قصيده شماره ۹ - در مدح خواجه ابوبكر حصيري

۳۳ بازديد


دل آن ترك نه اندر خور سيمين بر اوست
سخن او نه ز جنس لب چون شكر اوست
با لب شيرين با من سخنان گويد تلخ
سخن تلخ نداند كه نه اندر خور اوست
نه به اندازه كند كار و نگويم كه مكن
چكنم پس كه مرا جان و جهان در بر اوست
از همه خلق دل من سوي او دارد ميل
بيهده نيست پس آن كبر كه اندر سر اوست
سرو را ماند كورده گل سوري بار
بيني آن سرو كه خندان گل سوري بر اوست
مادرش گفت پسر زايم، سرو و مه زاد
پس مرا اين گله و مشغله با مادر اوست
آن رخ چون گل بشكفته و بالاي چو سرو
خواجه ديده‌ست همانا كه رهش بر در اوست
خواجهٔ سيد بوبكر حصيري كه خداي
هرچه داده‌ست بدو، در خور او، وز در اوست
مهتر محتشمانست به حشمت نه به زاد
از همه محتشمان هر كه بود كهتر اوست
هر كه از چاكري و خدمت او رنج برد
رنج ناديده جهان چاكر و خدمتگر اوست
چاكري كردن او در شرف از ميري به
ور نه چون چشم همه ميران بر چاكر اوست
دشمني كردن با مرد چنو بيخرديست
خرد دشمن او در سخن مضمر اوست
دشمن خواجه به بال و پر مغرور مباد
كه هلاك و اجل مورچه بال و پر اوست
هر مخالف كه بدو قصد كند نيست شود
ور مثل سعد فلكها همه از اختر اوست
آتشي دان تو خلافش را در سوزش و تف
كه مثل چرخ اثير از تف خاكستر اوست
مهر فرزندي بر خواجه فكنده‌ست جهان
زانكه چون مادر انده‌خور و انده‌بر اوست
دشمن ار مهر طمع دارد ازو بيهدگيست
كه جهان مادر او نيست كه مادندر اوست
كس در اين گيتي با دشمن او دوست مباد
كاژدهاييست جهان دشمن خواجه خور اوست
او كريميست عطابخش و كريمي كه مدام
روزي خلق بدان دست ولي‌پرور اوست
دل او وقت عطا دادن بحريست فراخ
كه مه زود رو اندر طلب معبر اوست
نتوان گفت كه درياي دمان را دگرست
نتوان گفت كه درهاي دگر جز در اوست
از كريمي دل او سير شود هرگز نه
اين سرشتيست كه در خلقت و در گوهر اوست
دست او همچو درختيست كه چشم همه خلق
به بهار و به خزان بر گل و برگ و بر اوست
بر تن هيچ كس از هيچ ستمگر نبود
آن ستم، كز كف بخشندهٔ او بر زر اوست
گر به كف گيرد ساغر به خروش آيد زر
آن خروش از كف او نايد كز ساغر اوست
هرچه در گيتي از معني خواهندگي‌ست
نام او با صلت نيكو در دفتر اوست
اين عطا دادن دايم خوي پيغمبر ماست
اي خنك آن كس كو را خوي پيغمبر اوست
سببي بايد تا فخر توان كرد بدان
رادي و فخر و بزرگي سبب مفخر اوست
مخبري بايد بر منظر پاكيزه گواه
مخبري در خور منظر به جهان مخبر اوست
همه خوبي و نكويي بود او را ز خداي
وين رهي را كه ستايشگر و مدحتگر اوست
عيد او فرخ و او شاد به فرخنده بتي
كه گه استاده مي‌اندر كف و گه در بر اوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد