چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت
خريدار بازار او در گذشت
دو خواهرش رفتند ز ايوان به كوي
غريوان و بر كفتها بر سبوي
به نزديك اسفنديار آمدند
دو ديدهتر و خاكسار آمدند
چو اسفنديار آن شگفتي بديد
دو رخ كرد از خواهران ناپديد
شد از كار ايشان دلش پر ز بيم
بپوشيد رخ را به زير گليم
برفتند هر دو به نزديك اوي
ز خون برنهاده به رخبر دو جوي
به خواهش گرفتند بيچارگان
بران نامور مرد بازارگان
بدو گفت خواهر كه اي ساروان
نخست از كجا راندي كاروان
كه روز و شبان بر تو فرخنده باد
همه مهتران پيش تو بنده باد
ز ايران و گشتاسپ و اسفنديار
چه آگاهي است اي گو نامدار
بدين سان دو دخت يكي پادشا
اسيريم در دست ناپارسا
برهنه سر و پاي و دوش آبكش
پدر شادمان روز و شب خفته خوش
برهنه دوان بر سر انجمن
خنك آنك پوشد تنش را كفن
بگرييم چندي به خونين سرشك
تو باشي بدين درد ما را پزشك
گر آگاهيت هست از شهر ما
برين بوم ترياك شد زهر ما
يكي بانگ برزد به زير گليم
كه لرزان شدند آن دو دختر ز بيم
كه اسفنديار از بنه خود مباد
نه آن كس به گيتي كزو كرد ياد
ز گشتاسپ آن مرد بيدادگر
مبيناد چون او كلاه و كمر
نبينيد كايد فروشندهام
ز بهر خور خويش كوشندهام
چو آواز بشنيد فرخ هماي
بدانست و آمد دلش باز جاي
چو خواهر بدانست آواز اوي
بپوشيد بر خويشتن راز اوي
چنان داغ دل پيش او در بماند
سرشك از دو ديده به رخ برفشاند
همه جامه چاك و دو پايش به خاك
از ارجاسپ جانش پر از بيم و باك
بدانست جنگاور پاكراي
كه او را همي بازداند هماي
سبك روي بگشاد و ديده پرآب
پر از خون دل و چهره چون آفتاب
ز كار جهان ماند اندر شگفت
دژم گشت و لب را به دندان گرفت
بديشان چنين گفت كاين روز چند
بداريد هر دو لبان را به بند
من ايدر نه از بهر جنگ آمدم
به رنج از پي نام و ننگ آمدم
كسي را كه دختر بود آبكش
پسر در غم و باب در خواب خوش
پدر آسمان باد و مادر زمين
نخوانم برين روزگار آفرين
پس از كلبه برخاست مرد جوان
به نزديك ارجاسپ آمد دوان
بدو گفت كاي شاه فرخنده باش
جهاندار تا جاودان زنده باش
يكي ژرف دريا درين راه بود
كه بازارگان زان نه آگاه بود
ز دريا برآمد يكي كژ باد
كه ملاح گفت آن ندارم به ياد
به كشتي همه زار و گريان شديم
ز جان و تن خويش بريان شديم
پذيرفتم از دادگر يك خداي
كه گر يابم از بيم دريا رهاي
يكي بزم سازم به هر كشوري
كه باشد بران كشور اندر سري
بخواهنده بخشم كم و بيش را
گرامي كنم مرد درويش را
كنون شاه ما را گرامي كند
بدين خواهش امروز نامي كند
ز لشكر سرافراز گردان كهاند
به نزديك شاه جهان ارجمند
چنين ساختستم كه مهمان كنم
وزين خواهش آرايش جان كنم
چو ارجاسپ بشنيد زان شاد شد
سر مرد نادان پر از باد شد
بفرمود كانكو گراميترست
وزين لشكر امروز ناميترست
به ايوان خراد مهمان شوند
وگر مي بود پاك مستان شوند
بدو گفت شاها ردا بخردا
جهاندار و بر موبدان موبدا
مرا خانه تنگست و كاخ بلند
برين بارهٔ دژ شويم ارجمند
در مهر ماه آمد آتش كنم
دل نامداران به مي خوش كنم
بدو گفت زان راه روكت هواست
به كاخ اندرون ميزبان پادشاست
بيامد دمان پهلوان شادكام
فراوان برآورد هيزم به بام
بكشتند اسپان و چندي به ره
كشيدند بر بام دژ يكسره
ز هيزم كه بر بارهٔ دژ كشيد
شد از دود روي هوا ناپديد
مي آورد چون هرچ بد خورده شد
گسارندهٔ مي ورا برده شد
همه نامدارن رفتند مست
ز مستي يكي شاخ نرگس به دست
چو ماه از بر تخت سيمين نشست
سه پاس از شب تيره اندر گذشت
همي پاسبان برخروشيد سخت
كه گشتاسپ شاهست و پيروز بخت
چو تركان شنيدند زان سان خروش
نهادند يكسر به آواز گوش
دل كهرم از پاسبان خيره شد
روانش ز آواز او تيره شد
چو بشنيد با اندريمان بگفت
كه تيره شب آواز نتوان نهفت
چه گويي كه امشب چه شايد بدن
ببايد همي داستانها زدن
كه يارد گشادن بدين سان دو لب
به بالين شاهي درين تيرهشب
ببايد فرستاد تا هرك هست
سرانشان به خنجر ببرند پست
چه بازي كند پاسبان روز جنگ
برين نامداران شود كار تنگ
وگر دشمن ما بود خانگي
بجوي همي روز بيگانگي
به آواز بد گفتن و فال بد
بكوبيم مغزش به گوپال بد
بدين گونه آواز پيوسته شد
دل كهرم از پاسبان خسته شد
ز بس نعره از هر سوي زين نشان
پر آواز شد گوش گردنكشان
سپه گفت كآواز بسيار گشت
از اندازهٔ پاسبان برگذشت
كنون دشمن از خانه بيرون كنيم
ازان پس برين چاره افسون كنيم
دل كهرم از پاسبان تنگ شد
بپيچيد و رويش پر آژنگ شد
به لشكر چنين گفت كز خواب شاه
دل من پر از رنج شد جان تباه
كنون بيگمان باز بايد شدن
ندانم كزين پس چه شايد بدن
بزرگان چنين روي برگاشتند
به شب دشت پيكار بگذاشتند
پس اندر همي آمد اسفنديار
زرهدار با گرزهٔ گاوسار
چو كهرم بر بارهٔ دژ رسيد
پس لشكر ايرانيان را بديد
چنين گفت كاكنون بجز رزم كار
چه ماندست با گرد اسفنديار
همه تيغها بركشيم از نيام
به خنجر فرستاد بايد پيام
به چهره چو تاب اندر آورد بخت
بران نامداران ببد كار سخت
دو لشكر بران سان برآشوفتند
همي بر سر يكدگر كوفتند
چنين تا برآمد سپيدهدمان
بزرگان چين را سرآمد زمان
برفتند مردان اسفنديار
بران نامور بارهٔ شهريار
بريده سر شاه ارجاسپ را
جهاندار و خونيز لهراسپ را
به پيش سپاه اندر انداختند
ز پيكار تركان بپرداختند
خروشي برآمد ز توران سپاه
ز سر برگرفتند گردان كلاه
دو فرزند ارجاسپ گريان شدند
چو بر آتش تيز بريان شدند
بدانست لشكر كه آن جنگ چيست
وزان رزم بد بر كه بايد گريست
بگفتند رادا دليرا سرا
سپهدار شيراوژنا مهترا
كه كشتت كه بر دشت كين كشته باد
برو جاودان روز برگشته باد
سپردن كرا بايد اكنون بنه
درفش كه داريم بر ميمنه
چو ارجاسپ پردخته شد قلبگاه
مبادا كلاه و مبادا سپاه
سپه را به مرگ آمد اكنون نياز
ز خلج پر از درد شد تا طراز
ازان پس همه پيش مرگ آمدند
زرهدار با گرز و ترگ آمدند
ده و دار برخاست از رزمگاه
هوا شد به كردار ابر سياه
به هر جاي بر تودهٔ كشته بود
كسي را كجا روز برگشته بود
همه دشت بيتن سر و يال بود
به جاي دگر گرز و گوپال بود
ز خون بر در دژ همي موج خاست
كه دانست دست چپ از دست راست
چو اسفنديار اندر آمد ز جاي
سپهدار كهرم بيفشارد پاي
دو جنگي بران سان برآويختند
كه گفتي بهمشان برآميختند
تهمتن كمربند كهرم گرفت
مر او را ازان پشت زين برگرفت
برآوردش از جاي و زد بر زمين
همه لشكرش خواندند آفرين
دو دستش ببستند و بردند خوار
پراگنده شد لشكر نامدار
همي گرز باريد همچون تگرگ
زمين پر ز ترگ و هوا پر ز مرگ
سر از تيغ پران چو برگ از درخت
يكي ريخت خون و يكي يافت تخت
همي موج زد خون بران رزمگاه
سري زير نعل و سري با كلاه
نداند كسي آرزوي جهان
نخواهد گشادن بمابر نهان
كسي كش سزاوار بد بارگي
گريزان همي راند يكبارگي
هرانكس كه شد در دم اژدها
بكوشيد و هم زو نيامد رها
ز تركان چيني فراوان نماند
وگر ماند كس نام ايشان نخواند
همه ترگ و جوشن فرو ريختند
هم از ديدهها خون برآميختند
دوان پيش اسفنديار آمدند
همه ديده چون جويبار آمدند
سپهدار خونريز و بيداد بود
سپاهش به بيدادگر شاد بود
كسي را نداد از يلان زينهار
بكشتند زان خستگان بيشمار
به توران زمين شهرياري نماند
ز تركان چين نامداري نماند
سراپرده و خيمه برداشتند
بدان خستگان جاي بگذاشتند
بران روي دژ بر ستاره بزد
چو پيدا شد از هر دري نيك و بد
بزد بر در دژ دو دار بلند
فرو هشت از دار پيچان كمند
سر اندريمان نگونسار كرد
برادرش را نيز بر دار كرد
سپاهي برون كرد بر هر سوي
به جايي كه آمد نشان گوي
بفرمود تا آتش اندر زدند
همه شهر توران بهم بر زدند
به جايي دگر نامداري نماند
به چين و به توران سواري نماند
تو گفتي كه ابري برآمد سياه
بباريد آتش بران رزمگاه
جهانجوي چون كار زان گونه ديد
سران را بياورد و مي دركشيد
چو تاريكتر شد شب اسفنديار
بپوشيد نو جامهٔ كارزار
سر بند صندوقها برگشاد
يكي تا بدان بستگان جست باد
كباب و مي آورد و نوشيدني
همان جامهٔ رزم و پوشيدني
چو نان خورده شد هر يكي را سه جام
بدادند و گشتند زان شادكام
چنين گفت كامشب شبي پربلاست
اگر نام گيريم ز ايدر سزاست
بكوشيد و پيكار مردان كنيد
پناه از بلاها به يزدان كنيد
ازان پس يلان را به سه بهر كرد
هرانكس كه جستند ننگ و نبرد
يكي بهره زيشان ميان حصار
كه سازند با هركسي كارزار
دگر بهره تا بر در دژ شوند
ز پيكار و خون ريختن نغنوند
سيم بهره را گفت از سركشان
كه بايد كه يابيد زيشان نشان
كه بودند با ما ز مي دوش مست
سرانشان به خنجر ببريد پست
خود و بيست مرد از دليران گرد
بشد تيز و ديگر بديشان سپرد
به درگاه ارجاسپ آمد دلير
زرهدار و غران به كردار شير
چو زخم خروش آمد از در سراي
دوان پيش آزادگان شد هماي
ابا خواهر خويش به آفريد
به خون مژه كرده رخ ناپديد
چو آمد به تنگ اندر اسفنديار
دو پوشيده را ديد چون نوبهار
چنين گفت با خواهران شيرمرد
كز ايدر بپوييد برسان گرد
بدانجا كه بازارگاه منست
بسي زر و سيم است و گاه منست
مباشيد با من بدين رزمگاه
اگر سر دهم گر ستانم كلاه
بيامد يكي تيغ هندي به مشت
كسي را كه ديد از دليران بكشت
همه بارگاهش چنان شد كه راه
نبود اندران نامور بارگاه
ز بس خسته و كشته و كوفته
زمين همچو درياي آشوفته
چو ارجاسپ از خواب بيدار شد
ز غلغل دلش پر ز تيمار شد
بجوشيد ارجاسپ از جايگاه
بپوشيد خفتان و رومي كلاه
به دست اندرش خنجر آبگون
دهن پر ز آواز و دل پر ز خون
بدو گفت كز مرد بازارگان
بيابي كنون تيغ و دينارگان
يكي هديه آرمت لهراسپي
نهاده برو مهر گشتاسپي
برآويخت ارجاسپ و اسفنديار
از اندازه بگذشتشان كارزار
پياپي بسي تيغ و خنجر زدند
گهي بر ميان گاه بر سر زدند
به زخم اندر ارجاسپ را كرد سست
نديدند بر تنش جايي درست
ز پاي اندر آمد تن پيلوار
جدا كردش از تن سر اسفنديار
چو شد كشته ارجاسپ آزردهجان
خروشي برآمد ز كاخ زنان
چنين است كردار گردنده دهر
گهي نوش يابيم ازو گاه زهر
چه بندي دل اندر سراي سپنج
چو داني كه ايدر نماني مرنچ
بپردخت ز ارجاسپ اسفنديار
به كيوان برآورد ز ايوان دمار
بفرمود تا شمع بفروختند
به هر سوي ايوان همي سوختند
شبستان او را به خادم سپرد
ازان جايگه رشتهتايي نبرد
در گنج دينار او مهر كرد
به ايوان نبودش كسي هم نبرد
بيامد سوي آخر و برنشست
يكي تيغ هندي گرفته به دست
ازان تازي اسپان كش آمد گزين
بفرمود تا برنهادند زين
برفتند زانجا صد و شست مرد
گزيده سواران روز نبرد
همان خواهران را بر اسپان نشاند
ز درگاه ارجاسپ لشكر براند
وز ايرانيان نامور مرد چند
به دژ ماند با ساوهٔ ارجمند
چو من گفت از ايدر به بيرون شوم
خود و نامدارن به هامون شوم
به تركان در دژ ببنديد سخت
مگر يار باشد مرا نيكبخت
هرانگه كه آيد گمانتان كه من
رسيدم بدان پاكراي انجمن
غو ديده بايد كه از ديدگاه
كانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه
چو انبوه گردد به دژ بر سپاه
گريزان و برگشته از رزمگاه
به پيروزي از بارهٔ كاخ پاس
بداريد از پاك يزدان سپاس
سر شاه تركان ازان ديدگاه
بينداخت بايد به پيش سپاه
بيامد ز دژ با صد و شست مرد
خروشان و جوشان به دشت نبرد
چو نزد سپاه پشوتن رسيد
برو نامدار آفرين گستريد
سپاهش همه مانده زو در شگفت
كه مرد جوان آن دليري گرفت
چو آن نامه برخواند اسفنديار
ببخشيد دينار و برساخت كار
جز از گنج ارجاسپ چيزي نماند
همه گنج خويشان او برفشاند
سپاهش همه زو توانگر شدند
از اندازهٔ كار برتر شدند
شتر بود و اسپان به دشت و به كوه
به داغ سپهدار توران گروه
هيون خواست از هر دري دههزار
پراگنده از دشت وز كوهسار
همه گنج ارجاسپ در باز كرد
به كپان درم سختن آغاز كرد
هزار اشتر از گنج دينار شاه
چو سيصد ز ديبا و تخت و كلاه
صد از مشك و ز عنبر و گوهران
صد از تاج وز نامدار افسران
از افگندنيهاي ديبا هزار
بفرمود تا برنهادند بار
چو سيصد شتر جامهٔ چينيان
ز منسوج و زربفت وز پرنيان
عماري بسيچيد و ديبا جليل
كنيزك ببردند چيني دو خيل
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
ميانها چو غرو و به رفتن تذرو
ابا خواهران يل اسفنديار
برفتند بت روي صد نامدار
ز پوشيده رويان ارجاسپ پنج
ببردند بامويه و درد و رنج
دو خواهر دو دختر يكي مادرش
پر از درد و با سوك و خسته برش
همه بارهٔ شهر زد بر زمين
برآورد گرد از بر و بوم چين
سه پور جوان را سپهدار گفت
پراگنده باشيد با گنج جفت
به راه ار كسي سر بپيچد ز داد
سرانشان به خنجر ببريد شاد
شما راه سوي بيابان بريد
سنانها چو خورشيد تابان بريد
سوي هفتخوان من به نخجير شير
بيابم شما ره مپوييد دير
نخستين بگيرم سر راه را
ببينم شما را سر ماه را
سوي هفتخوان آمد اسفنديار
به نخجير با لشكري نامدار
چو نزديك آن جاي سرما رسيد
همه خواسته گرد بر جاي ديد
هوا خوشگوار و زمين پرنگار
تو گفتي به تير اندر آمد بهار
وزان جايگه خواسته برگرفت
همي ماند از كار اختر شگفت
چو نزديكي شهر ايران رسيد
به جاي دليران و شيران رسيد
دو هفته همي بود با يوز و باز
غمي بود از رنج راه دراز
سه فرزند پرمايه را چشم داشت
ز دير آمدنشان به دل خشم داشت
به نزد پدر چو بيامد پسر
بخنديد با هر يكي تاجور
كه راهي درشت اين كه من كوفتم
ز دير آمدنتان برآشوفتم
زمين بوسه دادند هر سه پسر
كه چون تو كه باشد به گيتي پدر
وزان جايگه سوي ايران كشيد
همه گنج سوي دليران كشيد
همه شهر ايران بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
ز ديوارها جامه آويختند
زبر مشك و عنبر همي بيختند
هوا پر ز آواي رامشگران
زمين پر سواران نيزهوران
چو گشتاسپ بشنيد رامش گزيد
به آواز او جام مي دركشيد
ز لشكر بفرمود تا هرك بود
ز كشور كسي كو بزرگي نمود
همه با درفش و تبيره شدند
بزرگان لشكر پذيره شدند
پدر رفت با نامور بخردان
بزرگان فرزانه و موبدان
بيامد به پيش پسر تازهروي
همه شهر ايران پر از گفت و گوي
چو روي پدر ديد شاه جوان
دلش گشت شادان و روشنروان
برانگيخت از جاي شبرنگ را
فروزندهٔ آتش جنگ را
بيامد پدر را به بر در گرفت
پدر ماند از كار او در شگفت
بسي خواند بر فر او آفرين
كه بيتو مبادا زمان و زمين
وزانجا به ايوان شاه آمدند
جهاني ورا نيكخواه آمدند
بياراست گشتاسپ ايوان و تخت
دلش گشت خرم بدان نيكبخت
به ايوانها در نهادند خوان
به سالار گفتا مهان را بخوان
بيامد ز هر گنبدي ميگسار
به نزديك آن نامور شهريار
مي خسرواني به جام بلور
گسارنده مي داد رخشان چو هور
همه چهرهٔ دوستان برفروخت
دل دشمنان را به آتش بسوخت
پسر خورد با شرم ياد پدر
پدر همچنان نيز ياد پسر
بپرسيد گشتاسپ از هفتخوان
پدر را پسر گفت نامه بخوان
سخنهاي ديرينه ياد آوريم
به گفتار لب را به داد آوريم
چو فردا به هشياري آن بشنوي
به پيروزي دادگر بگروي
برفتند هركس كه گشتند مست
يكي ماهرخ دست ايشان به دست
سرآمد كنون قصهٔ هفتخوان
به نام جهان داور اين را بخوان
كه او داد بر نيك و بد دستگاه
خداوند خورشيد و تابنده ماه
اگر شاه پيروز بپسندد اين
نهاديم بر چرخ گردنده زين
دبير جهانديده را پيش خواند
ازان چاره و چنگ چندي براند
بر تخت بنشست فرخ دبير
قلم خواست و قرطاس و مشك و عبير
نخستين كه نوك قلم شد سياه
گرفت آفرين بر خداوند ماه
خداوند كيوان و ناهيد و هور
خداوند پيل و خداوند مور
خداوند پيروزي و فرهي
خداوند ديهيم و شاهنشهي
خداوند جان و خداوند راي
خداوند نيكيده و رهنماي
ازو جاودان كام گشتاسپ شاد
به مينو همه ياد لهراسپ باد
رسيدم به راهي به توران زمين
كه هرگز نخوانم برو آفرين
اگر برگشايم سراسر سخن
سر مرد نو گردد از غم كهن
چه دستور باشد مرا شهريار
بخوانم برو نامهٔ كارزار
به ديدار او شاد و خرم شوم
ازين رنج ديرينه بيغم شوم
وزان چارههايي كه من ساختم
كه تا دل ز كينه بپرداختم
به رويين دژ ارجاسپ و كهرم نماند
جز از مويه و درد و ماتم نماند
كسي را ندادم به جان زينهار
گيا در بيابان سرآورد بار
همي مغز مردم خورد شير و گرگ
جز از دل نجويد پلنگ سترگ
فلك روشن از تاج گشتاسپ باد
زمين گلشن شاه لهراسپ باد
چو بر نامه بر مهر اسفنديار
نهادند و جستند چندي سوار
هيونان كفكافگن و تيزرو
به ايران فرستاد سالار نو
بماند از پي پاسخ نامه را
بكشت آتش مرد بدكامه را
بسي برنيامد كه پاسخ رسيد
يكي نامه بد بند بد را كليد
سر پاسخ نامه بود از نخست
كه پاينده بادآنك نيكي بجست
خرد يافته مرد يزدان شناس
به نيكي ز يزدان شناسد سپاس
دگر گفت كز دادگر يك خداي
بخواهيم كو باشدت رهنماي
درختي بكشتم به باغ بهشت
كزان بارورتر فريدون نكشت
برش سرخ ياقوت و زر آمدست
همه برگ او زيب و فر آمدست
بماناد تا جاودان اين درخت
ترا باد شادان دل و نيكبخت
يكي آنك گفتي كه كين نيا
بجستم پر از چاره و كيميا
دگر آنك گفتي ز خون ريختن
به تنها به رزم اندر آويختن
تن شهرياران گرامي بود
كه از كوشش سخت نامي بود
نگهدار تن باش و آن خرد
كه جان را به دانش خرد پرورد
سه ديگر كه گفتي به جان زينهار
ندادم كسي را ز چندان سوار
هميشه دلت مهربان باد و گرم
پر از شرم جان لب پر آواي نرم
مبادا ترا پيشه خون ريختن
نه بيكينه با مهتر آويختن
به كين برادرت بي سي و هشت
از اندازه خون ريختن درگذشت
و ديگر كزان پير گشته نيا
ز دل دور كرده بد و كيميا
چو خون ريختندش تو خون ريختي
چو شيران جنگي برآويختي
هميشه بدي شاد و به روزگار
روان را خرد بادت آموزگار
نيازست ما را به ديدار تو
بدان پر خرد جان بيدار تو
چه نامه بخواني بنه بر نشان
بدين بارگاه آي با سركشان
هيون تگاور ز در بازگشت
همه شهر ايران پرآواز گشت
سوار هيونان چو باز آمدند
به نزد تهمتن فراز آمدند
چو بگذشت شب گرد كرده عنان
برآورد خورشيد رخشان سنان
نشست از بر تخت زر شهريار
بشد پيش او فرخ اسفنديار
همي بود پيشش پرستارفش
پرانديشه و دست كرده به كش
چو در پيش او انجمن شد سپاه
ز ناموران وز گردان شاه
همه موبدان پيش او بر رده
ز اسپهبدان پيش او صف زده
پس اسفنديار آن يل پيلتن
برآورد از درد آنگه سخن
بدو گفت شاها انوشه بدي
توي بر زمين فره ايزدي
سر داد و مهر از تو پيدا شدست
همان تاج و تخت از تو زيبا شدست
تو شاهي پدر من ترا بندهام
هميشه به راي تو پويندهام
تو داني كه ارجاسپ از بهر دين
بيامد چنان با سواران چين
بخوردم من آن سخت سوگندها
بپذرفتم آن ايزدي پندها
كه هركس كه آرد به دين در شكست
دلش تاب گيرد شود بتپرست
ميانش به خنجر كنم به دو نيم
نباشد مرا از كسي ترس و بيم
وزان پس كه ارجاسپ آمد به جنگ
نبر گشتم از جنگ دشتي پلنگ
مرا خوار كردي به گفت گرزم
كه جام خورش خواستي روز بزم
ببستي تن من به بند گران
ستونها و مسمار آهنگران
سوي گنبدان دژ فرستاديم
ز خواري به بدكارگان داديم
به زاول شدي بلخ بگذاشتي
همه رزم را بزم پنداشتي
بديدي همي تيغ ارجاسپ را
فگندي به خون پير لهراسپ را
چو جاماسپ آمد مرا بسته ديد
وزان بستگيها تنم خسته ديد
مرا پادشاهي پذيرفت و تخت
بران نيز چندي بكوشيد سخت
بدو گفتم اين بندهاي گران
به زنجير و مسمار آهنگران
بمانم چنين هم به فرمان شاه
نخواهم سپاه و نخواهم كلاه
به يزدان نمايم به روز شمار
بنالم ز بدگوي با كردگار
مرا گفت گر پند من نشنوي
بسازي ابر تخت بر بدخوي
دگر گفت كز خون چندان سران
سرافراز با گرزهاي گران
بران رزمگه خسته تنها به تير
همان خواهرانت ببرده اسير
دگر گرد آزاده فرشيدورد
فگندست خسته به دشت نبرد
ز تركان گريزان شده شهريار
همي پيچد از بند اسفنديار
نسوزد دلت بر چنين كارها
بدين درد و تيمار و آزارها
سخنها جزين نيز بسيار گفت
كه گفتار با درد و غم بود جفت
غل و بند بر هم شكستم همه
دوان آمدم نزد شاه رمه
ازيشان بكشتم فزون از شمار
ز كردار من شاد شد شهريار
گر از هفتخوان برشمارم سخن
همانا كه هرگز نيايد به بن
ز تن باز كردم سر ارجاسپ را
برافراختم نام گشتاسپ را
زن و كودكانش بدين بارگاه
بياوردم آن گنج و تخت و كلاه
همه نيكويها بكردي به گنج
مرا مايه خون آمد و درد و رنج
ز بس بند و سوگند و پيمان تو
همي نگذرم من ز فرمان تو
همي گفتي ار باز بينم ترا
ز روشن روان برگزينم ترا
سپارم ترا افسر و تخت عاج
كه هستي به مردي سزاوار تاج
مرا از بزرگان برين شرم خاست
كه گويند گنج و سپاهت كجاست
بهانه كنون چيست من بر چيم
پس از رنج پويان ز بهر كيم
ز بلبل شنيدم يكي داستان
كه برخواند از گفتهٔ باستان
كه چون مست باز آمد اسفنديار
دژم گشته از خانهٔ شهريار
كتايون قيصر كه بد مادرش
گرفته شب و روز اندر برش
چو از خواب بيدار شد تيره شب
يكي جام مي خواست و بگشاد لب
چنين گفت با مادر اسفنديار
كه با من همي بد كند شهريار
مرا گفت چون كين لهراسپ شاه
بخواهي به مردي ز ارجاسپ شاه
همان خواهران را بياري ز بند
كني نام ما را به گيتي بلند
جهان از بدان پاك بيخو كني
بكوشي و آرايشي نو كني
همه پادشاهي و لشكر تراست
همان گنج با تخت و افسر تراست
كنون چون برآرد سپهر آفتاب
سر شاه بيدار گردد ز خواب
بگويم پدر را سخنها كه گفت
ندارد ز من راستيها نهفت
وگر هيچ تاب اندر آرد به چهر
به يزدان كه بر پاي دارد سپهر
كه بيكام او تاج بر سر نهم
همه كشور ايرانيان را دهم
ترا بانوي شهر ايران كنم
به زور و به دل جنگ شيران كنم
غمي شد ز گفتار او مادرش
همه پرنيان خار شد بر برش
بدانست كان تاج و تخت و كلاه
نبخشد ورا نامبردار شاه
بدو گفت كاي رنج ديده پسر
ز گيتي چه جويد دل تاجور
مگر گنج و فرمان و راي و سپاه
تو داري برين بر فزوني مخواه
يكي تاج دارد پدر بر پسر
تو داري دگر لشكر و بوم و بر
چو او بگذرد تاج و تختش تراست
بزرگي و شاهي و بختش تراست
چه نيكوتر از نره شير ژيان
به پيش پدر بر كمر بر ميان
چنين گفت با مادر اسفنديار
كه نيكو زد اين داستان هوشيار
كه پيش زنان راز هرگز مگوي
چو گويي سخن بازيابي بكوي
مكن هيچ كاري به فرمان زن
كه هرگز نبيني زني راي زن
پر از شرم و تشوير شد مادرش
ز گفته پشيماني آمد برش
بشد پيش گشتاسپ اسفنديار
همي بود به آرامش و ميگسار
دو روز و دو شب بادهٔ خام خورد
بر ماهرويش دل آرام كرد
سيم روز گشتاسپ آگاه شد
كه فرزند جويندهٔ گاه شد
همي در دل انديشه بفزايدش
همي تاج و تخت آرزو آيدش
بخواند آن زمان شاه جاماسپ را
همان فال گويان لهراسپ را
برفتند با زيجها بركنار
بپرسيد شاه از گو اسفنديار
كه او را بود زندگاني دراز
نشيند به شادي و آرام و ناز
به سر بر نهد تاج شاهنشهي
برو پاي دارد بهي و مهي
چو بشنيد داناي ايران سخن
نگه كرد آن زيجهاي كهن
ز دانش بروها پر از تاب كرد
ز تيمار مژگان پر از آب كرد
همي گفت بد روز و بد اخترم
بباريد آتش همي بر سرم
مرا كاشكي پيش فرخ زرير
زمانه فگندي به چنگال شير
وگر خود نكشتي پدر مر مرا
نگشتي به جاماسپ بداخترا
ورا هم نديدي به خاك اندرون
بران سان فگنده پيش پر ز خون
چو اسفندياري كه از چنگ اوي
بدرد دل شير ز آهنگ اوي
ز دشمن جهان سربسر پاك كرد
به رزم اندرون نيستش هم نبرد
جهان از بدانديش بيبيم كرد
تن اژدها را به دو نيم كرد
ازاين پس غم او ببايد كشيد
بسي شور و تلخي ببايد چشيد
بدو گفت شاه اي پسنديده مرد
سخن گوي وز راه دانش مگرد
هلا زود بشتاب و با من بگوي
كزين پرسشم تلخي آمد به روي
گر او چون زرير سپهبد بود
مرا زيستن زين سپس بد بود
ورا در جهان هوش بر دست كيست
كزان درد ما را ببايد گريست
بدو گفت جاماسپ كاي شهريار
تواين روز را خوار مايه مدار
ورا هوش در زاولستان بود
به دست تهم پور دستان بود
به جاماسپ گفت آنگهي شهريار
به من بر بگردد بد روزگار؟
كه گر من سر تاج شاهنشهي
سپارم بدو تاج و تخت مهي
نبيند بر و بوم زاولستان
نداند كس او را به كاولستان
شود ايمن از گردش روزگار؟
بود اختر نيكش آموزگار؟
چنين داد پاسخ ستاره شمر
كه بر چرخ گردان نيابد گذر
ازين بر شده تيز چنگ اژدها
به مردي و دانش كه آمد رها
بباشد همه بودني بيگمان
نجستست ازو مرد دانا زمان
دل شاه زان در پرانديشه شد
سرش را غم و درد هم پيشه شد
بد انديشه و گردش روزگار
همي بر بدي بودش آموزگار
كنون خورد بايد مي خوشگوار
كه ميبوي مشك آيد از جويبار
هوا پر خروش و زمين پر ز جوش
خنك آنك دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبيد
سر گوسفندي تواند بريد
مرا نيست فرخ مر آن را كه هست
ببخشاي بر مردم تنگدست
همه بوستان زير برگ گلست
همه كوه پرلاله و سنبلست
به پاليز بلبل بنالد همي
گل از نالهٔ او ببالد همي
چو از ابر بينم همي باد و نم
ندانم كه نرگس چرا شد دژم
شب تيره بلبل نخسپد همي
گل از باد و باران بجنبد همي
بخندد همي بلبل از هر دوان
چو بر گل نشيند گشايد زبان
ندانم كه عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بينم خروش هژبر
بدرد همي باد پيراهنش
درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمين شد گوا
به نزديك خورشيد فرمانروا
كه داند كه بلبل چه گويد همي
به زير گل اندر چه مويد همي
نگه كن سحرگاه تا بشنوي
ز بلبل سخن گفتني پهلوي
همي نالد از مرگ اسفنديار
ندارد بجز ناله زو يادگار
چو آواز رستم شب تيره ابر
بدرد دل و گوش غران هژبر
كتايون چو بشنيد شد پر ز خشم
به پيش پسر شد پر از آب چشم
چنين گفت با فرخ اسنفديار
كه اي از كيان جهان يادگار
ز بهمن شنيدم كه از گلستان
همي رفت خواهي به زابلستان
ببندي همي رستم زال را
خداوند شمشير و گوپال را
ز گيتي همي پند مادر نيوش
به بد تيز مشتاب و چندين مكوش
سواري كه باشد به نيروي پيل
ز خون رانداندر زمين جوي نيل
بدرد جگرگاه ديو سپيد
ز شمشير او گم كند راه شيد
همان ماه هاماوران را بكشت
نيارست گفتن كس او را درشت
همانا چو سهراب ديگر سوار
نبودست جنگي گه كارزار
به چنگ پدر در به هنگام جنگ
به آوردگه كشته شد بيدرنگ
به كين سياوش ز افراسياب
ز خون كرد گيتي چو درياي آب
كه نفرين برين تخت و اين تاج باد
برين كشتن و شور و تاراج باد
مده از پي تاج سر را به باد
كه با تاج شاهي ز مادر نزاد
پدر پير سر گشت و برنا توي
به زور و به مردي توانا توي
سپه يكسره بر تو دارند چشم
ميفگن تن اندر بلايي به خشم
جز از سيستان در جهان جاي هست
دليري مكن تيز منماي دست
مرا خاكسار دو گيتي مكن
ازين مهربان مام بشنو سخن
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه اي مهربان اين سخن ياددار
همانست رستم كه داني همي
هنرهاش چون زند خواني همي
نكوكارتر زو به ايران كسي
نيابي و گر چند پويي بسي
چو او را به بستن نباشد روا
چنين بد نه خوب آيد از پادشا
وليكن نبايد شكستن دلم
كه چون بشكني دل ز جان بگسلم
چگونه كشم سر ز فرمان شاه
چگونه گذارم چنين دستگاه
مرا گر به زاول سرآيد زمان
بدان سو كشد اخترم بيگمان
چو رستم بيايد به فرمان من
ز من نشنود سرد هرگز سخن
بباريد خون از مژه مادرش
همه پاك بر كند موي از سرش
بدو گفت كاي زنده پيل ژيان
همي خوار گيري ز نيرو روان
نباشي بسنده تو با پيلتن
از ايدر مرو بي يكي انجمن
مبر پيش پيل ژيان هوش خويش
نهاده بدين گونه بر دوش خويش
اگر زين نشان راي تو رفتنست
همه كام بدگوهر آهرمنست
به دوزخ مبر كودكان را به پاي
كه دانا بخواند ترا پاك راي
به مادر چنين گفت پس جنگجوي
كه نابردن كودكان نيست روي
چو با زن پس پرده باشد جوان
بماند منش پست و تيرهروان
به هر رزمگه بايد او را نگاه
گذارد بهر زخم گوپال شاه
مرا لشكري خود نيايد به كار
جز از خويش و پيوند و چندي سوار
ز پيش پسر مادر مهربان
بيامد پر از درد و تيرهروان
همه شب ز مهر پسر مادرش
ز ديده همي ريخت خون بر برش
به فرزند پاسخ چنين داد شاه
كه از راستي بگذري نيست راه
ازين بيش كردي كه گفتي تو كار
كه يار تو بادا جهان كردگار
نبينم همي دشمني در جهان
نه در آشكارا نه اندر نهان
كه نام تو يابد نه پيچان شود
چه پيچان همانا كه بيجان شود
به گيتي نداري كسي را همال
مگر بيخرد نامور پور زال
كه او راست تا هست زاولستان
همان بست و غزنين و كاولستان
به مردي همي ز آسمان بگذرد
همي خويشتن كهتري نشمرد
كه بر پيش كاوس كي بنده بود
ز كيخسرو اندر جهان زنده بود
به شاهي ز گشتاسپ نارد سخن
كه او تاج نو دارد و ما كهن
به گيتي مرا نيست كس هم نبرد
ز رومي و توري و آزاد مرد
سوي سيستان رفت بايد كنون
به كار آوري زور و بند و فسون
برهنه كني تيغ و گوپال را
به بند آوري رستم زال را
زواره فرامرز را همچنين
نماني كه كس برنشيند به زين
به دادار گيتي كه او داد زور
فروزندهٔ اختر و ماه و هور
كه چون اين سخنها به جاي آوري
ز من نشنوي زين سپس داوري
سپارم به تو تاج و تخت و كلاه
نشانم بر تخت بر پيشگاه
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه اي پرهنر نامور شهريار
همي دور ماني ز رستم كهن
براندازه بايد كه راني سخن
تو با شاه چين جنگ جوي و نبرد
ازان نامداران برانگيز گرد
چه جويي نبرد يكي مرد پير
كه كاوس خواندي ورا شيرگير
ز گاه منوچهر تا كيقباد
دل شهرياران بدو بود شاد
نكوكارتر زو به ايران كسي
نبودست كاورد نيكي بسي
همي خواندندش خداوند رخش
جهانگير و شيراوژن و تاجبخش
نه اندر جهان نامداري نوست
بزرگست و با عهد كيخسروست
اگر عهد شاهان نباشد درست
نبايد ز گشتاسپ منشور جست
چنين داد پاسخ به اسفنديار
كه اي شير دل پرهنر نامدار
هرانكس كه از راه يزدان بگشت
همان عهد او گشت چون باد دشت
همانا شنيدي كه كاوس شاه
به فرمان ابليس گم كرد راه
همي باسمان شد به پر عقاب
به زاري به ساري فتاد اندر آب
ز هاماوران ديوزادي ببرد
شبستان شاهي مر او را سپرد
سياوش به آزار او كشته شد
همه دوده زير و زبر گشته شد
كسي كو ز عهد جهاندار گشت
به گرد در او نشايد گذشت
اگر تخت خواهي ز من با كلاه
ره سيستان گير و بركش سپاه
چو آنجا رسي دست رستم ببند
بيارش به بازو فگنده كمند
زواره فرامرز و دستان سام
نبايد كه سازند پيش تو دام
پياده دوانش بدين بارگاه
بياور كشان تا ببيند سپاه
ازان پس نپيچد سر از ما كسي
اگر كام اگر گنج يابد بسي
سپهبد بروها پر از تاب كرد
به شاه جهان گفت زين بازگرد
ترا نيست دستان و رستم به كار
همي راه جويي به اسفنديار
دريغ آيدت جاي شاهي همي
مرا از جهان دور خواهي همي
ترا باد اين تخت و تاج كيان
مرا گوشهٔي بس بود زين جهان
وليكن ترا من يكي بندهام
به فرمان و رايت سرافگندهام
بدو گفت گشتاسپ تندي مكن
بلندي بيابي نژندي مكن
ز لشكر گزين كن فراوان سوار
جهانديدگان از در كارزار
سليح و سپاه و درم پيش تست
نژندي به جان بدانديش تست
چه بايد مرا بيتو گنج و سپاه
همان گنج و تخت و سپاه و كلاه
چنين داد پاسخ يل اسفنديار
كه لشكر نيايد مرا خود به كار
گر ايدونك آيد زمانم فراز
به لشكر ندارد جهاندار باز
ز پيش پدر بازگشت او به تاب
چه از پادشاهي چه از خشم باب
به ايوان خويش اندر آمد دژم
لبي پر ز باد و دلي پر ز غم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد