بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۵ بازديد
 

بيامد به شبگير دستور شاه
همي كرد كودك به ميدان سپاه
يكي جامه و چهر و بالا يكي
كه پيدا نبد اين ازان اندكي
به ميدان تو گفتي يكي سور بود
ميان اندرون شاه شاپور بود
چو كودك به زخم اندر آورد گوي
فزوني همي جست هر يك بدوي
بيامد به ميدان پگاه اردشير
تني چند از ويژگان ناگزير
نگه كرد و چون كودكان را بديد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
به انگشت بنمود با كدخداي
كه آمد يكي اردشيري به جاي
بدو راهبر گفت كاي پادشا
دلت شد به فرزند خود بر گواه
يكي بنده را گفت شاه اردشير
كه رو گوي ايشان به چوگان بگير
همي باش با كودكان تازه‌روي
به چوگان به پيش من انداز گوي
ازان كودكان تا كه آيد دلير
ميان سواران به كردار شير
ز ديدار من گوي بيرون برد
ازين انجمن كس به كس نشمرد
بود بي‌گمان پاك فرزند من
ز تخم و بر و پاك پيوند من
به فرمان بشد بندهٔ شهريار
بزد گوي و افگند پيش سوار
دوان كودكان از پي او چو تير
چو گشتند نزديك با اردشير
بماندند ناكام بر جاي خويش
چو شاپور گرد اندر آمد به پيش
ز پيش پدر گوي بربود و برد
چو شد دور مر كودكان را سپرد
ز شادي چنان شد دل اردشير
كه گردد جوان مردم گشته پير
سوارانش از خاك برداشتند
همي دست بر دست بگذاشتند
شهنشاه زان پس گرفتش به بر
همي آفرين خواند بر دادگر
سر و چشم و رويش ببوسيد و گفت
كه چونين شگفتي نشايد نهفت
به دل هرگز اين ياد نگذاشتم
كه شاپور را كشته پنداشتم
چو يزدان مرا شهرياري فزود
ز من در جهان يادگاري فزود
به فرمان او بر نيابي گذر
وگر برتر آري ز خورشيد سر
گهر خواست از گنج و دينار خواست
گرانمايه ياقوت بسيار خواست
برو زر و گوهر بسي ريختند
زبر مشك و عنبر بسي بيختند
ز دينار شد تاركش ناپديد
ز گوهر كسي چهرهٔ او نديد
به دستور بر نيز گوهر فشاند
به كرسي زر پيكرش برنشاند
ببخشيد چندان ورا خواسته
كه شد كاخ و ايوانش آراسته
بفرمود تا دختر اردوان
به ايوان شود شاد و روشن‌روان
ببخشيد كرده گناه ورا
ز زنگار بزدود ماه ورا
بياورد فرهنگيان را به شهر
كسي كو ز فرزانگي داشت بهر
نوشتن بياموختش پهلوي
نشست سرافرازي و خسروي
همان جنگ را گرد كرده عنان
ز بالا به دشمن نمودن سنان
ز مي خوردن و بخشش و كار بزم
سپه جستن و كوشش روز رزم
وزان پس دگر كرد ميخ درم
همان ميخ دينار و هر بيش و كم
به يك روي بد نام شاه اردشير
به روي دگر نام فرخ وزير
گران خوار بد نام دستور شاه
جهانديده مردي نماينده راه
نوشتند بر نامه‌ها هم‌چنين
بدو داد فرمان و مهر و نگين
ببخشيد گنجي به درويش مرد
كه خوردش نبودي بجز كاركرد
نگه كرد جايي كه بد خارستان
ازو كرد خرم يكي شارستان
كجا گندشاپور خواندي ورا
جزين نام نامي نراندي ورا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد