قصيده شماره ۷ - در مدح ميرابوالفتح فرزند سيد الوزراء احمد بن حسن ميمندي

۳۳ بازديد


من ندانم كه عاشقي چه بلاست
هر بلايي كه هست عاشق راست
زرد و خميده گشتم از غم عشق
دو رخ لعلفام و قامت راست
كاشكي دل نبوديم كه مرا
اينهمه درد و سختي از دل خاست
دل بود جاي عشق و چون دل شد
عشق را نيز جايگاه كجاست
دل من چون رعيتيست مطيع
عشق چون پادشاه كامرواست
برد و برد هر چه بيند و ديد
كند و كرد هر چه خواهد و خواست
واي آن كو به دام عشق آويخت
خنك آن كو ز دام عشق رهاست
عشق بر من در عنا بگشاد
عشق سر تا به سر عذاب و عناست
در جهان سخت‌تر ز آتش عشق
خشم فرزند سيدالوزراست
مير ابوالفتح كز فتوت و فضل
در جهان بي‌شبيه و بي‌همتاست
صفتش: مهتر گشاده كفست
لقبش: خواجهٔ بزرگ عطاست
به سخا نامورتر از درياست
گرچه او را كمينه فضل سخاست
دست او هست ابر و دريا دل
ابر شاگرد و نايبش درياست
بخشش او طبيعي و گهريست
بخشش ديگران به روي و رياست
راد مرد و كريم و بي‌خللست
راد و يكخوي و يكدل و يكتاست
نيكويي را ثواب هفتادست
از خدا و بر اين رسول گواست
اندكست اين ز فضل او هر چند
كس نگفته‌ست كاند كيش چراست
آن خواجه غريبتر كه ازو
خدمتي را هزار گونه جزاست
اثر نعمت و عنايت او
بر همه كس چو بنگري پيداست
ادبا را شريك دولت كرد
دولت خواجه دولت ادباست
شعرا را رفيق نعمت كرد
نعمت خواجه نعمت شعراست
هر تني زير بار منت اوست
هر زباني به شكر او گوياست
او ز جود و ز فضل تنها نيست
در همانند خويشتن تنهاست
طبع او چون هواست روشن و پاك
روشن و پاك بي‌بهانه هواست
هر كه با او به دشمني كوشد
روز او از قياس بي‌فرداست
تيغ او بر سر مخالف او
از خداي جهان نبشته قضاست
دشمن او ازو به جان نرهد
ور همه پروريدهٔ عنقاست
گر چه آباش سيدان بودند
او به هر فضل سيد آباست
دست او را مكن قياس به ابر
كه روا نيست اين قياس و خطاست
گر چه گيتي ز ابر تازه شود
اندرو بيم صاعقه‌ست و بلاست
تا هوا را گشادگي و خوشيست
تا زمين را فراخي و پهناست
شادمان باد و يافته ز خداي
هر چه او را مراد و كام و هواست
مهرگانش خجسته باد چنان
كو خجسته پي و خجسته لقاست
كاندرين مهرگان فرخ پي
زو مرا نيم موزه نيم قباست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد