بخش ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸

۳۳ بازديد


بسي برنيامد برين روزگار
كه سرو سهي چون گل آمد به بار
چو نه ماه بگذشت بر ماه‌روي
يكي كودك آمد به بالاي اوي
تو گفتي كه بازآمد اسفنديار
وگر نامدار اردشير سوار
ورا نام شاپور كرد اورمزد
كه سروي بد اندر ميان فرزد
چنين تا برآمد برين هفت سال
ببود اورمزد از جهان بي‌همال
ز هركس نهانش همي داشتند
به جايي ببازيش نگذاشتند
به نخچير شد هفت روز اردشير
بشد نيز شاپور نخچيرگير
نهان اورمزد از ميان گروه
بيامد كز آموختن شد ستوه
دوان شد به ميدان شاه اردشير
كماني به يك دست و ديگر دو تير
ابا كودكان چند و چوگان و گوي
به ميدان شاه اندر آمد ز كوي
جهاندار هم در زمان با سپاه
به ميدان بيامد ز نخچيرگاه
ابا موبدان موبد تيزوير
به نزديك ايوان رسيد اردشير
بزد كودكي نيز چوگان ز راه
بشد گوي گردان به نزديك شاه
نرفتند زيشان پس گوي كس
بماندند بر جاي ناكام بس
دوان اورمزد از ميانه برفت
به پيش جهاندار چون باد تفت
ز پيش نيا زود برداشت گوي
ازو گشت لشكر پر از گفت‌وگوي
ازان پس خروشي برآورد سخت
كزو خيره شد شاه پيروز بخت
به موبد چنين گفت كين پاك‌زاد
نگه كن كه تا از كه دارد نژاد
بپرسيد موبد ندانست كس
همه خامشي برگزيدند و بس
به موبد چنين گفت پس شهريار
كه بردارش از خاك و نزد من آر
بشد موبد و برگرفتش ز گرد
ببردش بر شاه آزادمرد
بدو گفت شاه اين گرانمايه خرد
ترا از نژاد كه بايد شمرد
نترسيد كودك به آواز گفت
كه نام نژادم نبايد نهفت
منم پور شاپور كو پور تست
ز فرزند مهرك نژاد درست
فروماند زان كار گيتي شگفت
بخنديد و انديشه اندر گرفت
بفرمود تا رفت شاپور پيش
به پرسش گرفتش ز اندازه بيش
بترسيد شاپور آزادمرد
دلش گشت پردرد و رخساره زرد
بخنديد زو نامور شهريار
بدو گفت فرزند پنهان مدار
پسر بايد از هرك باشد رواست
كه گويند كاين بچه پادشاست
بدو گفت شاپور نوشه بدي
جهان را به ديدار توشه بدي
ز پشت منست اين و نام اورمزد
درخشنده چون لاله اندر فرزد
نهان داشتم چندش از شهريار
بدان تا برآيد بر از ميوه‌دار
گرانمايه از دختر مهرك است
ز پشت منست اين مرا بي‌شكست
ز آب و ز چاه آن كجا رفته بود
پسر گفت و پرسيد و چندي شنود
ز گفتار او شاد شد اردشير
به ايوان خراميد خود با وزير
گرفته دلاويز را بر كنار
ز ايوان سوي تخت شد شهريار
بياراست زرين يكي زيرگاه
يكي طوق فرمود و زرين كلاه
سر خرد كودك بياراستند
بس از گنج در و گهر خواستند
همي ريخت تا شد سرش ناپديد
تنش را نيا زان ميان بركشيد
بسي زر و گوهر به درويش داد
خردمند را خواسته بيش داد
به ديبا بياراست آتشكده
هم ايوان نوروز و كاخ سده
يكي بزمگه ساخت با مهتران
نشستند هرجاي رامشگران
چنين گفت با نامداران شهر
هرانكس كه او از خرد داشت بهر
كه از گفت دانا ستاره شمر
نبايد كه هرگز كند كس گذر
چنين گفته بد كيد هندي كه بخت
نگردد ترا ساز و خرم به تخت
نه كشور نه افسر نه گنج و سپاه
نه ديهيم شاهي نه فر كلاه
مگر تخمهٔ مهرك نوش‌زاد
بياميزد آن دوده با ان نژاد
كنون ساليان اندر آمد به هشت
كه جز به آرزو چرخ بر ما نگشت
چو شاپور رفت اندر آرام خويش
ز گيتي نديده به جز كام خويش
زمين هفت كشور مرا گشت راست
دلم يافت از بخت چيزي كه خواست
وزان پس بر كارداران اوي
شهنشاه كردند عنوان اوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد