هميبود خسرو بران مرغزار
درخت بلند ازبرش سايه دار
چو بگذشت نيمي ز روز دراز
بنان آمد آن پادشا رانياز
به باغ اندرون بد يكي پايكار
كه نشناختي چهرهٔ شهريار
پرستنده راگفت خورشيد فش
كه شاخي گهر زين كمر بازكش
بران شاخ برمهرهٔ زر پنج
ز هرگونه مهره بسي برده رنج
چنين گفت با باغبان شهريار
كه اين مهرهها تا كت آيد به كار
به بازار شو بهرهٔي گوشت خر
دگر نان و بيراه جايي گذر
مرآن گوهران را بها سي هزار
درم بد كسي را كه بودي به كار
سوي نانبا شد سبك باغبان
بدان شاخ زرين ازو خواست نان
بدو نانوا گفت كاين رابها
ندانم نيارمت كردن رها
ببردند هر دو به گوهر فروش
كه اين را بها كن بدانش بكوش
چو داننده آن مهرهها رابديد
بدو گفت كاين را كه يارد خريد
چنين شاخ در گنج خسرو بدي
برين گونه هر سال صد نوبدي
تو اين گوهران از كه دزديدهاي
گر از بنده خفته ببريدهاي
سوي زاد فرخ شدند آن سه مرد
ابا گوهر و زر و با كاركرد
چو آن گوهران زاد فرخ بديد
سوي شهريار نو اندر كشيد
به شيروي بنمود زان سان گهر
بريده يكي شاخ زرين كمر
چنين گفت شيروي با باغبان
كه گر زين خداوند گوهر نشان
نگويي هم اكنون ببرم سرت
همان را كه او باشد از گوهرت
بدو گفت شاها به باغ اندرست
زره پوش مردي كماني بدست
ببالا چو سرو و به رخ چون بهار
بهر چيز مانندهٔ شهريار
سراسر همه باغ زو روشنست
چو خورشيد تابنده در جوشنست
فروهشته از شاخ زرين سپر
يكي بنده در پيش او با كمر
بريد اين چنين شاخ گوهر ازوي
مراداد و گفتا كز ايدر بپوي
ز بازار نان آور و نان خورش
هم اكنون برفتم چو باد از برش
بدانست شيروي كو خسروست
كه ديدار او در زمانه نوست
ز درگاه رفتند سيصد سوار
چو باد دمان تا لب جويبار
چو خسرو ز دور آن سپه را بديد
به پژمرد و شمشير كين بركشيد
چو روي شهنشاه ديد آن سپاه
همه باز گشتند گريان ز راه
يكايك بر زاد فرخ شدند
بسي هر كسي داستاني زدند
كه ما بندگانيم و او خسروست
بدان شاه روز بد اكنون نوست
نيارد برو زد كسي باد سرد
چه در باغ باشد چه اندر نبرد
بشد زاد فرخ به نزديك شاه
ز درگاه او برد چندي سپاه
چو نزديك او رفت تنها ببود
فراوان سخن گفت و خسرو شنود
بدو گفت اگر شاه بارم دهد
برين كردهها زينهارم دهد
بيايم بگويم سخن هرچ هست
وگرنه بپويم به سوي نشست
بدو گفت خسرو چه گفتي بگوي
نه انده گساري نه پيكارجوي
چنين گفت پس مرد گويا به شاه
كه دركار هشياتر كن نگاه
بران نه كه كشتي تو جنگي هزار
سرانجام سيرآيي از كارزار
همه شهر ايران تو را دشمنند
به پيكار تو يك دل و يك تنند
بپا تا چه خواهد نمودن سپهر
مگر كينها بازگردد به مهر
بدو گفت خسرو كه آري رواست
همه بيمم از مردم ناسزاست
كه پيش من آيند و خواري كنند
بيم بر مگر كامگاري كنند
چو بشنيد از زاد فرخ سخن
دلش بد شد از روزگار كهن
كه او را ستاره شمر گفته بود
ز گفتار ايشان برآشفته بود
كه مرگ توباشد ميان دو كوه
بدست يكي بنده دور از گروه
يكي كوه زرين يكي كوه سيم
نشسته تو اندر ميان دل به بيم
ز بر آسمان تو زرين بود
زمين آهنين بخت پركين بود
كنون اين زره چون زمين منست
سپر آسمان زرين منست
دو كوه اين دو گنج نهاده به باغ
كزين گنجها بد دلم چون چراغ
همانا سرآمد كنون روز من
كجا اختر گيتي افروز من
كجا آن همه كام و آرام من
كه بر تاجها بر بدي نام من
ببردند پيلي به نزديك اوي
پر از درد شد جان تاريك اوي
بران كوههٔ پيل بنشست شاه
ز باغش بياورد لشكر به راه
چنين گفت زان پيل بر پهلوي
كه اي گنج اگر دشمن خسروي
مكن دوستي نيز با دشمنم
كه امروز در دست آهرمنم
به سختي نبوديم فريادرس
نهان باش و منماي رويت بكس
به دستور فرمود زان پس قباد
كزو هيچ بر بد مكن نيز ياد
بگو تاسوي طيسفونش برند
بدان خانهٔ رهنمونش برند
بباشد به آرام ما روز چند
نبايد نمايد كس او را گزند
برو بر موكل كنند استوار
گلينوش را با سواري هزار
چو گردنده گردون به سر بر بگشت
شد آن شاه را سال بر سي و هشت
كجا ماه آذر بدي روز دي
گه آتش و مرغ بريان و مي
قباد آمد و تاج بر سر نهاد
به آرام بر تخت بنشست شاد
ز ايران بر و كرد بيعت سپاه
درم داد يك ساله از گنج شاه
نبد پادشاهيش جز هفت ماه
تو خواهيش ناچيز خوان خواه شاه
چنين است رسم سراي جفا
نبايد كزو چشم داري وفا
كنون شيرين بار بد گوش دار
سر مهتران رابه آغوش دار
چو آگاه شد بار بد زانك شاه
به پرداخت بي داد و بيكام گاه
ز جهرم بيامد سوي طيسفون
پر از آب مژگان و دل پر ز خون
بيامد بدان خانه او را بديد
شده لعل رخسار او شنبليد
زماني هميبود در پيش شاه
خروشان بيامد سوي بارگاه
همي پهلواني برو مويه كرد
دو رخساره زرد و دلي پر ز درد
چنان بد كه زاريش بشنيد شاه
همان كس كجا داشت او را نگاه
نگهبان كه بودند گريان شدند
چو بر آتش مهر بريان شدند
هميگفت الايا ردا خسروا
بزرگاسترگاتن آور گوا
كجات آن همه بزرگي و آن دستگاه
كجات آن همه فرو تخت وكلاه
كجات آن همه برز وبالا وتاج
كجات آن همه ياره وتخت عاج
كجات آن همه مردي و زور و فر
جهان راهميداشتي زير پر
كجا آن شبستان و رامشگران
كجا آن بر و بارگاه سران
كجا افسر و كاوياني درفش
كجا آن همه تيغهاي بنفش
كجا آن دليران جنگ آوران
كجا آن رد و موبد و مهتران
كجا آن همه بزم وساز شكار
كجا آن خراميدن كارزار
كجا آن غلامان زرين كمر
كجا آن همه راي وآيين وفر
كجا آن سرافراز جان و سپار
كه با تخت زر بود و با گوشوار
كجا آن همه لشكر و بوم و بر
كجا آن سرافرازي و تخت زر
كجا آن سرخود و زرين زره
ز گوهر فگنده گره بر گره
كجا اسپ شبديز و زرين ركيب
كه زير تو اندر بدي ناشكيب
كجا آن سواران زرين ستام
كه دشمن بدي تيغشان رانيام
كجا آن همه رازوان بخردي
كجا آن همه فره ايزدي
كجا آن همه بخشش روز بزم
كجا آن همه كوشش روز رزم
كجا آن همه راهوار استران
عماري زرين و فرمانبران
هيونان و بالا وپيل سپيد
همه گشته از جان تو نااميد
كجاآن سخنها به شيرين زبان
كجا آن دل و راي و روشن روان
ز هر چيز تنها چرا ماندي
ز دفتر چنين روز كي خواندي
مبادا كه گستاخ باشي به دهر
كه زهرش فزون آمد از پاي زهر
پسر خواستي تابود يار و پشت
كنون از پسر رنجت آمد به مشت
ز فرزند شاهان به نيرو شوند
ز رنج زمانه بي آهو شوند
شهنشاه را چونك نيرو بكاست
چو بالاي فرزند او گشت راست
هر آنكس كه او كار خسرو شنود
به گيتي نبايدش گستاخ بود
همه بوم ايران تو ويران شمر
كنام پلنگان و شيران شمر
سر تخم ساسانيان بود شاه
كه چون اونبيند دگر تاج و گاه
شد اين تخمهٔ ويران و ايران همان
برآمد همه كامهٔ بدگمان
فزون زين نباشد كسي را سپاه
ز لشكر كه آمدش فريادخواه
گزند آمد از پاسبان بزرگ
كنون اندر آيد سوي رخنه گرگ
نباشد سپاه تو هم پايدار
چو برخيزد از چار سو كار زار
روان تو را دادگر يار باد
سر بد سگالان نگونسار باد
به يزدان و نام تو اي شهريار
به نوروز و مهر و بخرم بهار
كه گر دست من زين سپس نيز رود
بسايد مبادا به من بر درود
بسوزم همه آلت خويش را
بدان تا نبينم بدانديش را
ببريد هر چارانگشت خويش
بريده هميداشت در مشت خويش
چو در خانه شد آتشي بر فروخت
همه آلت خويش يكسر بسوخت
چوبشنيد شيروي بگريست سخت
دلش گشت ترسان ازان تاج وتخت
چوازپيش برخاستند آن گروه
كه او راهميداشتندي ستوه
به گفتار زشت و به خون پدر
جوان را هميسوختندي جگر
فرود آمد از تخت شاهي قباد
دودست گرامي به سر برنهاد
ز مژگان همي بر برش خون چكيد
چو آگاهي او به دشمن رسيد
چوبرزد سرازتيره كوه آفتاب
بد انديش را سر بر آمد ز خواب
برفتند يكسر سوي بارگاه
چو بشنيد بنشست برگاه شاه
برفتند گردنكشان پيش او
ز گردان بيگانه و خويش او
نشستند با روي كرده دژم
زبانش نجنبيد بر بيش و كم
بدانست كايشان بدانسان دژم
نشسته چرايند بادرد وغم
بديشان چنين گفت كان شهريار
كجا باشد از پشت پروردگار
كه غمگين نباشد به درد پدر
نخوانمش جز بد تن و بد گهر
نبايد كه دارد بدو كس اميد
كه او پودهتر باشد از پوده بيد
چنين يافت پاسخ زمرد گناه
كه هركس كه گويد پرستم دو شاه
تو او رابه دل نا هشيوار خوان
وگر ارجمندي بود خوار خوان
چنين داد شيروي پاسخ كه شاه
چوبي گنج باشد نيرزد سپاه
سخن خوب را نيم يك ماه نيز
ز راه درشتي نگوييم چيز
مگر شاد باشيم ز اندرز او
كه گنجست سرتاسر اين مرز او
چو پاسخ شنيدند برخاستند
سوي خانهها رفتن آراستند
به خواليگران شاه شيروي گفت
كه چيزي ز خسرو نبايد نهفت
به پيشش همه خوان زرين نهيد
خورشها بر و چرب و شيرين نهيد
برنده هميبرد و خسرو نخورد
ز چيزي كه ديدي بخوان گرم و سرد
همه خوردش از دست شيرين بدي
كه شيرين بخوردنش غمگين بدي
بدان نامور گفت پاسخ شنو
يكايك ببر سوي سالار نو
به گويش كه زشت كسان را مجوي
جز آن را كه برتابي از ننگ روي
سخن هرچ گفتي نه گفتارتست
مماناد گويا زبانت درست
مگو آنچ بدخواه تو بشنود
ز گفتار بيهوده شادان شود
بدان گاه چندان نداري خرد
كه مغزت بدانش خرد پرورد
به گفتار بيبر چو نيرو كني
روان و خرد را پر آهو كني
كسي كو گنهكار خواند تو را
از آن پس جهاندار خواند تو را
نبايد كه يابد بر تو نشست
بگيرد كم و بيش چيزي بدست
مينديش زين پس برين سان پيام
كه دشمن شود بر تو بر شادكام
به يزدان مرا كار پيراستست
نهاده بران گيتيام خواستست
بدين جستن عيبهاي دروغ
به نزد بزرگان نگيري فروغ
بيارم كنون پاسخ اين همه
بدان تا بگوييد پيش رمه
پس از مرگ من يادگاري بود
سخن گفتن راست ياري بود
چو پيدا كنم بر تو انبوه رنج
بداني كه از رنج ماخاست گنج
نخستين كه گفتي ز هرمز سخن
به بيهوده از آرزوي كهن
ز گفتار بدگوي ما را پدر
برآشفت و شد كار زير و زبر
از انديشه او چو آگه شديم
از ايران شب تيره بي ره شديم
هما راه جستيم و بگريختيم
به دام بلا بر نياويختيم
از انديشهٔ او گناهم نبود
جز از جستن او شاه را هم نبود
شنيدم كه بر شاه من بد رسيد
ز بردع برفتم چو گوش آن شنيد
گنهكار بهرام خود با سپاه
بياراست در پيش من رزمگاه
ازو نيز بگريختم روز جنگ
بدان تا نيايم من او را به چنگ
ازان پس دگر باره باز آمدم
دلاور به جنگش فراز آمدم
نه پرخاش بهرام يكباره بود
جهاني بران جنگ نظاره بود
به فرمان يزدان نيكي فزاي
كه اويست بر نيك و بد رهنماي
چو ايران و توران به آرام گشت
همه كار بهرام ناكام گشت
چو از جنگ چوبينه پرداختم
نخستين بكين پدر تاختم
چو بند وي و گستهم خالان بدند
به هر كشوري بيهمالان بدند
فدا كرده جان را همي پيش من
به دل هم زبان و به تن خويش من
چو خون پدر بود و درد جگر
نكرديم سستي به خون پدر
بريديم بند وي را دست و پاي
كجا كرد بر شاه تاريك جاي
چو گستهم شد در جهان ناپديد
ز گيتي يكي گوشهٔي برگزيد
به فرمان ما ناگهان كشته شد
سر و راي خونخوارگان گشته شد
دگر آنك گفتي تو از كار خويش
از آن تنگ زندان و بازار خويش
بد آن تا ز فرزند من كار بد
نيايد كزان بر سرش بد رسد
به زندان نبد بر شما تنگ و بند
همان زخم خواري و بيم گزند
بدان روزتان خوار نگذاشتم
همه گنج پيش شما داشتم
بر آيين شاهان پيشين بديم
نه بيكار و بر ديگر آيين بديم
ز نخچير و ز گوي و رامشگران
ز كاري كه اندر خور مهتران
شمارا به چيزي نبودي نياز
ز دينار وز گوهر و يوز و باز
يكي كاخ بد كرده زندانش نام
همي زيستي اندرو شادكام
همان نيز گفتار اخترشناس
كه ما را همي از تو دادي هراس
كه از تو بد آيد بدين سان كه هست
نينداختم اخترت را زدست
وزان پس نهاديم مهري بر وي
به شيرين سپرديم زان گفت و گوي
چو شاهيم شد سال بر سي و شش
ميان چنان روزگاران خوش
تو داري بياد اين سخن بيگمان
اگر چند بگذشت بر ما زمان
مرا نامه آمد ز هندوستان
بدم من بدان نيز همداستان
ز راي برين نزد مانامه بود
گهر بود و هر گونهٔي جامه بود
يكي تيغ هندي و پيل سپيد
جزين هرچ بودم به گيتي اميد
ابا تيغ ديباي زربفت پنج
ز هر گونهٔي اندرو برده رنج
سوي تو يكي نامه بد بر پرند
نوشته چو من ديدم از خط هند
بخواندم يكي مرد هندي دبير
سخنگوي و داننده و يادگير
چوآن نامه را او به من بر بخواند
پر از آب ديده هميسرفشاند
بدان نامه در بد كه شادان بزي
كه با تاج زر خسروي را سزي
كه چون ماه آذر بد و روز دي
جهان را تو باشي جهاندار كي
شده پادشاهي پدر سي و هشت
ستاره برين گونه خواهد گذشت
درخشان شود روزگار بهي
كه تاج بزرگي به سر برنهي
مرا آن زمان اين سخن بد درست
ز دل مهرباني نبايست شست
من آگاه بودم كه از بخت تو
ز كار درخشيدن تخت تو
نباشد مرا بهره جز درد و رنج
تو را گردد اين تخت شاهي وگنج
ز بخشايش و دين و پيوند و مهر
نكردم دژم هيچزان نامه چهر
به شيرين سپردم چو برخواندم
ز هر گونه انديشهها را ندم
بر اوست با اختر تو بهم
نداند كسي زان سخن بيش و كم
گر اي دون كه خواهي كه بيني به خواه
اگر خود كني بيش و كم را نگاه
برانم كه بيني پشيمان شوي
وزين كردهها سوي درمان شوي
دگر آنك گفتي ز زندان و بند
گر آمد ز ما بركسي برگزند
چنين بود تا بود كارجهان
بزرگان و شاهان و راي مهان
اگر تو نداني به موبد بگوي
كند زين سخن مر تو را تازه روي
كه هركس كه او دشمن ايزدست
ورا در جهان زندگاني بدست
به زندان ما ويژه ديوان بدند
كه نيكان ازيشان غريوان بدند
چو ما را نبد پيشه خون ريختن
بدان كار تنگ اندر آويختن
بدان را به زندان هميداشتم
گزند كسان خوار نگذاشتم
بسي گفت هركس كه آن دشمنند
ز تخم بدانند و آهرمنند
چو انديشه ايزدي داشتيم
سخنها هميخوار بگذاشتيم
كنون من شنيدم كه كردي رها
مرد آن را كه بد بتر از اژدها
ازين بد گنهكار ايزد شدي
به گفتار و كردارها بد شدي
چو مهتر شدي كار هشيار كن
نداني تو داننده را يار كن
مبخشاي بر هر كه رنجست زوي
اگر چند اميد گنجست زوي
بر آنكس كزو در جهان جزگزند
نبيني مر او را چه كمتر ز بند
دگر آنك از خواسته گفتهاي
خردمندي و راي بنهفتهاي
ز كس مانجستيم جز باژ و ساو
هر آنكس كه او داشت با باژ تاو
ز يزدان پذيرفتم آن تاج و تخت
فراوان كشيدم ازان رنج سخت
جهان آفرين داور داد وراست
همي روزگاري دگرگونه خواست
نيم دژمنش نيز درخواست او
فزوني نجوييم دركاست او
به جستيم خشنودي دادگر
ز بخشش نديدم بكوشش گذر
چو پرسد ز من كردگار جهان
بگويم بو آشكار و نهان
بپرسد كه او از توداناترست
بهر نيك و بد بر تواناترست
همين پرگناهان كه پيش تواند
نه تيماردار و نه خويش تواند
ز من هرچ گويند زين پس همان
شوند اين گره بر تو بر بد گمان
همه بندهٔ سيم و زرند و بس
كسي را نباشند فريادرس
ازيشان تو را دل پر آسايش است
گناه مرا جاي پالايش است
نگنجد تو را اين سخن در خرد
نه زين بد كه گفتي كسي برخورد
وليكن من از بهر خود كامه را
كه برخواند آن پهلوي نامه را
همان در جهان يادگاري بود
خردمند را غمگساري بود
پس از ماهر آنكس كه گفتار ما
بخوانند دانند بازار ما
ز برطاس وز چين سپه رانديم
سپهبد بهر جاي بنشانديم
ببرديم بر دشمنان تاختن
نيارست كس گردن افراختن
چو دشمن ز گيتي پراگنده شد
همه گنج ما يك سر آگنده شد
همه بوم شد نزد ما كارگر
ز دريا كشيدند چندان گهر
كه ملاح گشت از كشيدن ستوه
مرا بود هامون و دريا و كوه
چو گنج در مها پراگنده شد
ز دينار نو به دره آگنده شد
ز ياقوت وز گوهر شاهوار
همان آلت و جامهٔ زرنگار
چو ديهيم ما بيست وشش ساله گشت
ز هر گوهري گنجها ماله گشت
درم را يكي ميخ نو ساختم
سوي شادي و مهتري آختم
بدان سال تا باژ جستم شمار
چوشد باژ دينار بر صد هزار
پراگنده افگند پند او سي
همه چرم پند او سي پارسي
بهر به درهٔي در ده و دو هزار
پراگنده دينار بد شاهوار
جز از باژ و دينار هندوستان
جز از كشور روم و جا دوستان
جز از باژ وز ساو هر كشوري
ز هر نامداري و هر مهتري
جز از رسم و آيين نوروز و مهر
از اسپان وز بندهٔ خوب چهر
جز از جوشن و خود و گوپال و تيغ
ز ما اين نبودي كسي را دريغ
جز از مشك و كافور و خز و سمور
سياه و سپيد و ز كيمال بور
هران كس كه ما را بدي زيردست
چنين باژها بر هيونان مست
هميتاختند به درگاه ما
نپيچيد گردن كس از راه ما
ز هر در فراوان كشيديم رنج
بدان تا بيا گند زين گونه گنج
دگر گنج خضرا و گنج عروس
كجا داشتيم از پي روز بوس
فراوان ز نامش سخن را نديم
سرانجام باد آورش خوانديم
چنين بيست و شش سال تا سي و هشت
به جز به آرزو چرخ بر ما نگشت
همه مهتران خود تن آسان بدند
بد انديش يك سر هراسان بدند
همان چون شنيدم ز فرمان تو
جهان را بد آمد ز پيمان تو
نماند كس اندر جهان رامشي
نبايد گزيدن به جز خامشي
هميكرد خواهي جهان پرگزند
پراز درد كاري و ناسودمند
همان پرگزندان كه نزد تواند
كه تيره شبان اور مزد تواند
هميداد خواهند تختت بباد
بدان تا نباشي به گيتي تو شاد
چو بودي خردمند نزديك تو
كه روشن شدي جان تاريك تو
به دادن نبودي كسي رازيان
كه گنجي رسيدي به ارزانيان
ايا پور كم روز و اندك خرد
روانت ز انديشه رامش برد
چنان دان كه اين گنج من پشت تست
زمانه كنون پاك در مشت تست
هم آرايش پادشاهي بود
جهان بيدرم در تباهي بود
شود بيدرم شاه بيدادگر
تهي دست را نيست هوش و هنر
به بخشش نباشد ورا دستگاه
بزرگان فسوسيش خوانند شاه
ار اي دون كه از تو به دشمن رسد
همي بت بدست بر همن رسد
ز يزدان پرستنده بيزار گشت
ورا نام و آواز تو خوار گشت
چو بيگنج باشي نپايد سپاه
تو را زيردستان نخوانند شاه
سگ آن به كه خواهندهٔ نان بود
چو سيرش كني دشمن جان بود
دگر آنك گفتي ز كار سپاه
كه در بو مهاشان نشاندم به راه
ز بيدانشي اين نيايد پسند
نداني همي راه سود از گزند
چنين است پاسخ كه از رنج من
فراز آمد اين نامور گنج من
ز بيگانگان شهرها بستدم
همه دشمنان را به هم بر زدم
بدان تا به آرام برتخت ناز
نشينيم بيرنج و گرم و گداز
سواران پراگنده كردم به مرز
پديد آمد اكنون ز ناارز ارز
چو از هر سوي بازخواني سپاه
گشاده ببيند بد انديش راه
كه ايران چوباغيست خرم بهار
شكفته هميشه گل كامگار
پراز نرگس و نار و سيب و بهي
چو پاليز گردد ز مردم تهي
سپر غم يكايك ز بن بركنند
همه شاخ نارو بهي بشكنند
سپاه و سليحست ديوار اوي
به پرچينش بر نيزهها خار اوي
اگر بفگني خيره ديوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه درياچه راغ
نگر تا تو ديوار او نفگني
دل و پشت ايرانيان نشكني
كزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و كين آختن
زن و كودك و بوم ايرانيان
به انديشهٔ بد منه در ميان
چو سالي چنين بر تو بر بگذرد
خردمند خواند تو را بيخرد
من اي دون شنيدم كجا تو مهي
همه مردم ناسزا رادهي
چنان دان كه نوشين روان قباد
به اندرز اين كرد در نامه ياد
كه هركو سليحش به دشمن دهد
همي خويشتن رابه كشتن دهد
كه چون بازخواهد كش آيد به كار
بدانديش با او كند كارزار
دگر آنك دادي ز قيصر پيام
مرا خواندي دو دل و خويش كام
سخنها نه از يادگار تو بود
كه گفتار آموزگار تو بود
وفا كردن او و از ما جفا
تو خود كي شناسي جفا از وفا
بدان پاسخش اي بد كم خرد
نگويم جزين نيز كه اندر خورد
تو دعوي كني هم تو باشي گوا
چنين مرد بخرد ندارد روا
چو قيصر ز گرد بلا رخ بشست
به مردي چو پرويز داماد جست
هر آنكس كه گيتي ببد نسپرد
به مغز اندرون باشد او را خرد
بدانم كه بهرام بسته ميان
ابا او يكي گشته ايرانيان
به رومي سپاهي نشايد شكست
نسايد روان ريگ با كوه دست
بدان رزم يزدان مرا ياربود
سپاه جهان نزد من خوار بود
شنيدند ايرانيان آنچ بود
تو را نيز زيشان ببايد شنود
مرا نيز چيزي كه بايست كرد
به جاي نياطوس روز نبرد
ز خوبي و از مردمي كردهام
به پاداش او روز بشمردهام
بگويد تو را زاد فرخ همين
جهان را به چشم جواني مبين
گشسپ آنك بد نيز گنجور ما
همان موبد پاك دستور ما
كه از گنج ما به دره بد صد هزار
كه دادم بدان روميان يادگار
نياطوس را مهره دادم هزار
ز ياقوت سرخ از در گوشوار
كجا سنگ هر مهرهٔي بد هزار
ز مثقال گنجي چو كردم شمار
همان در خوشاب بگزيده صد
درو مرد دانا نديد ايچ بد
كه هرحقهٔي را چو پنجه هزار
به دادي درم مرد گوهر شمار
صد اسپ گرانمايه پنجه به زين
همه كرده از آخر ما گزين
دگر ويژه با جل ديبه بدند
كه در دشت با باد همره بدند
به نزديك قيصر فرستادم اين
پس از خواسته خواندمش آفرين
ز دار مسيحا كه گفتي سخن
به گنج اندر افگنده چوبي كهن
نبد زان مرا هيچ سود و زيان
ز ترسا شنيدي تو آواز آن
شگفت آمدم زانك چون قيصري
سر افراز مردي و نام آوري
همه گرد بر گرد او بخردان
همش فيلسوفان و هم موبدان
كه يزدان چرا خواند آن كشته را
گرين خشك چوب وتبه گشته را
گر آن دار بيكار يزدان بدي
سرمايهٔ اور مزد آن بدي
برفتي خود از گنج ما ناگهان
مسيحا شد او نيستي در جهان
دگر آنك گفتي كه پوزش بگوي
كنون توبه كن راه يزدان بجوي
ورا پاسخ آن بد كه ريزنده باد
زبان و دل و دست و پاي قباد
مرا تاج يزدان به سر برنهاد
پذيرفتم و بودم از تاج شاد
بپردان سپرديم چون بازخواست
ندانم زبان در دهانت چراست
به يزدان بگويم نه با كودكي
كه نشناسد او بد ز نيك اندكي
همه كار يزدان پسنديدهام
همان شور و تلخي بسي ديدهام
مرا بود شاهي سي و هشت سال
كس از شهر ياران نبودم همال
كسي كاين جهان داد ديگر دهد
نه بر من سپاسي هميبرنهد
برين پادشاهي كنم آفرين
كه آباد بادا به دانا زمين
چو يزدان بود يار و فريادرس
نيازد به نفرين ما هيچكس
بدان كودك زشت و نادان بگوي
كه ما را كنون تيره گشت آب روي
كه پدرود بادي تو تا جاودان
سر و كار ما باد با به خردان
شما اي گرامي فرستادگان
سخن گوي و پر مايه آزادگان
ز من هر دو پدرود باشيد نيز
سخن جز شنيده مگوييد چيز
كنم آفرين بر جهان سر به سر
كه او را نديدم مگر برگذر
بميرد كسي كو ز مادر بزاد
ز كيخسرو آغاز تا كي قباد
چو هوشنگ و طهمورث و جمشيد
كزيشان بدي جاي بيم واميد
كه ديو و دد و دام فرمانش برد
چو روشن سرآمد برفت و بمرد
فريدون فرخ كه او از جهان
بدي دور كرد آشكار و نهان
ز بد دست ضحاك تازي ببست
به مردي زچنگ زمانه نجست
چو آرش كه بردي به فرسنگ تير
چو پيروزگر قارن شيرگير
قباد آنك آمد ز البرز كوه
به مردي جهاندار شد با گروه
كه از آبگينه همي خانه كرد
وزان خانه گيتي پر افسانه كرد
همه در خوشاب بد پيكرش
ز ياقوت رخشنده بودي درش
سياوش همان نامدار هژير
كه كشتش به روز جواني دبير
كجا گنگ دژ كرد جايي به رنج
وزان رنج برده نديد ايچ گنج
كجا رستم زال و اسفنديار
كزيشان سخن ماندمان يادگار
چو گودرز و هفتاد پور گزين
سواران ميدان و شيران كين
چو گشتاسپ شاهي كه دين بهي
پذيرفت و زو تازه شد فرهي
چو جا ماسپ كاندر شمار سپهر
فروزندهتر بد ز گردنده مهر
شدند آن بزرگان و دانندگان
سواران جنگي و مردانگان
كه اندر هنر اين ازان به بدي
به سال آن يكي از دگر مه بدي
به پرداختند اين جهان فراخ
بماندند ميدان و ايوان و كاخ
ز شاهان مرا نيز همتانبود
اگر سال را چند بالا نبود
جهان را سپردم به نيك و به بد
نه آن را كه روزي به من بد رسد
بسي راه دشوار بگذاشتيم
بسي دشمن از پيش برداشتيم
همه بومها پر ز گنج منست
كجا آب و خاكست رنج منست
چو زين گونه بر من سرآيد جهان
همي تيره گردد اميد مهان
نماند به فرزند من نيز تخت
بگردد ز تخت و سرآيدش بخت
فرشته بيايد يكي جان ستان
بگويم بدو جانم آسان ستان
گذشتن چو بر چينود پل بود
به زير پي اندر همه گل بود
به توبه دل راست روشن كنيم
بيآزاري خويش جوشن كنيم
درستست گفتار فرزانگان
جهانديده و پاك دانندگان
كه چون بخت بيدار گيرد نشيب
ز هر گونهٔي ديد بايد نهيب
چو روز بهي بر كسي بگذرد
اگر باز خواند ندارد خرد
پيام من اينست سوي جهان
به نزد كهان و به نزد مهان
شما نيز پدرود باشيد و شاد
ز من نيز بر بد مگيريد ياد
چو اشتاد و خراد به رزين گو
شنيدند پيغام آن پيش رو
به پيكان دل هر دو دانا بخست
به سر بر زدند آن زمان هر دو دست
ز گفتار هر دو پشيمان شدند
به رخسارگان بر تپنچه زدند
ببر بر همه جامشان چاك بود
سر هر دو دانا پر از خاك بود
برفتند گريان ز پيشش به در
پر از درد جان و پراندوه سر
به نزديك شيرويه رفت اين دو مرد
پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد
يكايك بدادند پيغام شاه
به شيروي بيمغز و بيدستگاه
چو آوردم اين روز خسرو ببن
ز شيروي و شيرين گشايم سخن
چو پنجاه و سه روز بگذشت زين
كه شد كشته آن شاه با آفرين
به شيرين فرستاد شيروي كس
كه اي نره جادوي بيدست رس
همه جادويي داني و بدخويي
به ايران گنكار تركس تويي
به تنبل هميداشتي شاه را
به چاره فرود آوري ماه را
بترس اي گنهكار و نزد من آي
به ايوان چنين شاد و ايمن مپاي
برآشفت شيرين ز پيغام او
وزان پرگنه زشت دشنام او
چنين گفت كنكس كه خون پدر
بريزد مباداش بالا وبر
نبينم من آن بدكنش راز دور
نه هنگام ماتم نه هنگام سور
دبيري بياورد انده بري
همان ساخته پهلوي دفتري
بدان مرد داننده اندرز كرد
همه خواسته پيش او ارز كرد
هميداشت لختي به صندوق زهر
كه زهرش نبايست جستن به شهر
هميداشت آن زهر با خويشتن
هميدوخت سرو چمن را كفن
فرستاد پاسخ به شيروي باز
كه اي تاجور شاه گردن فراز
سخنها كه گفتي تو برگست و باد
دل و جان آن بدكنش پست باد
كجا در جهان جادويي جز بنام
شنو دست و بو دست زان شادكام
وگر شاه ازين رسم و اندازه بود
كه راي وي از جادوي تازه بود
كه جادو بدي كس به مشكوي شاه
به ديده به ديدي همان روي شاه
مرا از پي فرخي داشتي
كه شبگير چون چشم بگماشتي
ز مشكوي زرين مرا خواستي
به ديدار من جان بياراستي
ز گفتار چونين سخن شرم دار
چه بندي سخن كژ بر شهريار
ز دادار نيكي دهش ياد كن
به پيش كس اندر مگو اين سخن
ببردند پاسخ به نزديك شاه
بر آشفت شيروي زان بيگناه
چنين گفت كز آمدن چاره نيست
چو تو در زمانه سخن خواره نيست
چو بشنيد شيرين پراز درد شد
بپيچيد و رنگ رخش زرد شد
چنين داد پاسخ كه نزد تو من
نيايم مگر با يكي انجمن
كه باشند پيش تو دانندگان
جهانديده و چيز خوانندگان
فرستاد شيروي پنجاه مرد
بياورد داننده و سالخورد
وزان پس بشيرين فرستاد كس
كه برخيز و پيش آي و گفتار بس
چو شيرين شنيد آن كبود و سياه
بپوشيد و آمد به نزديك شاه
بشد تيز تا گلشن شادگان
كه با جاي گوينده آزادگان
نشست از پس پردهٔي پادشا
چناچون بود مردم پارسا
به نزديك او كس فرستاد شاه
كه از سوك خسرو برآمد دو ماه
كنون جفت من باش تا برخوري
بدان تا سوي كهتري ننگري
بدارم تو را هم بسان پدر
وزان نيز ناميتر و خوبتر
بدو گفت شيرين كه دادم نخست
بده وانگهي جان من پيش تست
وزان پس نياسايم از پاسخت
ز فرمان و راي و دل فرخت
بدان گشت شيروي همداستان
كه برگويد آن خوب رخ داستان
زن مهتر از پرده آواز داد
كه اي شاه پيروز بادي و شاد
تو گفتي كه من بد تن و جادوام
ز پا كي و از راستي يك سوام
بدو گفت كه شيرويه بود اين چنين
ز تيزي جوانان نگيرند كين
چنين گفت شيرين به آزادگان
كه بودند در گلشن شادگان
چه ديديد ازمن شما از بدي
ز تاري و كژي و نابخردي
بسي سال بانوي ايران بدم
بهر كار پشت دليران بدم
نجستم هميشه جز از راستي
ز من دور بد كژي وكاستي
بسي كس به گفتار من شهر يافت
ز هر گونهٔي از جهان بهر يافت
به ايران كه ديد از بنه سايهام
وگر سايهٔ تاج و پيرايهام
بگويد هر آنكس كه ديد و شنيد
همه كار ازين پاسخ آمد پديد
بزرگان كه بودند در پيش شاه
ز شيرين به خوبي نمودند راه
كه چون او زني نيست اندر جهان
چه در آشكار و چه اندر نهان
چنين گفت شيرين كه اي مهتران
جهان گشته و كار ديده سران
بسه چيز باشد زنان رابهي
كه باشند زيباي گاه مهي
يكي آنك باشرم و باخواستست
كه جفتش بدو خانه آراستست
دگرآنك فرخ پسر زايد او
ز شوي خجسته بيفزايد او
سه ديگر كه بالا و رويش بود
به پوشيدگي نيز مويش بود
بدان گه كه من جفت خسرو بدم
به پيوستگي در جهان نو بدم
چو بيكام و بيدل بيامد ز روم
نشستن نبود اندرين مرز و بوم
از آن پس بران كامگاري رسيد
كه كس در جهان آن نديد و شنيد
وزو نيز فرزند بودم چهار
بديشان چنان شاد بد شهريار
چو نستود و چون شهريار و فرود
چو مردان شه آن تاج چرخ كبود
ز جم و فريدون چو ايشان نزاد
زبانم مباد ار بپيچم ز داد
بگفت اين و بگشاد چادر ز روي
همه روي ماه و همه پشت موي
سه ديگر چنين است رويم كه هست
يكي گر دروغست بنماي دست
مرا از هنر موي بد در نهان
كه آن رانديدي كس اندر جهان
نمودم همه پيشت اين جادويي
نه از تنبل و مكر وز بدخويي
نه كس موي من پيش ازين ديده بود
نه از مهتران نيز بشنيده بود
ز ديدار پيران فرو ماندند
خيو زير لبها برافشاندند
چو شيروي رخسار شيرين بديد
روان نهانش ز تن برپريد
ورا گفت جز تو نبايد كسم
چو تو جفت يابم به ايران بسم
زن خوب رخ پاسخش داد باز
كه از شاه ايران نيم بينياز
سه حاجت بخواهم چو فرمان دهي
كه بر تو بماناد شاهنشهي
بدو گفت شيروي جانم توراست
دگر آرزو هرچ خواهي رواست
بدو گفت شيرين كه هر خواسته
كه بودم بدين كشور آراسته
ازين پس يكايك سپاري به من
همه پيش اين نامور انجمن
بدين نامه اندر نهي خط خويش
كه بيزارم از چيز او كم و بيش
بكرد آنچ فرمود شيروي زود
زن از آرزوها چو پاسخ شنود
به راه آمد از گلشن شادگان
ز پيش بزرگان و آزادگان
به خانه شد و بنده آزاد كرد
بدان خواسته بنده را شاد كرد
دگر هرچ بودش به درويش داد
بدان كو ورا خويش بد بيش داد
ببخشيد چندي به آتشكده
چه برجاي و روز و جشن سده
دگر بر كنامي كه ويران شدست
رباطي كه آرام شيران بدست
به مزد جهاندار خسرو بداد
به نيكي روان ورا كرد شاد
بيامد بدان باغ و بگشاد روي
نشست از بر خاك بيرنگ و بوي
همه بندگان را بر خويش خواند
مران هر يكي رابه خوبي نشاند
چنين گفت زان پس به بانگ بلند
كه هركس كه هست از شما ارجمند
همه گوش داريد گفتار من
نبيند كسي نيز ديدار من
مگوييد يك سر جز از راستي
نيايد ز دانندگان كاستي
كه زان پس كه من نزد خسرو شدم
به مشكوي زرين او نوشدم
سر بانوان بودم و فر شاه
از آن پس چو پيدا شد از من گناه
نبايد سخن هيچ گفتن بروي
چه روي آيد اندر زني چاره جوي
همه يكسر از جاي برخاستند
زبانها به پاسخ بياراستند
كه اي نامور بانوي بانوان
سخنگوي و دانا و روشن روان
به يزدان كه هرگز تو راكس نديد
نه نيز از پس پرده آوا شنيد
همانا ز هنگام هوشنگ باز
چو تو نيز ننشست بر تخت ناز
همه خادمان و پرستندگان
جهانجوي و بيدار دل بندگان
به آواز گفتند كاي سرفراز
ستوده به چين و به روم و طراز
كه يارد سخن گفتن از تو به بد
بدي كردن از روي تو كي سزد
چنين گفت شيرين كه اين بدكنش
كه چرخ بلندش كند سرزنش
پدر را بكشت از پي تاج و تخت
كزين پس مبيناد شادي و بخت
مگر مرگ را پيش ديوار كرد
كه جان پدر را به تن خوار كرد
پيامي فرستاد نزديك من
كه تاريك شد جان باريك من
بدان گفتم اين بد كه من زندهام
جهان آفرين را پرستندهام
پديدار كردم همه راه خويش
پراز درد بودم ز بدخواه خويش
پس از مرگ من بر سر انجمن
زبانش مگر بد سرايد ز من
ز گفتار او ويژه گريان شدند
هم از درد پرويز بريان شدند
برفتند گويندگان نزد شاه
شنيده به گفتند زان بيگناه
بپرسيد شيروي كاي نيك خوي
سه ديگر چه چيز آمدت آرزوي
فرستاد شيرين به شيروي كس
كه اكنون يكي آرزو ماند و بس
گشايم در دخمهٔ شاه باز
به ديدار او آمدستم نياز
چنين گفت شيروي كاين هم رواست
بديدار آن مهتر او پادشاست
نگهبان در دخمه را باز كرد
زن پارسا مويه آغاز كرد
بشد چهر بر چهر خسرو نهاد
گذشته سخنها برو كرد ياد
هم آنگه زهر هلاهل بخورد
ز شيرين روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشيده روي
به تن بريكي جامه كافور بوي
به ديوار پشتش نهاد و بمرد
بمرد و ز گيتي نشانش ببرد
چو بشنيد شيروي بيمار گشت
ز ديدار او پر ز تيمار گشت
بفرمود تا دخمه ديگر كنند
ز مشك وز كافورش افسر كنند
در دخمهٔ شاه كرد استوار
برين بر نيامد بسي روزگار
كه شيروي را زهر دادند نيز
جهان را ز شاهان پرآمد قفيز
به شومي بزاد و به شومي بمرد
همان تخت شاهي پسر را سپرد
كسي پادشاهي كند هفت ماه
بهشتم ز كافور يابد كلاه
به گيتي بهي بهتر از گاه نيست
بدي بتر از عمر كوتاه نيست
كنون پادشاهي شاه اردشير
بگويم كه پيش آمدم ناگزير
هر آنكس كه بد كرد با شهريار
شب و روز ترسان بد از روزگار
چو شيروي ترسنده و خام بود
همان تخت پيش اندرش دام بود
بدانست اختر شمر هرك ديد
كه روز بزرگان نخواهد رسيد
برفتند هركس كه بد كرده بود
بدان كار تاب اندر آورده بود
ز درگاه يكسر به نزد قباد
از آن كار تاب بيداد كردند ياد
كه يك بار گفتيم و اين ديگرست
تو را خود جزين داوري درسرست
نشسته به يك شهر بي بر دو شاه
يكي گاه دارد يكي زيرگاه
چو خويشي فزايد پدر با پسر
همه بندگان راببرند سر
نييم اندرين كار همداستان
مزن زين سپس پيش ما داستان
بترسيد شيروي و ترسنده بود
كه در چنگ ايشان يكي بنده بود
چنين داد پاسخ كه سرسوي دام
نيارد مگر مردم زشت نام
شما را سوي خانه بايد شدن
بران آرزو راي بايد زدن
به جوييد تا كيست اندر جهان
كه اين رنج برماسرآرد نهان
كشنده هميجست بدخواه شاه
بدان تا كنندش نهاني تباه
كس اندر جهان زهرهٔ آن نداشت
زمردي همان بهرهٔ آن نداشت
كه خون چنان خسروي ريختي
هميكوه در گردن آويختي
ز هر سو هميجست بدخواه شاه
چنين تا بديدند مردي به راه
دو چشمش كبود و در خساره زرد
تني خشك و پر موي و رخ لاژورد
پر از خاك پاي و شكم گرسنه
تن مرد بيدادگر برهنه
ندانست كس نام او در جهان
ميان كهان و ميان مهان
بر زاد فرخ شد اين مرد زشت
كه هرگز مبيناد خرم بهشت
بدو گفت كاين رزم كارمنست
چو سيرم كني اين شكار منست
بدو گفت روگر تواني بكن
وزين بيش مگشاي لب بر سخن
يكي كيسه دينار دادم تو را
چو فرزند او يار دادم تو را
يكي خنجري تيز دادش چوآب
بيامد كشنده سبك پرشتاب
چو آن بدكنش رفت نزديك شاه
ورا ديده پابند در پيش گاه
به لرزيد خسرو چو او را بديد
سرشكش ز مژگان به رخ برچكيد
بدو گفت كاي زشت نام تو چيست
كه زاينده را برت و بايد گريست
مرا مهر هرمزد خوانند گفت
غريبم بدين شهر بييار و جفت
چنين گفت خسرو كه آمد زمان
بدست فرومايهٔ بدگمان
به مردم نماند هميچهراو
به گيتي نجويد كسي مهر او
يكي ريدكي پيش او بد بپاي
بريدك چنين گفت كاي رهنماي
بروتشت آب آر و مشك و عبير
يكي پاك ترجامهٔ دلپذير
پرستنده بشنيد آواز اوي
ندانست كودك همي رازاوي
ز پيشش بيامد پرستار خرد
يكي تشت زرين بر شاه برد
ابا جامه و آبدستان وآب
هميكرد خسرو ببردن شتاب
چو برسم بديد اندر آمد بواژ
نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
چو آن جامهها را بپوشيد شاه
به زمزم همي توبه كرد از گناه
يكي چادر نو به سر در كشيد
بدان تا رخ جان ستان رانديد
بشد مهر هرمزد خنجر بدست
در خانهٔ پادشا راببست
سبك رفت و جامه ازو در كشيد
جگرگاه شاه جهان بر دريد
بپيچيد و بر زد يكي سرد باد
به زاري بران جامه بر جان بداد
برين گونه گردد جهان جهان
همي راز خويش از تو دارد نهان
سخن سنج بيرنج گر مرد لاف
نبيند ز كردار او جز گزاف
اگر گنج داري و گر گرم ورنج
نماني همي در سراي سپنج
بيآزاري و راستي برگزين
چو خواهي كه يابي به داد آفرين
چو آگاهي آمد به بازار و راه
كه خسرو بران گونه برشد تباه
همه بدگمانان به زندان شدند
به ايوان آن مستمندان شدند
گرامي ده و پنج فرزند بود
به ايوان شاه آنك دربند بود
به زندان بكشتندشان بيگناه
بدانگه كه برگشته شد بخت شاه
جهاندار چيزي نيارست گفت
هميداشت آن انده اندر نهفت
چو بشنيد شيرويه چندي گريست
از آن پس نگهبان فرستاد بيست
بدان تا زن و كودكانشان نگاه
بدارد پس از مرگ آن كشته شاه
شد آن پادشاهي و چندان سپاه
بزرگي و مردي و آن دستگاه
كه كس را ز شاهنشهان آن نبود
نه از نامداران پيشين شنود
يكي گشت با آنك ناني فراخ
نيابد نبيند برو بوم و كاخ
خردمند گويد نيارد بها
هر آنكس كه ايمن شد از اژدها
جهان رامخوان جز دلاور نهنگ
بخايد به دندان چو گيرد به چنگ
سرآمد كنون كار پرويز شاه
شد آن نامور تخت و گنج و سپاه
پس آگاهي به نزد گر از
كه زو بود خسرو بگرم و گداز
فرستاد گويندهٔي راز روم
كه در خاك شد تاج شيروي شوم
كه جانش به دوزخ گرفتار باد
سر دخمهٔ او نگون سار باد
كه دانست هرگز كه سرو بلند
به باغ از گيا يافت خواهد گزند
چو خسرو كه چشم و دل روزگار
نبيند چنو نيز يك شهريار
چو شيروي را شهرياري دهد
همه شهر ايران به خواري دهد
چنو رفت شد تاجدار اردشير
بدو شادمان جان برنا و پير
مراگر ز ايران رسد هيچ بهر
نخواهم كه بروي رسد باد شهر
نبودم من آگه كه پرويز شاه
به گفتار آن بدتنان شد تباه
بيايم كنون با سپاهي گران
ز روم و ز ايران گزيده سران
ببينيم تا كيست اين كدخداي
كه باشد پسندش بدين گونه راي
چنان بركنم بيخ او را ز بن
كزان پس نراند ز شاهي سخن
نوندي برافگند پويان به راه
به نزديك پيران ايران سپاه
دگرگونه آهنگ بدكامه كرد
به پيروز خسرو يكي نامه كرد
كه شد تيره اين تخت ساسانيان
جهانجوي بايد كه بندد ميان
تواني مگر چارهٔي ساختن
ز هرگونه انديشه انداختن
به جويي بسي يار برنا و پير
جهان را بپردازي از اردشير
ازان پس بيابي همه كام خويش
شوي ايمن و شاد زارام خويش
گر اي دون كه اين راز بيرون دهي
همي خنجر كينه را خون دهي
من از روم چندان سپاه آورم
كه گيتي به چشمت سياه آورم
به ژرفي نگهدار گفتار من
مبادا كه خوار آيدت كار من
چو پيروز خسرو چنان نامه ديد
همه پيش و پس راي خودكامه ديد
دل روشن نامور شد تباه
كه تا چون كند بد بدان زادشاه
ورا خواندي هر زمان اردشير
كه گوينده مردي بد و يادگير
برآساي دستور بودي ورا
همان نيز گنجور بودي ورا
بيامد شبي تيره گون بار يافت
مي روشن و چرب گفتار يافت
نشسته به ايوان خويش اردشير
تين چند با او ز برنا و پير
چو پيروز خسرو بيامد برش
تو گفتي ز گردون برآمد سرش
بفرمود تا بركشيدند رود
شد ايوان پر از بانگ رود و سرود
چو نيمي شب تيره اندركشيد
سپهبد مي يك مني در كشيد
شده مست ياران شاه اردشير
نماند ايچ رامشگر و يادگير
بد انديش ياران او را براند
جز از شاه و پيروز خسرو نماند
جفا پيشه از پيش خانه بجست
لب شاه بگرفت ناگه به دست
هميداشت تا شد تباه اردشير
همه كاخ شد پر ز شمشير و تير
همه يار پيروز خسرو شدند
اگر نو جهانجوي اگر گو بدند
هيوني برافگند نزد گر از
يكي نامهٔي نيز با آن دراز
فرستاده چون شد به نزديك او
چو خورشيد شد جان تاريك اوي
بياورد زان بوم چندان سپاه
كه بر مور و بر پشه بر بست راه
هميتاخت چون باد تا طيسفون
سپاهش همه دست شسته به خون
ز لشكر نيارست دم زد كسي
نبد خود دران شهر مردم بسي
چو بنشست بر تخت شاه اردشير
از ايران برفتند برنا و پير
بسي نامداران گشته كهن
بدان تا چگونه سرآيد سخن
زبان برگشاد اردشير جوان
چنين گفت كاي كار ديده گوان
هر آنكس كه برگاه شاهي نشست
گشاده زبان باد و يزدان پرست
بر آيين شاهان پيشين رويم
همان از پس فره و دين رويم
ز يزدان نيكي دهش ياد باد
همه كار و كردار ما داد باد
پرستندگان راهمه بركشيم
ستمگارگان را به خون دركشيم
بسي كس به گفتارش آرام يافت
از آرام او هركسي كام يافت
به پيروز خسرو سپردم سپاه
كه از داد شادست و شادان ز شاه
به ايران چو باشد چنو پهلوان
بمانيد شادان و روشن روان
يكي دخت ديگر بد آزرم نام
ز تاج بزرگان رسيده به كام
بيامد به تخت كيان برنشست
گرفت اين جهان جهان رابه دست
نخستين چنين گفت كاي بخردان
جهان گشته و كار كرده ردان
همه كار بر داد و آيين كنيم
كزين پس همه خشت بالين كنيم
هر آنكس كه باشد مرا دوستدار
چنانم مر او را چو پروردگار
كس كو ز پيمان من بگذرد
بپيچيد ز آيين و راه خرد
به خواري تنش را برآرم بدار
ز دهقان و تازي و رومي شمار
هميبود بر تخت بر چار ماه
به پنجم شكست اندر آمد به گاه
از آزرم گيتي بيآزرم گشت
پي اختر رفتنش نرم گشت
شد اونيز و آن تخت بيشاه ماند
به كام دل مرد بدخواه ماند
همه كار گردنده چرخ اين بود
ز پروردهٔ خويش پركين بود
يكي دختري بود پوران بنام
چو زن شاه شد كارها گشت خام
بران تخت شاهيش بنشاندند
بزرگان برو گوهر افشاندند
چنين گفت پس دخت پوران كه من
نخواهم پراگندن انجمن
كسي راكه درويش باشد ز گنج
توانگر كنم تانماند به رنج
مبادا ز گيتي كسي مستمند
كه از درد او بر من آيد گزند
ز كشور كنم دور بدخواه را
بر آيين شاهان كنم گاه را
نشاني ز پيروز خسرو بجست
بياورد ناگاه مردي درست
خبر چون به نزديك پوران رسيد
ز لشكر بسي نامور برگزيد
ببردند پيروز راپيش اوي
بدو گفت كاي بد تن كينه جوي
ز كاري كه كردي بيابي جزا
چنانچون بود در خور ناسزا
مكافات يابي ز كرده كنون
برانم ز گردن تو را جوي خون
ز آخر هم آنگه يكي كره خواست
به زين اندرون نوز نابوده راست
ببستش بران باره بر همچوسنگ
فگنده به گردن درون پالهنگ
چنان كرهٔ تيز ناديده زين
به ميدان كشيد آن خداوند كين
سواران به ميدان فرستاد چند
به فتراك بر گرد كرده كمند
كه تا كره او را هميتاختي
زمان تا زمانش بينداختي
زدي هر زمان خويشتن بر زمين
بران كره بربود چند آفرين
چنين تا برو بر بدريد چرم
هميرفت خون از برش نرم نرم
سرانجام جانش به خواري به داد
چرا جويي از كار بيداد داد
هميداشت اين زن جهان را به مهر
نجست از بر خاك باد سپهر
چو شش ماه بگذشت بر كار اوي
ببد ناگهان كژ پرگار اوي
به يك هفته بيمار گشت و بمرد
ابا خويشتن نام نيكي ببرد
چنين است آيين چرخ روان
توانا بهركار و ما ناتوان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد