من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۹

۳۳ بازديد


چو لشكر شد از خواسته بي‌نياز
برو ناگذشته زماني دراز
به شبگير برخاست آواي كوس
هوا شد به كردار چشم خروس
ز بس نيزه و پرنياني درفش
ستاره شده سرخ و زرد و بنفش
سكندر بيامد به سوي حرم
گروهي ازو شاد و بهري دژم
ابا نالهٔ بوق و با كوس تفت
به خان براهيم آزر برفت
كه خان حرم را برآورده بود
بدو اندرون رنجها برده بود
خداوند خواندش بيت‌الحرام
بدو شد همه راه يزدان تمام
ز پاكي ورا خانهٔ خويش خواند
نيايش بران كو ترا پيش خواند
خداي جهان را نباشد نياز
نه جاي خور و كام و آرام و ناز
پرستشگهي بود تا بود جاي
بدو اندرون ياد كرد خداي
پس آمد سكندر سوي قادسي
جهانگير تا جهرم پارسي
چو آگاهي آمد به نصر قتيب
كزو بود مر مكه را فر و زيب
پذيره شدش با نبرده سران
دلاور سواران نيزه‌وران
سواري بيامد هم اندر زمان
ز مكه به نزد سكندر دمان
كه اين نامداري كه آمد ز راه
نجويد همي تاج و گنج و سپاه
نبيرهٔ سماعيل نيك اخترست
كه پور براهيم پيغمبرست
چو پيش آمدش نصر بنواختش
يكي مايه‌ور جايگه ساختش
بدو شاد شد نصر و گوهر بگفت
همه رازها برگشاد از نهفت
سكندر چنين داد پاسخ بدوي
كه اي پاك‌دل مهتر راست‌گوي
بدين دوده اكنون كدامست مه
جز از تو پسنديده و روزبه
بدو گفت نصر اي جهاندار شاه
خزاعست مهتر بدين جايگاه
سماعيل چون زين جهان درگذشت
جهانگير قحطان بيامد ز دشت
ابا لشكر گشن شمشيرزن
به بيداد بگرفت شهر يمن
بسي مردم بيگنه كشته شد
بدين دودمان روز برگشته شد
نيامد جهان‌آفرين را پسند
برو تيره شد راي چرخ بلند
خزاعه بيامد چو او گشت خاك
بر رنج و بيداد بدرود پاك
حرم تا يمن پاك بر دست اوست
به درياي مصر اندرون شست اوست
سر از راه پيچيده و داد نه
ز يزدان يكي را به دل ياد نه
جهاني گرفته به مشت اندرون
نژاد سماعيل ازو پر ز خون
سكندر ز نصر اين سخنها شنيد
ز تخم خزاعه هرانكس كه ديد
به تن كودكان را نماندش روان
نماندند زان تخمه كس در جهان
ز بيداد بستد حجاز و يمن
به راي و به مردان شمشيرزن
نژاد سماعيل را بركشيد
هرانكس كه او مهتري را سزيد
پياده درآمد به بيت‌الحرام
سماعيليان زو شده شادكام
بهر پي كه برداشت قيصر ز راه
همي ريخت دينار گنجور شاه


بخش ۲۳

۳۴ بازديد


جهانجوي ده نامور برگزيد
ز مردان رومي چنانچون سزيد
كه بودند يكسر هم‌آواز اوي
نگه داشتندي همه راز اوي
چنين گفت كاكنون به راه اندرون
مخوانيد ما را جز از بيقطون
همي رفت پيش اندرون قيدروش
سكندر سپرده بدو چشم و گوش
چو آتش همي راند مهتر ستور
به كوهي رسيدند سنگش بلور
بدودر ز هرگونهٔي ميوه‌دار
فراوان گيا بود بر كوهسار
برفتند زانگونه پويان به راه
برآن بوم و بر كاندرو بود شاه
چو قيدافه آگه شد از قيدروش
ز بهر پسر پهن بگشاد گوش
پذيره شدش با سپاهي گران
همه نامداران و نيك اختران
پسر نيز چون مادرش را بديد
پياده شد و آفرين گستريد
بفرمود قيدافه تا برنشست
همي راند و دستش گرفته به دست
بدو قيدروش آنچ ديد و شنيد
همي گفت و رنگ رخش ناپديد
كه بر شهر فريان چه آمد ز رنج
نماند افسر و تخت و لشكر نه گنج
مرا اين كه آمد همي با عروس
رها كرد ز اسكندر فيلقوس
وگرنه بفرمود تا گردنم
زنند و به آتش بسوزد تنم
كنون هرچ بايد به خوبي بكن
برو هيچ مشكن بخواهش سخن
چو بشنيد قيدافه اين از پسر
دلش گشت زان درد زير و زبر
از ايوان فرستاده را پيش خواند
به تخت گرانمايگان برنشاند
فراوان بپرسيد و بنواختش
يكي مايه‌ور جايگه ساختش
فرستاد هرگونهٔي خوردني
ز پوشيدني هم ز گستردني
بشد آن شب و بامداد پگاه
به پرسش بيامد به درگاه شاه
پرستندگان پرده برداشتند
بر اسپش ز درگاه بگذاشتند
چو قيدافه را ديد بر تخت عاج
ز ياقوت و پيروزه بر سرش تاج
ز زربفت پوشيده چيني قباي
فراوان پرستنده گردش به پاي
رخ شاه تابان به كردار هور
نشستن گهش را ستونها بلور
زبر پوششي جزع بسته به زر
برو بافته دانه‌هاي گهر
پرستنده با طوق و با گوشوار
به پاي اندر آن گلشن زرنگار
سكندر بدان درشگفتي بماند
فراوان نهان نام يزدان بخواند
نشستن گهي ديد مهتر كه نيز
نيامد ورا روم و ايران به چيز
بر مهتر آمد زمين داد بوس
چنانچون بود مردم چاپلوس
ورا ديد قيدافه بنواختش
بپرسيد بسيار و بنشاختش
چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت
گه بار بيگانه اندر گذشت
بفرمود تا خوان بياراستند
پرستندهٔ رود و مي خواستند
نهادند يك خانه خوانهاي ساج
همه پيكرش زر و كوكبش عاج
خورشهاي بسيار آورده شد
مي آورد و چون خوردني خورده شد
طبقهاي زرين و سيمين نهاد
نخستين ز قيدافه كردند ياد
به مي خوردن اندر گرانمايه شاه
فزون كرد سوي سكندر نگاه
به گنجور گفت آن درخشان حرير
نوشته برو صورت دلپذير
به پيش من آور چنان هم كه هست
به تندي برو هيچ مبساي دست
بياورد گنجور و بنهاد پيش
چو ديدش نگه كرد ز اندازه بيش
بدانست قيدافه كو قيصرست
بران لشكر نامور مهترست
فرستادهٔي كرده از خويشتن
دلير آمدست اندرين انجمن
بدو گفت كاي مرد گسترده كام
بگو تا سكندر چه دادت پيام
چنين داد پاسخ كه شاه جهان
سخن گفت با من ميان مهان
كه قيدافهٔ پاكدل را بگوي
كه جز راستي در زمانه مجوي
نگر سر نپيچي ز فرمان من
نگه دار بيدار پيمان من
وگر هيچ تاب اندر آري به دل
بيارم يكي لشكري دل گسل
نشان هنرهاي تو يافتم
به جنگ آمدن تيز نشتافتم
خردمندي و شرم نزديك تست
جهان ايمن از راي باريك تست
كنون گر نتابي سر از باژ و ساو
بداني كه با ما نداري تو تاو
نبيني بجز خوبي و راستي
چو پيچي سر از كژي و كاستي
برآشفت قيدافه چون اين شنيد
بجز خامشي چارهٔ آن نديد
بدو گفت كاكنون ره خانه گير
بياساي با مردم دلپذير
چو فردا بيايي تو پاسخ دهم
به بر گشتنت راي فرخ نهم
سكندر بيامد سوي خان خويش
همه شب همي ساخت درمان خويش
چو بر زد سر از كوه روشن چراغ
چو ديبا فروزنده شد دشت و راغ
سكندر بيامد بران بارگاه
دو لب پر ز خنده دل از غم تباه
فرستاده را ديد سالار بار
بپرسيد و بردش بر شهريار
همه كاخ او پر ز بيگانه بود
نشستن بلورين يكي خانه بود
عقيق و زبرجد بروبر نگار
ميان اندرون گوهر شاهوار
زمينش همه صندل و چوب عود
ز جزع و ز پيروزه او را عمود
سكندر فروماند زان جايگاه
ازان فر و اورنگ و آن دستگاه
همي گفت كاينت سراي نشست
نبيند چنين جاي يزدان پرست
خرامان بيامد به نزديك شاه
نهادند زرين يكي زيرگاه
بدو گفت قيدافه اي بيطقون
چرا خيره ماندي به جزع اندرون
همانا كه چونين نباشد به روم
كه آسيمه گشتي بدين مايه بوم
سكندر بدو گفت كاي شهريار
تو اين خانه را خوارمايه مدار
ز ايوان شاهان سرش برترست
كه ايوان تو معدن گوهرست
بخنديد قيدافه از كار اوي
دلش گشت خرم به بازار اوي
ازان پس بدر كرد كسهاي خويش
فرستاده را تنگ بنشاند پيش
بدو گفت كاي زادهٔ فيلقوس
همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس
سكندر ز گفتار او گشت زرد
روان پر ز درد و رخان لاژورد
بدو گفت كاي مهتر پرخرد
چنين گفتن از تو نه اندر خورد
منم بيطقون كدخداي جهان
چنين تخمهٔ فيلقوسم مخوان
سپاسم ز يزدان پروردگار
كه با من نبد مهتري نامدار
كه بردي به شاه جهان آگهي
تنم را ز جان زود كردي تهي
بدو گفت قيدافه كز داوري
لبت را بپرداز كاسكندري
اگر چهرهٔ خويش بيني به چشم
ز چاره بياساي و منماي خشم
بياورد و بنهاد پيشش حرير
نوشته برو صورت دلپذير
كه گر هيچ جنبش بدي در نگار
نبودي جز اسكندر شهريار
سكندر چو ديد آن بخاييد لب
برو تيره شد روز چون تيره شب
چنين گفت بي‌خنجري در نهان
مبادا كه باشد كس اندر جهان
بدو گفت قيدافه گر خنجرت
حمايل بدي پيش من بر برت
نه نيروت بودي نه شمشير تيز
نه جاي نبرد و نه راه گريز
سكندر بدو گفت هر كز مهان
به مردي بود خواستار جهان
نبايد كه پيچد ز راه گزند
كه بد دل به گيتي نگردد بلند
اگر با منستي سليحم كنون
همه خانه گشتي چو درياي خون
ترا كشتمي گر جگرگاه خويش
بدريدمي پيش بدخواه خويش


بخش ۲۲

۳۲ بازديد


چو اسكندر آن نامهٔ او بخواند
بزد ناي رويين و لشكر براند
همي رفت يك ماه پويان به راه
چو آمد سوي مرز او با سپاه
يكي پادشا بود فريان به نام
ابا لشكر و گنج و گسترده كام
يكي شارستان داشت با ساز جنگ
سراپردهٔ او نديدي پلنگ
بياورد لشكر گرفت آن حصار
بران بارهٔ دژ گذشتي سوار
سكندر بفرمود تا جاثليق
بياورد عراده و منجنيق
به يك هفته بستد حصار بلند
به شهر اندر آمد سپاه ارجمند
سكندر چو آمد به شهر اندرون
بفرمود كز كس نريزند خون
يكي پور قيدافه داماد بود
بدين شهر فريان بدو شاد بود
بدو داده بد دختر ارجمند
كلاهش به قيدافه گشته بلند
كه داماد را نام بد قيدروش
بدو داده فريان دل و چشم و گوش
يكي مرد بد نام او شهرگير
به دستش زن و شوي گشته اسير
سكندر بدانست كان مرد كيست
بجستش كه درمان آن كار چيست
بفرمود تا پيش او شد وزير
بدو داد فرمان و تاج و سرير
خردمند را بيطقون بود نام
يكي راي زن مرد گسترده كام
بدو گفت كايد به پيشت عروس
ترا خوانم اسكندر فيلقوس
تو بنشين به آيين و رسم كيان
چو من پيشت آيم كمر بر ميان
بفرماي تا گردن قيدروش
ببرد دژآگاه جنگي ز دوش
من آيم به پيشت به خواهشگري
نمايم فراوان ترا كهتري
نشستنگهي ساز بي‌انجمن
چو خواهش فزايم ببخشي بمن
شد آن مرد دستور با درد جفت
ندانست كان را چه باشد نهفت
ازان پس بدو گفت شاه جهان
كه اين كار بايد كه ماند نهان
مرا چون فرستادگان پيش خوان
سخنهاي قيدافه چندي بران
مرا شاد بفرست با ده سوار
كه رو نامه بر زود و پاسخ بيار
بدو بيطقون گفت كايدون كنم
به فرمان برين چاره افسون كنم
به شبگير خورشيد خنجر كشيد
شب تيره از بيم شد ناپديد
نشست از بر تخت بر بيطقون
پر از شرم رخ دل پر از آب خون
سكندر به پيش اندرون با كمر
گشاده درچاره و بسته در
چون آن پور قيدافه را شهرگير
بياورد گريان گرفته اسير
زنش هم چنان نيز با بوي و رنگ
گرفته جوان چنگ او را به چنگ
سبك بيطقون گفت كين مرد كيست
كش از درد چندين ببايد گريست
چنين داد پاسخ كه بازآر هوش
كه من پور قيدافه‌ام قيدروش
جزين دخت فريان مرا نيست جفت
كه دارد پس پردهٔ من نهفت
برآنم كه او را سوي خان خويش
برم تا بدارمش چون جان خويش
اسيرم كنون در كف شهرگير
روان خسته از اختر و تن به تير
چو بشنيد زو اين سخن بيطقون
سرش گشت پر درد و دل پر ز خون
برآشفت ازان پس به دژخيم گفت
كه اين هر دو را خاك بايد نهفت
چنين هم به بند اندرون با زنش
به شمشير هندي بزن گردنش
سكندر بيامد زمين بوس داد
بدو گفت كاي شاه قيصر نژاد
اگر خون ايشان ببخشي به من
سرافراز گردم به هر انجمن
سر بيگناهان چه بري به كين
كه نپسندد از ما جهان‌آفرين
بدو گفت بيداردل بيطقون
كه آزاد كردي دو تن را ز خون
سبك بيطقون گفت با قيدروش
كه بردي سر دور مانده ز دوش
فرستم كنون با تو او را بهم
بخواند به مادرت بر بيش و كم
اگر ساو و باژم فرستد نكوست
كسي را ندرد بدين جنگ پوست
نگه كن بدين پاك دستور من
كه گويد بدو رزم گر سور من
تو آن كن ز خوبي كه او با تو كرد
به پاداش پيچد دل رادمرد
چو اين پاسخ نامه يابي ز شاه
به خوبي ورا بازگردان ز راه
چنين گفت با بيقطون قيدروش
كه زو بر ندارم دل و چشم و گوش
چگونه مر او را ندارم چو جان
كزو يافتم جفت و شيرين‌روان


بخش ۲۵

۳۳ بازديد


سكندر بيامد دلي همچو كوه
رها گشته از شاه دانش پژوه
نبودش ز قيدافه چين در به روي
نبرداشت هرگز دل از آرزوي
ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ايوان بيامد به نزديك شاه
سپهدار در خان پيل‌استه بود
همه گرد بر گرد او رسته بود
سر خانه را پيكر از جزع و زر
به زر اندرون چند گونه گهر
به پيش اندرون دستهٔ مشك بوي
دو فرزند بايسته در پيش اوي
چو طينوش اسپ‌افگن و قيدروش
نهاده به گفتار قيدافه گوش
به مادر چنين گفت كهتر پسر
كه اي شاه نيك اختر و دادگر
چنان كن كه از پيش تو بيطقون
شود شاد و خشنود با رهنمون
بره بر كسي تا نيازاردش
ور از دشمنان نيز نشماردش
كه زنده كن پاك جان من اوست
برآنم كه روشن روان من اوست
بدو گفت مادر كه ايدون كنم
كه او را بزرگي بر افزون كنم
به اسكندر نامور شاه گفت
كه پيدا كن اكنون نهان از نهفت
چه خواهي و راي سكندر به چيست
چه راني تو از شاه و دستور كيست
سكندر بدو گفت كاي سرفراز
به نزد تو شد بودن من دراز
مرا گفت رو باژ مرزش بخواه
وگر دير ماني بيارم سپاه
نمانم بدو كشور و تاج و تخت
نه زور و نه شاهي نه گنج و نه بخت


بخش ۲۴

۳۱ بازديد


بخنديد قيدافه از كار اوي
ازان مردي و تند گفتار اوي
بدو گفت كاي خسرو شيرفش
به مردي مگردان سر خويش كش
نه از فر تو كشته شد فور هند
نه داراي داراب و گردان سند
كه برگشت روز بزرگان دهر
ز اختر ترا بيشتر بود بهر
به مردي تو گستاخ گشتي چنين
كه مهتر شدي بر زمان و زمين
همه نيكويها ز يزدان شناس
و زو دار تا زنده باشي سپاس
تو گويي به دانش كه گيتي مراست
نبينم همي گفت و گوي تو راست
كجا آورد دانش تو بها
چو آيي چنين در دم اژدها
بدوزي به روز جواني كفن
فرستادهٔي سازي از خويشتن
مرا نيست آيين خون ريختن
نه بر خيره با مهتر آويختن
چو شاهي به كاري توانا بود
ببخشايد از داد و دانا بود
چنان دان كه ريزندهٔ خون شاه
جز آتش نبيند به فرجام گاه
تو ايمن بباش و به شادي برو
چو رفتي يكي كار برساز نو
كزين پس نيابي به پيغمبري
ترا خاك داند كه اسكندري
ندانم كسي را ز گردنكشان
كه از چهر او من ندارم نشان
نگاريده هم زين نشان بر حرير
نهاده به نزد يكي يادگير
برو راند هم حكم اخترشناس
كزو ايمني باشد اندر هراس
چو بخشنده شد خسرو راي‌زن
زمانه بگويد به مرد و به زن
تو تا ايدري بيطقون خوانمت
برين هم نشان دور بنشانمت
بدان تا نداند كسي راز تو
همان نشنود نام و آواز تو
فرستمت بر نيكوي باز جاي
تو بايد كه باشي خداوند راي
به پيمان كه هرگز به فرزند من
به شهر من و خويش و پيوند من
نباشي بداندايش گر بدسگال
به كشور نخواني مرا جز همال
سكندر شنيد اين سخن شاد شد
ز تيمار وز كشتن آزاد شد
به دادار دارنده سوگند خورد
بدين مسيحا و گرد نبرد
كه با بوم و بارست و فرزند تو
بزرگان كه باشند پيوند تو
نسازم جز از خوبي و راستي
نه انديشم از كژي و كاستي
چو سوگند شد خورده قيدافه گفت
كه اين پند بر تو نشايد نهفت
چنان دان كه طينوش فرزند من
كم انديشد از دانش و پند من
يكي بادسارست داماد فور
نبايد كه داند ز نزديك و دور
كه تو با سكندر ز يك پوستي
گر ايدونك با او به دل دوستي
كه او از پي فور كين آورد
به جنگ آسمان بر زمين آورد
كنون شاد و ايمن به ايوان خرام
ز تيمار گيتي مبر هيچ نام


بخش ۲۷

۳۲ بازديد


همي چاره جست آن شب ديرياز
چو خورشيد بنمود چيني طراز
برافراخت از كوه زرين درفش
نگونسار شد پرنياني بنفش
سكندر بيامد به نزديك شاه
پرستنده برخاست از بارگاه
به رسمي كه بودش فرود آوريد
جهانجوي پيش سپهبد چميد
ز بيگانه ايوان بپرداختند
فرستاده را پيش او تاختند
چو قيدافه را ديد بر تخت گفت
كه با راي تو مشتري باد جفت
بدين مسيحا به فرمان راست
بد ارنده كو بر زبانم گواست
با براي و دين و صليب بزرگ
به جان و سر شهريار سترگ
به زنار و شماس و روح‌القدس
كزين پس مرا خاك در اندلس
نبيند نه لشكر فرستم به جنگ
نياميزم از هر دري نيز رنگ
نه با پاك فرزند تو بد كنم
نه فرمان دهم نيز و نه خود كنم
به جان ياد دارم وفاي ترا
نجويم به چيزي جفاي ترا
برادر بود نيك‌خواهت مرا
به جاي صليب است گاهت مرا
نگه كرد قيدافه سوگند اوي
يگانه دل و راست پيوند اوي
همه كاخ كرسي زرين نهاد
به پيش اندر آرايش چين نهاد
بزرگان و نيك‌اختران را بخواند
يكايك بر آن كرسي زر نشاند
ازان پس گرامي دو فرزند را
بياورد خويشان و پيوند را
چنين گفت كاندر سراي سپنج
سزد گر نباشيم چندين به رنج
نبايد كزين گردش روزگار
مرا بهره كين آيد و كارزار
سكندر نخواهد شد از گنج سير
وگر آسمان اندر آرد به زير
همي رنج ما جويد از بهر گنج
همه گنج گيتي نيرزد به رنج
برآنم كه با اونسازيم جنگ
نه بر پادشاهي كنم كار تنگ
يكي پاسخ پندمندش دهيم
سرش برفرازيم و پندش دهيم
اگر جنگ جويد پس از پند من
به بيند پس از پند من بند من
ازان سان شوم پيش او با سپاه
كه بخشايش آرد برو چرخ و ماه
ازين ازمايش ندارد زيان
بماند مگر دوستي در ميان
چه گوييد و اين را چه پاسخ دهيد
مرا اندرين راي فرخ نهيد
همه مهتران سر برافراختند
همي پاسخ پادشا ساختند
بگفتند كاي سرور داد و راد
ندارد كسي چون تو مهتر به ياد
نگويي مگر آنك بهتر بود
خنك شهركش چون تو مهتر بود
اگر دوست گردد ترا پادشا
چه خواهد جزين مردم پارسا
نه آسيب آيد بدين گنج تو
نيرزد همه گنجها رنج تو
چو اسكندري كو بيايد ز روم
به شمشير دريا كند روي بوم
همي از درت بازگردد به چيز
همه چيز دنيي نيرزد پشيز
جز از آشتي ما نبينيم روي
نه والا بود مردم كينه‌جوي
چو بشنيد گفتار آن بخردان
پسنديده و پاك‌دل موبدان
در گنج بگشاد و تاج پدر
بياورد با ياره و طوق زر
يكي تاج بد كاندران شهر و مرز
كسي گوهرش را ندانست ارز
فرستاده را گفت كين بي‌بهاست
هرانكس كه دارد جزو نارواست
به تاج مهان چون سزا ديدمش
ز فرزند پرمايه بگزيدمش
يكي تخت بودش به هفتاد لخت
ببستي گشايندهٔ نيك‌بخت
به پيكر يك اندر دگر بافته
به چاره سر شوشها تافته
سر پايها چون سر اژدها
ندانست كس گوهرش را بها
ازو چارصد گوهر شاهوار
همان سرخ ياقوت بد زين شمار
دو بودي به مثقال هر يك به سنگ
چو يك دانهٔ نار بودي به رنگ
زمرد برو چار صد پاره بود
به سبزي چو قوس قزح نابسود
گشاده شتر بار بودي چهل
زني بود چون موج دريا به دل
دگر چار صد تاي دندان پيل
چه دندان درازيش بد ميل ميل
پلنگي كه خواني همي بربري
ازان چار صد پوست بد بر سري
ز چرم گوزن ملمع هزار
همه رنگ و بيرنگ او پر نگار
دگر صد سگ و يوز نخچير گير
كه آهو ورا پيش ديدي ز تير
بياورد زان پس دوصد گاوميش
پرستندهٔ او همي راند پيش
ز ديباي خز چارصد تخته نيز
همان تختها كرده از چوب شيز
دگر چار صد تخته از عود تر
كه مهر اندرو گيرد و رنگ زر
صد اسپ گرانمايه آراسته
ز ميدان ببردند با خواسته
همان تيغ هندي و رومي هزار
بفرمود با جوشن كارزار
همان خود و مغفر هزار و دويست
به گنجور فرمود كاكنون مه‌ايست
همه پاك بر بيطقون برشمار
بگويش كه شبگير برساز كار
سپيده چو برزد ز بالا درفش
چو كافور شد روي چرخ بنفش
زمين تازه شد كوه چون سندروس
ز درگاه برخاست آواي كوس
سكندر به اسپ اندر آورد پاي
به دستوري بازگشتن به جاي
چو طينوش جنگي سپه برنشاند
از ايوان به درگاه قيدافه راند
به قيدافه گفتند پدرود باش
به جان تازهٔ چرخ را پود باش
برين گونه منزل به منزل سپاه
همي راند تا پيش آن رزمگاه
كه لشكرگه نامور شاه بود
سكندر كه با بخت همراه بود
سكندر بران بيشه بنهاد رخت
كه آب روان بود و جاي درخت
به طينوش گفت ايدر آرام گير
چو آسوده گردي مي و جام گير
شوم هرچ گفتم به جاي آورم
ز هر گونه پاكيزه راي آورم
سكندر بيامد به پرده سراي
سپاهش برفتند يك سر ز جاي
ز شادي خروشيدن آراستند
كلاه كياني بپيراستند
كه نوميد بد لشكر نامجوي
كه دانست كش باز بينند روي
سپه با زبانها پر از آفرين
يكايك نهادند سر بر زمين
ز لشكر گزين كرد پس شهريار
ازان نامداران رومي هزار
زره‌دار با گرزهٔ گاوروي
برفتند گردان پرخاشجوي
همه گرد بر گرد آن بيشه مرد
كشيدند صف با سليح نبرد
سكندر خروشيد كاي مرد تيز
همي جنگ راي آيدت گر گريز
بلرزيد طينوش بر جاي خويش
پشيمان شد از دانش و راي خويش
بدو گفت كاي شاه برترمنش
ستايش گزيني به از سرزنش
چنان هم كه با خويش من قيدروش
بزرگي كن و راستي را بكوش
نه اين بود پيمانت با مادرم
نگفتي كه از راستي نگذرم؟
سكندر بدو گفت كاي شهريار
چرا سست گشتي بدين مايه كار
ز من ايمني بيم در دل مدار
نيازارد از من كسي زان تبار
نگردم ز پيمان قيدافه من
نه نيكو بود شاه پيمان‌شكن
پياده شد از باره طينوش زود
زمين را ببوسيد و زراي نمود
جهاندار بگرفت دستش به دست
بدان گونه كو گفت پيمان ببست
بدو گفت منديش و رامش گزين
من از تو ندارم به دل هيچ كين
چو مادرت بر تخت زرين نشست
من اندر نهادم به دست تو دست
بگفتم كه من دست شاه زمين
به دست تو اندر نهم هم‌چنين
همان روز پيمان من شد تمام
نه خوب آيد از شاه گفتار خام
سكندر منم وان زمان من بدم
به خوبي بسي داستانها زدم
همان روز قيدافه آگاه بود
كه اندر كفت پنجهٔ شاه بود
پرستنده را گفت قيصر كه تخت
بياراي زير گلفشان درخت
بفرمود تا خوان بياراستند
نوازندهٔ رود و مي خواستند
بفرمود تا خلعت خسروي
ز رومي و چيني و از پهلوي
ببخشيد يارانش را سيم و زر
كرا در خور آمد كلاه و كمر
به طيوش فرمود كايدر مه‌ايست
كه اين بيشه دورست راه تو نيست
به قيدافه گوي اي هشيوار زن
جهاندار و بينادل و راي‌زن
بدارم وفاي تو تا زنده‌ام
روان را به مهر تو آگنده‌ام


بخش ۲۶

۳۲ بازديد


چو طينوش گفت سكندر شنيد
به كردار باد دمان بردميد
بدو گفت كاي ناكس بي‌خرد
ترا مردم از مردمان نشمرد
نداني كه پيش كه داري نشست
بر شاه منشين و منماي دست
سرت پر ز تيزي و كنداوريست
نگويي مرا خود كه شاه تو كيست
اگر نيستي فر اين نامدار
سرت كندمي چون ترنجي ز بار
هم‌اكنون سرت را من از درد فور
به لشكر نمايم ز تن كرده دور
يكي بانگ برزد برو مادرش
كه آسيمه برگشت جنگي سرش
به طينوش گفت اين نه گفتار اوست
بران درگه او را فرستاد دوست
بفرمود كو را به بيرون برند
ز پيش نشستش به هامون برند
چنين گفت پس با سكندر به راز
كه طينوش بي‌دانش ديوساز
نبايد كه اندر نهان چارهٔي
بسازد گزندي و پتيارهٔي
تو دانش پژوهي و داري خرد
نگه كن بدين تا چه اندر خورد
سكندر بدو گفت كين نيست راست
چو طينوش را بازخواني رواست
جهاندار فرزند را بازخواند
بران نامور زيرگاهش نشاند
سكندر بدو گفت كاي كامگار
اگر كام دل خواهي آرام دار
من از تو بدين كين نگيرم همي
سخن هرچ گويي پذيرم همي
مرا اين نژندي ز اسكندرست
كجا شاد با تاج و با افسرست
بدين سان فرستد مرا نزد شاه
كه از نامور مهتري باژ خواه
بدان تا هران بد كه خواهد رسيد
برو بر من آيد ز دشمن پديد
ورا من بدين زود پاسخ دهم
يكي شاه را راي فرخ نهم
اگر دست او من بگيرم به دست
به نزد تو آرم به جاي نشست
بدان سان كه با او نبيني سپاه
نه شمشير بيني نه تخت و كلاه
چه بخشي تو زين پادشاهي مرا
چو بپسندي اين نيك‌خواهي مرا
چو بشنيد طينوش گفت اين سخن
شنيدم نبايد كه گردد كهن
گرين را كه گفتي به جاي آوري
بكوشي و پاكيزه راي آوري
من از گنج وز بدره و هرچ هست
ز اسپان و مردان خسرو پرست
ترا بخشم و نيز دارم سپاس
تو باشي جهانگير و نيكي‌شناس
يكي پاك دستور باشي مرا
بدين مرز گنجور باشي مرا
سكندر بيامد ز جاي نشست
برين عهد بگرفت دستش به دست
بپرسيد طينوش كاين چون كني
بدين جادوي بر چه افسون كني
بدو گفت چون بازگردم ز شاه
تو بايد كه با من بيايي به راه
ز لشكر بياري سواري هزار
همه نامدار از در كارزار
به جايي يكي بيشه ديدم به راه
نشانم ترا در كمين با سپاه
شوم من ز پيش تو در پيش اوي
ببينم روان بدانديش اوي
بگويم كه چندين فرستاد چيز
كزان پس نينديشي از چيز نيز
فرستاده گويد كه من نزد شاه
نيارم شدن در ميان سپاه
اگر شاه بيند كه با موبدان
شود نزد طينوش با بخردان
چو بيندش بپذيرد اين خواسته
ز هرگونهٔي گنج آراسته
بيايد چو بيند ترا بي‌سپاه
اگر بازگردد گشادست راه
چو او بشنود خوب گفتار من
نه انديشد از رنگ و بازار من
بيايد بر آن سايه زير درخت
ز گنجور مي خواهد و تاج و تخت
تو جنگي سپاهي به گردش درآر
برآسايد از گردش روزگار
مكافات من باشد و كام تو
نجويد ازان پس كس آرام تو
كه آيد به دستت بسي خواسته
پرستنده و اسپ آراسته
چو طينوش بشنيد زان شاد شد
بسان يكي سرو آزاد شد
چنين داد پاسخ كه دارم اميد
كه گردد بدو تيره روزم سپيد
به دام من آويزد او ناگهان
به خوني كه او ريخت اندر جهان
چو داراي دارا و گردان سند
چو فور دلير آن سرافراز هند
چو قيدافه گفت سكندر شنيد
به چشم و دلش چارهٔ او بديد
بخنديد زان چاره در زير لب
دو بسد نهان كرد زير قصب
سكندر بيامد ز نزديك اوي
پرانديشه بد جان تاريك اوي


بخش ۲۹

۳۲ بازديد


همي رفت منزل به منزل به راه
ز ره رنجه و مانده يكسر سپاه
ز شهر برهمن به جايي رسيد
يكي بي‌كران ژرف دريا بديد
بسان زنان مرد پوشيده روي
همي رفت با جامه و رنگ و بوي
زبانها نه تازي و نه خسروي
نه تركي نه چيني و نه پهلوي
ز ماهي بديشان همي خوردني
به جايي نبد راه آوردني
شگفت اندر ايشان سكندر بماند
ز دريا همي نام يزدان بخواند
هم‌انگاه كوهي برآمد ز آب
بدو پاره شد زرد چون آفتاب
سكندر يكي تيز كشتي بجست
كه آن را ببيند به ديده درست
يكي گفت زان فيلسوفان به شاه
كه بر ژرف دريا ترا نيست راه
بمان تا ببيند مر او را كسي
كه بهره ندارد ز دانش بسي
ز رومي و از مردم پارسي
بدان كشتي اندر نشستند سي
يكي زرد ماهي بد آن لخت كوه
هم‌انگه چو تنگ اندر آمد گروه
فروبرد كشتي هم اندر شتاب
هم آن كوه شد ناپديد اندر آب
سپاه سكندر همي خيره ماند
همي هركسي نام يزدان بخواند
بدو گفت رومي كه دانش بهست
كه داننده بر هر كسي بر مهست
اگر شاه رفتي و گشتي تباه
پر از خون شدي جان چندين سپاه
وزان جايگه لشكر اندر كشيد
يكي آبگيري نو آمد پديد
به گرد اندرش ني بسان درخت
تو گفتي كه چوب چنارست سخت
ز پنجه فزون بود بالاي اوي
چهل رش بپيمود پهناي اوي
همه خانه‌ها كرده از چوب و ني
زمينش هم از ني فروبرده پي
نشايست بد در نيستان بسي
ز شوري نخورد آب او هركسي
چو بگذشت زان آب جايي رسيد
كه آمد يكي ژرف دريا پديد
جهان خرم و آب چون انگبين
همي مشك بوييد روي زمين
بخوردند و كردند آهنگ خواب
بسي مار پيچان برآمد ز آب
وزان بيشه كژدم چو آتش به رنگ
جهان شد بران خفتگان تار و تنگ
به هر گوشهٔي در فراوان بمرد
بزرگان دانا و مردان گرد
ز يك سو فراوان بيامد گراز
چو الماس دندانهاي دراز
ز دست دگر شير مهتر ز گاو
كه با جنگ ايشان نبد زور و تاو
سپاهش ز دريا بيكسو شدند
بران نيستان آتش اندر زدند
بكشتند چندان ز شيران كه راه
به يكبارگي تنگ شد بر سپاه


بخش ۲۸

۳۲ بازديد


وزان جايگه لشكر اندر كشيد
دمان تا به شهر برهمن رسيد
بدان تا ز كردارهاي كهن
بپرسد ز پرهيزگاران سخن
برهمن چو آگه شد از كار شاه
كه آورد زان روي لشگر به راه
پرستنده مرد اندر آمد ز كوه
شدند اندران آگهي همگروه
نوشتند پس نامهٔي بخردان
به نزد سكندر سر موبدان
سر نامه بود آفرين نهان
ز داننده بر شهريار جهان
كه پيروزگر باد همواره شاه
به افزايش و دانش و دستگاه
دگر گفت كاي شهريار سترگ
ترا داد يزدان جهان بزرگ
چه داري بدين مرز بي‌ارز راي
نشست پرستندگان خداي
گرين آمدنت از پي خواسته‌ست
خرد بي‌گمان نزد تو كاسته‌ست
بر ما شكيبايي و دانش است
ز دانش روانها پر از رامش است
شكيبايي از ما نشايد ستد
نه كس را ز دانش رسد نيز بد
نبيني جز از برهنه يك رمه
پراگنده از روزگار دمه
اگر بودن ايدر دراز آيدت
به تخم گياها نياز آيدت
فرستاده آمد بر شهريار
ز بيخ گيا بر ميانش ازار
سكندر فرستاده و نامه ديد
بي‌آزاري و رامشي برگزيد
سپه را سراسر هم آنجا بماند
خود و فيلسوفان رومي براند
پرستنده آگه شد از كار شاه
پذيره شدندش يكايك به راه
ببردند بي‌مايه چيزي كه بود
كه نه گنج بدشان نه كشت و درود
يكايك برو خواندند آفرين
بران برمنش شهريار زمين
سكندر چو روي برهمن بديد
بران گونه آواز ايشان شنيد
دوان و برهنه تن و پاي و سر
تنان بي‌بر و جان ز دانش به بر
ز برگ گيا پوشش از تخم خورد
برآسوده از رزم و روز نبرد
خور و خواب و آرام بر دشت و كوه
برهنه به هر جاي گشته گروه
همه خوردنيشان بر ميوه‌دار
ز تخم گيا رسته بر كوهسار
ازار يكي چرم نخچير بود
گيا پوشش و خوردن آژير بود
سكندر بپرسيدش از خواب و خورد
از آسايش روز ننگ و نبرد
ز پوشيدني و ز گستردني
همه بي‌نيازيم از خوردني
برهنه چو زايد ز مادر كسي
نبايد كه نازد بپوششي بسي
وز ايدر برهنه شود باز خاك
همه جاي ترس است و تيمار و باك
زمين بستر و پوشش از آسمان
به ره ديده‌بان تا كي آيد زمان
جهانجوي چندين بكوشد به چيز
كه آن چيز كوشش نيرزد به نيز
چنو بگذرد زين سراي سپنج
ازو بازماند زر و تاج و گنج
چنان دان كه نيكيست همراه اوي
به خاك اندر آيد سر و گاه اوي
سكندر بپرسيد كه كاندر جهان
فزون آشكارا بود گر نهان
همان زنده بيش است گر مرده نيز
كزان پس نيازش نيايد به چيز
چنين داد پاسخ كه اي شهريار
تو گر مرده را بشمري صدهزار
ازان صد هزاران يكي زنده نيست
خنك آنك در دوزخ افگنده نيست
ببايد همين زنده را نيز مرد
يكي رفت و نوبت به ديگر سپرد
بپرسيد خشكي فزون‌تر گر آب
بتابد بروبر همي آفتاب
برهمن چنين داد پاسخ به شاه
كه هم آب را خاك دارد نگاه
بپرسيد كز خواب بيدار كيست
به روي زمين بر گنهكار كيست
كه جنبندگانند و چندي زيند
ندانند كاندر جهان برچيند
برهمن چنين داد پاسخ بدوي
كه اي پاكدل مهتر راست گوي
گنهكارتر چيز مردم بود
كه از كين و آزش خرد گم بود
چو خواهي كه اين را بداني درست
تن خويشتن را نگه كن نخست
كه روي زمين سربسر پيش تست
تو گويي سپهر روان خويش تست
همي راي داري كه افزون كني
ز خاك سيه مغز بيرون كني
روان ترا دوزخ است آرزوي
مگر زين سخن بازگردي به خوي
دگر گفت بر جان ما شاه كيست
به كژي بهر جاي همراه كيست
چنين داد پاسخ كه آز است شاه
سر مايهٔ كين و جاي گناه
بپرسيد خود گوهر از بهر چيست
كش از بهر بيشي ببايد گريست
چنين داد پاسخ كه آز و نياز
دو ديوند بيچاره و ديوساز
يكي را ز كمي شده خشك لب
يكي از فزونيست بي‌خواب شب
همان هر دو را روز مي بشكرد
خنك آنك جانش پذيرد خرد
سكندر چو گفتار ايشان شنيد
به رخساره شد چون گل شنبليد
دو رخ زرد و ديده پر از آب كرد
همان چهر خندان پر از تاب كرد
بپرسيد پس شاه فرمانروا
كه حاجت چه باشد شما را به ما
ندارم دريغ از شما گنج خويش
نه هرگز برانديشم از رنج خويش
بگفتند كاي شهريار بلند
در مرگ و پيري تو بر ما ببند
چنين داد پاسخ ورا شهريار
كه بامرگ خواهش نيايد به كار
چه پرهيزي از تيز چنگ اژدها
كه گرزآهني زو نيابي رها
جواني كه آيد بمابر دراز
هم از روز پيري نيابد جواز
برهمن بدو گفت كاي پادشا
جهاندار و دانا و فرمانروا
چو داني كه از مرگ خود چاره نيست
ز پيري بتر نيز پتياره نيست
جهان را به كوشش چه جويي همي
گل زهر خيره چه بويي همي
ز تو بازماند همين رنج تو
به دشمن رسد كوشش و گنج تو
ز بهر كسان رنج بر تن نهي
ز كم دانشي باشد و ابلهي
پيامست از مرگ موي سپيد
به بودن چه داري تو چندين اميد
چنين گفت بيداردل شهريار
كه گر بنده از بخشش كردگار
گذر يافتي بودمي من همان
به تدبير بر گشتن آسمان
كه فرزانه و مرد پرخاشخر
ز بخشش به كوشش نيابد گذر
دگر هرك در جنگ من كشته شد
كرا ز اخترش روز برگشته شد
به درد و به خون ريختن بد سزا
كه بيدادگر كس نيابد رها
بديدند بادافره ايزدي
چو گشتند باز از ره بخردي
كس از خواست يزدان كرانه نيافت
ز كار زمانه بهانه نيافت
بسي چيز بخشيد و نستد كسي
نبد آز نزديك ايشان بسي
بي‌آزار ازان جايگه برگرفت
بران هم نشان راه خاور گرفت


بخش ۳۲

۳۸ بازديد


بپرسيد هرچيز و دريا بديد
وزان روي لشكر به مغرب كشيد
يكي شارستان پيشش آمد بزرگ
بدو اندرون مردماني سترگ
همه روي سرخ و همه موي زرد
همه در خور جنگ روز نبرد
به فرمان به پيش سكندر شدند
دو تا گشته و دست بر سر شدند
سكندر بپرسيد از سركشان
كه ايدر چه دارد شگفتي نشان
چنين گفت با او يكي مرد پير
كه اي شاه نيك‌اختر و شهرگير
يكي آبگيرست زان روي شهر
كزان آب كس را نديديم بهر
چو خورشيد تابان بدانجا رسيد
بران ژرف دريا شود ناپديد
پس چشمه‌در تيره گردد جهان
شود آشكاراي گيتي نهان
وزان جاي تاريك چندان سخن
شنيدم كه هرگز نيايد به بن
خرد يافته مرد يزدان‌پرست
بدو در يكي چشمه گويد كه هست
گشاده سخن مرد با راي و كام
همي آب حيوانش خواند به نام
چنين گفت روشن‌دل پر خرد
كه هرك آب حيوان خورد كي مرد
ز فردوس دارد بران چشمه راه
بشويد برآن تن بريزد گناه
بپرسيد پس شه كه تاريك جاي
بدو اندرون چون رود چارپاي
چنين پاسخ آورد يزدان‌پرست
كزان راه بر كره بايد نشست
به چوپان بفرمود كاسپ يله
سراسر به لشكرگه آرد گله
گزين كرد زو بارگي ده هزار
همه چار سال از در كارزار