من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

پادشاهي فرايين

۳۳ بازديد
 

فرايين چو تاج كيان برنهاد
همي‌گفت چيزي كه آمدش ياد
همي‌گفت شاهي كنم يك زمان
نشينم برين تخت بر شادمان
به از بندگي توختن شست سال
برآورده رنج و فرو برده يال
پس از من پسر بر نشيند بگاه
نهد بر سر آن خسرواني كلاه
نهاني بدو گفت مهتر پسر
كه اكنون به گيتي توي تا جور
مباش ايمن و گنج را چاره كن
جهان بان شدي كار يكباره كن
چو از تخمهٔ شهرياران كسي
بيايد نماني تو ايدر بسي
وزان پس چنين گفت كهتر پسر
كه اكنون به گيتي توي تاجور
سزاوار شاهي سپاهست و گنج
چو با گنج باشي نماني به رنج
فريدون كه بد آبتينش پدر
مر او را كه بد پيش او تاجور
جهان را بسه پور فرخنده داد
كه اندر جهان او بد از داد شاد
به مرد و به گنج اين جهان را بدار
نزايد ز مادر كسي شهريار
ورا خوش نيامد بدين سان سخن
به مهتر پسر گفت خامي مكن
عرض را به ديوان شاهي نشاند
سپه را سراسر به درگاه خواند
شب تيره تا روز دينار داد
بسي خلعت ناسزاوار داد
به دو هفته از گنج شاه اردشير
نماند از بهايي يكي پر تير
هر آنگه كه رفتي به مي سوي باغ
نبردي جز از شمع عنبر چراغ
همان تشت زرين و سيمين بدي
چو زرين بدي گوهر آگين بدي
چو هشتاد در پيش و هشتاد پس
پس شمع ياران فريادرس
همه شب بدي خوردن آيين اوي
دل مهتران پرشد ازكين اوي
شب تيره همواره گردان بدي
به پاليزها گر به ميدان بدي
نماندش به ايران يكي دوستدار
شكست اندر آمد به آموزگار
فرايين همان ناجوانمرد گشت
ابي داد و بي‌بخشش و خورد گشت
همي زر بر چشم بر دوختي
جهان را به دينار بفروختي
همي‌ريخت خون سر بي‌گناه
از آن پس برآشفت به روي سپاه
به دشنام لبها بياراستند
جهاني همه مرگ او خواستند
شب تيره هر مزد شهران گراز
سخنها همي‌گفت چندان به راز
گزيده سواري ز شهر صطخر
كه آن مهتران را بدو بود فخر
به ايرانيان گفت كاي مهتران
شد اين روزگار فرايين گران
همي‌دارد او مهتران را سبك
چرا شد چنين مغز و دلتان تنگ
همه ديده‌ها زو شده پر سرشك
جگر پر ز خون شد ببايد پزشك
چنين داد پاسخ مرا او را سپاه
كه چون كس نماند از در پيشگاه
نه كس را همي‌آيد از رشك ياد
كه پردازدي دل به دين بد نژاد
بديشان چنين گفت شهران گراز
كه اين كار ايرانيان شد دراز
گر ايدون كه بر من نسازيد بد
كنيد آنك از داد و گردي سزد
هم اكنون به نيروي يزدان پاك
مر او را ز باره در آرم به خاك
چنين يافت پاسخ ز ايرانيان
كه بر تو مبادا كه آيد زيان
همه لشكر امروز يار توايم
گرت زين بد آيد حصار توايم
چو بشنيد ز ايشان ز تركش نخست
يكي تير پولاد پيكان بجست
برانگيخت از جاي اسپ سياه
همي‌داشت لشكر مر او را نگاه
كمان رابه بازو همي‌دركشيد
گهي در بروگاه بر سركشيد
به شورش‌گري تير بازه ببست
چو شد غرفه پيكانش بگشاد شست
بزد تير ناگاه بر پشت اوي
بيفتاد تازانه از مشت اوي
همه تيرتا پر در خون گذشت
سرآهن ازناف بيرون گذشت
ز باره در افتاد سرسرنگون
روان گشت زان زخم او جوي خون
بپيچيد و برزد يكي باد سرد
به زاري بران خاك دل پر ز درد
سپه تيغها بر كشيدند پاك
برآمد شب تيره از دشت خاك
همه شب همي خنجر انداختند
يكي از دگر باز نشناختند
همي اين از آن بستد و آن ازين
يكي يافت نفرين دگر آفرين
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
چوميشان بد دل كه بينند گرگ
فراوان بماندند بي شهريار
نيامد كسي تاج را خواستار
بجستند فرزند شاهان بسي
نديدند زان نامداران كسي


بخش ۱

۳۲ بازديد


چو بگذشت زو شاه شد يزدگرد
به ماه سفندار مذ روز ارد
چه گفت آن سخنگوي مرد دلير
چو از گردش روز برگشت سير
كه باري نزادي مرا مادرم
نگشتي سپهر بلند از برم
به پرگار تنگ و ميان دو گوي
چه گويم جز از خامشي نيست روي
نه روز بزرگي نه روز نياز
نماند همي بركسي بر دراز
زمانه زمانيست چون بنگري
ندارد كسي آلت داوري
به ياراي خوان و به پيماي جام
ز تيمار گيتي مبر هيچ نام
اگر چرخ گردان كشد زين تو
سرانجام خاكست بالين تو
دلت را به تيمار چندين مبند
بس ايمن مشو بر سپهر بلند
كه با پيل و با شيربازي كند
چنان دان كه از بي‌نيازي كند
تو بيجان شوي او بماند دراز
درازست گفتار چندين مناز
تو از آفريدون فزونتر نه اي
چو پرويز باتخت و افسر نه اي
به ژرفي نگه كن كه با يزدگرد
چه كرد اين برافراخته هفت گرد
چو بر خسروي گاه بنشست شاد
كلاه بزرگي به سر برنهاد
چنين گفت كز دور چرخ روان
منم پاك فرزند نوشين روان
پدر بر پدر پادشاهي مراست
خور و خوشه و برج ماهي مراست
بزرگي دهم هر كه كهتر بود
نيازارم آن راكه مهتر بود
نجويم بزرگي و فرزانگي
همان رزم و تندي و مردانگي
كه بركس نماند همي زور و بخت
نه گنج و نه ديهيم شاهي نه تخت
همي نام جاويد بايد نه كام
بينداز كام و برافراز نام
برين گونه تا سال شد بر دو هشت
همي ماه و خورشيد بر سر گذشت


پادشاهي فرخ زاد

۳۳ بازديد


ز جهرم فرخ زاد راخواندند
بران تخت شاهيش بنشاندند
چو برتخت بنشست و كرد آفرين
ز نيكي دهش بر جهان آفرين
منم گفت فرزند شاهنشهان
نخواهم جز از ايمني در جهان
ز گيتي هرآنكس كه جويد گزند
چو من شاه باشم نگردد بلند
هر آنكس كه جويد به دل راستي
نيارد به كار اندرون كاستي
بدارمش چون جان پاك ارجمند
نجويم ابر بي‌گزندان گزند
چو يك ماه بگذشت بر تخت اوي
بخاك اندر آمد سر و بخت اوي
همين بودش از روز و آرام بهر
يكي بنده در مي برآميخت زهر
بخورد و يكي هفته زان پس بزيست
هرآنكس كه بشنيد بروي گريست
همي پادشاهي به پايان رسيد
ز هر سو همي دشمن آمد پديد
چنين است كردار گردنده دهر
نگه كن كزو چند يابي تو بهر
بخور هرچ داري به فردا مپاي
كه فردا مگر ديگر آيدش راي
ستاند ز تو ديگري را دهد
جهان خوانيش بي‌گمان بر جهد
بخور هرچ داري فزوني بده
تو رنجيده‌اي بهر دشمن منه
هرآنگه كه روز تو اندر گذشت
نهاده همه باد گردد به دشت


بخش ۴

۳۲ بازديد


چو بشنيد سعد آن گرانمايه مرد
پذيره شدش با سپاهي چو گرد
فرود آوريدندش اندر زمان
بپرسيد سعد از تن پهلوان
هم از شاه و دستور و ز لشكرش
ز سالار بيدار و ز كشورش
ردا زير پيروز بفگند و گفت
كه ما نيزه و تيغ داريم جفت
ز ديبا نگويند مردان مرد
ز رز و ز سيم و ز خواب و ز خورد
گرانمايه پيروزنامه به داد
سخنهاي رستم همي‌كرد ياد
سخنهاش بشنيد و نامه بخواند
دران گفتن نامه خيره بماند
بتازي يكي نامه پاسخ نوشت
پديدار كرد اندرو خوب و زشت
ز جني سخن گفت وز آدمي
ز گفتار پيغمبر هاشمي
ز توحيد و قرآن و وعد و وعيد
ز تأييد و ز رسمهاي جديد
ز قطران و ز آتش و ز مهرير
ز فردوس وز حور وز جوي شير
ز كافور منشور و ماء معين
درخت بهشت و مي و انگبين
اگر شاه بپذيرد اين دين راست
دو عالم به شاهي و شادي وراست
همان تاج دارد همان گوشوار
همه ساله با بوي و رنگ و نگار
شفيع از گناهش محمد بود
تنش چون گلاب مصعد بود
بكاري كه پاداش يابي بهشت
نبايد به باغ بلا كينه كشت
تن يزدگرد و جهان فراخ
چنين باغ و ميدان و ايوان وكاخ
همه تخت گاه و همه جشن و سور
نخرم به ديدار يك موي حور
دو چشم تو اندر سراي سپنج
چنين خيره شد از پي تاج و گنج
بس ايمن شدستي برين تخت عاج
بدين يوز و باز و بدين مهر و تاج
جهاني كجا شربتي آب سرد
نيرزد دلت را چه داري به درد
هرآنكس كه پيش من آيد به جنگ
نبيند به جز دوزخ و گور تنگ
بهشتست اگر بگروي جاي تو
نگر تا چه باشد كنون راي تو
به قرطاس مهر عرب برنهاد
درود محمد همي‌كرد ياد
چو شعبه مغيره بگفت آن زمان
كه آيد بر رستم پهلوان
ز ايران يكي نامداري ز راه
بيامد بر پهلوان سپاه
كه آمد فرستادهٔي پيروسست
نه اسپ و سليح و نه چشمي درست
يكي تيغ باريك بر گردنش
پديد آمده چاك پيراهنش
چورستم به گفتار او بنگريد
ز ديبا سراپردهٔ بركشيد
ز زربفت چيني كشيدند نخ
سپاه اندر آمد چو مور و ملخ
نهادند زرين يكي زيرگاه
نشست از برش پهلوان سپاه
بر او از ايرانيان شست مرد
سواران و مردان روز نبرد
به زر بافته جامه‌هاي بنفش
بپا اندرون كرده زرينه كفش
همه طوق داران با گوشوار
سرا پرده آراسته شاهوار
چو شعبه به بالاي پرده سراي
بيامد بران جامه ننهاد پاي
همي‌رفت برخاك برخوار خوار
ز شمشير كرده يكي دستوار
نشست از بر خاك و كس را نديد
سوي پهلوان سپه ننگريد
بدو گفت رستم كه جان شاددار
بدانش روان و تن آباد دار
بدو گفت شعبه كه اي نيك نام
اگر دين پذيري شوم شادكام
بپيچيد رستم ز گفتار اوي
بروهاش پرچين شد و زرد روي
ازو نامه بستد بخواننده داد
سخنها برو كرد خواننده ياد
چنين داد پاسخ كه او رابگوي
كه نه شهرياري نه ديهيم جوي
نديده سرنيزه‌ات بخت را
دلت آرزو كرد مر تخت را
سخن نزد دانندگان خوارنيست
تو را اندرين كار ديدار نيست
اگر سعد با تاج ساسان بدي
مرا رزم او كردن آسان بدي
وليكن بدان كاخترت بي‌وفاست
چه گوييم كامروز روز بلاست
تو را گر محمد بود پيش رو
بدين كهن گويم از دين نو
همان كژ پرگار اين گوژپشت
بخواهد همي‌بود با ما درشت
تو اكنون بدين خرمي بازگرد
كه جاي سخن نيست روز نبرد
بگويش كه در جنگ مردن بنام
به اززنده دشمن بدو شادكام


بخش ۳

۳۲ بازديد


فرستادهٔ نيز چون برق و رعد
فرستاد تازان به نزديك سعد
يكي نامهٔي بر حرير سپيد
نويسنده بنوشت تابان چوشيد
به عنوان بر از پور هرمزد شاه
جهان پهلوان رستم نيك خواه
سوي سعد و قاص جوينده جنگ
جهان كرده بر خويشتن تار و تنگ
سرنامه گفت از جهاندار پاك
ببايد كه باشيم با بيم و باك
كزويست بر پاي گردان سپهر
همه پادشاهيش دادست و مهر
ازو باد بر شهريار آفرين
كه زيباي تاجست و تخت و نگين
كه دارد به فر اهرمن راببند
خداوند شمشير و تاج بلند
به پيش آمد اين ناپسنديده كار
به بيهوده اين رنج و اين كارزار
به من بازگوي آنك شاه تو كيست
چه مردي و آيين و راه تو چيست
به نزد كه جويي همي دستگاه
برهنه سپهبد برهنه سپاه
بناني تو سيري و هم گرسنه
نه پيل و نه تخت و نه بارو بنه
به ايران تو را زندگاني بس است
كه تاج و نگين بهر ديگر كس است
كه با پيل و گنجست و با فروجاه
پدر بر پدر نامبردار شاه
به ديدار او بر فلك ماه نيست
به بالاي او بر زمين شاه نيست
هر آن گه كه در بزم خندان شود
گشاده لب و سيم دندان شود
به بخشد بهاي سر تازيان
كه بر گنج او زان نيايد زيان
سگ و يوز و بازش ده و دو هزار
كه با زنگ و زرند و با گوشوار
به سالي هم دشت نيزه وران
نيابند خورد از كران تا كران
كه او را به بايد به يوز و به سگ
كه در دشت نخچير گيرد به تگ
سگ و يوز او بيشتر زان خورد
كه شاه آن به چيزي همي‌نشمرد
شما را به ديده درون شرم نيست
ز راه خرد مهر و آزرم نيست
بدان چهره و زاد و آن مهر و خوي
چنين تاج و تخت آمدت آرزوي
جهان گر بر اندازه جويي همي
سخن بر گزافه نگويي همي
سخن گوي مردي بر مافرست
جهانديده و گرد و زيبافرست
بدان تا بگويد كه راي تو چيست
به تخت كيان رهنماي تو كيست
سواري فرستيم نزديك شاه
بخواهيم ازو هرچ خواهي بخواه
تو جنگ چنان پادشاهي مجوي
كه فرجام كارانده آيد بروي
نبيره جهاندار نوشين روان
كه با داد او پيرگردد جوان
پدر بر پدر شاه و خود شهريار
زمانه ندارد چنو يادگار
جهاني مكن پر ز نفرين خويش
مشو بد گمان اندر آيين خويش
به تخت كيان تا نباشد نژاد
نجويد خداوند فرهنگ و داد
نگه كن بدين نامهٔ پندمند
مكن چشم و گوش و خرد را ببند
چو نامه به مهر اندر آمد به داد
به پيروز شاپور فرخ نژاد
بر سعد وقاص شد پهلوان
از ايران بزرگان روشن روان
همه غرقه در جوشن و سيم و زر
سپرهاي زرين و زرين كمر


بخش ۲

۲۸ بازديد


عمر سعد وقاس را با سپاه
فرستاد تا جنگ جويد ز شاه
چو آگاه شد زان سخن يزگرد
ز هر سو سپاه اندر آورد گرد
بفرمود تا پور هرمزد راه
به پيمايد و بر كشد با سپاه
كه رستم بدش نام و بيدار بود
خردمند و گرد و جهاندار بود
ستاره شمر بود و بسيار هوش
به گفتارش موبد نهاده دو گوش
برفت و گرانمايگان راببرد
هر آنكس كه بودند بيدار و گرد
برين گونه تا ماه بگذشت سي
همي رزم جستند در قادسي
بسي كشته شد لشكر از هر دو سوي
سپه يك ز ديگر نه برگاشت روي
بدانست رستم شمار سپهر
ستاره شمر بود و با داد و مهر
همي‌گفت كاين رزم را روي نيست
ره آب شاهان بدين جوي نيست
بياورد صلاب و اختر گرفت
ز روز بلا دست بر سر گرفت
يكي نامه سوي برادر به درد
نوشت و سخنها همه ياد كرد
نخست آفرين كرد بر كردگار
كزو ديد نيك و بد روزگار
دگر گفت كز گردش آسمان
پژوهنده مردم شود بدگمان
گنهكارتر در زمانه منم
ازي را گرفتار آهرمنم
كه اين خانه از پادشاهي تهيست
نه هنگام پيروزي و فرهيست
ز چارم همي‌بنگرد آفتاب
كزين جنگ ما را بد آيد شتاب
ز بهرام و زهره‌ست ما را گزند
نشايد گذشتن ز چرخ بلند
همان تير و كيوان برابر شدست
عطارد به برج دو پيكر شدست
چنين است و كاري بزرگست پيش
همي سير گردد دل از جان خويش
همه بودنيها ببينم همي
وزان خامشي برگزينم همي
بر ايرانيان زار و گريان شدم
ز ساسانيان نيز بريان شدم
دريغ اين سر و تاج و اين داد و تخت
دريغ اين بزرگي و اين فر و بخت
كزين پس شكست آيد از تازيان
ستاره نگردد مگر بر زيان
برين ساليان چار صد بگذرد
كزين تخمهٔ گيتي كسي نشمرد
ازيشان فرستاده آمد به من
سخن رفت هر گونه بر انجمن
كه از قادسي تا لب جويبار
زمين را ببخشيم با شهريار
وزان سو يكي برگشاييم راه
به شهري كجاهست بازارگاه
بدان تا خريم و فروشيم چيز
ازين پس فزوني نجوييم نيز
پذيريم ما ساو و باژ گران
نجوييم ديهيم كند او ران
شهنشاه رانيز فرمان بريم
گر از ما بخواهد گروگان بريم
چنين است گفتار و كردار نيست
جز از گردش كژ پرگار نيست
برين نيز جنگي بود هر زمان
كه كشته شود صد هژبر دمان
بزرگان كه بامن به جنگ اندرند
به گفتار ايشان همي‌ننگرند
چو ميروي طبري و چون ارمني
به جنگ‌اند با كيش آهرمني
چو كلبوي سوري و اين مهتران
كه گوپال دارند و گرز گران
همي سر فرازند كه ايشان كيند
به ايران و مازنداران برچيند
اگرمرز و راهست اگر نيك و بد
به گرز و به شمشير بايد ستد
بكوشيم و مردي به كار آوريم
به ريشان جهان تنگ و تار آوريم
نداند كسي راز گردان سپهر
دگر گونه‌تر گشت برما به مهر
چو نامه بخواني خرد را مران
بپرداز و بر ساز با مهتران
همه گردكن خواسته هرچ هست
پرستنده و جامهٔ برنشست
همي تاز تا آذر آبادگان
به جاي بزرگان و آزادگان
همي دون گله هرچ داري زاسپ
ببر سوي گنجور آذرگشسپ
ز زابلستان گر ز ايران سپاه
هرآنكس كه آيند زنهار خواه
بدار و به پوش و بياراي مهر
نگه كن بدين گردگردان سپهر
ازو شادماني و زو در نهيب
زماني فرازست و روزي نشيب
سخن هرچ گفتم به مادر بگوي
نبيند همانا مرانيز روي
درودش ده ازما و بسيار پند
بدان تا نباشد به گيتي نژند
گراز من بد آگاهي آرد كسي
مباش اندرين كار غمگين بسي
چنان دان كه اندر سراي سپنج
كسي كو نهد گنج با دست رنج
چوگاه آيدش زين جهان بگذرد
از آن رنج او ديگري برخورد
هميشه به يزدان پرستان گراي
بپرداز دل زين سپنجي سراي
كه آمد به تنگ اندرون روزگار
نبيند مرا زين سپس شهريار
تو با هر كه از دودهٔ ما بود
اگر پير اگر مرد برنا بود
همه پيش يزدان نيايش كنيد
شب تيره او را ستايش كنيد
بكوشيد و بخشنده باشيد نيز
ز خوردن به فردا ممانيد چيز
كه من با سپاهي به سختي درم
به رنج و غم و شوربختي درم
رهايي نيابم سرانجام ازين
خوشا باد نوشين ايران زمين
چو گيتي شود تنگ بر شهريار
تو گنج و تن و جان گرامي مدار
كزين تخمهٔ نامدار ارجمند
نماندست جز شهريار بلند
ز كوشش مكن هيچ سستي به كار
به گيتي جزو نيستمان يادگار
ز ساسانيان يادگار اوست بس
كزين پس نبينند زين تخمهٔ كس
دريغ اين سر و تاج و اين مهر و داد
كه خواهدشد اين تخت شاهي بباد
تو پدرود باش و بي‌آزار باش
ز بهر تن شه به تيمار باش
گراو رابد آيد تو شو پيش اوي
به شمشير بسپار پرخاشجوي
چو با تخت منبر برابر كنند
همه نام بوبكر و عمر كنند
تبه گردد اين رنجهاي دراز
نشيبي درازست پيش فراز
نه تخت و نه ديهيم بيني نه شهر
ز اختر همه تازيان راست بهر
چو روز اندر آيد به روز دراز
شود ناسزا شاه گردن فراز
بپوشد ازيشان گروهي سياه
ز ديبا نهند از بر سر كلاه
نه تخت ونه تاج و نه زرينه كفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
به رنج يكي ديگري بر خورد
به داد و به بخشش همي‌ننگرد
شب آيد يكي چشمه رخشان كند
نهفته كسي را خروشان كند
ستانندهٔ روزشان ديگرست
كمر بر ميان و كله بر سرست
ز پيمان بگردند وز راستي
گرامي شود كژي و راستي
پياده شود مردم جنگجوي
سوار آنك لاف آرد و گفت وگوي
كشاورز جنگي شود بي‌هنر
نژاد و هنر كمتر آيد ببر
ربايد همي اين ازآن آن ازين
ز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بدتر از آشكارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
بدانديش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنين چاره‌گر
شود بندهٔ بي‌هنر شهريار
نژاد و بزرگي نيايد به كار
به گيتي كسي رانماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
از ايران وز ترك وز تازيان
نژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازي بود
سخنها به كردار بازي بود
همه گنجها زير دامن نهند
بميرند و كوشش به دشمن دهند
بود دانشومند و زاهد به نام
بكوشد ازين تا كه آيد به كام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
كه شادي به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه كوشش نه كام
همه چارهٔ ورزش و ساز دام
پدر با پسر كين سيم آورد
خورش كشك و پوشش گليم آورد
زيان كسان از پي سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
نباشد بهار و زمستان پديد
نيارند هنگام رامش نبيد
چو بسيار ازين داستان بگذرد
كسي سوي آزادگي ننگرد
بريزند خون ازپي خواسته
شود روزگار مهان كاسته
دل من پر از خون شد و روي زرد
دهن خشك و لبها شده لاژورد
كه تامن شدم پهلوان از ميان
چنين تيره شد بخت ساسانيان
چنين بي‌وفا گشت گردان سپهر
دژم گشت و ز ما ببريد مهر
مرا تيز پيكان آهن گذار
همي بر برهنه نيايد به كار
همان تيغ كز گردن پيل و شير
نگشتي به آورد زان زخم سير
نبرد همي پوست بر تازيان
ز دانش زيان آمدم بر زيان
مرا كاشكي اين خرد نيستي
گر انديشه نيك و بد نيستي
بزرگان كه در قادسي بامنند
درشتند و بر تازيان دشمنند
گمانند كاين بيش بيرون شود
ز دشمن زمين رود جيحون شود
ز راز سپهري كس آگاه نيست
ندانند كاين رنج كوتاه نيست
چو برتخمهٔ‌يي بگذرد روزگار
چه سود آيد از رنج و ز كارزار
تو را اي برادر تن آباد باد
دل شاه ايران به تو شاد باد
كه اين قادسي گورگاه منست
كفن جوشن و خون كلاه منست
چنين است راز سپهر بلند
تو دل را به درد من اندر مبند
دو ديده زشاه جهان برمدار
فدي كن تن خويش در كارزار
كه زود آيد اين روز آهرمني
چو گردون گردان كند دشمني
چو نامه به مهر اندر آورد گفت
كه پوينده با آفرين باد جفت
كه اين نامه نزد برادر برد
بگويد جزين هرچ اندر خورد


بخش ۶

۳۰ بازديد


فرخ زاد هر مزد با آب چشم
به اروند رود اندر آمد بخشم
به كرخ اندر آمد يكي حمله برد
كه از نيزه داران نماند ايچ گرد
هم آنگه ز بغداد بيرون شدند
سوي رزم جستن به هامون شدند
چو برخاست گرد نبرد از ميان
شكست اندر آمد به ايرانيان
به فرخ زاد برگشت و شد نزد شاه
پر از گرد با آلت رزمگاه
فرود آمد از باره بردش نماز
دو ديده پر از خون و دل پرگداز
بدو گفت چندين چه مولي همي
كه گاه كيي را بشولي هيم
ز تخم كيان كس جز از تو نماند
كه با تاج بر تخت شايد نشاند
توي يك تن و دشمنان صد هزار
ميان جهان چون كني كار زار
برو تا سوي بيشهٔ نارون
جهاني شود بر تو بر انجمن
وزان جايگاه چون فريدون برو
جواني يكي كار بر ساز نو
فرخ زاد گفت و جهانبان شنيد
يكي ديگر انديشه آمد پديد
دگر روز برگاه بنشست شاه
به سر برنهاد آن كياني كلاه
يكي انجمن كرد با بخردان
بزرگان و بيدار دل موبدان
چه بينيد گفت اندرين داستان
چه داريد ياد از گه باستان
فرخ زاد گويد كه با انجمن
گذر كن سوي بيشهٔ نارون
به آمل پرستندگان تواند
به ساري همه بندگان تواند
چولشكر فراوان شود بازگرد
به مردم توان ساخت ننگ و نبرد
شما را پسند آيد اين گفت و گوي
به آواز گفتند كاين نيست روي
شهنشاه گفت اين سخن درخورست
مرا در دل انديشهٔ ديگرست
بزرگان ايران و چندين سپاه
بر و بوم آباد و تخت و كلاه
سر خويش گيرم بمانم بجاي
بزرگي نباشد نه مردي وراي
مرا جنگ دشمن به آيد ز ننگ
يكي داستان زد برين بر پلنگ
كه خيره به بدخواه منماي پشت
چو پيش آيدت روزگاري درشت
چنان هم كه كهتر به فرمان شاه
بد و نيك بايد كه دارد نگاه
جهاندار بايد كه او را به رنج
نماند بجاي وشود سوي گنج
بزرگان برو خواندند آفرين
كه اينست آيين شاهان دين
نگه كن كنون تا چه فرمان دهي
چه خواهي و با ما چه پيمان نهي
مهان را چنين پاسخ آورد شاه
كز انديشه گردد دل من تباه
همانا كه سوي خراسان شويم
ز پيكار دشمن تن آسان شويم
كزان سو فراوان مرا لشكرست
همه پهلوانان كنداورست
بزرگان و تركان خاقان چين
بيايند و بر ما كنند آفرين
بران دوستي نيز بيشي كنيم
كه با دخت فغفور خويشي كنيم
بياري بيايد سپاهي گران
بزرگان و تركان جنگاوران
كنارنگ مروست ماهوي نيز
ابا لشكر و پيل و هر گونه چيز
كجاپيشكارشبانان ماست
برآوردهٔ دشتبانان ماست
ورا بر كشيدم كه گوينده بود
همان رزم را نيز جوينده بود
چو بي‌ارز رانام داديم و ارز
كنارنگي و پيل و مردان و مرز
اگر چند بي‌مايه و بي‌تنست
برآوردهٔ بارگاه منست
ز موبد شنيدستم اين داستان
كه با خواند از گفتهٔ باستان
كه پرهيز از آن كن كه بد كرده‌اي
كه او را به بيهوده آزرده‌اي
بدان دار اوميد كو را به مهر
سر از نيستي بردي اندر سپهر
فرخ زاد برهم بزد هر دودست
بدو گفت كاي شاه يزدان پرست
به بد گوهران بر بس ايمن مشو
كه اين را يكي داستانست نو
كه هر چند بر گوهر افسون كني
به كوشي كزو رنگ بيرون كني
چو پروردگارش چنان آفريد
تو بر بند يزدان نيابي كليد
ازيشان نبرند رنگ و نژاد
تو را جز بزرگي و شاهي مباد
بدو گفت شاه‌اي هژبر ژيان
ازين آزمايش ندارد زيان
ببود آن شب و بامداد پگاه
گرانمايگان برگرفتند راه
ز بغداد راه خراسان گرفت
هم رنجها بر دل آسان گرفت
بزرگان ايران همه پر ز درد
برفتند با شاه آزاد مرد
برو بر همي‌خواندند آفرين
كه بي تو مبادا زمان و زمين
خروشي برآمد ز لشكر به زار
ز تيمار وز رفتن شهريار
ازيشان هر آنكس كه دهقان بدند
وگر خويش و پيوند خاقان بدند
خروشان بر شهريار آمدند
همه ديده چون جويبار آمدند
كه ما را دل از بوم و آرامگاه
چگونه بود شاد بي روي شاه
همه بوم آباد و فرزند وگنج
بمانيم و با تو گزينيم رنج
زمانه نخواهيم بي‌تخت تو
مبادا كه پيچان شود بخت تو
همه با توآييم تا روزگار
چه بازي كند دردم كارزار
ز خاقانيان آنك بد چرب گوي
به خاك سيه برنهادند روي
كه ما بوم آباد بگذاشتيم
جهان در پناه تو پنداشتيم
كنون داغ دل نزد خاقان شويم
ز تازي سوي مرز دهقان شويم
شهنشاه مژگان پر از آب كرد
چنين گفت با نامداران بدرد
كه يكسر به يزدان نيايش كنيد
ستايش ورا در فزايش كنيد
مگر باز بينم شما رايكي
شود تيزي تا زيان اندكي
همه پاك پروردگار منيد
همان از پدر يادگار منيد
نخواهم كه آيد شما را گزند
مباشيد با من ببد يارمند
ببينيم تا گرد گردان سپهر
ازين سوكنون بركه گردد به مهر
شماساز گيريد با پاي او
گذر نيست با گردش و راي او
وزان پس به بازارگانان چين
چنين گفت كاكنون به ايران زمين
مباشيد يك چند كز تازيان
بدين سود جستن سرآيد زيان
ازو باز گشتند با درد و جوش
ز تيمار با ناله و با خروش
فرخ زاد هرمزد لشكر براند
ز ايران جهانديدگان را بخواند
همي‌رفت با ناله و درد شاه
سپهبد به پيش اندرون با سپاه
چو منزل به منزل بيامد بري
بر آسود يك چند با رود و مي
ز ري سوي گرگان بيامد چو باد
همي‌بود يك چند نا شاد و شاد
ز گرگان بيامد سوي راه بست
پر آژنگ رخسار و دل نادرست


بخش ۵

۳۱ بازديد


بفرمود تابركشيدند ناي
سپاه اندر آمد چو دريا ز جاي
برآمد يكي ابر و برشد خروش
همي كر شد مردم تيزگوش
سنانهاي الماس در تيره گرد
چو آتش پس پردهٔ لاژورد
همي نيزه بر مغفر آبدار
نيامد به زخم اندرون پايدار
سه روز اندر آن جايگه جنگ بود
سر آدمي سم اسپان به سود
شد ازتشنگي دست گردان ز كار
هم اسپ گرانمايه از كارزار
لب رستم از تشنگي شد چو خاك
دهن خشك و گويا زبان چاك چاك
چو بريان و گريان شدند از نبرد
گل تر به خوردن گرفت اسپ و مرد
خروشي بر آمد به كردار رعد
ازين روي رستم وزان روي سعد
برفتند هر دو ز قلب سپاه
بيكسو كشيدند ز آوردگاه
چو از لشكر آن هر دو تنها شدند
به زير يكي سرو بالا شدند
همي‌تاختند اندر آوردگاه
دو سالار هر دو به دل كينه خواه
خروشي برآمد ز رستم چو رعد
يكي تيغ زد بر سر اسپ سعد
چواسپ نبرد اندرآمد به سر
جدا شد ازو سعد پرخاشخر
بر آهيخت رستم يكي تيغ تيز
بدان تا نمايد به دو رستخيز
همي‌خواست از تن سرش رابريد
ز گرد سپه اين مران را نديد
فرود آمد از پشت زين پلنگ
به زد بر كمر بر سر پالهنگ
بپوشيد ديدار رستم ز گرد
بشد سعد پويان به جاي نبرد
يكي تيغ زد بر سر ترگ اوي
كه خون اندر آمد ز تارك بروي
چو ديدار رستم ز خون تيره شد
جهانجوي تازي بدو چيره شد
دگر تيغ زد بربر و گردنش
به خاك اندر افگند جنگي تنش
سپاه از دو رويه خودآگاه نه
كسي را سوي پهلوان راه نه
همي‌جست مر پهلوان را سپاه
برفتند تا پيش آوردگاه
بديدندش از دور پر خون و خاك
سرا پاي كردن به شمشير چاك
هزيمت گرفتند ايرانيان
بسي نامور كشته شد در ميان
بسي تشنه بر زين بمردند نيز
پر آمد ز شاهان جهان را قفيز
سوي شاه ايران بيامد سپاه
شب تيره و روز تازان به راه
به بغداد بود آن زمان يزدگرد
كه او را سپاه اندآورد گرد


بخش ۸

۳۰ بازديد


يكي نامه بنوشت ديگر بطوس
پر از خون دل و روي چون سندروس
نخست آفرين كرد بر دادگر
كزو ديد نيرو و بخت و هنر
خداوند پيروزي و فرهي
خداوند ديهيم شاهنشهي
پي پشه تا پر و چنگ عقاب
به خشكي چو پيل و نهنگ اندر آب
ز پيمان و فرمان او نگذرد
دم خويش بي راي او نشمرد
ز شاه جهان يزدگرد بزرگ
پدر نامور شهريار سترگ
سپهدار يزدان پيروزگر
نگهبان جنبده و بوم و بر
ز تخم بزرگان يزدان شناس
كه از تاج دارند از اختر سپاس
كزيشان شد آباد روي زمين
فروزندهٔ تاج و تخت و نگين
سوي مرزبانان با گنج و گاه
كه با فرو برزند و با داد و راه
شميران و رويين دژ و رابه كوه
كلات از دگر دست و ديگر گروه
نگهبان ما باد پروردگار
شما بي‌گزند از بد روزگار
مبادا گزند سپهر بلند
مه پيكار آهرمن پرگزند
همانا شنيدند گردنكشان
خنيده شد اندر جهان اين نشان
كه بر كارزاي و مرد نژاد
دل ما پر آزرم و مهرست و داد
به ويژه نژاد شما را كه رنج
فزونست نزديك شاهان ز گنج
چو بهرام چوبينه آمد پديد
ز فرمان ديهيم ما سركشيد
شما را دل از شهر اي فراخ
به پيچيد وز باغ و ميدان و كاخ
برين باستان راع و كوه بلند
كده ساختيد از نهيب گزند
گر اي دون كه نيرو دهد كردگار
به كام دل ما شود روزگار
ز پاداش نيكي فزايش كنيم
برين پيش دستي نيايش كنيم
همانا كه آمد شما را خبر
كه ما را چه آمد ز اختر به سر
ازين مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانايي و شرم بي بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همي‌داد خواهند گيتي بباد
بسي گنج و گوهر پراگنده شد
بسي سر به خاك اندر آگنده شد
چنين گشت پرگار چرخ بلند
كه آيد بدين پادشاهي گزند
ازين زاغ ساران بي‌آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
كه نوشين روان ديده بود اين به خواب
كزين تخت به پراگند رنگ و آب
چنان ديد كز تازيان صد هزار
هيونان مست و گسسته مهار
گذر يافتندي با روند رود
نماندي برين بوم بر تار و پود
به ايران و بابل نه كشت و درود
به چرخ زحل برشدي تيره دود
هم آتش به مردي به آتشكده
شدي تيره نوروز و جشن سده
از ايوان شاه جهان كنگره
فتادي به ميدان او يكسره
كنون خواب راپاسخ آمد پديد
ز ما بخت گردن بخواهد كشيد
شود خوار هركس كه هست ارجمند
فرومايه را بخت گردد بلند
پراگنده گردد بدي در جهان
گزند آشكارا و خوبي نهان
بهر كشوري در ستمگارهٔي
پديد آيد و زشت پتيارهٔي
نشان شب تيره آمد پديد
همي روشنايي بخواهد پريد
كنون ما به دستوري رهنماي
همه پهلوانان پاكيزه راي
به سوي خراسان نهاديم روي
بر مرزبانان ديهيم جوي
ببينيم تا گردش روزگار
چه گويد بدين راي نا استوار
پس اكنون ز بهر كنارنگ طوس
بدين سو كشيديم پيلان وكوس
فرخ زاد با ما ز يك پوستست
به پيوستگي نيز هم دوستست
بالتونيه‌ست او كنون رزمجوي
سوي جنگ دشمن نهادست روي
كنون كشمگان پور آن رزمخواه
بر ما بيامد بدين بارگاه
بگفت آنچ آمد ز شايستگي
هم ازبندگي هم ز بايستگي
شينديم زين مرزها هرچ گفت
بلندي و پستي و غار و نهفت
دژ گنبدين كوه تا خرمنه
دگر لاژوردين ز بهر بنه
ز هر گونه بنمود آن دل گسل
ز خوبي نمود آنچ بودش به دل
وزين جايگه شد بهر جاي كس
پژوهنده شد كارها پيش وپس
چنين لشكري گشن ما را كه هست
برين تنگ دژها نشايد نشست
نشستيم و گفتنيم با راي زن
همه پهلوانان شدند انجمن
ز هر گونه گفتيم و انداختيم
سر انجام يكسر برين ساختيم
كه از تاج و ز تخت و مهر و نگين
همان جامهٔ روم و كشمير و چين
ز پر مايه چيزي كه آمد بدست
ز روم و ز طايف همه هرچ هست
همان هرچه از ماپراگند نيست
گر از پوشش است ار ز افگند نيست
ز زرينه و جامهٔ نابريد
ز چيزي كه آن رانشايد كشيد
هم از خوردنيها ز هر گونه ساز
كه ما را بيايد برو بر نياز
ز گاوان گردون كشان چل هزار
كه رنج آورد تا كه آيد به كار
به خروار زان پس ده و دو هزار
به خوشه درون گندم آرد ببار
همان ارزن و پسته و ناردان
بيارد يكي موبدي كاردان
شتروار زين هريكي ده هزار
هيونان بختي بيارند بار
همان گاو گردون هزار از نمك
بيارند تا بر چه گردد فلك
ز خرما هزار و ز شكر هزار
بود سخته و راست كرده شمار
ده و دو هزار انگبين كندره
بدژها كشند آن همه يكسره
نمك خورده سرپوست چون چل هزار
بيارند آن راكه آيد به كار
شتروار سيصد ز زربفت شاه
بيارند بر بارها تا دو ماه
بيايد يكي موبدي با گروه
ز گاه شميران و از را به كوه
به ديدار پيران و فرهنگيان
بزرگان كه‌اند از كنارنگيان
به دو روز نامه به دژها نهند
يكي نامه گنجور ما را دهند
دگر خود بدارند با خويشتن
بزرگان كه باشند زان انجمن
همانا بران راغ و كوه بلند
ز ترك و ز تازي نيايد گزند
شما را بدين روزگار سترگ
يكي دست باشد بر ما بزرگ
هنرمند گوينده دستور ما
بفرمايد اكنون به گنج‌ور ما
كه هركس اين را ندارد به رنج
فرستد ورا پارسي جامه پنج
يكي خوب سربند پيكر به زر
بيابند فرجام زين كار بر
بدين روزگار تباه و دژم
بيابد ز گنجور ما چل درم
به سنگ كسي كو بود زيردست
يكي زين درمها گر ايد بدست
از آن شست بر سرش و چاردانگ
بيارد نبشته بخواند به بانگ
بيك روي برنام يزدان پاك
كزويست اميد و زو ترس وباك
دگر پيكرش افسر و چهر ما
زمين بارور گشته از مهر ما
به نوروز و مهر آن هم آراستست
دو جشن بزرگست و با خواستست
درود جهان بر كم آزار مرد
كسي كو ز ديهيم ما ياد كرد
بلند اختري نامجوي سواري
بيامد به كف نامهٔ شهريار


بخش ۷

۳۱ بازديد


دبير جهانديده راپيش خواند
دل آگنده بودش همه برفشاند
جهاندار چون كرد آهنگ مرو
به ماهوي سوري كنارنگ مرو
يكي نامه بنوشت با درد و خشم
پر از آرزو دل پر از آب چشم
نخست آفرين كرد بر كردگار
خداوند دانا و پروردگار
خداوند گردنده بهرام وهور
خداوند پيل و خداوند مور
كند چون بخواهد ز ناچيز چيز
كه آموزگارش نبايد به نيز
بگفت آنك ما را چه آمد بروي
وزين پادشاهي بشد رنگ و بوي
ز رستم كجا كشته شد روز جنگ
ز تيمار بر ما جهان گشت تنگ
بدست يكي سعد وقاص نام
نه بوم و نژاد و نه دانش نه كام
كنون تا در طيسفون لشكرست
همين زاغ پيسه به پيش اندرست
تو با لشكرت رزم را سازكن
سپه را برين برهم آواز كن
من اينك پس نامه برسان باد
بيايم به نزد تو اي پاك وراد
فرستادهٔ ديگر از انجمن
گزين كرد بينا دل و راي زن