من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶

۳۶ بازديد


ز شاپور زان‌گونه شد روزگار
كه در باغ با گل نديدند خار
ز داد و ز راي و ز آهنگ اوي
ز بس كوشش و جنگ و نيرنگ اوي
مر او را به هر بوم دشمن نماند
بدي را به گيتي نشيمن نماند
چو نوميد شد او ز چرخ بلند
بشد ساليانش به هفتاد و اند
بفرمود تا پيش او شد دبير
ابا موبد موبدان اردشير
جواني كه كهتر برادرش بود
به داد و خرد بر سر افسرش بود
ورا نام بود اردشير جوان
توانا و دانا به سود و زيان
پسر بد يكي خرد شاپور نام
هنوز از جهان نارسيده به كام
چنين گفت پس شاه با اردشير
كه اي گرد و چابك سوار دلير
اگر با من از داد پيمان كني
زبان را به پيمان گروگان كني
كه فرزند من چون به مردي رسد
به گاه دليري و گردي رسد
سپاري بدو تخت و گنج و سپاه
تو دستور باشي ورا نيك‌خواه
من اين تاج شاهي سپارم به تو
همان گنج و لشكر گذارم به تو
بپذرفت زو اين سخن اردشير
به پيش بزرگان و پيش دبير
كه چون كودك او به مردي رسد
كه ديهيم و تاج كيي را سزد
سپارم همه پادشاهي ورا
نسازم جز از نيك‌خواهي ورا
چو بشنيد شاپور پيش مهان
بدو داد ديهيم و مهر شهان
چنين گفت پس شاه با اردشير
كه كار جهان بر دل آسان مگير
بدان اي برادر كه بيداد شاه
پي پادشاهي ندارد نگاه
به آگندن گنج شادان بود
به زفتي سر سرفرازان بود
خنك شاه باداد و يزدان پرست
كزو شاد باشد دل زيردست
به داد و به بخشش فزوني كند
جهان را بدين رهنموني كند
نگه دارد از دشمنان كشورش
به ابر اندر آرد سر و افسرش
به داد و به آرام گنج آگند
به بخشش ز دل رنج بپراگند
گناه از گنهكار بگذاشتن
پي مردمي را نگه داشتن
هرانكس كه او اين هنرها بجست
خرد بايد و حزم و راي درست
ببايد خرد شاه را ناگزير
هم آموزش مرد برنا و پير
دل پادشا چون گرايد به مهر
برو كامها تازه دارد سپهر
گنهكار باشد تن زيردست
مگر مردم پاك و يزدان پرست
دل و مغز مردم دو شاه تنند
دگر آلت تن سپاه تنند
چو مغز و دل مردم آلوده گشت
به نوميدي از راي پالوده گشت
بدان تن سراسيمه گردد روان
سپه چون زيد شاه بي‌پهلوان
چو روشن نباشد بپراگند
تن بي‌روان را به خاك افگند
چنين همچو شد شاه بيدادگر
جهان زو شود زود زير و زبر
بدوبر پس از مرگ نفرين بود
همان نام او شاه بي دين بود
بدين دار چشم و بدان دار گوش
كه اويست دارنده جان و هوش
هران پادشا كو جزين راه جست
ز نيكيش بايد دل و دست شست
ز كشورش بپراگند زيردست
همان از درش مرد خسروپرست
نبيني كه دانا چه گويد همي
دلت را ز كژي بشويد همي
كه هر شاه كو را ستايش بود
همه كارش اندر فزايش بود
نكوهيده باشد جفا پيشه مرد
به گرد در آزداران مگرد
بدان اي برادر كه از شهريار
بجويد خردمند هرگونه كار
يكي آنك پيروزگر باشد اوي
ز دشمن نتابد گه جنگ روي
دگر آنك لشكر بدارد به داد
بداند فزوني مرد نژاد
كسي كز در پادشاهي بود
نخواهد كه مهتر سپاهي بود
چهارم كه با زيردستان خويش
همان باگهر در پرستان خويش
ندارد در گنج را بسته سخت
همي بارد از شاخ بار درخت
ببايد در پادشاهي سپاه
سپاهي در گنج دارد نگاه
اگر گنجت آباد داري به داد
تو از گنج شاد و سپاه از تو شاد
سليحت در آرايش خويش دار
سزد كت شب تيره آيد به كار
بس ايمن مشو بر نگهدار خويش
چو ايمن شدي راست كن كار خويش
سرانجام مرگ آيدت بي‌گمان
اگر تيره‌اي گر چراغ جهان
برادر چو بشنيد چندي گريست
چو اندرز بنوشت سالي بزيست
برفت و بماند اين سخن يادگار
تو اندر جهان تخم زفتي مكار
كه هم يك زمان روز تو بگذرد
چنين برده رنج تو دشمن خورد
چو آدينه هر مزد بهمن بود
برين كار فرخ نشيمن بود
مي لعل پيش آور اي هاشمي
ز خمي كه هرگز نگيرد كمي
چو شست و سه شد سال شد گوش كر
ز بيشي چرا جويم آيين و فر
كنون داستانهاي شاه اردشير
بگويم ز گفتار من يادگير


بخش ۱

۳۶ بازديد


چو شد پادشا بر جهان يزدگرد
سپه را ز دشت اندرآورد گرد
كلاه برادر به سر بر نهاد
همي بود ازان مرگ ناشاد شاد
چنين گفت با نامداران شهر
كه هركس كه از داد يابند بهر
نخست از نيايش به يزدان كنيد
دل از داد ما شاد و خندان كنيد
بدان را نمانم كه دارند هوش
وگر دست يازند بد را بكوش
كسي كو بجويد ز ما راستي
بيارامد از كژي و كاستي
به هرجاي جاه وي افزون كنيم
ز دل كينه و آز بيرون كنيم
سگالش نگوييم جز با ردان
خردمند و بيداردل موبدان
كسي را كجا پر ز آهو بود
روانش ز بيشي به نيرو بود
به بيچارگان بر ستم سازد اوي
گر از چيز درويش بفرازد اوي
بكوشيم و نيروش بيرون كنيم
به درويش ما نازش افزون كنيم
كسي كو بپرهيزد از خشم ما
همي بگذرد تيز بر چشم ما
همي بستر از خاك جويد تنش
همان خنجر هندوي گردنش
به فرمان ما چشم روشن كنيد
خرد را به تن بر چو جوشن كنيد
تن هركسي گشت لرزان چو بيد
كه گوپال و شمشيرشان بد اميد
چو شد بر جهان پادشاهيش راست
بزرگي فزون كرد و مهرش بكاست
خردمند نزديك او خوار گشت
همه رسم شاهيش بيكار گشت
كنارنگ با پهلوان و ردان
همان دانشي پرخرد موبدان
يكي گشت با باد نزديك اوي
جفا پيشه شد جان تاريك اوي
سترده شد از جان او مهر و داد
به هيچ آرزو نيز پاسخ نداد
كسي را نبد نزد او پايگاه
به ژرفي مكافات كردي گناه
هرانكس كه دستور بد بر درش
فزايندهٔ اختر و افسرش
همه عهد كردند با يكدگر
كه هرگز نگويند زان بوم و بر
همه يكسر از بيم پيچان شدند
ز هول شهنشاه بيجان شدند
فرستادگان آمدندي ز راه
همان زيردستان فريادخواه
چو دستور زان آگهي يافتي
بدان كارها تيز بشتافتي
به گفتار گرم و به آواز نرم
فرستاده را راه دادي به شرم
بگفتي كه شاه از در كار نيست
شما را بدو راه ديدار نيست
نمودم بدو هرچ درخواستي
به فرمانش پيدا شد آن راستي


پادشاهي بهرام شاپور

۳۸ بازديد


خردمند و شايسته بهرامشاه
همي داشت سوك پدر چندگاه
چو بنشست بر جايگاه مهي
چنين گفت بر تخت شاهنشهي
كه هر شاه كز داد گنج آگند
بدانيد كان گنج نپراگند
ز ما ايزد پاك خشنود باد
بدانديش را دل پر از دود باد
همه دانش اوراست ما بنده‌ايم
كه كاهنده و هم فزاينده‌ايم
جهاندار يزدان بود داد و راست
كه نفزود در پادشاهي نه كاست
كسي كو به بخشش توانا بود
خردمند و بيدار و دانا بود
نبايد كه بندد در گنج سخت
به ويژه خداوند ديهيم و تخت
وگر چند بخشي ز گنج سخن
برافشان كه دانش نيايد به بن
ز نيك و بديها به يزدان گراي
چو خواهي كه نيكيت ماند به جاي
اگر زو شناسي همه خوب و زشت
بيابي به پاداش خرم بهشت
وگر برگزيني ز گيتي هوا
بماني به چنگ هوا بي‌نوا
چو داردت يزدان بدو دست ياز
بدان تا نماني به گرم و گداز
چنين است اميدم به يزدان پاك
كه چون سر بيارم بدين تيره‌خاك
جهاندار پيروز دارد مرا
همان گيتي افروز دارد مرا
گر اندر جهان داد بپراگنم
ازان به كه بيداد گنج آگنم
كه ايدر بماند همه رنج ما
به دشمن رسد بي‌گمان گنج ما
كه تخت بزرگي نماند به كس
جهاندار باشد ترا يار بس
بد و نيك ماند ز ما يادگار
تو تخم بدي تا تواني مكار
چو شد سال آن پادشا بر دو هفت
به پاليز آن سرو يازان بخفت
به يك چندگه دير بيمار بود
دل كهتران پر ز تيمار بود
نبودش پسر پنج دخترش بود
يكي كهتر از وي برادرش بود
بدو داد ناگاه گنج و سپاه
همان مهر شاهي و تخت و كلاه
جهاندار برنا ز گيتي برفت
برو ساليان برگذشته دو هفت
ايا شست و سه ساله مرد كهن
تو از باد تا چند راني سخن
همان روز تو ناگهان بگذرد
در توبه بگزين و راه خرد
جهاندار زين پير خشنود باد
خرد مايه باد و سخن سود باد
اگر در سخن موي كافد همي
به تاريكي اندر ببافد همي
گر او اين سخن‌ها كه اندرگرفت
به پيري سرآرد نباشد شگفت
به نام شهنشاه شمشيرزن
به بالا سرش برتر از انجمن
زمانه به كام شهنشاه باد
سر تخت او افسر ماه باد
كزويست كام و بدويست نام
ورا باد تاج كيي شادكام
بزرگي و دانش ورا راه باد
وزو دست بدخواه كوتاه باد


بخش ۳

۳۳ بازديد


چو بشنيد زو اين سخن يزدگرد
روان و خرد را برآورد گرد
نگه كرد از آغاز فرجام را
بدو داد پرمايه بهرام را
بفرمود تا خلعتش ساختند
سرش را به گردون برافراختند
تنش را به خلعت بياراستند
ز در اسپ شاه يمن خواستند
ز ايوان شاه جهان تا به دشت
همي اشتر و اسپ و هودج گذشت
پرستنده و دايهٔ بي‌شمار
ز بازارگه تا در شهريار
به بازار گه بسته آيين به راه
ز دروازه تا پيش درگاه شاه
جو منذر بيامد به شهر يمن
پذيره شدندش همه مرد و زن
چو آمد به آرامگاه از نخست
فراوان زنان نژادي بجست
ز دهقان و تازي و پرمايگان
توانگر گزيده گران سايگان
ازين مهتران چار زن برگزيد
كه آيد هنر بر نژادش پديد
دو تازي دو دهقان ز تخم كيان
ببستند مرا دايگي را ميان
همي داشتندش چنين چار سال
چو شد سيرشير و بياگند يال
به دشواري از شير كردند باز
همي داشتندش به بر بر به ناز
چو شد هفت ساله به منذر چه گفت
كه آن راي با مهتري بود جفت
چنين گفت كاي مهتر سرفراز
ز من كودك شيرخواره مساز
به داننده فرهنگيانم سپار
چو كارست بيكار خوارم مدار
بدو گفت منذر كه اي سرفراز
به فرهنگ نوزت نيامد نياز
چو هنگام فرهنگ باشد ترا
به دانايي آهنگ باشد ترا
به ايوان نمانم كه بازي كني
به بازي همي سرفرازي كني
چنين پاسخ آورد بهرام باز
كه از من تو بي‌كار خوردي مساز
مرا هست دانش اگر سال نيست
بسان گوانم بر و يال نيست
ترا سال هست و خرد كمترست
نهاد من از راي تو ديگرست
نداني كه هركس كه هنگام جست
ز كار آن گزيند كه بايد نخست
تو گر باز هنگام جويي همي
دل از نيكويها بشويي همي
همه كار بي‌گاه و بي‌بر بود
بهين از تن زندگان سر بود
هران چيز كان در خور پادشاست
بياموزيم تا بدانم سزاست
سر راستي دانش ايزديست
خنك آنك بادانش و بخرديست
نگه كرد منذر بدو خيره ماند
به زير لبان نام يزدان بخواند
فرستاد هم در زمان رهنمون
سوي شورستان سركشي بر هيون
سه موبد نگه كرد فرهنگ جوي
كه در شورستان بودشان آب‌روي
يكي تا دبيري بياموزدش
دل از تيرگيها بيفروزدش
دگر آنك دانستن باز و يوز
بياموزدش كان بود دلفروز
وديگر كه چوگان و تير و كمان
همان گردش رزم با بدگمان
چپ و راست پيچان عنان داشتن
به آوردگه باره برگاشتن
چنين موبدان پيش منذر شدند
ز هر دانشي داستانها زدند
تن شاه زاده بديشان سپرد
فزاينده خود دانشي بود و گرد
چنان گشت بهرام خسرونژاد
كه اندر هنر داد مردي بداد
هنر هرچ بگذشت بر گوش اوي
به فرهنگ يازان شدي هوش اوي
چو شد سال آن نامور بر سه شش
دلاور گوي گشت خورشيدفش
به موبد نبودش به چيزي نياز
به فرهنگ جويان و آن يوز و باز
به آوردگه بر عنان تافتن
برافگندن اسپ و هم تاختن
به منذر چنين گفت كاي پاك‌راي
گسي كن هنرمند را باز جاي
ازان هر يكي را بسي هديه داد
ز درگاه منذر برفتند شاد
وزان پس به منذر چنين گفت شاه
كه اسپان اين نيزه‌داران بخواه
بگو تا بپيچند پيشم عنان
به چشم اندر آرند نوك سنان
بهايي كنند آنچ آيد خوشم
درم پيش خواهم بريشان كشم
چنين پاسخ آورد منذر بدوي
كه اي پر هنر خسرو نامجوي
گله‌دار اسپان من پيش تست
خداوند او هم به تن خويش تست
گر از تازيان اسپ خواهي خريد
مرا رنج و سختي چه بايد كشيد
بدو گفت بهرام كاي نيك‌نام
به نيكيت بادا همه ساله كام
من اسپ آن گزينم كه اندر نشيب
بتازم نه بينم عنان از ركيب
چو با تگ چنان پايدارش كنم
به نوروز با باد يارش كنم
وگر آزموده نباشد ستور
نشايد به تندي برو كرد زور
بنه عمان بفرمود منذر كه رو
فسيله گزين از گله‌دار نو
همه دشت پيش سواران بگرد
نگر تا كجا يابي اسپ نبرد
بشد تيز نعمان صد اسپ آوريد
ز اسپان جنگي بسي برگزيد
چو بهرام ديد آن بيامد به دشت
چپ و راست پيچيد و چندي بگشت
هر اسپي كه با باد همبر بدي
همه زير بهرام بي‌پر شدي
برين‌گونه تا برگزيد اشقري
يكي بادپايي گشاده‌بري
هم از داغ ديگر كميتي به رنگ
تو گفتي ز دريا برآمد نهنگ
همي آتش افروخت از نعل اوي
همي خون چكيد از بر لعل اوي
بها داد منذر چو بود ارزشان
كه در بيشهٔ كوفه بد مرزشان
بپذرفت بهرام زو آن دو اسپ
فروزنده بر سان آذر گشسپ
همي داشتش چون يكي تازه سيب
كه از باد نايد بروبر نهيب
به منذر چنين گفت روزي جوان
كه اي مرد باهنگ و روشن‌روان
چنين بي‌بهانه همي داريم
زماني به تيمار نگذاريم
همي هرك بيني تو اندر جهان
دلي نيست اندر جهان بي‌نهان
ز اندوه باشد رخ مرد زرد
به رامش فزايد تن زادمرد
برين‌بر يكي خوبي افزاي پس
كه باشد ز هر درد فريادرس
اگر تاجدارست اگر پهلوان
به زن گيرد آرام مرد جوان
همان زو بود دين يزدان به پاي
جوان را به نيكي بود رهنماي
كنيزك بفرماي تا پنج و شش
بيارند با زيب و خورشيدفش
مگر زان يكي دو گزين آيدم
هم انديشهٔ آفرين آيدم
مگر نيز فرزند بينم يكي
كه آرام دل باشدم اندكي
جهاندار خشنود باشد ز من
ستوده بمانم به هر انجمن
چو بشنيد منذر ز خسرو سخن
برو آفرين كرد مرد كهن
بفرمود تا سعد گوينده تفت
سوي كلبهٔ مرد نخاس رفت
بياورد رومي كنيزك چهل
همه از در كام و آرام دل
دو بگزيد بهرام زان گلرخان
كه در پوستشان عاج بود استخوان
به بالا به كردار سرو سهي
همه كام و زيبايي و فرهي
ازان دو ستاره يكي چنگ‌زن
دگر لاله رخ چون سهيل يمن
به بالا چون سرو و به گيسو كمند
بها داد منذر چو آمد پسند
بخنديد بهرام و كرد آفرين
رخش گشت همچون بدخشان نگين


بخش ۲

۳۲ بازديد


ز شاهيش بگذشت چون هفت سال
همه موبدان زو به رنج و وبال
سر سال هشتم مه فوردين
كه پيدا كند در جهان هور دين
يكي كودك آمدش هرمزد روز
به نيك اختر و فال گيتي فروز
هم‌انگه پدر كرد بهرام‌نام
ازان كودك خرد شد شادكام
به در بر ستاره‌شمر هرك بود
كه شايست گفتار ايشان شنود
يكي مايه‌ور بود با فر و هوش
سر هندوان بود نامش سروش
يكي پارسي بود هشيار نام
كه بر چرخ كردي به دانش لگام
بفرمود تا پيش شاه آمدند
هشيوار و جوينده راه آمدند
به صلاب كردند ز اختر نگاه
هم از زيچ رومي بجستند راه
از اختر چنان ديد خرم نهان
كه او شهرياري بود در جهان
ابر هفت كشور بود پادشا
گو شاددل باشد و پارسا
برفتند پويان بر شهريار
همان زيچ و صلابها بر كنار
بگفتند با تاجور يزدگرد
كه دانش ز هرگونه كرديم گرد
چنان آمد اندر شمار سپهر
كه دارد بدين كودك خرد مهر
مر او را بود هفت كشور زمين
گرانمايه شاهي بود بافرين
ز گفتارشان شاد شد شهريار
ببخشيدشان گوهر شاهوار
چو ايشان برفتند زان بارگاه
رد و موبد و پاك دستور شاه
نشستند و جستند هرگونه راي
كه تا چارهٔ آن چه آيد به جاي
گرين كودك خرد خوي پدر
نگيرد شو خسروي دادگر
گر ايدونك خوي پدر دارد اوي
همه بوم زير و زبر دارد اوي
نه موبد بود شاد و نه پهلوان
نه او در جهان شاد روشن‌روان
همه موبدان نزد شاه آمدند
گشاده‌دل و نيك‌خواه آمدند
بگفتند كاين كودك برمنش
ز بيغاره دورست و ز سرزنش
جهان سربسر زير فرمان اوست
به هر كشوري باژ و پيمان اوست
نگه كن به جايي كه دانش بود
ز داننده كشور به رامش بود
ز پرمايگان دايگاني گزين
كه باشد ز كشور برو آفرين
هنر گيرد اين شاه خرم نهان
ز فرمان او شاد گردد جهان
چو بشنيد زان موبدان يزدگرد
ز كشور فرستادگان كرد گرد
هم‌انگه فرستاد كسها به روم
به هند و به چين و به آباد بوم
همان نامداري سوي تازيان
بشد تا ببيند به سود و زيان
به هر سو همي رفت خوانندهٔي
كه بهرام را پرورانندهٔي
بجويد سخنگوي و دانش‌پذير
سخن‌دان و هر دانشي يادگير
بيامد ز هر كشوري موبدي
جهانديده و نيك‌پي بخردي
چو يكسر بدان بارگاه آمدند
پژوهنده نزديك شاه آمدند
بپرسيد بسيار و بنواختشان
به هر برزني جايگه ساختشان
برفتند نعمان و منذر به شب
بسي نامداران گرد از عرب
بزرگان چو در پارس گرد آمدند
بر تاجور يزدگرد آمدند
همي گفت هركس كه ما بنده‌ايم
سخن بشنويم و سراينده‌ايم
كه بايد چنين روزگار از مهان
كه بايسته فرزند شاه جهان
به بر گيرد ودانش آموزدش
دل از تيرگيها بيفروزدش
ز رومي و هندي و از پارسي
نجومي و گر مردم هندسي
همه فيلسوفان بسياردان
سخن‌گوي وز مردم كاردان
بگفتند هريك به آواز نرم
كه اي شاه باداد و با راي و شرم
همه سربسر خاك پاي توايم
به دانش همه رهنماي توايم
نگر تا پسندت كه آيد همي
وگر سودمندت كه آيد همي
چنين گفت منذر كه ما بنده‌ايم
خود اندر جهان شاه را زنده‌ايم
هنرهاي ما شاه داند همه
كه او چون شبانست و ما چون رمه
سواريم و گرديم و اسپ افگنيم
كسي را كه دانا بود بشكنيم
ستاره‌شمر نيست چون ما كسي
كه از هندسه بهره دارد بسي
پر از مهر شاهست ما را روان
به زير اندرون تازي اسپان دمان
همه پيش فرزند تو بنده‌ايم
بزرگي وي را ستاينده‌ايم


بخش ۵

۳۲ بازديد


دگر هفته با لشكري سرفراز
به نخچيرگه رفت با يوز و باز
برابر ز كوهي يكي شير ديد
كجا پشت گوري همي بر دريد
برآورد زاغ سيه را بزه
به تندي به شست سه‌پر زد گره
دل گور بردوخت با پشت شير
پر از خون هژبر از بر و گور زير
چو او گور و شير دلاور بكشت
به ايوان خراميد تيغي به مشت
دگر هفته نعمان و منذر به راه
همي رفت با او به نخچيرگاه
بسي نامور برده از تازيان
كزيشان بدي راه سود و زيان
همي خواست منذر كه بهرام گور
بديشان نمايد سواري و زور
شترمرغ ديدند جايي گله
دوان هر يكي چون هيوني يله
چو بهرام‌گور آن شترمرغ ديد
به كردار باد هوا بردميد
كمان را بماليد خندان به چنگ
بزد بر كمر چار تير خدنگ
يكايك همي راند اندر كمان
بدان تا سرآرد بريشان زمان
همي برشكافيد پرشان به تير
بدين سان زند مرد نخچيرگير
به يك سوزن اين زان فزون‌تر نبود
همان تير زين تير برتر نبود
برفت و بديد آنك بد نامدار
به يك موي‌بر بود زخم سوار
همي آفرين خواند منذر بدوي
همان نيزه‌داران پرخاشجوي
بدو گفت منذر كه اي شهريار
بتو شادمانم چو گلبن به بار
مبادا كه خم آورد ماه تو
وگر سست گردد كمرگاه تو
هم‌انگه چون منذر به ايوان رسيد
ز بهرام رايش به كيوان رسيد
فراوان مصور بجست از يمن
شدند اين سران بر درش انجمن
بفرمود تا زخم او را به تير
مصور نگاري كند بر حرير
سواري چو بهرام با يال و كفت
بلند اشتري زير و زخمي شگفت
كمان مهره و شير و آهو و گور
گشاده بر و چربه دستي به زور
شترمرغ و هامون و آن زخم تير
ز قير سيه تازه شد بر حرير
سواري برافگند زي شهريار
فرستاد نزديك او آن نگار
فرستاده چون شد بر يزدگرد
همه لشكر آمد بران نامه گرد
همه نامداران فروماندند
به بهرام بر آفرين خواندند
وزان پس هنرها چو كردي به كار
همي تاختندي بر شهريار


بخش ۴

۳۲ بازديد
 

جز از گوي و ميدان نبوديش كار
گهي زخم چوگان و گاهي شكار
چنان بد كه يك روز بي‌انجمن
به نخچيرگه رفت با چنگ زن
كجا نام آن رومي آزاده بود
كه رنگ رخانش به مي داده بود
به پشت هيون چمان برنشست
ابا سرو آزاده چنگي به دست
دلارام او بود و هم كام اوي
هميشه به لب داشتي نام اوي
به روز شكارش هيون خواستي
كه پشتش به ديبا بياراستي
فروهشته زو چار بودي ركيب
همي تاختي در فراز و نشيب
ركابش دو زرين دو سيمين بدي
همان هر يكي گوهر آگين بدي
همان زير تركش كمان مهره داشت
دلاور ز هر دانشي بهره داشت
به پيش اندر آمدش آهو دو جفت
جوانمرد خندان به آزاده گفت
كه اي ماه من چون كمان را به زه
برآرم به شست اندر آرم گره
كدام آهو افگنده خواهي به تير
كه ماده جوانست و همتاش پير
بدو گفت آزاده كاي شيرمرد
به آهو نجويند مردان نبرد
تو آن ماده را نر گردان به تير
شود ماده از تير تو نر پير
ازان پس هيون را برانگيز تيز
چو آهو ز چنگ تو گيرد گريز
كمان مهره انداز تا گوش خويش
نهد هم‌چنان خوار بر دوش خويش
هم‌انگه ز مهره بخاردش گوش
بي‌آزار پايش برآرد به دوش
به پيكان سر و پاي و گوشش بدوز
چو خواهي كه خوانمت گيتي فروز
كمان را به زه كرد بهرام گور
برانگيخت از دشت آرام شور
دو پيكان به تركش يكي تير داشت
به دشت اندر از بهر نخچير داشت
هم‌انگه چو آهو شد اندر گريز
سپهبد سروهاي آن نره تيز
به تير دو پيكان ز سر برگرفت
كنيزك بدو ماند اندر شگفت
هم‌اندر زمان نر چون ماده گشت
سرش زان سروي سيه ساده گشت
همان در سروگاه ماده دو تير
بزد همچنان مرد نخچيرگير
دو پيكان به جاي سرو در سرش
به خون اندرون لعل گشته برش
هيون را سوي جفت ديگر بتاخت
به خم كمان مهره در مهره ساخت
به گوش يكي آهو اندر فكند
پسند آمد و بود جاي پسند
بخاريد گوش آهو اندر زمان
به تير اندر آورد جادو كمان
سر و گوش و پايش به پيكان بدوخت
بدان آهو آزاده را دل بسوخت
بزد دست بهرام و او را ز زين
نگونسار برزد به روي زمين
هيون از بر ماه‌چهره براند
برو دست و چنگش به خون درفشاند
چنين گفت كاي بي‌خرد چنگ‌زن
چه بايست جستن به من برشكن
اگر كند بودي گشاد برم
ازين زخم ننگي شدي گوهرم
چو او زير پاي هيون در سپرد
به نخچير زان پس كنيزك نبرد


بخش ۸

۳۷ بازديد


وزان پس غم و شادي يزدگرد
چنان گشت بر پور چون باد ارد
برين نيز چندي زمان برگذشت
به ايران پدر پور فرخ به دشت
ز شاهي پرانديشه شد يزدگرد
ز هر كشوري موبدان كرد گرد
به اخترشناسان بفرمود شاه
كه تا كردهر يك به اختر نگاه
كه تا كي بود در جهان مرگ اوي
كجا تيره گردد سر و ترگ اوي
چه باشد كجا باشد آن روزگار
كه پژمرده گردد گل شهريار
ستاره‌شمر گفت كاين خود مباد
كه شاه جهان گيرد از مرگ ياد
چو بخت شهنشاه بدرو شود
از ايدر سوي چشمهٔ سو شود
فراز آورد لشكر و بوق و كوس
به شادي نظاره شود سوي طوس
بر آن جايگه بر بود هوش اوي
چو اين راز بگذشت بر گوش اوي
ازين دانش ار يادگيري به دست
كه اين راز در پردهٔ ايزدست
چو بشنيد زو شاه سوگند خورد
به خراد برزين و خورشيد زرد
كه من چشمهٔ سو نبينم به چشم
نه هنگام شادي نه هنگام خشم
برين نيز برگشت گردون سه ماه
زمانه به جوش آمد از خون شاه
چو بيدادگر شد شبان با رمه
بدو بازگردد بديها همه
ز بينيش بگشاد يك روز خون
پزشك آمد از هر سوي رهنمون
به دارو چو يك هفته بستي پزشك
دگر هفته خون آمدي چون سرشك


بخش ۷

۳۰ بازديد


چنان بد كه يك روز در بزمگاه
همي بود بر پاي در پيش شاه
چو شد تيره بر پاي خواب آمدش
هم از ايستادن شتاب آمدش
پدر چون بديدش بهم برده چشم
به تندي يكي بانگ برزد به خشم
به دژخيم فرمود كو را ببر
كزين پس نبيند كلاه و كمر
بدو خانه زندان كن و بازگرد
نزيبد برو گاه و ننگ و نبرد
به ايوان همي بود خسته جگر
نديد اندران سال روي پدر
مگر مهر و نوروز و جشن سده
كه او پيش رفتي ميان رده
چنان بد كه طينوش رومي ز راه
فرستاده آمد به نزديك شاه
ابا بدره و برده و باژ روم
فرستاد قيصر به آباد بوم
چو آمد شهنشاه بنواختش
سزاوار او جايگه ساختش
فرستاد بهرام زي او پيام
كه اي مرد بيدار گسترده كام
ز كهتر به چيزي بيازرد شاه
ازو دور گشتم چنين بي‌گناه
تو خواهش كني گر ترا بخشدم
مگر بخت پژمرده بدرخشدم
سوي دايگانم فرستد مگر
كه منذر مرا به ز مام و پدر
چو طينوش بشنيد پيغام اوي
برآورد ازان آرزو كام اوي
دل‌آزار بهرام زان شاد گشت
وزان بند بي‌مايه آزاد گشت
به درويش بخشيد بسيار چيز
وزان جايگه رفتن آراست نيز
همه زيردستان خود را بخواند
شب تيره چون باد لشكر براند
به ياران همي گفت يزدان سپاس
كه رفتيم و ايمن شديم از هراس
چو آمد به نزديك شهر يمن
پذيره شدش كودك و مرد و زن
برفتند نعمان و منذر ز جاي
همان نيزه‌داران پاكيزه‌راي
چو منذر ببهرام نزديك شد
ز گرد سپه روز تاريك شد
پياده شدند آن دو آزادمرد
همي گفت بهرام تيمار و درد
ز گفتار او چند منذر گريست
بپرسيد گفت اختر شاه چيست
بدو گفت بهرام كو خود مباد
كه گيرد ز شوم اخترش نيز ياد
كه هر كو نيايد به راه خرد
ز كردار ترسم كه كيفر برد
فرود آوريدش هم‌انجا كه بود
بران نيكوي نيكويها فزود
بجز بزم و ميدان نبوديش كار
وگر بخشش و كوشش كارزار


بخش ۶

۳۲ بازديد


پدر آرزو كرد بهرام را
چه بهرام خورشيد خودكام را
به منذر چنين گفت بهرام شير
كه هرچند مانيم نزد تو دير
همان آرزوي پدر خيزدم
چو ايمن شوم در برانگيزدم
برآرست منذر چو بايست كار
ز شهر يمن هديهٔ شهريار
ز اسپان تازي به زرين ستام
ز چيزي كه پرمايه بردند نام
ز برد يماني و تيغ يمن
گر هرچ معدنش بد در عدن
چو نعمان كه با شاه همراه بود
به نزديك او افسر ماه بود
چنين تا به شهر صطخر آمدند
كه از شاه‌زاد به فخر آمدند
ازان پس چو آگاهي آمد به شاه
ز فرزند و نعمان تازي به راه
بيامد هم‌انگاه نزد پدر
چو ديدش پدر را برآورد سر
به پيش كيي تخت او سرفراز
بيامد شتابان و بردش نماز
چو بهرام را ديد بيدار شاه
بدان فر و آن شاخ و آن گردگاه
شگفتي فروماند از كار اوي
ز بالا و فرهنگ و ديدار اوي
فراوان بپرسيد و بنواختش
به نزديك خود جايگه ساختش
به برزن درون جاي نعمان گزيد
يكي كاخ بهرام را چون سزيد
فرستاد نزديك او بندگان
چو اندر خور او پرستندگان
شب و روز بهرام پيش پدر
همي از پرستش نخاريد سر
چو يك ماه نعمان ببد نزد شاه
همي خواست تا بازگردد به راه
بشب كس فرستاد و او را بخواند
برابرش بر تخت شاهي نشاند
بدو گفت منذر بسي رنج ديد
كه آزاده بهرام را پروريد
بدين كار پاداش نزد منست
بهار شما اورمزد منست
پسنديدم اين راي و فرهنگ اوي
كه سوي خرد بينم آهنگ اوي
تو چون دير ماندي بدين بارگاه
پدر چشم دارد همانا به راه
ز دينار گنجيش پنجه هزار
بدادند با جامهٔ شهريار
ز آخر به سيمين و زرين لگام
ده اسپ گرانمايه بردند نام
ز گستردنيهاي زيبنده نيز
ز رنگ و ز بوي و ز هرگونه چيز
ز گنج جهاندار ايران ببرد
يكايك به نعمان منذر سپرد
به شادي در بخشش اندر گشاد
بر اندازه يارانش را هديه داد
به منذر يكي نامه بنوشت شاه
چنانچون بود در خور پيشگاه
به آزادي از كار فرزند اوي
كه شاه يمن گشت پيوند اوي
به پاداش اين كار يازم همي
به چونين پسر سرفرازم همي
يكي نامه بنوشت بهرام گور
كه كار من ايدر تباهست و شور
نه اين بود چشم اميدم به شاه
كه زين سان كند سوي كهتر نگاه
نه فرزندم ايدر نه چون چاكري
نه چون كهتري شاددل بر دري
به نعمان بگفت آنچ بودش نهان
ز بد راه و آيين شاه جهان
چو نعمان برفت از در شهريار
بيامد بر منذر نامدار
بدو نامهٔ شاه گيتي بداد
ببوسيد منذر به سر بر نهاد
وزان هديه‌ها شادماني نمود
بران آفرين آفرين برفزود
وزان پس فرستاده اندر نهفت
ز بهرام چندي به منذر بگفت
پس آن نامه برخواند پيشش دبير
رخ نامور گشت همچون زرير
هم‌اندر زمان زود پاسخ نوشت
سخنهاي با مغز و فرخ نوشت
چنين گفت كاي مهتر نامور
نگر سر نپيچي ز راه پدر
به نيك و بد شاه خرسند باش
پرستنده باش و خردمند باش
بديها به صبر از مهان بگذرد
سر مرد بايد كه دارد خرد
سپهر روان را چنين است راي
تو با راي او هيچ مفزاي پاي
دلي را پر از مهر دارد سپهر
دلي پر ز كين و پر آژنگ چهر
جهاندار گيتي چنين آفريد
چنان كو چماند ببايد چميد
ازين پس ترا هرچ آيد به كار
ز دينار وز گوهر شاهوار
فرستم نگر دل نداري به رنج
نيرزد پراگنده رنج تو گنج
ز دينار گنجي كنون ده هزار
فرستادم اينك ز بهر نثار
پرستار كو رهنماي تو بود
به پرده درون دلگشاي تو بود
فرستادم اينك به نزديك تو
كه روشن كند جان تاريك تو
هرانگه كه دينار بردي به كار
گراني مكن هيچ بر شهريار
كه ديگر فرستمت بسيار نيز
وزين پادشاهي ز هرگونه چيز
پرستنده باش و ستاينده باش
به كار پرستش فزاينده باش
تو آن خوي بد را ز شاه جهان
جدا كرد نتواني اندر نهان
فرستاد زان تازيان ده سوار
سخن‌گوي و بينادل و دوستدار
رسيدند نزديك بهرامشاه
ابا بدره و برده و نيك‌خواه
خردمند بهرام زان شاد شد
همه دردها بر دلش باد شد
وزان پس بدان پند شاه عرب
پرستش بدي كار او روز و شب