من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱

۳۲ بازديد


به بيماري اندر بمرد اردشير
همي بود بي‌كار تاج و سرير
هماي آمد و تاج بر سر نهاد
يكي راه و آيين ديگر نهاد
سپه را همه سربسر بار داد
در گنج بگشاد و دينار داد
به راي و به داد از پدر برگذشت
همي گيتي از دادش آباد گشت
نخستين كه ديهيم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد
كه اين تاج و اين تخت فرخنده باد
دل بدسگالان ما كنده باد
همه نيكويي باد كردار ما
مبيناد كس رنج و تيمار ما
توانگر كنيم آنك درويش بود
نيازش به رنج تن خويش بود
مهان جهان را كه دارند گنج
نداريم زان نيكويها به رنج
چو هنگام زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشكر همي داشت راز
همي تخت شاهي پسند آمدش
جهان داشتن سودمند آمدش
نهاني پسر زاد و با كس نگفت
همي داشت آن نيكويي در نهفت
بياورد آزاده‌تن دايه را
يكي پاك پرشرم و بامايه را
نهاني بدو داد فرزند را
چنان شاه شاخ برومند را
كسي كو ز فرزند او نام برد
چنين گفت كان پاك‌زاده بمرد
همان تاج شاهي به سر بر نهاد
همي بود بر تخت پيروز و شاد
ز دشمن بهر سو كه بد مهتري
فرستاد بر هر سوي لشكري
ز چيزي كه رفتي به گرد جهان
نبودي بد و نيك ازو در نهان
به گيتي بجز داد و نيكي نخواست
جهان را سراسر همي داشت راست
جهاني شده ايمن از داد او
به كشور نبودي بجز ياد او
بدين سان همي بود تا هشت ماه
پسر گشت مانندهٔ رفته شاه
بفرمود تا درگري پاك‌مغز
يكي تخته جست از در كار نغز
يكي خرد صندوق از چوب خشك
بكردند و برزد برو قير و مشك
درون نرم كرده به ديباي روم
براندوده بيرون او مشك و موم
به زير اندرش بستر خواب كرد
ميانش پر از در خوشاب كرد
بسي زر سرخ اندرو ريخته
عقيق و زبرجد برآميخته
ببستند بس گوهر شاهوار
به بازوي آن كودك شيرخوار
بدانگه كه شد كودك از خواب مست
خروشان بشد دايهٔ چرب دست
نهادش به صندوق در نرم نرم
به چيني پرندش بپوشيد گرم
سر تنگ تابوت كردند خشك
به دبق و به عنبر به قير و به مشك
ببردند صندوق را نيم شب
يكي بر دگر نيز نگشاد لب
ز پيش همايش برون تاختند
به آب فرات اندر انداختند
پس‌اندر همي رفت پويان دو مرد
كه تا آب با شيرخواره چه كرد
چو كشتي همي رفت چوب اندر آب
نگهبان آنرا گرفته شتاب
سپيده چو برزد سر از كوهسار
بگرديد صندوق بر رودبار
به گازرگهي كاندرو بود سنگ
سر جوي را كارگه كرده تنگ
يكي گازر آن خرد صندوق ديد
بپوييد وز كارگه بركشيد
چو بگشاد گسترده‌ها برگرفت
بماند اندران كار گازر شگفت
به جامه بپوشيد و آمد دمان
پراميد و شادان و روشن‌روان
سبك ديده‌بان پيش مامش دويد
ز صندوق و گازر بگفت آنچ ديد
جهاندار پيروز با ديده گفت
كه چيزي كه ديدي ببايد نهفت


بخش ۵

۳۸ بازديد


بگفت اين و زان جايگه برگرفت
ازان مرز تا روم لشكر گرفت
سپهبد طلايه به داراب داد
طلايه سنان را به زهر آب داد
هم‌انگه طلايه بيامد ز روم
وزين سو نگهدار اين مرز و بوم
زناگه دو لشكر بهم بازخورد
برآمد هم‌آنگاه گرد نبرد
همه يك به ديگر برآميختند
چو رود روان خون همي ريختند
چو داراب ديد آن سپاه نبرد
به پيش اندر آمد به كردار گرد
ازان لشكر روم چندان بكشت
كه گفتي فلك تيغ دارد به مشت
همي رفت زان گونه بر سان شير
نهنگي به چنگ اژدهايي به زير
چنين تا به لشكرگه روميان
همي تاخت بر سان شير ژيان
زمين شد ز رومي چو درياي خون
جهانجوي را تيغ شد رهنمون
به پيروزي از روميان گشت باز
به نزديك سالار گردنفراز
بسي آفرين يافت از رشنواد
كه اين لشكر شاه بي‌تو مباد
چو ما بازگرديم زين رزم روم
سپاه اندر آيد به آباد بوم
تو چندان نوازش بيابي ز شاه
ز اسپ و ز مهر و ز تيغ و كلاه
همه شب همي لشكر آراستند
سليح سواران بپيراستند
چو خورشيد برزد سر از تيره راغ
زمين شد به كردار روشن چراغ
بهم بازخوردند هر دو سپاه
شد از گرد خورشيد تابان سياه
چو داراب پيش آمد و حمله برد
عنان را به اسپ تگاور سپرد
به پيش صف روميان كس نماند
ز گردان شمشيرزن بس نماند
به قلب سپاه اندر آمد چو گرگ
پراگنده كرد آن سپاه بزرگ
وزان جايگه شد سوي ميمنه
بياورد چندي سليح و بنه
همه لشكر روم برهم دريد
كسي از يلان خويشتن را نديد
دليران ايران به كردار شير
همي تاختند از پس اندر دلير
بكشتند چندان ز رومي سپاه
كه گل شد ز خون خاك آوردگاه
چهل جاثليق از دليران بكشت
بيامد صليبي گرفته به مشت
چو زو رشنواد آن شگفتي بديد
ز شادي دل پهلوان بردميد
برو آفرين كرد و چندي ستود
بران آفرين مهرباني فزود
شب آمد جهان قيرگون شد به رنگ
همي بازگشتند يكسر ز جنگ
سپهبد به لشكرگه روميان
برآسود و بگشاد بند ميان
ببخشيد در شب بسي خواسته
شد از خواسته لشكر آراسته
فرستاد نزديك داراب كس
كه اي شيردل مرد فريادرس
نگه كن كنون تا پسند تو چيست
وزي خواسته سودمند تو چيست
نگه دار چيزي كه راي آيدت
ببخش آنچ دل رهنماي آيدت
هرآنچ آن پسندت نيايد ببخش
تو نامي‌تري از خداوند رخش
چو آن ديد داراب شد شادكام
يكي نيزه برداشت از بهر نام
فرستاد ديگر سوي رشنواد
بدو گفت پيروز بادي و شاد
چو از باختر تيره شد روي مهر
بپوشيد ديباي مشكين سپهر
همان پاس از تيره شب درگذشت
طلايه پراگنده بر گرد دشت
غو پاسبان خاست چون زلزله
همي شد چو اواز شير يله
چو زرين سپر برگرفت آفتاب
سر جنگجويان برآمد ز خواب
ببستند گردان ايران ميان
همي تاختند از پس روميان
به شمشير تيز آتش افروختند
همه شهرها را همي سوختند
ز روم و ز رومي برانگيخت گرد
كس از بوم و بر ياد ديگر نكرد
خروشي به زاري برآمد ز روم
كه بگذاشتند آن دلارام بوم
به قيصر بر از كين جهان تنگ شد
رخ نامدارانش بي‌رنگ شد
فرستاده آمد بر رشنواد
كه گر دادگر سر نپيچد ز داد
شدند آنك جنگي بد از جنگ سير
سر بخت روم اندرآمد به زير
كه گر باژ خواهيد فرمان كنيم
بنوي يكي باز پيمان كنيم
فرستاد قيصر ز هر گونه چيز
ابا برده‌ها بدره بسيار نيز
سپهبد پذيرفت زو آنچ بود
ز دينار وز گوهر نابسود


بخش ۴

۳۸ بازديد


چنان بد كه روزي يكي تندباد
برآمد غمي گشت زان رشنواد
يكي رعد و باران با برق و جوش
زمين پر ز آب آسمان پرخروش
به هر سو ز باران همي تاختند
به دشت اندرون خيمه‌ها ساختند
غمي بود زان كار داراب نيز
ز باران همي جست راه گريز
نگه كرد ويران يكي جاي ديد
ميانش يكي طاق بر پاي ديد
بلند و كهن بود و آزرده بود
يكي خسروي جاي پر پرده بود
نه خرگاه بودش نه پرده‌سراي
نه خيمه نه انباز و نه چارپاي
بران طاق آزرده بايست خفت
چو تنها تني بود بي‌يار و جفت
سپهبد همي گرد لشكر بگشت
بران طاق آزرده اندر گذشت
ز ويران خروشي به گوش آمدش
كزان سهم جاي خروش آمدش
كه اي طاق آزرده هشيار باش
برين شاه ايران نگهدار باش
نبودش يكي خيمه و يار و جفت
بيامد به زير تو اندر بخفت
چنين گفت با خويشتن رشنواد
كه اين بانگ رعدست گر تندباد
دگر باره آمد ز ايوان خروش
كه اي طاق چشم خرد را مپوش
كه در تست فرزند شاه اردشير
ز باران مترس اين سخن يادگير
سيم بار آوازش آمد به گوش
شگفتي دلش تنگ شد زان خروش
به فرزانه گفت اين چه شايد بدن
يكي را سوي طاق بايد شدن
ببينيد تا اندرو خفته كيست
چنين بر تن خود برآشفته كيست
برفتند و ديدند مردي جوان
خردمند و با چهرهٔ پهلوان
همه جامه و باره و تر و تباه
ز خاك سيه ساخته جايگاه
به پيش سپهبد بگفت آنچ ديد
دل پهلوان زان سخن بردميد
بفرمود كو را بخوانيد زود
خروشي برين سان كه يارد شنود
برفتند و گفتند كاي خفته مرد
ازين خواب برخيز و بيدار گرد
چو دارا به اسپ اندر آورد پاي
شكسته رواق اندر آمد ز جاي
چو سالار شاه آن شگفتي بديد
سرو پاي داراب را بنگريد
چنين گفت كاينت شگفتي شگفت
كزين برتر انديشه نتوان گرفت
بشد تيز با او به پرده‌سراي
همي گفت كاي دادگر يك خداي
كسي در جهان اين شگفتي نديد
نه از كار ديده بزرگان شنيد
بفرمود تا جامه‌ها خواستند
به خرگاه جايي بياراستند
به كردار كوه آتشي برفروخت
بسي عود و با مشك و عنبر بسوخت
چو خورشيد سر برزد از كوهسار
سپهبد برفتن بر آراست كار
بفرمود تا موبدي رهنماي
يكي دست جامه ز سر تا به پاي
يكي اسپ با زين و زرين ستام
كمندي و تيغي به زرين نيام
به داراب دادند و پرسيد زوي
كه اي شيردل مهتر نامجوي
چو مردي تو و زادبومت كجاست
سزد گر بگويي همه راه راست
چو بشنيد داراب يكسر بگفت
گذشته همي برگشاد از نهفت
بران سان كه آن زن برو كرد ياد
سخنها همي گفت با رشنواد
ز صندوق و ياقوت و بازوي خويش
ز دينار و ديبا به پهلوي خويش
يكايك به سالار لشكر بگفت
ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت
هم‌انگه فرستاد كس رشنواد
فرستاده را گفت بر سان باد
زن گازر و گازر و مهره را
بياريد بهرام و هم زهره را


بخش ۳

۳۵ بازديد


به گازر چنين گفت روزي كه من
همي اين نهان دارم از انجمن
نجنبد همي بر تو بر مهر من
نماند به چهر تو هم چهر من
شگفت آيدم چون پسر خوانيم
به دكان بر خويش بنشانيم
بدو گفت گازر كه اينت سخن
دريغ آن شده رنجهاي كهن
تراگر منش زان من برتر است
پدرجوي را راز با مادر است
چنان بد كه يك روز گازر برفت
ز خانه سوي رود يازيد تفت
در خانه را تنگ داراب بست
بيامد به شمشير يازيد دست
به زن گفت كژي و تاري مجوي
هرآنچت بپرسم سخن راست گوي
شما را كه باشم به گوهر كيم
به نزديك گازر ز بهر چيم
زن گازر از بيم زنهار خواست
خداوند داننده را يار خواست
بدو گفت خون سر من مجوي
بگويم ترا هرچ گفتي بگوي
سخنها يكايك بر و بر شمرد
بكوشيد وز كار كژي نبرد
ز صندوق وز كودك شيرخوار
ز دينار وز گوهر شاهوار
بدو گفت ما دستكاران بديم
نه از تخمهٔ كامكاران بديم
ازان تو داريم چيزي كه هست
ز پوشيدني جامه و برنشست
پرستنده ماييم و فرمان تراست
نگر تا چه بايد تن و جان تراست
چو بشنيد داراب خيره بماند
روان را به انديشه اندر نشاند
بدو گفت زين خواسته هيچ ماند
وگر گازر آن را همه برفشاند
كه باشد بهاي يكي بارگي
بدين روز كندي و بيچارگي
چنين داد پاسخ كه بيش است ازين
درخت برومند و باغ و زمين
بدو داد دينار چندانك بود
بماند آن گران گوهر نابسود
به دينار اسپي خريد او پسند
يكي كم‌بها زين و ديگر كمند
يكي مرزبان بود با سنگ و راي
بزرگ و پسنديده و رهنماي
خراميد داراب نزديك اوي
پرانديشه بد جان تاريك اوي
همي داشتش مرزبان ارجمند
ز گيتي نيامد بروبر گزند
چنان بد كه آمد سپاهي ز روم
به غارت بران مرز آباد بوم
به رزم اندرون مرزبان كشته شد
سر لشكرش زان سخن گشته شد
چو آگاهي آمد به نزد هماي
كه رومي نهاد اندرين مرز پاي
يكي مرد بد نام او رشنواد
سپهبد بد او هم سپهبدنژاد
بفرمود تا بركشد سوي روم
به شمشير ويران كند روي بوم
سپه گرد كرد آن زمان رشنواد
عرض‌گاه بنهاد و روزي بداد
چو بشنيد داراب شد شادكام
به نزديك او رفت و بنوشت نام
سپه چون فراوان شد از هر دري
همي آمد از هر سوي لشكري
بيامد ز كاخ همايون هماي
خود و مرزبانان پاكيزه‌راي
بدان تا سپه پيش او بگذرند
تن و نام و ديوانها بشمرند
همي بود چندي بران پهن دشت
چو لشكر فراوان برو برگذشت
چو داراب را ديد با فر و برز
به گردن برآورده پولاد گرز
تو گفتي همه دشت پهناي اوست
زمين زير پوينده بالاي اوست
چو ديد آن بر و چهرهٔ دلپذير
ز پستان مادر بپالود شير
بپرسيد و گفت اين سوار از كجاست
بدين شاخ و اين برز و بالاي راست
نمايد كه اين نامداري بود
خردمند و جنگي سواري بود
دلير و سرافراز و كنداور است
وليكن سليحش نه اندرخور است
چو داراب را فرمند آمدش
سپه را سراسر پسند آمدش
ز اختر يكي روزگاري گزيد
ز بهر سپهبد چنان چون سزيد
چو جنگ‌آوران را يكي گشت راي
ببردند لشكر ز پيش هماي
فرستاد بيدار كارآگهان
بدان تا نماند سخن در نهان
ز نيك و بد لشكر آگاه بود
ز بدها گمانيش كوتاه بود
همي رفت منزل به منزل سپاه
زمين پر سپاه آسمان پر ز ماه


بخش ۷

۳۵ بازديد


ز درگاه پرده فروهشت شاه
به يك هفته كس را ندادند راه
جهاندار زرين يكي تخت كرد
دو كرسي ز پيروزه و لاژورد
يكي تاج پرگوهر شاهوار
دو ياره يكي طوق گوهرنگار
همه جامهٔ خسرواني به زر
درو بافته چند گونه گهر
نشسته ستاره‌شمر پيش شاه
ز اختر همي كرد روزي نگاه
به شهريور بهمن از بامداد
جهاندار داراب را بار داد
يكي جام پر سرخ ياقوت كرد
يكي ديگري پر ز ياقوت زرد
چو آمد به نزديك ايوان فراز
هماي آمد از دور و بردش نماز
برافشاند آن گوهر شاهوار
فرو ريخت از ديده خون بركنار
پسر را گرفت اندر آغوش تنگ
ببوسيد و ببسود رويش به چنگ
بياورد و بر تخت زرين نشاند
دو چشمش ز ديدار او خيره ماند
چو داراب بر تخت شاهي نشست
هماي آمد و تاج شاهي به دست
بياورد و بر تارك او نهاد
جهان را به ديهيم او مژده داد
چو از تاج دارا فروزش گرفت
هما اندران كار پوزش گرفت
به داراب گفت آنچ اندر گذشت
چنان دان كه بر ما همه بادگشت
جواني و گنج آمد و راي زن
پدر مرده و شاه بي‌راي‌زن
اگر بد كند زو مگير آن به دست
كه جز تخت هرگز مبادت نشست
چنين داد پاسخ به مادر جوان
كه تو هستي از گوهر پهلوان
نباشد شگفت ار دل آيد به جوش
به يك بد تو چندين چه داري خروش
جهان‌آفرين از تو خشنود باد
دل بدسگالانت پر دود باد
ز من يادگاري بود اين سخن
كه هرگز نگردد به دفتر كهن
برو آفرين كرد فرخ هماي
كه تا جاي باشد تو بادي به جاي
بفرمود تا موبد موبدان
بخواند ز هر كشوري بخردان
هم از لشكر آنكس كه بد نامدار
سرافراز شيران خنجرگزار
بفرمود تا خواندند آفرين
به شاهي بران نامدار زمين
چو بر تاج شاه آفرين خواندند
بران تخت بر گوهر افشاندند
بگفت آنك اندر نهان كرده بود
ازان كرده بسيار غم خورده بود
بدانيد كز بهمن شهريار
جزين نيست اندر جهان يادگار
به فرمان او رفت بايد همه
كه او چون شبانست و گردان رمه
بزرگي و شاهي و لشكر وراست
بدو كرد بايد همي پشت راست
به شادي خروشي برآمد ز كاخ
كه نورسته ديدند فرخنده شاخ
ببردند چندان ز هر سو نثار
كه شد ناپديد اندران شهريار
جهان پر شد از شادماني و داد
كي را نيامد ازان رنج ياد
هماي آن زمان گفت با موبدان
كه اي نامور باگهر بخردان
به سي و دو سال آنك كردم به رنج
سپردم بدو پادشاهي و گنج
شما شاد باشيد و فرمان بريد
ابي راي او يك نفس مشمريد
چو داراب از تخت كي گشت شاد
به آرام ديهيم بر سر نهاد
زن گازر و گازر آمد دوان
بگفتند كاي شهريار جوان
نشست كيي بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو كنده باد
بفرمود داراب ده بدره زر
بيارند پرمايه جامي گهر
ز هر جامهٔي تخته فرمود پنج
بدادند آنرا كه او ديد رنج
بدو گفت كاي گازر پيشه‌دار
هميشه روان را به انديشه دار
مگر زاب صندوق يابي يكي
چو دارا بدو اندرون كودكي
برفتند يك لب پر از آفرين
ز دادار بر شهريار زمين
كنون اختر گازر اندرگذشت
به دكان شد و برد اشنان به دشت


بخش ۶

۳۴ بازديد


وزان جايگه بازگشتند شاد
پسنديده داراب با رشنواد
به منزل بران طاق ويران رسيد
كه داراب را اندرو خفته ديد
زن گازر و شوي و گوهر بهم
شده هر دو از بيم خواري دژم
از آنكس كشان خواند از جاي خويش
به يزدان پناهيد و رفتند پيش
چو ديد آن زن و شوي را رشنواد
ز هر گونه پرسيد و كردند ياد
بگفتند با او سخن هرچ بود
ز صندوق وز گوهر نابسود
ز رنج و ز پروردن شيرخوار
ز تيمار وز گردش روزگار
چنين گفت با شوي و زن رشنواد
كه پيروز باشيد همواره شاد
كه كس در جهان اين شگفتي نديد
نه از موبد پير هرگز شنيد
هم‌اندر زمان مرد پاكيزه‌راي
يكي نامه بنوشت نزد هماي
ز داراب وز خواب و آرامگاه
هم از جنگ او اندران رزمگاه
وزان كو به اسپ اندر آورد پاي
هم‌انگاه طاق اندر آمد ز جاي
از آواز كه آمد مر او را به گوش
ز تنگي كه شد رشنواد از خروش
ز گازر سخن هرچ بشنيد نيز
ز صندوق وز كودك خرد و چيز
به نامه درون سربسر ياد كرد
برون كرد آنگه هيوني چو گرد
همان سرخ گوهر بدو داد و گفت
كه با باد بايد كه گردي تو جفت
فرستاده تازان بيامد ز جاي
بياورد ياقوت نزد هماي
به شاه جهاندار نامه بداد
شنيده بگفت از لب رشنواد
چو آن نامه برخواند و ياقوت ديد
سرشكش ز مژگان به رخ بر چكيد
بدانست كان روز كامد به دشت
بفرمود تا پيش لشكر گذشت
بديد آن جواني كه بد فرمند
به رخ چون بهار و به بالا بلند
نبودست جز پاك فرزند اوي
گرانمايه شاخ برومند اوي
فرستاده را گفت گريان هماي
كه آمد جهان را يكي كدخداي
نبود ايچ ز ا نديشه مغزم تهي
پر از درد بودم ز شاهنشهي
ز دادار گيهان دلم پرهراس
كجا گشته بودم ازو ناسپاس
وزان نيز كان بيگنه را كه يافت
كسي يافت گر سوي دريا شتافت
كه يزدان پسر داد و نشناختم
به آب فرات اندر انداختم
به بازوش بر بستم اين يك گهر
پسر خوار شد چون بميرد پدر
كنون ايزد او را بمن بازداد
به پيروز نام و پي رشنواد
ز دينار گنجي فرو ريختند
مي و مشك و گوهر برآميختند
ببخشيد بر هرك بودش نياز
دگر هفته گنج درم كرد باز
به جايي كه دانست كاتشكده‌ست
وگر زند و استا و جشن سده‌ست
ببخشيد گنجي برين گونه نيز
به هر كشوري بر پراگنده چيز
به روز دهم بامداد پگاه
سپهبد بيامد به نزديك شاه
بزرگان و داراب با او بهم
كسي را نگفتند از بيش و كم


بخش ۳

۳۵ بازديد


شد از جنگ نيزه‌وران تا به روم
همي جست رزم اندر آباد بوم
به روم اندرون شاه بدفيلقوس
كجا بود با راي او شاه سوس
نوشتند نامه كه پور هماي
سپاهي بياورد بي‌مر ز جاي
چو بشنيد سالار روم اين سخن
به ياد آمدش روزگار كهن
ز عموريه لشكري گرد كرد
همه نامداران روز نبرد
چو دارا بيامد بزرگان روم
بپرداختند آن همه مرز و بوم
ز عموريه فيلقوس و سران
برفتند گردان و جنگاوران
دو رزم گران كرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گيتي فروز
گريزان بشد فيلقوس و سپاه
يكي را نبد ترگ و رومي كلاه
زن و كودكان نيز كردند اسير
بكشتند چندي به شمشير و تير
چو از پيش دارا به شهر آمدند
ازان رفته لشكر دو بهر آمدند
دگر پيشتر كشته و خسته بود
پس پشتشان نيزه پيوسته بود
به عموريه در حصاري شدند
ازيشان بسي زينهاري شدند
فرستادهٔي آمد از فيلقوس
خردمند و بيدار و با نعم و بوس
ابا برده و بدره و با نثار
دو صندوق پرگوهر شاهوار
چنين بود پيغام كز يك خداي
بخواهم كه او باشدم رهنماي
كه فرجام اين رزم بزم آوريم
مبادا كه دل سوي رزم آوريم
همه راستي بايد و مردمي
ز كژي و آزار خيزد كمي
چو عموريه كان نشست منست
تو آيي و سازي كه گيري بدست
دل من به جوش آيد از نام و ننگ
به هنگام بزم اندر آيم به جنگ
تو آن كن كه از شهرياران سزاست
پدر شاه بود و پسر پادشاست
چو بشنيد آزادگانرا بخواند
همه داستان پيش ايشان براند
چه بينيد گفت اندرين گفت و گوي
بجويد همي فيلقوس آب روي
همه مهتران خواندند آفرين
كه اي شاه بينادل و پاك‌دين
شهنشاه بر مهتران مهتر است
ز كار آن گزيند كجا در خور است
يكي دختري دارد اين نامدار
به بالاي سرو و به رخ چون بهار
بت‌آراي چون او نبيند به چين
ميان بتان چون درخشان نگين
اگر شاه بيند پسند آيدش
به پاليز سرو بلند آيدش
فرستادهٔ روم را خواند شاه
بگفت آنچ بشنيد از نيكخواه
بدو گفت رو پيش قيصر بگوي
اگر جست خواهي همي آب روي
پس پردهٔ تو يكي دختر است
كه بر تارك بانوان افسر است
نگاري كه ناهيد خواني ورا
بر اورنگ زرين نشاني ورا
به من بخش و بفرست با باژ روم
چو خواهي كه بي‌رنج ماندت بوم
فرستاده بشنيد و آمد چو باد
به قيصر بر آن گفتها كرد ياد
بدان شاد شد فيلقوس و سپاه
كه داماد باشد مر او را چو شاه
سخن گفت هرگونه از باژ و ساو
ز چيزي كه دارد پي روم تاو
بران بر نهادند سالي كه شاه
ستاند ز قيصر كه دارد سپاه
ز زر خايهٔ ريخته صدهزار
ابا هر يكي گوهر شاهوار
چهل كرده مثقال هر خايهٔي
همان نيز گوهر گرانمايهٔي
ببخشيد بر مرزبانان روم
هرانكس كه بودند ز آباد بوم
ازان پس همه فيلسوفان شهر
هرانكس كه بودش ازان شهر بهر
بفرمود تا راه را ساختند
ز هر كار دل را بپرداختند
برفتند با دختر شهريار
گرانمايگان هريكي با نثار
يكي مهر زرين بياراستند
پرستندهٔ تاجور خواستند
ده استر همه بار ديباي روم
بسي پيكر از گوهر و زر بوم
شتروار سيصد ز گستردني
ز چيزي كه بد راه را بردني
دلاراي رومي به مهد اندرون
سكوبا و راهب ورا رهنمون
كنيزك پس پشت ناهيد شست
ازان هريكي جامي از زر بدست
به جام اندرون گوهر شاهوار
بت‌آراي با افسر و گوشوار
سقف خوب رخ را به دارا سپرد
گهرها به گنجور او برشمرد
ازان پس بران رزمگه بس نماند
سپه را سوي شهر ايران براند
سوي پارس آمد دلارام و شاد
كلاه بزرگي بسر بر نهاد


بخش ۲

۳۴ بازديد
 

چنان بد كه از تازيان صدهزار
نبرده سواران نيزه گزار
برفتند و سالار ايشان شعيب
يكي نامدار از نژاد قتيب
جهاندار ايران سپاهي ببرد
بگفتند كان را نشايد شمرد
فراز آمدند آن دو لشكر بهم
جهان شد ز پرخاشجويان دژم
زمين آن سپه را همي برنتافت
بران بوم كس جاي رفتن نيافت
ز باران ژويين و باران تير
زمين شد ز خون چون يكي آبگير
خروشي برآمد ز هر پهلوي
تلي كشته ديدند بر هر سوي
سه روز و سه شب زين نشان جنگ بود
تو گفتي بريشان جهان تنگ بود
چهارم عرب روي برگاشتند
به شب دشت پيكار بگذاشتند
شعيب اندران رزمگه كشته شد
عرب را همه روز برگشته شد
بسي اسپ تازي به زين خدنگ
هم از نيزه و تيغ و خفتان جنگ
ازان رفتگان ماند آنجا به جاي
به نزد جهاندار پور هماي
ببخشيد چيزي كه بد بر سپاه
ز اسپ و ز رمح و ز تيغ و كلاه
ز لشكر يكي مرزبان برگزيد
كه گفتار ايشان بداند شنيد
فرستاد تا باژ خواهد ز دشت
ازان سال و آن سال كاندر گذشت


بخش ۱

۳۵ بازديد
 

كنون آفرين جهان‌آفرين
بخوانيم بر شهريار زمين
ابوالقاسم آن شاه خورشيد چهر
بياراست گيتي به داد و به مهر
نجويد جز از خوبي و راستي
نيارد بداد اندرون كاستي
جهان روشن از تاج محمود باد
همه روزگارانش مسعود باد
هميشه جوان تا جواني بود
همان زنده تا زندگاني بود
چه گفت آن سراينده دهقان پير
ز گشتاسپ وز نامدار اردشير
وزان نامداران پاكيزه‌راي
ز داراب وز رسم و راي هماي
چو دارا به تخت مهي برنشست
كمر بر ميان بست و بگشاد دست
چنين گفت با موبدان و ردان
بزرگان و بيداردل بخردان
كه گيتي نجستم به رنج و به داد
مرا تاج يزدان به سر بر نهاد
شگفتي‌تر از كار من در جهان
نبيند كسي آشكار و نهان
ندانيم جز داد پاداش اين
كه بر ما پس از ما كنند آفرين
نبايد كه پيچد كس از رنج ما
ز بيشي و آگندن گنج ما
زمانه ز داد من آباد باد
دل زير دستان ما شاد باد
ازان پس ز هندوستان و ز روم
ز هر مرز باارز و آباد بوم
برفتند با هديه و با نثار
بجستند خشنودي شهريار
چنان بد كه روزي ز بهر گله
بيامد كه اسپان ببيند يله
ز پستي برآمد به كوهي رسيد
يكي بي‌كران ژرف دريا بديد
بفرمود كز روم و وز هندوان
بيارند كارآزموده گوان
بجويند زان آب دريا دري
رسانند رودي به هر كشوري
چو بگشاد داننده از آب بند
يكي شهر فرمود بس سودمند
چو ديوار شهر اندرآورد گرد
ورا نام كردند داراب گرد
يكي آتش افروخت از تيغ كوه
پرستندهٔ آذر آمد گروه
ز هر پيشهٔي كارگر خواستند
همي شهر ايران بياراستند
به هر سو فرستاد بي‌مر سپاه
ز دشمن همي داشت گيتي نگاه
جهان از بدانديش بي‌بيم كرد
دل بدسگالان بدو نيم كرد


بخش ۱

۳۳ بازديد


چو دارا به دل سوك داراب داشت
به خورشيد تاج مهي برفراشت
يكي مرد بر تيز و برنا و تند
شده با زبان و دلش تيغ كند
چو بنشست برگاه گفت اي سران
سرافراز گردان و كنداوران
سري را نخواهم كه افتد به چاه
نه از چاه خوانم سوي تخت و گاه
كسي كو ز فرمان من بگذرد
سرش را همي تن به سر نشمرد
وگر هيچ تاب اندر آرد به دل
به شمشير باشم ورا دلگسل
جز از ما هرانكس كه دارند گنج
نخواهم كس شاددل ما به رنج
نخواهم كه باشد مرا رهنماي
منم رهنماي و منم دلگشاي
ز گيتي خور و بخش و پيمان مراست
بزرگي و شاهي و فرمان مراست
دبير خردمند را پيش خواند
ز هر در فراوان سخنها براند
يكي نامه بنوشت فرخ دبير
ز داراي داراب بن اردشير
بهر سو كه بد شاه و خودكامهٔي
بفرمود چون خنجري نامهٔي
كه هركو ز راي و ز فرمان من
بپيچد ببيند سرافشان من
همه گوش يكسر به فرمان نهيد
اگر جان ستانيد اگر جان دهيد
سر گنجهاي پدر برگشاد
سپه را همه خواند و روزي بداد
ز چار اندرآمد درم تا بهشت
يكي را بجام و يكي را به تشت
درم داد و دينار و برگستوان
همان جوشن و تيغ و گرز گران
هرانكس كه بد كار ديده سري
ببخشيد بر هر سري كشوري
يكي را ز گردنكشان مرز داد
سپه را همه چيز باارز داد
فرستاده آمد ز هر كشوري
ز هر نامداري و هر مهتري
ز هند و ز خاقان و فغفور چين
ز روم و ز هر كشوري همچنين
همه پاك با هديه و باژ و ساو
نه پي بود با او كسي را نه تاو
يكي شارستان كرد نوشاد نام
به اهواز گشتند زو شادكام
كسي را كه درويش بد داد داد
به خواهندگان گنج و بنياد داد