چو با خستگي چشمها برگشاد
بديد آن بدانديش روي شغاد
بدانست كان چاره و راه اوست
شغاد فريبنده بدخواه اوست
بدو گفت كاي مرد بدبخت و شوم
ز كار تو ويران شد آباد بوم
پشيماني آيد ترا زين سخن
بپيچي ازين بد نگردي كهن
برو با فرامرز و يكتاه باش
به جان و دل او را نكوخواه باش
چنين پاسخ آورد ناكس شغاد
كه گردون گردان ترا داد داد
تو چندين چه نازي به خون ريختن
به ايران به تاراج و آويختن
ز كابل نخوا هي دگر بار سيم
نه شاهان شوند از تو زين پس به بيم
كه آمد كه بر تو سرآيد زمان
شوي كشته در دام آهرمنان
همانگه سپهدار كابل ز راه
به دشت اندر آمد ز نخچيرگاه
گو پيلتن را چنان خسته ديد
همان خستگيهاش نابسته ديد
بدو گفت كاي نامدار سپاه
چه بودت برين دشت نخچيرگاه
شوم زود چندي پزشك آورم
ز درد تو خونين سرشك آورم
مگر خستگيهات گردد درست
نبايد مرا رخ به خوناب شست
تهمتن چنين داد پاسخ بدوي
كه اي مرد بدگوهر چارهجوي
سر آمد مرا روزگار پزشك
تو بر من مپالاي خونين سرشك
فراوان نماني سرآيد زمان
كسي زنده برنگذرد باسمان
نه من بيش دارم ز جمشيد فر
كه ببريد بيور ميانش به ار
نه از آفريدون وز كيقباد
بزرگان و شاهان فرخنژاد
گلوي سياوش به خنجر بريد
گروي زره چون زمانش رسيد
همه شهرياران ايران بدند
به رزم اندرون نره شيران بدند
برفتند و ما ديرتر مانديم
چو شير ژيان برگذر مانديم
فرامرز پور جهانبين من
بيايد بخواهد ز تو كين من
چنين گفت پس با شغاد پليد
كه اكنون كه بر من چنين بد رسيد
ز تركش برآور كمان مرا
به كار آور آن ترجمان مرا
به زه كن بنه پيش من با دو تير
نبايد كه آن شير نخچيرگير
ز دشت اندر آيد ز بهر شكار
من اينجا فتاده چنين نابكار
ببيند مرا زو گزند آيدم
كماني بود سودمند آيدم
ندرد مگر ژنده شيري تنم
زماني بود تن به خاك افگنم
شغاد آمد آن چرخ را بركشيد
به زه كرد و يك بارش اندر كشيد
بخنديد و پيش تهمتن نهاد
به مرگ برادر همي بود شاد
تهمتن به سختي كمان برگرفت
بدان خستگي تيرش اندر گرفت
برادر ز تيرش بترسيد سخت
بيامد سپر كرد تن را درخت
درختي بديد از برابر چنار
بروبر گذشته بسي روزگار
ميانش تهي بار و برگش بجاي
نهان شد پسش مرد ناپاك راي
چو رستم چنان ديد بفراخت دست
چنان خسته از تير بگشاد شست
درخت و برادر بهم بر بدوخت
به هنگام رفتن دلش برفروخت
شغاد از پس زخم او آه كرد
تهمتن برو درد كوتاه كرد
بدو گفت رستم ز يزدان سپاس
كه بودم همه ساله يزدانشناس
ازان پس كه جانم رسيده به لب
برين كين ما بر نبگذشت شب
مرا زور دادي كه از مرگ پيش
ازين بيوفا خواستم كين خويش
بگفت اين و جانش برآمد ز تن
برو زار و گريان شدند انجمن
زواره به چاهي دگر در بمرد
سواري نماند از بزرگان و خرد
چو شد روزگار تهمتن به سر
به پيش آورم داستاني دگر
چو گشتاسپ را تيره شد روي بخت
بياورد جاماسپ را پيش تخت
بدو گفت كز كار اسفنديار
چنان داغ دل گشتم و سوكوار
كه روزي نبد زندگانيم خوش
دژم بودم از اختر كينهكش
پس از من كنون شاه بهمن بود
همان رازدارش پشوتن بود
مپيچيد سرها ز فرمان اوي
مگيريد دوري ز پيمان اوي
يكايك بويدش نماينده راه
كه اويست زيباي تخت و كلاه
بدو داد پس گنجها را كليد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
بدو گفت كار من اندر گذشت
هم از تاركم آب برتر گذشت
نشستم به شاهي صد و بيست سال
نديدم به گيتي كسي را همال
تو اكنون همي كوش و با داد باش
چو داد آوري از غم آزاد باش
خردمند را شاد و نزديك دار
جهان بر بدانديش تاريك دار
همه راستي كن كه از راستي
بپيچد سر از كژي و كاستي
سپردم ترا تخت و ديهيم و گنج
ازان سپ كه بردم بسي گرم و رنج
بفگت اين و شد روزگارش به سر
زمان گذشته نيامد به بر
يكي دخمه كردندش از شيز و عاج
برآويختند از بر گاه تاج
همين بودش از رنج و ز گنج بهر
بديد از پس نوش و ترياك زهر
اگر بودن اينست شادي چراست
شد از مرگ درويش با شاه راست
بخور هرچ برزي و بد را مكوش
به مرد خردمند بسپار گوش
گذر كرد همراه و ما مانديم
ز كار گذشته بسي خوانديم
به منزل رسيد آنك پوينده بود
رهي يافت آن كس كه جوينده بود
نگيرد ترا دست جز نيكوي
گر از پير دانا سخن بشنوي
كنون رنج در كار بهمن بريم
خرد پيش دانا پشوتن بريم
چنين گفت رودابه روزي به زال
كه از زاغ و سوك تهمتن بنال
همانا كه تا هست گيتي فروز
ازين تيرهتر كس نديدست روز
بدو گفت زال اي زن كم خرد
غم ناچريدن بدين بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد
كه هرگز نيابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پيلتن
مگر باز بيند بران انجمن
ز خوردن يكي هفته تن باز داشت
كه با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاريك شد
تن نازكش نيز باريك شد
ز هر سو كه رفتي پرستنده چند
همي رفت با او ز بيم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بيچارگي ماتمش سور شد
بيامد به بستان به هنگام خواب
يكي مرده ماري بديد اندر آب
بزد دست و بگرفت پيچان سرش
همي خواست كز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر كنار
كشيدند از جاي ناپاك دست
به ايوانش بردند و جاي نشست
به جايي كه بوديش بشناختند
ببردند خوان و خورش ساختند
همي خورد هرچيز تا گشت سير
فگندند پس جامهٔ نرم زير
چو باز آمدش هوش با زال گفت
كه گفتار تو با خرد بود جفت
هرانكس كه او را خور و خواب نيست
غم مرگ با جشن و سورش يكيست
برفت او و ما از پس او رويم
به داد جهانآفرين بگرويم
به درويش داد آنچ بودش نهان
همي گفت با كردگار جهان
كه اي برتر از نام وز جايگاه
روان تهمتن بشوي از گناه
بدان گيتيش جاي ده در بهشت
برش ده ز تخمي كه ايدر بكشت
فرامرز چون سوك رستم بداشت
سپه را همه سوي هامون گذاشت
در خانهٔ پيلتن باز كرد
سپه را ز گنج پدر ساز كرد
سحرگه خروش آمد از كرناي
هم از كوس و رويين و هندي دراي
سپاهي ز زابل به كابل كشيد
كه خورشيد گشت از جهان ناپديد
چو آگاه شد شاه كابلستان
ازان نامداران زابلستان
سپاه پراگنده را گرد كرد
زمين آهنين شد هوا لاژورد
پذيرهٔ فرامرز شد با سپاه
بشد روشنايي ز خورشيد و ماه
سپه را چو روي اندر آمد به روي
جهان شد پرآواز پرخاشجوي
ز انبوه پيلان و گرد سپاه
به بيشه درون شير گم گرد راه
برآمد يكي باد و گردي كبود
زمين ز آسمان هيچ پيدا نبود
بيامد فرامرز پيش سپاه
دو ديده نبرداشت از روي شاه
چو برخاست آواز كوس از دو روي
بيآرام شد مردم جنگجوي
فرامرز با خوارمايه سپاه
بزد خويشتن را بر آن قلبگاه
ز گرد سواران هوا تار شد
سپهدار كابل گرفتار شد
پراگنده شد آن سپاه بزرگ
دليران زابل به كردار گرگ
ز هر سو بريشان كمين ساختند
پس لشكراندر همي تاختند
بكشتند چندان ز گردان هند
هم از بر منش نامداران سند
كه گل شد همي خاك آوردگاه
پراگنده شد هند و سندي سپاه
دل از مرز وز خانه برداشتند
زن و كودك خرد بگذاشتند
تن مهتر كابلي پر ز خون
فگنده به صندوق پيل اندرون
بياورد لشكر به نخچيرگاه
به جايي كجا كنده بودند چاه
همي برد بدخواه را بسته دست
ز خويشان او نيز چل بتپرست
ز پشت سپهبد زهي بركشيد
چنان كاستخوان و پي آمد پديد
ز چاه اندر آويختنش سرنگون
تنش پر ز خاك و دهن پر ز خون
چهل خويش او را بر آتش نهاد
ازان جايگه رفت سوي شغاد
به كردار كوه آتشي برفروخت
شغاد و چنار و زمين را بسوخت
چو لشكر سوي زابلستان كشيد
همه خاك را سوي دستان كشيد
چو روز جفاپيشه كوتاه كرد
به كابل يكي مهتري شاه كرد
ازان دودمان كس به كابل نماند
كه منشور تيغ ورا برنخواند
ز كابل بيامد پر از داغ و دود
شده روز روشن بروبر كبود
خروشان همه زابلستان و بست
يكي را نبد جامه بر تن درست
به پيش فرامرز باز آمدند
دريده بر و با گداز آمدند
به يك سال در سيستان سوك بود
همه جامههاشان سياه و كبود
چو آمد به نزديكي هيرمند
فرستادهٔي برگزيد ارجمند
فرستاد نزديك دستان سام
بدادش ز هر گونه چندي پيام
چنين گفت كز كين اسفنديار
مرا تلخ شد در جهان روزگار
هم از كين نوشآذر و مهر نوش
دو شاه گرامي دو فرخ سروش
ز دل كين ديرينه بيرون كنيم
همه بوم زابل پر از خون كنيم
فرستاده آمد به زابل بگفت
دل زال با درد و غم گشت جفت
چنين داد پاسخ كه گر شهريار
برانديشد از كار اسفنديار
بداند كه آن بودني كار بود
مرا زان سخن دل پرآزار بود
تو بودي به نيك و بد اندر ميان
ز من سود ديدي نديدي زيان
نپيچيد رستم ز فرمان اوي
دلش بسته بودي به پيمان اوي
پدرت آن گرانمايه شاه بزرگ
زمانش بيامد بدان شد سترگ
به بيشه درون شير و نر اژدها
ز چنگ زمانه نيابد رها
همانا شنيدي كه سام سوار
به مردي چه كرد اندران روزگار
چنين تا به هنگام رستم رسيد
كه شمشير تيز از ميان بركشيد
به پيش نياكان تو در چه كرد
به مردي به هنگام ننگ و نبرد
همان كهتر و دايگان تو بود
به لشكر ز پرمايگان تو بود
به زاري كنون رستم اندرگذشت
همه زابلستان پرآشوب گشت
شب و روز هستم ز درد پسر
پر از آب ديده پر از خاك سر
خروشان و جوشان و دل پر ز درد
دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
كه نفرين برو باد كو را ز پاي
فگند و بر آنكس كه بد رهنماي
گر ايدونك بيني تو پيكار ما
به خوبي برانديشي از كار ما
بيايي ز دل كينه بيرون كني
به مهر اندرين كشور افسون كني
همه گنج فرزند و دينار سام
كمرهاي زرين و زرين ستام
چو آيي به پيش تو آرم همه
تو شاهي و گردنكشانت رمه
فرستاده را اسپ و دينار داد
ز هرگونهٔي چيز بسيار داد
چو اين مايهور پيش بهمن رسيد
ز دستان بگفت آنچ ديد و شنيد
چو بشنيد ازو بهمن نيكبخت
نپذرفت پوزش برآشفت سخت
به شهر اندر آمد دلي پر ز درد
سري پر ز كين لب پر از باد سرد
پذيره شدش زال سام سوار
هم از سيستان آنك بد نامدار
چو آمد به نزديك بهمن فراز
پياده شد از باره بردش نماز
بدو گفت هنگام بخشايش است
ز دل درد و كين روز پالايش است
ازان نيكويها كه ما كردهايم
ترا در جواني بپروردهايم
ببخشاي و كار گذشته مگوي
هنر جوي وز كشتگان كين مجوي
كه پيش تو دستان سام سوار
بيامد چنين خوار و با دستوار
برآشفت بهمن ز گفتار اوي
چنان سست شد تيز بازار اوي
هماندر زمان پاي كردش به بند
ز دستور و گنجور نشنيد پند
ز ايوان دستان سام سوار
شتر بارها برنهادند بار
ز دينار وز گوهر نابسود
ز تخت وز گستردني هرچ بود
ز سيمينه و تاجهاي به زر
ز زرينه و گوشوار و كمر
از اسپان تازي به زرين ستام
ز شمشير هندي به زرين نيام
همان برده و بدرههاي درم
ز مشك و ز كافور وز بيش و كم
كه رستم فراز آوريد آن به رنج
ز شاهان و گردنكشان يافت گنج
همه زابلستان به تاراج داد
مهان را همه بدره و تاج داد
چو بهمن به تخت نيا بر نشست
كمر با ميان بست و بگشاد دست
سپه را درم داد و دينار داد
همان كشور و مرز بسيار داد
يكي انجمن ساخت از بخردان
بزرگان و كار آزموه ردان
چنين گفت كز كار اسفنديار
ز نيك و بد گردش روزگار
همه ياد داريد پير و جوان
هرانكس كه هستيد روشنروان
كه رستم گه زندگاني چه كرد
همان زال افسونگر آن پيرمرد
فرامرز جز كين ما در جهان
نجويد همي آشكار و نهان
سرم پر ز دردست و دل پر ز خون
جز از كين ندارم به مغز اندرون
دو جنگي چو نوشآذر و مهرنوش
كه از درد ايشان برآمد خروش
چو اسفندياري كه اندر جهان
بدو تازه بد روزگار مهان
به زابلستان زان نشان كشته شد
ز دردش دد و دام سرگشته شد
همانا كه بر خون اسفنديار
به زاري بگريد به ايوان نگار
هم از خون آن نامداران ما
جوانان و جنگي سواران ما
هر آنكس كه او باشد از آب پاك
نيارد سر گوهر اندر مغاك
به كردار شاه آفريدون بود
چو خونين بباشد همايون بود
كه ضحاك را از پي خون جم
ز نامآوران جهان كرد كم
منوچهر با سلم و تور سترگ
بياورد ز آمل سپاهي بزرگ
به چين رفت و كين نيا بازخواست
مرا همچنان داستانست راست
چو كيخسرو آمد از افراسياب
ز خون كرد گيتي چو درياي آب
پدرم آمد و كين لهراسپ خواست
ز كشته زمين كرد با كوه راست
فرامرز كز بهر خون پدر
به خورشيد تابان برآورد سر
به كابل شد و كين رستم بخواست
همه بوم و بر كرد با خاك راست
زمين را ز خون بازنشناختند
همي باره بر كشتگان تاختند
به كينه سزاوارتر كس منم
كه بر شير درنده اسپ افگنم
اگر بشمري در جهان نامدار
سواري نبيني چو اسفنديار
چه بيند و اين را چه پاسخ دهيد
بكوشيد تا راي فرخ نهيد
چو بشنيد گفتار بهمن سپاه
هرانكس كه بد شاه را نيكخواه
به آواز گفتند ما بندهايم
همه دل به مهر تو آگندهايم
ز كار گذشته تو داناتري
ز مردان جنگي تواناتري
به گيتي همان كن كه كام آيدت
وگر زان سخن فر و نام آيدت
نپيچد كسي سر ز فرمان تو
كه يارد گذشتن ز پيمان تو
چو پاسخ چنين يافت از لشكرش
به كين اندرون تيزتر شد سرش
همه سيستان را بياراستند
برين بر نهادند و برخاستند
به شبگير برخاست آواي كوس
شد از گرد لشكر سپهر آبنوس
همي رفت زان لشكر نامدار
سواران شمشيرزن صد هزار
پسر بد مر او را يكي همچو شير
كه ساسان همي خواندي اردشير
دگر دختري داشت نامش هماي
هنرمند و بادانش و نيكراي
همي خواندندي ورا چهرزاد
ز گيتي به ديدار او بود شاد
پدر درپذيرفتش از نيكوي
بران دين كه خواني همي پهلوي
هماي دلافروز تابنده ماه
چنان بد كه آبستن آمد ز شاه
چو شش ماه شد پر ز تيمار شد
چو بهمن چنان ديد بيمار شد
چو از درد شاه اندرآمد ز پاي
بفرمود تا پيش او شد هماي
بزرگان و نيكاختران را بخواند
به تخت گرانمايگان بر نشاند
چنين گفت كاين پاكتن چهرزاد
به گيتي فراوان نبودست شاد
سپردم بدو تاج و تخت بلند
همان لشكر و گنج با ارجمند
ولي عهد من او بود در جهان
همانكس كزو زايد اندر نهان
اگر دختر آيد برش گر پسر
ورا باشد اين تاج و تخت پدر
چو ساسان شنيد اين سخن خيره شد
ز گفتار بهمن دلش تيره شد
بدو روز و دو شب بسان پلنگ
ز ايران به مرزي دگر شد ز ننگ
دمان سوي شهر نشاپور شد
پر آزار بد از پدر دور شد
زني را ز تخم بزرگان بخواست
بپرورد و با جان و دل داشت راست
نژادش به گيتي كسي را نگفت
همي داشت آن راستي در نهفت
زن پاكتن خوب فرزند زاد
ز ساسان پرمايه بهمن نژاد
پدر نام ساسانش كرد آن زمان
مر او را به زودي سرآمد زمان
چو كودك ز خردي به مردي رسيد
دران خانه جز بينوايي نديد
ز شاه نشاپور بستد گله
كه بودي به كوه و به هامون يله
همي بود يكچند چوپان شاه
به كوه و بيابان و آرامگاه
كنون بازگردم به كار هماي
پس از مرگ بهمن كه بگرفت جاي
گامي پشوتن كه دستور بود
ز كشتن دلش سخت رنجور بود
به پيش جهاندار بر پاي خاست
چنين گفت كاي خسرو داد و راست
اگر كينه بودت به دل خواستي
پديد آمد از كاستي راستي
كنون غارت و كشتن و جنگ و جوش
مفرماي و مپسند چندين خروش
ز يزدان بترس و ز ما شرمدار
نگه كن بدين گردش روزگار
يكي را برآرد به ابر بلند
يكي زو شود زار و خوار و نژند
پدرت آن جهانگير لشكر فروز
نه تابوت را شد سوي نيمروز
نه رستم به كابل به نخچيرگاه
بدان شد كه تا نيست گردد به چاه
تو تا باشي اي خسرو پاك و راد
مرنجان كسي را كه دارد نژاد
چو فرزند سام نريمان ز بند
بنالد به پروردگار بلند
بپيچي ازان گرچه نيكاختري
چو با كردگار افگند داوري
چو رستم نگهدار تخت كيان
همي بر در رنج بستي ميان
تو اين تاج ازو يافتي يادگار
نه از راه گشتاسپ و اسفنديار
ز هنگامهٔ كي قباد اندرآي
چنين تا به كيخسرو پاكراي
بزرگي به شمشير او داشتند
مهان را همه زير او داشتند
ازو بند بردار گر بخردي
دلت بازگردان ز راه بدي
چو بشنيد شاه از پشوتن سخن
پشيمان شد از درد و كين كهن
خروشي برآمد ز پردهسراي
كه اي پهلوانان با داد و راي
بسيچيدن بازگشتن كنيد
مبادا كه تاراج و كشتن كنيد
بفرمود تا پاي دستان ز بند
گشادند و دادند بسيار پند
تن كشته را دخمه كردند جاي
به گفتار دستور پاكيزهراي
ز زندان به ايوان گذر كرد زال
برو زار بگريست فرخ همال
كه زارا دليرا گوا رستما
نبيرهٔ گو نامور نيرما
تو تا زندهبودي كه آگاه بود
كه گشتاسپ اندر جهان شاه بود
كنون گنج تاراج و دستان اسير
پسر زار كشته به پيكان تير
مبيناد چشم كس اين روزگار
زمين باد بيتخم اسفنديار
ازان آگهي سوي بهمن رسيد
به نزديك فرخ پشوتن رسيد
پشوتن ز رودابه پردرد شد
ازان شيون او رخش زرد شد
به بهمن چنين گفت كاي شاه نو
چو بر نيمهٔ آسمان ماه نو
به شبگير ازين مرز لشكر بران
كه اين كار دشوار گشت و گران
ز تاج تو چشم بدان دور باد
همه روزگاران تو سور باد
بدين خانهٔ زال سام دلير
سزد گر نماند شهنشاه دير
چو شد كوه بر گونهٔ سندروس
ز درگاه برخاست آواي كوس
بفرمود پس بهمن كينهخواه
كزانجا برانند يكسر سپاه
همانگه برآمد ز پردهسراي
تبيره ابا بوق و هندي دراي
از آنجا به ايران نهادند روي
به گفتار دستور آزادهخوي
سپه را ز زابل به ايران كشيد
به نزديك شهر دليران كشيد
برآسود و بر تخت بنشست شاد
جهان را همي داشت با رسم و داد
به درويش بخشيد چندي درم
ازو چند شادان و چندي دژم
جهانا چه خواهي ز پروردگان
چه پروردگان داغ دل بردگان
غمي شد فرامرز در مرز بست
ز در دنيا دست كين را بشست
همه نامداران روشنروان
برفتند يكسر بر پهلوان
بدان نامداران زبان برگشاد
ز گفت زواره بسي كرد ياد
كه پيش پدرم آن جهانديده مرد
همي گفت و لبها پر از بادسرد
كه بهمن ز ما كين اسفنديار
بخواهد تو اين را به بازي مدار
پدرم آن جهانديدهٔ نامور
ز گفت زواره بپيچيد سر
نپذرفت و نشنيد اندرز او
ازو گشت ويران كنون مرز او
نيا چون گذشت او به شاهي رسيد
سر تاج شاهي به ماهي رسيد
كنون بهمن نامور شهريار
همي نو كند كين اسفنديار
هم از كين مهر آن سوار دلير
ز نوشآذر آن گرد درنده شير
كنون خواهد از ما همي كينشان
به جاي آورد كين و آيينشان
ز ايران سپاهي چو ابر سياه
بياورد نزديك ما كينهخواه
نياي من آن نامدار بلند
گرفت و به زنجير كردش به بند
كه بودي سپر پيش ايرانيان
به مردي بهر كينه بسته ميان
چه آمد بدين نامور دودمان
كه آيد ز هر سو بمابر زيان
پدر كشته و بند سايه نيا
به مغز اندرون خون بود كيميا
به تاراج داده همه مرز خويش
نبينم سر مايهٔ ارز خويش
شما نيز يكسر چه گوييد باز
هرانكس كه هستيد گردنفراز
بگفتند كاي گرد روشنروان
پدر بر پدر بر توي پهلوان
همه يك به يك پيش تو بندهايم
براي و به فرمان تو زندهايم
چو بشنيد پوشيد خفتان جنگ
دلي پر ز كينه سري پر ز ننگ
سپه كرد و سر سوي بهمن نهاد
ز رزم تهمتن بسي كرد ياد
چو نزديك بهمن رسيد آگهي
برآشفت بر تخت شاهنشهي
بنه برنهاد و سپه برنشاند
به غور اندر آمد دو هفته بماند
فرامرز پيش آمدش با سپاه
جهان شد ز گرد سواران سپاه
وزان روي بهمن صفي بركشيد
كه خورشيد تابان زمين را نديد
ز آواز شيپور و هندي دراي
همي كوه را دل برآمد ز جاي
بشست آسمان روي گيتي به قير
بباريد چون ژاله از ابر تير
ز چاك تبرزين و جر كمان
زمين گشت جنبانتر از آسمان
سه روز و سه شب هم برين رزمگاه
به رخشنده روز و به تابنده ماه
همي گرز باريد و پولاد تيغ
ز گرد سپاه آسمان گشت ميغ
به روز چهارم يكي باد خاست
تو گفتي كه با روز شب گشت راست
به سوي فرامرز برگشت باد
جهاندار گشت از دم باد شاد
همي شد پس گرد با تيغ تيز
برآورد زان انجمن رستخيز
ز بستي و از لشكر زابلي
ز گردان شمشير زن كابلي
برآوردگه بر سواري نماند
وزان سركشان نامداري نماند
همه سربسر پشت برگاشتند
فرامرز را خوار بگذاشتند
همه رزمگه كشته چون كوه كوه
به هم برفگنده ز هر دو گروه
فرامرز با اندكي رزمجوي
به مردي به روي اندر آورد روي
همه تنش پر زخم شمشير بود
كه فرزند شيران بد و شير بود
سرانجام بر دست ياز اردشير
گرفتار شد نامدار دلير
بر بهمن آوردش از رزمگاه
بدو كرد كيندار چندي نگاه
چو ديدش ندادش به جان زينهار
بفرمود داري زدن شهريار
فرامرز را زنده بر دار كرد
تن پيلوارش نگونسار كرد
ازان پس بفرمود شاه اردشير
كه كشتند او را به باران تير
چو بيگاه گازر بيامد ز رود
بدو جفت او گفت هست اين درود
كه باز آمدي جامهها نيمنم
بدين كاركرد از كه يابي درم
دل گازر از درد پژمرده بود
يكي كودك زيركش مرده بود
زن گازر از درد كودك نوان
خليده رخان تيره گشته روان
بدو گفت گازر كه بازآر هوش
ترا زشت باشد ازين پس خروش
كنون گر بماند سخن در نهفت
بگويم به پيش سزاوار جفت
به سنگي كه من جامه را برزنم
چو پاكيزه گردد به آب افگنم
دران جوي صندوق ديدم يكي
نهفته بدو اندرون كودكي
چو من برگشادم در بسته باز
به ديدار آن خردم آمد نياز
اگر بود ما را يكي پور خرد
نبودش بسي زندگاني بمرد
كنون يافتي پور با خواسته
به دينار و ديبا بياراسته
چو آن جامهها بر زمين بر نهاد
سر تنگ صندوق را برگشاد
زن گازر آن ديد خيره بماند
بروبر جهانآفرين را بخواند
رخي ديد تابان ميان حرير
به ديدار مانندهٔ اردشير
پر از در خوشاب بالين او
عقيق و زبرجد به پايين او
به دست چپش سرخ دينار بود
سوي راست ياقوت شهوار بود
بدو داد زن زود پستان شير
ببد شاد زان كودك دلپذير
ز خوبي آن كودك و خواسته
دل او ز غم گشت پيراسته
بدو گفت گازر كه اين را به جان
خريدار باشيم تا جاودان
كه اين كودك نامداري بود
گر او در جهان شهرياري بود
زن گازر او را چو پيوند خويش
بپرورد چونانك فرزند خويش
سيم روز داراب كردند نام
كز آب روان يافتندش كنام
چنان بد كه روزي زن پاكراي
سخن گفت هرگونه با كدخداي
كه اين گوهران را چه سازي كنون
كه باشد بدين دانشت رهنمون
به زن گفت گازر كه اين نيك جفت
چه خاك و چه گوهرمرا در نهفت
همان به كزين شهر بيرون شويم
ز تنگي و سختي به هامون شويم
به شهري كه ما را ندانند كس
كه خواريم و ناشادگر دست رس
به شبگير گازر بنه برنهاد
برفت و نكرد از بر و بوم ياد
ببردند داراب را در كنار
نكردند جز گوهر و زر به بار
بپيمود زان مرز فرسنگ شست
به شهري دگر ساخت جاي نشست
به بيگانه شهر اندرون ساخت جاي
بران سان كه پرمايهتر كدخداي
به شهري كه بد نامور مهتري
فرستاد نزديك او گوهري
ازو بستدي جامه و سيم و زر
چنين تا فراوان نماند از گهر
به خانه جز از سرخ گوگرد نيز
نماند از بد و نيك صندوق چيز
زن گازر از چيز شد رهنماي
چنين گفت يك روز با كدخداي
كه ما بينيازيم زين كاركرد
توانگر شدي گرد پيشه مگرد
چنين داد پاسخ بدو كدخداي
كه اين جفت پاكيزه و رهنماي
همي پيشه خواني ز پيشه چه بيش
هميشه ز هر كار پيشه است پيش
تو داراب را پاك و نيكو بدار
بدان تا چه بار آورد روزگار
همي داشتندش چنان ارجمند
كه از تند بادي نديدي گزند
چو برگشت چرخ از برش چند سال
يكي كودكي گشت با فر و يال
به كشتي شدي با بزرگان به كوي
كسي را نبودي تن و زور اوي
همه كودكان همگروه آمدند
به يكبارگي زو ستوه آمدند
به فرياد شد گازر از كار او
همي تيره شد تيز بازار او
بدو گفت كاين جامه برزن به سنگ
كه از پيشه جستن ترا نيست ننگ
چو داراب زان پيشه بگريختي
همي گازر از ديده خون ريختي
شدي روزگارش به جستن دو بهر
نشان خواستي زو به دشت و به شهر
به جاييش ديدي كماني به دست
به آيين گشاده بر و بسته شست
كمان بستدي سرد گفتي بدوي
كه اي پرزيان گرگ پرخاشجوي
چه گردي همي گرد تير و كمان
به خردي چرا گشتهاي بدگمان
به گازر چنين گفت كاي باب من
چرا تيره گرداني اين آب من
به فرهنگيان ده مرا از نخست
چو آموختم زند و استا درست
ازان پس مرا پيشه فرمان و جوي
كنون از من اين كدخدايي مجوي
بدو مرد گازر بسي برشمرد
ازان پس به فرهنگيانش سپرد
بياموخت فرهنگ و شد برمنش
برآمد ز پيغاره و سرزنش
بدان پروراننده گفت اي پدر
نيايد ز من گازري كارگر
ز من جاي مهرت بيانديشه كن
ز گيتي سواري مرا پيشه كن
نگه كرد گازر سواري تمام
عنان پيچ و اسپ افگن و نيكنام
سپردش بدو روزگاري دراز
بياموخت هرچش بدان بد نياز
عنان و سنان و سپر داشتن
به آوردگه باره برگاشتن
همان زخم چوگان و تير و كمان
هنرجوي دور از بد بدگمان
بران گونه شد زين هنرها كه چنگ
نسودي به آورد با او پلنگ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد