من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۵ بازديد


برو نيز بگذشت سال دراز
سر تاجور اندر آمد به گاز
يكي پور بودش دلارام بود
ورا نام بهرام بهرام بود
بياورد و بنشاندش زير تخت
بدو گفت كاي سبز شاخ درخت
نبودم فراوان من از تخت شاد
همه روزگار تو فرخنده باد
سراينده باش و فزاينده باش
شب و روز بارامش و خنده باش
چنان رو كه پرسند روز شمار
نپيچي سر از شرم پروردگار
به داد و دهش گيتي آباد دار
دل زيردستان خود شاد دار
كه بركس نماند جهان جاودان
نه بر تاجدار و نه بر موبدان
تو از چرخ گردان مدان اين ستم
چو از باد چندي گذاري به دم
به سه سال و سه ماه و بر سر سه روز
تهي ماند زو تخت گيتي فروز
چو بهرام گيتي به بهرام داد
پسر مر ورا دخمه آرام داد
چنين بود تا بود چرخ بلند
به انده چه داري دلت را نژند
چه گويي چه جويي چه شايد بدن
برين داستاني نشايد زدن
روانت گر از آز فرتوت نيست
نشست تو جز تنگ تابوت نيست
اگر مرگ دارد چنين طبع گرگ
پر از مي يكي جام خواهم بزرگ


پادشاهي اورمزد نرسي

۳۵ بازديد


چو بر گاه رفت اورمزد بزرگ
ز نخچير كوتاه شد چنگ گرگ
جهان را همي داشت با ايمني
نهان گشت كردار آهرمني
نخست آفرين كرد بر كردگار
توانا و دانا و پروردگار
شب و روز و گردان سپهر آفريد
چو بهرام و كيوان و مهر آفريد
ازويست پيروزي و فرهي
دل و داد و ديهيم شاهنشهي
هميشه دل ما پر از داد باد
دل زيردستان به ما شاد باد
ستايش نيابد سر سفله مرد
بر سفلگان تا تواني مگرد
همان نيز با مرد بدخواه راي
اگر پندگيري به نيكي گراي
ز بخشش هرانكس كه جويد سپاس
نخواندش بخشنده يزدان‌شناس
ستاننده گر ناسپاست نيز
سزد گر ندارد كس او را به چيز
هراسان بود مردم سخت‌كار
كه او را نباشد كسي دوستدار
وگر سستي آرد به كار اندرون
نخواند ورا راي‌زن رهنمون
گر از كاهلان يار خواهي به كار
نباشي جهانجوي و مردم‌شمار
نگر خويشتن را نداري بزرگ
وگر گاه يابي نگردي سترگ
چو بدخو شود مرد درويش خوار
همي بيند آن از بد روزگار
همه‌ساله بيكار و نالان ز بخت
نه راي و نه دانش نه زيباي تخت
وگر بازگيرند ازو خواسته
شود جان و مغز و دلش كاسته
به بي چيزي و بدخويي يازد اوي
ندارد خرد گردن افرازد اوي
نه چيز و نه دانش نه راي و هنر
نه دين و نه خشنودي دادگر
شما را شب و روز فرخنده باد
بدانديش را جان پراگنده باد
برو مهتران آفرين ساختند
خود از سوك شاهان بپرداختند
چو نه سال بگذشت بر سر سپهر
گل زرد شد آن چو گلنار چهر
غمي شد ز مرگ آن سر تاجور
بمرد و به شاهي نبودش پسر
چنان نامور مرد شيرين‌سخن
به نوي بشد زين سراي كهن
چنين بود تا بود چرخ روان
توانا به هر كار و ما ناتوان
چهل روز سوكش همي داشتند
سر گاه او خوار بگذاشتند
به چندين زمان تخت بيكار بود
سر مهتران پر ز تيمار بود
نگه كرد موبد شبستان شاه
يكي لاله رخ ديد تابان چو ماه
سر مژه چون خنجر كابلي
دو زلفش چو پيچان خط مغولي
مسلسل يك اندر دگر بافته
گره بر زده سرش برتافته
پري چهره را بچه اندر نهان
ازان خوب‌رخ شادمان شد جهان
چهل روزه شد رود و مي خواستند
يكي تخت شاهي بياراستند
به سر برش تاجي برآويختند
بران تاج زر و درم ريختند
چهل روز بگذشت بر خوب‌چهر
يكي كودك آمد چو تابنده مهر
ورا موبدش نام شاپور كرد
بران شادماني يكي سور كرد
تو گفتي همي فره ايزديست
برو سايهٔ رايت بخرديست
برفتند گردان زرين كمر
بياويختند از برش تاج زر
چو آن خرد را سير دادند شير
نوشتند پس در ميان حرير
چهل روزه را زير آن تاج زر
نهادند بر تخت فرخ پدر


پادشاهي نرسي بهرام

۳۴ بازديد


چو نرسي نشست از بر تخت عاج
به سر بر نهاد آن سزاوار تاج
همه مهتران با نثار آمدند
ز درد پدر سوكوار آمدند
بريشان سپهدار كرد آفرين
كه اي مهربانان باداد و دين
بدانيد كز كردگار جهان
چنين رفت كار آشكار و نهان
كه ما را فزوني خرد داد و شرم
جوانمردي و داد و آواز نرم
همان ايمني شادماني بود
كرا ز اخترش مهرباني بود
خردمند مرد ار ترا دوست گشت
چنان دان كه با تو ز يك پوست گشت
تو كردار خوب از توانا شناس
خرد نيز نزديك دانا شناس
دليري ز هشيار بودن بود
دلاور به جاي ستودن بود
هرانكس كه بگريزد از كاركرد
ازو دور شد نام و ننگ و نبرد
همان كاهلي مردم از بددليست
هم‌آواز آن بددلي كاهليست
همي زيست نه سال با راي و پند
جهان را سخن گفتنش سودمند
چو روزش فراز آمد و بخت شوم
شد آن ترگ پولاد بر سان موم
دوان شد به بالينش شاه اورمزد
به رخشاني لاله اندر فرزد
كه فرزند آن نامور شاه بود
فرزوان چو در تيره شب ماه بود
بدو گفت كاي نازديده جوان
مبر دست سوي بدي تا توان
تو از جاي بهرام و نرسي به بخت
سزاوار تاجي و زيباي تخت
بدين زور و بالا و اين فر و يال
بهر دانش از هركسي بي‌همال
مبادا كه تاج از تو گريان شود
دل انجمن بر تو بريان شود
جهان را به آيين شاهان بدار
چو آمختي از پاك پروردگار
به فرجام هم روز تو بگذرد
سپهر روانت به پي بسپرد
چنان رو كه پرسند پاسخ كني
به پاسخ‌گري روز فرخ كني
بگفت اين و چادر به سر دركشيد
يكي بادسرد از جگر بركشيد
همان روز گفتي كه نرسي نبود
همان تخت و ديهيم و كرسي نبود


بخش ۳

۳۵ بازديد


به شبگير شاپور يل برنشست
همي رفت جوشان كماني به دست
سيه جوشن خسروي در برش
درفشان درفش سيه بر سرش
ز ديوار دژ مالكه بنگريد
درفش و سر نامداران بديد
چو گل رنگ رخسار و چون مشك موي
به رنگ طبرخون گل مشك بوي
بشد خواب و آرام زان خوب چهر
بر دايه شد با دلي پر ز مهر
بدو گفت كين شاه خورشيدفش
كه ايدر بيامد چنين كينه‌كش
بزرگي او چون نهان منست
جهان خوانمش كو جهان منست
پيامي ز من نزد شاپور بر
به رزم آمدست او ز من سور بر
بگويش كه با تو ز يك گوهرم
هم از تخم نرسي كنداورم
همان نيز با كين نه هم گوشه‌ام
كه خويش توام دختر نوشه‌ام
مرا گر بخواهي حصار آن تست
چو ايوان بيابي نگار آن تست
برين كار با دايه پيمان كني
زبان در بزرگي گروگان كني
بدو دايه گفت آنچ فرمان دهي
بگويم بيارمت زو آگهي
چو شب در زمين پادشاهي گرفت
ز دريا به دريا سپاهي گرفت
زمين تيره‌گون كوه چون نيل شد
ستاره به كردار قنديل شد
تو گويي كه شمعست سيصدهزار
بياويخته ز آسمان حصار
بشد دايه لرزان پر از ترس و بيم
ز طاير همي شد دلش بدو نيم
چو آمد به نزديك پرده‌سراي
خراميد نزديك آن پاك‌راي
بدو گفت اگر نزد شاهم بري
بيابي ز من تاج و انگشتري
هشيوار سالار بارش ببرد
ز دهليز پرده بر شاه گرد
بيامد زمين را به مژگان برفت
سخن هرچ بشنيد با شاه گفت
ز گفتار او شاد شد شهريار
بخنديد و دينار دادش هزار
دو ياره يكي طوق و انگشتري
ز ديباي چيني و از بربري
چنين داد پاسخ كه با ماه روي
به خوبي سخنها فراوان بگوي
بگويش كه گفت او به خورشيد و ماه
به زنار و زردشت و فرخ كلاه
كه هر چيز كز من بخواهي همي
گر از پادشاهي بكاهي همي
ز من هيچ بد نشنود گوش تو
نجويم جدايي ز آغوش تو
خريدارم او را به تخت و كلاه
به فرمان يزدان و گنج و سپاه
چو بشنيد پاسخ هم اندر زمان
ز پرده بيامد بر دژ دوان
شنيده بران سرو سيمين بگفت
كه خورشيد ناهيد را گشت جفت
ز بالا و ديدار شاپور شاه
بگفت آنچ آمد به تابنده ماه


بخش ۲

۳۷ بازديد


چو يك چند بگذشت بر شاه روز
فروزنده شد تاج گيتي فروز
ز غسانيان طاير شيردل
كه دادي فلك را به شمشير دل
سپاهي ز رومي و از قادسي
ز بحرين و از كرد وز پارسي
بيامد به پيرامن طيسفون
سپاهي ز اندازه بيش اندرون
به تاراج داد آن همه بوم و بر
كرا بود با او پي و پا و پر
ز پيوند نرسي يكي يادگار
كجا نوشه بد نام آن نوبهار
بيامد به ايوان آن ماه‌روي
همه طيسفون گشت پر گفت‌وگوي
ز ايوانش بردند و كردند اسير
كه دانا نبودند و دانش‌پذير
چو يك سال نزديك طاير بماند
ز انديشگان دل به خون در نشاند
ز طاير يكي دختش آمد چو ماه
تو گفتي كه نرسيست با تاج و گاه
پدر مالكه نام كردش چو ديد
كه دختش همي مملكت را سزيد
چو شاپور را سال شد بيست و شش
مهي‌وش كيي گشت خورشيدفش
به دشت آمد و لشكرش را بديد
ده و دو هزار از يلان برگزيد
ابا هر يكي بادپايي هيون
به پيش اندرون مرد صد رهنمون
هيون برنشستند و اسپان به دست
برفتند گردان خسروپرست
ازان پس ابا ويژگان برنشست
ميان كيي تاختن را بببست
برفت از پس شاه غسانيان
سرافراز طاير هژبر ژيان
فراوان كس از لشكر او بكشت
چو طاير چنان ديد بنمود پشت
برآمد خروشيدن داروگير
ازيشان گرفتند چندي اسير
كه اندازهٔ آن ندانست كس
برفتند آن ماندگان زان سپس
حصاري شدند آن سپه در يمن
خروش آمد از كودك و مرد و زن
بياورد شاپور چندان سپاه
كه بر مور و بر پشه بربست راه
ورا با سپاهش به دژ در بيافت
در جنگ و راه گريزش نيافت
شب و روز يك ماهشان جنگ بود
سپه را به دژ بر علف تنگ بود


بخش ۱

۳۵ بازديد


به شاهي برو آفرين خواندند
همه مهتران گوهر افشاندند
يكي موبدي بود شهرو به نام
خردمند و شايسته و شادكام
بيامد به كرسي زرين نشست
ميان پيش او بندگي را ببست
جهان را همي داشت با داد و راي
سپه را به هر نيك و بد رهنماي
پراگنده گنج و سپاه ورا
بياراست ايوان و گاه ورا
چنين تا برآمد برين پنج سال
برافراخت آن كودك خرد يال
نشسته شبي شاه در طيسفون
خردمند موبد به پيش اندرون
بدانگه كه خورشيد برگشت زرد
پديد آمد آن چادر لاژورد
خروش آمد از راه اروندرود
به موبد چنين گفت هست اين درود
چنين گفت موبد بران شاه خرد
كه اي پاك‌دل نيك پي شاه گرد
كنون مرد بازاري و چاره جوي
ز كلبه سوي خانه بنهاد روي
چو بر دجله بر يكدگر بگذرند
چنين تنگ پل را به پي بسپرند
بترسد چنين هركس از بيم كوس
چنين برخروشند چون زخم كوس
چنين گفت شاپور با موبدان
كه اي پرهنر نامور بخردان
پلي ديگر اكنون ببايد زدن
شدن را يكي راه باز آمدن
بدان تا چنين زيردستان ما
گر از لشكري در پرستان ما
به رفتن نباشند زين سان به رنج
درم داد بايد فراوان ز گنج
همه موبدان شاد گشتند سخت
كه سبز آمد آن نارسيده درخت
يكي پل بفرمود موبد دگر
به فرمان آن كودك تاجور
ازو شادمان شد دل مادرش
بياورد فرهنگ جويان برش
به زودي به فرهنگ جايي رسيد
كز آموزگاران سراندر كشيد
چو بر هفت شد رسم ميدان نهاد
هم‌آورد و هم رسم چوگان نهاد
بهشتم شد آيين تخت و كلاه
تو گفتي كمر بست بهرامشاه
تن خويش را از در فخر كرد
نشستنگه خود به اصطخر كرد
بر آيين فرخ نياكان خويش
گزيده سرافراز و پاكان خويش


بخش ۵

۳۴ بازديد


چنان بد كه يك روز با تاج و گنج
همي داشت از بودني دل به رنج
ز تيره شب اندر گذشته سه پاس
بفرمود تا شد ستاره‌شناس
بپرسيدش از تخت شاهنشهي
هم از رنج وز روزگار بهي
منجم بياورد صلاب را
بينداخت آرامش و خواب را
نگه كرد روشن به قلب اسد
كه هست او نماينده فتح و جد
بدان تا رسد پادشا را بدي
فزايد بدو فره ايزدي
چو ديدند گفتندش اي پادشا
جهانگير و روشن‌دل و پارسا
يكي كار پيش است با رنج و درد
نيارد كس آن بر توبر ياد كرد
چنين داد شاپور پاسخ بدوي
كه اي مرد داننده و راه‌جوي
چه چارست تا اين ز من بگذرد
تنم اختر بد به پي نسپرد
ستاره‌شمر گفت كاي شهريار
ازين گردش چرخ ناپايدار
به مردي و دانش نيابي گذر
خردمند گر مرد پرخاشخر
بباشد همه بودني بي‌گمان
نتابيم با گردش آسمان
چنين داد پاسخ گرانمايه شاه
كه دادار باشد ز هر بد نگاه
كه گردان بلند آسمان آفريد
توانايي و ناتوان آفريد
بگسترد بر پادشاهيش داد
همي بود يك چند بي‌رنج و شاد
چو آباد شد زو همه مرز و بوم
چنان آرزو كرد كايد به روم
ببيند كه قيصر سزاوار هست
ابا لشكر و گنج و نيروي دست
همان راز بگشاد با كدخداي
يك پهلوان گرد با داد و راي
همه راز و انديشه با او بگفت
همي داشت از هركس اندر نهفت
چنين گفت كاين پادشاهي به داد
بداريد كزداد باشيد شاد
شتر خواست پرمايه ده كاروان
به هر كاروان بر يكي ساروان
ز دينار وز گوهران بار كرد
ازان سي شتر بار دينار كرد
بيامد پرانديشه ز آبادبوم
همي رفت زين سان سوي مرز روم
يكي روستا بود نزديك شهر
كه دهقان و شهري بدو بود بهر
بيامد به خان يكي كدخداي
بپرسيد كايد مرا هست جاي
برو آفرين كرد مهتر بسي
كه چون تو نيابيم مهمان كسي
ببود آن شب و خورد و بخشيد چيز
ز دهقان بسي آفرين يافت نيز
سپيده برآمد بنه برنهاد
سوي خانهٔ قيصر آمد چو باد
بيامد به نزديك سالار بار
برو آفرين كرد و بردش نثار
بپرسيد و گفتش چه مردي بگوي
كه هم شاه‌شاخي و هم شاه‌روي
چنين داد پاسخ كه اي پادشا
يكي پارسي مردم و پارسا
به بازارگاني برفتم ز جز
يكي كاروان دارم از خز و بز
كنون آمدستم بدين بارگاه
مگر نزد قيصر گشاينده راه
ازين بار چيزي كش اندر خورست
همه گوهر و آلت لشكرست
پذيرد سپارد به گنجور گنج
بدان شاد باشم ندارم به رنج
دگر را فروشم به زر و به سيم
به قيصر پناهم نپيچم ز بيم
بخرم هرانچم ببايد ز روم
روم سوي ايران ز آباد بوم
ز درگاه برخاست مرد كهن
بر قيصر آمد بگفت اين سخن
بفرمود تا پرده برداشتند
ز در سوي قيصرش بگذاشتند
چو شاپور نزديك قيصر رسيد
بكرد آفريني چنان چون سزيد
نگه كرد قيصر به شاپور گرد
ز خوبي دل و ديده او را سپرد
بفرمود تا خوان و مي ساختند
ز بيگانه ايوان بپرداختند
جفاديده ايرانيي بد به روم
چنانچون بود مرد بيداد و شوم
به قيصر چنين گفت كاي سرفراز
يكي نو سخن بشنو از من به راز
كه اين نامور مرد بازارگان
كه ديبا فروشد به دينارگان
شهنشاه شاپور گويم كه هست
به گفتار و ديدار و فر و نشست
چو بشنيد قيصر سخن تيره شد
همي چشمش از روي او خيره شد
نگهبانش بركرد و با كس نگفت
همي داشت آن راز را در نهفت
چو شد مست برخاست شاپور شاه
همي داشت قيصر مر او را نگاه
بيامد نگهبان و او را گرفت
كه شاپور نرسي توي اي شگفت
به جاي زنان برد و دستش ببست
به مردي ز دام بلا كس نجست
چو زين باره دانش نيايد به بر
چه بايد شمار ستاره‌شمر
بر مست شمعي همي سوختند
به زاريش در چرم خر دوختند
همي گفت هركس كه اين شوربخت
همي پوست خر جست و بگذاشت تخت
يكي خانهٔي بود تاريك و تنگ
ببردند بدبخت را بي‌درنگ
بدان جاي تنگ اندر انداختند
در خانه را قفل بر ساختند
كليدش به كدبانوي خانه داد
تنش را بدان چرم بيگانه داد
به زن گفت چندان دهش نان و آب
كه از داشتن زو نگيرد شتاب
اگر زنده ماند به يك چندگاه
بداند مگر ارج تخت و كلاه
همان تخت قيصر نيايدش ياد
كسي را كجا نيست قيصر نژاد
زن قيصر آن خانه را در ببست
به ايوان دگر جاي بودش نشست
يكي ماه‌رخ بود گنجور اوي
گزيده به هر كار دستور اوي
كه ز ايرانيان داشتي او نژاد
پدر بر پدر بر همي داشت ياد
كليد در خانه او را سپرد
به چرم اندرون بسته شاپور گرد
همان روز ازان مرز لشكر براند
ورا بسته در پوست آنجا بماند
چو قيصر به نزديك ايران رسيد
سپه يك به يك تيغ كين بركشيد
از ايران همي برد رومي اسير
نبود آن يلان را كسي دستگير
به ايران زن و مرد و كودك نماند
همان چيز بسيار و اندك نماند
نبود آگهي در ميان سپاه
نه مرده نه زنده ز شاپور شاه
گريزان همه شهر ايران ز روم
ز مردم تهي شد همه مرز و بوم
از ايران بي‌اندازه ترسا شدند
همه مرز پيش سكوبا شدند


بخش ۴

۳۵ بازديد


ز خاور چو خورشيد بنمود تاج
گل زرد شد بر زمين رنگ ساج
ز گنجور دستور بستد كليد
خورش خانه و خمهاي نبيد
بدژدر هرانكس كه بد مهتري
وزان جنگيان رنج ديده سري
خورشها فرستاد و چندي نبيد
هم از بويها نرگس و شنبليد
پرستندهٔ باده را پيش خواند
به خوبي سخنها فراوان براند
بدو گفت كامشب تويي باده‌ده
به طاير همه بادهٔ ساده ده
همان تا بدارند باده به دست
بدان تا بخسپند و گردند مست
بدو گفت ساقي كه من بنده‌ام
به فرمان تو در جهان زنده‌ام
چو خورشيد بر باختر گشت زرد
شب تيره گفتش كه از راه برد
مي خسروي خواست طاير به جام
نخستين ز غسانيان برد نام
چو بگذشت يك پاس از تيره شب
بياسود طاير ز بانگ جلب
برفتند يكسر سوي خوابگاه
پرستندگان را بفرمود شاه
كه با كس نگويد سخن جز براز
نهاني در دژ گشادند باز
بدان شاه شاپور خود چشم داشت
از آواز مستان به دل خشم داشت
چو شمع از در دژ بيفروخت گفت
كه گشتيم با بخت بيدار جفت
مر آن ماه‌رخ را به پرده‌سراي
بفرمود تا خوب كردند جاي
سپه را همه سر به سر گرد كرد
گزين كرد مردان ننگ و نبرد
به باره برآورد چندي سوار
هرانكس كه بود از در كارزار
به دژ در شد و كشتن اندرگرفت
همه گنجهاي كهن برگرفت
سپه بود با طاير اندر حصار
همه مست خفته فزون از هزار
دگر خفته آسيمه برخاستند
به هر جاي جنگي بياراستند
ازيشان كس از بيم ننمود پشت
بسي نامور شاه ايران بكشت
چو شد طاير اندر كف او اسير
بيامد برهنه دوان ناگزير
به چنگ وي آمد حصار و بنه
گرفتار شد مردم بدتنه
ببود آن شب و بامداد پگاه
چو خورشيد بنمود زرين كلاه
يكي تخت پيروزه اندر حصار
به آيين نهادند و دادند بار
چو از بارپردخته شد شهريار
به نزديك او شد گل نوبهار
ز ياقوت سرخ افسري بر سرش
درفشان ز زربفت چيني برش
بدانست كاي جادوي كار اوست
بدو بد رسيدن ز كردار اوست
چنين گفت كاي شاه آزاد مرد
نگه كن كه كه فرزند با من چه كرد
چنين گفت شاپور بدنام را
كه از پرده چون دخت بهرام را
بياري و رسوا كني دوده را
برانگيزي آن كين آسوده را
به دژخيم فرمود تا گردنش
زند به آتش اندر بسوزد تنش
سر طاير از ننگ در خون كشيد
دو كتف وي از پشت بيرون كشيد
هرانكس كجا يافتي از عرب
نماندي كه با كس گشادي دو لب
ز دو دست او دور كردي دو كفت
جهان ماند از كار او در شگفت
عرابي ذوالاكتاف كردش لقب
چو از مهره بگشاد كفت عرب
وزانجا يگه شد سوي پارس باز
جهاني همه برد پيشش نماز
برين نيز بگذشت چندي سپهر
وزان پس دگرگونه بنمود چهر


بخش ۸

۳۹ بازديد


ببود آن شب و خورد و گفت و شنيد
سپيده چو از كوه سر بر كشيد
چو زرين درفشي برآورد راغ
بر ميهمان شد خداوند باغ
بدو گفت روز تو فرخنده باد
سرت برتر از بر بارنده باد
سزاي تومان جايگاهي نبود
به آرام شايسته گاهي نبود
چو مهمان درويش باشي خورش
نيابي نه پوشيدن و پرورش
بدو گفت شاپور كاي نيك‌بخت
من اين خانه بگزيدم از تاج و تخت
يكي زند واست آر با بر سمت
به زمزم يكي پاسخي پرسمت
بياورد هرچش بفرمود شاه
بيفزود نزديك شه پايگاه
به زمزم بدو گفت برگوي راست
كجا موبد موبد اكنون كجاست
چنين داد پاسخ ورا باغبان
كه اي پاك‌دل مرد شيرين‌زبان
دو چشمم ز جايي كه دارم نشست
بدان خانهٔ موبدان موبه دست
نهاني به پاليزبان گفت شاه
كه از مهتر ده گل مهره خواه
چو بشنيد زو اين سخن باغبان
گل و مشك و مي خواست و آمد دمان
جهاندار بنهاد بر گل نگين
بدان باغبان داد و كرد آفرين
بدو گفت كين گل به موبد سپار
نگر تا چه گويد همه گوش دار
سپيده دمان مرد با مهر شاه
بر موبد موبد آمد پگاه
چو نزديك درگاه موبد رسيد
پراگنده گردان و در بسته ديد
به آواز زان بارگه بار خواست
چو بگشاد در باغبان رفت راست
چو آمد به نزديك موبد فراز
بدو مهر بنمود و بردش نماز
چو موبد نگه كرد و آن مهره ديد
ز شادي دل راي‌زن بردميد
وزان پس بران نام چندي گريست
بدان باغبان گفت كاين مهر كيست
چنين داد پاسخ كه اي نامدار
نشسته به خان منست اين سوار
يكي ماه با وي چو سرو سهي
خردمند و با زيب و با فرهي
بدو گفت موبد كه اي نامجوي
نشان كه دارد به بالا و روي
بدو باغبان گفت هركو بهار
بديدست سرو از لب جويبار
دو بازو به كردار ران هيون
برش چون بر شير و چهرش چو خون
همي رنگ شرم آيد از مهر اوي
همي زيب تاج آيد از چهر اوي


بخش ۷

۳۲ بازديد


چو بر زد سر از برج شير آفتاب
بباليد روز و بپالود خواب
به جشن آمدند آنك بودي به شهر
بزرگان جوينده از جشن بهر
كنيزك سوي چاره بنهاد روي
چنانچون بود مردم چاره‌جوي
چو ايوان خالي به چنگ آمدش
دل شير و چنگ و پلنگ آمدش
دو اسپ گرانمايه ز آخر ببرد
گزيده سليح سواران گرد
ز دينار چندانك بايست نيز
ز خوشاب و ياقوت و هرگونه چيز
چو آمد همه ساز رفتن به جاي
شب آمد دو تن راست كردند راي
سوي شهر ايران نهادند روي
دو خرم نهان شاد و آرامجوي
شب و روز يكسر همي تاختند
به خواب و به خوردن نپرداختند
برين‌گونه از شهر بر خورستان
همي راند تا كشور سورستان
چو اسب و تن از تاختن گشت سست
فرود آمدن را همي جاي جست
دهي خرم آمد به پيشش به راه
پر از باغ و ميدان و پر جشنگاه
تن از رنج خسته گريزان ز بد
بيامد در باغباني بزد
بيامد دمان مرد پاليزبان
كه هم نيك‌دل بود و هم ميزبان
دو تن ديده با نيزه و درع و خود
ز شاپور پرسيد هست اين درود
بدين بيگهي از كجا خاستي
چنين تاختن را بياراستي
بدو گفت شاپور كاي نيك‌خواه
سخن چند پرسي ز گم كرده راه
يك مرد ايرانيم راه‌جوي
گريزان بدين مرز بنهاده روي
پر از دردم از قيصر و لشكرش
مبادا كه بينم سر و افسرش
گر امشب مرا ميزباني كني
هشيواري و مرزباني كني
برآنم كه روزي به كار آيدت
درختي كه كشتي به بار آيدت
بدو باغبان گفت كين خان تست
تن باغبان نيز مهمان تست
بدان چيز كايد مرا دست‌رس
بكوشم بيارم نگويم به كس
فرود آمد از باره شاپور شاه
كنيزك همي رفت با او به راه
خورش ساخت چندان زن باغبان
ز هر گونه چندانك بودش توان
چو نان خورده شد كار مي ساختند
سبك مايه جايي بپرداختند
سبك باغبان مي به شاپور داد
كه بردار ازان كس كه آيدت ياد
بدو گفت شاپور كاي ميزبان
سخن‌گوي و پرمايه پاليزبان
كسي كو مي آرد نخست او خورد
چو بيشش بود ساليان و خرد
تو از من به سال اندكي برتري
تو بايد كه چون مي دهي مي خوري
بدو باغبان گفت كاي پرهنر
نخست آن خورد مي كه با زيب‌تر
تو بايد كه باشي برين پيش رو
كه پيري به فرهنگ و بر سال نو
همي بود تاج آيد از موي تو
همي رنگ عاج آيد از روي تو
بخنديد شاپور و بستد نبيد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
به پاليزبان گفت كاي پاك‌دين
چه آگاهي استت ز ايران زمين
چنين دادپاسخ كه اي برمنش
ز تو دور بادا بد بدكنش
به بدخواه ما باد چندان زيان
كه از قيصر آمد به ايرانيان
از ايران پراگنده شد هرك بود
نماند اندران بوم كشت و درود
ز بس غارت و كشتن مرد و زن
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
وزيشان بسي نيز ترسا شدند
به زنار پيش سكوبا شدند
بس جاثليقي به سر بر كلاه
به دور از بر و بوم و آرامگاه
بدو گفت شاپور شاه اورمزد
كه رخشان بدي همچو ماه اورمزد
كجا شد كه قيصر چنين چيره شد
ز بخت آب ايرانيان تيره شد
بدو باغبان گفت كاي سرفراز
ترا جاودان مهتري باد و ناز
ازو مرده و زنده جايي نشان
نيامد به ايران بدان سركشان
هرانكس كه بودند ز آبادبوم
اسيرند سرتاسر اكنون به روم
برين زار بگريست پاليزبان
كه بود آن زمان شاه را ميزبان
بدو ميزان گفت كايدر سه روز
بباشي بود خانه گيتي فروز
كه دانا زد اين داستان از نخست
كه هركس كه آزرم مهمان نجست
نباشد خرد هيچ نزديك اوي
نياز آورد بخت تاريك اوي
بباش و بياساي و مي خور به كام
چو گردد دلت رام بر گوي نام
بدو گفت شاپور كري رواست
به مابر كنون ميزبان پادشاست