بدان جايگه شاه ماهي بماند
پسانگه بجنبيد و لشكر براند
ازان سبز دريا چو گشتند باز
بيابان گرفتند و راه دراز
چو منزل به منزل به حلوان رسيد
يكي مايهور باره و شهر ديد
به پيش آمدندش بزرگان شهر
كسي كش ز نام و خرد بود بهر
برفتند با هديه و با نثار
ز حلوان سران تا در شهريار
سكندر سبك پرسش اندر گرفت
كه ايدر چه بينيد چيزي شگفت
بدو گفت گوينده كاي شهريار
ندانيم چيزي كه آيد به كار
برين مرز درويشي و رنج هست
كزين بگذري باد ماند به دست
چو گفتار گوينده بشنيد شاه
ز حلوان سوي سند شد با سپاه
پذيره شدندش سواران سند
همان جنگ را ياور آمد ز هند
هرانكس كه از فور دل خسته بود
به خون ريختن دستها شسته بود
بردند پيلان و هندي دراي
خروش آمد و نالهٔ كرناي
سر سنديان بود بنداه نام
سواري سرافراز با راي و كام
يكي رزمشان كرده شد همگروه
زمين شد ز افگنده بر سان كوه
شب آمد بران دشت سندي نماند
سكندر سپاه از پساندر براند
به دست آمدش پيل هشتاد و پنج
همان تاج زرين و شمشير و گنج
زن و كودك و پير مردان به راه
برفتند گريان به نزديك شاه
كه اي شاه بيدار با راي و هوش
مشور اين بر و بوم و بر بد مكوش
كه فرجام هم روز تو بگذرد
خنك آنك گيتي به بد نسپرد
سكندر بريشان نياورد مهر
بران خستگان هيچ ننمود چهر
گرفتند زيشان فراوان اسير
زن و كودك خرد و برنا و پير
سوي نيمروز آمد از راه بست
همه روي گيتي ز دشمن بشست
وزان جايگه شد به سوي يمن
جهاندار و با نامدار انجمن
چو بشنيد شاه يمن با مهان
بيامد بر شهريار جهان
بسي هديهها كز يمن برگزيد
بهاگير و زيبا چنانچون سزيد
ده اشتر ز برد يمن بار كرد
دگر پنج را بار دينار كرد
دگر ده شتر بار كرد از درم
چو باشد درم دل نباشد به غم
دگر سلهٔ زعفران بد هزار
ز ديبا و هرجامهٔ بيشمار
زبرجد يكي جام بودش به گنج
همان در ناسفته هفتاد و پنج
يكي جام ديگر بدش لاژورد
نهاد اندرو شست ياقوت زرد
ز ياقوت سرخ از برش ده نگين
به فرمانبران داد و كرد آفرين
به پيش سراپردهٔ شهريار
رسيدند با هديه و با نثار
سكندر بپرسيد و بنواختشان
بر تخت نزديك بنشاختشان
برو آفرين كرد شاه يمن
كه پيروزگر باش بر انجمن
به تو شادم ار باشي ايدر دو ماه
برآسايد از راه شاه و سپاه
سكندر برو آفرين كرد و گفت
كه با تو هميشه خرد باد جفت
به شبگير شاه يمن بازگشت
ز لشكر جهاني پر آواز گشت
به بابل همان روز شد دردمند
بدانست كامد به تنگي گزند
دبير جهانديده را پيش خواند
هرانچش به دل بود با او براند
به مادر يكي نامه فرمود و گفت
كه آگاهي مرگ نتوان نهفت
ز گيتي مرا بهره اين بد كه بود
زمان چون نكاهد نشايد فزود
تو از مرگ من هيچ غمگين مشو
كه اندر جهان اين سخن نيست نو
هرانكس كه زايد ببايدش مرد
اگر شهريارست گر مرد خرد
بگويم كنون با بزرگان روم
كه چون بازگردند زين مرز و بوم
نجويند جز راي و فرمان تو
كسي برنگردد ز پيمان تو
هرانكس كه بودند ز ايرانيان
كزيشان بدي روميان را زيان
سپردم به هر مهتري كشوري
كه گردد بر آن پادشاهي سري
همانا نيازش نيايد به روم
برآسايد آن كشور و مرز و بوم
مرا مرده در خاك مصر آگنيد
ز گفتار من هيچ مپراگنيد
به سالي ز دينار من صدهزار
ببخشيد بر مردم خيشكار
گر آيد يكي روشنك را پسر
بود بيگمان زنده نام پدر
نبايد كه باشد جزو شاه روم
كه او تازه گرداند آن مرز و بوم
وگر دختر آيد به هنگام بوس
به پيوند با تخمهٔ فيلقوس
تو فرزند خوانش نه داماد من
بدو تازه كن در جهان ياد من
دگر دختر كيد را بيگزند
فرستيد نزد پدر ارجمند
ابا ياره و برده و نيكخواه
عمار بسيچيد بااو به راه
همان افسر و گوهر و سيم و زر
كه آورده بود او ز پيش پدر
به رفتن چنو گشت همداستان
فرستيد با او به هندوستان
من ايدر همه كار كردم به برگ
به بيچارگي دل نهادم به مرگ
نخست آنك تابوت زرين كنند
كفن بر تنم عنبر آگين كنند
ز زربفت چيني سزاوار من
كسي كو بپيچد ز تيمار من
در و بند تابوت ما را به قير
بگيرند و كافور و مشك و عبير
نخست آگنند اندرو انگبين
زبر انگبين زير ديباي چين
ازان پس تن من نهند اندران
سرآمد سخن چون برآمد روان
تو پند من اي مادر پرخرد
نگهدار تا روز من بگذرد
ز چيزي كه آوردم از هند و چين
ز توران و ايران و مكران زمين
بدار و ببخش آنچ افزون بود
وز اندازهٔ خويش بيرون بود
به تو حاجت آنستم اي مهربان
كه بيدار باشي و روشنروان
نداري تن خويش را رنجه بس
كه اندر جهان نيست جاويد كس
روانم روان ترا بيگمان
ببيند چو تنگ اندر آيد زمان
شكيبايي از مهر ناميتر است
سبكسر بود هرك او كهتر است
ترا مهر بد بر تنم سال و ماه
كنون جان پاكم ز يزدان بخواه
بدين خواستن باش فريادرس
كه فريادرس باشدم دسترس
نگر تا كه بيني به گرد جهان
كه او نيست از مرگ خستهروان
چو نامه به مهر اندر آورد و بند
بفرمود تا بر ستور نوند
ز بابل به روم آورند آگهي
كه تيره شد آن فر شاهنشهي
بدانست كش مرگ نزديك شد
بروبر همي روز تاريك شد
بران بودش انديشه كاندر جهان
نماند كسي از نژاد مهان
كه لشكر كشد جنگ را سوي روم
نهد پي بران خاك آباد بوم
چو مغز اندرين كار خودكامه كرد
همانگه سطاليس را نامه كرد
هرانكس كجا بد ز تخم كيان
بفرمودشان تا ببندد ميان
همه روي را سوي درگه كنند
ز بدها گمانيش كوته كنند
چو اين نامه بردند نزد حكيم
دل ارسطاليس شد به دو نيم
هماندر زمان پاسخ نامه كرد
ز مژگان تو گفتي سر خامه كرد
كه آن نامهٔ شاه گيهان رسيد
ز بدكام دستش ببايد كشيد
ازان بد كه كردي مينديش نيز
از انديشه درويش را بخش چيز
بپرهيز و جان را به يزدان سپار
به گيتي جز از تخم نيكي مكار
همه مرگ راييم تا زندهايم
به بيچارگي در سرافگندهايم
نه هركس كه شد پادشاهي ببرد
برفت و بزرگي كسي را سپرد
بپرهيز و خون بزرگان مريز
كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
و ديگر كه چون اندر ايران سپاه
نباشد همان شاه در پيشگاه
ز ترك و ز هند و ز سقلاب و چين
سپاه آيد از هر سوي همچنين
به روم آيد آنكس كه ايران گرفت
اگر كين بسيچد نباشد شگفت
هرآنكس كه هست از نژاد كيان
نبايد كه از باد يابد زيان
بزرگان و آزادگان را بخوان
به بخش و به سور و به راي و به خوان
سزاوار هر مهتري كشوري
بياراي و آغاز كن دفتري
به نام بزرگان و آزادگان
كزيشان جهان يافتي رايگان
يكي را مده بر دگر دستگاه
كسي را مخوان بر جهان نيز شاه
سپر كن كيان را همه پيش بوم
چو خواهي كه لشكر نيايد به روم
سكندر چو پاسخ بران گونه يافت
به انديشه و راي ديگر شتافت
بزرگان و آزادگان را ز دهر
كسي را كش از مردمي بود بهر
بفرمود تا پيش او خواندند
به جاي سزاوار بنشاندند
يكي عهد بنوشت تا هر يكي
فزوني نجويد ز دهر اندكي
بران نامداران جوينده كام
ملوك طوايف نهادند نام
همان شب سكندر به بابل رسيد
مهان را به ديدار خود شاد ديد
يكي كودك آمد زني را به شب
بدو ماند هركس كه ديدش عجب
سرش چون سر شير و بر پاي سم
چو مردم بر و كتف و چون گاو دم
بمرد از شگفتي همآنگه كه زاد
سزد گر نباشد ازان زن نژاد
ببردند هم در زمان نزد شاه
بدو كرد شاه از شگفتي نگاه
به فالش بد آمد همانگاه گفت
كه اين بچه در خاك بايد نهفت
ز اخترشناسان بسي پيش خواند
وزان كودك مرده چندي براند
ستارهشمر زان غمي گشت سخت
بپوشيد بر خسرو نيكبخت
ز اخترشناسان بپرسيد و گفت
كه گر هيچ ماند سخن در نهفت
هماكنون ببرم سرانتان ز تن
نيابيد جز كام شيران كفن
ستارهشمر چون برآشفت شاه
بدو گفت كاي نامور پيشگاه
تو بر اختر شير زادي نخست
بر موبدان و ردان شد درست
سر كودك مرده بيني چو شير
بگردد سر پادشاهيت زير
پرآشوب گردد زمين چندگاه
چنين تا نشيند يكي پيشگاه
ستارهشمر بيش ازين هرك بود
همي گفت و آن را نشانه نمود
سكندر چو بشنيد زان شد غمي
به راي و به مغزش درآمد كمي
چنين گفت كز مرگ خود چاره نيست
مرا دل پر انديشه زين باره نيست
مرا بيش ازين زندگاني نبود
زمانه نكاهد نخواهد فزود
ازان پس بيامد دوان مادرش
فراوان بماليد رخ بر برش
همي گفت كاي نامور پادشا
جهاندار و نيكاختر و پارسا
به نزديكي اندر تو دوري ز من
هم از دوده و لشكر و انجمن
روانم روان ترا بنده باد
دل هرك زين شاد شد كنده باد
ازان پس بشد روشنك پر ز درد
چنين گفت كاي شاه آزادمرد
جهاندار داراي دارا كجاست
كزو داشت گيتي همي پشت راست
همان خسرو و اشك و فريان و فور
همان نامور خسرو شهرزور
دگر شهرياران كه روز نبرد
سرانشان ز باد اندر آمد به گرد
چو ابري بدي تند و بارش تگرگ
ترا گفتم ايمن شدستي ز مرگ
ز بس رزم و پيكار و خون ريختن
چه تنها چه با لشكر آويختن
زمانه ترا داد گفتم جواز
همي داري از مردم خويش راز
چو كردي جهان از بزرگان تهي
بينداختي تاج شاهنشهي
درختي كه كشتي چو آمد به بار
دل خاك بينم ترا غمگسار
چو تاج سپهر اندر آمد به زير
بزرگان ز گفتار گشتند سير
نهفتند صندوق او را به خاك
ندارد جهان از چنين ترس و باك
ز باد اندر آرد برد سوي دم
نه دادست پيدا نه پيدا ستم
نيابي به چون و چرا نيز راه
نه كهتر برين دست يابد نه شاه
همه نيكوي بايد و مردمي
جوانمردي و خوردن و خرمي
جز اينت نبينم همي بهرهٔي
اگر كهتر آيي وگر شهرهٔي
اگر ماند ايدر ز تو نام زشت
بدانجا نيايي تو خرم بهشت
چنين است رسم سراي كهن
سكندر شد و ماند ايدر سخن
چو او سي و شش پادشا را بكشت
نگر تا چه دارد ز گيتي به مشت
برآورد پرمايه ده شارستان
شد آن شارستانها كنون خارستان
بجست آنچ هرگز نجستست كس
سخن ماند ازو اندر آفاق و بس
سخن به كه ويران نگردد سخن
چو از برف و باران سراي كهن
گذشتم ازين سد اسكندري
همه بهتري باد و نيكاختري
اگر چند هم بگذرد روزگار
نوشته بماند ز ما يادگار
اگر صد بماني و گر صدهزار
به خاك اندر آيد سرانجام كار
دل شهريار جهان شاد باد
ز هر بد تن پاكش آزاد باد
چو آمد سكندر به اسكندري
جهان را دگرگونه شد داوري
به هامون نهادند صندوق اوي
زمين شد سراسر پر از گفتوگوي
به اسكندري كودك و مرد و زن
به تابوت او بر شدند انجمن
اگر برگرفتي ز مردم شمار
مهندس فزون آمدي صد هزار
حكيم ارسطاليس پيش اندرون
جهاني برو ديدگان پر ز خون
برآن تنگ صندوق بنهاد دست
چنين گفت كاي شاه يزدان پرست
كجا آن هش و دانش و راي تو
كه اين تنگ تابوت شد جاي تو
به روز جواني برين مايه سال
چرا خاك را برگزيدي نهال
حكيمان رومي شدند انجمن
يكي گفت كاي پيل رويينه تن
ز پايت كه افگند و جانت كه خست
كجا آن همه حزم و راي و نشست
دگر گفت چندين نهفتي تو زر
كنون زر دارد تنت را به بر
دگر گفت كز دست تو كس نرست
چرا سودي اي شاه با مرگ دست
دگر گفت كسودي از درد و رنج
هم از جستن پادشاهي و گنج
دگر گفت چون پيش داور شوي
همان بر كه كشتي همان بدروي
دگر گفت بيدستگاه آن بود
كه ريزندهٔ خون شاهان بود
دگر گفت ما چون تو باشيم زود
كه بودي تو چون گوهر نابسود
دگر گفت چون بيندت اوستاد
بياموزد آن چيز كت نيست ياد
دگر گفت كز مرگ چون تو نرست
به بيشي سزد گر نيازيم دست
دگر گفت كاي برتر از ماه و مهر
چه پوشي همي ز انجمن خوب چهر
دگر گفت مرد فراوان هنر
بكوشد كه چهره بپوشد به زر
كنون اي هنرمند مرد دلير
ترا زر زرد آوريدست زير
دگرگفت ديبا بپوشيدهاي
نپوشيده را نيز رخ ديدهاي
كنون سر ز ديبا برآور كه تاج
همي جويدت ياره و تخت عاج
دگر گفت كز ماهرخ بندگان
ز چيني و رومي پرستندگان
بريدي و زر داري اندر كنار
به رسم كيان زر و ديبا مدار
دگر گفت پرسنده پرسد كنون
چه ياد آيدت پاسخ رهنمون
كه خون بزرگان چرا ريختي
به سختي به گنج اندر آويختي
خنك آنكسي كز بزرگان بمرد
ز گيتي جز از نيكنامي نبرد
دگر گفت روز تو اندرگذشت
زبانت ز گفتار بيكار گشت
هرانكس كه او تاج و تخت تو ديد
عنان از بزرگي ببايد كشيد
كه بر كس نماند چو بر تو نماند
درخت بزرگي چه بايد نشايد
دگر گفت كردار تو بادگشت
سر سركشان از تو آزاد گشت
ببيني كنون بارگاه بزرگ
جهاني جدا كرده از ميش گرگ
دگر گفت كاندر سراي سپنج
چرا داشتي خويشتن را به رنج
كه بهر تو اين آمد از رنج تو
يكي تنگ تابوت شد گنج تو
نجويي همي نالهٔ بوق را
به سند آمدت بند صندوق را
دگر گفت چون لشكرت بازگشت
تو تنها نماني برين پهن دشت
همانا پس هركسي بنگري
فراوان غم زندگاني خوري
چو آگاه شد لشكر از درد شاه
جهان گشت بر نامداران سپاه
به تخت بزرگي نهادند روي
جهان شد سراسر پر از گفتوگوي
سكندر چو از لشكر آگاه شد
بدانست كش روز كوتاه شد
بفرمود تا تخت بيرون برند
از ايوان شاهي به هامون برند
ز بيماري او غمي شد سپاه
كه بيرنگ ديدند رخسار شاه
همه دشت يكسر خروشان شدند
چو بر آتش تيز جوشان شدند
همي گفت هركس كه بد روزگار
كه از روميان كم شود شهريار
فرازآمد آن گردش بخت شوم
كه ويران شود زين سپس مرز روم
همه دشمنان كام دل يافتند
رسيدند جايي كه بشتافتند
بمابر كنون تلخ گردد جهان
خروشان شويم آشكار و نهان
چنين گفت قيصر به آواي نرم
كه ترسنده باشيد با راي و شرم
ز اندرز من سربسر مگذريد
چو خواهيد كز جان و تن برخوريد
پس از من شما را همينست كار
نه با من همي بد كند روزگار
بگفت اين و جانش برآمد ز تن
شد آن نامور شاه لشكرشكن
ز لشكر سراسر برآمد خروش
ز فرياد لشكر بدريد گوش
همه خاك بر سر همي بيختند
ز مژگان همي خون دل ريختند
زدند آتش اندر سراي نشست
هزار اسپ را دم بريدند پست
نهاده بر اسپان نگونسار زين
تو گفتي همي برخروشد زمين
ببردند صندوق زرين به دشت
همي ناله از آسمان برگذشت
سكوبا بشستش به روشن گلاب
پراگند بر تنش كافور ناب
ز ديباي زربفت كردش كفن
خروشان بران شهريار انجمن
تن نامور زير ديباي چين
نهادند تا پاي در انگبين
سر تنگ تابوت كردند سخت
شد آن سايه گستر دلاور درخت
نماني همي در سراي سپنج
چه يازي به تخت و چه نازي به گنج
چو تابوت زان دشت برداشتند
همه دست بر دست بگذاشتند
دو آواز شد رومي و پارسي
سخنشان ز تابوت بد يك بسي
هرانكس كه او پارسي بود گفت
كه او را جز ايدر نبايد نهفت
چو ايدر بود خاك شاهنشهان
چه تازند تابوت گرد جهان
چنين گفت رومي يكي رهنماي
كه ايدر نهفتن ورا نيست راي
اگر بشنويد آنچ گويم درست
سكندر در آن خاك ريزد كه رست
يكي پارسي نيز گفت اين سخن
كه گر چندگويي نيايد به بن
نمايم شما را يكي مرغزار
ز شاهان و پيشينگان يادگار
ورا جرم خواند جهانديده پير
بدو اندرون بيشه و آبگير
چو پرسي ترا پاسخ آيد ز كوه
كه آواز او بشنود هر گروه
بياريد مر پير فرتوت را
هم ايدر بداريد تابوت را
بپرسيد اگر كوه پاسخ دهد
شما را بدين راي فرخ نهد
برفتند پويان به كردار غرم
بدان بيشه كش باز خوانند جرم
بگفتند پاسخ چنين داد باز
كه تابوت شاهان چه داريد راز
كه خاك سكندر به اسكندريست
كجا كرده بد روزگاري كه زيست
چو آواز بشنيد لشكر برفت
ببردند زان بيشه صندوق تفت
كنون اي سراينده فرتوت مرد
سوي گاه اشكانيان بازگرد
چه گفت اندر آن نامهٔ راستان
كه گوينده ياد آرد از باستان
پس از روزگار سكندر جهان
چه گويد كرا بود تخت مهان
چنين گفت داننده دهقان چاچ
كزان پس كسي را نبد تخت عاج
بزرگان كه از تخم آرش بدند
دلير و سبكسار و سركش بدند
به گيتي به هر گوشهٔي بر يكي
گرفته ز هر كشوري اندكي
چو بر تختشان شاد بنشاندند
ملوك طوايف همي خواندند
برين گونه بگذشت سالي دويست
تو گفتي كه اندر زمين شاه نيست
نكردند ياد اين ازان آن ازين
برآسود يك چند روي زمين
سكندر سگاليد زينگونه راي
كه تا روم آباد ماند به جاي
نخست اشك بود از نژاد قباد
دگر گرد شاپور خسرو نژاد
ز يك دست گودرز اشكانيان
چو بيژن كه بود از نژاد كيان
چو نرسي و چون اورمزد بزرگ
چو آرش كه بد نامدار سترگ
چو زو بگذري نامدار اردوان
خردمند و با راي و روشنروان
چو بنشست بهرام ز اشكانيان
ببخشيد گنجي با رزانيان
ورا خواندند اردوان بزرگ
كه از ميش بگسست چنگال گرگ
ورا بود شيراز تا اصفهان
كه داننده خواندش مرز مهان
به اصطخر بد بابك از دست اوي
كه تنين خروشان بد از شست اوي
چو كوتاه شد شاخ و هم بيخشان
نگويد جهاندار تاريخشان
كزيشان جز از نام نشنيدهام
نه در نامهٔ خسروان ديدهام
سكندر چو نوميد گشت از جهان
بيفگند رايي ميان مهان
بدان تا نگيرد كس از روم ياد
بماند مران كشور آباد و شاد
چو دانا بود بر زمين شهريار
چنين آورد دانش شاه بار
كنون پادشاه جهان را ستاي
به رزم و به بزم و به دانش گراي
سرافراز محمود فرخندهراي
كزويست نام بزرگي به جاي
جهاندار ابوالقاسم پر خرد
كه رايش همي از خرد برخورد
همي باد تا جاودان شاد دل
ز رنج و ز غم گشته آزاد دل
شهنشاه ايران و زابلستان
ز قنوج تا مرز كابلستان
برو آفرين باد و بر لشكرش
چه بر خويش و بر دوده و كشورش
جهاندار سالار او مير نصر
كزو شادمانست گردنده عصر
دريغش نيايد ز بخشيدن ايچ
نه آرام گيرد به روز بيسچ
چو جنگ آيدش پيش جنگ آورد
سر شهرياران به چنگ آورد
برآنكس كه بخشش كند گنج خويش
ببخشد نهانديشد از رنج خويش
جهان تاجهاندار محمود باد
وزو بخشش و داد موجود باد
سپهدار چون بوالمظفر بود
سرلشكر از ماه برتر بود
كه پيروز نامست و پيروزبخت
همي بگذرد تير او بر درخت
هميشه تن شاه بيرنج باد
نشستش همه بر سر گنج باد
هميدون سپهدار او شاد باد
دلش روشن و گنجش آباد باد
چنين تا به پايست گردان سپهر
ازين تخمه هرگز مبراد مهر
پدر بر پدر بر پسر بر پسر
همه تاجدارند و پيروزگر
گذشته ز شوال ده با چهار
يكي آفرين باد بر شهريار
كزين مژده داديم رسم خراج
كه فرمان بد از شاه با فر و تاج
كه سالي خراجي نخواهند بيش
ز ديندار بيدار وز مرد كيش
بدين عهد نوشينروان تازه شد
همه كار بر ديگر اندازه شد
چو آمد بران روزگاري دراز
همي بفگند چادر داد باز
ببيني بدين داد و نيكي گمان
كه او خلعتي يابد از آسمان
كه هرگز نگردد كهن بر برش
بماند كلاه كيان بر سرش
سرش سبز باد و تنش بيگزند
منش برگذشته ز چرخ بلند
ندارد كسي خوار فال مرا
كجا بشمرد ماه و سال مرا
نگه كن كه اين نامه تا جاودان
درفشي بود بر سر بخردان
بماند بسي روزگاران چنين
كه خوانند هركس برو آفرين
چنين گفت نوشين روان قباد
كه چون شاه را دل بپيچد ز داد
كند چرخ منشور او را سپاه
ستاره نخواند ورا نيز شاه
ستم نامهٔ عزل شاهان بود
چو درد دل بيگناهان بود
بماناد تا جاودان اين گهر
هنرمند و بادانش و دادگر
نباشد جهان بر كسي پايدار
همه نام نيكو بود يادگار
كجا شد فريدون و ضحاك و جم
مهان عرب خسروان عجم
كجا آن بزرگان ساسانيان
ز بهراميان تا به سامانيان
نكوهيدهتر شاه ضحاك بود
كه بيدادگر بود و ناپاك بود
فريدون فرخ ستايش ببرد
بمرد او و جاويد نامش نمرد
سخن ماند اندر جهان يادگار
سخن بهتر از گوهر شاهوار
ستايش نبرد آنك بيداد بود
به گنج و به تخت مهي شاد بود
گسسته شود در جهان كام اوي
نخواند به گيتي كسي نام اوي
ازين نامهٔ شاه دشمنگداز
كه بادا همه ساله بر تخت ناز
همه مردم از خانها شد به دشت
نيايش همي ز آسمان برگذشت
كه جاويد بادا سر تاجدار
خجسته برو گردش روزگار
ز گيتي مبيناد جز كام خويش
نوشته بر ايوانها نام خويش
همان دوده و لشكر و كشورش
همان خسروي قامت و منظرش
الا اي برآورده چرخ بلند
چه داريي به پيري مرا مستمند
چو بودم جوان در برم داشتي
به پيري چرا خوار بگذاشتي
همي زرد گردد گل كامگار
همي پرنيان گردد از رنج خار
دو تا گشت آن سرو نازان به باغ
همان تيره گشت آن گرامي چراغ
پر از برف شد كوهسار سياه
همي لشكر از شاه بيند گناه
به كردار مادر بدي تاكنون
همي ريخت بايد ز رنج تو خون
وفا و خرد نيست نزديك تو
پر از رنجم از راي تاريك تو
مرا كاچ هرگز نپروردييي
چو پرورده بودي نيازردييي
هرانگه كه زين تيرگي بگذرم
بگويم جفاي تو با داورم
بنالم ز تو پيش يزدان پاك
خروشان به سربر پراگنده خاك
چنين داد پاسخ سپهر بلند
كه اي مرد گويندهٔ بيگزند
چرا بيني از من همي نيك و بد
چنين ناله از دانشي كي سزد
تو از من به هر بارهٔي برتري
روان را به دانش همي پروري
بدين هرچ گفتي مرا راه نيست
خور و ماه زين دانش آگاه نيست
خور و خواب و راي و نشست ترا
به نيك و به بد راه و دست ترا
ازان خواه راهت كه راه آفريد
شب و روز و خورشيد و ماه آفريد
يكي آنك هستيش را راز نيست
به كاريش فرجام و آغاز نيست
چو گويد بباش آنچ خواهد به دست
كسي كو جزين داند آن بيهدهست
من از داد چون تو يكي بندهام
پرستندهٔ آفرينندهام
نگردم همي جز به فرمان اوي
نيارم گذشتن ز پيمان اوي
به يزدان گراي و به يزدان پناه
براندازه زو هرچ بايد بخواه
جز او را مخوان گردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهيد و مهر
وزو بر روان محمد درود
بيارانش بر هر يكي برفزود
چو نه ماه بگذشت بر ماهچهر
يكي كودك آمد چو تابنده مهر
به مانندهٔ نامدار اردشير
فزاينده و فرخ و دلپذير
همان اردشيرش پدر كرد نام
نيا شد به ديدار او شادكام
همي پروريدش به بربر به ناز
برآمد برين روزگاري دراز
مر او را كنون مردم تيزوير
همي خواندش بابكان اردشير
بياموختندش هنر هرچ بود
هنر نيز بر گوهرش بر فزود
چنان شد به ديدار و فرهنگ و چهر
كه گفتي همي زو فروزد سپهر
پس آگاهي آمد سوي اردوان
ز فرهنگ وز دانش آن جوان
كه شير ژيانست هنگام رزم
به ناهيد ماند همي روز بزم
يكي نامه بنوشت پس اردوان
سوي بابك نامور پهلوان
كه اي مرد بادانش و رهنماي
سخنگوي و با نام و پاكيزهراي
شنيدم كه فرزند تو اردشير
سواريست گوينده و يادگير
چو نامه بخواني هماندر زمان
فرستش به نزديك ما شادمان
ز بايستهها بينيازش كنم
ميان يلان سرفرازش كنم
چو باشد به نزديك فرزند ما
نگوييم كو نيست پيوند ما
چو آن نامهٔ شاه بابك بخواند
بسي خون مژگان به رخ برفشاند
بفرمود تا پيش او شد دبير
همان نورسيده جوان اردشير
بدو گفت كاين نامهٔ اردوان
بخوان و نگهكن به روشن روان
من اينك يكي نامه نزديك شاه
نويسم فرستم يكي نيكخواه
بگويم كه اينك دل و ديده را
دلاور جوان پسنديده را
فرستادم و دادمش نيز پند
چو آيد بدان بارگاه بلند
تو آن كن كه از رسم شاهان سزد
نبايد كه بادي برو بر وزد
در گنج بگشاد بابك چو باد
جوان را ز هرگونهٔي كرد شاد
ز زرين ستام و ز گوپال و تيغ
ز فرزند چيزش نيامد دريغ
ز دينار و ديبا و اسپ و رهي
ز چيني و زربفت شاهنشهي
بياورد و بنهاد پيش جوان
جوان شد پرستندهٔ اردوان
بسي هديهها نيز با اردشير
ز ديبا و دينار و مشك و عبير
ز پيش نيا كودك نيك پي
به درگاه شاه اردوان شد بري
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد