فرستاده آمد به كردار باد
بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد
سكندر فرستاده از گفت رو
به نزديك آن نامور بازشو
بگويش كه آن چيست كاندر جهان
كسي را نبود آشكار و نهان
بديدند خود بودني هرچ بود
سپهر آفرينش نخواهد فزود
بيامد فرستاده را نزد شاه
به كردار آتش بپيمود راه
چنين گفت با كيد كاين چار چيز
كه كس را به گيتي نبودست نيز
همي شاه خواهد كه داند كه چيست
كه ناديدني پاك نابود نيست
چو بشنيد كيد آن ز بيگانه جاي
بپردخت و بنشست با رهنماي
فرستاده را پيش بنشاختند
ز هر در فراوانش بنواختند
ازان پس فرستاده را شاه گفت
كه من دختري دارم اندر نهفت
كه گر بيندش آفتاب بلند
شود تيره از روي آن ارجمند
كمندست گيسوش همرنگ قير
همي آيد از دو لبش بوي شير
خم آرد ز بالاي او سرو بن
گلفشان شود چو سرايد سخن
ز ديدار و چهرش سخن بگذرد
همي داستان را خرد پرورد
چو خامش بود جان شرمست و بس
چنو در زمانه نديدست كس
سپهبد نژادست و يزدانپرست
دل شرم و پرهيز دارد به دست
دگر جام دارم كه پر ميكني
وگر آب سر اندرو افگني
به ده سال اگر با نديمان به هم
نشيند نگردد مي از جام كم
همت مي دهد جام هم آب سرد
شگفت آنك كمي نگيرد ز خورد
سوم آنك دارم يكي نو پزشك
كه علت بگويد چو بيند سرشك
اگر باشد او ساليان پيش گاه
ز دردي نپيچد جهاندار شاه
چهارم نهان دارم از انجمن
يكي فيلسوفست نزديك من
همه بودنيها بگويد به شاه
ز گردنده خورشيد و رخشنده ماه
فرستادهٔ نامور بازگشت
پي باره با باد انباز گشت
بيامد چو پيش سكندر بگفت
دل شاه گيتي چو گل بر شگفت
بدو گفت اگر باشد اين گفته راست
بدين چار چيز او جهان را بهاست
چو اينها فرستد به نزديك من
درخشان شود جان تاريك من
بر و بوم او را نكوبم به پاي
برين نيكويي باز گردم به جاي
بفرمود تا رفت پيشش پزشك
كه علت بگفتي چو ديدي سرشك
سر دردمندي بدو گفت چيست
كه بر درد زان پس ببايد گريست
بدو گفت هر كس كه افزون خورد
چو بر خوان نشيند خورش ننگرد
نباشد فراوان خورش تن درست
بزرگ آنك او تن درستي بجست
بياميزم اكنون ترا دارويي
گياها فراز آرم از هر سويي
كه همواره باشي تو زان تن درست
نبايد به دارو ترا دست شست
همان آرزوها بيفزايدت
چو افزون خوري چيز نگزايدت
همان ياد داري سخنهاي نغز
بيفزايد اندر تنت خون و مغز
شوي بر تن خويشتن كامگار
دلت شاد گردد چو خرم بهار
همان رنگ چهرت به جاي آورد
به هر كار پاكيزه راي آورد
نگردد پراگنده مويت سپيد
ز گيتي سپيدي كند نااميد
سكندر بدو گفت نشنيدهام
نه كس را ز شاهان چنين ديدهام
گر آري تو اين نغز دارو به جاي
تو باشي به گيتي مرا رهنماي
خريدار گردم ترا من به جان
شوي بيگزند از بد بدگمان
ورا خلعت و نيكويها بساخت
ز دانا پزشكان سرش برفراخت
پزشك سراينده آمد به كوه
بياورد با خويشتن زان گروه
ز دانايي او را فزون بود بهر
همي زهر بشناخت از پاي زهر
گياهان كوهي فراوان درود
بيفگند زو هرچ بيكار بود
ازو پاك ترياكها برگزيد
بياميخت دارو چنانچون سزيد
تنش را به داروي كوهي بشست
همي داشتش ساليان تن درست
چنان شد كه او شب نخفتي بسي
بياميختي شاد با هر كسي
به كار زنان تيز بودي سرش
همي نرم جايي بجستي برش
ازان سوي كاهش گراييد شاه
نكرد اندر آن هيچ تن را نگاه
چنان بد كه روزي بيامد پزشك
ز كاهش نشان يافت اندر سرشك
بدو گفت كز خفت و خيز زنان
جوان پير گردد به تن بيگمان
برآنم كه بيخواب بودي سه شب
به من بازگوي اين و بگشاي لب
سكندر بدو گفت من روشنم
از آزار سستي ندارد تنم
پسنديده داناي هندوستان
نبود اندر آن كار همداستان
چو شب تيره شد آن نبشته بجست
بياورد داروي كاهش درست
همان نيز تنها سكندر بخفت
نياميخت با ماه ديدار جفت
به شبگير هور اندر آمد پزشك
نگه كرد و بيبار ديدش سرشك
بينداخت دارو به رامش نشست
يكي جام بگرفت شادان به دست
بفرمود تا خوان بياراستند
نوازندهٔ رود و ميخواستند
بدو گفت شاه آن چرا ريختي
چو با رنج دارو برآميختي
ورا گفت شاه جهان دوش جفت
نجست و شب تيره تنها بخفت
چو تنها بخسپي تو اي شهريار
نيايد ترا هيچ دارو به كار
سكندر بخنديد و زو شاد شد
ز تيمسار وز درد آزاد شد
وزان پس ز داننده دل كرد شاد
ورا گفت بيهند گيتي مباد
بزرگان و اخترشناسان همه
تو گويي به هندوستان شد رمه
وزانجا بيامد سوي خان خويش
همه شب همي ساخت درمان خويش
چو برزد سر از كوه روشن چراغ
چو دريا فروزنده شد دشت و راغ
سكندر بيامد بران بارگاه
دو لب پر ز خنده دل از غم تباه
فرستاده را ديد سالار بار
بپرسيد و بردش بر شهريار
يكي بدره دينار و اسپي سياه
به راي زرين بفرمود شاه
پزشك خردمند را داد و گفت
كه با پاك رايت خرد باد جفت
چو شد كار آن سرو بن ساخته
به آيين او جاي پرداخته
بپردخت ازان پس به داننده مرد
كه چون خيزد از دانش اندر نبرد
پر از روغن گاو جامي بزرگ
فرستاد زي فيلسوف سترگ
كه اين را به اندامها در بمال
سرون و ميان و بر و پشت و يال
بياساي تا ماندگي بفگني
به دانش مرا جان و مغز آگني
چو دانا به روغن نگه كرد گفت
كه اين بند بر من نشايد نهفت
بجان اندر افگند سوزن هزار
فرستاد بازش سوي شهريار
به سوزن نگه كرد شاه جهان
بياورد آهنگران را نهان
بفرمود تا گرد بگداختند
از آهن يكي مهرهٔي ساختند
سوي مرد دانا فرستاد زود
چو دانا نگه كرد و آهن بسود
به ساعت ازان آهن تيرهرنگ
يكي آينه ساخت روشن چو زنگ
ببردند نزد سكندر به شب
وزان راز نگشاد بر باد لب
سكندر نهاد آينه زير نم
همي داشت تا شد سياه و دژم
بر فيلسوفش فرستاد باز
بران كار شد رمز آهن دراز
خردمند بزدود آهن چو آب
فرستاد بازش هم اندر شتاب
ز دودش ز دارو كزان پس ز نم
نگردد به زودي سياه و دژم
سكندر نگه كرد و او را بخواند
بپرسيد و بر زيرگاهش نشاند
سخن گفتش از جام روغن نخست
همي دانش نامور بازجست
چنين گفت با شاه مرد خرد
كه روغن بر اندامها بگذرد
تو گفتي كه از فيلسوفان شهر
ز دانش مرا خود فزونست بهر
به پاسخ چنين گفتم اي پادشا
كه دانا دل مردم پارسا
چو سوزن پي و استخوان بشمرد
اگر سنگ پيش آيدش بشكرد
به پاسخ به دانا چنين گفت شاه
كه هر دل كه آن گشته باشد سپاه
به بزم و به رزم و به خون ريختن
به هر جاي با دشمن آويختن
سخنهاي باريك مرد خرد
چو دل تيره باشد كجا بگذرد
ترا گفتم اين خوب گفتار خويش
روان و دل و راي هشيار خويش
سخن داند از موي باريكتر
ترا دل ز آهن نه تاريكتر
تو گفتي برين ساليان برگذشت
ز خونها دلم پر ز زنگار گشت
چگونه به راه آيد اين تيرگي
چه پيچم سخن را بدين خيرگي
ترا گفتم از دانش آسمان
زدايم دلت تا شوي بيگمان
ازان پس كه چون آب گردد به رنگ
كجا كرد بايد بدو كار تنگ
پسند آمدش تازه گفتار اوي
دلش تيزتر گشت بر كار اوي
بفرمود تا جامه و سيم و زر
بياورد گنجور جامي گهر
به دانا سپردند و داننده گفت
كه من گوهري دارم اندر نهفت
كه يابم بدو چيز و بي دشمنست
نه چون خواسته جفت آهرمنست
به شب پاسبانان نخواهند مزد
به راهي كه باشم نترسم ز دزد
خرد بايد و دانش و راستي
كه كژي بكوبد در كاستي
مرا خورد و پوشيدني زين جهان
بس از شهريار آشكار ونهان
كه دانش به شب پاسبان منست
خرد تاج بيدار جان منست
به بيشي چرا شادماني كنم
برين خواسته پاسباني كنم
بفرماي تا اين برد باز جاي
خرد باد جان مرا رهنماي
سكندر بدو ماند اندر شگفت
ز هر گونه انديشهها برگرفت
بدو گفت زين پس مرا بر گناه
نگيرد خداوند خورشيد و ماه
خريدارم اين راي و پند ترا
سخن گفتن سودمند ترا
چو آن نامه برخواند فور سترگ
برآشفت زان نامدار بزرگ
همانگه يكي تند پاسخ نوشت
به پاليز كينه درختي بكشت
سر نامه گفت از خداوندپاك
ببايد كه باشيم با ترس و باك
نگوييم چندين سخن بر گزاف
كه بيچاره باشد خداوند لاف
مرا پيش خواني ترا شرم نيست
خرد را بر مغزت آزرم نيست
اگر فيلقوس اين نوشتي به فور
تو نيز آن هم آغاز و بردار شور
ز دارا بدين سان شدستي دلير
كزو گشته بد چرخ گردنده سير
چو بر تخمهٔي بگذرد روزگار
نسازند با پند آموزگار
همان نيز بزم آمدت رزم كيد
بر آني كه شاهانت گشتند صيد
برين گونه عنوان برين سان سخن
نيامد بما زان كيان كهن
منم فور وز فور دارم نژاد
كه از قيصران كس نكرديم ياد
بدانگه كه دار مرا يار خواست
دل و بخت با او نديديم راست
همي ژنده پيلان فرستادمش
هميدون به بازي زمان دادمش
كه بر دست آن بندهبر كشته شد
سر بخت ايرانيان گشته شد
گر او را ز دستور بد بد رسيد
چرا شد خرد در سرت ناپديد
تو در جنگ چندين دليري مكن
كه با مات كوتاه باشد سخن
ببيني كنون ژنده پيل و سپاه
كه پيشت ببندند بر باد راه
همي راي تو برترين گشتن است
نهان تو چون رنگ آهرمنست
به گيتي همه تخم زفتي مكار
بترس از گزند و بد روزگار
بدين نامه ما نيكويي خواستيم
منقش دلت را بياراستيم
ز ميلاد چون باد لشكر براند
به قنوج شد گنجش آنجا بماند
چو آورد لشكر به نزديك فور
يكي نامه فرمود پر جنگ و شور
ز شاهنشه اسكندر فيلقوس
فروزندهٔ آتش و نعم و بوس
سوي فور هندي سپهدار هند
بلند اختر و لشكر آراي سند
سر نامه كرد آفرين خداي
كجا بود و باشد هميشه به جاي
كسي را كه او كرد پيروزبخت
بماند بدو كشور و تاج و تخت
گرش خوار گيرد بماند نژد
نتابد برو آفتاب بلند
شنيدي همانا كه يزدان پاك
چه دادست ما را بدين تيره خاك
ز پيروزي و بخت وز فرهي
ز ديهيم وز تخت شاهنشهي
نماند همي روز ما بگذرد
كسي ديگر آيد كزو بر خورد
همي نام كوشم كه ماند نه ننگ
بدين مركز ماه و پرگار تنگ
چو اين نامه آرند نزديك تو
بيآزار كن راي تاريك تو
ز تخت بلندي به اسپ اندر آي
مزن راي با موبد و رهنماي
ز ما ايمني خواه و چاره مساز
كه بر چارهگر كار گردد دراز
ز فرمان اگر يك زمان بگذري
بلندي گزيني و كنداوري
بيارم چو آتش سپاهي گران
گزيده دليران كنداوران
چو من باسواران بيايم به جنگ
پشيماني آيد ترا زين درنگ
چو زين باره گفتارها سخته شد
نويسنده از نامه پردخته شد
نهادند مهر سكندر به روي
بجستند پيدا يكي نامجوي
فرستاده شاهش به نزديك فور
گهي رزم گفتي گهي بزم و سور
فرستاده آمد به درگه فراز
بگفتند با فور گردن فراز
جهانديده را پيش او خواندند
بر تخت نزديك بنشاندند
ازان پس بفرمود كان جام زرد
بيارند پر كرده از آب سرد
همي خورد زان جام زر هركس آب
ز شبگير تا بود هنگام خواب
بخوردند آب از پي خرمي
ز خوردن نيامد بدو در كمي
بدان فيلسوف آن زمان شاه گفت
كه اين دانش از من نبايد نهفت
كه افزايش آب اين جام چيست
نجوميست گر آلت هندويست
چنين داد پاسخ كه اي شهريار
تو اين جام را خوارمايه مدار
كه اين در بسي ساليان كردهاند
بدين در بسي رنجها بردهاند
ز اختر شناسان هر كشوري
به جايي كه بد نامور مهتري
بر كيد بودند كين جام كرد
به روز سپيد و شب لاژورد
همي طبع اختر نگه داشتند
فراوان درين روز بگذاشتند
تو از مغنياطيس گير اين نشان
كه او را كسي كرد ز آهنكشان
به طبع اين چنين هم شدست آبكش
ز گردون پذيره همي آب خوش
همي آب يابد چو گيرد كمي
نبيند به روشن دو چشم آدمي
چو گفتار دانا پسند آمدش
سخنهاي او سودمند آمدش
چنين گفت پيران ميلاد را
كه من عهد كيد از پي داد را
همي نشكنم تا بماند به جاي
همي پيش او بود بايد به پاي
كه من يافتم زو چنين چار چيز
بروبر فزوني نجوييم نيز
دو صد باركش خواسته بر نهاد
صد افسر ز گوهر بران سر نهاد
به كوه اندر آگند چيزي كه بود
ز دينار وز گوهر نابسود
چو در كوه شد گنجها ناپديد
كسي چهرهٔ آگننده نديد
همه گنج با آنك كردش نهان
نديدند زان پس كس اندر جهان
ز گنج نهان كرده بر كوهسار
بياورد با خويشتن يادگار
چو اسكندر آمد به نزديك فور
بديد آن سپه اين سپه را ز دور
خروش آمد و گرد رزم او دو روي
برفتند گردان پرخاشجوي
به اسپ و به نفط آتش اندر زدند
همه لشكر فور برهم زدند
از آتش برافروخت نفط سياه
بجنبيد ازان كاهنين بد سپاه
چو پيلان بديدند ز آتش گريز
برفتند با لشكر از جاي تيز
ز لشكر برآمد سراسر خروش
به زخم آوريدند پيلان به جوش
چو خرطومهاشان بر آتش گرفت
بماندند زان پيلبانان شگفت
همه لشكر هند گشتند باز
همان ژنده پيلان گردن فراز
سكندر پس لشكر بدگمان
همي تاخت بر سان باددمان
چنين تا هوا نيلگون شد به رنگ
سپه را نماند آن زمان جاي جنگ
جهانجوي با روميان همگروه
فرود آمد اندر ميان دو كوه
طلايه فرستاد هر سو به راه
همي داشت لشكر ز دشمن نگاه
چو پيدا شد آن شوشهٔ تاج شيد
جهان شد بسان بلور سپيد
برآمد خروش از بر گاودم
دم ناي سرغين و رويينه خم
سپه با سپه جنگ برساختند
سنانها به ابر اندر افراختند
سكندر بيامد ميان دو صف
يكي تيغ رومي گرفته به كف
سواري فرستاد نزديك فور
كه او را بخواند بگويد ز دور
كه آمد سكندر به پيش سپاه
به ديدار جويد همي با تو راه
سخن گويد و گفت تو بشنود
اگر دادگويي بدان بگرود
چو بشنيد زو فور هندي برفت
به پيش سپاه آمد از قلب تفت
سكندر بدو گفت كاي نامدار
دو لشكر شكسته شد از كارزار
همي دام و دد مغز مردم خورد
همي نعل اسپ استخوان بسپرد
دو مرديم هر دو دلير و جوان
سخن گوي و با مغز دو پهلوان
دليران لشكر همه كشتهاند
وگر زنده از رزم برگشتهاند
چرا بهر لشكر همه كشتن است
وگر زنده از رزم برگشتن است
ميان را ببنديم و جنگ آوريم
چو بايد كه كشور به چنگ آوريم
ز ما هرك او گشت پيروز بخت
بدو ماند اين لشكر و تاج و تخت
ز رومي سخنها چو بشنيد فور
خريدار شد رزم او را به سور
تن خويش را ديد با زور شير
يكي باره چون اژدهاي دلير
سكندر سواري بسان قلم
سليحي سبك بادپايي دژم
بدوگفت كاينست آيين و راه
بگرديم يك با دگر بيسپاه
دو خنجر گرفتند هر دو به كف
بگشتند چندان ميان دو صف
سكندر چو ديد آن تن پيل مست
يكي كوه زير اژدهايي به دست
به آورد ازو ماند اندر شگفت
غمي شد دل از جان خود برگرفت
همي گشت با او به آوردگاه
خروشي برآمد ز پشت سپاه
دل فور پر درد شد زان خروش
بران سو كشيدش دل و چشم و گوش
سكندر چو باد اندر آمد ز گرد
بزد تيغ تيزي بران شير مرد
ببريد پي بر بر و گردنش
ز بالا به خاك اندر آمد تنش
سر لشكر روم شد به آسمان
برفتند گردان لشكر دمان
يكي كوس بودش ز چرم هژبر
كه آواز او برگذشتي ز ابر
برآمد دم بوق و آواس كوس
زمين آهنين شد هوا آبنوس
بران هم نشان هندوان رزمجوي
به تنگي به روي اندر آورده روي
خروش آمد از روم كاي دوستان
سر مايهٔ مرز هندوستان
سر فور هندي به خاك اندرست
تن پيلوارش به چاك اندرست
شما را كنون از پي كيست جنگ
چنين زخم شمشير و چندين درنگ
سكندر شما را چنان شد كه فور
ازو جست بايد همي رزم و سور
برفتند گردان هندوستان
به آواز گشتند همداستان
تن فور ديدند پر خون و خاك
بر و تنش كرده به شمشير چاك
خروشي برآمد ز لشكر به زار
فرو ريختند آلت كارزار
پر از درد نزديك قيصر شدند
پر از ناله و خاك بر سر شدند
سكندر سليح گوان بازداد
به خوبي ز هرگونه آواز داد
چنين گفت كز هند مردي به مرد
شما را به غم دل نبايد سپرد
نوزاش كنون من به افزون كنم
بكوشم كه غم نيز بيرون كنم
ببخشم شما را همه گنج اوي
حرامست بر لشكرم رنج اوي
همه هندوان را توانگر كنم
بكوشم كه با تخت و افسر كنم
وزان جايگه شد بر تخت فور
بران جشن ماتم برين جشن سور
چنين است رسم سراي سپنج
بخواهد كه ماني بدو در به رنج
بخور هرچ داري منه بازپس
تو رنجي چرا ماند بايد به كس
همي بود بر تخت قيصر دو ماه
ببخشيد گنجش همه بر سپاه
يكي با گهر بود نامش سورگ
ز هندوستان پهلواني سترگ
سر تخت شاهي بدو داد و گفت
كه دينار هرگز مكن در نهفت
ببخش و بخور هرچ آيد فراز
بدين تاج و تخت سپنجي مناز
كه گاهي سكندر بود گاه فور
گهي درد و خشمست و گه كام و سور
درم داد و دينار لشكرش را
بياراست گردان كشورش را
چو پاسخ به نزد سكندر رسيد
همانگه ز لشكر سران برگزيد
كه باشند شايسته و پيشرو
به دانش كهن گشته و سال نو
سوي فور هندي سپاهي براند
كه روي زمين جز به دريا نماند
به هر سو همي رفت زانسان سپاه
تو گفتي جز آن بر زمين نيست راه
همه كوه و دريا و راه درشت
به دل آتش جنگجويان بكشت
ز رفتن سپه سربسر گشت كند
ازان راه دشوار و پيكار تند
همانگه چو آمد به منزل سپاه
گروهي برفتند نزديك شاه
كه اي قيصر روم و سالار چين
سپاه ترا برنتابد زمين
نجويد همي جنگ تو فور هند
نه فغفور چيني نه سالار سند
سپه را چرا كرد بايد تباه
بدين مرز بيارز و زينگونه راه
ز لشكر نبينيم اسپي درست
كه شايد به تندي برو رزم جست
ازين جنگ گر بازگردد سپاه
سوار و پياده نيابند راه
چو پيروز بوديم تا اين زمان
به هرجاي بر لشگر بدگمان
كنون سربهسر كوه و دريا به پيش
به سيري نيامد كس از جان خويش
مگردان همه نام ما را به ننگ
نكردست كس جنگ با آب و سنگ
غمي شد سكندر ز گفتارشان
برآشفت و بشكست بازارشان
چنين گفت كز جنگ ايرانيان
ز رومي كسي را نيامد زيان
به دارا بر از بندگان بد رسيد
كسي از شما باد جسته نديد
برين راه من بيشما بگذرم
دل اژدها را به پي بسپرم
بيينيد ازان پس كه رنجور فور
نپردازد از بن به رزم و به سور
مرايار يزدان و ايران سپاه
نخواهم كه رومي بود نيكخواه
چو آشفته شد شاه زان گفت و گوي
سپه سوي پوزش نهادند روي
كه ما سربسر بندهٔ قيصريم
زمين جز به فرمان او نسپريم
بكوشيم و چون اسپ گردد تباه
پياده به جنگ اندر آيد سپاه
گر از خون ما خاك دريا كنند
نشيبي ز افگنده بالا كنند
نبيند كسي پشت ما روز جنگ
اگر چرخ بار آورد كوه سنگ
همه بندگانيم و فرمان تراست
چو آزار گيري ز ما جان تراست
چو بشنيد زيشان سكندر سخن
يكي رزم را ديگر افگند بن
گزين كرد ز ايرانيان سي هزار
كه بودند با آلت كارزار
برفتند كارآزموده سران
زرهدار مردان جنگاوران
پس پشت ايشان ز رومي سوار
يكي قلب ديگر همان چل هزار
پس پشت ايشان سواران مصر
دليران و خنجرگزاران مصر
برفتند شمشيرزن چل هزار
هرانكس كه بود از در كارزار
ز خويشان دارا و ايرانيان
هرانكس كه بود از نژاد كيان
ز رومي و از مصري و بربري
سواران شايسته و لشكري
گزين كرد قيصر ده و دو هزار
همه رزمجوي و همه نامدار
بدان تا پس پشت او زين گروه
در و دشت گردد به كردار كوه
از اخترشناسان و از موبدان
جهانديده و نامور بخردان
همي برد با خويشتن شست مرد
پژوهندهٔ روزگار نبرد
چو آگاه شد فور كامد سپاه
گزين كرد جاي از در رزمگاه
به دشت اندرون لشكر انبوه گشت
زمين از پي پيل چون كوه گشت
سپاهي كشيدند بر چار ميل
پس پشت گردان و در پيش پيل
ز هندوستان نيز كارآگاهان
برفتند نزديك شاه جهان
بگفتند با او بسي رزم پيل
كه او اسپ را بفگند از دو ميل
سواري نيارد بر او شدن
نه چون شد بود راه بازآمدن
كه خرطوم او از هوا برترست
ز گردون مر او را زحل ياورست
به قرطاوس بر پيل بنگاشتند
به چشم جهانجوي بگذاشتند
بفرمود تا فيلسوفان روم
يكي پيل كردند پيشش ز موم
چنين گفت كاكنون به پاكيزه راي
كه آرد يكي چارهٔ اين به جاي
نشستند دانش پژوهان بهم
يكي چاره جستند بر بيش و كم
يكي انجمن كرد ز آهنگران
هرانكس كه استاد بود اندران
ز رومي و از مصري و پارسي
فزون بود مرد از چهل بار سي
يكي بارگي ساختند آهنين
سوارش ز آهن ز آهنش زين
به ميخ و به مس درزها دوختند
سوار و تن باره بفروختند
به گردون براندند بر پيش شاه
درونش پر از نفط كرده سياه
سكندر بديد آن پسند آمدش
خردمند را سودمند آمدش
بفرمود تا زان فزون از هزار
ز آهن بكردند اسپ و سوار
ازان ابرش و خنگ و بور و سياه
كه ديدست شاهي ز آهن سپاه
از آهن سپاهي به گردون براند
كه جز با سواران جنگي نماند
سكندر چو بشنيد از يادگير
بفرمود تا پيش او شد دبير
نوشتند پس نامهٔي بر حرير
ز شيراوژن اسكندر شهرگير
به نزديك قيدافهٔ هوشمند
شده نام او در بزرگي بلند
نخست آفرين خداوند مهر
فروزندهٔ ماه و گردان سپهر
خداوند بخشنده داد و راست
فزوني كسي را دهد كش سزاست
به تندي نجستيم رزم ترا
گراينده گشتيم بزم ترا
چو اين نامه آرند نزديك تو
درخشان شود راي تاريك تو
فرستي به فرمان ما باژ و ساو
بداني كه با ما ترا نيست تاو
خردمندي و پيشبيني كني
توانايي و پاك ديني كني
وگر هيچ تاب اندر آري به كار
نبيني جز از گردش روزگار
چو اندازه گيري ز دارا و فور
خود آموزگارت نبايد ز دور
چو از باد عنوان او گشت خشك
نهادند مهري بروبر ز مشك
بيامد هيون تگاور به راه
به فرمان آن نامبردار شاه
چو قيدافه آن نامهٔ او بخواند
ز گفتار او در شگفتي بماند
به پاسخ نخست آفرين گستريد
بدان دادگر كو زمين گستريد
ترا كرد پيروز بر فور هند
به دارا و بر نامداران سند
مرا با چو ايشان برابر نهي
به سر بر ز پيروزه افسر نهي
مرا زان فزونست فر و مهي
همان لشكر و گنج شاهنشهي
كه من قيصران را به فرمان شوم
بترسم ز تهديد و پيچان شوم
هزاران هزارم فزون لشكرست
كه بر هر سري شهرياري سرست
وگر خوانم از هر سوي زيردست
نماند برين بوم جاي نشست
يكي گنج در پيش هر مهتري
چو آيد ازين مرز با لشكري
تو چندين چه راني زبان بر گزاف
ز دارا شدستي خداوند لاف
بران نامه بر مهر زرين نهاد
هيوني برافگند بر سان باد
چو برگشت و آمد به درگاه قصر
ببخشيد دينار چندي به نصر
توانگر شد آنكس كه درويش بود
وگر خوردش از كوشش خويش بود
وزان جايگه شاد لشكر براند
به جده درآمد فراوان نماند
سپه را بفرمود تا هركسي
بسازند كشتي و زورق بسي
جهانگير با لشكري راهجوي
ز جده سوي مصر بنهاد روي
ملك بود قيطون به مصر اندرون
سپاهش ز راه گماني فزون
چو بشنيد كامد ز راه حرم
جهانگير پيروز با باد و دم
پذيره شدش با فراوان سپاه
ابا بدره و برده و تاج و گاه
سكندر به ديدار او گشت شاد
همان گفت بدخواه او گشت باد
به مصر اندرون بود يك سال شاه
بدان تا برآسود شاه و سپاه
زني بود در اندلس شهريار
خردمند و با لشكري بيشمار
جهانجوي بخشنده قيدافه بود
ز روي بهي يافته كام و سود
ز لشكر سواري مصور بجست
كه مانند صورت نگارد درست
بدو گفت سوي سكندر خرام
وزين مرز و از ما مبر هيچ نام
به ژرفي نگه كن چنان چون كه هست
به كردار تا چون برآيدت دست
ز رنگ و ز چهر و ز بالاي اوي
يكي صورت آر از سر پاي اوي
نگارنده بشنيد و زو بر نشست
به فرمان مهتر ميان را ببست
به مصر آمد از اندلس چون نوند
بر قيصر اسكندر ارجمند
چه برگاه ديدش چه بر پشت زين
بياورد قرطاس و ديباي چين
نگار سكندر چنان هم كه بود
نگاريد و ز جاي برگشت زود
چو قيدافه چهر سكندر بديد
غمي گشت و بنهفت و دم در كشيد
سكندر ز قيطون بپرسيد و گفت
كه قيدافه را بر زمين كيست جفت
بدو گفت قيطون كه اي شهريار
چنو نيست اندر جهان كامگار
شمار سپاهش نداند كسي
مگر باز جويد ز دفتر بسي
ز گنج و بزرگي و شايستگي
ز آهستگي هم ز بايستگي
به راي و به گفتار نيكي گمان
نبيني به مانند او در جهان
يكي شارستان كرده دارد ز سنگ
كه نبسايد آن هم ز چنگ پلنگ
زمين چار فرسنگ بالاي اوي
برين هم نشانست پهناي اوي
گر از گنج پرسي خود اندازه نيست
سخنهاي او در جهان تازه نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد