چو دارا به رزم اندرون كشته شد
همه دوده را روز برگشته شد
پسر بد مر او را يكي شادكام
خردمند و جنگي و ساسان به نام
پدر را بران گونه چون كشته ديد
سر بخت ايرانيان گشته ديد
ازان لشكر روم بگريخت اوي
به دام بلا در نياويخت اوي
به هندوستان در به زاري بمرد
ز ساسان يكي كودكي ماند خرد
بدين همنشان تا چهارم پسر
همي نام ساسانش كردي پدر
شبانان بدندي و گر ساربان
همه ساله با رنج و كار گران
چو كهتر پسر سوي بابك رسيد
به دشت اندرون سر شبان را بديد
بدو گفت مزدورت آيد به كار
كه ايدر گذارد به بد روزگار
بپذرفت بدبخت را سرشبان
همي داشت با رنج روز و شبان
چو شد كارگر مرد و آمد پسند
شبان سرشبان گشت بر گوسفند
دران روزگاري همي بود مرد
پر از غم دل و تن پر از رنج و درد
شبي خفته بد بابك رود ياب (؟)
چنان ديد روشن روانش به خاب
كه ساسان به پيل ژيان برنشست
يكي تيغ هندي گرفته به دست
هرانكس كه آمد بر او فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
زمين را به خوبي بياراستي
دل تيره از غم بپيراستي
به ديگر شباندر چو بابك بخفت
همي بود با مغزش انديشه جفت
چنان ديد در خواب كاتشپرست
سه آتش ببردي فروزان به دست
چو آذر گشسپ و چو خراد و مهر
فروزان به كردار گردان سپهر
همه پيش ساسان فروزان بدي
به هر آتشي عود سوزان بدي
سر بابك از خواب بيدار شد
روان و دلش پر ز تيمار شد
هرانكس كه در خواب دانا بدند
به هر دانشي بر توانا بدند
به ايوان بابك شدند انجمن
بزرگان فرزانه و راي زن
چو بابك سخن برگشاد از نهفت
همه خواب يكسر بديشان بگفت
پرانديشه شد زان سخن رهنماي
نهاده برو گوش پاسخسراي
سرانجام گفت اي سرافراز شاه
به تأويل اين كرد بايد نگاه
كسي را كه بينند زين سان به خواب
به شاهي برآرد سر از آفتاب
ور ايدونك اين خواب زو بگذرد
پسر باشدش كز جهان بر خورد
چو بابك شنيد اين سخن گشت شاد
براندازهشان يك به يك هديه داد
بفرمود تا سرشبان از رمه
بر بابك آيد به روز دمه
بيامد شبان پيش او با گليم
پر از برف پشمينه دل بدو نيم
بپردخت بابك ز بيگانه جاي
بدر شد پرستنده و رهنماي
ز ساسان بپرسيد و بنواختش
بر خويش نزديك بنشاختش
بپرسيدش از گوهر و از نژاد
شبان زو بترسيد و پاسخ نداد
ازان پس بدو گفت كاي شهريار
شبان را به جان گر دهي زينهار
بگويد ز گوهر همه هرچ هست
چو دستم بگيري به پيمان به دست
كه با من نسازي بدي در جهان
نه بر آشكار و نه اندر نهان
چو بشنيد بابك زبان برگشاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
كه بر تو نسازم به چيزي گزند
بدارمت شاداندل و ارجمند
به بابك چنين گفت زان پس جوان
كه من پور ساسانم اي پهلوان
نبيرهٔ جهاندار شاه اردشير
كه بهمنش خواندي همي يادگير
سرافراز پور يل اسفنديار
ز گشتاسپ يل در جهان يادگار
چو بشنيد بابك فرو ريخت آب
ازان چشم روشن كه او ديد خواب
بياورد پس جامهٔ پهلوي
يكي باره با آلت خسروي
بدو گفت بابك به گرمابه شو
همي باش تا خلعت آرند نو
يكي كاخ پرمايه او را بساخت
ازان سرشبانان سرش برافراخت
چو او را بران كاخ بر جاي كرد
غلام و پرستنده بر پاي كرد
به هر آلتي سرفرازيش داد
هم از خواسته بينيازيش داد
بدو داد پس دختر خويش را
پسنديده و افسر خويش را
يكي كاخ بود اردوان را بلند
به كاخ اندرون بندهٔي ارجمند
كه گلنار بد نام آن ماهروي
نگاري پر از گوهر و رنگ و بوي
بر اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نيز گنجور بود
بروبر گراميتر از جان بدي
به ديدار او شاد و خندان بدي
چنان بد كه روزي برآمد به بام
دلش گشت زان خرمي شادكام
نگه كرد خندان لب اردشير
جوان در دل ماه شد جايگير
همي بود تا روز تاريك شد
همانا به شب روز نزديك شد
كمندي بران كنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخي از باره آمد فرود
همي داد نيكي دهش را درود
بيامد خرامان بر اردشير
پر از گوهر و بوي مشك و عبير
ز بالين ديبا سرش برگرفت
چو بيدار شد تنگ در بر گرفت
نگه كرد برنا بران خوبروي
بدان موي و آن روي و آن رنگ و بوي
بدان ماه گفت از كجا خاستي
كه پرغم دلم را بياراستي
چنين داد پاسخ كه من بندهام
ز گيتي به ديدار تو زندهام
دلارام گنجور شاه اردوان
كه از من بود شاد و روشنروان
كنون گر پذيري ترا بندهام
دل و جان به مهر تو آگندهام
بيايم چو خواهي به نزديك تو
درفشان كنم روز تاريك تو
چو لختي برآمد برين روزگار
شكست اندر آمد به آموزگار
جهانديده بيدار بابك بمرد
سراي كهن ديگري را سپرد
چو آگاهي آمد سوي اردوان
پر از غم شد و تيره گشتش روان
گرفتند هر مهتري ياد پارس
سپهبد به مهتر پسر داد پارس
بفرمود تا كوس بيرون برند
ز درگاه لشكر به هامون برند
جهان تيره شد بر دل اردشير
ازان پير روشندل و دستگير
دل از لشكر اردوان برگرفت
وزان آگهي راي ديگر گرفت
كه از درد او بد دلش پرستيز
به هر سو همي جست راه گريز
ازان پس چنان بد كه شاه اردوان
ز اخترشناسان روشنروان
بياورد چندي به درگاه خويش
همي بازجست اختر و راه خويش
همان نيز تا گردش روزگار
ازان پس كرا باشد آموزگار
فرستادشان نزد گلنار شاه
بدان تا كنند اختران را نگاه
سه روز اندر آن كار شد روزگار
نگه كرده شد طالع شهريار
چو گنجور بشنيد آوازشان
سخن گفتن از طالع و رازشان
سيم روز تا شب گذشته سه پاس
كنيزك بپردخت ز اخترشناس
پر از آرزو دل لبان پر ز باد
همي داشت گفتار ايشان به ياد
چهارم بشد مرد روشنروان
كه بگشايد آن راز با اردوان
برفتند با زيجها بركنار
ز كاخ كنيزك بر شهريار
بگفتند راز سپهر بلند
همان حكم او بر چه و چون و چند
كزين پس كنون تانه بس روزگار
ز چيزي بپيچد دل نامدار
كه بگريزد از مهتري كهتري
سپهبد نژادي و كنداوري
وزان پس شود شهرياري بلند
جهاندار و نيكاختر و سودمند
دل نامور مهتر نيكبخت
ز گفتار ايشان غمي گشت سخت
چو آمد به نزديكي بارگاه
بگفتند با شاه زان بارخواه
جوان را به مهر اردوان پيش خواند
ز بابك سخنها فراوان براند
به نزديكي تخت بنشاختش
به برزن يكي جايگه ساختش
فرستاد هرگونهٔي خوردني
ز پوشيدني هم ز گستردني
ابا نامداران بيامد جوان
به جايي كه فرموده بود اردوان
چو كرسي نهاد از بر چرخ شيد
جهان گشت چون روي رومي سپيد
پرستندهٔي پيش خواند اردشير
همان هديههايي كه بد ناگزير
فرستاد نزديك شاه اردوان
فرستادهٔ بابك پهلوان
بديد اردوان و پسند آمدش
جوانمرد را سودمند آمدش
پسروار خسرو همي داشتش
زماني به تيمار نگذاشتش
به مي خوردن و خوان و نخچيرگاه
به پيش خودش داشتي سال و ماه
همي داشتش همچو فرزند خويش
جدايي ندادش ز پيوند خويش
چنان بد كه روزي به نخچيرگاه
پراگنده شد لشكر و پور شاه
همي راند با اردوان اردشير
جوانمرد را شاه بد دلپذير
پسر بود شاه اردوان را چهار
ازان هر يكي چون يكي شهريار
به هامون پديد آمد از دور گور
ازان لشكر گشن برخاست شور
همه بادپايان برانگيختند
همي گرد با خوي برآميختند
همي تاخت پيش اندرون اردشير
چو نزديك شد در كمان راند تير
بزد بر سرون يكي گور نر
گذر كرد بر گور پيكان و پر
بيامد هم اندر زمان اردوان
بديد آن گشاد و بر آن جوان
بديد آن يكي گور افگنده گفت
كه با دست آنكس هنر باد جفت
چنين داد پاسخ به شاه اردشير
كه اين گور را من فگندم به تير
پسر گفت كين را من افگندهام
همان جفت را نيز جويندهام
چنين داد پاسخ بدو اردشير
كه دشتي فراخست و هم گور و تير
يكي ديگر افگن برين هم نشان
دروغ از گناهست بر سركشان
پر از خشم شد زان جوان اردوان
يكي بانگ برزد به مرد جوان
بدو گفت شاه اين گناه منست
كه پروردن آيين و راه منست
ترا خود به بزم و به نخچيرگاه
چرا برد بايد همي با سپاه
بدان تا ز فرزند من بگذري
بلندي گزيني و كنداوري
برو تازي اسپان ما را ببين
هم آن جايگه بر سرايي گزين
بران آخر اسپ سالار باش
به هر كار با هر كسي يار باش
بيامد پر از آب چشم اردشير
بر آخر اسپ شد ناگزير
يكي نامه بنوشت پيش نيا
پر از غم دل و سر پر از كيميا
كه ما را چه پيش آمد از اردوان
كه درد تنش باد و رنج روان
همه ياد كرد آن كجا رفته بود
كجا اردوان از چه آشفته بود
چو آن نامه نزديك بابك رسيد
نكرد آن سخن نيز بر كس پديد
دلش گشت زان كار پر درد و رنج
بياورد دينار چندي ز گنج
فرستاد نزديك او ده هزار
هيوني برافگند گرد و سوار
بفرمود تا پيش او شد دبير
يكي نامه فرمود زي اردشير
كه اين كم خرد نورسيده جوان
چو رفتي به نخچير با اردوان
چرا تاختي پيش فرزند اوي
پرستندهاي تو نه پيوند اوي
نكردي به تو دشمني ار بدي
كه خود كردهاي تو به نابخردي
كنون كام و خشنودي او بجوي
مگردان ز فرمان او هيچ روي
ز دينار لختي فرستادمت
به نامه درون پندها دادمت
هرانگه كه اين مايه بردي بكار
دگر خواه تا بگذرد روزگار
تگاور هيون جهانديده پير
بيامد دوان تا بر اردشير
چو آن نامه برخواند خرسند گشت
دلش سوي نيرنگ و اروند گشت
بگسترد هرگونه گستردني
ز پوشيدنيها و از خوردني
به نزديك اسپان سرايي گزيد
نه اندر خور كار جايي گزيد
شب و روز خوردن بدي كار اوي
مي و جام و رامشگران يار اوي
چنان بد كه بيماه روي اردوان
نبودي شب و روز روشنروان
ز ديبا نبرداشتي دوش و يال
مگر چهر گلنار ديدي به فال
چو آمدش هنگام برخاستن
به ديبا سر گاهش آراستن
كنيزك نيامد به بالين اوي
برآشفت و پيچان شد از كين اوي
بدربر سپاه ايستاده به پاي
بياراسته تخت و تاج و سراي
ز درگاه برخاست سالار بار
بيامد بر نامور شهريار
بدو گفت گردنكشان بر درند
هر آنكس كجا مهتر كشورند
پرستندگان را چنين گفت شاه
كه گلنار چون راه و آيين نگاه
ندارد نيايد به بالين من
كه داند بدين داستان دين من
بيامد همانگاه مهتر دبير
كه رفتست بيگاه دوش اردشير
وز آخر ببردست خنگ و سياه
كه بد بارهٔ نامبردار شاه
همانگاه شد شاه را دلپذير
كه گنجور او رفت با اردشير
دل مرد جنگي برآمد ز جاي
برآشفت و زود اندر آمد به پاي
سواران جنگي فراوان ببرد
تو گفتي همي باره آتش سپرد
برهبر يكي نامور ديد جاي
بسي اندرو مردم و چارپاي
بپرسيد زيشان كه شبگير هور
شنيدي شما بانگ نعل ستور
يكي گفت زيشان كه اندر گذشت
دو تن بر دو باره درآمد به دشت
همي برگذشتند پويان به راه
يكي بارهٔ خنگ و ديگر سياه
به دم سواران يكي غرم پاك
چو اسپي همي بر پراگند خاك
به دستور گفت آن زمان اردوان
كه اين غرم باري چرا شد دوان
چنين داد پاسخ كه آن فر اوست
به شاهي و نيكاختري پر اوست
گر اين غرم دريابد او را متاز
كه اين كار گردد بمابر دراز
فرود آمد آن جايگه اردوان
بخورد و برآسود و آمد دوان
همي تاختند از پس اردشير
به پيش اندرون اردوان و وزير
جوان با كنيزك چو باد دمان
نپردخت از تاختن يك زمان
كرا يار باشد سپهر بلند
بروبر ز دشمن نيايد گزند
ازان تاختن رنجه شد اردشير
بديد از بلندي يكي آبگير
جوانمرد پويان به گلنار گفت
كه اكنون كه با رنج گشتيم جفت
ببايد بدين چشمه آمد فرود
كه شد باره و مرد بيتار و پود
بباشيم بر آب و چيزي خوريم
ازان پس بر آسودگي بگذريم
چو هر دو رسيدند نزديك آب
به زردي دو رخساره چون آفتاب
همي خواست كايد فرود اردشير
دو مرد جوان ديد بر آبگير
جوانان به آواز گفتند زود
عنان و ركيبت ببايد بسود
كه رستي ز كام و دم اژدها
كنون آب خوردن نيارد بها
نبايد كه آيي به خوردن فرود
تن خويش را داد بايد درود
چو از پندگوي آن شنيد اردشير
به گلنار گفت اين سخن يادگير
ركيبش گران شد سبك شد عنان
به گردن برآورد رخشان سنان
پساندر چو باد دمان اردوان
همي تاخت با رنج و تيرهروان
بدانگه كه بگذشت نيمي ز روز
فلك را بپيمود گيتي فروز
يكي شارستان ديد با رنگ و بوي
بسي مردم آمد به نزديك اوي
چنين گفت با موبدان نامدار
كه كي برگذشت آن دلاور سوار
چنين داد پاسخ بدو رهنماي
كه اي شاه نيكاختر و پاكراي
بدانگه كه خورشيد برگشت زرد
بگسترد شب چادر لاژورد
بدين شهر بگذشت پويان دو تن
پر از گرد وبيآب گشته دهن
يكي غرم بود از پس يك سوار
كه چون او نديدم به ايوان نگار
چنين گفت با اردوان كدخداي
كز ايدر مگر بازگردي به جاي
سپه سازي و ساز جنگ آوري
كه اكنون دگرگونه شد داوري
كه بختش پس پشت او برنشست
ازين تاختن باد ماند به دست
يكي نامه بنويس نزد پسر
به نامه بگوي اين سخن در به در
نشاني مگر يابد از اردشير
نبايد كه او دو شد از غرم شير
چو بشنيد زو اردوان اين سخن
بدانست كآواز او شد كهن
بدان شارستان اندر آمد فرود
همي داد نيكي دهش را درود
چو شد روي كشور به كردار قير
كنيزك بيامد بر اردشير
چو دريا برآشفت مرد جوان
كه يك روز نشكيبي از اردوان
كنيزك بگفت آنچ روشنروان
همي گفت با نامدار اردوان
سخن چون ز گلنار زان سان شنيد
شكيبايي و خامشي برگزيد
دل مرد برنا شد از ماه تير
ازان پس همي جست راه گريز
بدو گفت گر من به ايران شوم
ز ري سوي شهر دليران شوم
تو با من سگالي كه آيي به رام
گر ايدر بباشي به نزديك شاه
اگر با من آيي توانگر شوي
همان بر سر كشور افسر شوي
چنين داد پاسخ كه من بندهام
نباشم جدا از تو تا زندهام
همي گفت با لب پر از باد سرد
فرو ريخت از ديدگان آب زرد
چنين گفت با ماهروي اردشير
كه فردا ببايد شدن ناگزير
كنيزك بيامد به ايوان خويش
به كف برنهاده تن و جان خويش
چو شد روي گيتي ز خورشيد زرد
به خم اندر آمد شب لاژورد
كنيزك در گنجها باز كرد
ز هر گوهري جستن آغاز كرد
ز ياقوت وز گوهر شاهوار
ز دينار چندانك بودش به كار
بيامد به جايي كه بودش نشست
بدان خانه بنهاد گوهر ز دست
همي بود تا شب برآمد ز كوه
بخفت اردوان جاي شد بيگروه
از ايوان بيامد به كردار تير
بياورد گوهر بر اردشير
جهانجوي را ديد جامي به دست
نگهبان اسپان همه خفته مست
كجا مستشان كرده بود اردشير
كه وي خواست رفتن همي ناگزير
دو اسپ گرانمايه كرده گزين
بر آخر چنان بود در زير زين
جهانجوي چون روي گلنار ديد
همان گوهر و سرخ دينار ديد
هماندر زمان پيش بنهاد جام
بزد بر سر تازي اسپان لگام
بپوشيد خفتان و خود بر نشست
يكي تيغ زهر آب داده به دست
همان ماهرخ بر دگر بارگي
نشستند و رفتند يكبارگي
از ايوان سوي پارس بنهاد روي
همي رفت شادان دل و راهجوي
يكي نامور بود نامش سباك
ابا آلت و لشكر و راي پاك
كه در شهر جهرم بد او پادشا
جهانديده با داد و فرمانروا
مر او را خجسته پسر بود هفت
چو آگه شد از پيش بهمن برفت
ز جهرم بيامد سوي اردشير
ابا لشكر و كوس و با دار و گير
چو چشمش به روي سپهبد رسيد
ز باره درآمد چنانچون سزيد
بيامد دمان پاي او بوس داد
ز ساسانيان بيشتر كرد ياد
فراوان جهانجوي بنواختش
به زود آمدن ارج بشناختش
پرانديشه شد نامجوي از سباك
دلش گشت زان پير پر بيم و باك
به راه اندرون نيز آژير بود
كه با او سپاه جهانگير بود
جهانديده بيدار دل بود پير
بدانست انديشهٔ اردشير
بيامد بياورد استا و زند
چنين گفت كز كردگار بلند
نژندست پرمايه جان سباك
اگر دل ندارد سوي شاه پاك
چو آگاهي آمد ز شاه اردشير
كه آورد لشكر بدين آبگير
چنان سير سر گشتم از اردوان
كه از پيرزن گشت مرد جوان
مرا نيكپي مهربان بندهدان
شكيبادل و راز داننده دان
چو بشنيد زو اردشير اين سخن
يكي ديگر انديشه افگند بن
مر او را به جاي پدر داشتي
بران نامدارانش سر داشتي
دل شاه ز انديشه آزاد شد
سوي آذر رام خراد شد
نيايش بسي كرد پيش خداي
كه باشدش بر نيكوي رهنماي
به هر كار پيروزگر داردش
درخت بزرگي به بر داردش
وزان جايگه شد به پردهسراي
عرض پيش او رفت با كدخداي
سپه را درم داد و آباد كرد
ز دادار نيكي دهش ياد كرد
چو شد لشكرش چون دلاور پلنگ
سوي بهمن اردوان شد به جنگ
چو گشتند نزديك با يكدگر
برفتند گردان پرخاشخر
سپاه از دو رويه كشيدند صف
همه نيزه و تيغ هندي به كف
چو شيران جنگي برآويختند
چو جوي روان خون همي ريختند
بدين گونه تا گشت خورشيد زرد
هوا پر ز گرد و زمين پر ز مرد
چو شد چادر چرخ پيروزهرنگ
سپاه سباك اندر آمد به جنگ
برآمد يكي باد و گردي چو قير
بيامد ز قلب سپاه اردشير
بيفگند زيشان فراوان به گرز
كه با زور و دل بود و با فر و برز
گريزان بشد بهمن اردوان
تنش خستهٔ تير و تيرهروان
پساندر همي تاخت شاه اردشير
ابا نالهٔ بوق و باران تير
برين هم نشان تا به شهر صطخر
كه بهمن بدو داشت آواز و فخر
ز گيتي چو برخاست آواز شاه
ز هر سو بپيوست بيمر سپاه
مر او را فراوان نمودند گنج
كجا بهمن آگنده بود آن به رنج
درمهاي آگنده را برفشاند
به نيرو شد از پارس لشكر براند
وزين سو به دريا رسيد اردشير
به يزدان چنين گفت كاي دستگير
تو كردي مرا ايمن از بدكنش
كه هرگز مبيناد نيكي تنش
برآسود و ملاح را پيش خواند
ز كار گذشته فراوان براند
نگه كرد فرزانه ملاح پير
به بالا و چهر و بر اردشير
بدانست كو نيست جز كي نژاد
ز فر و ز اورنگ او گشت شاد
بيامد به دريا هم اندر شتاب
به هر سو برافگند زورق به آب
ز آگاهي نامدار اردشير
سپاه انجمن شد بران آبگير
هرانكس كه بد بابكي در صطخر
به آگاهي شاه كردند فخر
دگر هرك از تخم دارا بدند
به هر كشوري نامدارا بدند
چو آگاهي آمد ز شاه اردشير
ز شادي جوان شد دل مرد پير
همي رفت مردم ز دريا و كوه
به نزديك برنا گروها گروه
ز هر شهر فرزانهٔي رايزن
به نزد جهانجوي گشت انجمن
زبان برگشاد اردشير جوان
كه اي نامداران روشنروان
كسي نيست زين نامدار انجمن
ز فرزانه و مردم رايزن
كه نشنيد كاسكندر بدگمان
چه كرد از فرومايگي در جهان
نياكان ما را يكايك بكشت
به بيدادي آورد گيتي به مشت
چو من باشم از تخم اسفنديار
به مرز اندرون اردوان شهريار
سزد گرد مر اين را نخوانيم داد
وزين داستان كس نگيريم ياد
چو باشيد با من بدين يارمند
نمانم به كس نام و تخت بلند
چه گوييد و اين را چه پاسخ دهيد
كه پاسخ به آواز فرخ نهيد
هرانكس كه بود اندر آن انجمن
ز شمشير زن مرد و از رايزن
چو آواز بشنيد بر پاي خاست
همه راز دل بازگفتند راست
كه هركس كه هستيم بابكنژاد
به ديدار و چهر تو گشتيم شاد
و ديگر كه هستيم ساسانيان
ببنديم كين را كمر بر ميان
تن و جان ما سربسر پيش تست
غم و شادماني به كم بيش تست
به دو گوهر از هركسي برتري
سزد بر تو شاهي و كنداوري
به فرمان تو كوه هامون كنيم
به تيغ آب دريا همه خون كنيم
چو پاسخ بدان گونه ديد اردشير
سرش برتر آمد ز ناهيد و تير
بران مهتران آفرين گستريد
به دل در ز انديشه كين گستريد
به نزديك دريا يكي شارستان
پيافگند و شد شارستان كارستان
يكي موبدي گفت با اردشير
كه اي شاه نيكاختر و دلپذير
سر شهرياري همي نو كني
بر پارس بايد كه بيخو كني
ازان پس كني رزم با اردوان
كه اختر جوانست و خسرو جوان
كه او از ملوك طوايف به گنج
فزونست و زو ديدي آزار و رنج
چو برداشتي گاه او را ز جاي
ندارد كسي زين سپس با تو پاي
چو بشنيد گردن فراز اردشير
سخنهاي بايسته و دلپذير
چو برزد سر از تيغ كوه آفتاب
به سوي صطخر آمد از پيش آب
خبر شد بر بهمن اردوان
دلش گشت پردرد و تيرهروان
نكرد ايچ بر تخت شاهي درنگ
سپاهي بياورد با ساز جنگ
چو شب روز شد بامداد پگاه
بفرمود تا بازگردد سپاه
بيامد دو رخساره همرنگ ني
چو شب تيره گشت اندر آمد بري
يكي نامه بنوشت نزد پسر
كه كژي به باغ اندر آورد بر
چنان شد ز بالين ما اردشير
كزان سان نجست از كمان ايچ تير
سوي پارس آمد بجويش نهان
مگوي اين سخن با كسي در جهان
سپاهي ز اصطخر بيمر ببرد
بشد ساخته تا كند رزم كرد
به نيكي ز يزدان همي جست مزد
كه ريزد بر آن بوم و بر خون دزد
چو شاه اردشير اندرآمد به تنگ
پذيره شدش كرد بيمر به جنگ
يكي كار بدخوار دشوار گشت
ابا كرد كشور همه يار گشت
يكي لشكري كرد بد پارسي
فزونتر ز گردان او يك به سي
يكي روز تا شب برآويختند
سپاه جهاندار بگريختند
ز بس كشته و خسته بر دشت جنگ
شد آوردگه را همه جاي تنگ
جز از شاه با خوارمايه سپاه
نبد نامداران بدان رزمگاه
ز خورشيد تابان وز گرد و خاك
زبانها شد از تشنگي چاك چاك
همانگه درفشي برآورد شب
كه بنشاند آن جنگ و جوش و جلب
يكي آتشي ديد بر سوي كوه
بيامد جهاندار با آن گروه
سوي آتش آورد روي ا ردشير
همان اندكي مرد برنا و پير
چو تنگ اندر آمد شبانان بديد
بران ميش و بز پاسبانان بديد
فرود آمد از باره شاه و سپاه
دهانش پر از خاك آوردگاه
ازيشان سبك اردشير آب خواست
همانگه ببردند با آب ماست
بياسود و لختي چريد آنچ ديد
شب تيره خفتان به سر بر كشيد
ز خفتان شايسته بد بسترش
به بالين نهاد آن كيي مغفرش
سپيده چو برزد ز درياي آب
سر شاه ايران برآمد ز خواب
بيامد به بالين او سرشبان
كه پدرام باد از تو روز و شبان
چه آمد كه اين جاي راه تو بود
كه نه در خور خوابگاه تو بود
بپرسيد زان سرشبان راه شاه
كز ايدر كجا يابم آرامگاه
چنين داد پاسخ كه آباد جاي
نيابي مگر باشدت رهنماي
از ايدر كنون چار فرسنگ راه
چو رفتي پديد آيد آرامگاه
وزان روي پيوسته شد ده به ده
به ده در يكي نامبردار مه
چو بشنيد زان سرشبان اردشير
ببرد از رمه راهبر چند پير
سپهبد ز كوه اندر آمد بده
ازان ده سبك پيش او رفت مه
سواران فرستاد برنا و پير
ازان شهر تا خورهٔ اردشير
سپه را چو آگاهي آمد ز شاه
همه شاددل برگرفتند راه
به كردان فرستاده كارآگهان
كجا كار ايشان بجويد نهان
برفتند پويان و بازآمدند
بر شاه ايران فراز آمدند
كه ايشان همه نامجويند و شاد
ندارد كسي بر دل از شاه ياد
برآنند كاندر صطخر اردشير
كهن گشت و شد بخت برناش پير
چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد
گذشته سخن بر دلش باد شد
گزين كرد ازان لشكر نامدار
سواران شمشيرزن سي هزار
كماندار با تير و تركش هزار
بياورد با خويشتن شهريار
چو آگاهي آمد سوي اردوان
دلش گشت پربيم و تيرهروان
چنين گفت كين راز چرخ بلند
همي گفت با من خداوند پند
هران بد كز انديشه بيرون بود
ز بخشش به كوشش گذر چون بود
گماني نبردم كه از اردشير
يكي نامجوي آيد و شهرگير
در گنج بگشاد و روزي بداد
سپه بر گرفت و بنه برنهاد
ز گيل و ز ديلم بيامد سپاه
همي گرد لشكر برآمد به ماه
وزان روي لشكر بياورد شاه
سپاهي كه بر باد بربست راه
ز بس نالهٔ بوق و با كرناي
ترنگيدن زنگ و هندي دراي
ميان دو لشكر دو پرتاب ماند
به خاك اندرون مار بيتاب ماند
خروشان سپاه و درفشان درفش
سرافشان دل از تيغهاي بنفش
چهل روز زين سان همي جنگ بود
بران زيردستان جهان تنگ بود
ز هرگونهٔي تنگ شد خوردني
همان تنگ شد راه آوردني
ز بس كشته شد روي هامون چو كوه
بشد خسته از زندگاني ستوه
سرانجام ابري برآمد سياه
بشد كوشش و رزم را دستگاه
يكي باد برخاست از انجمن
دل جنگيان گشت زان پرشكن
بتوفيد كوه و بلرزيد دشت
خروشش همي از هوا برگذشت
بترسيد زان لشكر اردوان
شدند اندرين يك سخن همزبان
كه اين كار بر اردوان ايزديست
بدين لشكر اكنون ببايد گريست
به روزي كجا سخت شد كارزار
همه خواستند آنگهي زينهار
بيامد ز قلب سپاه اردشير
چكاچاك برخاست و باران تير
گرفتار شد در ميان اردوان
بداد از پي تاج شيرين روان
به دست يكي مرد خراد نام
چو بگرفت بردش گرفته لگام
به پيش جهانجوي بردش اسير
ز دور اردوان را بديد اردشير
فرود آمد از باره شاه اردوان
تنش خستهٔ تير و تيرهروان
به دژخيم فرمود شاه اردشير
كه رو دشمن پادشا را بگير
به خنجر ميانش به دو نيم كن
دل بدسگالان پر از بيم كن
بيامد دژآگاه و فرمان گزيد
شد آن نامدار از جهان ناپديد
چنين است كردار اين چرخ پير
چه با اردوان و چه با اردشير
اگر تا ستاره برآرد بلند
سپارد هم آخر به خاك نژند
دو فرزند او هم گرفتار شد
برو تخمهٔ آرشي خوار شد
مر آن هر دو را پاي كرده به بند
به زندان فرستاد شاه بلند
دو بدمهر از رزم بگريختند
به دام بلا در نياويختند
برفتند گريان به هندوستان
سزد گر كني زين سخن داستان
همه رزمگه پر ستام و كمر
پر از آلت و لشكر و سيم و زر
بفرمود تا گرد كردند شاه
ببخشيد زان پس همه بر سپاه
برفت از ميان بزرگان سباك
تن اردوان را ز خون كرد پاك
خروشان بشستش ز خاك نبرد
بر آيين شاهان يكي دخمه كرد
به ديبا بپوشيد خسته برش
ز كافور كرد افسري بر سرش
به پيمود آن خاك كاخش به پي
ز لشكر هرانكس كه شد سوي ري
وزان پس بيامد بر اردشير
چنين گفت كاي شاه دانشپذير
تو فرمان بر و دختر او بخواه
كه با فر و برزست و با تاج و گاه
به دست آيدت افسر و تاج و گنج
كجا اردوان گرد كرد آن به رنج
ازو پند بشنيد و گفتا رواست
هم اندر زمان دختر او بخواست
به ايوان او بد همي يك دو ماه
توانگر سپهبد توانگر سپاه
سوي پارس آمد ز ري نامجوي
برآسوده از رزم وز گفتوگوي
يكي شارستان كرد پر كاخ و باغ
بدو اندرون چشمه و دشت و راغ
كه اكنون گرانمايه دهقان پير
همي خواندش خوره اردشير
يكي چشمه بد بيكران اندروي
فراوان ازو رود بگشاد و جوي
برآورد زان چشمه آتشكده
بدو تازه شد مهر و جشن سده
به گرد اندرش باغ و ميدان و كاخ
برآورده شد جايگاه فراخ
چو شد شاه با دانش و فر و زور
همي خواندش مرزبان شهر گور
به گرد اندرش روستاها بساخت
چو آباد كردش كس اندر نشاخت
به جايي يكي ژرف دريا بديد
همي كوه بايست پيشش بريد
ببردند ميتين و مردان كار
وزان كوه ببريد صد جويبار
همي راند از كوه تا شهر گور
شد آن شارستان پر سراي و ستور
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد