بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۴ بازديد


كنون بشنو از دخت مهرك سخن
ابا گرد شاپور شمشيرزن
چو لختي برآمد برين روزگار
فروزنده شد دولت شهريار
به نخچير شد شاه روزي پگاه
خردمند شاپور با او به راه
به هر سو سواران همي تاختند
ز نخچير دشتي بپرداختند
پديد آمد از دور دشتي فراخ
پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ
همي تاخت شاپور تا پيش ده
فرود آمد از راه در خان مه
يكي باغ بد كش و خرم سراي
جوان اندر آمد بدان سبز جاي
يكي دختري ديد بر سان ماه
فروهشته از چرخ دلوي به چاه
چو آن ماه‌رخ روي شاپور ديد
بيامد برو آفرين گستريد
كه شادان بدي شاه و خندان بدي
همه ساله از بي‌گزندان بدي
كنون بي‌گمان تشنه باشد ستور
بدين ده رود اندرون آب شور
به چاه اندرون آب سردست و خوش
بفرماي تا من بوم آب‌كش
بدو گفت شاپور كاي ماه‌روي
چرا رنجه گشتي بدين گفت‌وگوي
كه باشند با من پرستنده مرد
كزين چاه بي‌بن كشند آب سرد
ز برنا كنيزك بپيچيد روي
بشد دور و بنشست بر پيش جوي
پرستندهٔي را بفرمود شاه
كه دلو آور و آب بركش ز چاه
پرستنده بشنيد و آمد دوان
رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گران‌سنگ پر آب گشت
پرستنده را روي پرتاب گشت
چو دلو گران برنيامد ز چاه
بيامد ژكان زود شاپور شاه
پرستنده را گفت كاي نيم‌زن
نه زن داشت اين دلو و چندين رسن
همي بركشيد آب چندين ز چاه
تو گشتي پر از رنج و فريادخواه
بيامد رسن بستد از پيشكار
شد آن كار دشوار بر شاه خوار
ز دلو گران شاه چون رنج ديد
بر آن خوب‌رخ آفرين گستريد
كه برتافت دلوي برين سان گران
همانا كه هست از نژاد سران
كنيزك چو او دلو را بركشيد
بيامد به مهر آفرين گستريد
كه نوشه بدي تا بود روزگار
هميشه خرد بادت آموزگار
به نيروي شاپور شاه اردشير
شود بي‌گمان آب در چاه شير
جوان گفت با دختر چرب‌گوي
چه داني كه شاپورم اي ماه‌روي
چنين داد پاسخ كه اين داستان
شنيدم بسي از لب راستان
كه شاپور گردست با زور پيل
به بخشندگي همچو درياي نيل
به بالاي سروست و رويين‌تنست
به هرچيز مانندهٔ بهمنست
بدو گفت شاپور كاي ماه‌روي
سخن هرچ پرسم ترا راست‌گوي
پديدار كن تا نژاد تو چيست
برين چهرهٔ تو نشان كييست
بدو گفت من دختر مهترم
ازيرا چنين خوب و كنداورم
چنين داد پاسخ كه هرگز دروغ
بر شهرياران نگيرد فروغ
كشاورز را دختر ماه‌روي
نباشد بدين روي و اين رنگ و بوي
كنيزك بدو گفت كاي شهريار
هرانگه كه يابم به جان زينهار
بگويم همه پيش تو من نژاد
چو يابم ز خشم شهنشاه داد
بدو گفت شاپور كز بوستان
نرست از چمن كينهٔ دوستان
بگوي و ز من بيم در دل مدار
نه از نامور دادگر شهريار
كنيزك بدو گفت كز راه داد
منم دختر مهرك نوش‌زاد
مرا پارسايي بياورد خرد
بدين پرهنر مهتر ده سپرد
من از بيم آن نامور شهريار
چنين آبكش گشتم و پيشكار
بيامد بپردخت شاپور جاي
همي بود مهتر به پيشش به پاي
به دو گفت كين دختر خوب‌چهر
به من ده بر من گواكن سپهر
بدو داد مهتر به فرمان اوي
بر آيين آتش‌پرستان اوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد