قصيده شماره ۱۴ - در مدح خواجه عبد الرزاق بن احمد بن حسن ميمندي

۳۲ بازديد


اي دل من ترا بشارت باد
كه ترا من به دوست خواهم داد
تو بدو شادمانه‌اي به جهان
شاد باد آنكه تو بدويي شاد
تا نگويي كه مر مرا مفرست
كه كسي دل به دوست نفرستاد
دوست از من ترا همي‌طلبد
رو بر دوست هر چه باداباد
دست و پايش ببوس و مسكن كن
زير آن زلفكان چون شمشاد
تا ز بيداد چشم او برهي
از لب لعل او بيابي داد
زلف او حاجب لبست و لبش
نپسندد به هيچ كس بيداد
خاصه بر تو كه تو فزون ز عدد
آفرينهاي خواجه داري ياد
خواجهٔ سيد ستوده هنر
خواجهٔ پاكطبع پاكنژاد
عبد رزاق احمد حسن آنك
هيچ مادر چو او كريم نژاد
آنكه كافيتر و سخيتر ازو
بر بساط زمين قدم ننهاد
خوي او خوب و روي چون خو خوب
دل او راد و دست چون دل راد
كافيان جهان همي‌خوانند
از دل پاك خواجه را استاد
بسته‌هايي گشاده گشت بدو
كه ندانست روزگار گشاد
از وزيران چو او يكي ننشست
بر بساط جم و بساط قباد
فيلسوفي به سر نداند برد
سخني را كه او نهد بنياد
به سخن گفتن آن ستوده سخن
نرم گرداند آهن و پولاد
راد مردان بدو روند همي
كو رسد راد مرد را فرياد
زو تواند به پايگاه رسيد
هر كه از پايگاه خويش افتاد
بس كسا كو به فر دولت او
كار ويران خويش كرد آباد
خانهٔ او بهشت شد كه درو
غمگنان را ز غم كنند آزاد
نزد آن خواجه خادمانش را
هست پاداش خدمتي هفتاد
هيچ شه را چنين وزير نبود
هيچ مادر چنو كريم نزاد
جمع شد نزد او هزار هنر
كه به شادي هزار سال زياد
پدر و مادر سخاوت و جود
هر دو خوانند خواجه را داماد
پيش دو دست او سجود كنند
چون مغان پيش آذر خرداد
هر كه او معدن كريمي جست
به در كاخ او فرو استاد
آفتاب كرام خواهد كرد
لقب او خليفهٔ بغداد
تا به مرداد گرم گردد آب
تا به دي ماه سرد گردد باد
تا به وقت خزان چو دشت شود
باغهاي چو بتكدهٔ نوشاد
با دل شاد باد چو شيرين
دشمنش مستمند چون فرهاد
روزگارش خجسته باد و بر او
مهرگان فرخ و همايون باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد