من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۴ بازديد


چنين تا برآمد برين چندگاه
به ايران پراگنده گشته سپاه
به روم آنك شاپور را داشتي
شب و روز تنهاش نگذاشتي
كنيزك نبودي ز شاپور شاد
ازان كش ز ايرانيان بد نژاد
شب و روز زان چرم گريان بدي
دل او ز شاپور بريان بدي
بدو گفت روزي كه اي خوب روي
چه مردي مترس ايچ با من بگوي
كه در چرم چو نازك اندام تو
همي بگسلد خواب و آرام تو
چو سروي بدي بر سرش گرد ماه
بران ماه كرسي ز مشك سياه
كنون چنبري گشت بالاي سرو
تن پيل وارت به كردار غرو
دل من همي بر تو بريان شود
دو چشمم شب و روز گريان شود
بدين سختي اندر چه جويي همي
كه راز تو با من نگويي همي
بدو گفت شاپور كاي خوب‌چهر
گرت هيچ بر من بجنبيد مهر
به سوگند پيمانت خواهم يكي
كزان نگذري جاودان اندكي
نگويي به بدخواه راز مرا
كني ياد درد و گداز مرا
بگويم ترا آنچ درخواستي
به گفتار پيدا كنم راستي
كنيزك به دادار سوگند خورد
به زنار شماس هفتاد گرد
به جان مسيحا و سوك صليب
به داراي ايران گشته مصيب
كه راز تو با كس نگويم ز بن
نجويم همي بتري زين سخن
همه راز شاپور با او بگفت
بماند آن سخن نيك و بد در نهفت
بدو گفت اكنون چو فرمان دهي
بدين راز من دل گروگان دهي
سر از بانوان برتر آيد ترا
جهان زير پاي اندر آيد ترا
به هنگام نان شيرگرم آوري
بپوشي سخن نرم نرم‌آوري
به شير اندر آغارم اين چرم خر
كه اين چرم گردد به گيتي سمر
پس از من بسي ساليان بگذرد
بگويد همي هرك دارد خرد
كنيزك همي خواستي شير گرم
نهاني ز هركس به آواز نرم
چو كشتي يكي جام برداشتي
بر آتش همي تيز بگذاشتي
به نزديك شاپور بردي نهان
نگفتي نهان با كس اندر جهان
دو هفته سپهر اندرين گشته شد
به فرجام چرم خر آغشته شد
چو شاپور زان پوست آمد برون
همه دل پر از درد و تن پر ز خون
چنين گفت پس با كنيزك به راز
كه اي پاك بينادل و نيك‌ساز
يكي چاره بايد كنون ساختن
ز هر گونه انديشه انداختن
كه ما را گذر باشد از شهر روم
مباد آفرين بر چنين مرز و بوم
كنيزك بدو گفت فردا پگاه
شوند اين بزرگان سوي جشنگاه
يكي جشن باشد به روم اندرون
كه مرد و زن و كودك آيد برون
چو كدبانو از شهر بيرون شود
بدان جشن خرم به هامون شود
شود جاي خالي و من چاره‌جوي
بسازم نترسم ز پتياره گوي
دو اسپ و دو گوپال و تير و كمان
به پيش تو آرم به روشن روان
ببست اندر انديشه دل را نخست
از آخر دو اسپ گرانمايه جست
همان تيغ و گوپال و برگستوان
همان جوشن و مغفر هندوان
به انديشه دل را به جاي آوريد
خرد را بران رهنماي آوريد
چو از باختر چشمه اندر كشيد
شب آن چادر قار بر سر كشيد
پرانديشه شد جان شاپور شاه
كه فردا چه سازد كنيزك پگاه


بخش ۱۰

۳۳ بازديد


بسي برنيامد برين روزگار
كه شد مردم لشكري شش هزار
فرستاد شاپور كارآگهان
سوي طيسفون كارديده مهان
بدان تا ز قيصر دهند آگهي
ازان برز درگاه با فرهي
برفتند كارآگهان ناگهان
نهفته بجستند كار جهان
بديدند هرگونه بازآمدند
بر شاه گردن‌فراز آمدند
كه قيصر ز مي خوردن و از شكار
همي هيچ ننديشد از كارزار
سپاهش پراگنده از هر سوي
به تاراج كردن به هر پهلوي
نه روزش طلايه نه شب پاسبان
سپاهش همه چون رمه بي‌شبان
نبيند همي دشمن از هيچ روي
پسند آمدش زيستن برزوي
چو شاپور بشنيد زان شاد شد
همه رنجها بر دلش باد شد
گزين كرد ز ايرانيان سه هزار
زره‌دار و برگستوان ور سوار
شب تيره جوشن به بر در كشيد
سپه را سوي طيسفون بركشيد
به تيره شبان تيز بشتافتي
چو روشن شدي روي برتافتي
همي راندي در بيابان و كوه
بران راه بي‌راه خود با گروه
فزون از دو فرسنگ پيش سپاه
همي ديده‌بان بود بي‌راه و راه
چنين تا به نزديكي طيسفون
طلايه همي راند پيش اندرون
به لشكر گه آمد گذشته دو پاس
ز قيصر نبودش به دل در هراس
ازان مرز بشنيد آواز كوس
غو پاسبانان چو بانگ خروس
پر از خيمه يك دشت و خرگاه بود
ازان تاختن خود كه آگاه بود
ز مي مست قيصر به پرده‌سراي
ز لشكر نبود اندران مرز جاي
چو گيتي چنان ديد شاپور گرد
عنان كيي بارگي را سپرد
سپه را به لشكرگه اندر كشيد
بزد دست و گرز گران بركشيد
به ابر اندر آمد دم كرناي
جرنگيدن گرز و هندي دراي
دهاده برآمد ز هر پهلوي
چكاچاك برخاست از هر سوي
تو گفتي همي آسمان بتركيد
ز خورشيد خون بر هوا برچكيد
درفشيدن كاوياني درفش
شب تيره و تيغهاي بنفش
تو گفتي هوا تيغ بارد همي
جهان يكسره ميغ دارد همي
ز گرد سپه كوه شد ناپديد
ستاره همي دامن اندركشيد
سراپردهٔ قيصر بي‌هنر
همي كرد شاپور زير و زبر
به هر گوشهٔي آتش اندر زدند
همي آسمان بر زمين بر زدند
سرانجام قيصر گرفتار شد
وزو اختر نيك بيزار شد
وزان خيمه‌ها نامداران اوي
دلير و گزيده سواران اوي
گرفتند بسيار و كردند بند
چنين است كردار چرخ بلند
گهي زو فراز آيد و گه نشيب
گهي شادماني و گاهي نهيب
بي‌آزاري و مردمي بهترست
كرا كردگار جهان ياورست


بخش ۹

۳۶ بازديد


چو پاليزبان گفت و موبد شنيد
به روشن روان مرد دانا بديد
كه آن شيردل مرد جز شاه نيست
همان چهر او جز در گاه نيست
فرستادهٔي جست روشن‌روان
فرستاد موبد بر پهلوان
كه پيدا شد آن فر شاپور شاه
تو از هر سوي انجمن كن سپاه
فرستادهٔ موبد آمد دوان
ز جايي كه بد تا در پهلوان
بگفت آنك در باغ شادي و بخت
شكفته شد آن خسرواني درخت
سپهبد ز گفتار او گشت شاد
دلش پر ز كين گشت و لب پر ز باد
به دادار گفت اي جهاندار راست
پرستش كني جز ترا ناسزاست
كه دانست هرگز كه شاپور شاه
ببيند سپه نيز و او را سپاه
سپاس از تو اي دادگر يك خداي
جهاندار و بر نيكويي رهنماي
چو شب بركشيد آن درفش سياه
ستاره پديد آمد از گرد ماه
فراز آمد از هر سوي لشكري
به جايي كه بد در جهان مهتري
سوي سورستان سربرافراختند
يگان و دوگانه همي تاختند
به درگاه پاليزبان آمدند
به شادي بر ميزبان آمدند
چو لشكر شد آسوده بر درسراي
به نزديك شاه آمد آن پاك‌راي
به شاه جهان گفت پس ميزبان
خجستست بر ماه پاليزبان
سپاه انجمن شد بدين درسراي
نگه كن كنون تا چه آيدت راي
بفرمود تا برگشادند راه
اگر چه فرومايه بد جايگاه
چو رفتند نزديك آن نامجوي
يكايك نهادند بر خاك روي
مهان را همه شاه در بر گرفت
ز بدها خروشيدن اندر گرفت
بگفت آنك از چرم خر ديده بود
سخنهاي قيصر كه بشنيده بود
هم آزادي آن بت خوب‌چهر
بگفت آنچ او كرد پيدا ز مهر
كزو يافتم جان و از كردگار
كه فرخنده بادا برو روزگار
وگر شهرياري و فرخندهٔي
بود بندهٔ پرهنر بندهٔي
منم بنده اين مهربان بنده را
گشاده‌دل و نازپرورده را
ز هر سو كه اكنون سپاه منست
وگر پادشاهي و راه منست
همه كس فرستيد و آگه كنيد
طلايه پراگنده بر ره كنيد
ببنديد ويژه ره طيسفون
نبايد كه آگاهي آيد برون
چو قيصر بيابد ز ما آگهي
كه بيدار شد فر شاهنشهي
بيايد سپاه مرا بركند
دل و پشت ايرانيان بشكند
كنون ما نداريم پاياب اوي
نه پيچيم با بخت شاداب اوي
چو موبد بيايد بيارد سپاه
ز لشكر ببنديم بر پشه راه
بسازيم و آرايشي نو كنيم
نهاني مگر باغ بي‌خو كنيم
ببايد به هر گوشهٔي ديده‌بان
طلايه به روز و به شب پاسبان
ازان پس نمانيم از روميان
كسي خسپد ايمن گشاده‌ميان


بخش ۱۳

۳۸ بازديد
 

يكي مرد بود از نژاد سران
هم از تخمهٔ نامور قيصران
برانوش نام و خردمند بود
زبان و روانش پر از بند بود
بدو گفت لشكر كه قيصر تو باش
برين لشكر و بوم مهتر تو باش
به گفتار تو گوش دارد سپاه
بيفروز تاج و بياراي گاه
بياراستند از برش تخت عاج
برانوش بنشست بر سرش تاج
به جاي بزرگيش بنشاندند
همه روميان آفرين خواندند
برانوش بنشست و انديشه كرد
ز روم و ز آوردگاه نبرد
بدانست كو را ز شاه بلند
ز روم و ز آويزش آيد گزند
فرستادهٔي جست باراي و شرم
كه دانش سرايد به آواز نرم
دبيري بزرگ و جهانديدهٔي
خردمند و دانا پسنديدهٔي
بياورد و بنشاند نزديك خويش
بگفت آن سخنهاي باريك خويش
يكي نامه بنوشت پرآفرين
ز دادار بر شهريار زمين
كه جاويد تاج تو پاينده باد
همه مهتران پيش تو بنده باد
تو داني كه تاراج و خون ريختن
چه با بيگنه مردم آويختن
مهان سرافراز دارند شوم
چه با شهر ايران چه با مرز روم
گر اين كين ايرج به دست از نخست
منوچهر كرد آن به مردي درست
تن سلم زان كين كنون خاك شد
هم از تور روي زمين پاك شد
وگر كين داراست و اسكندري
كه نو شد بر وي زمين داوري
مر او را دو دستور بد كشته بود
و ديگر كزو بخت برگشته بود
گرت كين قيصر فزايد همي
به زندان تو بند سايد همي
نبايد كه ويران شود بوم روم
كه چون روم ديگر نبودست بوم
وگر غارت و كشتنت بود راي
همه روم گشتند بي‌دست و پاي
زن و كودكانش اسير تواند
جگر خسته از تيغ و تير تواند
گه آمد كه كمتر كني كين و خشم
فرو خوابني از گذشته دو چشم
فداي تو بادا همه خواسته
كزين كين همي جان شود كاسته
تو دل خوش كن و شهر چندين مسوز
نبايد كه روز اندر آيد به روز
نباشد پسند جهان‌آفرين
كه بيداد جويد جهاندار كين
درود جهاندار بر شاه باد
بلند اخترش افسر ماه باد
نويسنده بنهاد پس خامه را
چو اندر نوشت آن كيي نامه را
نهادند پس مهر قيصر بروي
فرستاده بنهاد زي شاه روي
بيامد خردمند و نامه بداد
ز قيصر به شاپور فرخ نژاد
چو آن نامور نامه برخواندند
سخنهاي نغزش برافشاندند
ببخشود و ديده پر از آب كرد
بروهاي جنگي پر از تاب كرد
هم‌اندر زمان نامه پاسخ نوشت
بگفت آنكجا رفته بد خوب و زشت
كه مهمان به چرم خر اندر كه دوخت
كه بازار كين كهن برفروخت
تو گرد بخردي خيز پيش من آي
خود و فيلسوفان پاكيزه راي
چو زنهار دادم نسازمت جنگ
گشاده كنم بر تو اين راه تنگ
فرستاده برگشت و پاسخ ببرد
سخنها يكايك همه برشمرد


بخش ۱۲

۳۸ بازديد


عرض‌گاه و ديوان بياراستند
كليد در گنجها خواستند
سپاه انجمن شد چو روزي بداد
سرش پر ز كين و دلش پر ز باد
از ايران همي راند تا مرز روم
هرانكس كه بود اندران مرز و بوم
بكشتند و خانش همي سوختند
جهاني به آتش برافروختند
چو آگاهي آمد ز ايران به روم
كه ويران شد آن مرز آباد بوم
گرفتار شد قيصر نامدار
شب تيره اندر صف كارزار
سراسر همه روم گريان شدند
وز آواز شاپور بريان شدند
همي گفت هركس كه اين بد كه كرد
مگر قيصر آن ناجوانمرد مرد
ز قيصر يكي كه برادرش بود
پدر مرده و زنده مادرش بود
جواني كجا يانسش بود نام
جهانجوي و بخشنده و شادكام
شدند انجمن لشكري بر درش
درم داد پرخاشجو مادرش
بدو گفت كين برادر بخواه
نبيني كه آمد ز ايران سپاه
چو بشنيد يانس بجوشيد و گفت
كه كين برادر نشايد نهفت
بزد كوس و آورد بيرون صليب
صليب بزرگ و سپاهي مهيب
سپه را چو روي اندرآمد به روي
بي‌آرام شد مردم كينه‌جوي
رده بركشيدند و برخاست غو
بيامد دوان يانس پيش رو
برآمد يكي ابر و گردي سياه
كزان تيرگي ديده گم كرد راه
سپه را به يك روي بر كوه بود
دگر آب زانسو كه انبوه بود
بدين گونه تا گشت خورشيد زرد
ز هر سو همي خاست گرد نبرد
بكشتند چندانك روي زمين
شد از جوشن كشتگان آهنين
چو از قلب شاپور لشكر براند
چپ و راستش ويژگان را بخواند
چو با مهتران گرم كرد اسپ شاه
زمين گشت جنبان و پيچان سپاه
سوي لشكر روميان حمله برد
بزرگش يكي بود با مرد خرد
بدانست يانس كه پاياب شاه
ندارد گريزان بشد با سپاه
پس‌اندر همي تاخت شاپور گرد
به گرد از هوا روشنايي ببرد
به هر جايگه بر يكي توده كرد
گياها به مغز سر آلوده كرد
ازان لشكر روم چندان بكشت
كه يك دشت سر بود بي‌پاي و پشت
به هامون سپاه و چليپا نماند
به دژها صليب و سكوبا نماند
ز هر جاي چندان غنيمت گرفت
كه لشكر همي ماند زو در شگفت
ببخشيد يكسر همه بر سپاه
جز از گنج قيصر نبد بهر شاه
كجا ديده‌بد رنج از گنج اوي
نه هم گوشه بد گنج با رنج اوي
همه لشكر روم گرد آمدند
ز قيصر همي داستانها زدند
كه ما را چنو نيز مهتر مباد
به روم اندرون نام قيصر مباد
به روم اندرون جاي مذبح نماند
صليب و مسيح و موشح نماند
چو زنار قسيس شد سوخته
چليپا و مطران برافروخته
كنون روم و قنوج ما را يكيست
چو آواز دين مسيح اندكيست


بخش ۱۱

۳۴ بازديد


چو شب دامن روز اندر كشيد
درفش خور آمد ز بالا پديد
بفرمود شاپور تا شد دبير
قلم خواست و انقاس و مشك و حرير
نوشتند نامه به هر مهتري
به هر پادشاهي و هر كشوري
سرنامه كرد آفرين مهان
ز ما بنده بر كردگار جهان
كه اوراست بر نيكويي دست‌رس
به نيرو نيازش نيايد به كس
همو آفرينندهٔ روزگار
به نيكي همو باشد آموزگار
چو قيصر كه فرمان يزدان بهشت
به ايران بجز تخم زشتي نكشت
به زاري همي بند سايد كنون
چو جان را نبودش خرد رهنمون
همان تاج ايران بدو در سپرد
ز گيتي بجز نام زشتي نبرد
گسسته شد آن لشكر و بارگاه
به نيروي يزدان كه بنمود راه
هرانكس كه باشد ز رومي به شهر
ز شمشير بايد كه يابند بهر
همه داد جوييد و فرمان كنيد
به خوبي ز سر باز پيمان كنيد
هيوني بر آمد ز هر سو دمان
ابا نامهٔ شاه روشن روان
ز لشكرگه آمد سوي طيسفون
بي‌آزار بنشست با رهنمون
چو تاج نياكانش بر سر نهاد
ز دادار نيكي دهش كرد ياد
بفرمود تا شد به زندان دبير
به انقاس بنوشت نام اسير
هزار و صد و ده برآمد شمار
بزرگان روم آنك بد نامدار
همه خويش و پيوند قيصر بدند
به روم اندرون ويژه مهتر بدند
جهاندار ببريدشان دست و پاي
هرانكس كه بد بر بدي رهنماي
بفرمود تا قيصر روم را
بيارند سالار آن بوم را
بشد روزبان دست قيصركشان
ز زندان بياورد چون بيهشان
جفاديده چون روي شاپور ديد
سرشكش ز ديده به رخ بر چكيد
بماليد رنگين رخش بر زمين
همي كرد بر تاج و تخت آفرين
زمين را سراسر به مژگان برفت
به موي و به روي گشت با خاك جفت
بدو گفت شاه اي سراسر بدي
كه ترسايي و دشمن ايزدي
پسر گويي آنرا كش انباز نيست
ز گيتيش فرجام و آغاز نيست
نداني تو گفتن سخن جز دروغ
دروغ آتشي بد بود بي‌فروغ
اگر قيصري شرم و رايت كجاست
به خوبي دل رهنمايت كجاست
چرا بندم از چرم خر ساختي
بزرگي به خاك اندر انداختي
چو بازارگانان به بزم آمدم
نه با كوس و لشكر به رزم آمدم
تو مهمان به چرم خر اندر كني
به ايران گرايي و لشكر كني
ببيني كنون جنگ مردان مرد
كزان پس نجويي به ايران نبرد
بدو گفت قيصر كه اي شهريار
ز فرمان يزدان كه يابد گذار
ز من بخت شاها خرد دور كرد
روانم بر ديو مزدور كرد
مكافات بد گر كني نيكوي
به گيتي درون داستاني شوي
كه هرگز نگردد كهن نام تو
برآيد به مردي همه كام تو
اگر يابم از تو به جان زينهار
به چشمم شود گنج و دينار خوار
يكي بنده باشم به درگاه تو
نجويم جز آرايش گاه تو
بدو شاه گفت اي بد بي‌هنر
چرا كردي اين بوم زير و زبر
كنون هرك بردي ز ايران اسير
همه باز خواهم ز تو ناگزير
دگر خواسته هرچ بردي به روم
مبادا كه بيني تو آن بوم شوم
همه يكسر از خانه بازآوري
بدين لشكر سرفراز آوري
از ايران هرانجا كه ويران شدست
كنام پلنگان و شيران شدست
سراسر برآري به دينار خويش
بيابي مكافات كردار خويش
دگر هرك كشتي ز ايرانيان
بجويي ز روم از نژاد كيان
به يك تن ده از روم تاوان دهي
روان را به پيمان گروگان دهي
نخواهم بجز مرد قيصرنژاد
كه باشند با ما بدين بوم شاد
دگر هرچ ز ايران بريدي درخت
نبرد درخت گشن نيك‌بخت
بكاري و ديوارها بركني
ز دلها مگر خشم كمتر كني
كنون من به بندي ببندم ترا
ز چرم خران كي پسندم ترا
گرين هرچ گفتم نياري به جاي
بدرند چرمت ز سر تا به پاي
دو گوشش به خنجر بدو شاخ كرد
به يك جاي بينيش سوراخ كرد
مهاري به بيني او برنهاد
چو شاپور زان چرم خر كرد ياد
دو بند گران برنهادش به پاي
ببردش همان روزبان باز جاي


بخش ۱۵

۳۳ بازديد


ز شاهيش بگذشت پنجاه سال
كه اندر زمانه نبودش همال
بيامد يكي مرد گويا ز چين
كه چون او مصور نبيند زمين
بدان چربه دستي رسيده به كام
يكي برمنش مرد ماني به نام
به صورتگري گفت پيغمبرم
ز دين‌آوران جهان برترم
ز چين نزد شاپور شد بار خواست
به پيغمبري شاه را يار خواست
سخن گفت مرد گشاده‌زبان
جهاندار شد زان سخن بدگمان
سرش تيز شد موبدان را بخواند
زماني فراوان سخنها براند
كزين مرد چيني و چيره‌زبان
فتادستم از دين او در گمان
بگوييد و هم زو سخن بشنويد
مگر خود به گفتار او بگرويد
بگفتند كين مرد صورت پرست
نه بر مايهٔ موبدان موبه دست
زماني سخن بشنو او را بخوان
چو بيند ورا كي گشايد زبان
بفرمود تا موبد آمدش پيش
سخن گفت با او ز اندازه بيش
فرو ماند ماني ميان سخن
به گفتار موبد ز دين كهن
بدو گفت كاي مرد صورت پرست
به يزدان چرا آختي خيره‌دست
كسي كو بلند آسمان آفريد
بدو در مكان و زمان آفريد
كجا نور و ظلمت بدو اندرست
ز هر گوهري گوهرش برترست
شب و روز و گردان سپهر بلند
كزويت پناهست و زويت گزند
همه كردهٔ كردگارست و بس
جزو كرد نتواند اين كرده كس
به برهان صورت چرا بگروي
همي پند دين‌آوران نشنوي
همه جفت و همتا و يزدان يكيست
جز از بندگي كردنت راي نيست
گرين صورت كرده جنبان كني
سزد گر ز جنبده برهان كني
نداني كه برهان نيايد به كار
ندارد كسي اين سخن استوار
اگر اهرمن جفت يزدان بدي
شب تيره چون روز خندان بدي
همه ساله بودي شب و روز راست
به گردش فزوني نبودي نه كاست
نگنجد جهان‌آفرين در گمان
كه او برترست از زمان و مكان
سخنهاي ديوانگانست و بس
بدين‌بر نباشد ترا يار كس
سخنها جزين نيز بسيار گفت
كه با دانش و مردمي بود جفت
فرو ماند ماني ز گفتار اوي
بپژمرد شاداب بازار اوي
ز ماني برآشفت پس شهريار
برو تنگ شد گردش روزگار
بفرمود پس تاش برداشتند
به خواري ز درگاه بگذاشتند
چنين گفت كاين مرد صورت‌پرست
نگنجد همي در سراي نشست
چو آشوب و آرام گيتي به دوست
ببايد كشيدن سراپاش پوست
همان خامش آگنده بايد به كاه
بدان تا نجويد كس اين پايگاه
بياويختند از در شارستان
دگر پيش ديوار بيمارستان
جهاني برو آفرين خواندند
همي خاك بر كشته افشاندند


بخش ۱۴

۳۳ بازديد


برانوش چون پاسخ نامه ديد
ز شادي دل پاك‌تن بردميد
بفرمود تا نامداران روم
برفتند صد مرد زان مرز و بوم
درم بار كردند خروار شست
هم از گوهر و جامهٔ بر نشست
ز دينار گنجي ز بهر نثار
فراز آمد از هر سوي سي هزار
همه مهتران نزد شاه آمدند
برهنه سر و بي‌كلاه آمدند
چو دينار پيشش فرو ريختند
بگسترده زر كهن بيختند
ببخشود و شاپور و بنواختشان
به خوبي بر اندازه بنشاختشان
برانوش را گفت كز شهر روم
بيامد بسي مرد بيداد و شوم
به ايران زمين آنچ بد شارستان
كنون گشت يكسر همه خارستان
عوض خواهم آن را كه ويران شدست
كنام پلنگان و شيران شدست
برانوش گفتا چه بايد بگوي
چو زنهار دادي مه بر تاب روي
چنين داد پاسخ گرانمايه شاه
چو خواهي كه يكسر ببخشم گناه
ز دينار رومي به سالي سه بار
همي داد بايد هزاران هزار
دگر آنك باشد نصيبين مرا
چو خواهي كه كوته شود كين مرا
برانوش گفتا كه ايران تراست
نصيبين و دشت دليران تراست
پذيرفتم اين مايه‌ور باژ و ساو
كه با كين و خشمت نداريم تاو
نوشتند عهدي ز شاپور شاه
كزان پس نراند ز ايران سپاه
مگر با سزاواري و خرمي
كجا روم را زو نيايد كمي
ازان پس گسي كرد و بنواختشان
سر از نامداران برافراختشان
چو ايشان برفتند لشكر براند
جهان‌آفرين را فراوان بخواند
همي رفت شادان به اصطخر پارس
كه اصطخر بد بر زمين فخر پارس
چو اندر نصيبين خبر يافتند
همه جنگ را تيز بشتافتند
كه ما را نبايد كه شاپور شاه
نصيبين بگيرد بيارد سپاه
كه دين مسيحا ندارد درست
همش كيش زردشت و زند است و است
چو آيد ز ما برنگيرد سخن
نخواهيم استا و دين كهن
زبردست شد مردم زيردست
به كين مرد شهري به زين برنشست
چو آگاهي آمد به شاپور شاه
كه اندر نصيبين ندادند راه
ز دين مسيحا برآشفت شاه
سپاهي فرستاد بي‌مر به راه
همي گفت پيغمبري كش جهود
كشد دين او را نشايد ستود
برفتند لشكر به كردار گرد
سواران و شيران روز نبرد
به يك هفته آنجا همي جنگ بود
دران شهر از جنگ بس تنگ بود
بكشتند زيشان فراوان سران
نهادند بر زنده بند گران
همه خواستند آن زمان زينهار
نوشتند نامه بر شهريار
ببخشيدشان نامبردار شاه
بفرمود تا بازگردد سپاه
به هر كشوري نامداري گرفت
همان بر جهان كامگاري گرفت
همي خواندنديش پيروز شاه
همي بود يك چند با تاج و گاه
كنيزك كه او را رهانيده بود
بدان كامگاري رسانيده بود
دلفروزو فرخ‌پيش نام كرد
ز خوبان مر او را دلارام كرد
همان باغبان را بسي خواسته
بداد و گسي كردش آراسته
همي بود قيصر به زندان و بند
به زاري و خواري و زخم كمند
به روم اندرون هرچ بودش ز گنج
فراز آوريده ز هر سو به رنج
بياورد و يكسر به شاپور داد
همي بود يك چند لب پر ز باد
سرانجام در بند و زندان بمرد
كلاه كيي ديگري را سپرد
به رومش فرستاد شاپور شاه
به تابوت وز مشك بر سر كلاه
چنين گفت كاينست فرجام ما
ندانم كجا باشد آرام ما
يكي را همه زفتي و ابلهيست
يكي با خردمندي و فرهيست
برين و بران روز هم بگذرد
خنگ آنك گيتي به بد نسپرد
به تخت كيان اندر آورد پاي
همي بود چندي جهان كدخداي
وزان پس بر كشور خوزيان
فرستاد بسيار سود و زيان
ز بهر اسيران يكي شهر كرد
جهان را ازان بوم پر بهر كرد
كجا خرم‌آباد بد نام شهر
وزان بوم خرم كرا بود بهر
كسي را كه از پيش ببريد دست
بدين مرز بوديش جاي نشست
بر و بوم او يكسر او را بدي
سر سال نو خلعتي بستدي
يكي شارستان كرد ديگر به شام
كه پيروز شاپور كردش به نام
به اهواز كرد آن سيم شارستان
بدو اندرون كاخ و بيمارستان
كنام اسيرانش كردند نام
اسير اندرو يافتي خواب و كام


پادشاهي شاپور سوم

۳۶ بازديد


چو شاپور بنشست بر جاي عم
از ايران بسي شاد و بهري دژم
چنين گفت كاي نامور بخردان
جهانديده و راي‌زن موبدان
بدانيد كان كس كه گويد دروغ
نگيرد ازين پس بر ما فروغ
دروغ از بر ما نباشد ز راي
كه از راي باشد بزرگي به جاي
همان مر تن سفله را دوستدار
نيابي به باغ اندرون چون نگار
سري را كجا مغز باشد بسي
گواژه نبايد زدن بر كسي
زبان را نگهدار بايد بدن
نبايد روان را به زهر آژدن
كه بر انجمن مرد بسيار گوي
بكاهد به گفتار خود آب‌روي
اگر دانشي مرد راند سخن
تو بشنو كه دانش نگردد كهن
دل مرد مطمع بود پر ز درد
به گرد طمع تا تواني مگرد
مكن دوستي با دروغ آزماي
همان نيز با مرد ناپاك‌راي
سرشت تن از چار گوهر بود
گذر زين چهارانش كمتر بود
اگر سفله‌گر مرد با شرم و راد
به آزادگي يك دل و يك نهاد
سيم كو ميانه گزيند ز كار
بسند آيدش بخشش كردگار
چهارم كه بپراگند بر گزاف
همي دانشي نام جويد ز لاف
دو گيتي بيابد دل مرد راد
نباشد دل سفله يك روز شاد
بدين گيتي او را بود نام زشت
بدان گيتي‌اندر نيابد بهشت
دو گيتي نيابد دل مرد لاف
كه بپراگند خواسته بر گزاف
ستوده كسي كو ميانه گزيد
تن خويش را آفرين گستريد
شما را جهان‌آفرين يار باد
هميشه سر بخت بيدار باد
جهاندارمان باد فريادرس
كه تخت بزرگي نماند به كس
بگفت اين و از پيش برخاستند
ز يزدان برو آفرين خواستند
چو شد ساليان پنج بر چار ماه
بشد شاه روزي به نخچيرگاه
جهان شد پر از يوز و باران و سگ
چه پرنده و چند تازان به تگ
ستاره زدند از پي خوابگاه
چو چيزي بخورد و بياسود شاه
سه جام مي خسرواني بخورد
پرانديشه شد سر سوي خواب كرد
پراگنده گشتند لشكر همه
چو در خواب شد شهريار رمه
بخفت او و از دشت برخاست باد
كه كس باد ازان سان ندارد به ياد
فروبرده چوب ستاره بكند
بزد بر سر شهريار بلند
جهانجوي شاپور جنگي بمرد
كلاه كيي ديگري را سپرد
مياز و مناز و متاز و مرنج
چه تازي به كين و چه نازي به گنج
كه بهر تو اينست زين تيره‌گوي
هنر جوي و راز جهان را مجوي
كه گر بازيابي به پيچي بدرد
پژوهش مكن گرد رازش مگرد
چنين است كردار اين چرخ تير
چه با مرد برنا چه با مردپير


پادشاهي اردشير نكوكار

۳۴ بازديد


چو بنشست بر گاه شاه اردشير
بياراست آن تخت شاپور پير
كمر بست و ايرانيان را بخواند
بر پايهٔ تخت زرين نشاند
چنين گفت كز دور چرخ بلند
نخواهم كه باشد كسي را گزند
جهان گر شود رام با كام من
ببينند تيزي و آرام من
ور ايدونك با ما نسازد جهان
بسازيم ما با جهان جهان
برادر جهان ويژه ما را سپرد
ازيرا كه فرزند او بود خرد
فرستم روان ورا آفرين
كه از بدسگالان بشست او زمين
چو شاپور شاپور گردد بلند
شود نزد او گاه و تاج ارجمند
سپارم بدو گاه و تاج و سپاه
كه پيمان چنين كرد شاپور شاه
من اين تخت را پايكار وي‌ام
همان از پدر يادگار وي‌ام
شما يكسره داد ياد آوريد
بكوشيد و آيين و داد آوريد
چنان دان كه خورديم و بر ما گذشت
چو مردي همه رنج ما باد گشت
چو ده سال گيتي همي داشت راست
بخورد و ببخشيد چيزي كه خواست
نجست از كسي باژ و ساو و خراج
همي رايگان داشت آن گاه و تاج
مر او را نكوكار زان خواندند
كه هركس تن‌آسان ازو ماندند
چو شاپور گشت از در تاج و گاه
مر او را سپرد آن خجسته كلاه
نگشت آن دلاور ز پيمان خويش
به مردي نگه داشت سامان خويش