفت كاي روشن كردگار
تويي برتر از گردش روزگار
تو زين ناپسنديده فرمان او
هم اكنون به پيچان تن و جان او
بر شاه شد دل پر از شرم و باك
رخانش پر آب و دهانش چو خاك
به نزديك تنگ اندر آمد به هوش
چنان چون كسي راز گويد بگوش
يكي دشنه زد بر تهيگاه شاه
رهاشد به زخم اندر از شاه آه
به خاك اندر آمد سرو افسرش
همان نان كشكين به پيش اندرش
اگر راه يابد كسي زين جهان
بباشد ندارد خرد در نهان
ز پرورده سير آيد اين هفت گرد
شود كشته بر بيگنه يزدگرد
برين گونه بر تاجداري بمرد
كه از لشكر او سواري نبرد
خردنيست با گرد گردان سپهر
نه پيدابود رنج و خشمش ز مهر
همان به كه گيتي نبيني به چشم
نداري ز كردار او مهر و خشم
سواران ماهوي شوريده بخت
به ديدند كان خسرواني درخت
ز تخت و ز آوردگه آرميد
بشد هر كسي روي او را بديد
گشادند بند قباي بنفش
همان افسر و طوق و زرينه كفش
فگنده تن شاه ايران به خاك
پر از خون و پهلو به شمشير چاك
ز پيش شهنشاه برخاستند
زبان را به نفرين بياراستند
كه ماهوي را باد تن همچنين
پر از خون فگنده بروي زمين
به نزديك ماهوي رفتند زود
ابا ياره و گوهر نابسود
به ماهوي گفتند كان شهريار
برآمد ز آرام وز كارزار
بفرمود كو را به هنگام خواب
از آن آسيا افگنند اندر آب
بشد تيز بد مهر دو پيشكار
كشيدند پر خون تن شهريار
كجا ارج آن كشته نشناختند
به گرداب زرق اندر انداختند
چو شب روز شد مردم آمد پديد
دو مرد گرانمايه آنجا رسيد
از آن سوگواران پرهيزگار
بيامد يكي بر لب جويبار
تن او برهنه بديد اندر آب
بشوريد و آمد هم اندر شتاب
چنين تا در خان راهب رسيد
بدان سوگواران بگفت آنچ ديد
كه شاه زمانه به غرق اندرست
برهنه به گرداب زرق اندرست
برفتند زان سوگواران بسي
سكوبا و رهبان ز هر در كسي
خروشي بر آمد ز راهب به درد
كه اي تاجور شاه آزاد مرد
چنين گفت راهب كه اين كس نديد
نه پيش ازمسيح اين سخن كس شنيد
كه بر شهرياري زند بندهٔي
يكي بدنژادي و افگندهٔي
به پرورد تا بر تنش بد رسد
ازين بهر ماهوي نفرين سزد
دريغ آن سر و تاج و بالاي تو
دريغ آن دل و دانش و راي تو
دريغ آن سر تخمهٔ اردشير
دريغ اين جوان و سوار هژير
تنومند بودي خرد با روان
ببردي خبر زين بنوشين روان
كه در آسيا ماه روي تو را
جهاندار و ديهيم جوي تو را
بدشنه جگرگاه بشكافتند
برهنه به آب اندر انداختند
سكوبا از آن سوگواران چهار
برهنه شدند اندران جويبار
گشاده تن شهريار جوان
نبيره جهاندار نوشين روان
به خشكي كشيدند زان آبگير
بسي مويه كردند برنا و پير
به باغ اندرون دخمهٔي ساختند
سرش را با براندر افراختند
سر زخم آن دشنه كردند خشك
بدبق و به قير و به كافور و مشك
بياراستندش به ديباي زرد
قصب زير و دستي ز بر لاژورد
مي و مشك و كافور و چندي گلاب
سكوبا بيندود بر جاي خواب
چه گفت آن گرانمايه دهقان مرو
كه به نهفت بالاي آن زاد سرو
كه بخشش ز كوشش بود درنهان
كه خشنود بيرون شود زين جهان
دگر گفت اگر چند خندان بود
چنان دان كه از دردمندان بود
كه از چرخ گردان پذيرد فريب
كه او را نمايد فراز و شيب
دگر گفت كان را تو دانا مخوان
كه تن را پرستد نه راه روان
همي‌خواسته جويد و نام بد
بترسد روانش ز فرجام بد
دگر گفت اگر شاه لب را ببست
نبيند همي تاج و تخت نشست
نه مهر و پرستندهٔ بارگاه
نه افسر نه كشور نه تاج و كلاه
دگر گفت كز خوب گفتار اوي
ستايش ندارم سزاوار اوي
همي سرو كشت او به باغ بهشت
ببيند روانش درختي كه كشت
دگرگفت يزدان روانت ببرد
تنت رابدين سوگواران سپرد
روان تو را سودمند اين بود
تن بد كنش را گزند اين بود
كنون در بهشتست بازار شاه
به دوزخ كند جان بدخواه راه
دگر گفت كاي شاه دانش پذير
كه با شهرياري و با اردشير
درودي همان بر كه كشتي به باغ
درفشان شد آن خسرواني چراغ
دگر گفت كاي شهريار جوان
بخفتي و بيدار بودت روان
لبت خامش و جان به چندين گله
برفت و تنت ماند ايدر يله
تو بيكاري و جان به كاران درست
تن بد سگالت بباراندرست
بگويد روان گر زبان بسته شد
بياسود جان گر تنت خسته شد
اگر دست بيكار گشت از عنان
روانت به چنگ اندر آرد سنان
دگر گفت كاي نامبردار نو
تو رفتي و كردار شد پيش رو
تو را در بهشتست تخت اين بس است
زمين بلا بهرديگر كس است
دگر گفت كنكس كه او چون توكشت
به بيند كنون روزگار درشت
سقف گفت ما بندگان تويم
نيايش كن پاك جان تويم
كه اين دخمه پرلاله باغ توباد
كفن دشت شادي و راغ تو باد
به گفتند و تابوت برداشتند
ز هامون سوي دخمه بگذاشتند
بران خوابگه رفت ناكام شاه
سرآمد برو رنج و تخت و كلاه


بخش ۱۱

۳۳ بازديد


چو ماهوي دل را برآورد گرد
بدانست كو نيست جز يزدگرد
بدو گفت بشتاب زين انجمن
هم اكنون جدا كن سرش را ز تن
و گرنه هم اكنون ببرم سرت
نمانم كسي زنده از گوهرت
شنيدند ازو اين سخن مهتران
بزرگان بيدار و كنداوران
همه انجمن گشت ازو پر ز خشم
زبان پر ز گفتار و پر آب چشم
بكي موبدي بود را دوي نام
به جان و خرد برنهادي لگام
به ماهوي گفت اي بد انديش مرد
چرا ديو چشم تو را تيره كرد
چنان دان كه شاهي و پيغمبري
دو گوهر بود در يك انگشتري
ازين دو يكي را همي‌بشكني
روان و خرد را به پا افگني
نگر تا چه گويي بپرهيز ازين
مشو بد گمان با جهان آفرين
نخستين ازو بر تو آيد گزند
به فرزند ماني يكي كشتمند
كه بارش كبست آيد وبرگ خون
به زودي سرخويش بيني نگون
همي دين يزدان شود زو تباه
همان برتو نفرين كند تاج و گاه
برهنه شود درجهان زشت تو
پسر بدرود بي‌گمان كشت تو
يكي دين‌وري بود يزدان پرست
كه هرگز نبردي به بد كار دست
كه هرمزد خراد بدنام او
بدين اندرون بود آرام او
به ماهوي گفت اي ستمگاره مرد
چنين از ره پاك يزدان مگرد
همي تيره بينم دل و هوش تو
همي خار بينم در آغوش تو
تنومند و بي‌مغز و جان نزار
همي دود ز آتش كني خواستار
تو را زين جهان سرزنش بينم آز
ببر گشتنت گرم و رنج گداز
كنون زندگانيت ناخوش بود
چو رفتي نشستت در آتش بود
نشست او و شهر وي بر پاي خاست
به ماهوي گفت اين دليري چراست
شهنشاه را كارزار آمدي
ز خان و ز فغفور يار آمدي
ازين تخمهٔ بي‌كس بسي يافتند
كه هرگز بكشتنش نشتافتند
توگر بنده‌اي خون شاهان مريز
كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
بگفت اين و بنشست گريان به درد
پر از خون دل و مژه پر آب زرد
چو بنشست گريان بشد مهرنوش
پر از درد با ناله و با خروش
به ماهوي گفت اي بد بد نژاد
كه نه راي فرجام داني نه داد
ز خون كيان شرم دارد نهنگ
اگر كشته بيند ندرد پلنگ
ايا بتر از دد به مهر و به خوي
همي گاه شاه آيدت آرزوي
چو بر دست ضحاك جم كشته شد
چه مايه سپهر از برش گشته شد
چو ضحاك بگرفت روي زمين
پديد آمد اندر جهان آبتين
بزاد آفريدون فرخ نژاد
جهان را يكي ديگر آمد نهاد
شنيدي كه ضحاك بيدادگر
چه آورد از آن خويشتن را به سر
برو سال بگذشت ما نا هزار
به فرجام كار آمدش خواستار
و ديگر كه تور آن سرافراز مرد
كجا آز ايران و را رنجه كرد
همان ايرج پاك دين رابكشت
برو گردش آسمان شد درشت
منوچهر زان تخمهٔ آمد پديد
شد آن بند بد را سراسر كليد
سه ديگر سياوش ز تخم كيان
كمر بست بي‌آرزو در ميان
به گفتار گرسيوز افراسياب
ببرد از روان و خرد شرم و آب
جهاندار كيخسرو از پشت اوي
بيامد جهان كرد پرگفت و گوي
نيا را به خنجر به دونيم كرد
سركينه جويان پر از بيم كرد
چهارم سخن كين ارجاسپ بود
كه ريزنده خون لهراسپ بود
چو اسفنديار اندر آمد به جنگ
ز كينه ندادش زماني درنگ
به پنجم سخن كين هرمزد شاه
چو پرويز را گشن شد دستگاه
به بندوي و گستهم كرد آنچ كرد
نيا سايد اين چرخ گردان ز گرد
چو دستش شد او جان ايشان ببرد
در كينه را خوار نتوان شمرد
تو را زود ياد آيد اين روزگار
به پيچي ز انديشهٔ نابكار
توزين هرچ كاري پسر بدرود
زمانه زماني همي‌نغنود
به پرهيز زين گنج آراسته
وزين مردري تاج و اين خواسته
همي سر به پيچي به فرمان ديو
ببري همي راه گيهان خديو
به چيزي كه برتو نزيبد همي
نداني كه ديوت فريبد همي
به آتش نهال دلت را مسوز
مكن تيره اين تاج گيتي فروز
سپاه پراگنده راگرد كن
وزين سان كه گفتي مگردان سخن
ازي در به پوزش برشاه رو
چو بيني ورا بندگي ساز نو
وزان جايگه جنگ لشكر بسيچ
ز راي و ز پوزش مياساي هيچ
كزين بدنشان دو گيتي شوي
چو گفتار دانندگان نشنوي
چو كاري كه امروز بايدت كرد
به فردا رسد زو برآرند گرد
همي يزدگرد شهنشاه را
بتر خواهي ازترك بدخواه را
كه در جنگ شيرست برگاه شاه
درخشان به كردار تابنده ماه
يكي يادگاري ز ساسانيان
كه چون او نبندد كمر بر ميان
پدر بر پدر داد و دانش‌پذير
ز نوشين روان شاه تا اردشير
بود اردشيرش بهشتم پدر
جهاندار ساسان با داد و فر
كه يزدانش تاج كيان برنهاد
همه شهريارانش فرخ نژاد
چو تو بود مهتر به كشور بسي
نكرد اينچنين راي هرگز كسي
چو بهرام چو بين كه سيصد هزار
عناندار و بر گستوان ور سوار
به يك تير او پشت برگاشتند
بدو دشت پيكار بگذاشتند
چواز راي شاهان سرش سير گشت
سر دولت روشنش زير گشت
فرآيين كه تخت بزرگي بجست
نبودش سزادست بد را بشست
بران گونه بركشته شد زار و خوار
گزافه بپرداز زين روزگار
بترس از خداي جهان آفرين
كه تخت آفريدست و تاج و نگين
تن خويش بر خيره رسوا مكن
كه بر تو سر آرند زود اين سخن
هر آنكس كه با تو نگويد درست
چنان دان كه او دشمن جان تست
تو بيماري اكنون و ما چون پزشك
پزشك خروشان به خونين سرشك
تو از بندهٔ بندگان كمتري
به انديشهٔ دل مكن مهتري
همي كينه با پاك يزدان نهي
ز راه خرد جوي تخت مهي
شبان زاده را دل پر از تخت بود
ورا پند آن موبدان سخت بود
چنين بود تابود و اين تازه نيست
كه كار زمانه برانداره نيست
يكي رابرآرد به چرخ بلند
يكي را كند خوار و زار و نژند
نه پيوند با آن نه با اينش كين
كه دانست راز جهان آفرين
همه موبدان تا جهان شد سياه
بر آيين خورشيد بنشست ماه
به گفتند زين گونه با كينه جوي
نبد سوي يك موي زان گفت وگوي
چوشب تيره شد گفت با موبدان
شمارا ببايد شد اي بخردان
من امشب بگردانم اين با پسر
زهر گونهٔي دانش آرم ببر
ز لشگر بخوانيم داننده بيست
بدان تا بدين بر نبايد گريست
برفتند دانندگان از برش
بيامد يكي موبد از لشكرش
چو بنشست ماهوي با راستان
چه بينيد گفت اندرين داستان
اگر زنده ماند تن يزدگرد
ز هر سو برو لشكر آيند گرد
برهنه شد اين راز من در جهان
شنيدند يكسر كهان و مهان
بيايد مرا از بدش جان به سر
نه تن ماند ايدر نه بوم و نه بر
چنين داد پاسخ خردمند مرد
كه اين خود نخستين نبايست كرد
اگر شاه ايران شود دشمنت
ازو بد رسد بي‌گمان برتنت
وگر خون او را بريزي بدست
كه كين خواه او در جهان ايزدست
چپ و راست رنجست و اندوه و درد
نگه كن كنون تا چه بايدت كرد
پسر گفت كاي باب فرخنده راي
چو دشمن كني زو بپرداز جاي
سپاه آيد او را ز ما چين و چين
به ما بر شود تنگ روي زمين
تو اين را چنين خردكاري مدان
چوچيره شدي كام مردان بران
گر از دامن او درفشي كنند
تو را با سپاه از بنه بركنند


بخش ۱۵

۳۴ بازديد


چنين تا به بيژن رسيد آگهي
كه ماهوي بگرفت تخت مهي
بهر سوي فرستاد مهر و نگين
همي رام گردد برو بر زمين
كنون سوي جيحون نهادست روي
به پرخاش با لشكري جنگجوي
بپرسيد بيژن كه تاجش كه داد
بروكرد گوينده آن كارياد
بدو گفت برسام كاي شهريار
چو من بردم از چاچ چندان سوار
بياوردم از مرو چندان بنه
بشد يزدگرد از ميان يك تنه
تو را گفته بد تخت زرين اوي
همان يارهٔ گوهر آگين اوي
همان گنج و تاجش فرستم به چاج
تو را بايد اندر جهان تخت عاج
به مرو اندرون رزم كردم سه روز
چهارم چو بفروخت گيتي فروز
شدم تنگدل رزم كردم درشت
جفا پيشه ماهوي بنمود پشت
چو ماهوي گنج خداوند خويش
بياورد بي‌رنج و بنهاد پيش
چوآگنده شد مرد بي‌تن به چيز
مرا خود تو گفتي نديدست نيز
به مرو اندرون بود لشكر دوماه
به خوبي نكرد ايچ برمانگاه
بكشت او خداوند را در نهان
چنان پادشاهي بزرگ جهان
سواري كه گفتي ميان سپاه
همي‌برگذارد سر از چرخ ماه
ز تركان كسي پيش گرزش نرفت
همي زو دل نامداران بگفت
چو او كشته شد پادشاهي گرفت
بدين گونه ناپارسايي گرفت
طلايه همي‌گويد آمد سپاه
نبايد كه بر ما بگيرند راه
چو بدخواه جنگي به بالين رسيد
نبايد تو را با سپاه آرميد
چنين گل به پاليز شاهان مباد
چو باشد نيايد ز پاليز ياد
چو بشنيد بيژن سپه گرد كرد
ز تركان سواران روز نبرد
ز قجقار باشي بيامد دمان
نجست ايچ‌گونه بره بر زمان
چونزديك شهر بخارا رسيد
همه دشت نخشب سپه گستريد
به ياران چنين گفت كه اكنون شتاب
مداريد تا او بدين روي آب
به پيكار ما پيش آرد سپاه
مگر باز خواهيم زوكين شاه
ازان پس بپرسيد كز نامدار
كه ماند ايچ فرزند كايد به كار
جهاندار شه را برادر به دست
پسر گر نبود ايچ دختر به دست
كه او را بياريم و ياري دهيم
به ماهوي بر كامگاري دهيم
بدو گفت به رسام كاي شهريار
سرآمد برين تخمهٔ بر روزگار
بران شهرها تازيان راست دست
كه نه شاه ماند نه يزدان پرست
چو بشنيد بيژن سپه برگرفت
ز كار جهان دست بر سرگرفت
طلايه بيامد كه آمد سپاه
به پيكند سازد همي رزمگاه
سپاهي بكشتي برآمد ز آب
كه از گرد پيدا نبود آفتاب
سپهدار بيژن به پيش سپاه
بيامد كه سازد همي رزمگاه
چو ماهوي سوري سپه را بديد
تو گفتي كه جانش ز تن برپريد
ز بس جوشن و خود و زرين سپر
ز بس نيزه و گر ز وچاچي تبر
غمي شد برابر صفي بركشيد
هوا نيلگون شد زمين ناپديد


بخش ۱۴

۳۵ بازديد


كس آمد به ماهوي سوري بگفت
كه شاه جهان گشت با خاك جفت
سكوبا و قسيس و رهبان روم
همه سوگواران آن مرز و بوم
برفتند با مويه برنا و پير
تن شاه بردند زان آبگير
يكي دخمه كردند او رابه باغ
بلند و بزرگيش برتر ز راغ
چنين گفت ماهوي بدبخت و شوم
كه ايران نبد پش ازين خويش روم
فرستاد تا هر كه آن دخمه كرد
هم آنكس كزان كار تيمار خورد
بكشتند و تاراج كردند مرز
چنين بود ماهوي را كام و ارز
ازان پس بگرد جهان بنگريد
ز تخم بزرگان كسي را نديد
همان تاج با او بد و مهر شاه
شبان زاده را آرزو كردگاه
همه رازدارانش را پيش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند
به دستور گفت اي جهانديده مرد
فراز آمد آن روز ننگ و نبرد
نه گنجست بامن نه نام و نژاد
همي‌داد خواهم سرخود بباد
بر انگشتري يزدگردست نام
به شمشير بر من نگردند رام
همه شهر ايران ورا بنده بود
اگر خويش بد ار پراگنده بود
نخواند مرا مرد داننده شاه
نه بر مهرم آرام گيرد سپاه
جزين بود چاره مرا در نهان
چرا ريختم خون شاه جهان
همه شب ز انديشه پر خون بدم
جهاندار داند كه من چون بدم
بدو راي زن گفت كه اكنون گذشت
ازين كار گيتي پر آواز گشت
كنون بازجويي همي كارخويش
كه بگسستي آن رشتهٔ تار خويش
كنون او بدخمه درون خاك شد
روان ورا زهر ترياك شد
جهانديدگان را همه گرد كن
زبان تيز گردان به شيرين سخن
چنين گوي كاين تاج انگشتري
مرا شاه داد از پي مهتري
چو دانست كامد ز تركان سپاه
چوشب تيره‌تر شد مرا خواند شاه
مرا گفت چون خاست باد نبرد
كه داند به گيتي كه بركيست گرد
تواين تاج و انگشتري را بدار
بود روز كين تاجت آيد به كار
مرانيست چيزي جزين در جهان
همانا كه هست اين ز تازي نهان
تو زين پس به دشمن مده گاه من
نگه دار هم زين نشان راه من
من اين تاج ميراث دارم ز شاه
به فرمان او بر نشينم به گاه
بدين چاره ده بند بد را فروغ
كه داند كه اين راستست از دروغ
چوبشنيد ماهوي گفتا كه زه
تو دستوري و بر تو بر نيست مه
همه مهتران را ز لشكر بخواند
وزين گونه چندين سخنها براند
بدانست لشكر كه اين نيست راست
به شوخي ورا سر بريدن سزاست
يكي پهلوان گفت كاين كار تست
سخن گر درستست گر نادرست
چوبشنيد بر تخت شاهي نشست
به افسون خراسانش آمد بدست
ببخشيد روي زمين بر مهان
منم گفت با مهر شاه جهان
جهان را سراسر به بخشش گرفت
ستاره نظاره برو اي شگفت
به مهتر پسر داد بلخ و هري
فرستاد بر هر سوي لشكري
بد انديشگان را همه بركشيد
بدانسان كه از گوهر او سزيد
بدان را بهرجاي سالار كرد
خردمند را سرنگونساركرد
چو زيراندر آمد سر راستي
پديد آمد از هر سوي كاستي
چولشكر فراوان شد و خواسته
دل مرد بي تن شد آراسته
سپه را درم داد و آباد كرد
سر دوده خويش پرباد كرد
به آموي شد پهلو پيش رو
ابا لشكري جنگ سازان نو
طلايه به پيش سپاه اندرون
جهان ديدهٔي نام او گرستون
به شهر بخارا نهادند روي
چنان ساخته لشكري جنگجوي
بدو گفت ما را سمرقند و چاچ
ببايد گرفتن بدين مهر و تاج
به فرمان شاه جهان يزدگرد
كه سالار بد او بر اين هفت گرد
ز بيژن بخواهم به شمشير كين
كزو تيره شد بخت ايران زمين


بخش ۱۳

۳۵ بازديد


چنين دادخوانيم بر يزدگرد
وگركينه خوانيم ازين هفت گرد
اگر خود نداند همي كين و داد
مرا فيلسوف ايچ پاسخ نداد
وگر گفت ديني همه بسته گفت
بماند همي پاسخ اندر نهفت
گرهيچ گنجست اي نيك راي
بيار اي و دل را به فردا مپاي
كه گيتي همي بر تو بر بگذرد
زمانه دم ما همي‌بشمرد
در خوردنت چيره كن برنهاد
اگر خود بماني دهد آنك داد
مرا دخل و خرج ار برابر بدي
زمانه مرا چون برادر بدي
تگرگ آمدي امسال برسان مرگ
مرا مگر بهتر بدي از تگرگ
در هيزم و گندم و گوسفند
ببست اين برآورده چرخ بلند
مي‌آور كه از روزمان بس نماند
چنين تا بود و بركس نماند


بخش ۱۷

۳۳ بازديد


چو بگذشت سال ازبرم شست و پنج
فزون كردم انديشهٔ درد و رنج
به تاريخ شاهان نياز آمدم
به پيش اختر ديرساز آمدم
بزرگان و با دانش آزادگان
نبشتند يكسر همه رايگان
نشسته نظاره من از دورشان
تو گفتي بدم پيش مزدورشان
جزاحسنت ازيشان نبد بهره‌ام
به كتف اندراحسنت شان زهره‌ام
سربدره‌هاي كهن بسته شد
وزان بند روشن دلم خسته شد
ازين نامور نامداران شهر
علي ديلمي بود كوراست بهر
كه همواره كارش بخوبي روان
به نزد بزرگان روشن روان
حسين قتيب است از آزادگان
كه ازمن نخواهد سخن رايگان
ازويم خور و پوشش و سيم و زر
وزو يافتم جنبش و پاي و پر
نيم آگه از اصل و فرع خراج
همي‌غلتم اندر ميان دواج
جهاندار اگر نيستي تنگ دست
مرا بر سرگاه بودي نشست
چو سال اندر آمد به هفتاد ويك
همي زير بيت اندر آرم فلك
همي گاه محمود آباد باد
سرش سبز باد و دلش شاد باد
چنانش ستايم كه اندر جهان
سخن باشد از آشكار ونهان
مرا از بزرگان ستايش بود
ستايش ورا در فزايش بود
كه جاويد باد آن خردمند مرد
هميشه به كام دلش كاركرد
همش راي و هم دانش وهم نسب
چراغ عجم آفتاب عرب
سرآمد كنون قصهٔ يزدگرد
به ماه سفندار مد روز ارد
ز هجرت شده پنج هشتادبار
به نام جهانداور كردگار
چواين نامور نامه آمد ببن
ز من روي كشور شود پرسخن
از آن پس نميرم كه من زنده‌ام
كه تخم سخن من پراگنده‌ام
هر آنكس كه دارد هش و راي و دين
پس از مرگ بر من كند آفرين


بخش ۱۶

۳۳ بازديد


چو بيژن سپه را همه راست كرد
به ايرانيان بركمين خواست كرد
بدانست ماهوي و از قلبگاه
خروشان برفت ازميان سپاه
نگه كرد بيژن درفشش بديد
بدانست كو جست خواهد گزيد
به برسام فرمود كز قلبگاه
به يكسو گذار آنك داري سپاه
نبايد كه ماهوي سوري ز جنگ
بترسد به جيحون كشد بي‌درنگ
به تيزي ازو چشم خود برمدار
كه با او دگرگونه سازيم كار
چو برسام چيني درفشش بديد
سپه را ز لشكر به يكسو كشيد
همي‌تاخت تاپيش ريگ فرب
پر آژنگ رخ پر ز دشنام لب
مر او را بريگ فرب دربيافت
ركابش گران كرد و اندر شتافت
چو نزديك ماهو برابر به بود
نزد خنجر او را دليري نمود
كمربند بگرفت و او را ز زين
برآورد و آسان بزد بر زمين
فرود آمد و دست او را ببست
به پيش اندر افگند و خود برنشست
همانگه رسيدند ياران اوي
همه دشت ازو شد پر از گفت و گوي
ببرسام گفتند كاين را مبر
ببايد زدن گردنش راتبر
چنين داد پاسخ كه اين راه نيست
نه زين تاختن بيژن آگاه نيست
همانگه به بيژن رسيد آگهي
كه آمد بدست آن نهاني رهي
جهانجوي ماهوي شوريده هش
پر آزار و بي‌دين خداوندكش
چو بشنيد بيژن از آن شادشد
بباليد وز انديشه آزاد شد
شراعي زدند از بر ريگ نرم
همي‌رفت ماهوي چون باد گردم
گنهكار چون روي بيژن بديد
خردشد ز مغز سرش ناپديد
شد از بيم همچون تن بي‌روان
به سر بر پراگند ريگ روان
بدو گفت بيژن كه اي بدنژاد
كه چون تو پرستار كس را مباد
چرا كشتي آن دادگر شاه را
خداوند پيروزي و گاه را
پدر بر پدر شاه و خود شهريار
ز نوشين روان در جهان يادگار
چنين داد پاسخ كه از بدكنش
نيايد مگر كشتن و سرزنش
بدين بد كنون گردن من بزن
بينداز در پيش اين انجمن
بترسيد كش پوست بيرون كشد
تنش رابدان كينه در خون كشد
نهانش بدانست مرد دلير
به پاسخ زماني همي‌بود دير
چنين داد پاسخ كه اي دون كنم
كه كين از دل خويش بيرون كنم
بدين مردي و دانش و راي و خوي
هم تاج وتخت آمدت آرزوي
به شمشير دستش ببريد و گفت
كه اين دست را در بدي نيست جفت
چو دستش ببريد گفتا دو پا
ببريد تا ماند ايدر بجا
بفرمود تا گوش و بينيش پست
بريدند و خود بارگي برنشست
بفرمود كاين را برين ريگ گرم
بداريد تا خوابش آيد ز شرم
مناديگري گرد لشكر بگشت
به درگاه هرخيمهٔي برگذشت
كه اي بندگان خداوند كش
مشوريد بيهوده هرجاي هش
چو ماهوي باد آنكه بر جان شاه
نبخشود هرگز مبيناد گاه
سه پور جوانش به لشكر بدند
همان هر سه با تخت و افسر بدند
همان جايگه آتشي بر فروخت
پدر را و هر سه پسر را بسوخت
از آن تخمهٔ كس در زمانه نماند
وگر ماند هركو بديدش براند
بزرگان بارن دوده نفرين كنند
سرازكشتن شاه پركين كنند
كه نفرين برو باد و هرگز مباد
كه او را نه نفرين فرستد بداد
كنون زين سپس دور عمر بود
چو دين آورد تخت منبر بود


رباعي شماره ۲

۳۴ بازديد


غم ديدم از آن كس كه مرا مي‌بايد
ببريدم ازو تا دل من بگشايد
ناديدن او مرا همي‌بگزايد
گرگ آشتيي كنم چه تا پيش آيد