چو هنگامه زادن آمد فراز
ازان كار بر باد نگشاد راز
پسر زاد پس دختر اردوان
يكي خسروآيين و روشنروان
از ايوان خويش انجمن دور كرد
ورا نام دستور شاپور كرد
نهانش همي داشت تا هفت سال
يكي شاه نو گشت با فر و يال
چنان بد كه روزي بيامد وزير
بديد آب در چهرهٔ اردشير
بدو گفت شاها انوشه بدي
روان را به انديشه توشه بدي
ز گيتي همه كام دل يافتي
سر دشمن از تخت برتافتي
كنون گاه شادي و مي خوردنست
نه هنگام انديشهها كردنست
زمين هفت كشور سراسر تراست
جهان يكسر از داد تو گشت راست
چنين داد پاسخ ورا شهريار
كه اي پاكدل موبد رازدار
زمانه به شمشير ما راست گشت
غم و رنج و ناخوبي اندر گذشت
مرا سال بر پنجه و يك رسيد
ز كافور شد مشك و گل ناپديد
پسر بايدي پيشم اكنون به پاي
دلاراي و نيروده و رهنماي
پدر بيپسر چون پسر بيپدر
كه بيگانه او را نگيرد به بر
پس از من بدشمن رسد تاج و گنج
مرا خاك سود آيد و درد و رنج
به دل گفت بيدار مرد كهن
كه آمد كنون روزگار سخن
بدو گفت كاي شاه كهتر نواز
جوانمرد روشندل و سرفراز
گر ايدونك يابم به جان زينهار
من اين رنج بردارم از شهريار
بدو گفت شاه اي خردمند مرد
چرا بيم جان ترا رنجه كرد
بگوي آنچ داني و بفزاي نيز
ز گفت خردمند برتر چه چيز
چنين داد پاسخ بدو كدخداي
كه اي شاه روشندل و پاكراي
يكي حقه بد نزد گنجور شاه
سزد گر بخواهد كنون پيش گاه
به گنجور گفت آنك او زينهار
ترا داد آمد كنون خواستار
بدو بازده تا ببينم كه چيست
مگرمان نبايد به انديشه زيست
بياورد آن حقه گنجور اوي
سپرد آنك بستد ز دستور اوي
بدو گفت شاه اندرين حقه چيست
نهاده برين بند بر مهر كيست
بدو گفت كان خون گرم منست
بريده ز بن پاك شرم منست
سپردي مرا دختر اردوان
كه تا بازخواهي تن بيروان
نكشتم كه فرزند بد در نهان
بترسيدم از كردگار جهان
بجستم ز فرمانت آزرم خويش
بريدم هماندر زمان شرم خويش
بدان تا كسي بد نگويد مرا
به درياي تهمت نشويد مرا
كنون هفتسالهست شاپور تو
كه دايم خرد باد دستور تو
چنو نيست فرزند يك شاه را
نماند مگر بر فلك ماه را
ورا نام شاپور كردم ز مهر
كه از بخت تو شاد بادا سپهر
همان مادرش نيز با او به جاي
جهانجوي فرزند را رهنماي
بدو ماند شاه جهان درشگفت
ازان كودك انديشهها برگرفت
ازان پس چنين گفت با كدخداي
كه اي مرد روشندل و پاكراي
بسي رنج برداشتي زين سخن
نمانم كه رنج تو گردد كهن
كنون صد پسر گير همسال اوي
به بالا و دوش و بر و يال اوي
همان جامه پوشيده با او بهم
نبايد كه چيزي بود بيش و كم
همه كودكان را به ميدان فرست
به بازيدن گوي و چوگان فرست
چو يك دشت كودك بود خوبچهر
بپيچد ز فرزند جانم به مهر
بدان راستي دل گواهي دهد
مرا با پسر آشنايي دهد
به دل گفت موبد كه بد روزگار
كه فرمان چنين آمد از شهريار
همه مرگ راييم برنا و پير
ندارد پسر شهريار اردشير
گر او بيعدد ساليان بشمرد
به دشمن رسد تخت چون بگذرد
همان به كزين كار ناسودمند
به مردي يكي كار سازم بلند
ز كشتن رهانم مر اين ماه را
مگر زين پشيمان كنم شاه را
هرانگه كزو بچه گردد جدا
به جاي آرم اين گفتهٔ پادشا
نه كاريست كز دل همي بگذرد
خردمند باشم به از بيخرد
بياراست جايي به ايوان خويش
كه دارد ورا چون تن و جان خويش
به زن گفت اگر هيچ باد هوا
ببيند ورا من ندارم روا
پس انديشه كرد آنك دشمن بسيست
گمان بد و نيك با هركسيست
يكي چاره سازم كه بدگوي من
نراند به زشت آب در جوي من
به خانه شد و خايه ببريد پست
برو داغ و دارو نهاد و ببست
به خايه نمك بر پراگند زود
به حقه در آگند بر سان دود
هماندر زمان حقه را مهر كرد
بيامد خروشان و رخساره زرد
چو آمد به نزديك تخت بلند
همان حقه بنهاد با مهر و بند
چنين گفت با شاه كين زينهار
سپارد به گنجور خود شهريار
نوشته بر آن حقه تاريخ آن
پديدار كرده بن و بيخ آن
كنون بشنو از دخت مهرك سخن
ابا گرد شاپور شمشيرزن
چو لختي برآمد برين روزگار
فروزنده شد دولت شهريار
به نخچير شد شاه روزي پگاه
خردمند شاپور با او به راه
به هر سو سواران همي تاختند
ز نخچير دشتي بپرداختند
پديد آمد از دور دشتي فراخ
پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ
همي تاخت شاپور تا پيش ده
فرود آمد از راه در خان مه
يكي باغ بد كش و خرم سراي
جوان اندر آمد بدان سبز جاي
يكي دختري ديد بر سان ماه
فروهشته از چرخ دلوي به چاه
چو آن ماهرخ روي شاپور ديد
بيامد برو آفرين گستريد
كه شادان بدي شاه و خندان بدي
همه ساله از بيگزندان بدي
كنون بيگمان تشنه باشد ستور
بدين ده رود اندرون آب شور
به چاه اندرون آب سردست و خوش
بفرماي تا من بوم آبكش
بدو گفت شاپور كاي ماهروي
چرا رنجه گشتي بدين گفتوگوي
كه باشند با من پرستنده مرد
كزين چاه بيبن كشند آب سرد
ز برنا كنيزك بپيچيد روي
بشد دور و بنشست بر پيش جوي
پرستندهٔي را بفرمود شاه
كه دلو آور و آب بركش ز چاه
پرستنده بشنيد و آمد دوان
رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گرانسنگ پر آب گشت
پرستنده را روي پرتاب گشت
چو دلو گران برنيامد ز چاه
بيامد ژكان زود شاپور شاه
پرستنده را گفت كاي نيمزن
نه زن داشت اين دلو و چندين رسن
همي بركشيد آب چندين ز چاه
تو گشتي پر از رنج و فريادخواه
بيامد رسن بستد از پيشكار
شد آن كار دشوار بر شاه خوار
ز دلو گران شاه چون رنج ديد
بر آن خوبرخ آفرين گستريد
كه برتافت دلوي برين سان گران
همانا كه هست از نژاد سران
كنيزك چو او دلو را بركشيد
بيامد به مهر آفرين گستريد
كه نوشه بدي تا بود روزگار
هميشه خرد بادت آموزگار
به نيروي شاپور شاه اردشير
شود بيگمان آب در چاه شير
جوان گفت با دختر چربگوي
چه داني كه شاپورم اي ماهروي
چنين داد پاسخ كه اين داستان
شنيدم بسي از لب راستان
كه شاپور گردست با زور پيل
به بخشندگي همچو درياي نيل
به بالاي سروست و رويينتنست
به هرچيز مانندهٔ بهمنست
بدو گفت شاپور كاي ماهروي
سخن هرچ پرسم ترا راستگوي
پديدار كن تا نژاد تو چيست
برين چهرهٔ تو نشان كييست
بدو گفت من دختر مهترم
ازيرا چنين خوب و كنداورم
چنين داد پاسخ كه هرگز دروغ
بر شهرياران نگيرد فروغ
كشاورز را دختر ماهروي
نباشد بدين روي و اين رنگ و بوي
كنيزك بدو گفت كاي شهريار
هرانگه كه يابم به جان زينهار
بگويم همه پيش تو من نژاد
چو يابم ز خشم شهنشاه داد
بدو گفت شاپور كز بوستان
نرست از چمن كينهٔ دوستان
بگوي و ز من بيم در دل مدار
نه از نامور دادگر شهريار
كنيزك بدو گفت كز راه داد
منم دختر مهرك نوشزاد
مرا پارسايي بياورد خرد
بدين پرهنر مهتر ده سپرد
من از بيم آن نامور شهريار
چنين آبكش گشتم و پيشكار
بيامد بپردخت شاپور جاي
همي بود مهتر به پيشش به پاي
به دو گفت كين دختر خوبچهر
به من ده بر من گواكن سپهر
بدو داد مهتر به فرمان اوي
بر آيين آتشپرستان اوي
چو شاپور شد همچو سرو بلند
ز چشم بدش بود بيم گزند
نبودي جدا يك زمان ز اردشير
ورا همچو دستور بودي وزير
نپرداختي شاه روزي ز جنگ
به شادي نبوديش جاي درنگ
چو جايي ز دشمن بپرداختي
دگر بدكنش سر برافراختي
همي گفت كز كردگار جهان
بخواهم همي آشكار و نهان
كه بيدشمن آرم جهان را به دست
نباشم مگر شاد و يزدانپرست
بدو گفت فرخنده دستور اوي
كه اي شاه روشندل و راهجوي
سوي كيد هندي فرستيم كس
كه دانش پژوهست و فريادرس
بداند شمار سپهر بلند
در پادشاهي و راه گزند
اگر هفت كشور ترا بي همال
بخواهد بدن بازيابد به فال
يكايك بگويد ندارد به رنج
نخواهد بدين پاسخ از شاه گنج
چو بشنيد بگزيد شاه اردشير
جواني گرانمايه و تيزوير
فرستاد نزديك دانا به هند
بسي اسپ و دينار و چندي پرند
بدو گفت رو پيش دانا بگوي
كه اي مرد نيكاختر و راهجوي
به اختر نگه كن كه تا من ز جنگ
كي آسايم و كشور آرم به چنگ
اگر بود خواهد بدين دستگاه
به تدبير آن زور بنماي راه
وگر نيست اين تا نباشم به رنج
برين گونه نپراگند نيز گنج
بيامد فرستادهٔ شهريار
بر كيد با هديه و با نثار
بگفت آنك با او شهنشاه گفت
همه رازها برگشاد از نهفت
بپرسيد زو كيد و غمخواره شد
ز پرسش سوي دانش و چاره شد
بياورد صلاب و اختر گرفت
يكي زيج رومي به بر در گرفت
نگه كرد بر كار چرخ بلند
ز آساني و سود و درد و گزند
فرستاده را گفت كردم شمار
از ايران و از اختر شهريار
گر از گوهر مهرك نوشزاد
برآميزد اين تخمه با آن نژاد
نشيند به آرام بر تخت شاه
نبايد فرستاد هر سو سپاه
بيفزايدش گنج و كاهدش رنج
تو شو كينهٔ اين دو گوهر بسنج
گر اين كرد ايران ورا گشت راست
بيابد همه كام دل هرچ خواست
فرستاده را چيز بخشيد و گفت
كزين هرچ گفتم نبايد نهفت
گر او زين نپيچد سپهر بلند
كند اينك گفتم برو ارجمند
فرستاده آمد بر شهريار
بگفت آنچ بشنيد زان نامدار
چو بشنيد گفتار او اردشير
دلش گشت پر درد و رخ چون زرير
فرستاده را گفت هرگز مباد
كه من بينم از تخم مهرك نژاد
به خانه درون دشمن آرم ز كوي
شود با بر و بوم من كينهجوي
دريغ آن پراگندن گنج من
فرستادن مردم و رنج من
ز مهرك يكي دختري ماند و بس
كه او را به جهرم نديدست كس
بفرمايم اكنون كه جوينده باز
ز روم و ز چين و ز هند و طراز
بر آتش چو يابمش بريان كنم
برو خاك را زار و گريان كنم
به جهرم فرستاد چندي سوار
يكي مرد جوينده و كينهدار
چو آگاه شد دخت مهرك بجست
سوي خان مهتر به كنجي نشست
چو بنشست آن دخت مهرك بده
مر او را گرامي همي كرد مه
باليد بر سان سرو سهي
خردمند با زيب و با فرهي
مر او را دران بوم همتا نبود
به كشور چنو سرو بالا نبود
بيامد به شبگير دستور شاه
همي كرد كودك به ميدان سپاه
يكي جامه و چهر و بالا يكي
كه پيدا نبد اين ازان اندكي
به ميدان تو گفتي يكي سور بود
ميان اندرون شاه شاپور بود
چو كودك به زخم اندر آورد گوي
فزوني همي جست هر يك بدوي
بيامد به ميدان پگاه اردشير
تني چند از ويژگان ناگزير
نگه كرد و چون كودكان را بديد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
به انگشت بنمود با كدخداي
كه آمد يكي اردشيري به جاي
بدو راهبر گفت كاي پادشا
دلت شد به فرزند خود بر گواه
يكي بنده را گفت شاه اردشير
كه رو گوي ايشان به چوگان بگير
همي باش با كودكان تازهروي
به چوگان به پيش من انداز گوي
ازان كودكان تا كه آيد دلير
ميان سواران به كردار شير
ز ديدار من گوي بيرون برد
ازين انجمن كس به كس نشمرد
بود بيگمان پاك فرزند من
ز تخم و بر و پاك پيوند من
به فرمان بشد بندهٔ شهريار
بزد گوي و افگند پيش سوار
دوان كودكان از پي او چو تير
چو گشتند نزديك با اردشير
بماندند ناكام بر جاي خويش
چو شاپور گرد اندر آمد به پيش
ز پيش پدر گوي بربود و برد
چو شد دور مر كودكان را سپرد
ز شادي چنان شد دل اردشير
كه گردد جوان مردم گشته پير
سوارانش از خاك برداشتند
همي دست بر دست بگذاشتند
شهنشاه زان پس گرفتش به بر
همي آفرين خواند بر دادگر
سر و چشم و رويش ببوسيد و گفت
كه چونين شگفتي نشايد نهفت
به دل هرگز اين ياد نگذاشتم
كه شاپور را كشته پنداشتم
چو يزدان مرا شهرياري فزود
ز من در جهان يادگاري فزود
به فرمان او بر نيابي گذر
وگر برتر آري ز خورشيد سر
گهر خواست از گنج و دينار خواست
گرانمايه ياقوت بسيار خواست
برو زر و گوهر بسي ريختند
زبر مشك و عنبر بسي بيختند
ز دينار شد تاركش ناپديد
ز گوهر كسي چهرهٔ او نديد
به دستور بر نيز گوهر فشاند
به كرسي زر پيكرش برنشاند
ببخشيد چندان ورا خواسته
كه شد كاخ و ايوانش آراسته
بفرمود تا دختر اردوان
به ايوان شود شاد و روشنروان
ببخشيد كرده گناه ورا
ز زنگار بزدود ماه ورا
بياورد فرهنگيان را به شهر
كسي كو ز فرزانگي داشت بهر
نوشتن بياموختش پهلوي
نشست سرافرازي و خسروي
همان جنگ را گرد كرده عنان
ز بالا به دشمن نمودن سنان
ز مي خوردن و بخشش و كار بزم
سپه جستن و كوشش روز رزم
وزان پس دگر كرد ميخ درم
همان ميخ دينار و هر بيش و كم
به يك روي بد نام شاه اردشير
به روي دگر نام فرخ وزير
گران خوار بد نام دستور شاه
جهانديده مردي نماينده راه
نوشتند بر نامهها همچنين
بدو داد فرمان و مهر و نگين
ببخشيد گنجي به درويش مرد
كه خوردش نبودي بجز كاركرد
نگه كرد جايي كه بد خارستان
ازو كرد خرم يكي شارستان
كجا گندشاپور خواندي ورا
جزين نام نامي نراندي ورا
بسي برنيامد برين روزگار
كه سرو سهي چون گل آمد به بار
چو نه ماه بگذشت بر ماهروي
يكي كودك آمد به بالاي اوي
تو گفتي كه بازآمد اسفنديار
وگر نامدار اردشير سوار
ورا نام شاپور كرد اورمزد
كه سروي بد اندر ميان فرزد
چنين تا برآمد برين هفت سال
ببود اورمزد از جهان بيهمال
ز هركس نهانش همي داشتند
به جايي ببازيش نگذاشتند
به نخچير شد هفت روز اردشير
بشد نيز شاپور نخچيرگير
نهان اورمزد از ميان گروه
بيامد كز آموختن شد ستوه
دوان شد به ميدان شاه اردشير
كماني به يك دست و ديگر دو تير
ابا كودكان چند و چوگان و گوي
به ميدان شاه اندر آمد ز كوي
جهاندار هم در زمان با سپاه
به ميدان بيامد ز نخچيرگاه
ابا موبدان موبد تيزوير
به نزديك ايوان رسيد اردشير
بزد كودكي نيز چوگان ز راه
بشد گوي گردان به نزديك شاه
نرفتند زيشان پس گوي كس
بماندند بر جاي ناكام بس
دوان اورمزد از ميانه برفت
به پيش جهاندار چون باد تفت
ز پيش نيا زود برداشت گوي
ازو گشت لشكر پر از گفتوگوي
ازان پس خروشي برآورد سخت
كزو خيره شد شاه پيروز بخت
به موبد چنين گفت كين پاكزاد
نگه كن كه تا از كه دارد نژاد
بپرسيد موبد ندانست كس
همه خامشي برگزيدند و بس
به موبد چنين گفت پس شهريار
كه بردارش از خاك و نزد من آر
بشد موبد و برگرفتش ز گرد
ببردش بر شاه آزادمرد
بدو گفت شاه اين گرانمايه خرد
ترا از نژاد كه بايد شمرد
نترسيد كودك به آواز گفت
كه نام نژادم نبايد نهفت
منم پور شاپور كو پور تست
ز فرزند مهرك نژاد درست
فروماند زان كار گيتي شگفت
بخنديد و انديشه اندر گرفت
بفرمود تا رفت شاپور پيش
به پرسش گرفتش ز اندازه بيش
بترسيد شاپور آزادمرد
دلش گشت پردرد و رخساره زرد
بخنديد زو نامور شهريار
بدو گفت فرزند پنهان مدار
پسر بايد از هرك باشد رواست
كه گويند كاين بچه پادشاست
بدو گفت شاپور نوشه بدي
جهان را به ديدار توشه بدي
ز پشت منست اين و نام اورمزد
درخشنده چون لاله اندر فرزد
نهان داشتم چندش از شهريار
بدان تا برآيد بر از ميوهدار
گرانمايه از دختر مهرك است
ز پشت منست اين مرا بيشكست
ز آب و ز چاه آن كجا رفته بود
پسر گفت و پرسيد و چندي شنود
ز گفتار او شاد شد اردشير
به ايوان خراميد خود با وزير
گرفته دلاويز را بر كنار
ز ايوان سوي تخت شد شهريار
بياراست زرين يكي زيرگاه
يكي طوق فرمود و زرين كلاه
سر خرد كودك بياراستند
بس از گنج در و گهر خواستند
همي ريخت تا شد سرش ناپديد
تنش را نيا زان ميان بركشيد
بسي زر و گوهر به درويش داد
خردمند را خواسته بيش داد
به ديبا بياراست آتشكده
هم ايوان نوروز و كاخ سده
يكي بزمگه ساخت با مهتران
نشستند هرجاي رامشگران
چنين گفت با نامداران شهر
هرانكس كه او از خرد داشت بهر
كه از گفت دانا ستاره شمر
نبايد كه هرگز كند كس گذر
چنين گفته بد كيد هندي كه بخت
نگردد ترا ساز و خرم به تخت
نه كشور نه افسر نه گنج و سپاه
نه ديهيم شاهي نه فر كلاه
مگر تخمهٔ مهرك نوشزاد
بياميزد آن دوده با ان نژاد
كنون ساليان اندر آمد به هشت
كه جز به آرزو چرخ بر ما نگشت
چو شاپور رفت اندر آرام خويش
ز گيتي نديده به جز كام خويش
زمين هفت كشور مرا گشت راست
دلم يافت از بخت چيزي كه خواست
وزان پس بر كارداران اوي
شهنشاه كردند عنوان اوي
چو از روم وز چين وز ترك و هند
جهان شد مر او را چو رومي پرند
ز هر مرز پيوسته شد باژ و ساو
كسي را نبد با جهاندار تاو
همه مهتران را ز ايران بخواند
سزاوار بر تخت شاهي نشاند
ازان پس شهنشاه بر پاي خاست
به خوبي بياراست گفتار راست
چنين گفت كاي نامداران شهر
ز راي و خرد هرك داريد بهر
بدانيد كاين تيرگردان سپهر
ننازد به داد و نيازد به مهر
يكي را چو خواهد برآرد بلند
هم آخر سپارد به خاك نژند
نماند به جز نام زو در جهان
همه رنج با او شود در نهان
به گيتي ممانيد جز نام نيك
هرانكس كه خواهد سرانجام نيك
ترا روزگار اورمزد آن بود
كه خشنودي پاك يزدان بود
به يزدان گراي و به يزدان گشاي
كه دارنده اويست و نيكي فزاي
ز هر بد به دادار گيهان پناه
كه او راست بر نيك و بد دستگاه
كند بر تو آسان همه كار سخت
ز راي دلفروز و پيروز بخت
نخستين ز كار من اندازه گير
گذشته بد و نيك من تازه گير
كه كردم به دادار گيهان پناه
مرا داد بر نيك و بد دستگاه
زمين هفت كشور به شاهي مراست
چنان كز خداوندي او سزاست
همي باژ خواهم ز روم و ز هند
جهان شد مرا همچو رومي پرند
سپاسم ز يزدان كه او داد زور
بلند اختر و بخش كيوان و هور
ستايش كه داند سزاوار اوي
نيايش بر آيين و كردار اوي
مگر كو دهد بازمان زندگي
بماند بزرگي و تابندگي
كنون هرچ خواهيم كردن ز داد
بكوشيم وز داد باشيم شاد
ز ده يك مرا چند بر شهرهاست
كه دهقان و موبد بران بر گواست
چو بايد شما را ببخشم همه
همان ده يك و بوم و باژ و رمه
مگر آنك آيد شما را فزون
بيارد سوي گنج ما رهنمون
ز ده يك كه من بستدم پيش ازين
ز باژ آنچ كم بود گر بيش ازين
همي از پي سود بردم به كار
به در داشتن لشكر بيشمار
بزرگي شما جستم و ايمني
نهان كردن كيش آهرمني
شما دست يكسر به يزدان زنيد
بكوشيد و پيمان او مشكنيد
كه بخشنده اويست و دارنده اوي
بلند آسمان را نگارنده اوي
ستمديده را اوست فريادرس
منازيد با نازش او به كس
نبايد نهادن دل اندر فريب
كه پيش فراز اندر آيد نشيب
كجا آنك بر سود تاجش به ابر
كجا آنك بودي شكارش هژبر
نهالي همه خاك دارند و خشت
خنك آنك جز تخم نيكي نكشت
همه هرك هست اندرين مرز من
كجا گوش دارند اندرز من
نمايم شما را كنون راه پنج
كه سودش فزون آيد از تاج و گنج
كنون از خردمندي اردشير
سخن بشنو و يك به يك يادگير
بكوشيد و آيين نيكو نهاد
بگسترد بر هر سوي مهر و داد
به درگاه چون خواست لشكر فزون
فرستاد بر هر سوي رهنمون
كه تا هركسي را كه دارد پسر
نماند كه بالا كند بيهنر
سواري بياموزد و رسم جنگ
به گرز و كمان و به تير خدنگ
چو كودك ز كوشش به مردي شدي
بهر بخششي در بي آهو بدي
ز كشور به درگاه شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند
نوشتي عرض نام ديوان اوي
بياراستي كاخ و ايوان اوي
چو جنگ آمدي نورسيده جوان
برفتي ز درگاه با پهلوان
يكي موبدان را ز كارآگهان
كه بودي خريدار كار جهان
ابر هر هزاري يكي كارجوي
برفتي نگه داشتي كار اوي
هرانكس كه در جنگ سست آمدي
به آورد ناتندرست آمدي
شهنشاه را نامه كردي بران
هم از بيهنر هم ز جنگآوران
جهاندار چون نامه برخواندي
فرستاده را پيش بنشاندي
هنرمند را خلعت آراستي
ز گنج آنچ پرمايهتر خواستي
چو كردي نگاه اندران بيهنر
نبستي ميان جنگ را بيشتر
چنين تا سپاهش بدانجا رسيد
كه پهناي ايشان ستاره نديد
ازيشان كسي را كه بد رايزن
برافراختندي سرش ز انجمن
كه هركس كه خشنودي شاه جست
زمين را به خوان دليران بشست
بيابد ز من خلعت شهريار
بود در جهان نام او يادگار
به لشكر بياراست گيتي همه
شبان گشت و پرخاشجويان رمه
به ديوانش كارآگهان داشتي
به بيدانشي كار نگذاشتي
بلاغت نگه داشتندي و خط
كسي كو بدي چيره بر يك نقط
چو برداشتي آن سخن رهنمون
شهنشاه كرديش روزي فزون
كسي را كه كمتر بدي خط و وير
نرفتي به ديوان شاه اردشير
سوي كارداران شدندي به كار
قلمزن بماندي بر شهريار
شناسنده بد شهريار اردشير
چو ديدي به درگاه مرد دبير
نويسنده گفتي كه گنج آگنيد
هم از راي او رنج بپراگنيد
بدو باشد آباد شهر و سپاه
همان زيردستان فريادخواه
دبيران چو پيوند جان منند
همه پادشا بر نهان منند
چو رفتي سوي كشور كاردار
بدو شاه گفتي درم خوار دار
نبايد كه مردم فروشي به گنج
كه بركس نماند سراي سپنج
همه راستي جوي و فرزانگي
ز تو دور باد آز و ديوانگي
ز پيوند و خويشان مبر هيچكس
سپاه آنچ من يار دادمت بس
درم بخش هر ماه درويش را
مده چيز مرد بدانديش را
اگر كشور آباد داري به داد
بماني تو آباد وز داد شاد
و گر هيچ درويش خسپد به بيم
همي جان فروشي به زر و به سيم
هرانكس كه رفتي به درگاه شاه
به شايسته كاري و گر دادخواه
بدندي به سر استواران اوي
بپرسيدن از كارداران اوي
كه دادست ازيشان و بگرفت چيز
وزيشان كه خسپد به تيمار نيز
دگر آنك در شهر دانا كهاند
گر از نيستي ناتوانا كهاند
دگر كيست آنك از در پادشاست
جهانديده پيرست و گر پارساست
شهنشاه گويد كه از رنج من
مبادا كسي شاد بيگنج من
مگر مرد با دانش و يادگير
چه نيكوتر از مرد دانا و پير
جهانديدگان را همه خواستار
جوان و پسنديده و بردبار
جوانان دانا و دانشپذير
سزد گر نشينند بر جاي پير
چو لشكرش رفتي به جايي به جنگ
خرد يار كردي و راي و درنگ
فرستادهٔي برگزيدي دبير
خردمند و با دانش و يادگير
پيامي به دادي به آيين و چرب
بدان تا نباشد به بيداد حرب
فرستاده رفتي بر دشمنش
كه بشناختي راز پيراهنش
شنيدي سخن گر خرد داشتي
غم و رنج بد را به بد داشتي
بدان يافت او خلعت شهريار
همان عهد و منشور با گوشوار
وگر تاب بودي به سرش اندرون
به دل كين و اندر جگر جوش خون
سپه را بدادي سراسر درم
بدان تا نباشند يك تن دژم
يكي پهلوان خواستي نامجوي
خردمند و بيدار و آرامجوي
دبيري به آيين و با دستگاه
كه دارد ز بيداد لشكر نگاه
وزان پس يكي مرد بر پشت پيل
نشستي كه رفتي خروشش دو ميل
زدي بانگ كاي نامداران جنگ
هرانكس كه دارد دل و نام و ننگ
نبايد كه بر هيچ درويش رنج
رسد گر بر آنكس بود نام و گنج
به هر منزلي در خوريد و دهيد
بران زيردستان سپاسي نهيد
به چيز كسان كس ميازيد دست
هرانكس كه او هست يزدانپرست
به دشمن هرانكس كه بنمود پشت
شود زان سپس روزگارش درشت
اگر دخمه باشد به چنگال اوي
وگر بند سايد بر و يال اوي
ز ديوان دگر نام او كرده پاك
خورش خاك و رفتنش بر تيره خاك
به سالار گفتي كه سستي مكن
همان تيز و پيش دستي مكن
هميشه به پيش سپه دار پيل
طلايه پراگنده بر چار ميل
نخستين يكي گرد لشكر به گرد
چو پيش آيدت روز ننگ و نبرد
به لشكر چنين گوي كاين خود كيند
بدين رزمگاه اندرون برچيند
از ايشان صد اسپ افگن از ما يكي
همان صد به پيش يكي اندكي
شما را همه پاك برنا و پير
ستانم همه خلعت از اردشير
چو اسپ افگند لشكر از هر دو روي
نبايد كه گردان پرخاشجوي
بيايد كه ماند تهي قلب گاه
وگر چند بسيار باشد سپاه
چنان كن كه با ميمنه ميسره
بكوشند جنگآوران يكسره
همان نيز با ميسره ميمنه
بكوشند و دلها همه بر بنه
بود لشكر قلب بر جاي خويش
كس از قلبگه نگسلد پاي خويش
وگر قلب ايشان بجنبد ز جاي
تو با لشكر از قلبگاه اندر آي
چو پيروز گردي ز كس خون مريز
كه شد دشمن بدكنش در گريز
چو خواهد ز دشمن كسي زينهار
تو زنهارده باش و كينه مدار
چو تو پشت دشمن ببيني به چيز
مپرداز و مگذر هم از جاي نيز
نبايد كه ايمن شويد از كمين
سپه باشد اندر در و دشت كين
هرآنگه كه از دشمن ايمن شوي
سخن گفتن كس همي نشنوي
غنيمت بدان بخش كو جنگ جست
به مردي دل از جان شيرين بشست
هرانكس كه گردد به دستت اسير
بدين بارگاه آورش ناگزير
من از بهر ايشان يكي شارستان
برآرم به بومي كه بد خارستان
ازين پندها هيچ گونه مگرد
چو خواهي كه ماني تو بيرنج و درد
به پيروزي اندر به يزدان گراي
كه او باشدت بيگمان رهنماي
ز جايي كه آمد فرستادهٔي
ز تركي و رومي و آزادهٔي
ازو مرزبان آگهي داشتي
چنين كارها خوار نگذاشتي
بره بر بدي خان او ساخته
كنارنگ زان كار پرداخته
ز پوشيدنيها و از خوردني
نيازش نبودي به گستردني
چو آگه شدي زان سخن كاردار
كه او بر چه آمد بر شهريار
هيوني سرافراز و مردي دبير
برفتي به نزديك شاه اردشير
بدان تا پذيره شدندي سپاه
بياراستي تخت پيروز شاه
كشيدي پرستنده هر سو رده
همه جامههاشان به زر آژده
فرستاده را پيش خود خواندي
به نزديكي تخت بنشاندي
به پرسش گرفتي همه راز اوي
ز نيك و بد و نام و آواز اوي
ز داد و ز بيداد وز كشورش
ز آيين وز شاه وز لشكرش
به ايوانش بردي فرستادهوار
بياراستي هرچ بودي به كار
وزان پس به خوان و ميش خواندي
بر تخت زرينش بنشاندي
به نخچير برديش با خويشتن
شدي لشكر بيشمار انجمن
كسي كردنش را فرستادهوار
بياراستي خلعت شهريار
به هر سو فرستاد پس موبدان
بيآزار و بيداردل بخردان
كه تا هر سوي شهرها ساختند
بدين نيز گنجي بپرداختند
بدان تا كسي را كه بيخانه بود
نبودش نوا بخت بيگانه بود
همان تا فراوان شود زيردست
خورش ساخت با جايگاه نشست
ازو نام نيكي بود در جهان
چه بر آشكار و چه اندر نهان
چو او در جهان شهرياري نبود
پس از مرگ او يادگاري نبود
منم ويژه زنده كن نام اوي
مبادا جز از نيكي انجام اوي
فراوان سخن در نهان داشتي
به هر جاي كارآگهان داشتي
چو بيمايه گشتي يكي مايهدار
ازان آگهي يافتي شهريار
چو بايست برساختي كار اوي
نماندي چنان تيره بازار اوي
زمين برومند و جاي نشست
پرستيدن مردم زيردست
بياراستي چون ببايست كار
نگشتي نهانش به كس آشكار
تهيدست را مايه دادي بسي
بدو شاد كردي دل هركسي
همان كودكان را به فرهنگيان
سپردي چو بودي ورا هنگ آن
به هر برزني در دبستان بدي
همان جاي آتشپرستان بدي
نماندي كه بودي كسي را نياز
نگه داشتي سختي خويش راز
به ميدان شدي بامداد پگاه
برفتي كسي كو بدي دادخواه
نچستي بداد اندر آزرم كس
چه كهتر چه فرزند فريادرس
چه كهتر چه مهتر به نزديك اوي
نجستي همي راي تاريك اوي
ز دادش جهان يكسر آباد كرد
دل زيردستان به خود شاد كرد
جهاندار چون گشت با داد جفت
زمانه پي او نيارد نهفت
فرستاده بودي به گرد جهان
خردمند و بيدار كارآگهان
به جايي كه بودي زميني خراب
وگر تنگ بودي به رود اندر آب
خراج اندر آن بوم برداشتي
زمين كسان خوار نگذاشتي
گر ايدونك دهقان بدي تنگ دست
سوي نيستي گشته كارش ز هست
بدادي ز گنج آلت و چارپاي
نماندي كه پايش برفتي ز جاي
ز دانا سخن بشنو اي شهريار
جهان را برين گونه آباد دار
چو خواهي كه آزاد باشي ز رنج
بيآزار و بيرنج آگنده گنج
بيآزاري زيردستان گزين
بيابي ز هركس به داد آفرين
الا اي خريدار مغز سخن
دلت برگسل زين سراي كهن
كجا چون من و چون تو بسيار ديد
نخواهد همي با كسي آرميد
اگر شهرياري و گر پيشكار
تو ناپايداري و او پايدار
چه با رنج باشي چه با تاج و تخت
ببايدت بستن به فرجام رخت
اگر ز آهني چرخ بگدازدت
چو گشتي كهن نيز ننوازدت
چو سرو دلاراي گردد به خم
خروشان شود نرگسان دژم
همان چهرهٔ ارغوان زعفران
سبك مردم شاد گردد گران
اگر شهرياري و گر زيردست
بجز خاك تيره نيابي نشست
كجا آن بزرگان با تاج و تخت
كجا آن سواران پيروزبخت
كجا آن خردمند كندآوران
كجا آن سرافراز و جنگي سران
كجا آن گزيده نياكان ما
كجا آن دليران و پاكان ما
همه خاك دارند بالين و خشت
خنك آنك جز تخم نيكي نكشت
نشان بس بود شهريار اردشير
چو از من سخن بشنوي يادگير
چو بر تخت بنشست شاه اردشير
بشد پيش گاهش يكي مرد پير
كجا نام آن پير خراد بود
زبان و روانش پر از داد بود
چنين داد پاسخ كه اي شهريار
انوشه بدي تا بود روزگار
هميشه بوي شاد و پيروزبخت
به تو شادمان كشور و تاج و تخت
به جايي رسيدي كه مرغ و دده
زنند از پس و پيش تختت رده
بزرگ جهان از كران تا كران
سرافراز بر تاجور مهتران
كه داند صفت كردن از داد تو
كه داد و بزرگيست بنياد تو
همان آفرين در فزايش كنيم
خداي جهان را نيايش كنيم
كه ما زنده اندر زمان توايم
به هر كار نيكي گمان توايم
خريدار ديدار چهر ترا
همان خوب گفتار و مهر ترا
تو ايمن بوي كز تو ما ايمنيم
مبادا كه پيمان تو بشكنيم
تو بستي ره بدسگالان ما
ز هند و ز چين و همالان ما
پراگنده شد غارت و جنگ و موش
نيايد همي جوش دشمن به گوش
بماناد اين شاه تا جاودان
هميشه سر و كار با موبدان
نه كس چون تو دارد ز شاهان خرد
نه انديشه از راي تو بگذرد
پيي برفگندي به ايران ز داد
كه فرزند ما باشد از داد شاد
به جايي رسيدي هماندر سخن
كه نو شد ز راي تو مرد كهن
خردها فزون شد ز گفتار تو
جهان گشت روشن به ديدار تو
بدين انجمن هرك دارد نژاد
به تو شادمانند وز داد شاد
توي خلعت ايزدي بخت را
كلاه و كمر بستن و تخت را
بماناد اين شاه با مهر و داد
ندارد جهان چون تو خسرو به ياد
جهان يكسر از راي وز فر تست
خنك آنك در سايهٔ پر تست
هميشه سر تخت جاي تو باد
جهان زير فرمان و راي تو باد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد