قصيده شماره ۸ - در مدح ابوالحسن علي بن الفضل بن احمد معروف به حجاج

۳۳ بازديد


ترك من بر دل من كامروا گشت و رواست
از همه تركان چون ترك من امروز كجاست
مشك با زلف سياهش نه سياهست و نه خوش
سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست
همه نازيدن آن ماه به ديدار منست
همه كوشيدن آن ترك به مهر و به وفاست
او سمن سينه و نوشين لب و شيرين سخنست
مشتري عارض و خورشيد رخ و زهره لقاست
روي او را من از ايزد به دعا خواسته‌ام
آنچنان روي ز ايزد به دعا بايد خواست
دل من خواست همي بر كف او دادم دل
ور به جاي دل، جان خواهد، بدهم كه سزاست
اندرين عشق مرا نيز ملامت مكنيد
كاين قضاييست بر اين سر كه ندانم چه قضاست
مردمان گويند اين دل شدهٔ كيست براو
كه ز من دل شده اين انده و انديشه مراست
در دلم هيچ كسي دست نيابد به بدي
تا درو مدحت فرزند وزيرالوزراست
خواجهٔ سيد حجاج علي بن الفضل
آنكه از بار خدايان جهان بي‌همتاست
روز و شب درگه او خانهٔ اهل هنرست
سال و مه مجلس او مسكن و جاي ادباست
به سخا مردهٔ صد ساله همي زنده كند
اين سخا معجز عيسي ست همانا نه سخاست
همچو بر شاخ درختان اثر باد بهار
اثر نعمت او بر همه گيتي پيداست
همچنو ما همه از نعمت او بهره‌وريم
پس چو نيكو نگري نعمت او نعمت ماست
مردمي زنده بدويست و سخا زنده بدو
وين دو چيزست كه او را به جهان كام و هواست
سال و مه در طلب نعمت و ناز خدمست
روز و شب در سخن زائر و تدبير عطاست
همه نازيدنش از ديدن زوار بود
وامق است او به مثل گوئي و زائر عذر است
كهتري را بر او خدمت جاه و كرمست
خدمتي را بر او نعمت بسيار جزاست
خدمت فرخ او بايد ورزيد امروز
هر كه را آرزوي نعمت و ناز فرداست
مرد را خدمت يكروزهٔ آن بارخداي
گر چه مسرف بود و مفرط، صد ساله نواست
مهتران سپهي عاشق مهر و درمند
بس درمهاي درستست و بر اين قول گواست
دل خواجه‌ست كه هرگز نگرايد به درم
دل خواجه نه دلستي كه همانا درياست
از پي عرض نگهداشتن و جاه عريض
خواسته بر دل او خوارتر از خاك و حصاست
چونكه داور بود او داور بي غل و غشست
چونكه حاكم بود او حاكم بي‌روي و رياست
ضعفا را به همه حالي يارست و خداي
يار آنست به هر وقت كه يار ضعفاست
هم ز بهر ضعفا مال خداوند بسا
بپذيرفت و بيفزود و برآورد و بكاست
نامه‌اي كرد سوي خواجهٔ سيد كه به فضل
شغل آن كار كفايت كن، كان كار تراست
هم دل خلق نگه دارد و هم مال امير
كارفرماي چنين در همه آفاق كجاست
رمضان آمد و ديوان مؤونت برداشت
خلق را گفت مرا شادي از ايام شماست
مردمان اكنون دانند كه چون بايد خفت
مردمان اكنون دانند كه چون بايد خاست
لاجرم بر تن و بر جان امير از همه خلق
روز تا روز به نيكي ز دگرگونه دعاست
گر كسي گويد كافيتر و كاملتر ازو
هيچ مهتر بود، اين لفظ چنان دان كه خطاست
در جهان با نظر او نه بلا ماند و نه غم
نظر نيكوي او نفي غم و دفع بلاست
از حليمي چو زمينست و به رادي چو فلك
از تمامي چو جهانست و به پاكي چو هواست
تا فلكها را دورست و بروجست و نجوم
تا كواكب را سيرست و فروغست و ضياست
تا به سال اندر سه ماه بود فصل ربيع
نه مه ديگر صيفست و خريفست و شتاست
مجلس و پيشگه از طلعت او فرد مباد
كه ازو پيشگه و مجلس با فر و بهاست
شادمان باد و نصيبش ز جهان نعمت و ناز
نعمت و نازي كان را نه زوال و نه فناست
ديدن ماه نو و عيد بدو فرخ باد
كه همايون پي و فرخ رخ و فرخنده لقاست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد