قصيده شماره ۲۷ - در مدح امير يوسف بن ناصرالدين

۳۰ بازديد


كاشكي كردمي از عشق حذر
يا كنون دارمي از دوست خبر
اي دريغا كه من از دست شدم
نوز ناخورده تمام از دل بر
چون توان بود برين درد صبور
چون توان برد چنين روز به سر
عشق با من سفري گشت و بماند
مونس من به حضر خسته جگر
دور بودن زچنان روي، غميست
هر چه دشوارتر و هر چه بتر
پيك غزنين نرسيده‌ست كه من
خبري يابم از دوست مگر
سفر از دوست جدا كرد مرا
گم شود از دو جهان نام سفر
من شفاعت كنم امسال ز مير
تا مرا دست بدارد به حضر
مير يوسف پسر ناصر دين
لشكر آراي شه شيرشكر
چون شه ايران والا به نسب
با شه ايران همتا به گهر
آنكه بر درگه سلطان جهان
جاي او پيشتر از جاي پسر
همه نازيدن مير از ملك است
زين ستوده‌ست بر اهل هنر
همچنان درخور از روي قياس
كان ملك شمسست اين مير قمر
ملك او را به سزا دارد از آنك
يادگارست ملك را ز پدر
لاجرم مير گرفته‌ست مدام
خدمت او چو نماز اندر بر
روز و شب پيش همه خلق زبان
به ثنا گفتن او دارد تر
همه از دولت او جويد نام
همه در خدمت او دارد سر
تا ثناي ملك شرق بود
به ثناي دگران رنج مبر
اين هم از خدمت باشد كه ز من
بخرد مدح شه شرق به زر
دوستان را دل از اينگونه بود
دوستاران را زين نيست گذر
شاد باد آن هنري مير كه هست
پادشاهي و شهي را درخور
آن نكو سيرت و نيكو مذهب
آن نكو منظر و نيكو مخبر
آنكه اندر سپه شاه كسي
پيش او نام نگيرد ز هنر
چون عطا بخشد اقرار كني
كه جهان را بر او نيست خطر
چون به جنگ آيد گويي كه مگر
نرسيده‌ست بدو نام حذر
از حريصي كه به جنگست مثل
جنگ را بندد هر روز كمر
دشمنان را چو كمان خواهد مير
هيچ اميد نماند به سپر
همه كتب عرب و كتب عجم
بر تو برخواند چون آب ز بر
سخنانش همه يكسر نكتست
چون سخن گويد تو نكته شمر
تا همي سرخ بود آذرگون
تا همي سبز بود سيسنبر
تا بود لعلي نعت گل نار
چون كبودي صفت نيلوفر
شادمان باد و به كام دل خويش
آن پسنديده خوي خوب سير
نيكواني چو نگار اندر پيش
دلبراني چو بهار اندر بر
همچو اين عيد به شادي و خوشي
بگذاراد و هزاران دگر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد