قصيده شماره ۱۰ - در ذكر مراجعت سلطان محمود از فتح سومنات

۳۳ بازديد


يمين دولت شاه زمانه با دل شاد
به فال نيك كنون سوي خانه روي نهاد
بتان شكسته و بتخانه‌ها فكنده ز پاي
حصارهاي قوي بر گشاده لاد از لاد
هزار بتكده كنده قوي‌تر از هرمان
دويست شهر تهي كرده خوشتر از نوشاد
گذاره كرده بيابانهاي بي‌فرجام
سپه گذاشته از آبهاي بي فرناد
گذشته با بنه زانجا كه مايه گيرد ابر
رسيده با سپه آنجا كه ره نيابد باد
ز ملك و ملكت چندين امير يافته بهر
ز گنج بتكدهٔ سومنات يافته داد
كنون دو چشم نهاده‌ست روز و شب گويي
به فتحنامهٔ خسرو خليفهٔ بغداد
خليفه گويد كامسال همچو هر سالي
گشاده باشد چندين حصار و آمده شاد
خبر ندارد كامسال شهريار جهان
بناي كفر فكنده‌ست و كنده از بنياد
بقاش باد كه از تيغ او و بازوي اوست
بناي كفر خراب و بناي دين آباد
ز بهر قوت دين با ولايت پرويز
هزار بار به تن رنجكشتر از فرهاد
ز بسكه رنج سفر بر تن شريف نهد
همي‌ندانم كان تن تنست يا پولاد
برابر يكي از معجزات موسي بود
در آب دريا لشكر كشيدن شه راد
شه عجم را چون معجزه كرامتهاست
پديد گشت كه آن از چه روي و از چه نهاد
من از كرامت او يك حديث ياد كنم
چنانكه بر دل تو ديرها بماند ياد
به سومنات شد امسال و سومنات بكند
در اين مراد بپيمود منزلي هشتاد
به ره ز دريا بگذشت و آب دريا را
چو آب جيحون بيقدر كرد و جسرگشاد
در آن زمان كه ز درياي بيكران بگذشت
بسي ميان بيابان بيكرانه فتاد
نه منزلي بود آنجا به منزلي معروف
نه رهبري بود آنجا به رهبري استاد
بماند خيره و انديشه كرد و با خود گفت
كزين ره آيد فردا بدين سپه بيداد
چنان نمود ملك را كه ره ز دست چپست
برفت سوي چپ و گفت هر چه باداباد
در اين تفكر مقدار يك دو ميل براند
ز رفته باز پشيمان شد و فرو استاد
ز دست راست يكي روشن پديد آمد
چنانكه هركس از آن روشني نشاني داد
همه بيابان زان روشنايي آگه شد
چو جان آذر خرداد ز آذر خرداد
برفت بر دم آن روشني و از پي آن
به جستجوي سواران جلد بفرستاد
به جهد و حيله در آن روشني همي‌برسيد
سوار جلد بر اسب جوان تازي زاد
ملك همي‌شد و آن روشنائي اندر پيش
كه روز نو شد و درهاي روشني بگشاد
سراي پرده و جاي سپه پديد آمد
دل سپاه شد از رنج تشنگي آزاد
كرامتي نبود بيش ازين و سلطان را
چنين كرامت باشد نه هفت، خود هفتاد
همه كرامت از ايزد همي‌رسيد به وي
بدان زمان كه كم از بيست ساله بود به زاد
مگو مگوي كه چون كيقباد يا چو جم‌ست
حديث او دگرست از حديث جم و قباد
چو زو حديث كني از شهان حديث مكن
خطا بود كه تخلص كني هماي به خاد
هميشه تا نبود نسترن چون سيسنبر
چنانكه تا نبود شنبليد چون شمشاد
هميشه تا كه گل آبگون ز لالهٔ لعل
پديد باشد و خيري ز سوسن آزاد
يمين دولت محمود شهريار جهان
به شهرياري و رادي و خسروي بزياد
سپهر با او پيوسته تازه روي و مطيع
چنانكه مادر دخترپرست با داماد
بهار تازه برو فرخجسته باد و بي او
زمانه را و جهان را بهار تازه مباد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد