من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۳ بازديد


چو در دخمه شد شهريار جهان
ز ايران برفتند گريان مهان
كنارنگ با موبد و پهلوان
هشيوار دستور روشن‌روان
همه پاك در پارس گرد آمدند
بر دخمه يزدگرد آمدند
چو گستهم كو پيل كشتي بر اسپ
دگر قارن گرد پور گشسپ
چو ميلاد و چون پارس مرزبان
چو پيروز اسپ‌افگن از گرزبان
دگر هرك بودند ز ايران مهان
بزرگان و كنداوران جهان
كجا خوارشان داشتي يزدگرد
همه آمدند اندران شهرگرد
چنين گفت گويا گشسپ دبير
كه اي نامداران برنا و پير
جهاندارمان تا جهان آفريد
كسي زين نشان شهرياري نديد
كه جز كشتن و خواري و درد و رنج
بياگندن از چيز درويش گنج
ازين شاه ناپاك‌تر كس نديد
نه از نامداران پيشين شنيد
نخواهيم بر تخت زين تخمه‌كس
ز خاكش به يزدان پناهيم و بس
سرافراز بهرام فرزند اوست
ز مغز و دل و راي پيوند اوست
ز منذر گشايد سخن سربسر
نخواهيم بر تخت بيدادگر
بخوردند سوگندهاي گران
هرانكس كه بودند ايرانيان
كزين تخمه كس را به شاهنشهي
نخواهيم با تاج و تخت مهي
برين برنهادند و برخاستند
همي شهرياري دگر خواستند
چو آگاهي مرگ شاه جهان
پراگنده شد در ميان مهان
الان شاه و چون پارس پهلوسياه
چو بيورد و شگنان زرين كلاه
همي هريكي گفت شاهي مراست
هم از خاك تا برج ماهي مراست
جهاني پرآشوب شد سر به سر
چو از تخت گم شد سر تاجور
به ايران رد و موبد و پهلوان
هرانكس كه بودند روشن‌روان
بدين كار در پارس گرد آمدند
بسي زين نشان داستانها زدند
كه اين تاج شاهي سزاوار كيست
ببينيد تا از در كار كيست
بجوييد بخشندهٔي دادگر
كه بندد برين تخت زرين كمر
كه آشوب بنشاند از روزگار
جهان مرغزاريست بي‌شهريار
يكي مرد بد پير خسرو به نام
جوانمرد و روشن‌دل و شادكام
هم از تخمه سرفرازان بد اوي
به مرز اندر از بي‌نيازان بد اوي
سپردند گردان بدو تاج و گاه
برو انجمن شد ز هر سو سپاه


بخش ۹

۳۴ بازديد


بدو گفت موبد كه اي شهريار
بگشتي تو از راه پروردگار
تو گفتي كه بگريزم از چنگ مرگ
چو باد خزان آمد از شاخ برگ
ترا چاره اينست كز راه شهد
سوي چشمهٔ سو گرايي به مهد
نيايش كني پيش يزدان پاك
بگردي به زاري بران گرم خاك
بگويي كه من بندهٔ ناتوان
زده دام سوگند پيش روان
كنون آمدم تا زمانم كجاست
به پيش تو اين داور داد و راست
چو بشنيد شاه آن پسند آمدش
همان درد را سودمند آمدش
بياورد سيصد عماري و مهد
گذر كرد بر سوي درياي شهر
شب و روز بودي به مهد اندرون
ز بينيش گه‌گه همي رفت خون
چو نزديكي چشمهٔ سو رسيد
برون آمد از مهد و دريا بديد
ازان آب لختي به سر بر نهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
زماني نيامد ز بينيش خون
بخورد و بياسود با رهنمون
مني كرد و گفت اينت آيين و راي
نشستن چه بايست چندين به جاي
چو گردنكشي كرد شاه رمه
كه از خويشتن ديد نيكي همه
ز دريا برآمد يكي اسپ خنگ
سرين گرد چون گور و كوتاه لنگ
دوان و چو شير ژيان پر ز خشم
بلند و سيه‌خايه و زاغ چشم
كشان دم در پاي با يال و بش
سيه سم و كفك‌افگن و شيركش
چنين گفت با مهتران يزدگرد
كه اين را سپاه اندر آريد گرد
بشد گرد چوپان و ده كره‌تاز
يكي زين و پيچان كمند دراز
چه دانست راز جهاندار شاه
كه آوردي اين اژدها را به راه
فروماند چوپان و لشكر همه
برآشفت ازان شهريار رمه
هم‌انگاه برداشت زين و لگام
به نزديك آن اسپ شد شادكام
چنان رام شد خنگ بر جاي خويش
كه ننهاد دست از پس و پاي پيش
ز شاه جهاندار بستد لگام
به زين بر نهادن همان گشت رام
چو زين بر نهادش برآهخت تنگ
نجنبيد بر جاي تازان نهنگ
پس پاي او شد كه بنددش دم
خروشان شد آن بارهٔ سنگ سم
بغريد و يك جفته زد بر برش
به خاك اندر آمد سر و افسرش
ز خاك آمد و خاك شد يزدگرد
چه جويي تو زين بر شده هفت‌گرد
چو از گردش او نيابي رها
پرستيدن او نيارد بها
به يزدان گراي و بدو كن پناه
خداوند گردنده خورشيد ماه
چو او كشته شد اسپ آبي چوگرد
بيامد بران چشمهٔ لاژورد
به آب اندرون شد تنش ناپديد
كس اندر جهان اين شگفتي نديد
ز لشكر خروشي برآمد چو كوس
كه شاها زمان آوريدت به طوس
همه جامه‌ها را بكردند چاك
همي ريختند از بر يال و خاك
ازان پس بكافيد موبد برش
ميان تهيگاه و مغز سرش
بياگند يكسر به كافور و مشك
به ديبا تنش را بكردند خشك
به تابوت زرين و در مهد ساج
سوي پارس شد آن خداوند تاج
چنين است رسم سراي بلند
چو آرام يابي بترس از گزند
تو رامي و با تو جهان رام نيست
چو نام خورده آيد به از جام نيست
پرستيدن دين بهست از گناه
چو باشد كسي را بدين پايگاه


بخش ۱۳

۳۷ بازديد


خود و شاه بهرام با راي‌زن
نشستند و گفتند بي‌انجمن
سخنشان بران راست شد كز يمن
به ايران خرامند با انجمن
گزين كرد از تازيان سي هزار
همه نيزه‌داران خنجرگزار
به دينارشان يكسر آباد كرد
سر نامداران پر از باد كرد
چو آگاهي اين به ايران رسيد
جوانوي نزد دليران رسيد
بزرگان ازان كار غمگين شدند
بر آذر پاك برزين شدند
ز يزدان همي خواستند آنك رزم
مگر باز گردد به شادي و بزم
چو منذر به نزديك جهرم رسيد
برآن دشت بي‌آب لشكر كشيد
سراپرده زد راد بهرامشاه
به گرد اندر آمد ز هر سو سپاه
به منذر چنين گفت كاي راي‌زن
به جهرم رسيدي ز شهر يمن
كنون جنگ سازيم گر گفت‌وگوي
چو لشكر به روي اندر آورد روي
بدو گفت منذر مهان را بخوان
چو آيند پيشت بياراي خوان
سخن گوي و بشنو ازيشان سخن
كسي تيز گردد تو تيزي مكن
بخوانيم تا چيستشان در نهان
كرا خواند خواهند شاه جهان
چو دانسته شد چارهٔ آن كنيم
گر آسان بود كينه پنهان كنيم
ور ايدون كجا كين و جنگ آورند
بپيچند و خوي پلنگ آورند
من اين دشت جهرم چو دريا كنم
ز خورشيد تابان ثريا كنم
بر آنم كه بينند چهر ترا
چنين برز و بالا و مهر ترا
خردمندي و راي و فرهنگ تو
شكيبايي و دانش و سنگ تو
نخواهند جز تو كسي تخت را
كله را و زيبايي بخت را
ور ايدونك گم كرده دارند راه
بخواهند بردن همي از تو گاه
من و اين سواران و شمشير تيز
برانگيزم اندر جهان رستخيز
ببيني بروهاي پرچين من
فداي تو بادا تن و دين من
چو بينند بي‌مر سپاه مرا
همان رسم و آيين و راه مرا
همين پادشاهي كه ميراث تست
پدر بر پدر كرد شايد درست
سه ديگر كه خون ريختن كار ماست
همان ايزد دادگر يار ماست
كسي را جز از تو نخواهند شاه
كه زيباي تاجي و زيباي گاه
ز منذر چو شاه اين سخنها شنيد
بخنديد و شادان دلش بردميد
چو خورشيد برزد سر از تيغ كوه
ردان و بزرگان ايران گروه
پذيره شدن را بياراستند
يكي دانشي انجمن خواستند
نهادند بهرام را تخت عاج
به سر بر نهاده بهاگير تاج
نشستي به آيين شاهنشهان
بياراست كو بود شاه جهان
ز يك دست بهرام منذر نشست
دگر دست نعمان و تيغي به دست
همان گرد بر گرد پرده‌سراي
ستاده بزرگان تازي به پاي
از ايرانيان آنك بد پاك‌راي
بيامد به دهليز پرده‌سراي
بفرمود تا پرده برداشتند
ز درشان به آواز بگذاشتند
به شاه جهان آفرين خواندند
به مژگان همي خون برافشاندند
رسيدند نزديك بهرامشاه
بديدند زيبا يكي تاج و گاه
به آواز گفتند انوشه بدي
هميشه ز تو دور دست بدي
شهنشاه پرسيد و بنواختشان
به اندازه بر پايگه ساختشان


بخش ۱۲

۳۲ بازديد


چو ايرانيان آگهي يافتند
يكايك سوي چاره بشتافتند
چو گشتند زان رنج يكسر ستوه
نشستند يك با دگر همگروه
كه اين كار ز اندازه اندر گذشت
ز روم و ز هند و سواران دشت
يكي چاره بايد كنون ساختن
دل و جان ازين كار پرداختن
بجستند موبد فرستادهٔي
سخن‌گوي و بينادل آزادهٔي
كجا نام آن گو جوانوي بود
دبيري بزرگ و سخن‌گوي بود
بدان تا به نزديك منذر شود
سخن گويد و گفت او بشنود
به منذر بگويد كه اي سرفراز
جهان را به نام تو بادا نياز
نگهدار ايران نيران توي
به هر جاي پشت دليران توي
چو اين تخت بي‌شاه و بي‌تاج شد
ز خون مرز چون پر دراج شد
تو گفتيم باشي خداوند مرز
كه اين مرز را از تو ديديم ارز
كنون غارت از تست و خون ريختن
به هر جاي تاراج و آويختن
نبودي ازين پيش تو بدكنش
ز نفرين بترسيدي و سرزنش
نگه كن بدين تا پسند آيدت
به پيران سر اين سودمند آيدت
جز از تو زبر داوري ديگرست
كز انديشهٔ برتران برترست
بگويد فرستاده چيزي كه ديد
سخن نيز كز كاردانان شنيد
جوانوي دانا ز پيش سران
بيامد سوي دشت نيزه‌وران
به منذر سخن گفت و نامه بداد
سخنهاي ايرانيان كرد ياد
سخنهايش بشنيد شاه عرب
به پاسخ برو هيچ نگشاد لب
چنين گفت كاي دانشي چاره‌جوي
سخن زين نشان با شهنشاه گوي
بگوي اين كه گفتي به بهرامشاه
چو پاسخ بجويي نمايدت راه
فرستاد با او يكي نامدار
جوانوي شد تا در شهريار
چو بهرام را ديد داننده مرد
برو آفريننده را ياد كرد
ازان برز و بالا و آن يال و كفت
فروماند بينادل اندر شگفت
همي مي چكد گويي از روي اوي
همي بوي مشك آيد از موي اوي
سخن‌گوي بي‌فر و بي‌هوش گشت
پيامش سراسر فراموش گشت
بدانست بهرام كو خيره شد
ز ديدار چشم و دلش تيره شد
بپرسيد بسيار و بنواختش
به خوبي بر تخت بنشاختش
چو گستاخ شد زو بپرسيد شاه
كز ايران چرا رنجه گشتي به راه
فرستاد با او يكي پرخرد
كه او را به نزديك منذر برد
بگويد كه آن نامه پاسخ نويس
به پاسخ سخنهاي فرخ نويس
وزان پس نگر تا چه دارد پيام
ازو بشنود پاسخ او تمام
بيامد جوانو سخنها بگفت
رخ منذر از راي او برشكفت
چو بشنيد زان مرد بنا سخن
مر آن نامه را پاسخ افگند بن
جوانوي را گفت كاي پرخرد
هرانكس كه بد كرد كيفر برد
شنيدم همه هرچ دادي پيام
وزان نامداران كه كردي سلام
چنين گوي كاين بد كه كرد از نخست
كه بيهوده پيكار بايست جست
شهنشاه بهرام گور ايدرست
كه با فر و برزست و با لشكرست
ز سوراخ چون مار بيرون كشيد
همي دامن خويش در خون كشيد
گر ايدونك من بودمي راي زن
به ايرانيان بر نبودي شكن
جوانوي روي شهنشاه ديد
وزو نيز چندي سخنها شنيد
بپرسيد تا شايد او تخت را
بزرگي و پيروزي و بخت را
ز منذر چو بشنيد زان‌سان سخن
يكي روشن انديشه افگند بن
چنين داد پاسخ كه اي سرفراز
به دانايي از هركسي بي‌نياز
از ايرانيان گر خرد گشته شد
فراوان از آزادگان كشته شد
كنون من يكي نامجويم كهن
اگر بشنوي تا بگويم سخن
ترا با شهنشاه بهرام گور
خراميد بايد ابي جنگ و شور
به ايران زمين در ابا يوز و باز
چنانچون بود شاه گردن‌فراز
شنيدن سخنهاي ايرانيان
همانا ز جنبش نبايد زيان
بگويي تو نيز آنچ اندرخورد
خردمندي و دوري از بي‌خرد
ز راي بدان دور داري منش
بپيچي ز بيغاره و سرزنش
چو بشنيد منذر ورا هديه داد
كسي كردش از شهر آباد شاد


بخش ۱۱

۳۲ بازديد


پس آگاهي آمد به بهرام گور
كه از چرخ شد تخت را آب شور
پدرت آن سرافراز شاهان بمرد
به مرد و همه نام شاهي ببرد
يكي مرد بر گاه بنشاندند
به شاهي همي خسروش خواندند
بخوردند سوگند يكسر سپاه
كزان تخمه هرگز نخواهيم شاه
كه بهرام فرزند او همچو اوست
از آب پدر يافت او مغز و پوست
چو بشنيد بهرام رخ را بكند
ز مرگ پدر شد دلش مستمند
برآمد دو هفته ز شهر يمن
خروشيدن كودك و مرد و زن
چو يك ماه بنشست با سوك شاه
سر ماه نو را بياراست گاه
برفتند نعمان و منذر بهم
همه تازيان يمن بيش و كم
همه زار و با شاه گريان شدند
ابي آتش از درد بريان شدند
زبان برگشادند زان پس ز بند
كه اي پرهنر شهريار بلند
همه در جهان خاك را آمديم
نه جوياي ترياك را آمديم
بميرد كسي كو ز مادر بزاد
زهش چون ستم بينم و مرگ داد
به منذر چنين گفت بهرام گور
كه اكنون چو شد روز ما تار و تور
ازين تخمه گر نام شاهنشهي
گسسته شود بگسلد فرهي
ز دشت سواران برآرند خاك
شود جاي بر تازيان بر مغاك
پرانديشه باشيد و ياري كنيد
به مرگ پدر سوگواري كنيد
ز بهرام بشنيد منذر سخن
به مردي يكي پاسخ افگند بن
چنين گفت كاين روزگار منست
برين دشت روز شكار منست
تو بر تخت بنشين و نظاره باش
همه ساله با تاج و با ياره باش
همه نامداران برين هم‌سخن
كه نعمان و منذر فگندند بن
ز پيش جهانجوي برخاستند
همه تاختن را بياراستند
بفرمود منذر به نعمان كه رو
يكي لشكري ساز شيران نو
ز شيبان و از قيسيان ده هزار
فرازآر گرد از در كارزار
من ايرانيان را نمايم كه شاه
كدامست با تاج و گنج و سپاه
بياورد نعمان سپاهي گران
همه تيغ‌داران و نيزه‌وران
بفرمود تا تاختنها برند
همه روي كشور به پي بسپرند
ره شورستان تا در طيسفون
زمين خيره شد زير نعل اندرون
زن و كودك و مرد بردند اسير
كس آن رنجها را نبد دستگير
پر از غارت و سوختن شد جهان
چو بيكار شد تخت شاهنشهان
پس آگاهي آمد به روم و به چين
به ترك و به هند و به مكران زمين
كه شد تخت ايران ز خسرو تهي
كسي نيست زيباي شاهنشهي
همه تاختن را بياراستند
به بيدادي از جاي برخاستند
چو از تخم شاهنشهان كس نبود
كه يارست تخت كيي را بسود
به ايران همي هركسي دست آخت
به شاهنشهي تيز گردن فراخت


بخش ۱۵

۳۸ بازديد


چنين گفت بهرام كاي مهتران
جهانديده و كاركرده سران
همه راست گفتيد و زين بترست
پدر را نكوهش كنم در خورست
ازين چاشني هست نزديك من
كزان تيره شد راي تاريك من
چو ايوان او بود زندان من
چو بخشايش آورد يزدان من
رهانيد طينوشم از دست اوي
بشد خسته كام من از شست اوي
ازان كرده‌ام دست منذر پناه
كه هرگز نديدم نوازش ز شاه
بدان خو مبادا كه مردم بود
چو باشد پي مردمي گم بود
سپاسم ز يزدان كه دارم خرد
روانم همي از خرد برخورد
ز يزدان همي خواستم تاكنون
كه باشد به خوبي مرا رهنمون
كه تا هرچ با مردمان كرد شاه
بشوييم ما جان و دل زان گناه
به كام دل زيردستان منم
بر آيين يزدان‌پرستان منم
شبان باشم و زيردستان رمه
تن‌آساني و داد جويم همه
منش هست و فرهنگ و راي و هنر
ندارد هنر شاه بيدادگر
لئيمي و كژي ز بيچارگيست
به بيدادگر بر ببايد گريست
پدر بر پدر پادشاهي مراست
خردمندي و نيكخواهي مراست
ز شاپور بهرام تا اردشير
همه شهرياران برنا و پير
پدر بر پدربر نياي منند
به دين و خرد رهنماي منند
ز مادر نبيرهٔ شميران شهم
ز هر گوهري با خرد همرهم
هنر هم خرد هم بزرگيم هست
سواري و مردي و نيروي دست
كسي را ندارم ز مردان به مرد
به رزم و به بزم و به هر كاركرد
نهفته مرا گنج و آگنده هست
همان نامداران خسروپرست
جهان يكسر آباد دارم به داد
شما يكسر آباد باشيد و شاد
هران بوم كز رنج ويران شدست
ز بيدادي شاه ايران شدست
من آباد گردانم آن را به داد
همه زيردستان بمانند شاد
يكي با شما نيز پيمان كنم
زبان را به يزدان گروگان كنم
بياريم شاهنشهي تخت عاج
برش در ميان تنگ بنهيم تاج
ز بيشه دو شير ژيان آوريم
همان تاج را در ميان آوريم
ببنديم شير ژيان بر دو سوي
كسي را كه شاهي كند آرزوي
شود تاج برگيرد از تخت عاج
به سر برنهد نامبردار تاج
به شاهي نشيند ميان دو شير
ميان شاه و تاج از بر و تخت زير
جز او را نخواهيم كس پادشا
اگر دادگر باشد و پارسا
وگر زين كه گفتم بتابيد يال
گزينيد گردنكشي را همال
به جايي كه چون من بود پيش رو
سنان سواران بود خار و خو
من و منذر و گرز و شمشير تيز
ندانند گردان تازي گريز
برآريم گرد از شهنشاهتان
همان از بر و بوم وز گاهتان
كنون آنچ گفتيم پاسخ دهيد
بدين داوري راي فرخ نهيد
بگفت اين و برخاست و در خيمه شد
جهاني ز گفتارش آسيمه شد
به ايران رد و موبدان هرك بود
كه گفتار آن شاه دانا شنود
بگفتند كين فره ايزديست
نه از راه كژي و نابخرديست
نگويد همي يك سخن جز به داد
سزد گر دل از داد داريم شاد
كنون آنك گفت او ز شير ژيان
يكي تاج و تخت كيي بر ميان
گر او را بدرند شيران نر
ز خونش بپرسد ز ما دادگر
چو خود گفت و اين رسم بد خود نهاد
همان كز به مرگش نباشيم شاد
ور ايدون كجا تاج بردارد اوي
به فر از فريدون گذر دارد اوي
جز از شهريارش نخوانيم كس
ز گفتارها داد داديم و بس


بخش ۱۴

۳۲ بازديد


چنين گفت بهرام كاي مهتران
جهانديده و سالخورده سران
پدر بر پدر پادشاهي مراست
چرا بخشش اكنون براي شماست
به آواز گفتند ايرانيان
كه ما را شكيبا مكن بر زيان
نخواهيم يكسر به شاهي ترا
بر و بوم ما را سپاهي ترا
كزين تخمه پرداغ و دوديم و درد
شب و روز با پيچش و باد سرد
چنين گفت بهرام كري رواست
هوا بر دل هركسي پادشاست
مرا گر نخواهيد بي‌راي من
چرا كس نشانيد بر جاي من
چنين گفت موبد كه از راه داد
نه خسرو گريزد نه كهتر نژاد
تو از ما يكي باش و شاهي گزين
كه خوانند هركس برو آفرين
سه روز اندران كار شد روزگار
كه جويند ز ايران يكي شهريار
نوشتند پس نام صد نامور
فروزندهٔ تاج و تخت و كمر
ازان صد يكي نام بهرام بود
كه در پادشاهي دلارام بود
ازين صد به پنجاه بازآمدند
پر از چاره و پرنياز آمدند
ز پنجاه بهرام بود از نخست
اگر جست پاي پدر گر نجست
ز پنجاه بازآوريدند سي
ز ايراني و رومي و پارسي
ز سي نيز بهرام بد پيش رو
كه هم تاجور بود و هم شير نو
ز سي كرد داننده موبد چهار
وزين چار بهرام بد شهريار
چو تنگ اندرآمد ز شاهي سخن
ز ايرانيان هرك او بد كهن
نخواهيم گفتند بهرام را
دلير و سبكسار و خودكام را
خروشي برآمد ميان سران
دل هركسي تيز گشت اندران
چنين گفت منذر به ايرانيان
كه خواهم كه دانم به سود و زيان
كزين سال ناخورده شاه جوان
چراييد پر درد و تيره‌روان
بزرگان به پاسخ بياراستند
بسي خسته دل پارسي خواستند
ز ايران كرا خسته بد يزدگرد
يكايك بران دشت كردند گرد
بريده يكي را دو دست و دو پاي
يكي مانده بر جاي و جانش به جاي
يكي را دو دست و دو گوش و زبان
بريده شده چون تن بي‌روان
يكي را ز تن دور كرده دو كفت
ازان مردمان ماند منذر شگفت
يكي را به مسمار كنده دو چشم
چو منذر بديد آن برآورد خشم
غمي گشت زان كار بهرام سخت
به خاك پدر گفت كاي شوربخت
اگر چشم شاديت بر دوختي
روان را به آتش چرا سوختي
جهانجوي منذر به بهرام گفت
كه اين بد بريشان نبايد نهفت
سخنها شنيدي تو پاسخ‌گزار
كه تندي نه خوب آيد از شهريار


بخش ۱

۳۷ بازديد


چو بر تخت بنشست بهرام گور
برو آفرين كرد بهرام و هور
پرستش گرفت آفريننده را
جهاندار و بيدار و بيننده را
خداوند پيروزي و برتري
خداوند افزوني و كمتري
خداوند داد و خداوند راي
كزويست گيتي سراسر به پاي
ازان پس چنين گفت كاين تاج و تخت
ازو يافتم كافريدست بخت
بدو هستم اميد و هم زو هراس
وزو دارم از نيكويها سپاس
شما هم بدو نيز نازش كنيد
بكوشيد تا عهد او نشكنيد
زبان برگشادند ايرانيان
كه بستيم ما بندگي را ميان
كه اين تاج بر شاه فرخنده باد
هميشه دل و بخت او زنده باد
وزان پس همه آفرين خواندند
همه بر سرش گوهر افشاندند
چنين گفت بهرام كاي سركشان
ز نيك و بد روز ديده نشان
همه بندگانيم و ايزد يكيست
پرستش جز او را سزاوار نيست
ز بد روز بي‌بيم داريمتان
به بدخواه حاجت نياريمتان
بگفت اين و از پيش برخاستند
برو آفرين نو آراستند
شب تيره بودند با گفت‌وگوي
چو خورشيد بر چرخ بنمود روي
به آرام بنشست بر گاه شاه
برفتند ايرانيان بارخواه
چنين گفت بهرام با مهتران
كه اين نيكنامان و نيك‌اختران
به يزدان گراييم و رامش كنيم
بتازيم و دل زين جهان بركنيم
بگفت اين و اسپ كيان خواستند
كيي بارگاهش بياراستند
سه ديگر چو بنشست بر تخت گفت
كه رسم پرستش نبايد نهفت
به هستي يزدان گوايي دهيم
روان را بدين آشنايي دهيم
بهشتست و هم دوزخ و رستخيز
ز نيك و ز بد نيست راه گريز
كسي كو نگرود به روز شمار
مر او را تو بادين و دانا مدار
به روز چهارم چو بر تخت عاج
بسر بر نهاد آن پسنديده تاج
چنين گفت كز گنج من يك زمان
نيم شاد كز مردم شادمان
نيم خواستار سراي سپنج
نه از بازگشتن به تيمار و رنج
كه آنست جاويد و اين ره‌گذار
تو از آز پرهيز و انده مدار
به پنجم چنين گفت كز رنج كس
نيم شاد تا باشدم دست‌رس
به كوشش بجوييم خرم بهشت
خنك آنك جز تخم نيكي نكشت
ششم گفت بر مردم زيردست
مبادا كه هرگز بجويم شكست
جهان را ز دشمن تن‌آسان كنيم
بدانديشگان را هراسان كنيم
به هفتم چو بنشست گفت اي مهان
خردمند و بيدار و ديده جهان
چو با مردم زفت زفتي كنيم
همي با خردمند جفتي كنيم
هرانكس كه با ما نسازند گرم
بدي بيش ازان بيند او كز پدرم
هرانكس كه فرمان ما برگزيد
غم و درد و رنجش نبايد كشيد
به هشتم چو بنشست فرمود شاه
جوانوي را خواندن از بارگاه
بدو گفت نزديك هر مهتري
به هر نامداري و هر كشوري
يكي نامه بنويس با مهر و داد
كه بهرام بنشست بر تخت شاد
خداوند بخشايش و راستي
گريزنده از كژي و كاستي
كه با فر و برزست و با مهر و داد
نگيرد جز از پاك دادار ياد
پذيرفتم آن را كه فرمان برد
گناه آن سگالد كه درمان برد؟
نشستم برين تخت فرخ پدر
بر آيين طهمورث دادگر
به داد از نياكان فزوني كنم
شما را به دين رهنموني كنم
جز از راستي نيست با هركسي
اگر چند ازو كژي آيد بسي
بران دين زردشت پيغمبرم
ز راه نياكان خود نگذرم
نهم گفت زردشت پيشين بروي
به راهيم پيغمبر راست‌گوي
همه پادشاهيد بر چيز خويش
نگهبان مرز و نگهبان كيش
به فرزند و زن نيز هم پادشا
خنك مردم زيرك و پارسا
نخواهيم آگندن زر به گنج
كه از گنج درويش ماند به رنج
گر ايزد مرا زندگاني دهد
برين اختران كامراني دهد
يكي رامشي نامه خوانيد نيز
كزان جاودان ارج يابيد و چيز
ز ما بر همه پادشاهي درود
به ويژه كه مهرش بود تار و پود
نهادند بر نامه‌ها بر نگين
فرستادگان خواست با آفرين
برفتند با نامه‌ها موبدان
سواران بينادل و بخردان


بخش ۱۷

۳۳ بازديد


چو بهرام و خسرو به هامون شدند
بر شير با دل پر از خون شدند
چو خسرو بديد آن دو شير ژيان
نهاده يكي افسر اندر ميان
بدان موبدان گفت تاج از نخست
مر آن را سزاتر كه شاهي بجست
و ديگر كه من پيرم و او جوان
به چنگال شير ژيان ناتوان
بران بد كه او پيش‌دستي كند
به برنايي و تن‌درستي كند
بدو گفت بهرام كري رواست
نهاني نداريم گفتار راست
يكي گرزه گاوسر برگرفت
جهاني بدو مانده اندر شگفت
بدو گفت موبد كه اي پادشا
خردمند و بادانش و پارسا
همي جنگ شيران كه فرمايدت
جز از تاج شاهي چه افزايدت
تو جان از پي پادشاهي مده
خورش بي‌بهانه به ماهي مده
همه بي‌گناهيم و اين كار تست
جهان را همه دل به بازار تست
بدو گفت بهرام كاي دين‌پژوه
تو زين بي‌گناهي و ديگر گروه
هم‌آورد اين نره شيران منم
خريدار جنگ دليران منم
بدو گفت موبد به يزدان پناه
چو رفتي دلت را بشوي از گناه
چنان كرد كو گفت بهرامشاه
دلش پاك شد توبه كرد از گناه
همي رفت با گرزهٔ گاوروي
چو ديدند شيران پرخاشجوي
يكي زود زنجير بگسست و بند
بيامد بر شهريار بلند
بزد بر سرش گرز بهرام گرد
ز چشمش همي روشنايي ببرد
بر ديگر آمد بزد بر سرش
فرو ريخت از ديده خون از برش
جهاندار بنشست بر تخت عاج
به سر بر نهاد آن دلفروز تاج
به يزدان پناهيد كو بد پناه
نمايندهٔ راه گم كرده راه
بشد خسرو و برد پيشش نماز
چنين گفت كاي شاه گردن‌فراز
نشست تو بر گاه فرخنده باد
يلان جهان پيش تو بنده باد
تو شاهي و ما بندگان توايم
به خوبي فزايندگان توايم
بزرگان برو گوهر افشاندند
بران تاج نو آفرين خواندند
ز گيتي برآمد سراسر خروش
در آذر بد اين جشن روز سروش
برآمد يكي ابر و شد تيره‌ماه
همي تير باريد ز ابر سياه
نه دريا پديد و نه دشت و نه راغ
نبينم همي در هوا پر زاغ
حواصل فشاند هوا هر زمان
چه سازد همي زين بلند آسمان
نماندم نمكسود و هيزم نه جو
نه چيزي پديدست تا جودرو
بدين تيرگي روز و بيم خراج
زمين گشته از برف چون كوه عاج
همه كارها را سراندر نشيب
مگر دست گيرد حسين قتيب
كنون داستاني بگويم شگفت
كزان برتر اندازه نتوان گرفت


بخش ۱۶

۳۲ بازديد


گذشت آن شب و بامداد پگاه
بيامد نشست از بر گاه شاه
فرستاد و ايرانيان را بخواند
ز روز گذشته فراوان براند
به آواز گفتند پس موبدان
كه هستي تو داناتر از بخردان
به شاهنشهي در چه پيش آوري
چو گيري بلندي و كنداوري
چه پيش آري از داد و از راستي
كزان گم شود كژي و كاستي
چنين داد پاسخ به فرزانگان
بدان نامداران و مردانگان
كه بخشش بيفزايم از گفت‌وگوي
بكاهم ز بيدادي و جست و جوي
كسي را كجا پادشاهي سزاست
زمين را بديشان ببخشيم راست
جهان را بدارم به راي و به داد
چو ايمني كنم باشم از داد شاد
كسي را كه درويش باشد به نيز
ز گنج نهاده ببخشيم چيز
گنه كرده را پند پيش آوريم
چو ديگر كند بند پيش آوريم
سپه را به هنگام روزي دهيم
خردمند را دلفروزي دهيم
همان راست داريم دل با زبان
ز كژي و تاري بپيچم روان
كسي كو بميرد نباشدش خويش
وزو چيز ماند ز اندازه بيش
به دوريش بخشم نيارم به گنج
نبندم دل اندر سراي سپنج
همه راي با كاردانان زنيم
به تدبير پشت هوا بشكنيم
ز دستور پرسيم يكسر سخن
چو كاري نو افگند خواهم ز بن
كسي كو همي داد خواهد ز من
نجويم پراگندن انجمن
دهم داد آنكس كه او داد خواست
به چيزي نرانم سخن جز به راست
مكافات سازم بدان را به بد
چنان كز ره شهرياران سزد
برين پاك يزدان گواي منست
خرد بر زبان رهنماي منست
همان موبد و موبد موبدان
پسنديده و كارديده ردان
برين كار يك سال گر بگذرد
نپيچم ز گفتار جان و خرد
ز ميراث بيزارم و تاج و تخت
ازان پس نشينم بر شوربخت
چو پاسخ شنيدند آن بخردان
بزرگان و بيداردل موبدان
ز گفت گذشته پشيمان شدند
گنه كارگان سوي درمان شدند
به آواز گفتند يك با دگر
كه شاهي بود زين سزاوارتر
به مردي و گفتار و راي و نژاد
ازين پاك‌تر در جهان كس نزاد
ز داد آفريدست ايزد ورا
مبادا كه كاري رسد بد ورا
به گفتار اگر هيچ تاب آوريم
خرد را همي سر به خواب آوريم
همه نيكويها بيابيم ازوي
به خورد و به داد اندر آريم روي
بدين برز بالا و اين شاخ و يال
به گيتي كسي نيست او را همال
پس پشت او لشكر تازيان
چو منذرش ياور به سود و زيان
اگر خود بگيرد سر گاه خويش
به گيتي كه باشد ز بهرام بيش
ازان پس ز ايرانيانش چه باك
چه ما پيش او در چه يك مشت خاك
به بهرام گفتند كاي فرمند
به شاهي توي جان ما را پسند
ندانست كس در هنرهاي تو
به پاكي تن و دانش و راي تو
چو خسرو كه بود از نژاد پشين
به شاهي برو خواندند آفرين
همه زير سوگند و بند وييم
كه گويد كه اندر گزند وييم
گرو زين سپس شاه ايران بود
همه مرز در چنگ شيران بود
گروهي به بهرام باشند شاد
ز خسرو دگر پاره گيرند ياد
ز داد آن چنان به كه پيمان تست
ازان پس جهان زير فرمان تست
بهانه همان شير جنگيست و بس
ازين پس بزرگي نجويند كس
بدان گشت بهرام همداستان
كه آورد او پيش ازين داستان
چنين بود آيين شاهان داد
كه چون نو بدي شاه فرخ‌نژاد
بر او شدي موبد موبدان
ببردي سه بينادل از بخردان
همو شاه بر گاه بنشاندي
بدان تاج بر آفرين خواندي
نهادي به نام كيان بر سرش
بسودي به شادي دو رخ بر برش
ازان پس هرانكس كه بردي نثار
به خواهنده دادي همي شهريار
به موبد سپردند پس تاج و تخت
به هامون شد از شهر بيداربخت
دو شير ژيان داشت گستهم گرد
به زنجير بسته به موبد سپرد
ببردند شيران جنگي كشان
كشنده شد از بيم چون بيهشان
ببستند بر پايهٔ تخت عاج
نهادند بر گوشهٔ عاج تاج
جهاني نظاره بران تاج و تخت
كه تا چون بود كار آن نيك‌بخت
كه گر شاه پيروز گردد برين
برو شهرياران كنند آفرين