بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۴ بازديد


چو هنگامه زادن آمد فراز
ازان كار بر باد نگشاد راز
پسر زاد پس دختر اردوان
يكي خسروآيين و روشن‌روان
از ايوان خويش انجمن دور كرد
ورا نام دستور شاپور كرد
نهانش همي داشت تا هفت سال
يكي شاه نو گشت با فر و يال
چنان بد كه روزي بيامد وزير
بديد آب در چهرهٔ اردشير
بدو گفت شاها انوشه بدي
روان را به انديشه توشه بدي
ز گيتي همه كام دل يافتي
سر دشمن از تخت برتافتي
كنون گاه شادي و مي خوردنست
نه هنگام انديشه‌ها كردنست
زمين هفت كشور سراسر تراست
جهان يكسر از داد تو گشت راست
چنين داد پاسخ ورا شهريار
كه اي پاك‌دل موبد رازدار
زمانه به شمشير ما راست گشت
غم و رنج و ناخوبي اندر گذشت
مرا سال بر پنجه و يك رسيد
ز كافور شد مشك و گل ناپديد
پسر بايدي پيشم اكنون به پاي
دلاراي و نيروده و رهنماي
پدر بي‌پسر چون پسر بي‌پدر
كه بيگانه او را نگيرد به بر
پس از من بدشمن رسد تاج و گنج
مرا خاك سود آيد و درد و رنج
به دل گفت بيدار مرد كهن
كه آمد كنون روزگار سخن
بدو گفت كاي شاه كهتر نواز
جوانمرد روشن‌دل و سرفراز
گر ايدونك يابم به جان زينهار
من اين رنج بردارم از شهريار
بدو گفت شاه اي خردمند مرد
چرا بيم جان ترا رنجه كرد
بگوي آنچ داني و بفزاي نيز
ز گفت خردمند برتر چه چيز
چنين داد پاسخ بدو كدخداي
كه اي شاه روشن‌دل و پاك‌راي
يكي حقه بد نزد گنجور شاه
سزد گر بخواهد كنون پيش گاه
به گنجور گفت آنك او زينهار
ترا داد آمد كنون خواستار
بدو بازده تا ببينم كه چيست
مگرمان نبايد به انديشه زيست
بياورد آن حقه گنجور اوي
سپرد آنك بستد ز دستور اوي
بدو گفت شاه اندرين حقه چيست
نهاده برين بند بر مهر كيست
بدو گفت كان خون گرم منست
بريده ز بن پاك شرم منست
سپردي مرا دختر اردوان
كه تا بازخواهي تن بي‌روان
نكشتم كه فرزند بد در نهان
بترسيدم از كردگار جهان
بجستم ز فرمانت آزرم خويش
بريدم هم‌اندر زمان شرم خويش
بدان تا كسي بد نگويد مرا
به درياي تهمت نشويد مرا
كنون هفت‌ساله‌ست شاپور تو
كه دايم خرد باد دستور تو
چنو نيست فرزند يك شاه را
نماند مگر بر فلك ماه را
ورا نام شاپور كردم ز مهر
كه از بخت تو شاد بادا سپهر
همان مادرش نيز با او به جاي
جهانجوي فرزند را رهنماي
بدو ماند شاه جهان درشگفت
ازان كودك انديشه‌ها برگرفت
ازان پس چنين گفت با كدخداي
كه اي مرد روشن‌دل و پاك‌راي
بسي رنج برداشتي زين سخن
نمانم كه رنج تو گردد كهن
كنون صد پسر گير همسال اوي
به بالا و دوش و بر و يال اوي
همان جامه پوشيده با او بهم
نبايد كه چيزي بود بيش و كم
همه كودكان را به ميدان فرست
به بازيدن گوي و چوگان فرست
چو يك دشت كودك بود خوب‌چهر
بپيچد ز فرزند جانم به مهر
بدان راستي دل گواهي دهد
مرا با پسر آشنايي دهد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد