به گفتار اين نامدار اردشير
همه گوش داريد برنا و پير
هرانكس كه داند كه دادار هست
نباشد مگر پاك و يزدان پرست
دگر آنك دانش مگيريد خوار
اگر زيردستست و گر شهريار
سه ديگر بداني كه هرگز سخن
نگردد بر مرد دانا كهن
چهارم چنان دان كه بيم گناه
فزون باشد از بند و زندان شاه
به پنجم سخن مردم زشتگوي
نگيرد به نزد كسان آبروي
بگويم يكي تازه اندرز نيز
كجا برتر از ديده و جان و چيز
خنك آنك آباد دارد جهان
بود آشكاراي او چون نهان
دگر آنك دارند آواز نرم
خرد دارد و شرم و گفتار گرم
به پيش كسان سيم از بهر لاف
به بيهوده بپراگند بر گزاف
ز مردم ندارد كسي زان سپاس
نبپسندد آن مرد يزدان شناس
ميانه گزيني بماني به جاي
خردمند خوانند و پاكيزهراي
كزين بگذري پنج رايست پيش
كجا تازه گردد ترا دين وكيش
تن آساني و شادي افزايدت
كه با شهد او زهر نگزايدت
يكي آنك از بخشش دادگر
به آز و به كوشش نيابي گذر
توانگر شود هرك خرسند گشت
گل نوبهارش برومند گشت
دگر بشكني گردن آز را
نگويي به پيش زنان راز را
سه دگير ننازي به ننگ و نبرد
كه ننگ ونبرد آورد رنج و درد
چهارم كه دل دور داري ز غم
ز نا آمده دل نداري دژم
نه پيچي به كاري كه كار تو نيست
نتازي بدان كو شكار تو نيست
همه گوش داريد پند مرا
سخن گفتن سودمند مرا
بود بر دل هركسي ارجمند
كه يابند ازو ايمني از گزند
زماني مياساي ز آموختن
اگر جان همي خواهي افروختن
چو فرزند باشد به فرهنگ دار
زمانه ز بازي برو تنگ دار
همه ياد داريد گفتار ما
كشيدن بدين كار تيمار ما
هرآن كس كه با داد و روشن دليد
از آميزش يكدگر مگسليد
دل آرام داريد بر چار چيز
كزو خوبي و سودمنديست نيز
يكي بيم و آزرم و شرم خداي
كه باشد ترا ياور و رهنماي
دگر داد دادن تن خويش را
نگه داشتن دامن خويش را
به فرمان يزدان دل آراستن
مرا چون تن خويشتن خواستن
سه ديگر كه پيدا كني راستي
بدور افگني كژي و كاستي
چهارم كه از راي شاه جهان
نپيچي دلت آشكار و نهان
ورا چون تن خويش خواهي به مهر
به فرمان او تازه گردد سپهر
دلت بسته داري به پيمان اوي
روان را نپيچي ز فرمان اوي
برو مهر داري چو بر جان خويش
چو با داد بيني نگهبان خويش
غم پادشاهي جهانجوي راست
ز گيتي فزوني سگالد نه كاست
گر از كارداران وز لشكرش
بداند كه رنجست بر كشورش
نيازد به داد او جهاندار نيست
برو تاج شاهي سزاوار نيست
سيه كرد منشور شاهنشهي
ازان پس نباشد ورا فرهي
چنان دان كه بيدادگر شهريار
بود شير درنده در مرغزار
همان زيردستي كه فرمان شاه
به رنج و به كوشش ندارد نگاه
بود زندگانيش با درد و رنج
نگردد كهن در سراي سپنج
اگر مهتري يابد و بهتري
نيابد به زفتي و كنداوري
دل زيردستان ما شاد باد
هم از داد ماگيتي آباد باد
چو شاپور بنشست بر تخت داد
كلاه دلفروز بر سر نهاد
شدند انجمن پيش او بخردان
بزرگان فرزانه و موبدان
چنين گفت كاي نامدار انجمن
بزرگان پردانش و رايزن
منم پاك فرزند شاه اردشير
سرايندهٔ دانش و يادگير
همه گوش داريد فرمان من
مگرديد يكسر ز پيمان من
وزين هرچ گويم پژوهش كنيد
وگر خام گويم نكوهش كنيد
چو من ديدم اكنون به سود و زيان
دو بخشش نهاده شد اندر ميان
يكي پادشا پاسبان جهان
نگهبان گنج كهان و مهان
وگر شاه با داد و فرخ پيست
خرد بيگمان پاسبان ويست
خرد پاسبان باشد و نيكخواه
سرش برگذارد ز ابر سياه
همه جستنش داد و دانش بود
ز دانش روانش به رامش بود
دگر آنك او بزمون خرد
بكوشد بمه ردي و گرد آورد
به دانش ز يزدان شناسد سپاس
خنك مرد دانا و يزدانشناس
به شاهي خردمند باشد سزا
به جاي خرد زر شود بيبها
توانگر شود هرك خشنود گشت
دل آرزو خانهٔ دود گشت
كرا آرزو بيش تيمار بيش
بكوش ونيوش و منه آز پيش
به آسايش و نيكنامي گراي
گريزان شو از مرد ناپاك راي
به چيز كسان دست يازد كسي
كه فرهنگ بهرش نباشد بسي
مرا بر شما زان فزونست مهر
كه اختر نمايد همي بر سپهر
همان رسم شاه بلند اردشير
بجاي آورم با شما ناگزير
ز دهقان نخواهم جز از سي يكي
درم تا به لشكر دهم اندكي
مرا خوبي و گنج آباد هست
دليري و مردي و بنياد هست
ز چيز كسان بينيازيم نيز
كه دشمن شود مردم از بهر چيز
بر ما شما را گشتادهست راه
به مهريم با مردم نيكخواه
بهر سو فرستيم كارآگهان
بجوييم بيدار كار جهان
نخواهيم هرگز بجز آفرين
كه بر ما كنند از جهانآفرين
مهان و كهان پاك برخاستند
زبان را به خوبي بياراستند
به شاپور بر آفرين خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندند
همي تازه شد رسم شاه اردشير
بدو شاد گشتند برنا و پير
چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت
جهاندار بيدار بيمار گشت
بفرمود تا رفت شاپور پيش
ورا پندها داد ز اندازه بيش
بدانست كامد به نزديك مرگ
همي زرد خواهد شدن سبز برگ
بدو گفت كاين عهد من ياددار
همه گفت بدگوي را باددار
سخنهاي من چون شنودي بورز
مگر بازداني ز ناارز ارز
جهان راست كردم به شمشير داد
نگه داشتم ارج مرد نژاد
چو كار جهان مر مرا گشت راست
فزون شد زمين زندگاني بكاست
ازان پس كه بسيار برديم رنج
به رنج اندرون گرد كرديم گنج
شما را همان رنج پيشست و ناز
زماني نشيب و زماني فراز
چنين است كردار گردان سپهر
گهي درد پيش آردت گاه مهر
گهي بخت گردد چو اسپي شموس
به نعم اندرون زفتي آردت و بوس
زماني يكي بارهٔي ساخته
ز فرهختگي سر برافراخته
بدان اي پسر كاين سراي فريب
ندارد ترا شادمان بينهيب
نگهدار تن باش و آن خرد
چو خواهي كه روزت به بد نگذرد
چو بر دين كند شهريار آفرين
برادر شود شهرياري و دين
نه بيتخت شاهيست ديني به پاي
نه بيدين بود شهرياري به جاي
دو ديباست يك در دگر بافته
برآورده پيش خرد تافته
نه از پادشا بينيازست دين
نه بيدين بود شاه را آفرين
چنين پاسبانان يكديگرند
تو گويي كه در زير يك چادرند
نه آن زين نه اين زان بود بينياز
دو انباز ديديمشان نيكساز
چو باشد خداوند راي و خرد
دو گيتي همي مرد ديني برد
چو دين را بود پادشا پاسبان
تو اين هر دو را جز برادر مخوان
چو ديندار كين دارد از پادشا
مخوان تا تواني ورا پارسا
هرانكس كه بر دادگر شهريار
گشايد زبان مرد دينش مدار
چه گفت آن سخنگوي با آفرين
كه چون بنگري مغز دادست دين
سر تخت شاهي بپيچد سه كار
نخستين ز بيدادگر شهريار
دگر آنك بيسود را بركشد
ز مرد هنرمند سر دركشد
سه ديگر كه با گنج خويشي كند
به دينار كوشد كه بيشي كند
به بخشندگي ياز و دين و خرد
دروغ ايچ تا با تو برنگذرد
رخ پادشا تيره دارد دروغ
بلنديش هرگز نگيرد فروغ
نگر تا نباشي نگهبان گنج
كه مردم ز دينار يازد به رنج
اگر پادشا آز گنج آورد
تن زيردستان به رنج آورد
كجا گنج دهقان بود گنج اوست
وگر چند بر كوشش و رنج اوست
نگهبان بود شاه گنج ورا
به بار آورد شاخ رنج ورا
بدان كوش تا دور باشي ز خشم
به مردي به خواب از گنهكار چشم
چو خشم آوري هم پشيمان شوي
به پوزش نگهبان درمان شوي
هرانگه كه خشم آورد پادشا
سبكمايه خواند ورا پارسا
چو بر شاه زشتست بد خواستن
ببايد به خوبي دل آراستن
وگر بيم داري به دل يك زمان
شود خيره راي از بد بدگمان
ز بخشش منه بر دل اندوه نيز
بدان تا توان اي پسر ارج چيز
چنان دان كه شاهي بدان پادشاست
كه دور فلك را ببخشيد راست
زماني غم پادشاهي برد
رد و موبدش راي پيش آورد
بپرسد هم از كار بيداد و داد
كند اين سخن بر دل شاه ياد
به روزي كه راي شكار آيدت
چو يوز درنده به كار آيدت
دو بازي بهم در نبايد زدن
مي و بزم و نخچير و بيرون شدن
كه تن گردد از جستن مي گران
نگه داشتند اين سخن مهتران
وگر دشمن آيد به جايي پديد
ازين كارها دل ببايد بريد
درم دادن و تيغ پيراستن
ز هر پادشاهي سپه خواستن
به فردا ممان كار امروز را
بر تخت منشان بدآموز را
مجوي از دل عاميان راستي
كه از جستوجو آيدت كاستي
وزيشان ترا گر بد آيد خبر
تو مشنو ز بدگوي و انده مخور
نه خسروپرست و نه يزدانپرست
اگر پاي گيري سر آيد به دست
چنين باشد اندازهٔ عام شهر
ترا جاودان از خرد باد بهر
بترس از بد مردم بدنهان
كه بر بدنهان تنگ گردد جهان
سخن هيچ مگشاي با رازدار
كه او را بود نيز انباز و يار
سخن را تو آگنده داني همي
ز گيتي پراگنده خواني همي
چو رازت به شهر آشكارا شود
دل بخردان بيمدرا شود
برآشوبي و سر سبك خواندت
خردمند گر پيش بنشاندت
تو عيب كسان هيچگونه مجوي
كه عيب آورد بر تو بر عيبجوي
وگر چيره گردد هوا بر خرد
خردمندت از مردمان نشمرد
خردمند بايد جهاندار شاه
كجا هركسي را بود نيكخواه
كسي كو بود تيز و برترمنش
بپيچد ز پيغاره و سرزنش
مبادا كه گيرد به نزد تو جاي
چنين مرد گر باشدت رهنماي
چو خواهي كه بستايدت پارسا
بنه خشم و كين چون شوي پادشا
هوا چونك بر تخت حشمت نشست
نباشي خردمند و يزدانپرست
نبايد كه باشي فراوان سخن
به روي كسان پارسايي مكن
سخن بشنو و بهترين يادگير
نگر تا كدام آيدت دلپذير
سخن پيش فرهنگيان سخته گوي
گه مي نوازنده و تازهروي
مكن خوار خواهنده درويش را
بر تخت منشان بدانديش را
هرانكس كه پوزش كند بر گناه
تو بپذير و كين گذشته مخواه
همه داده ده باش و پروردگار
خنك مرد بخشنده و بردبار
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
تو لشكر بياراي و بربند كوس
به جنگ آنگهي شو كه دشمن ز جنگ
بپرهيزد و سست گردد به ننگ
وگر آشتي جويد و راستي
نبيني به دلش اندرون كاستي
ازو باژ بستان و كينه مجوي
چنين دار نزديك او آبروي
بياراي دل را به دانش كه ارز
به دانش بود تا تواني بورز
چو بخشنده باشي گرامي شوي
ز دانايي و داد نامي شوي
تو عهد پدر با روانت بدار
به فرزندمان همچنين يادگار
چو من حق فرزند بگزاردم
كسي را ز گيتي نيازاردم
شما هم ازين عهد من مگذريد
نفس داستان را به بد مشمريد
تو پند پدر همچنين ياددار
به نيكي گراي و بدي باد دار
به خيره مرنجان روان مرا
به آتش تن ناتوان مرا
به بد كردن خويش و آزار كس
مجوي اي پسر درد و تيمار كس
برين بگذرد ساليان پانصد
بزرگي شما را به پايان رسد
بپيچد سر از عهد فرزند تو
همانكس كه باشد ز پيوند تو
ز راي و ز دانش به يكسو شوند
همان پند دانندگان نشنوند
بگردند يكسر ز عهد و وفا
به بيداد يازند و جور و جفا
جهان تنگ دارند بر زيردست
بر ايشان شود خوار يزدانپرست
بپوشند پيراهن بدتني
ببالند با كيش آهرمني
گشاده شود هرچ ما بستهايم
ببالايد آن دين كه ما شستهايم
تبه گردد اين پند و اندرز من
به ويراني آرد رخ اين مرز من
همي خواهم از كردگار جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
كه باشد ز هر بد نگهدارتان
همه نيك نامي بود يارتان
ز يزدان و از ما بر آن كس درود
كه تارش خرد باشد و داد پود
نيارد شكست اندرين عهد من
نكوشد كه حنظل كند شهد من
برآمد چهل سال و بر سر دو ماه
كه تا برنهادم به شاهي كلاه
به گيتي مرا شارستانست شش
هوا خوشگوار و به زير آب خوش
يكي خواندم خورهٔ اردشير
كه گردد زبادش جوان مرد پير
كزو تازه شد كشور خوزيان
پر از مردم و آب و سود و زيان
دگر شارستان گندشاپور نام
كه موبد ازان شهر شد شادكام
دگر بوم ميسان و رود فرات
پر از چشمه و چارپاي و نبات
دگر شارستان بركهٔ اردشير
پر از باغ و پر گلشن و آبگير
چو رام اردشيرست شهري دگر
كزو بر سوي پارس كردم گذر
دگر شارستان اورمزد اردشير
هوا مشك بوي و به جوي آب شير
روان مرا شادگردان به داد
كه پيروز بادي تو بر تخت شاد
بسي رنجها بردم اندر جهان
چه بر آشكار و چه اندر نهان
كنون دخمه را برنهاديم رخت
تو بسپار تابوت و پرداز تخت
بگفت اين و تاريك شد بخت اوي
دريغ آن سر و افسر و تخت اوي
چنين است آيين خرم جهان
نخواهد بما برگشادن نهان
انوشه كسي كو بزرگي نديد
نبايستش از تخت شد ناپديد
بكوشي و آري ز هرگونه چيز
نه مردم نه آن چيز ماند به نيز
سرانجام با خاك باشيم جفت
دو رخ را به چادر ببايد نهفت
بيا تا همه دست نيكي بريم
جهان جهان را به بد نسپرسم
بكوشيم بر نيكنامي به تن
كزين نام يابيم بر انجمن
خنك آنك جامي بگيرد به دست
خورد ياد شاهان يزدانپرست
چو جام نبيدش دمادم شود
بخسپد بدانگه كه خرم شود
كنون پادشاهي شاپور گوي
زبان برگشاي از مي و سور گوي
بران آفرين كافرين آفريد
مكان و زمان و زمين آفريد
هم آرام ازويست و هم كار ازوي
هم انجام ازويست و فرجام ازوي
سپهر و زمان و زمين كرده است
كم و بيش گيتي برآورده است
ز خاشاك ناچيز تا عرش راست
سراسر به هستي يزدان گواست
جز او را مخوان كردگار جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
ازو بر روان محمد درود
بيارانش بر هريكي برفزود
سرانجمن بد ز ياران علي
كه خوانند او را علي ولي
همه پاك بودند و پرهيزگار
سخنهايشان برگذشت از شمار
كنون بر سخنها فزايش كنيم
جهانآفرين را ستايش كنيم
ستاييم تاج شهنشاه را
كه تختش درفشان كند ماه را
خداوند با فر و با بخش و داد
زمانه به فرمان او گشت شاد
خداوند گوپال و شمشير و گنج
خداوند آساني و درد و رنج
جهاندار با فر و نيكيشناس
كه از تاج دارد به يزدان سپاس
خردمند و زيبا و چيرهسخن
جواني بسال و بدانش كهن
همي مشتري بارد از ابر اوي
بتازيم در سايهٔ فر اوي
به رزم آسمان را خروشان كند
چو بزم آيدش گوهرافشان كند
چو خشم آورد كوه ريزان شود
سپهر از بر خاك لرزان شود
پدر بر پدر شهريارست و شاه
بنازد بدو گنبد هور و ماه
بماناد تا جاودان نام اوي
همه مهتري باد فرجام اوي
سر نامه كردم ثناي ورا
بزرگي و آيين و راي ورا
ازو ديدم اندر جهان نام نيك
ز گيتي ورا باد فرجام نيك
ز ديدار او تاج روشن شدست
ز بدها ورا بخت جوشن شدست
بنازد بدو مردم پارسا
همانكس كه شد بر زمين پادشا
هوا روشن از بارور بخت اوي
زمين پايهٔ نامور تخت اوي
به رزم اندرون ژنده پيل بلاست
به بزم اندرون آسمان وفاست
چو در رزم رخشان شود راي اوي
همي موج خيزد ز درياي اوي
به نخچير شيران شكار وياند
دد و دام در زينهار وياند
از آواز گرزش همي روز جنگ
بدرد دل شير و چرم پلنگ
سرش سبز باد و دلش پر ز داد
جهان بيسر و افسر او مباد
سر گاه و ديهيم شاه اورمزد
بيارايم اكنون چو ماه اورمزد
ز شاهي برو هيچ تاوان نبود
ازان بد كه عهدش فراوان نبود
چو بنشست شاه اورمزد بزرگ
به آبشخور آمد همي ميش و گرگ
چنين گفت كاي نامور بخردان
جهان گشته و كار ديده ردان
بكوشيم تا نيكي آريم و داد
خنك آنك پند پدر كرد ياد
چو يزدان نيكيدهش نيكوي
بما داد و تاج سر خسروي
به نيكي كنم ويژه انبازتان
نخواهم كه بي من بود رازتان
بدانيد كان كو مني فش بود
بر مهتران سخت ناخوش بود
ستيره بود مرد را پيش رو
بماند نيازش همه ساله نو
همان رشك شمشير نادان بود
هميشه برو بخت خندان بود
دگر هرك دارد ز هر كار ننگ
بود زندگاني و روزيش تنگ
در آز باشد دل سفله مرد
بر سفلگان تا تواني مگرد
هرانكس كه دانش نيابي برش
مكن رهگذر تازيد بر درش
به مرد خردمند و فرهنگ و راي
بود جاودان تخت شاهي به پاي
دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش
به بد در جهان تا تواني مكوش
خرد همچو آبست و دانش زمين
بدان كاين جدا و آن جدا نيست زين
دل شاه كز مهر دوري گرفت
اگر بازگردد نباشد شگفت
هرانكس كه باشد مرا زيردست
همه شادمان باد و يزدانپرست
به خشنودي كردگار جهان
خرد يار باد آشكار و نهان
خردمند گر مردم پارسا
چو جايي سخن راند از پادشا
همه سخته بايد كه راند سخن
كه گفتار نيكو نگردد كهن
نبايد كه گويي بجز نيكوي
وگر بد سرايد نگر نشنوي
ببيند دل پادشا راز تو
همان بشنود گوش آواز تو
چه گفت آن سخنگوي پاسخ نيوش
كه ديوار دارد به گفتار گوش
همه انجمن خواندند آفرين
بران شاه بينادل و پاكدين
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
همه شاد زان سرو سايه فگن
همان رسم شاپور شاه اردشير
همي داشت آن شاه دانشپذير
جهاني سراسر بدو گشت شاد
چه نيكو بود شاه با بخش و داد
همي راند با شرم و با داد كار
چنين تا برآمد برين روزگار
بگسترد كافور بر جاي مشك
گل و ارغوان شد به پاليز خشك
سهي سرو او گشت همچون كمان
نه آن بود كان شاه را بدگمان
نبود از جهان شاد بس روزگار
سرآمد بران دادگر شهريار
همي بود شاپور با داد و راي
بلنداختر و تخت شاهي به جاي
چو سي سال بگذشت بر سر دو ماه
پراگنده شد فر و اورنگ شاد
بفرمود تا رفت پيش اورمزد
بدو گفت كاي چون گل اندر فرزد
تو بيدار باش و جهاندار باش
جهانديدگان را خريدار باش
نگر تا به شاهي ندارد اميد
بخوان روز و شب دفتر جمشيد
بجز داد و خوبي مكن در جهان
پناه كهان باش و فر مهان
به دينار كم ناز و بخشنده باش
همان دادده باش و فرخنده باش
مزن بر كمآزار بانگ بلند
چو خواهي كه بختت بود يارمند
همه پند من سربسر يادگير
چنان هم كه من دارم از اردشير
بگفت اين و رنگ رخش زرد گشت
دل مرد برنا پر از درد گشت
چه سازي همي زين سراي سپنج
چه نازي به نام و چه نازي به گنج
ترا تنگ تابوت بهرست و بس
خورد گنج تو ناسزاوار كس
نگيرد ز تو ياد فرزند تو
نه نزديك خويشان و پيوند تو
ز ميراث دشنام باشدت بهر
همه زهر شد پاسخ پايزهر
به يزدان گراي و سخن زو فزاي
كه اويست روزي ده و رهنماي
درود تو بر گور پيغمبرش
كه صلوات تاجست بر منبرش
وزان پس پراگنده شد آگهي
كه بيكار شد تخت شاهنشهي
به مرد اردشير آن خردمند شاه
به شاپور بسپرد گنج و سپاه
خروشي برآمد ز هر مرز و بوم
ز قيدافه برداشتند باژ روم
چو آگاهي آمد به شاپور شاه
بياراست كوس و درفش و سپاه
همي راند تا پيش التوينه
سپاهي سبك بينياز از بنه
سپاهي ز قيدافه آمد برون
كه از گرد خورشيد شد تيرهگون
ز التوينه همچنين لشكري
بيامد سپهدارشان مهتري
برانوش بد نام آن پهلوان
سواري سرافراز و روشنروان
كجا بود بر قيصران ارجمند
كمند افگني نامداري بلند
چو برخاست آواز كوس از دو روي
ز قلب اندر آمد گو نامجوي
وزين سو بشد نامدراي دلير
كجا نام او بود گرزسپ شير
برآمد ز هر دو سپه كوس و غو
بجنبيد در قلبگه شاه نو
ز بس نالهٔ بوق و هندي دراي
همي چرخ و ماهاندر آمد ز جاي
تبيره ببستند بر پشت پيل
هميبر شد آوازشان بر دو ميل
زمين جنب جنبان شد و پر ز گرد
چو آتش درخشان سنان نبرد
رواني كجا با خرد بود جفت
ستاره همي بارد از چرخ گفت
برانوش جنگي به قلب اندرون
گرفتار شد با دلي پر ز خون
وزان روميان كشته شد سه هزار
بالتوينه در صف كارزار
هزار و دو سيصد گرفتار شد
دل جنگيان پر ز تيمار شد
فرستاد قيصر يكي يادگير
به نزديك شاپور شاه اردشير
كه چندين تو از بهر دينار خون
بريزي تو با داور رهنمون
چه گويي چو پرسند روز شمار
چه پوزش كني پيش پروردگار
فرستيم باژي چنان هم كه بود
برين نيز دردي نبايد فزود
همان نيز با باژ فرمان كنيم
ز خويشان فراوان گروگان كنيم
ز التوينه بازگردي رواست
فرستيم با باژ هرچت هواست
همي بود شاپور تا باژ و ساو
فرستاد قيصر ده انبان گاو
غلام و پرستار رومي هزار
گرانمايه ديبا نه اندر شمار
بالتوينه در ببد روز هفت
ز روم اندر آمد به اهواز رفت
يكي شارستان نام شاپور گرد
برآورد و پرداخت در روز ارد
همي برد سالار زان شهر رنج
بپردخت بسيار با رنج گنج
يكي شارستان بود آباد بوم
بپردخت بهر اسيران روم
در خوزيان دارد اين بوم و بر
كه دارند هركس بروبر گذر
به پارس اندرون شارستان بلند
برآورد پاكيزه و سودمند
يكي شارستان كرد در سيستان
در آنجاي بسيار خرماستان
كه يك نيم او كرده بود اردشير
دگر نيم شاپور گرد و دلير
كهن دژ به شهر نشاپور كرد
كه گويند با داد شاپور كرد
همي برد هر سو برانوش را
بدو داشتي در سخن گوش را
يكي رود بد پهن در شوشتر
كه ماهي نكردي بروبر گذر
برانوش را گفت گر هندسي
پلي ساز آنجا چنانچون رسي
كه ما بازگرديم و آن پل به جاي
بماند به دانايي رهنماي
به رش كرده بالاي اين پل هزار
بخواهي ز گنج آنچ آيد به كار
تو از دانشي فيلسوفان روم
فراز آر چندي بران مرز و بوم
چو اين پل برآيد سوي خان خويش
برو تازيان باش مهمان خويش
ابا شادماني و با ايمني
ز بد دور وز دست اهريمني
به تدبير آن پل باستاد مرد
فراز آوريدش بران كاركرد
بپردخت شاپور گنجي بران
كه زان باشد آساني مردمان
چو شد شه برانوش كرد آن تمام
پلي كرد بالا هزارانش گام
چو شد پل تمام او ز ششتر برفت
سوي خان خود روي بنهاد تفت
چو بهرام بنشست بر تخت زر
دل و مغز جوشان ز مرگ پدر
همه نامداران ايرانيان
برفتند پيشش كمر بر ميان
برو خواندند آفرين خداي
كه تا جاي باشد تو ماني به جاي
كه تاج كيي تاركت را سزاست
پدر بر پدر پادشاهي تراست
رخ بدسگالان تو زرد باد
وزان رفته جان تو بيدرد باد
چنين داد پاسخ كه اي مهتران
سواران جنگي و كنداوران
ز دهقان وز مرد خسروپرست
به گيتي سوي بد ميازيد دست
بدانيد كاين چرخ ناپايدار
نه پرورده داند نه پروردگار
سراسر ببنديد دست از هوا
هوا را مداريد فرمانروا
كسي كو بپرهيزد از بدكنش
نيالايد اندر بديها تنش
بدين سوي همواره خرم بود
گه رفتن آيدش بيغم بود
پناهي بود گنج را پادشا
نوازندهٔ مردم پارسا
تن شاه دين را پناهي بود
كه دين بر سر او كلاهي بود
خنك آنك در خشم هشيارتر
همان بر زمين او بيآزارتر
گه دست تنگي دلي شاد و راد
جهان بيتن مرد دانا مباد
چو بر دشمني بر توانا بود
به پي نسپرد ويژه دانا بود
ستيزه نه نيك آيد از نامجوي
بپرهيز و گرد ستيزه مپوي
سپاهي و دهقان و بيكار شاه
چنان دان كه هر سه ندارند راه
به خواب اندرست آنك بيكار بود
پشيمان شود پس چو بيدار بود
ز گفتار نيكو و كردار زشت
ستايش نيابي نه خرم بهشت
همه نام جوييد و نيكي كنيد
دل نيك پي مردمان مشكنيد
مرا گنج و دينار بسيار هست
بزرگي و شاهي و نيروي دست
خوريد آنك داريد و آن را كه نيست
بداند كه با گنج ما او يكيست
سر بدرهٔ ما گشادست باز
نبايد نشستن كس اندر نياز
چو دانست كز مرگ نتوان گريخت
بسي آب خونين ز ديده بريخت
بگسترد فرش اندر ايوان خويش
بفرمود كامدش بهرام پيش
بدو گفت كاي پاكزاده پسر
به مردي و دانش برآورده سر
به من پادشاهي نهادست روي
كه رنگ رخم كرد همرنگ موي
خم آورد بالاي سرو سهي
گل سرخ را داد رنگ بهي
چو روز تو آمد جهاندار باش
خردمند باش و بيآزار باش
نگر تا نپيچي سر از دادخواه
نبخشي ستمكارگان را گناه
زبان را مگردان به گرد دروغ
چو خواهي كه تاج از تو گيرد فروغ
روانت خرد باد و دستور شرم
سخن گفتن خوب و آواز نرم
خداوند پيروز يار تو باد
دل زيردستان شكار تو باد
بنه كينه و دور باش از هوا
مبادا هوا بر تو فرمانرا
سخن چين و بيدانش و چارهگر
نبايد كه يابد به پيشت گذر
ز نادان نيابي جز از بتري
نگر سوي بيدانشان ننگري
چنان دان كه بيشرم و بسيارگوي
نبيند به نزد كسي آبروي
خرد را مه و خشم را بندهدار
مشو تيز با مرد پرهيزگار
نگر تا نگردد به گرد تو آز
كه آز آورد خشم و بيم و نياز
همه بردباري كن و راستي
جدا كن ز دل كژي و كاستي
بپرهيز تا بد نگرددت نام
كه بدنام گيتي نبيند به كام
ز راه خرد ايچ گونه متاب
پشيماني آرد دلت را شتاب
درنگ آورد راستيها پديد
ز راه خرد سر نبايد كشيد
سر بردباران نيايد به خشم
ز نابودنيها بخوابند چشم
وگر بردباري ز حد بگذرد
دلاور گماني به سستي برد
هرانكس كه باشد خداوند گاه
ميانجي خرد را كند بر دو راه
نه سستي نه تيزي به كاراندرون
خرد باد جان ترا رهنمون
نگه دار تا مردم عيبجوي
نجويد به نزديك تو آبروي
ز دشمن مكن دوستي خواستار
وگر چند خواند ترا شهريار
درختي بود سبز و بارش كبست
وگر پاي گيري سر آيد به دست
اگر در فرازي و گر در نشيب
نبايد نهادن سر اندر فريب
به دل نيز انديشهٔ بد مدار
بدانديش را بد بود روزگار
سپهبد كجا گشت پيمانشكن
بخندد بدو نامدار انجمن
خردگير كرايش جان تست
نگهدار گفتار و پيمان تست
هم آرايش تاج و گنج و سپاه
نمايندهٔ گردش هور و ماه
نگر تا نسازي ز بازوي گنج
كه بر تو سرآيد سراي سپنج
مزن راي جز با خردمند مرد
از آيين شاهان پيشي مگرد
به لشكر بترسان بدانديش را
به ژرفي نگه كن پس و پيش را
ستايندهٔي كو ز بهر هوا
ستايد كسي را همي ناسزا
شكست تو جويد همي زان سخن
ممان تا به پيش تو گردد كهن
كسي كش ستايش بيايد به كار
تو او را ز گيتي به مردم مدار
كه يزدان ستايش نخواهد همي
نكوهيده را دل بكاهد مي
هرانكس كه او از گنهكار چشم
بخوابيد و آسان فرو برد خشم
فزونيش هر روز افزون شود
شتاب آورد دل پر از خون شود
هرانكس كه با آب دريا نبرد
بجويد نباشد خردمند مرد
كمان دار دل را زبانت چو تير
تو اين گفتههاي من آسان مگير
گشاد پرت باشد و دست راست
نشانه بنه زان نشان كت هواست
زبان و خرد با دلت راست كن
همي ران ازان سان كه خواهي سخن
هرانكس كه اندر سرش مغز بود
همه راي و گفتار او نغز بود
هرانگه كه باشي تو با رايزن
سخنها بياراي بيانجمن
گرت راي با آزمايش بود
همه روزت اندر فزايش بود
شود جانت از دشمن آژيرتر
دل و مغز و رايت جهانگيرتر
كسي را كجا پيش رو شد هوا
چنان دان كه رايش نگيرد نوا
اگر دوست يابد ترا تازهروي
بيفزايد اين نام را رنگ و بوي
تو با دشمنت رو پر آژنگ دار
بدانديش را چهره بيرنگ دار
به ارزانيان بخش هرچت هواست
كه گنج تو ارزانيان را سزاست
بكش جان و دل تا تواني ز رشك
كه رشك آورد گرم و خونين سرشك
هرانگه كه رشك آورد پادشا
نكوهش كند مردم پارسا
چو اندرز بنوشت فرخ دبير
بياورد و بنهاد پيش وزير
جهاندار برزد يكي باد سرد
پس آن لعل رخسارگان كرد زرد
چو رنگين رخ تاجور تيره شد
ازان درد بهرام دل خيره شد
چهل روز بد سوكوار و نژند
پر از گرد و بيكار تخت بلند
چنين بود تا بود گردان سپهر
گهي پر ز درد و گهي پر ز مهر
تو گر باهشي مشمر او را به دوست
كجا دست يابد بدردت پوست
شب اورمزد آمد و ماه دي
ز گفتن بياساي و بردار مي
كنون كار ديهيم بهرام ساز
كه در پادشاهي نماند دراز
چو بنشست بهرام بهراميان
ببست از پي داد و بخشش ميان
به تاجش زبرجد برافشاندند
همي نام كرمان شهش خواندند
چنين گفت كز دادگر يك خداي
خرد بادمان بهره و داد و راي
سراي سپنجي نماند به كس
ترا نيكوي باد فريادرس
به نيكي گراييم و فرمان كنيم
به داد و دهش دل گروگان كنيم
كه خوبي و زشتي ز ما يادگار
بماند تو جز تخم نيكي مكار
چو شد پادشاهيش بر چار ماه
برو زار بگريست تخت و كلاه
زمانه برين سان همي بگذرد
پيش مردم آزور بشمرد
مي لعل پيش آور اي روزبه
چو شد سال گوينده بر شست و سه
چو بهرام دانست كامدش مرگ
نهنگي كجا بشكرد پيل و كرگ
جهان را به فرزند بسپرد و گفت
كه با مهتران آفرين باد جفت
بنوش و بباز و بناز و ببخش
مكن روز بر تاج و بر تخت دخش
چو برگشت بهرام را روز و بخت
به نرسي سپرد آن زمان تاج و تخت
چنين است و اين را بياندازه دان
گزاف فلك هر زمان تازه دان
كنون كار نرسي بگويم همي
ز دل زنگ و زنگار شويم همي
چو بهرام در سوك بهرامشاه
چهل روز ننهاد بر سر كلاه
برفتند گردان بسيار هوش
پر از درد با ناله و با خروش
نشستند با او به سوك و به درد
دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
وزان پس بشد موبد پاكراي
كه گيرد مگر شاه بر گاه جاي
به يك هفته با او بكوشيد سخت
همي بود تا بر نشست او به تخت
چو بنشست بهرام بر تخت داد
برسم كيان تاج بر سر نهاد
نخست آفرين كرد بر كردگار
فروزندهٔ گردش روزگار
فزايندهٔ دانش و راستي
گزايندهٔ كژي و كاستي
خداوند كيوان و گردان سپهر
ز بنده نخواهد بجز داد و مهر
ازان پس چنين گفت كاي بخردان
جهانديده و پاكدل موبدان
شما هرك داريد دانش بزرگ
مباشيد با شهرياران سترگ
به فرهنگ يازد كسي كش خرد
بود روشن و مردمي پرورد
سر مردمي بردباري بود
چو تندي كند تن به خواري بود
هرانكس كه گشت ايمن او شاد شد
غم و رنج با ايمني باد شد
توانگر تر آن كو دلي راد داشت
درم گرد كردن به دل باد داشت
اگر نيستت چيز لختي بورز
كه بيچيز كس را ندارند ارز
مروت نيابد كرا چيز نيست
همان جاه نزد كسش نيز نيست
چو خشنود باشي تنآسان شوي
وگر آز ورزي هراسان شوي
نه كوشيدني كان برآرد به رنج
روان را به پيچاند از آز گنج
ز كار زمانه ميانه گزين
چو خواهي كه يابي بداد آفرين
چو خشنود داري جهان را به داد
توانگر بماني و از داد شاد
همه ايمني بايد و راستي
نبايد به داد اندرون كاستي
چو شادي بكاهي بكاهد روان
خرد گردد اندر ميان ناتوان
چو شد پادشاهيش بر سال بيست
يكي كم برو زندگاني گريست
شد آن تاجور شاه با خاك جفت
ز خرم جهان دخمه بودش نهفت
جهان را چنين است آيين و ساز
ندارد به مرگ از كسي چنگ باز
پسر بود او را يكي شادكام
كه بهرام بهراميان داشت نام
بيامد نشست از بر تخت شاد
كلاه كياني به سر بر نهاد
كنون كار بهرام بهراميان
بگويم تو بشنو به جان و روان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد