ز شهر كجاران برآمد نفير
برفتند با نيزه و تيغ و تير
هيم رفت پيش اندرون هفتواد
به جنگ اندرون داد مردي بداد
همه شهر بگرفت و او را بكشت
بسي گوهر و گنجش آمد به مشت
به نزديك او مردم انبوه شد
ز شهر كجاران سوي كوه شد
يكي دژ بكرد از بر تيغ كوه
شد آن شهر با او همه همگروه
نهاد اندران دژ دري آهنين
هم آرامگه بود هم جاي كين
يكي چشمهٔي بود بر كوهسار
ز تخت اندرآمد ميان حصار
يكي بارهٔي كرد گرداندرش
كه بينا به ديده نديدي سرش
چو آن كرم را گشت صندوق تنگ
يكي حوض كردند بر كوه سنگ
چو ساروج و سنگ از هوا گشت گرم
نهادند كرم اندرو نرم نرم
چنان بد كه دارنده هر بامداد
برفتي دوان از بر هفتواد
گزيدي به رنجش علف ساختي
تن آگنده كرم آن پرداختي
بر آمد برين كار بر پنج سال
چو پيلي شد آن كرم با شاخ و يال
چو يك چند بگذشت بر هفتواد
بر آواز آن كرم كرمان نهاد
همان دخت خرم نگهدار كرم
پدر گشته جنگي سپهدار كرم
بياراستندش وزير و دبير
به رنجش بدي خوردن و شهد و شير
سپهبد بدي بر دژ هفتواد
همان پرسش كار بيداد و داد
سپاهي و دستور و سالار بار
هران چيز كايد شهان را به كار
همه هرچ بايستش آراستند
چنانچون شهان را بپيراستند
به كشور پراگنده شد لشكرش
همه گشت آراسته كشورش
ز درياي چين تا به كرمان رسيد
همه روي كشور سپه گستريد
پسر هفت با تيغزن ده هزار
همان گنج با آلت كارزار
هران پادشا كو كشيدي به جنگ
چو رفتي سپاهش بر كرم تنگ
شكسته شدي لشكري كامدي
چو آواز اين داستان بشندي
چنان شد دژ نامور هفتواد
كه گردش نيارست جنبيد باد
همي گشت هر روز برترش بخت
يكي خويشتن را بياراست سخت
همي خواندندي ورا شهريار
سر مرد بخرد ازو در خمار
سپهبد كه بودي به مرز اندرون
به يك چنگ در جنگ كردش زبون
نتابيد با او كسي بر به جنگ
برآمد برين نيز چندي درنگ
حصاري شدش پر ز گنج و سپاه
نديدي بران بارهبر باد راه
ببين اين شگفتي كه دهقان چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز از نهفت
به شهر كجاران به درياي پارس
چه گويد ز بالا و پهناي پارس
يكي شهر بد تنگ و مردم بسي
ز كوشش بدي خوردن هر كسي
بدان شهر دختر فراوان بدي
كه بيكام جويندهٔ نان بدي
به يك روي نزديك او بود كوه
شدندي همه دختران همگروه
ازان هر يكي پنبه بردي به سنگ
يكي دوكداني ز چوب خدنگ
به دروازه دختر شدي همگروه
خرامان ازين شهر تا پيش كوه
برآميختندي خورشها بهم
نبودي به خورد اندرون بيش و كم
نرفتي سخن گفتن از خواب و خورد
ازان پنبهشان بود ننگ و نبرد
شدندي شبانگه سوي خانه باز
شده پنبهشان ريسمان طراز
بدان شهر بيچيز و خرم نهاد
يكي مرد بد نام او هفتواد
برينگونه بر نام او از چه رفت
ازيراك او را پسر بود هفت
گرامي يكي دخترش بود و بس
كه نشمردي او دختران را به كس
چنان بد كه روزي همه همگروه
نشستند با دوك در پيش كوه
برآميختند آن كجا داشتند
به گاه خورش دوك بگذاشتند
چنان بد كه اين دختر نيكبخت
يكي سيب افگنده باد از درخت
به ره بر بديد و سبك برگرفت
ز من بشنو اين داستان شگفت
چو آن خوب رخ ميوه اندرگزيد
يكي در ميان كرم آگنده ديد
به انگشت زان سيب برداشتش
بدان دوكدان نرم بگذاشتش
چو برداشت زان دوكدان پنبه گفت
به نام خداوند بييار و جفت
من امروز بر اختر كرم سيب
به رشتن نمايم شما را نهيب
همه دختران شاد و خندان شدند
گشادهرخ و سيم دندان شدند
دو چندان كه رشتي به روزي برشت
شمارش همي بر زمين برنوشت
وزانجا بيامد به كردار دود
به مادر نمود آن كجا رشته بود
برو آفرين كرد مادر به مهر
كه برخوردي از مادر اي خوبچهر
به شبگير چون ريسمان برشمرد
دو چندانك هر بار بردي ببرد
چو آمد بدان چارهجوي انجمن
به رشتن نهاده دل و گوش و تن
چنين گفت با نامور دختران
كه اي ماهرويان و نيكاختران
من از اختر كرم چندان طراز
بريسم كه نيزم نيايد نياز
به رشت آنكجا برده بد پيش ازين
به كار آمدي گر بدي بيش ازين
سوي خانه برد آن طرازي كه رشت
دل مام او شد چو خرم بهشت
همي لختكي سيب هر بامداد
پريروي دختر بران كرم داد
ازان پنبه هرچند كردي فزون
برشتي همي دختر پرفسون
چنان بد كه يك روز مام و پدر
بگفتند با دختر پرهنر
كه چندين بريسي مگر با پري
گرفتستي اي پاك تن خواهري
سبك سيم تن پيش مادر بگفت
ازان سيب و آن كرمك اندر نهفت
همان كرم فرخ بديشان نمود
زن و شوي را روشنايي فزود
به فالي گرفت آن سخن هفتواد
ز كاري نكردي به دل نيز ياد
چنين تا برآمد برين روزگار
فروزندهتر گشت هر روز كار
مگر ز اختر كرم گفتي سخن
برو نو شدي روزگار كهن
مر اين كرم را خوار نگذاشتند
بخوردنش نيكو همي داشتند
تنآور شد آن كرم و نيرو گرفت
سر و پشت او رنگ نيكو گرفت
همي تنگ شد دوكدان بر تنش
چو مشك سيه گشت پيراهنش
به مشك اندرون پيكر زعفران
برو پشت او از كران تا كران
يكي پاك صندوق كردش سياه
بدو اندرون ساخته جايگاه
چنان شد كه در شهر بيهفتواد
نگفتي سخن كس به بيداد و داد
فراز آمدش ارج و آزرم و چيز
توانگر شد آن هفت فرزند نيز
يكي مير بد اندر آن شهراوي
سرافراز با لشكر و رنگ و بوي
بهانه همي ساخت بر هفتواد
كه دينار بستاند از بدنژاد
ازان آگهي مرد شد در نهيب
بيامد ازان شهر دل با شكيب
همان هفت فرزند پيش اندرون
پر از درد دل ديدگان پر ز خون
ز هر سو برانگيخت بانگ و نفير
برو انجمن گشت برنا و پير
هرانجا كه بايست دينار داد
به كنداوران چيز بسيار داد
يكي لشكري شد بر او انجمن
همه نامداران شمشيرزن
همه يكسره پيش فرزند اوي
برفتند و گشتند پيكارجوي
چو خورشيد شد زرد لشكر براند
كسي را كه نابردني بد بماند
چو شب نيم بگذشت و تاريك شد
جهاندار با كرد نزديك شد
همه دشت زيشان پر از خفته ديد
يكايك دل لشكر آشفته ديد
چو آمد سپهبد به بالين كرد
عنان بارهٔ تيزتگ را سپرد
برآهخت شمشير و اندرنهاد
گيا را ز خون بر سر افسر نهاد
همه دشت زيشان سر و دست شد
ز انبوه كشته زمين گست شد
بياندازه زيشان گرفتار شد
سترگي و نابخردي خوار شد
همه بومهاشان به تاراج داد
سپه را همه بدره و تاج داد
چنان شد كه دينار بر سر به تشت
اگر پير مردي ببردي به دشت
به دينار او كس نكردي نگاه
ز نيكاختر و بخت وز داد شاه
ز مردي نكردي بدان جنگ فخر
گرازان بيامد به شهر صطخر
بفرمود كاسپان به نيرو كنيد
سليح سواران بيآهو كنيد
چو آسوده گرديد يكسر به بزم
كه زود آيد انديشهٔ روز رزم
دليران به خوردن نهادند سر
چو آسوده شد كردگاه و كمر
پرانديشهٔ رزم شد اردشير
چو اين داستان بشنوي يادگير
به جهرم يكي مرد بد بدنژاد
كجا نام او مهرك نوشزاد
چو آگه شد از رفتن اردشير
وزان ماندن او بران آبگير
ز تنگي كه بد اندر آن رزمگاه
ز بهر خورشها برو بسته راه
ز جهرم بيامد به ايوان شاه
ز هر سو بياورد بيمر سپاه
همه گنج او را به تاراج داد
به لشكر بسي بدره و تاج داد
چو آگاهي آمد به شاه اردشير
پرانديشه شد بر لب آبگير
همي گفت ناساخته خانه را
چرا ساختم رزم بيگانه را
بزرگان لشكرش را پيش خواند
ز مهرك فراوان سخنها براند
چه بينيد گفت اي سران سپاه
كه ما را چنين تنگ شد دستگاه
چشيدم بسي تلخي روزگار
نبد رنج مهرك مرا در شمار
به آواز گفتند كاي شهريار
مبيناد چشمت بد روزگار
چو مهرك بود دشمن اندر نهان
چرا جست بايد به سختي جهان
تو داري بزرگي و گيهان تراست
همه بندگانيم و فرمان تراست
بفرمود تا خوان بياراستند
مي و جام و رامشگران خواستند
به خوان بر نهادند چندي بره
به خوردن نهادند سر يكسره
چو نان را به خوردن گرفت اردشير
همانگه بيامد يكي تيز تير
نشست اندران پاك فربه بره
كه تير اندرو غرقه شد يكسره
بزرگان فرزانهٔ رزمساز
ز نان داشتند آن زمان دست باز
بديدند نقشي بران تيز تير
بخواند آنك بد زان بزرگان دبير
ز غم هركسي از جگر خون كشيد
يكي از بره تير بيرون كشيد
نوشته بران تير بر پهلوي
كه اي شاه داننده گر بشنوي
چنين تيز تير آمد از بام دژ
كه از بخت كرمست آرام دژ
گر انداختيمي بر اردشير
بروبر گذر يافتي پر تير
نبايد كه چون او يكي شهريار
كند پست كرم اندرين روزگار
بران موبدان نامدار اردشير
نوشته همي خواند آن چوب تير
ز دژ تا بر او دو فرسنگ بود
دل مهتران زان سخن تنگ بود
همي هر كسي خواندند آفرين
ز دادار بر فر شاه زمين
چو آگه شد از هفتواد اردشير
نبود آن سخنها ورا دلپذير
سپهبد فرستاد نزديك اوي
سپاهي بلند اختر و رزمجوي
چو آگاه شد زان سخن هفتواد
ازيشان به دل در نيامدش ياد
كمينگاه كرد اندران كنج كوه
بيامد سوي رزم خود با گروه
چو لشكر سراسر برآشوفتند
به گرز و تبرزين همي كوفتند
سپاه اندرآمد ز جاي كمين
سيه شد بران نامداران زمين
كسي بازنشناخت از پاي دست
تو گفتي زمين دست ايشان ببست
ز كشته چنان شد در و دشت و كوه
كه پيروزگر شد ز كشتن ستوه
هرانكس كه بد زنده زان رزمگاه
سبك باز رفتند نزديك شاه
چو آگاه شد نامدار اردشير
ازان كشتن و غارت و دار و گير
غمي گشت و لشكر همي باز خواند
به زودي سليح و درم برفشاند
به تندي بيامد سوي هفتواد
به گردون برآمد سر بدنژاد
بياورد گنج و سليح از حصار
برو خوار شد لشكر و كارزار
جدا بود ازو دور مهتر پسر
چو آگاه شد او ز رزم پدر
برآمد ز آرام وز خورد و خواب
به كشتي بيامد برين روي آب
جهانجوي را نام شاهوي بود
يكي مرد بدساز و بدگوي بود
ز كشتي بيامد بر هفتواد
دل هفتواد از پسر گشت شاد
بياراست بر ميمنه جاي خويش
سپهبد بد و لشكر آراي خويش
دو لشكر بشد هر دو آراسته
پر از كينه سر گنج پر خواسته
بديشان نگه كرد شاه اردشير
دل مرد برنا شد از رنج پير
سپه بركشيد از دو رويه دو صف
ز خورشيد و شمشير برخاست تف
چو آواز كوس آمد از پشت پيل
همي مرد بيهوش گشت از دو ميل
برآمد خروشيدن گاودم
جهان پر شد از بانگ رويينه خم
زمين جنب جنبان شد از ميخ نعل
هوا از درفش سران گشت لعل
از آواز گوپال وز ترگ و خود
همي داد گردون زمين را درود
تگ بادپايان زمين را كنان
در و دشت شد پر سر بيتنان
برآن گونه شد لشكر هفتواد
كه گفتي بجنبيد دريا ز باد
بيابان چنان شد ز هر دو سپاه
كه بر مور و بر پشه شد تنگ راه
برين گونه تا روز برگشت زرد
برآورد شب چادر لاژورد
ز هر سو سپه باز خواند اردشير
پس پشت او بد يكي آبگير
چو درياي زنگارگون شد سياه
طلايه بيامد ز هر دو سپاه
خورش تنگ بد لشكر شاه را
كه بدخواه او بسته بد راه را
وزان جايگه شد سوي جنگ كرم
سپاهش همي كرد آهنگ كرم
بياورد لشكر ده و دو هزار
جهانديده و كاركرده سوار
پراگنده لشكر چو شد همگروه
بياوردشان تا ميان دو كوه
يكي مرد بد نام او شهرگير
خردمند سالار شاه اردشير
چنين گفت پس شاه با پهلوان
كه ايدر همي باش روشنروان
شب و روز كرده طلايه به پاي
سواران با دانش و رهنماي
همان ديدهبان دار و هم پاسبان
نگهبان لشكر به روز و شبان
من اكنون بسازم يكي كيميا
چو اسفنديار آنك بودم نيا
اگر ديدهبان دود بيند به روز
شب آتش چو خورشيد گيتي فروز
بدانيد كامد به سر كار كرم
گذشت اختر و روز بازار كرم
گزين كرد زان مهتران هفت مرد
دليران و شيران روز نبرد
هرآنكس كه بودي همآواز اوي
نگفتي به باد هوا راز اوي
بسي گوهر از گنج بگزيد نيز
ز ديبا و دينار و هرگونه چيز
به چشم خرد چيز ناچيز كرد
دو صندوق پر سرب و ارزيز كرد
يكي ديگ رويين به بار اندرون
كه استاد بود او به كار اندرون
چو از بردني جامهها كرد راست
ز سالار آخر خري ده بخواست
چو خربندگان جامههاي گليم
بپوشيد و بارش همه زر و سيم
همي شد خليدهدل و راهجوي
ز لشگر سوي دژ نهادند روي
همان روستايي دو مرد جوان
كه بودند روزي ورا ميزبان
از آن انجمن برد با خويشتن
كه هم دوست بودند و هم رايزن
همي رفت همراه آن كاروان
به رسم يكي مرد بازارگان
چو از راه نزديكي دژ رسيد
دژ و باره و شهر از دور ديد
پرستندهٔ كرم بد شست مرد
نپرداختندي كس از كاركرد
نگه كرد يك تن به آواز گفت
كه صندوق را چيست اندر نهفت
چنين داد پاسخ بدو شهريار
كه هرگونهٔي چيز دارم به بار
ز پيرايه و جامه و سيم و زر
ز دينار و ديبا و در و گهر
به بازارگاني خراسانيم
به رنج اندرون بي تنآسانيم
بسي خواسته كردم از بخت كرم
كنون آمدم شاد تا تخت كرم
اگر بر پرستش فزايم رواست
كه از بخت او كار من گشت راست
پرستنده كرم بگشاد راز
همانگه در دژ گشادند باز
چو آن بار او راند اندر حصار
بياراست كار از در نامدار
سر بار بگشاد زود اردشير
ببخشيد چيزي كه بد زو گزير
يكي سفره پيش پرستندگان
بگسترد و برخاست چون بندگان
ز صندوق بگشاد و بند و كليد
برآورد و برداشت جام نبيد
هرانكس كه زي كرم بردي خورش
ز شير و برنج آنچ بد پرورش
بپيچيد گردن ز جام نبيد
كه نوبت بدش جاي مستي نديد
چو بشنيد بر پاي جست اردشير
كه با من فراوان برنجست و شير
به دستوري سرپرستان سه روز
مر او را بخوردن منم دلفروز
مگر من شوم در جهان شهرهٔي
مرا باشد از اخترش بهرهٔي
شما مي گساريد با من سه روز
چهارم چو خورشيد گيتي فروز
برآيد يكي كلبه سازم فراخ
سر طاق برتر ز ايوان و كاخ
فروشندهام هم خريدارجوي
فزايد مرا نزد كرم آبروي
برآمد همه كام او زين سخن
بگفتند كو را پرستش تو كن
برآورد خربنده هرگونه رنگ
پرستنده بنشست با مي به چنگ
بخوردند مي چند و مستان شدند
پرستندگان مي پرستان شدند
چو از جام مي سست شدشان زبان
بيامد جهاندار با ميزبان
بياورد ارزيز و رويين لويد
برافروخت آتش به روز سپيد
چو آن كرم را بود گاه خورش
ز ارزيز جوشان بدش پرورش
زبانش بديدند همرنگ سنج
برانسان كه از پيش خوردي برنج
فرو ريخت ارزيز مرد جوان
به كنده درون كرم شد ناتوان
تراكي برآمد ز حلقوم اوي
كه لرزان شد آن كنده و بوم اوي
بشد با جوانان چو باد اردشير
ابا گرز و شمشير و گوپال و تير
پرستندگان را كه بودند مست
يكي زنده از تيغ ايشان نجست
برانگيخت از بام دژ تيره دود
دليري به سالار لشكر نمود
دوان ديدهبان شد بر شهرگير
كه پيروزگر گشت شاه اردشير
بيامد سبك پهلوان با سپاه
بياورد لشكر به نزديك شاه
پرانديشه بود آن شب از كرم شاه
چو بنشست خورشيد بر جايگاه
سپه برگرفت از لب آبگير
سوي پارس آمد دمان اردشير
پس لشكر او بيامد سپاه
ز هر سو گرفتند بر شاه راه
بكشتند هركس كه بد نامدار
همي تاختند از پس شهريار
خروش آمد از پس كه اي بخت كرم
كه رخشنده بادا سر از تخت كرم
همي هركسي گفت كاينت شگفت
كزين هركس اندازه بايد گرفت
بيامد گريزان و دل پر نهيب
همي تاخت اندر فراز و نشيب
يكي شارستان ديد جايي بزرگ
ازان سو براندند گردان چو گرگ
چو تنگ اندر آمد يكي خانه ديد
به در بر دو برناي بيگانه ديد
ببودند بر در زماني به پاي
بپرسيد زو اين دو پاكيزهراي
كه بيگه چنين از كجا رفتهايد
كه با گرد راهيد و آشفتهايد
بدو گفت زين سو گذشت اردشير
ازو باز مانديم بر خيره خير
كه بگريخت از كرم وز هفتواد
وزان بيهنر لشكر بدنژاد
بجستند از جاي هر دو جوان
پر از درد گشتند و تيرهروان
فرود آوريدندش از پشت زين
بران مهتران خواندند آفرين
يكي جاي خرم بپيراستند
پسنديده خواني بياراستند
نشستند با شاه گردان به خوان
پرستش گرفتند هر دو جوان
به آواز گفتند كاي سرفراز
غم و شادماني نماند دراز
نگه كن كه ضحاك بيدادگر
چه آورد زان تخت شاهي به سر
هم افراسياب آن بدانديش مرد
كزو بد دل شهرياران به درد
سكندر كه آمد برين روزگار
بكشت آنك بد در جهان شهريار
برفتند و زيشان بجز نام زشت
نماند و نيابند خرم بهشت
نماند همين نيز بر هفتواد
بپيچد به فرجام اين بدنژاد
ز گفتار ايشان دل شهريار
چنان تازه شد چون گل اندر بهار
خوش آمدش گفتار آن دلنواز
بكرد آشكارا و بنمود راز
كه فرزند ساسان منم اردشير
يكي پند بايد مرا دلپذير
چه سازيم با كرم و با هفتواد
كه نام و نژادش به گيتي مباد
سپهبدار ايران چو بگشاد راز
جوانانش بردند هر دو نماز
بگفتند هر دو كه نوشه بدي
هميشه ز تو دور دست بدي
تن و جان ما پيش تو بنده باد
هميشه روان تو پاينده باد
سخنها كه پرسيدي از ما درست
بگوييم تا چاره سازي نخست
تو در جنگ با كرم و با هفتواد
بسنده نهاي گر نپيچي ز داد
يكي جاي دارند بر تيغ كوه
بدو اندرون كرم و گنج و گروه
به پيش اندرون شهر و دريا بپشت
دژي بر سر كوه و راهي درشت
همان كرم كز مغز آهرمنست
جهان آفريننده را دشمنست
همي كرم خواني به چرم اندرون
يكي ديو جنگيست ريزنده خون
سخنها چو بشنيد زو اردشير
همه مهر جوينده و دلپذير
بديشان چنين گفت كري رواست
بد و نيك ايشان مرا با شماست
جوانان ورا پاسخ آراستند
دل هوشمندش بپيراستند
كه ما بندگانيم پيشت به پاي
هميشه به نيكي ترا رهنماي
ز گفتار ايشان دلش گشت شاد
همي رفت پيروز و دل پر ز داد
چو برداشت زانجا جهاندار شاه
جوانان برفتند با او به راه
همي رفت روشندل و يادگير
سرافراز تا خورهٔ اردشير
چو بر شاه بر شد سپاه انجمن
بزرگان فرزانه و رايزن
برآسود يك چند و روزي به داد
بيامد سوي مهرك نوشزاد
چو مهرك بيارست رفتن به جنگ
جهان كرد بر خويشتن تار و تنگ
به جهرم چو نزديك شد پادشا
نهان گشت زو مهرك بيوفا
دل پادشا پر ز پيكار شد
همي بود تا او گرفتار شد
به شمشير هندي بزد گردنش
به آتش در انداخت بيسر تنش
هرانكس كزان تخمه آمد به مشت
به خنجر هم اندر زمانش بكشت
مگر دختري كان نهان گشت زوي
همه شهر ازو گشت پر جست و جوي
بدانگه كه شاه اردوان را بكشت
ز خون وي آورد گيتي به مشت
بدان فر و اورند شاه اردشير
شده شادمان مرد برنا و پير
كه بنوشت بيدادي اردوان
ز داد وي آبادتر شد جهان
چنو كشته شد دخترش را بخواست
بدان تا بگويد كه گنجش كجاست
دو فرزند او شد به هندوستان
به هر نيك و بد گشته همداستان
دو ايدر به زندان شاه اندرون
دو ديده پر از آب و دل پر ز خون
به هندوستان بود مهتر پسر
كه بهمن بدي نام آن نامور
فرستادهٔي جست با راي و هوش
جواني كه دارد به گفتار گوش
چو از پادشاهي نديد ايچ بهر
بدو داد ناگه يكي پاره زهر
بدو گفت رو پيش خواهر بگوي
كه از دشمن اين مهرباني مجوي
برادر دو داري به هندوستان
به رنج و بلا گشته همداستان
دو در بند و زندان شاه اردشير
پدر كشته و زنده خسته به تير
تو از ما گسسته بدين گونه مهر
پسندد چنين كردگار سپهر؟
چو خواهي كه بانوي ايران شوي
به گيتي پسند دليران شوي
هلاهل چنين زهر هندي بگير
به كار آر يكپار بر اردشير
فرستاده آمد بهنگام شام
به دخت گرامي بداد آن پيام
ورا جان و دل بر برادر بسوخت
به كردار آتش رخش برفروخت
ز اندوه بستد گرانمايه زهر
بدان بد كه بردارد از كام بهر
چنان بد كه يك روز شاه اردشير
به نخچير بر گور بگشاد تير
چو بگذشت نيمي ز روزه دراز
سپهبد ز نخچيرگه گشت باز
سوي دختر اردوان شد ز راه
دوان ماه چهره بشد نزد شاه
بياورد جامي ز ياقوت زرد
پر از شكر و پست با آب سرد
بياميخت با شكر و پست زهر
كه بهمن مگر يابد از كام بهر
چو بگرفت شاه اردشير آن به دست
ز دستش بيفتاد و بشكست پست
شد آن پادشا بچه لرزان ز بيم
هماندر زمان شد دلش به دو نيم
جهاندار زان لرزه شد بدگمان
پرانديشه از گردش آسمان
بفرمود تا خانگي مرغ چار
پرستنده آرد بر شهريار
چو آن مرغ بر پست بگذاشتند
گماني همي خيره پنداشتند
همانگاه مرغ آن بخورد و بمرد
گمان بردن از راه نيكي ببرد
بفرمود تا موبد و كدخداي
بيامد بر خسرو پاكراي
ز دستور ايران بپرسيد شاه
كه بدخواه را برنشاني به گاه
شود در نوازش برانگونه مست
كه بيهوده يازد به جان تو دست
چه بادافرهست اين برآورده را
چه سازيم درمان خودكرده را
چنين داد پاسخ كه مهترپرست
چو يازد بجان جهاندار دست
سرش بر گنه بر ببايد بريد
كسي پند گويد نبايد شنيد
بفرمود كز دختر اردوان
چنان كن كه هرگز نبيند روان
بشد موبد وپيش او دخت شاه
همي رفت لرزان و دل پرگناه
به موبد چنين گفت كاي پرخرد
مرا و ترا روز هم بگذرد
اگر كشت خواهي مرا ناگزير
يكي كودكي دارم از اردشير
اگر من سزايم به خون ريختن
ز دار بلند اندر آويختن
چو اين گردد از پاك مادر جدا
بكن هرچ فرمان دهد پادشا
ز ره باز شد موبد تيزوير
بگفت آنچ بشنيد با اردشير
بدو گفت زو نيز مشنو سخن
كمند آر و بادافره او بكن
به بغداد بنشست بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دلفروز تاج
كمر بسته و گرز شاهان به دست
بياراسته جايگاه نشست
شهنشاه خواندند زان پس ورا
ز گشتاسپ نشناختي كس ورا
چو تاج بزرگي به سر برنهاد
چنين كرد بر تخت پيروزه ياد
كه اندر جهان داد گنج منست
جهان زنده از بخت و رنج منست
كس اين گنج نتواند از من ستد
بد آيد به مردم ز كردار بد
چو خشنود باشد جهاندار پاك
ندارد دريغ از من اين تيره خاك
جهان سر به سر در پناه منست
پسنديدن داد راه منست
نبايد كه از كارداران من
ز سرهنگ و جنگي سواران من
بخسپد كسي دل پر از آرزوي
گر از بنده گر مردم نيكخوي
گشادست بر هركس اين بارگاه
ز بدخواه وز مردم نيكخواه
همه انجمن خواندند آفرين
كه آباد بادا به دادت زمين
فرستاد بر هر سوي لشكري
كه هرجا كه باشد ز دشمن سري
سر كينهورشان به راه آوريد
گر آيين شمشير و گاه آوريد
چو آگاه شد زان سخن هفتواد
دلش گشت پردرد و سر پر ز باد
بيامد كه دژ را كند خواستار
بران باره بر شد دمان شهريار
بكوشيد چندي نيامدش سود
كه بر بارهٔ دژ پي شير بود
وزان روي لشكر بيامد چو كوه
بماندند با داغ و درد آن گروه
چنين گفت زان باره شاه اردشير
كه نزديك جنگ آي اي شهرگير
اگر گم شود از ميان هفتواد
نماند به چنگ تو جز رنج و باد
كه من كرم را دادم ارزيز گرم
شد آن دولت و رفتن تيز نرم
شنيد آن همه لشكر آواز شاه
به سر بر نهادند ز آهن كلاه
ازان دل گرفتند ايرانيان
ببستند با درد كين را ميان
سوي لشكر كرم برگشت باد
گرفتار شد در ميان هفتواد
همان نيز شاهوي عيار اوي
كه مهتر پسر بود و سالار اوي
فرود آمد از باره شاه اردشير
پياده ببد پيش او شهرگير
ببردند بالاي زرين لگام
نشست از برش مهتر شادكام
بفرمود پس شهريار بلند
زدن پيش دريا دو دار بلند
دو بدخواه را زنده بر دار كرد
دل دشمن از خواب بيدار كرد
بيامد ز قلب سپه شهرگير
بكشت آن دو تن را به باران تير
به تاراج داد آن همه خواسته
شد از خواسته لشكر آراسته
به دژ هرچ بود از كران تا كران
فرود آوريدند فرمانبران
ز پرمايه چيزي كه بد دلپذير
همي تاخت تا خره اردشير
بكرد اندران كشور آتشكده
بدو تازه شد مهرگان و سده
سپرد آن زمان كشور و تاج و تخت
بدان ميزبانان بيدار بخت
وزان جايگه رفت پيروز و شاد
بگسترد بر كشور پارس داد
چو آسودهتر گشت مرد و ستور
بياورد لشكر سوي شهر گور
به كرمان فرستاد چندي سپاه
يكي مرد شايستهٔ تاج و گاه
وزان جايگه شد سوي طيسفون
سر بخت بدخواه كرده نگون
چنين است رسم جهان جهان
همي راز خويش از تو دارد نهان
نسازد تو ناچار با او بساز
كه روزي نشيب است و روزي فراز
چو از گفتهٔ كرم پرداختم
دري ديگر از اردشير آختم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد