بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۴ بازديد


چو شاپور شد همچو سرو بلند
ز چشم بدش بود بيم گزند
نبودي جدا يك زمان ز اردشير
ورا همچو دستور بودي وزير
نپرداختي شاه روزي ز جنگ
به شادي نبوديش جاي درنگ
چو جايي ز دشمن بپرداختي
دگر بدكنش سر برافراختي
همي گفت كز كردگار جهان
بخواهم همي آشكار و نهان
كه بي‌دشمن آرم جهان را به دست
نباشم مگر شاد و يزدان‌پرست
بدو گفت فرخنده دستور اوي
كه اي شاه روشن‌دل و راه‌جوي
سوي كيد هندي فرستيم كس
كه دانش پژوهست و فريادرس
بداند شمار سپهر بلند
در پادشاهي و راه گزند
اگر هفت كشور ترا بي همال
بخواهد بدن بازيابد به فال
يكايك بگويد ندارد به رنج
نخواهد بدين پاسخ از شاه گنج
چو بشنيد بگزيد شاه اردشير
جواني گرانمايه و تيزوير
فرستاد نزديك دانا به هند
بسي اسپ و دينار و چندي پرند
بدو گفت رو پيش دانا بگوي
كه اي مرد نيك‌اختر و راه‌جوي
به اختر نگه كن كه تا من ز جنگ
كي آسايم و كشور آرم به چنگ
اگر بود خواهد بدين دستگاه
به تدبير آن زور بنماي راه
وگر نيست اين تا نباشم به رنج
برين گونه نپراگند نيز گنج
بيامد فرستادهٔ شهريار
بر كيد با هديه و با نثار
بگفت آنك با او شهنشاه گفت
همه رازها برگشاد از نهفت
بپرسيد زو كيد و غمخواره شد
ز پرسش سوي دانش و چاره شد
بياورد صلاب و اختر گرفت
يكي زيج رومي به بر در گرفت
نگه كرد بر كار چرخ بلند
ز آساني و سود و درد و گزند
فرستاده را گفت كردم شمار
از ايران و از اختر شهريار
گر از گوهر مهرك نوش‌زاد
برآميزد اين تخمه با آن نژاد
نشيند به آرام بر تخت شاه
نبايد فرستاد هر سو سپاه
بيفزايدش گنج و كاهدش رنج
تو شو كينهٔ اين دو گوهر بسنج
گر اين كرد ايران ورا گشت راست
بيابد همه كام دل هرچ خواست
فرستاده را چيز بخشيد و گفت
كزين هرچ گفتم نبايد نهفت
گر او زين نپيچد سپهر بلند
كند اينك گفتم برو ارجمند
فرستاده آمد بر شهريار
بگفت آنچ بشنيد زان نامدار
چو بشنيد گفتار او اردشير
دلش گشت پر درد و رخ چون زرير
فرستاده را گفت هرگز مباد
كه من بينم از تخم مهرك نژاد
به خانه درون دشمن آرم ز كوي
شود با بر و بوم من كينه‌جوي
دريغ آن پراگندن گنج من
فرستادن مردم و رنج من
ز مهرك يكي دختري ماند و بس
كه او را به جهرم نديدست كس
بفرمايم اكنون كه جوينده باز
ز روم و ز چين و ز هند و طراز
بر آتش چو يابمش بريان كنم
برو خاك را زار و گريان كنم
به جهرم فرستاد چندي سوار
يكي مرد جوينده و كينه‌دار
چو آگاه شد دخت مهرك بجست
سوي خان مهتر به كنجي نشست
چو بنشست آن دخت مهرك بده
مر او را گرامي همي كرد مه
باليد بر سان سرو سهي
خردمند با زيب و با فرهي
مر او را دران بوم همتا نبود
به كشور چنو سرو بالا نبود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد