من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۱

۳۳ بازديد


چو نزديكي نرم‌پايان رسيد
نگه كرد و مردم بي‌اندازه ديد
نه اسپ و نه جوشن نه تيغ و نه گرز
ازان هر يكي چون يكي سرو برز
چو رعد خروشان برآمد غريو
برهنه سپاهي به كردار ديو
يكي سنگ‌باران بكردند سخت
چو باد خزان برزند بر درخت
به تير و به تيغ اندر آمد سپاه
تو گفتي كه شد روز روشن سياه
چو از نرم‌پايان فراوان بماند
سكندر برآسود و لشكر براند
بشد تازيان تا به شهري رسيد
كه آن را كران و ميانه نديد
به آيين همه پيش باز آمدند
گشاده‌دل و بي‌نياز آمدند
ببردند هرگونه گستردني
ز پوشيدنيها و از خوردني
سكندر بپرسيد و بنواختشان
براندازه بر پايگه ساختشان
كشيدند بر دشت پرده‌سراي
سپاهش نجست اندر آن شهر جاي
سر اندر ستاره يكي كوه ديد
تو گفتي كه گردون بخواهد كشيد
بران كوه مردم بدي اندكي
شب تيره زيشان نماندي يكي
بپرسيد ازيشان سكندر كه راه
كدامست و چون راند بايد سپاه
همه يكسره خواندند آفرين
كه اي نامور شهريار زمين
به رفتن برين كوه بودي گذر
اگر برگذشتي برو راه‌بر
يكي اژدهايست زان روي كوه
كه مرغ آيد از رنج زهرش ستوه
نيارد گذشتن بروبر سپاه
همي دود زهرش برآيد به ماه
همي آتش افروزد از كام اوي
دو گيسو بود پيل را دام اوي
همه شهر با او نداريم تاو
خورش بايدش هر شبي پنج گاو
بجوييم و بر كوه خارا بريم
پر انديشه و پر مدارا بريم
بدان تا نيايد بدين روي كوه
نينجاميد از ما گروها گروه
بفرمود سالار ديهيم جوي
كه آن روز ندهند چيز بدوي
چو گاه خورش درگذشت اژدها
بيامد چو آتش بران تند جا
سكندر بفرمود تا لشكرش
يكي تيرباران كنند ازبرش
بزد يك دم آن اژدهاي پليد
تني چند ازيشان به دم دركشيد
بفرمود اسكندر فيلقوس
تبيره به زخم آوريدند و كوس
همان بي‌كران آتش افروختند
به هرجاي مشعل همي سوختند
چو كوه از تبيره پرآواز گشت
بترسيد ازان اژدها بازگشت
چو خورشيد برزد سر از برج گاو
ز گلزاربرخاست بانگ چكاو
چو آن اژدها را خورش بود گاه
ز مردان لشكر گزين كرد شاه
درم داد سالار چندي ز گنج
بياورد با خويشتن گاو پنج
بكشت و ز سرشان برآهخت پوست
بدان جادوي داده دل مرد دوست
بياگند چرمش به زهر و به نفت
سوي اژدها روي بنهاد تفت
مران چرمها را پر از باد كرد
ز دادار نيكي دهش ياد كرد
بفرمود تا پوست برداشتند
همي دست بر دست بگذاشتند
چو نزديكي اژدها رفت شاه
بسان يكي ابر ديدش سپاه
زبانش كبود و دو چشمش چو خون
همي آتش آمد ز كامش برون
چو گاو از سر كوه بنداختند
بران اژدها دل بپرداختند
فرو برد چون باد گاو اژدها
چو آمد ز چنگ دليران رها
چو از گاو پيوندش آگنده شد
بر اندام زهرش پراگنده شد
همه رودگانيش سوراخ كرد
به مغز و به پي راه گستاخ كرد
همي زد سرش را بران كوه سنگ
چنين تا برآمد زماني درنگ
سپاهي بروبر بباريد تير
به پاي آمد آن كوه نخچيرگير
وزان جايگه تيز لشكر براند
تن اژدها را هم‌انجا بماند
بياورد لشكر به كوهي دگر
كزان خيره شد مرد پرخاشخر
بلنديش بينا همي دير ديد
سر كوه چون تيغ و شمشير ديد
يكي تخت زرين بران تيغ كوه
ز انبوه يكسو و دور از گروه
يكي مرده مرد اندران تخت‌بر
همانا كه بودش پس از مرگ فر
ز ديبا كشيده برو چادري
ز هر گوهري بر سرش افسري
همه گرد بر گرد او سيم و زر
كسي را نبودي بروبر گذر
هرآنكس كه رفتي بران كوهسار
كه از مرده چيزي كند خواستار
بران كوه از بيم لرزان شدي
به مردي و بر جاي ريزان شدي
سكندر برآمد بران كوه‌سر
نظاره بران مرد با سيم و زر
يكي بانگ بشنيد كاي شهريار
بسي بردي اندر جهان روزگار
بسي تخت شاهان بپرداختي
سرت را به گردون برافراختي
بسي دشمن و دوست كردي تباه
ز گيتي كنون بازگشتست گاه
رخ شاه ز آواز شد چون چراغ
ازان كوه برگشت دل پر ز داغ
همي رفت با نامداران روم
بدان شارستان شد كه خواني هروم
كه آن شهر يكسر زنان داشتند
كسي را دران شهر نگذاشتند
سوي راست پستان چو آن زنان
بسان يكي نار بر پرنيان
سوي چپ به كردار جوينده مرد
كه جوشن بپوشد به روز نبرد
چو آمد به نزديك شهر هروم
سرافراز با نامداران روم
يكي نامه بنوشت با رسم و داد
چنانچون بود مرد فرخ‌نژاد
به عنوان بر از شاه ايران و روم
سوي آنك دارند مرز هروم
سر نامه از كردگار سپهر
كزويست بخشايش و داد و مهر
هرانكس كه دارد روانش خرد
جهان را به عمري همي بسپرد
شنيد آنك ما در جهان كرده‌ايم
سر مهتري بر كجا برده‌ايم
كسي كو ز فرمان ما سر بتافت
نهالي بجز خاك تيره نيافت
نخواهم كه جايي بود در جهان
كه ديدار آن باشد از من نهان
گر آيم مرا با شما نيست رزم
به دل آشتي دارم و راي بزم
اگر هيچ داريد دانندهٔي
خردمند و بيدار خوانندهٔي
چو برخواند اين نامهٔ پندمند
برآنكس كه هست از شما ارجمند
ببنديد پيش آمدن را ميان
كزين آمدن كس ندارد زيان
بفرمود تا فيلسوفي ز روم
برد نامه نزديك شهر هروم
بسي نيز شيرين سخنها بگفت
فرستاده خود با خرد بود جفت
چو دانا به نزديك ايشان رسيد
همه شهر زن ديد و مردي نديد
همه لشكر از شهر بيرون شدند
به ديدار رومي به هامون شدند
بران نامه‌بر شد جهان انجمن
ازيشان هرانكس كه بد راي زن
چو اين نامه برخواند داناي شهر
ز راي دل شاه برداشت بهر
نشستند و پاسخ نوشتند باز
كه دايم بزي شاه گردن فراز
فرستاده را پيش بنشانديم
يكايك همه نامه برخوانديم
نخستين كه گفتي ز شاهان سخن
ز پيروزي و رزمهاي كهن
اگر لشكر آري به شهر هروم
نبيني ز نعل و پي اسپ بوم
بي‌اندازه در شهر ما برزنست
بهر برزني بر هزاران زنست
همه شب به خفتان جنگ اندريم
ز بهر فزوني به تنگ اندريم
ز چندين يكي را نبودست شوي
كه دوشيزگانيم و پوشيده‌روي
ز هر سو كه آيي برين بوم و بر
بجز ژرف دريا نبيني گذر
ز ما هر زني كو گرايد بشوي
ازان پس كس او را نه‌بينيم روي
ببايد گذشتن به درياي ژرف
اگر خوش و گر نيز باريده برف
اگر دختر آيدش چون كردشوي
زن‌آسا و جويندهٔ رنگ و بوي
هم آن خانه جاويد جاي وي است
بلند آسمانش هواي وي است
وگر مردوش باشد و سرفراز
بسوي هرومش فرستند باز
وگر زو پسر زايد آنجا كه هست
بباشد نباشد بر ماش دست
ز ما هرك او روزگار نبرد
از اسپ اندر آرد يكي شيرمرد
يكي تاج زرينش بر سر نهيم
همان تخت او بر دو پيكر نهيم
همانا ز ما زن بود سي‌هزار
كه با تاج زرند و با گوشوار
كه مردي ز گردنكشان روز جنگ
به چنگال او خاك شد بي‌درنگ
تو مردي بزرگي و نامت بلند
در نام بر خويشتن در مبند
كه گويند با زن برآويختني
ز آويختن نيز بگريختي
يكي ننگ باشد ترا زين سخن
كه تا هست گيتي نگردد كهن
چه خواهي كه با نامداران روم
بيايي بگردي به مرز هروم
چو با راستي باشي و مردمي
نبيني جز از خوبي و خرمي
به پيش تو آريم چندان سپاه
كه تيره شود بر تو خورشيد و ماه
چو آن پاسخ نامه شد اسپري
زني بود گويا به پيغمبري
ابا تاج و با جامهٔ شاهوار
همي رفت با خوب‌رخ ده سوار
چو آمد خرامان به نزديك شاه
پذيره فرستاد چندي به راه
زن نامبردار نامه بداد
پيام دليران همه كرد ياد
سكندر چو آن پاسخ نامه ديد
خردمند و بينادلي برگزيد
بديشان پيامي فرستاد و گفت
كه با مغز مردم خرد باد جفت
به گرد جهان شهرياري نماند
همان بر زمين نامداري نماند
كه نه سربسر پيش من كهترند
وگرچه بلندند و نيك‌اخترند
مرا گرد كافور و خاك سياه
همانست و هم بزم و هم رزمگاه
نه من جنگ را آمدم تازيان
به پيلان و كوس و تبيره زنان
سپاهي برين سان كه هامون و كوه
همي گردد از سم اسپان ستوه
مرا راي ديدار شهر شماست
گر آييد نزديك ما هم رواست
چو ديدار باشد برانم سپاه
نباشم فراوان بدين جايگاه
ببينيم تا چيستتان راي و فر
سواري و زيبايي و پاي و پر
ز كار زهشتان بپرسم نهان
كه بي‌مرد زن چون بود در جهان
اگر مرگ باشد فزوني ز كيست
به بينم كه فرجام اين كار چيست
فرستاده آمد سخنها بگفت
همه راز بيرون كشيد از نهفت
بزرگان يكي انجمن ساختند
ز گفتار دل را بپرداختند
كه ما برگزيديم زن دو هزار
سخن‌گوي و داننده و هوشيار
ابا هر صدي بسته ده تاج زر
بدو در نشانده فراوان گهر
چو گرد آيد آن تاج باشد دويست
كه هر يك جز اندر خور شاه نيست
يكايك بسختيم و كرديم تل
اباگوهران هر يكي سي رطل
چو دانيم كامد به نزديك شاه
يكايك پذيره شويمش به راه
چو آمد به نزديك ما آگهي
ز دانايي شاه وز فرهي
فرستاده برگشت و پاسخ بگفت
سخنها همه با خرد بود جفت
سكندر ز منزل سپه برگرفت
ز كار زنان مانده اندر شگفت
دو منزل بيامد يكي باد خاست
وزو برف با كوه و درگشت راست
تبه شد بسي مردم پايكار
ز سرما و برف اندر آن روزگار
برآمد يكي ابر و دودي سياه
بر آتش همي رفت گفتي سپاه
زره كتف آزادگان را بسوخت
ز نعل سواران زمين برفروخت
بدين هم نشان تا به شهري رسيد
كه مردم بسان شب تيره ديد
فروهشته لفچ و برآورده كفچ
به كردار قير و شبه كفچ و لفچ
همه ديده‌هاشان به كردار خون
همي از دهان آتش آمد برون
بسي پيل بردند پيشش به راه
همان هديه مردمان سياه
بگفتند كين برف و باد دمان
ز ما بود كامد شما را زيان
كه هرگز بدين شهر نگذشت كس
ترا و سپاه تو ديديم و بس
ببود اندر آن شهر يك ماه شاه
چو آسوده گشتند شاه و سپاه
ازنجا بيامد دمان و دنان
دل‌آراسته سوي شهر زنان
ز دريا گذر كرد زن دو هزار
همه پاك با افسر و گوشوار
يكي بيشه بد پر ز آب و درخت
همه جاي روشن‌دل و نيكبخت
خورش گرد كردند بر مرغزار
ز گستردنيها به رنگ و نگار
چو آمد سكندر به شهر هروم
زنان پيش رفتند ز آباد بوم
ببردند پس تاجها پيش اوي
همان جامه و گوهر و رنگ و بوي
سكندر بپذرفت و بنواختشان
بران خرمي جايگه ساختشان
چو شب روز شد اندرآمد به شهر
به ديدار برداشت زان شهر بهر
كم و بيش ايشان همي بازجست
همي بود تا رازها شد درست


بخش ۳۰

۳۱ بازديد


وزان جايگه رفت خورشيدفش
بيامد دمان تا زمين حبش
ز مردم زمين بود چون پر زاغ
سيه گشته و چشمها چون چراغ
تناور يكي لشكري زورمند
برهنه تن و پوست و بالابلند
چو از دور ديدند گرد سپاه
خروشي برآمد ز ابر سياه
سپاه انجمن شد هزاران هزار
وران تيره شد ديدهٔ شهريار
به سوي سكندر نهادند سر
بكشتند بسيار پرخاشخر
به جاي سنان استخوان داشتند
همي بر تن مرد بگذاشتند
به لشكر بفرمود پس شهريار
كه برداشتند آلت كارزار
برهنه به جنگ اندر آمد حبش
غمي گشت زان لشكر شيرفش
بكشتند زيشان فزون از شمار
بپيچيد ديگر سر از كارزار
ز خون ريختن گشت روي زمين
سراسر به كردار درياي چين
چو از خون در و دشت آلوده شد
ز كشته به هر جاي بر توده شد
چو بر توده خاشاكها برزدند
بفرمود تا آتش اندر زدند
چو شب گشت بشنيد آواز گرگ
سكندر بپوشيد خفتان و ترگ
يكي پيش رو بود مهتر ز پيل
به سر بر سرو داشت همرنگ نيل
ازين نامداران فراوان بكشت
بسي حمله بردند و ننمود پشت
بكشتند فرجام كارش به تير
يكي آهنين كوه بد پيل گير
وزان جايگه تيز لشكر براند
بسي نام دادار گيهان بخواند


بخش ۳۴

۳۶ بازديد


سكندر سوي روشنايي رسيد
يكي بر شد كوه رخشنده ديد
زده بر سر كوه خارا عمود
سرش تا به ابر اندر از چوب عود
بر هر عمودي كنامي بزرگ
نشسته برو سبز مرغي سترگ
به آواز رومي سخن راندند
جهاندار پيروز را خواندند
چو آواز بشنيد قيصر برفت
به نزديك مرغان خراميد تفت
بدو مرغ گفت اي دلاراي رنج
چه جويي همي زين سراي سپنج
اگر سر برآري به چرخ بلند
همان بازگردي ازو مستمند
كنون كامدي هيچ ديدي زنا
وگر كرده از خشت پخته بنا
چنين داد پاسخ كزين هر دو هست
زنا و برين گونه جاي نشست
چو بشنيد پاسخ فروتر نشست
درو خيره شد مرد يزدان‌پرست
بپرسيد كاندر جهان بانگ رود
شنيدي و آواي مست و سرود
چنين داد پاسخ كه هر كو ز دهر
ز شادي همي برنگيرند بهر
ورا شاد مردم نخواند همي
وگر جان و دل برفشاند همي
به خاك آمد از بر شده چوب عمود
تهي ماند زان مرغ رنگين عمود
بپرسيد دانايي و راستي
فزونست اگر كمي و كاستي
چنين داد پاسخ كه دانش پژوه
همي سرفرازد ز هر دو گروه
به سوي عمود آمد از تيره خاك
به منقار چنگالها كرد پاك
ز قيصر بپرسيد يزدان‌پرست
به شهر تو بر كوه دارد نشست
بدو گفت چون مرد شد پاك‌راي
بيابد پرستنده بر كوه جاي
ازان چوب جوينده شد بر كنام
جهانجوي روشن‌دل و شادكام
به چنگال مي‌كرد منقار تيز
چو ايمن شد از گردش رستخيز
به قيصر بفرمود تا بي‌گروه
پياده شود بر سر تيغ كوه
ببيند كه تا بر سر كوه چيست
كزو شادمان را ببايد گريست


بخش ۳۳

۳۶ بازديد


وزان جايگه شاد لشگر براند
بزرگان بيدار دل را بخواند
همي رفت تا سوي شهري رسيد
كه آن را ميان و كرانه نديد
همه هرچ بايد بدو در فراخ
پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ
فرود آمد و بامداد پگاه
به نزديك آن چشمه شد بي‌سپاه
كه دهقان ورا نام حيوان نهاد
چو از بخشش پهلوان كرد ياد
همي بود تا گشت خورشيد زرد
فرو شد بران چشمهٔ لاژورد
ز يزدان پاك آن شگفتي بديد
كه خورشيد گشت از جهان ناپديد
بيامد به لشكرگه خويش باز
دلي پر ز انديشه‌هاي دراز
شب تيره كرد از جهاندار ياد
پس انديشه بر آب حيوان نهاد
شكيبا ز لشگر هرانكس كه ديد
نخست از ميان سپه برگزيد
چهل روزه افزون خورش برگرفت
بيامد دمان تا چه بيند شگفت
سپه را بران شارستان جاي كرد
يكي پيش رو چست بر پاي كرد
ورا اندر آن خضر بد راي زن
سر نامداران آن انجمن
سكندر بيامد به فرمان اوي
دل و جان سپرده به پيمان اوي
بدو گفت كاي مرد بيداردل
يكي تيز گردان بدين كار دل
اگر آب حيوان به چنگ آوريم
بسي بر پرستش درنگ آوريم
نميرد كسي كو روان پرورد
به يزدان پناهد ز راه خرد
دو مهرست با من كه چون آفتاب
بتابد شب تيره چون بيند آب
يكي زان تو برگير و در پيش باش
نگهبان جان و تن خويش باش
دگر مهره باشد مرا شمع راه
به تاريك اندر شوم با سپاه
ببينيم تا كردگار جهان
بدين آشكارا چه دارد نهان
توي پيش رو گر پناه من اوست
نمايندهٔ راي و راه من اوست
چو لشگر سوي آب حيوان گذشت
خروش آمد الله اكبر ز دشت
چو از منزلي خضر برداشتي
خورشها ز هرگونه بگذاشتي
همي رفت ازين سان دو روز و دو شب
كسي را به خوردن نجنبيد لب
سه ديگر به تاريكي اندر دو راه
پديد آمد و گم شد از خضر شاه
پيمبر سوي آب حيوان كشيد
سر زندگاني به كيوان كشيد
بران آب روشن سر و تن بشست
نگهدار جز پاك يزدان نجست
بخورد و برآسود و برگشت زود
ستايش همي بافرين بر فزود


بخش ۳۷

۳۲ بازديد


همي رفت يك ماه پويان به راه
به رنج اندر از راه شاه و سپاه
چنين تا به نزديك كوهي رسيد
كه جايي دد و دام و ماهي نديد
يكي كوه ديد از برش لاژورد
يكي خانه بر سر ز ياقوت زرد
همه خانه قنديلهاي بلور
ميان اندرون چشمهٔ آب شور
نهاده بر چشمه زرين دو تخت
برو خوابنيده يكي شوربخت
به تن مردم و سر چو آن گراز
به بيچارگي مرده بر تخت ناز
ز كافور زيراندرش بستري
كشيده ز ديبا برو چادري
يكي سرخ گوهر به جاي چراغ
فروزان شده زو همه بوم و راغ
فتاده فروغ ستاره در آب
ز گوهر همه خانه چون آفتاب
هرانكس كه رفتي كه چيزي برد
وگر خاك آن خانه را بسپرد
همه تنش بر جاي لرزان شدي
وزان لرزه آن زنده ريزان شدي
خروش آمد از چشمهٔ آب شور
كه اي آرزومند چندين مشور
بسي چيز ديدي كه آن كس نديد
عنان را كنون باز بايد كشيد
كنون زندگانيت كوتاه گشت
سر تخت شاهيت بي‌شاه گشت
سكندر بترسيد و برگشت زود
به لشكرگه آمد به كردار دود
وزان جايگه تيز لشكر براند
خروشان بسي نام يزدان بخواند
ازان كوه راه بيابان گرفت
غمي گشت و انديشهٔ جان گرفت
همي راند پر درد و گريان ز جاي
سپاه از پس و پيش او رهنماي


بخش ۳۶

۳۶ بازديد


سوي باختر شد چو خاور بديد
ز گيتي همي راي رفتن گزيد
بره‌بر يكي شارستان ديد پاك
كه نگذشت گويي بروباد و خاك
چو آواز كوس آمد از پشت پيل
پذيره شدندش بزرگان دو ميل
جهانجوي چون ديد بنواختشان
به خورشيد گردن برافراختشان
بپرسيد كايدر چه باشد شگفت
كزان برتر اندازه نتوان گرفت
زبان برگشادند بر شهريار
به ناليدن از گردش روزگار
كه ما را يكي كار پيش است سخت
بگوييم با شاه پيروزبخت
بدين كوه سر تا به ابر اندرون
دل ما پر از رنج و دردست و خون
ز چيز كه ما را بدو تاب نيست
ز ياجوج و ماجوج مان خواب نيست
چو آيند بهري سوي شهر ما
غم و رنج باشد همه بهر ما
همه رويهاشان چو روي هيون
زبانها سيه ديده‌ها پر ز خون
سيه روي و دندانها چون گراز
كه يارد شدن نزد ايشان فراز
همه تن پر از موي و موي همچو نيل
بر و سينه و گوشهاشان چو پيل
بخسپند يكي گوش بستر كنند
دگر بر تن خويش چادر كنند
ز هر مادهٔي بچه زايد هزار
كم و بيش ايشان كه داند شمار
به گرد آمدن چون ستوران شوند
تگ آرند و بر سان گوران شوند
بهاران كز ابر ا ندرآيد خروش
همان سبز دريا برآيد به جوش
چو تنين ازان موج بردارد ابر
هوا برخروشد بسان هژبر
فرود افگند ابر تنين چو كوه
بيايند زيشان گروها گروه
خورش آن بود سال تا سالشان
كه آگنده گردد بر و يالشان
گياشان بود زان سپس خوردني
بيارند هر سو ز آوردني
چو سرما بود سخت لاغر شوند
به آواز بر سان كفتر شوند
بهاران ببيني به كردار گرگ
بغرند بر سان پيل سترگ
اگر پادشا چارهٔي سازدي
كزين غم دل ما بپردازدي
بسي آفرين يابد از هركسي
ازان پس به گيتي بماند بسي
بزرگي كن و رنج ما را بساز
هم از پاك يزدان نه‌اي بي‌نياز
سكندر بماند اندر ايشان شگفت
غمي گشت و انديشه‌ها برگرفت
چنين داد پاسخ كه از ماست گنج
ز شهر شما يارمندي و رنج
برآرم من اين راه ايشان به راي
نبيروي نيكي دهش يك خداي
يكايك بگفتند كاي شهريار
ز تو دور بادا بد روزگار
ز ما هرچ بايد همه بنده‌ايم
پرستنده باشيم تا زنده‌ايم
بياريم چندانك خواهي تو چيز
كزين بيش كاري نداريم نيز
سكندر بيامد نگه كرد كوه
بياورد زان فيلسوفان گروه
بفرمود كاهنگران آوريد
مس و روي و پتك گران آوريد
كج و سنگ و هيزم فزون از شمار
بياريد چندانك آيد به كار
بي‌اندازه بردند چيزي كه خواست
چو شد ساخته كار و انديشه راست
ز ديوارگر هم ز آهنگران
هرانكس كه استاد بود اندران
ز گيتي به پيش سكندر شدند
بدان كار بايسته ياور شدند
ز هر كشوري دانشي شد گروه
دو ديوار كرد از دو پهلوي كوه
ز بن تا سر تيغ بالاي اوي
چو صد شاه‌رش كرده پهناي اوي
ازو يك رش انگشت و آهن يكي
پراگنده مس در ميان اندكي
همي ريخت گوگردش اندر ميان
چنين باشد افسون دانا كيان
همي ريخت هر گوهري يك رده
چو از خاك تا تيغ شد آژده
بسي نفت و روغن برآميختند
همي بر سر گوهران ريختند
به خروار انگشت بر سر زدند
بفرمود تا آتش اندر زدند
دم آورد و آهنگران صدهزار
به فرمان پيروزگر شهريار
خروش دمنده برآمد ز كوه
ستاره شد از تف آتش ستوه
چنين روزگاري برآمد بران
دم آتش و رنج آهنگران
گهرها يك اندر دگر ساختند
وزان آتش تيز بگداختند
ز ياجوج و ماجوج گيتي برست
زمين گشت جاي خرام و نشست
برش پانصد بود بالاي اوي
چو سيصد بدي نيز پهناي اوي
ازان نامور سد اسكندري
جهاني برست از بد داوري
برو مهتران خواندند آفرين
كه بي‌تو مبادا زمان و زمين
ز چيزي كه بود اندران جايگاه
فراوان ببردند نزديك شاه
نپذرفت ازيشان و خود برگرفت
جهان مانده زان كار اندر شگفت


بخش ۳۵

۳۷ بازديد


سكندر چو بشنيد شد سوي كوه
به ديدار بر تيغ شد بي‌گروه
سرافيل را ديد صوري به دست
برافراخته سر ز جاي نشست
پر از باد لب ديدگان پرزنم
كه فرمان يزدان كي آيد كه دم
چو بر كوه روي سكندر بديد
چو رعد خروشان فغان بركشيد
كه اي بندهٔ آز چندين مكوش
كه روزي به گوش آيدت يك خروش
كه چندين مرنج از پي تاج و تخت
به رفتن بياراي و بربند رخت
چنين داد پاسخ بدو شهريار
كه بهر من اين آمد از روزگار
كه جز جنبش و گردش اندر جهان
نبينم همي آشكار و نهان
ازان كوه با ناله آمد فرود
همي داد نيكي دهش را درود
بران راه تاريك بنهاد روي
به پيش اندرون مردم راه‌جوي
چو آمد به تاريكي اندر سپاه
خروشي برآمد ز كوه سياه
كه هركس كه بردارد از كوه سنگ
پشيمان شود ز آنك دارد به چنگ
وگر برندارد پشيمان شود
به هر درد دل سوي درمان شود
سپه سوي آواز بنهاد گوش
پرانديشه شد هركسي زان خروش
كه بردارد آن سنگ اگر بگذرد
پي رنج ناآمده نشمرد
يكي گفت كين رنج هست از گناه
پشيماني و سنگ بردن به راه
دگر گفت لختي ببايد كشيد
مگر درد و رنجش نبايد چشيد
يكي برد زان سنگ و ديگر نبرد
يكي ديگر از كاهلي داشت خرد
چو از آب حيوان به هامون شدند
ز تاريكي راه بيرون شدند
بجستند هركس بر و آستي
پديدار شد كژي و كاستي
كنار يكي پر ز ياقوت بود
يكي را پر از گوهر نابسود
پشيمان شد آنكس كه كم داشت اوي
زبرجد چنان خار بگذاشت اوي
پشيمان‌تر آنكس كه خود برنداشت
ازان گوهر پربها سر بگاشت
دو هفته بر آن جايگه بر بماند
چو آسوده‌تر گشت لشكر براند


بخش ۳۹

۳۲ بازديد


وزان روي لشكر سوي چين كشيد
سر نامداران به بيرون كشيد
همي راند منزل به منزل به دشت
چهل روز تا پيش دريا گذشت
ز ديبا سراپردهٔي بركشيد
سپه را به منزل فرود آوريد
يكي نامه فرمود پس تا دبير
نويسد ز اسكندر شهرگير
نوشتند هرگونهٔي خوب و زشت
نويسنده چون نامه اندر نوشت
سكندر بشد چون فرستادهٔي
گزين كرد بينادل آزادهٔي
كه با او بدي يك‌دل و يك‌سخن
بگويد به مهتر كه كن يا مكن
سپه را به سالار لشكر سپرد
وزان روميان پنج دانا ببرد
چو آگاهي آمد به فغفور ازين
كه آمد فرستادهٔي سوي چين
پذيره فرستاد چندي سپاه
سكندر گرازان بيامد به راه
چو آمد بران بارگاه بزرگ
بديد آن گزيده سپاه بزرگ
بيامد ز دهليز تا پيش اوي
پرانديشه جان بدانديش اوي
دوان پيش او رفت و بردش نماز
نشست اندر ايوان زماني دراز
بپرسيد فغفور و بنواختش
يكي نامور جايگه ساختش
چو برزد سر از كوه روشن چراغ
ببردند بالاي زرين جناغ
فرستادهٔ شاه را پيش خواند
سكندر فراوان سخنها براند
بگفت آنچ بايست و نامه بداد
سخنهاي قيصر همه كرد ياد
بران نامه عنوان بد از شاه روم
جهاندار و سالار هر مرز و بوم
كه خوانند شاهان برو آفرين
زما بندگان جهان آفرين
جهاندار و داننده و رهنماي
خداوند پاكي و نيكي فزاي
دگر گفت فرمان ما سوي چين
چنانست كه آباد ماند زمين
نبايد بسيچيد ما را به جنگ
كه از جنگ شد روز بر فور تنگ
چو دارا كه بد شهريار جهان
چو فريان تازي و ديگر مهان
ز خاور برو تا در باختر
ز فرمان ما كس نجويد گذر
شمار سپاهم نداند سپهر
وگر بشمرد نيز ناهيد و مهر
اگر هيچ فرمان ما بشكني
تن و بوم و كشور به رنج افگني
چو نامه بخواني بياراي ساو
مرنجان تن خويش و با بد مكاو
گر آيي بيني مرا با سپاه
ببينم ترا يك‌دل و نيك خواه
بداريم بر تو همين تاج و تخت
به چيزي گزندت نيايد ز بخت
وگر كند باشي به پيش آمدن
ز كشور سوي شاه خويش آمدن
ز چيزي كه باشد طرايف به چين
ز زرينه و اسپ و تيغ و نگين
هم از جامه و پرده و تخت عاج
ز ديباي پرمايه و طوق و تاج
ز چيزي كه يابي فرستي به گنج
چو خواهي كه از ما نيايدت رنج
سپاه مرا بازگردان ز راه
بباش ايمن از گنج و تخت و كلاه
چو سالار چين زان نشان نامه ديد
برآشفت و پس خامشي برگزيد
بخنديد و پس با فرستاده گفت
كه شاه ترا آسمان باد جفت
بگوي آنچ داني ز گفتار اوي
ز بالا و مردي و ديدار اوي
فرستاده گفت اي سپهدار چين
كسي چون سكندر مدان بر زمين
به مردي و رادي و بخش و خرد
ز انديشهٔ هر كسي بگذرد
به بالاي سروست و با زور پيل
به بخشش به كردار درياي نيل
زبانش به كردار برنده تيغ
به چربي عقاب اندر آرد ز ميغ
چو بشنيد فغفور چين اين سخن
يكي ديگر انديشه افگند بن
بفرمود تا خوان و مي خواستند
به باغ اندر ايوان بياراستند
همي خورد مي تا جهان تيره شد
سر ميگساران ز مي خيره شد
سپهدار چين با فرستاده گفت
كه با شاه تو مشتري باد جفت
چو روشن شود نامه پاسخ كنيم
به ديدار تو روز فرخ كنيم
سكندر بيامد ترنجي به دست
ز ايوان سالار چين نيم‌مست
چو خورشيد برزد سر از برج شير
سپهر اندر آورد شب را به زير
سكندر به نزديك فغفور شد
از انديشهٔ بد دلش دور شد
بپرسيد زو گفت شب چون بدي
كه بيرون شدي دوش ميگون بدي
ازان پس بفرمود تا شد دبير
بياورد قرطاس و مشك و عبير
مران نامه را زود پاسخ نوشت
بياراست قرطاس را چون بهشت
نخست آفرين كرد بر دادگر
خداوند مردي و داد و هنر
خداوند فرهنگ و پرهيز و دين
ازو باد بر شاد روم آفرين
رسيد اين فرستادهٔ چرب‌گوي
هم آن نامهٔ شاه فرهنگ جوي
سخنهاي شاهان همه خواندم
وزان با بزرگان سخن راندم
ز داراي داراب و فريان و فور
سخن هرچ پيدا بد از رزم و سور
كه پيروز گشتي بريشان همه
شبان بودي و شهرياران رمه
تو داد خداوند خورشيد و ماه
به مردي مدان و فزون سپاه
چو بر مهتري بگذرد روزگار
چه در سور ميرد چه در كارزار
چو فرجامشان روز رزم تو بود
زمانه نه كاهد نخواهد فزود
تو زيشان مكن كشي و برتري
كه گر ز آهني بي‌گمان بگذري
كجا شد فريدون و ضحاك و جم
فراز آمد از باد و شد سوي دم
من از تو نترسم نه جنگ آورم
نه بر سان تو باد گيرد سرم
كه خون ريختن نيست آيين ما
نه بد كردن اندرخور دين ما
بخواني مرا بر تو باشد شكست
كه يزدان‌پرستم نه خسروپرست
فزون زان فرستم كه داراي منش
ز بخشش نباشد مرا سرزنش
سكندر به رخ رنگ تشوير خورد
ز گفتار او بر جگر تير خورد
به دل گفت ازين پس كس اندر جهان
نبيند مرا رفته جايي نهان
ز ايوان بيامد به جاي نشست
ميان از پي بازگشتن ببست
سرافراز فغفور بگشاد گنج
ز بخشش نيامد به دلش ايچ رنج
نخستين بفرمود پنجاه تاج
به گوهر بياگنده ده تخت عاج
ز سيمين و زرينه اشتر هزار
بفرمود تا برنهادند بار
ز ديباي چيني و خز و حرير
ز كافور وز مشك و بوي و عبير
هزار اشتر باركش بار كرد
تن‌آسان شد آنكو درم خوار كرد
ز سنجاب و قاقم ز موي سمور
ز گستردنيها و جام بلور
بياورد زين هر يكي ده هزار
خردمند گنجور بربست بار
گرانمايه صد زين به سيمين ستام
ز زرينه پنجاه بردند نام
ببردند سيصد شتر سرخ‌موي
طرايف بدو دار چيني بدوي
يكي مرد با سنگ و شيرين سخن
گزين كرد زان چينيان كهن
بفرمود تا با درود و خرام
بيايد بر شاه و آرد پيام
كه يك چند باشد به نزديك چين
برو نامداران كنند آفرين
فرستاده شد با سكندر به راه
گماني كه بردي كه اويست شاه
چو ملاح روي سكندر بديد
سبك زورقي بادبان بركشيد
چو دستور با لشكر آمدش پيش
بگفت آنچ آمد ز بازار خويش
سپاهش برو خواندند آفرين
همه برنهادند سر بر زمين
بدانست چيني كه او هست شاه
پياده بيامد غريوان به راه
سكندر بدو گفت پوزش مكن
مران پيش فغفور زين در سخن
ببود آن شب و بامداد پگاه
به آرام بنشست بر تخت شاه
فرستاده را چيز بخشيد و گفت
كه با تو روان مسيحست جفت
برو پيش فغفور چيني بگوي
كه نزديك ما يافتي آب‌روي
گر ايدر بباشي همي چين تراست
وگر جاي ديگر خرامي رواست
بياسايم ايدر كه چندين سپاه
به تندي نشايد كشيدن به راه
فرستاده برگشت و آمد چو باد
به فغفور پيغام قيصر بداد


بخش ۳۸

۳۳ بازديد


ز راه بيابان به شهري رسيد
ببد شاد كآواز مردم شنيد
همه بوم و بر باغ آباد بود
در مردم از خرمي شاد بود
پذيره شدندش بزرگان شهر
كسي را كه از مردمي بود بهر
برو همگنان آفرين خواندند
همه زر و گوهر برافشاندند
همي گفت هركس كه اي شهريار
انوشه كه كردي بمابر گذار
بدين شهر هرگز نيامد سپاه
نه هرگز شنيدست كس نام شاه
كنون كامدي جان ما پيش تست
كه روشن‌روان بادي و تن درست
سكندر دل از مردمان شاد كرد
ز راه بيابان تن آزاد كرد
بپرسيد ازيشان كه ايدر شگفت
چه چيزست كاندازه بايد گرفت
چنين داد پاسخ بدو رهنماي
كه اي شاه پيروز پاكيزه‌راي
شگفتيست ايدر كه اندر جهان
كسي آن نديد آشكار و نهان
درختيست ايدر دو بن گشته جفت
كه چونان شگفتي نشايد نهفت
يكي ماده و ديگري نر اوي
سخن‌گو بود شاخ با رنگ و بوي
به شب ماده گويا و بويا شود
چو روشن شود نر گويا شود
سكندر بشد با سواران روم
همان نامداران آن مرز و بوم
بپرسيد زيشان كه اكنون درخت
سخن كي سرايد به آواز سخت
چنين داد پاسخ بدو ترجمان
كه از روز چون بگذرد نه زمان
سخن‌گوي گردد يكي زين درخت
كه آواز او بشنود نيك‌بخت
شب تيره‌گون ماده گويا شود
بر و برگ چون مشك بويا شود
بپرسيد چون بگذريم از درخت
شگفتي چه پيش آيد اي نيك‌بخت
چنين داد پاسخ كزو بگذري
ز رفتنت كوته شود داوري
چو زو برگذشتي نماندت جاي
كران جهان خواندش رهنماي
بيابان و تاريكي آيد به پيش
به سيري نيامد كس از جان خويش
نه كس ديد از ما نه هرگز شنيد
كه دام و دد و مرغ بر ره پريد
همي راند با روميان نيك‌بخت
چو آمد به نزديك گويا درخت
زمينش ز گرمي همي بردميد
ز پوست ددان خاك پيدا نديد
ز گوينده پرسيد كين پوست چيست
ددان را برين گونه درنده كيست
چنين داد پاسخ بدو نيك‌بخت
كه چندين پرستنده دارد درخت
چو بايد پرستندگان را خورش
ز گوشت ددان باشدش پرورش
چو خورشيد بر تيغ گنبد رسيد
سكندر ز بالا خروشي شنيد
كه آمد ز برگ درخت بلند
خروشي پر از سهم و ناسودمند
بترسيد و پرسيد زان ترجمان
كه اي مرد بيدار نيكي گمان
چنين برگ گويا چه گويد همي
كه دل را به خوناب شويد همي
چنين داد پاسخ كه اي نيك‌بخت
همي گويد اين برگ شاخ درخت
كه چندين سكندر چه پويد به دهر
كه برداشت از نيكويهايش بهر
ز شاهيش چون سال شد بر دو هفت
ز تخت بزرگي ببايدش رفت
سكندر ز ديده بباريد خون
دلش گشت پر درد از رهنمون
ازان پس به كس نيز نگشاد لب
پر از غم همي بود تا نيم‌شب
سخن‌گوي شد برگ ديگر درخت
دگر باره پرسيد زان نيك‌بخت
چه گويد همي اين دگر شاخ گفت
سخن‌گوي بگشاد راز از نهفت
چنين داد پاسخ كه اين ماده شاخ
همي گويد اندر جهان فراخ
از آز فراوان نگنجي همي
روان را چرا بر شكنجي همي
ترا آز گرد جهان گشتن است
كس آزردن و پادشا كشتن است
نماندت ايدر فراوان درنگ
مكن روز بر خويشتن تار و تنگ
بپرسيد از ترجمان پادشا
كه اي مرد روشن‌دل و پارسا
يكي بازپرسش كه باشم به روم
چو پيش آيد آن گردش روز شوم
مگر زنده بيند مرا مادرم
يكي تا به رخ بركشد چادرم
چنين گفت با شاه گويا درخت
كه كوتاه كن روز و بربند رخت
نه مادرت بيند نه خويشان به روم
نه پوشيده رويان آن مرز و بوم
به شهر كسان مرگت آيد نه دير
شود اختر و تاج و تخت از تو سير
چو بشنيد برگشت زان دو درخت
دلش خسته گشته به شمشير سخت
چو آمد به لشكرگه خويش باز
برفتند گردان گردن‌فراز
به شهر اندرون هديه‌ها ساختند
بزرگان بر پادشا تاختند
يكي جوشني بود تابان چو نيل
به بالاي و پهناي يك چرم پيل
دو دندان پيل و برش پنج بود
كه آن را به برداشتن رنج بود
زره بود و ديباي پرمايه بود
ز زر كرده آگنده صد خايه بود
به سنگ درم هر يكي شست من
ز زر و ز گوهر يكي كرگدن
بپذرفت زان شهر و لشكر براند
ز ديده همي خون دل برفشاند


بخش ۴۱

۳۲ بازديد


سكندر سپه را به بابل كشيد
ز گرد سپه شد هوا ناپديد
همي راند يك ماه خود با سپاه
نديدند زيشان كس آرامگاه
بدين‌گونه تا سوي كوهي رسيد
ز ديدار ديده سرش ناپديد
به سر بر يكي ابر تاريك بود
به كيوان تو گفتي كه نزديك بود
به جايي بروبر نديدند راه
فروماند از راه شاه و سپاه
گذشتند بر كوه خارا به رنج
وزو خيره شد مرد باريك سنج
ز رفتن چو گشتند يكسر ستوه
يكي ژرف دريا بد آن روي كوه
پديد آمد و شاد شد زان سپاه
كه دريا و هامون بديدند راه
سوي ژرف دريا همي راندند
جهان‌آفرين را همي خواندند
دد و دام بد هر سوي بي‌شمار
سپه را نبد خوردني جز شكار
پديد آمد از دور مردي سترگ
پر از موي با گوشهاي بزرگ
تنش زير موي اندرون همچو نيل
دو گوشش به كردار دو گوش پيل
چو ديدند گردنكشان زان نشان
ببردند پيش سكندر كشان
سكندر نگه كرد زو خيره ماند
بروبر همي نام يزدان بخواند
چه مردي بدو گفت نام تو چيست
ز دريا چه يابي و كام تو چيست
بدو گفت شاها مرا باب و مام
همان گوش بستر نهادند نام
بپرسيد كان چيست به ميان آب
كزان سوي مي برزند آفتاب
ازان پس چنين گفت كاي شهريار
هميشه بدي در جهان نامدار
يكي شارستانست اين چون بهشت
كه گويي نه از خاك دارد سرشت
نبيني بدواندر ايوان و خان
مگر پوشش از ماهي و استخوان
بر ايوانها چهر افراسياب
نگاريده روشن‌تر از آفتاب
همان چهر كيخسرو جنگ‌جوي
بزرگي و مردي و فرهنگ اوي
بران استخوان بر نگاريده پاك
نبيني به شهر اندرون گرد و خاك
ز ماهي بود مردمان را خورش
ندارند چيزي جزين پرورش
چو فرمان دهد نامبردار شاه
روم من بران شارستان بي‌سپاه
سكندر بدان گوش ور گفت رو
بياور كسي تا چه بينيم نو
بشد گوش بستر هم اندر زمان
ازان شارستان برد مردم دمان
گذشتند بر آب هفتاد مرد
خرد يافته مردم سالخورد
همه جامه‌هاشان ز خز و حرير
ازو چند برنا بد و چند پير
ازو هرك پيري بد و نام داشت
پر از در زرين يكي جام داشت
كسي كو جوان بود تاجي به دست
بر قيصر آمد سرافگنده پست
برفتند و بردند پيشش نماز
بگفتند با او زماني دراز
ببود آن شب و گاه بانگ خروس
ز درگاه برخاست آواي كوس
وزان جايگه سوي بابل كشيد
زمين گشت از لشكرش ناپديد